رمان المپیاد عشق(6)
دیگه چیزی نگفتیم تا اینکه کلاس تموم شد! از کلاس زدیم بیرون ، امروز تا ساعت 8 بیرون از خونه ام ؛خونه که میرسم دیگه فرقی با جنازه ندارم!
با روناکو و آوا توی محوطه قدم میزدیم که ، روناک گفت: آوا ساعت چنده ؟
آوا: اممممم ساعت..... ساعت 6و نیم ، هفته!
روناک: چه دقیق!
آوا: اا؟؟؟؟؟؟؟
تازگیا می دیدم که روناک سرحال نیست مثل قبلنا تیکه نمی پرونه و نمی خندونتمون!
من: روناک؟
روناک: اامممم؟
من: یه سئوال بپرسم؟
روناک: بپرس!
من: چرا جدیدا اینقدر تو خودتی؟
روناک: کسی که خودشم خیلی مواقع اینطوریه نباید این سئوالو بپرسه ایرسا و سرشو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد!
من: روناک اتفاقی افتاده ؟
روناک: واقعا دوست داری بدونی؟
من: کنجکاوم ولی اگر دوست نداشته باشی بگی به نظرت احترام میذارم!
آوا: روناک راس می گه منم این اواخر خیلی توجه کردم بهت ، تو اون روناکه قدیمه شوخ نیستی!
روناک: یه جایی پیدا کنیم بشینیم!
یه نیمکت نه چندان تمیز، خالی بود !
آوا: اونجا!
من: بریم!
شاید هر موقع دیگه ای بود آوا می گفت نه اینجا کثیفه من نمیشینم اما الان خودش پیشنهاد داد چقدر موقعیت ها عقیده ی آدما رو تغییر می ده!
سه تایی نشستیم روب همون نیمکت ! روناک شروع کرد به گفتن:
روناک: نمیدونم بچه ها یه چن وقتیه همش احساس می کنم تیرداد یه جوریه ! یه موقع هایی اخم می کنه و یه وقتاییم خیلی می خنده!
نمیدونم چه جوری بگم چن وقت پیش توی پارک با یه دختر دیدمش ، از اون موقع به بعد اصلا دیگه باهاش حرف نمیزنم!
من: روناک اشتباه نکن شاید خودش نبوده!
روناک: می خواستم باور کنم خودش نیست ایرسا وللی وقتی رفتم نزدیکتر خودش بود ، با یه دختری که حتی نمی تونستم فکرشو هم بکنم که تیرداد از همچین کسایی خوشش بیاد!
دختره یه آرایش غلیظ و لباسای افتضاح داشت!
من: من بهت می گم بیشتر درباره اش تحقیق کن!
بلند شدم ، ساعت یه ربع به هفت بود!
من: بچه ها کلاس داره شروع میشه!
آوا: آره بیاین بریم ،راستی ایرسا تحقیق همراهته که؟
من: کدوم تحقیق؟
آوا: همونی که استاد صادقی می خواست!
با کف دست زدم به پیشونیمو گفتم : نه، یادم نبود اصلا!
روناکم که حالا پاشده بود گفت: امروز آخرین فرصتشه ،نه آوا؟
آوا: فک کنم!
همونطوری که طرف ماشین می دوییدم گفتم: بچه ها من میارمشو میام!
آوا: مواظب باش ایرسا!
من: باشه باشه1
با سرعت طرف خونه می روندم؛ماشینو جلوتر از در خونه پارک کردم که بعدا برای جابه جاییش وقت نگیذه دوییدم طرف خونه!
درو باز کردمو و رفتم تو ! مستقیم رفتم توی همون اتاقی که تقریبا می شد گفت کتابخونه امونه ،کشوی میز قهوه ای بزرگو بازکردمو یه پاکت در بسته ارو از بیرون کشیدم، می خواستم برم که یادم اومد فایل اصلیش توی فلشمه که توی اتاق خوابه با عجله رفتم طرف اتاق خواب؛ با یه دستم کیفمو گرفته بودمو با دست دیگه ام پاکتو!
