ایرسام دیگه حرفی نزد، امروز نتیجه ی آزمایشی رو که روز پیش داده بودم ، می دادن!
از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف آزمایشگاه، استرس داشتم شدید!
روی صندلی منتظر نشسته بودم که یه پرستار با خنده اومد طرفم:
خانوم ایرسا سالاری؟؟؟؟؟
بلند شدمو گفتم: بله خودمم ، بفرمایید؟
پرستار: تبریک می گم خانوم دارید مادر می شید!
یه لحظه احساس کردم دیگه روی زمین نیستم!
تشکر کردمو رفتم بیرون، ایرسام به ماشینش تکیه داده بود ، قدمامو تندتر کردمو رفتم طرف با لبخند ، درو برام باز کردو نشستیم!
حالا دیگه باید حتمامیرفتم ، من اگر اینجا می موندم دیر یا زود امیر میومد اینجا!حالا هم که باردار بودم صد درصد بچه امو می گرفت ،توی یه تصمیم عجولانه گفتم: ایرسام برام بلیط بگیر می خوام برم!
ایرسام: کجا؟
من: حالا من خنگم یا تو؟ آلمان دیگه!
ایرسام با بی تفاوتی ، انگار که انتظارشو داشت گفت: با آروین هماهنگ می کنم برات بلیط می گیرم!
من: مچکرم داداشی !
دیگه حرفی نزدم! حالا دیگه مطمئن شده بودم که دارم مادر میشم؛ مادر بچه ی امیر پارسا!
امیرپارسایی که بهم خیانت کرد، سرمو چرخوندم رف پنجره و ادمای توی پیاده رو گرفتم زیر ذره بین!
ینی هرکدوم یه مشکلی دارن؟
اصلا کسی هست که بی مشکل باشه و از زندگیش راضی؟
به افکارم پوزخند زدم،اصلا مگه انسان سیری پذیره؟
سیری نا پذیری انسان باعث میشه مشکلات برای انسان پیش بیاد!
ینی منم زیاده خواه بودم؟؟
رسیده بودیم در خونه، ایرسام گفت میره پیش دوستاش!
در حیاط ، گوشیم زنگ خورد ، مثل همیشه همون زنگ خور مخصوص امیر بود، هر پنج ثانیه ای یه زنگ می خورد ، باید خطمو عوض می کردم،دیگه نمی خواستم با شنیدن صداش یا دیدنش اون آتیش زیر خاکستر دوباره شعله ور شه!
زنگ زدم به ایرسامو گفتم برام یه خط بگیره!
رفتم توی خونه، به مامان گفتم داره نوه دار میشه از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه!فقط بهش گفتم به خانواده ی امیر اینا نگه تا خودم سوپرایزشون کنم اونم گفت: امان از جوونا ی امروز ی و رفت پای تلفن!
خندیدمو رفتم بالا توی اتاقم گوشیو برداشتمو ، یه اس دادم به روناک: سلام روناک تبریک می گم داری خاله میشی ، آوا هم همنطور!
بهشون نگفتم ، چون روناک در این موارد دهنش چفت و بست نداشت و خودمم مطمئن نبودم که واقعا باردارم یا نه! برای همینم بهشون نگفته بودم!
به ثانیه نکشید گوشیم زنگ خورد ، روناک بود !
من: الو روناک ؟
روناک: ایرسا این اس قضیش چیه؟
من: کدوم اس من که یادم نمیاد!
روناک: اذیت نکن ایرسا خبریه؟
ممن: مثلا چه خبری؟
روناک: یه بوهایی میاد!
من: گفتم که تو و ایرسا دارین خاله میشین!
آوا از پشت خط یه جیغ زد و گوشیو از روناک گرفتو گفت: ایرسا میکشمت ، چرا بهمون نگفتی؟
من: من ک مطمئن نبودم خوب! حالا که گفتم!
روناک گوشیو از آوا گرفتو گفت: بیشعور حالا دختره یا پسر؟
من: آی کیو! من الان فقط می دونم باردارم تو سراغ دخترو پسریشو می گیری؟
روناک: آخ ! راست می گیا!
من: خوب کاری نداری ؟
روناک: ایرسا من تو رو خفه می کنم حالا ببین!
من: خداحافظ!
تاشب دیگه کار خاصی نکردم ، فقط عکسای امیرو از توی گوشیم نگاه می کردم!
ساعت نزدیکای 9 شب بود که ایرسام اومد ، یه خط اعتباری توی دستش بودو یه بلیطم روش بود ؛ از قیافه اش خستگی می بارید ، آخی!
ایرسام با دیدن من خندید و گفت: جوجوی دایی چطوره؟
من: توپ ِ توپ!
ایرسام اومدو خطو بهم داد و گفت : این برای اونجاته، اینم برای پس فرداس!
من: زودتر نبود؟
ایرسام : نه خواهری نبود این اولین پروازه برای آلمان !
من: متشکرم داداشی !
ایرسام: قابل خواهرزاده امو نداره!حالا این دختره یا پسر؟
من: ای کیو این همین امروز بودو نبودش مشخص شده بعد تو میگی دختره یا پسره؟
ایرسام: میگم می خوای اسمشو چی بذاری؟
من: اگر پسر بود رادین و اگرم دختر بود..........
ایرسام: ریما!
من: نه دوستش ندارم!
ایرسام: رها!
من: شایدم نفس!
ایرسام: خواهری واقعا می خوای بری؟
من: مجبورم سامی ،تو که درکم می کنی؟
ایرسام: آروین به جای من هست پیشت !می تونی روش حساب باز کنی من همه جوره بهش اعتماد دارم !
من: ممنونم سامی نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم!
ایرسام: اگه الان بری بخوابی خودش تشکره !
اومدم توی اتاقو لپ تاپمو روشن کردم ،عکسایی که خودمو امیر گرفته بودیم تک تک رد میشدنو من بهشون ذل زده بودم!
من: مامانی ؟می بینی؟ این باباته!
من: آره عزیزم ! فقط یه مدت باید از اینجا بریم ، بابایتو باید ول کنیمو تنها بریم!
حسابی که خودمو خالی کردم لپ تاپو بستمو وگذاشتمش روی میز ،روی تخت دراز کشیدمو وخودمو سپردم دست خواب!
با صدای زنگ خور موبایل بلند شدم ساعت اتاق ساعت 11 رو نشون می داد، چقدر خوابیدم!
آوا بود ؛ گوشیو برداشتمو گفتم: الو ،آوا؟
- ایرسا؟ خانومم؟ داری اشتباه می کنی کجایی؟
امیر بود با شنیدن صدای گرفتش ، حس کردم داشت گریه می کرد، اما من نمی تونستم اون باعث شد همه ی اون چیزی که برای خودم داشتم و شخصیتمو می ساخت فرو بریزه!
از شنیدن صداش ،قلبم تند تر می زد و یه لرز توی بدنم افتاد!
امیر: ایرسا؟ می خوام ببینمت!
با نهایت بی رحمی گفتم: دیگه زنگ نزنید آقای راد ،هیچوقت !
و گوشیو قطع کردم ، چطور با گوشیه آوا زنگ زده؟
فکرم درگیر امیر بود، رفتم پایین باید صبحونه می خوردم ، مامانم که قربونش برم از تخم مرغ آب پز گرفته تا مرغ بریون گذاشته بود رو میز که به خورد منه بیچاره بده ، می گفت برای بچه خوبه!
من: مامان ؟ من باید برم آلمان!
مامان یکی زد توی صورتشو ، گفت: عمرا بذارم، با یه بچه می خوای بری تو کشور غریب !اصلا این امیر کجاس که نه سراغتو می گیره ،نه تو زنگ میزینی بهش و اونم کاری نداره؟
من: مامان من باید برم ، اگر نرم کل شانسم برای درس خوندن توی دانشگاه اونجا از بین میره!
مامان: ایرسام که ممنوع الخروجه می خوای تنهایی با یه بچه بری پیش کی؟
من: مامان ، من میرم برای پس فردا هم بلیط دارم ، تازه آروین داداش آ<اهم اونجا هس!
مامان: نه! و بلند شدو از آشپزخونه رفت!
منم یه چند تا لقمه ی دیگه خوردمو از آشپزخونه زدم بیرون!
لباسامو پوشیدمو از خونه زدم بیرون ، از بیکاریو علافی بدم میومد ولی مجبور بودم دیگه!
رفتم توی یه کتابفروشی!
اولین کتابی که نظرمو جلب کرد ، توی ویتزین بود ، یه کتاب روانشناسی به نام آعتماد یا اعتقاد بود!