درو با یه دست باز کردم ولی با دیدن صحنه ی جلوم جا خوردم!
امیرو شمیم جلوم بودن، شمیم نیمه لخت یا بهتربکم یه لباس نازک تنش بودو دستشو برده بود طرف پیراهن امیر که یه پاش به حالت جمع روی تخت بود و یکی دیگه اش ایستاده که روی شمیم خم شده بود و دستشو گرفته بود ،
درو باز کردمو و رفتم تو ! مستقیم رفتم توی همون اتاقی که تقریبا می شد گفت کتابخونه امونه ،کشوی میز قهوه ای بزرگو بازکردمو یه پاکت در بسته ارو از بیرون کشیدم، می خواستم برم که یادم اومد فایل اصلیش توی فلشمه که توی اتاق خوابه با عجله رفتم طرف اتاق خواب؛ با یه دستم کیفمو گرفته بودمو با دست دیگه ام پاکتو!
درو با یه دست باز کردم ولی با دیدن صحنه ی جلوم جا خوردم!
امیرو شمیم جلوم بودن، شمیم نیمه لخت یا بهتربکم یه لباس نازک تنش بودو دستشو برده بود طرف پیراهن امیر که یه پاش به حالت جمع روی تخت بود و یکی دیگه اش ایستاده که روی شمیم خم شده بود و دستشو گرفته بود ، پاهام قدرت حرکت نداشتن !
کیفم از دستم سر خوردو افتاد روی زمین!
با صدایی که از ته گلوم خارج میشد گفتم: امیر ! خیلی پستی ، می ....خواستم ، فکر کنم اون چی...زی که می بینم درست نیست و...ولی دیگه واسه.. این نمی تونم ....سره خودمو .. شیره بمالم!
فقط یه چیز از ذهنم گذشت ، بدو رفتمو مدارکمو که صبح قبل از رفتن آماده کرده بودمو و گذاشته بودم روی میز شیشه ای وسط سالنو برداشتمو از خونه زدم بیرون! امیر اومد دنبالم ولی اون همه چیزو خراب کرده بود ؛
امیر: ایرسا؟ ایــــــــــــــــــــرسا ؟؟؟؟؟
به سرعتم اضافه کردم اون دنبالم بودو من می دوییدم! درو بستمو از خونه زدم بیرون! با دو رفتم توی ماشینمو روشنش کردم می خواستم برم ، دور شم ، فقط از این خونه فاصله بگیرم!
پامو با عصبانیت روی گاز فشار دادم ،مقصد خاصی نداشتم فقط میرفتم ، اصلا قکرم متوجه رانندگی نبود ، بالاخره
زدم گوشه ی خیابونو سرمو گذاشتم روی فرمون ماشین بی اختیار اشکام اومدن پایین!
آرومو بی صدا ،هیچوقت تاحالا کسی گریه امو ندیده بود ، نمیدونم شایدم دیده بود ولی همیشه بدون کوچکترین صدایی اشک می ریختم!
نمیدونم چقدر گذشت ،اصلا مهم نبود ، یه تصمیم آنی !
گوشیمو درآوردم و بهش خیره شدم ،اشکامو با پشت دستم پاک کردمو یه نفس عمیق کشیدم!
35 تماس از امیر پارسا!هه فکر کرده با این کارش دیگه بهش جواب می دم؟؟
سعی کردم تمام بی تفاوتیمو توی صدام بریزم!
شماره ی ایرسام گرفتمو و گوشی رو گذاشتم بغل گوشم:
من: الو؟
ایرسام با خنده : به به سلام خواهری! نه به اون موقع که به مازنگ نمیزدی نه به الان که گوشی بیچاره امونو دربست اشغال کردی!
من: کمتر مزه بریز سامی ، زنگ زدم بگم منم باهاتون میام !
ایرسام با تعجب گفت: کجـــــــــــا؟
من: همون جایی که براتون دعوت نامه فرستادن دیگه!
ایرسا: ایرسا خودتی دختر؟ حالت خوبه؟ امیر کجاس؟ چیزی شده؟
من: سامی! تو فقط بدون که من فردا اونجام!