رفتم توی کتابفروشی ،چشمم افتاد به قفسه ی زبان ها خارجه ، و بعد یه کتاب آموزش آلمانی !
من که انگلیسی رو راحت میزدم و اینم مدیون فشارهایی که بابا به منو ایرسام و علاقه خودم بودم!
من که انگلیسی رو راحت میزدم و اینم مدیون فشارهایی که بابا به منو ایرسام و علاقه خودم بودم!دیگه مشکلی نبود ،از فروشنده خواستم همون کتابه روانشناسیو بیاره!
فروشنده یه مرد مسن بود که با یه لبخند پدروار کتابو بهم داد!
صفحه ی اول کتابو باز کردم، همیشه شروع جذاب هر کتابی یکی از مهمترین ملاک های انتخابیش برام بود،
تیتر اول: اعتماد واقعی زمانی به دست می اید که شما از درون به آنکه به وی اعتماد می کنید ، اعتقاد داشته باشید!
من به امیر ایمان داشتم؟داشتم ! ولی اون چیکار کرد؟
تیتر دوم:همیشه سوء استفاده از اعتماد شما ملزم به بدبینی شما به همه نیست!
یعنی من باید دوباره بهش اعتماد کنم؟
پول کتابو دادمو از کتابفروشی زدم بیرون! هوای تازه ، هوای شهر خودم!
از کنار پیاده رو میرفتم، اینجا کجاو تهران کجا؟
سرعت قدمامو بیشتر کردم، دیگه بیرون کاری نداشتم ، پیش به سوی خونه!
باید میرفتم چمدونمو ببندم فردا دیگه راهی بودم!
تا سر کوچه رسیده بودم که با دیدن پورشه ی مشکی شبیه مال امیر قلبم ریخت، وحشت زده خودمو پشت دیوار قایم کردم یعنی خودش بود؟ چرا اومده بود اینجا؟
خودم به خودم جواب دادم لابد میگه فقط می تونه بره خونه باباش دیگه!
همونجا وایساده بودم که از ماشین پیاده شد، خودش بود ولی چه خودی؟
قیافه ی داغون ،موهای نامرتب و ته ریش چند روزه ؛ دقت که کردم دیدم همون لباسای اونروزی تنش بود ، دکمه ی سومش افتاده بودولی امیر عین خیالش نبود! پس روناکو آوا چی می گفتن؟ می گفتن صبح اونجا بوده وای داشتم دیوونه می شدم!
گوشیمو در آوردمو زنگ زدم به ایرسام!
من: الو ایرسام؟
ایرسام: جانم ایرسا!
من: ایرسام امیر اومده ! در خخونه اس منم پشت دیوار کوچه ام ! ایرسام یه کاری کن ، نذار بفهمه توروخدا ایرسام !اشکام داشت میومد پایین!
ایرسام هول شده بود و عصبانی بود با عصبانیت دادزد: چی؟ اون عوضی اینجا چی کار می کنه؟ کجاس؟
من: ایرسام نزنیشا؟ فقط کمکم کن منو نباید ببینه!
ایرسام: ببین برو خونه ی آوا اینا منم وسایلتو میارم همونجا!
من: باشه باشه من رفتم!
با سرعت ؛قدم برمی داشتم!گوشه ی شلوارم خاکی شد ، اهمییت نداشت باید از اونجا میرفتم!
درخونه ی آوا اینا بودم ،البته خودش که تهران بود ولی آشنا بودن بالاخره!
نفس نفس میزدم،آیفونشونو زدمو وارد حیاط ویلاییشون شدم؛ 5 تا 6 متر اول حیاط سر پوشیده بود ؛ یه جور سایه بون و پارکینگ حساب میومد چون آوا اینا پارکینگ مجزا نداشتن!با عجله خودمو انداختم توی راهروی ورودی خونه اشون خاله شهرزاد (مامان آوا) با ترس اومدو گفت : چیزی شده خاله؟
من: سلام خاله جون ،نه چه باید شده باشه؟
خاله: هیچی آخه تند اومدی تو گفتم شاید چیزی شده باشه؛ حالا خودت خوبی خاله ؟ بچه ات ........
من: خاله شما دیگه از کجا فهمیدین؟
خاله: آوا!
من: عجب!
خاله خندید و رفت توی آشپزخونه ، هنوز استرس داشتم، به ایرسام پیام دادم: ایرسام امیر چی شد؟
ایرسام جواب داد: شستمش دارم رو بند پهنش می کنم!خوبه؟
بهش زنگ زدم: الو ایرسام؟
ایرسام : سلام آقای علایی ؟ خوبین؟ ببینید من بعدا باهاتون تماس می گیرم !
صدای امیر از اونور میومد : آقا ایرسام من منتظر می مونم شما صحبت کنید!
چه صدای خش داری !بی هیچ حرفی گوشیو قطع کردم، خاله با یه سینی شربت اومدو نشست پیشم!
من: خاله آوا نگفت من فردا راهیم؟
خاله: راهی کجا خاله؟
من: اگه نگفته شما بهش بگین من دارم میرم آلمان ، فردا عصر!
خاله: خاله شوهرت ، امیر چی؟
حالا این وسط همینو کم داشتم ای خدا!!!!!!!!!!!! امیر چرا همه جا هستت؟
من: خاله موافقت کرده!
خاله : خوبه عزیزم ؛ خدا پشتت !
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++
امیر پارسا:
گوشی آوا رو ازش گرفتم تا به ایرسا زنگ بزنم ، شاید برداشت!
از شانس خوب یا بدم ، گوشیو برداشتو ولی چه برداشتنی؟ بهم گفت دیگه بهش زنگ نزنم ، هه مگه آدم می تونه بدون زندگیش سر کنه؟
حتی لباسمم عوض نکرده بودم ، باهمون قیافه ی داغونم ، سوار ماشینم شدم، یه حسی بهم می گفت اون تهران نیس!
اومدم بوشهر در خونه اشون ، سهبار جریمه شدم اما اهمییت نداشت!تنها چیزی که مهم بود این بود که ایرسا برگرده!
در خونه اشونو زدم، ایرسام درو باز کرد؛ تمام امیدم برای اینکه خودش درو باز کنه دود هوا شد!
من: سلام آقا ایرسام!
ایرسام: سلام امیر خان، از این ورا!
چی می گفتم؟ می گفتم نمی دونم زنم کجاست !اومدم ببینم اینجا نیست ؟
ایرسام مشتاق بهم نگاه می کرد؛
من: آدم نمیتونه سراغ برادر زنشو بگیره؟ حس کردم با این حرفم یه پوزخند محو زد!شاید می دونست!
افکار منفیو از خودم دور کردم، با دست بهم تعارف زد برم تو ! منم که از خدام بود شاید ایرسا هم بود و می دیدمش!
همونموقع اس ام اس براش اومد ، اونم جوابشو داد و گفت: خوب امیر خان ، خواهر ما نیومده دیدنمون؟
حالا اینو چیکار می کردم؟
من: ام......مممم
که گوشیش زنگ خورد ، زیر لب گفتم: خدایا شکرت!
ایرسام گوشیو برداشت و گفت: سلام آقای علایی !
همون حس بهم می گفت ، این علایی نیست این ممکنه ایرسا باشه!بهش گفتم که من منتظر می مونم تا صحبت کنه ولی ظاهرا گفت بعدا بهش زنگ میزنه!
کلافه بودم ؛ ایرسام بهم نگاه کرد و گفت: خوب بفرما تو امیرجان!
نمیدونستم باید چی کار کنم ، ظاهرا که ایرسا اینجا نبود یا اینطور می زد که اینجا نیست!
نکنه رفته باشه آلمان؟مگه تیرداد نگفت اون برای آلمان دعوت شده!؟
ایرسام بهم نگاه می کرد و گفت: امیر ؟ کجایی پسر؟
من: هیچی ؟ مادرجون اینجا هستن؟
ایرسام: اره هست ! بیا تو !
با ایرسام رفتم تو، هر لحظه انتظار داشتم ایرسا رو ببینم و لی دریغ ! همش توهمات خودم بود!
با مامان هم سلامو احوال پرسی کردم، با نبود ایرسا هر لحظه نشستن توی اون خونه برام یه قرن بود بالاخره بلند شدمو گفتم: ایرسام جان من باید برم !
ایرسام: کجا ؟ حال بودی1
من: نه برای کار اومدم اینجا ! گفتم یه سری هم به شما بزنم دیگه رفع زحمت می کنم و با عجله از خونه ی پدری ایرسا اومدم بیرون!