گوشیو قطع کردمو انداختمش روی صندلی شاگرد و پیچیدم طرف خونه ی روناک اینا!
باید بهشون میگفتم دارم می رم!
من ،هیچ وقت پس نزده شده بودم ، این برام یه ضربه وحشتناکه ،چیزی که هیچوقت فراموش نمی شه!
پنجره هارو تا ته کشیدم پایین، می خواستم وزش باد آرومم کنه!
یه ربع بعد درخونه ی آوا و روناک بودم!
اف افو زدم ! نمیدونستم چرا اومدم اینجا، اصلا اینجا چیکار میکردم؟ خواستم برگردم که صدای روناک اومد: بفرمایید؟
دیگه نمیتونستم برگردم!پس با بی تفاوتی گفتم: روناک ؛ ایرسام!
روناک: ایرسام اینجا چیکار می کنه؟
دیگه داشت عصبانیم می کردا: روناک مسخره بازی در نییار حالم خوب نیس!
روناک با ثدایی که نگرانی توش موج میزد گفت: ایرسا ؟ خواهری؟ چته ؟ بیا بالا!
رفتم بالا ؛ اوا و روناک هردو در واحدشون وایساده بودن! با دیدن من روناک اومد طرفم که یهو حالم بهم خوردو حالت تهوع بهم دست داد؛ بدون توجه بهشون دوییدم توی واحدو مستقیم رفتم توی دستشویی!اه ؛ همیشه از این کار بدم میومد معدم خالی خالی شده بود، به صورتم اب زدمو و بی حال اومدم بیرون1
آوا و روناک هردوتاشون نگران پشت در دستشویی ایستاده بودن و نگرانی از چشماشون مشخص بود!
آوا: خوبی ایرسا؟
روناک: ایرسا چته ؟
فقط دستمم بردم بالا که یعنی بذارین برای بعد و رفتم توی اتاق خواب و روی تخت روناک دراز کشیدم ، آوا اومد توی اتاقو یه لیوان آبو یه بسته قرص توی دستش بود؛ قرص ارمبخش ! هه خخخ !
تا کی باید به خاطر مشکلاتم از این کوفتیا واسه خواب استفاده کنم؟؟؟
یدونه اشو با آب انداختم بالا و خزیدم زیر پتو!
امیر بود ،جلوم وایساده بود و بهم می خندید ، همه جا سفید بود ، همه چیز! دستای شمیم توی دستای امیر پارسا قفل شده بود و امیر بهم می خندید ، شمیم یه پوزخند بهم زد ، اطرافم واضح تر بود مراسم بود ، مراسم عروسی شمیمو امیر ، من نشسته بودمو می دیدمشون شمیم یه چیزی توی گوشی امیر گفتو به منم نگاه کرد و بلند شدو امیرو لب به لب بوسید، یه آن از خواب پریدم!صورتم خیس خیس بود، آواوروناک کنارم روی تخت نشسته بودنو با نگرانی بهم خیره شده بودن!
آوا: اروم ایرسا ،اروم خواب بودی گلم!
من: صورتم خیسه!
روناک: من ریختم هرچی صدات زدیم بلند نشدی مجبور شدم ....
نگام به طرف لیوان شیشه ای که نصفه بود و توی دستای روناک بود افتاد!
سرمو چرخوندم ، دنبال ساعت می گشتم، یه ساعت کوچیک رومیزی ساعت 2شبو نشون میداد!
آوا: امیر اومد اینجا !
براق شدمو گفتم: خوب؟
آوا: گفتیم اینجا نیستی ، دیوونه شده بود ایرسا ،می گفت تا اتاقاتونو نبینم باورم نمیشه!
من: خوب اومد تو؟
روناک : اومد تا توی سالن ولی یهو برگشتو عقب گرد کرد و رفت!ولی حالش خیلی خراب بود ، اتفاقی افتاده ایرسا؟
نمیدونستم بگم یانه؟ ولی بالاخره گفتم! همه چیزو !