هنوزم اون حس می گفتن ایرسا اینجاست! داشتم با خودم کلنجار میرفتم!
ماشینمو بردم ، هتل و یه اتاق گرفتم! فورا یه پراید معمولی کرایه کردمو و دوباره رفتمو سره کوچه ی ایرسا اینا وایسادم!
ایرسام با ماشینش از خونه اومد بیرون !خودم کشیدم پایین تر که منو نبیینه ! خدایا چه غلطی کردم که حالا زنم نمی خواد منو ببینه!
سرمو گذاشتم روی فرمون ماشینو آروم یه قطره اشک از چشمام سر خورد پایین!
یه فکری به سرم زد ، باید ممنوع الخروج شه!
گوشیو برداشتمو زنگ زدم به وکیلم!
برنمی داشت عوضی ! دوباره و دوباره!اما گوشیش خاموش بود ....
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++
ایرسا:
ایرسام بالاخره وسایلمو آورد و به خاله گفت : یه چند تا از دوستاش توی خون ان و اگه من امشب پیش خاله باشم خیلی خوبه!
خاله هم خوشحال شد چون آوا نبود ،آروینم که آلمان بود و اون تنها بود ، عمو علی هم که همش درگیر کاراش بود!
خاله همش از آوا و پاشا می پرسید ، و از آوا گله می کرد!
بالاخره اون شب پر استرسم گذشت ، الان چمدونمو بستم ، مدارکم هم آماده استو تا یه ربع دیگه فرودگام !
ایرسام اومد دنبالم ، خاله با قرآن بدرقه ام کرد ، دستشو بوسیدمو و بغلش کردم ، هیچوقت خوشم نمیومد صورت کسی رو ببوسم!
با ایرسام سوار شدیم، چند دقیقه دیگه فرودگاه بودم و بعدم دیگه فارغ از این مرزها و فارغ از این هوایی که امیر پارسا توش نفس می کشه!
خودمو آماده کرده بودم، فراموش کردنش سخته ولی برای من هیچ چیز نشدنی وجود نداشت، رسیدیم! ایرسام چمدونم آورد پایینو باهام اومد ، آروم با قدمای شمرده شمرده حرکت می کردم!
ایرسام ایستاد، چمدونو گذاشتو بغلم کرد ، پیشونیمو بوسید و دستمو گرفت ! رفتم طرف مردی که مدارکو چک می کرد ، پاسپورتموو با بلیط بهش نشون دادم!
مرد: خانوم ایرسا سالاری؟
نفسم حبس شد ، نخواد بگه من ممنوع الخروجم!
مرد : بفرمایید مشکلی نداره! نفس حبس شدمو بایه فوت بیرون فرستادم! پاسمو گرفتمو و رفتم طرف ایرسام ، ایرسام چمدونو تحویل داده بود!
ایرسام: خواهری امیدوارم دست پر برگردی ! چقدر دلم می خواست با خواهر زاده ام بودم ولی حیف!آروین اونجا منتظرته و....
من: و؟
ایرسام: نمیدونم باید بگم یانه ! ولی خواهری امیری که دیروز من دیدم ، اون نگرانی که تو نگاش موج میزد ، نشون از نخواستن تو نبود!
دلم لرزید ! ینی اشتباه کردم ؟مردد شدم ولی با صدای کلیشه ای مهماندار هواپیما تصمیمو گرفتم! ایرسامو بوسیدمو و از پله ها رفتم بالا!
روی صندلیم نشستمو چشمامو بستم ! سرمو تکیه دادم بالا و هنذفریمو گذاشتم توی گوشم ! اینم از زندگی چرند من! زندگی ؟ اصلا وجود داره؟ میسازمش !
من اینجا چیکار می کنم؟ هواپیما بلند شده بود و برفراز ایران حرکت می کرد!
تازه فهمیدم چیکار کردم! من کشورمو ول کردم! چرا؟ به چه بهانه ای؟
دیگه نمی خواستم بهش فکر کنم؛ کاریه که شده ! پس چشمامو بستمو سعی کردم آروم باشم!
آروم آروم!
مامانی؟ داریم میریم یه جای جدید !آدمای جدید !خوب ، بد ، مهربون ، ترسناک ! آماده باش!
هواپیما نشست! پیاده شدم ، چقدر متفاوت بود !چقدر خارج از تفکر القا شده ی ما بود ريال چمدونمو گرفتم؛ با چشم دنبال آروین می گشتم! همونطور وایساده بودم که متوجه یه پسر شدم ، یه پیرهن مردونه ی آبی چهارخونه و یه جین یخی چروک با عینک افتابی مارک دار! اومد طرفم ! کاملا نزدیکم شده بود که عینکشو برداشت!
من: آرویــــــــــن؟
آروین : سلام عرض شد!
من: چقدر عوض شدی!
آروین : جدا؟حالا بیا بریم!
من: بریم!
چمدونمو گرفتو سوار یه ماشین شدیم ، اروین به انگلیسی آدرسی رو به مرده گفت و ازم به فارسی پرسید: ایرسام و آوا خوب بودن؟
من: ایرسام؟ بد نبود البته با اون پولایی که بدهکاریم ؛ هنوز زنده اس!
آروین خندید و گفت: آوا چی؟
من: هنوز در حال تحصیله!
آروین : شوهر کردو ادم نشد!
من: مگه تو اگر زن بگیری ادم میشی؟
آروین : نه والا!
آروین برام مثل ایرسام بود ، منم برای اون مثل آوا بودم ، تا حالا همش به چشم خواهرو برادری باهم بودیم!
همینم باعث می شد صمیم تر بشیم!
من: آروین تو باشگاه رات دادن؟
آروین خندید و گفت: نه ، منتظر رسیدن حضرت عالی بودم باهم بریم !
من: جدی گفتم!
آروین: آره بابا ! ولی ایرسام بازیش از من بهتر بود واقعا ستاره میشد برای اینا!
من: خوبه !
مرد ایستاد!
آروین: خواهر ایرسام بپر پایین!
من: برادر آوا چمدونو بردار!
آروین : چشم بانو!
بعد به انگلیسی با مرده حرف زد ، که من نشنیدمو پولو پرداخت کرد!
جلوی یه خونه ایستاده بودیم که دو طبقه بود ، طبقه دوم کلا شیشه می خورد روبه بیرونو ودرم کلا شیشه بود!
اینا چقدر با ایران متفاوت بود!
چمن تازه کف حیاط یا بهتر بگم محوطه ی ورودی رو گرفته بودو فقط یه سنگفرش سفیده که با تراس قاب گرفته شده بود ، جای راه رفتن به شخصی که وارد میشد میداد!
دیوارای سفید و بعضی قسمتام شیشه ای بود!
من: آروین اینو چه جوری ..........
آروین: من الکی پا نشدم بیام توی خاک غربتا بعد خندید! رفتیم تو ،آروین گفت ؛ هر جا دوست دارم می تونم باشم ، بالا و پایین واسش فرقی نداره ! ولی از اونجایی که بالا کلا شیشه بودو من مقید به قوانین خودم و اینکه کم کم وضعیتم عوض میشد ، پایینو انتخاب کردم!
دو ماه از اومدنم به اینجا می گذره ؛ دانشگاه ثبت نام کردم!
بچه امم که الان تنها کسیه که به درد و دلام گوش می کنه!البته از حق نگذریم آروینم با هر آخ گفتنیم می پره!وبرام چیزی کم نذاشته؛ دوست نداشتم حالا که از کشورم خارج شدم حجاب رو کنار بذارم و از اینکه به خاطر هنجار شکنی ( البته از نظر اینا) اخراج بشم کاری از دستم برنمیومد برای همین ؛ طوری لباس می پوشیدم که گردنم کاملا پوشیده باشه و به جای شال و روسری هم کلاه می ذاشتم!
بچه امم که الان تنها کسیه که به درد و دلام گوش می کنه!البته از حق نگذریم آروینم با هر آخ گفتنیم می پره!وبرام چیزی کم نذاشته؛ دوست نداشتم حالا که از کشورم خارج شدم حجاب رو کنار بذارم و از اینکه به خاطر هنجار شکنی ( البته از نظر اینا) اخراج بشم کاری از دستم برنمیومد برای همین ؛ طوری لباس می پوشیدم که گردنم کاملا پوشیده باشه و به جای شال و روسری هم کلاه می ذاشتم!تا موهام مشخص نباشه!
تازگیا یه پسر که هم دانشگاهیم بود، زیاد دور برم می پلکید ، اسمش ادوارده ، قیافه اشم شبیه شخصیت ادوارد توی سریال تویلایته ولی خوب تقصیر من نیست که از من خوشش اومده ريالچون من هیچ کاری که باعث شه اون از من خوشش بیاد انجام ندادم!