روناک: حالا می خوای بری؟؟؟
با حرکت سرم بهش فهموندم آره!
آوا: ولی باید بمونی! باید بمونیو حقتو از شمیم بگیری ، زندگیت نباید به این راحتی نابود شه!
من: تو نمی فهمی آوا؟من اونو شمیم توی کافی شاپ دیدم ، یه مدت مدام یه شماره ناشناس به امیر اس می داد اس عاشقانه ! می فهمی یانه؟
کم کم صدام داشت بلند میشد و روبه فریاد میرفت که روناک گفت: باشه عزیزم آروم ، گلم!
آرومتر گفتم:برای اثباتش که هیچ سوء تفاهمی هم نبوده می تونیم بگیم که امیر یه مدت نه باهام حرف میزد و نه نگام می کرد و نه...
یه قطره اشک از چشمم چکید که فورا پاکش کردم!
بلند شدمو گفتم: در هرصورت من پس فردا از ایران میرم، میرم تا یه ذره از اتفافات دور بشم اینجوری خیلی بهتره! شماره و ادرسمو هم براتون میل می کنم فقط بچه خواهش می کنم ؛ اون نباید بفهمه!
روناک و آوا دستاشونو گذاشتن روی دست راستمو و بهم نگاه کردن!
روناک: نمیدونم داری درست میری یا غلط ولی امیدوارم خوشبخت شی!
من: امیدوارم! من
[من: امیدوارم! بچه ها من فردا صبح ساعت 4 حرکت می کنم!
آوا:میری بوشهر؟
سرمو تکون دادم تا ساعت سه و نیم حرف زدیم ، طوری که یه ذره حال و هوام عوض شد، قبل از رفتنم فهمیدم که بین تیرداد و روناک سوء تفاهم پیش اومده و اون دختری که با تیرداد بوده فقط همکلاسی و همکار پژوهشی تیرداد بوده !
از اینکه لاقل روناک به اشتباهش پی برده بود خوشحال بودم! یه لحظه به ذهنم خطور کرد یعنی ممکنه منم درباره ی امیر اشتباه کرده باشم؟
دو دل بودم ولی مثل همیشه عقلم برا احساسم پیروز شدو گفت: مگه میشه ؟ چندبار اشتباه؟ اون زنگا ، اون بی محلی ها و اون قرار ملاقات ! مگه میشه اشتباهی درکار باشه؟؟؟
بلند شدم کم کم باید برای خداحافظی آ»اده میشدم ،تنها لحظه ای که ایرسا سالاری دختر مغرور سرسخت توش ضعیف بود، لحظه ی خداحافظی!
لباسامو آروم پوشیدم! هیچی ازاون خونه نیاورده بودم!فقط یه پلاک !یه پلاک که خود امیر پارسا برام گرفته بود و بی هیچ حرفی چند روز پیش گذاشته بود توی کیفم!
یه پلاک فروهر (نماد زرتشت) که پشتش اسممو کوچیک حک کرده بود ,« ایرسا» !
چقدر از این کارش خوشم اومد ،ولی اصلا به روم نیاوردم و وانمود کردم ندیدمش !حالا همون شده بود تنها یادگاری که از عشقم داشتم!هه عشقم ، آره عشقی که بهم خیانت کرد! پلاک توی دستم بود و باهاش ور میرفتم که دوباره حالم بهم خورد !
آوا: ایرسا چرا نمیری دکتر؟
من: بوشهر میرم!
بلند شدم کیف دستیمو برداشتم، امتحانا تموم شده بود و این ترمم یا کلی اتفاقات تموم شد ! آوا و روناک تا دم در بدرقه ام کردن!آوا آروم اشک میریخت و روناک بلند گریه می کردو من خودمو سخت گرفته بودم تا گریه نکنم! آوا محکم بغلم کرد وزیر گوشم گفت: من هنوزم فکر می کنم نبایدبری!
لبخند نیم جونی زدمو گفتم: ولی من این دفعه برخلاف همیشه فکر می کنم باید عکس عقیده اتو انجام بدم!