کنار خیابون توی پیاده رو قدمم میزدم ، البته الان خیلی وضعم فرق کرده بودو یه ذره سنگین تر شده بودم،
راستی بچه ام پسره ، پسرم رادین!
زیر لب برای خودم می خوندم:
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

یادمه یه بار سره کلاس ، درباره ی ادبیات ایران و حافظ بحث شد و استاد ازم خواست یه سری اطلا عات بهشون بدم، منم درباره ی حافظ گفتمو آخرشم غزل ؛ الا ای آهوی وحشی رو به فارسی خوندم!
استاد به فارسی بهم گفت: زیبا است!
خندیدمو به استاد گفتم : باید می گفتید زیبا بود!
محیط دانشگاه کلا متفاوت بود راستی یادم رفت بگم ، یه دوست ایرانی توی کلاسمون پیدا کردم اونم دقیقا مثل من لباس می پوشید تا هم حجابش رعایت شه هم بهش گیر ندن! زحل! زحلم ایرانی مقیم آلمان بود که با نامزدش میلاد و خانواده هاشون اینجا بودن و باهم آشنا شده بودن! منو زحل حسابی بام صمیمی شده بودیمو و میلاد و آروینم حسابی باهم مچ شده بودم، هرروز یا اونا میومدن یا ما میرفتیم خونه اشون!
نزدیکای خونه بودم، زمزمه کردم:
میلاد و آروینم حسابی باهم مچ شده بودم، هرروز یا اونا میومدن یا ما میرفتیم خونه اشون!
نزدیکای خونه بودم، زمزمه کردم:

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
(غضب- آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت.
(حمید مصدق)
در خونه ارو باز کردم ! آروین توی حیاط بود ،
آروین: خواهری دیر کردیا!
من: من که یه نفر نیستم دونفرم انتظار داری با جت بیام؟
آروین: من تسلیم ! من و به تیر نبند!
من: باشه ا گناهت گذاشتم ، زحل اینا نیومدن؟
آروین : ما میریم !
من: باشه ، من که آماده ام!
روی کاناپه ی وسط سالن نشسته بودمو یه پرتقال پوس می کندم!
آروینم با یه تیپ اسپرت اومد پایین !
شلوار کتون خوش دوخت، با سوییشرت سفید کلاه دار!
در خونه ارو باز کردم ! آروین توی حیاط بود ،
آروین: خواهری دیر کردیا!
من: من که یه نفر نیستم دونفرم انتظار داری با جت بیام؟
آروین: من تسلیم ! من و به تیر نبند!
من: باشه ا زگناهت گذاشتم ، زحل اینا نیومدن؟
آروین : ما میریم !
من: باشه ، من که آماده ام!
روی کاناپه ی وسط سالن نشسته بودمو یه پرتقال پوس می کندم!
آروینم با یه تیپ اسپرت اومد پایین !
شلوار کتون خوش دوخت، با سوییشرت سفید کلاه دار!
خونه ی زحل اینا زیاد دور نبود، و این یعنی شانس بزرگ ما! البته اینجایی که ما بودیم ایرانی های زیادی بودن ولی ایرانی هایی که خیلیاشون ایرانی بودنشون رو فراموش کرده بودن!
با آروین زدیم بیرون! من آروم میرفتم ، آروینم به خاطر من آروم قدم برمیداشت!
یه ربع تا نیم ساعت توی راه بودیم که البته به خاطر وضعیت من اینقدر طول کشید!
آروین درو زد ، زحل در کل دختر شرو شیطون و شلوغی بود و هر وقت باهاش بودم ، دیگه وقتی برمیگشتم خونه تا یه ساعت تو سکوت مطلق بودم تا سرم یه استراحتی ببینی !
زحل با داد از توی سالن گفت: هوی! مامان فسقلی اومده؟
من: اه !زحل بدممیاد نگو اینو دیگه!
زحل دست تو دست میلاد که می خندید اومد دم در! عین بچه ها زبونشو آورد بیرونو گفت : مامان فسقلی دیگه ! دروغ می گم آروین؟
آروین: نه والا!
من: آرویـــــــــــــن؟
آروین: جونم خواهری؟
من: میرسم حسابتو!