روناک با گریه و زاری بغلم کرد و اونقدر بهم سفارش کرد که بهش زنگ بزنمو بی خبرش نذارم که بزور ازش جداشدم!
یه خداحافظی!گذشت!
سوار ماشینم شدم تاحالا خارج از شهر نرونده بودم ولی حالا دیگه فرق داشت حالا من یه زن قوی بودم!
گواهینامه امو گذاشتم سردستو پیش به سوی شهر مادری!
شبو اصفهان می موندم!اما کجا؟
دیگه از خستگی نمی تونستم برونم!از ساعت 4 صبح رانندگی کرده بودم تا الان که 7، 8 شب بود!ناهارو هم با یه ساندویچ سر کرده بودم!
توی اصفهان بودم ، یه شب باید اینجا می گذروندم!یه جرقه به ذهنم خورد!
پری خانوم دوست مامان توی اصفهان بودن ! یعنی امسال تازه اومده بودن اصفهان ! زنگ زدم خونه!
مامان: اول؟
چقدر دلتنگ صدای مهربونش بودم؛ یه معلم بازنشسته!
من: الو مامان؟
مامان: ایرسا؟خودتی مامان؟
من: مامان ........و دیگه نتونستم حرف بزنم!
مامان:ایرسا ؟ چته مامان؟ یه هفته اس بهم زنگ نزدی قبلنا دو سه روزی زنگ میزدی اتفاقی افتاده؟
سعی کردم به خودم مسلط شم!
من: نه مامان همه چیز خوبه ! ببینید یادتونه پری خانوم دوستتون اومدن اصفهان ؟
مامان: آره چطور؟
من: ادرسشو می خوام دارین ؟
مامان: ایرسا چی میگی؟
من: ببین مامان من الات تو ماشینمم توی اصفهان ، فردا هم میرسم بوشهر ولی امشب باید یه جایی بمونم می تونی ردیفش کنی؟
مامان: این چه طرز حرف زدنه؟ اصلا امیر کجاست که تو اصفهانی؟ تنهایی؟
من: مادر من امیر نیستش خوب؟حالا شما اون آدرسو بفرست!
خلاصه با هزارتا زحمت مامانو پیچوندم که از قضیه بویی نبره!
آدرسو گرفتم، پری خانوم یه دختر داشت که بچگیا با منو روناک و آوا بازی می کرد اسمش چی بود؟
رها؟ سها ؟آها محیا بود!
گوشیمو گرفتمو شماره اشونو گرفتم ؛ پری خانوم خودش جواب داد:
من: الو سلام خاله خوبین؟
-................................
من: خواهش می کنم ، راستی خاله مهمون نمی خواین!؟
-...................................
من: خوب نه، من اصفهانم گفتم یه سریم به شما بزنم، حالا رام می دین یا نه؟
-....................................
بیچاره خاله چقدر خوشحال شد و کلی تعارف و دعوت کرد، خلاصه پرسون پرسون آدرسو پیدا کردم!
یه خونه ی ساده و معمولی نه زیاد بزرگ و نه زیاد کوچیک! آیفونو زدم که خاله با خوشحالی درو برام باز کرد ؛ خداا شکرت که اینجا هم تنهام نذاشتی!
رفتم تو ! یه دختر جوون که فک کنم محیا بود با خنده و سر و صدا اومد طرفم، خاله اینا خودشون بوشهر بودن ولی محیا 5،6 سال اصفهان بود با دختر عموش و درس می خوند بگذریم خیلی تغییر کرده بود ، اون محیا تپل حالا لاغر و خوش اندام شده بود ، محیا اومدو پرید بغلم!
من: سلام،
محیا: سلام ایرسا ؟ درسته؟
من: محیا خودتی دیگه؟
صدای خاله از پشت میومد:
محیا ول کن مهمونو ،هنوز نیومده گرفتیش!
محیا:مامان تو هم الان یکی از همبازیای بچگیتو ببینی ذوق نمی کنی؟
خاله خندید و رفت تو! محیام با کلی سر و صدا منو برد ، یادمه یه داداشم داشتن که با محیا اصفهان بود!
روی کاناپه ها نشسته بودیم!
خاله: شام خوردی خاله؟
من: راستشو بگم یا دروغشو؟
خاله: این ینی نخوردی درسته؟
خندیدمو با سر تایید کردم!
محیا: ایرسا تو ازدواج کردی؟
من: آره!
محیا : از آوا و روناک خبر داری؟
من: آره صبح پیششون بودم!
محیا با تعجب گفت : مگه از کجا میای ؟
من: تهران بودم ؛آواو روناکم اونجان!
محیا جیغ کوتاهی کشید و گفت: اونام ازدواج کردن؟
من: اره آوا نامزد کرده روناکم همینطور!
محیا: پس فقط من موندم!
خاله هم اومد نشست پیشمون؛ گفتیم؛ ازهمهچیز خاله می گفت از اینکه اینجا دیگه همسایه ای نداره که رفت و آمد داشته باشه و دوست داره برگرده و برای محیا و مهیار مونده !
خلاصه ساعت 12 شب بود که رفتیم توی اتاق محیا خوابیدیم!صبح ساعت 6 بود که بلند شدمو رفتم پایین
خلاصه ساعت 12 شب بود که رفتیم توی اتاق محیا خوابیدیم!صبح ساعت 6 بود که بلند شدمو رفتم پایین خاله با خوشرویی بهم صبح به خیر گفت وتعارف زد که پشت میز صبحونه بشینم، همزمان یه پسری که احتمال می دادم مهیار داداش محیا باشه اومد توی آشپزخونه!
خاله بهش اشاره کرد که بره بیرون ولی پررو پررو اومد نشست روبه روم ، هی وای بر من!
صبحونه ارو با لقمه های متوسط و جویده کنار خاله و محیا و مهیار آقا خوردم ، دیگه باید میرفتم بلند شدمو با تشکر رفتم طرف اتاق محیا به محیا هم صبحانه اش تموم شده بود اشاره زدم که بیاد باهم رفتیم توی اتاق تنها چیزی که باهام بود فقط یه کیف دستی بود ،گوشیو وسایل خرد و ریزمو جمع کردمو رختم توش و رفتم کنار محیا که با تعجب بهم نگاه می کرد ، بوسیدمشو گفتم: محیا واقعا ازتون متشکرم ، لطف بزرگی در حقم کردین!
محیا با گیجی گفت: چه لطفی؟
نمی خواستم مسئله بیشتر ازاین باز بشه گفتم: هیچی عزیزم، من دیگه باید برم !
محیا با عجله گفت: کجا؟؟
با خنده گفتم: امون دیگه؟
محیا : تهران؟
من: نه باید برم بوشهر!
محیا ابرویی بالا انداختو گفت ولی من تازه هم بازی بچگیامو پیدا کردم!
من: خوب تو بیا بوشهر ،چون من باید برای کار فوری داداشم برگردم!
محیا : حالا که نه ولی بعدا مزاحمتون می شم!نه میشیم!
خنده ام گرفت ، این محیا همون محیای دست وپاچلفتی تپل و کوچولو بود!
با خنده سری تکون دادمو باهم رفتیم پایین خاله با دیدن اینکه کیفم دستمو گفت: خاله جایی میری؟
من: خاله من تا همین جاشم خیلی بهتون زحمت دادم برای ایرسام کار پیش اومده سریع باید برم ،بازم ممنونم ازتون!
خاله: چه حرفیه دخترم توهم مثل محیا!
من: ممنونم که اینطوری فکر می کنید خاله جان!دیگه مزاحمتون نمیشم!
خاله: مراحمی عزیزم!
تا دم در اومد بدرقه ام محیا هم اومده بود ، رفتم طرف پارکینگ و سوار ماشینم شدم، همزمان ماشین کنارم که یه BMWمشکی بود و مهیار توش بود روشن شد، پوزخندی بهش زدمو از پارکینگ اومدم بیرون برای خاله و محیا یه بوق زدمو و از درحیاط که یه پیرمرد باز کرده بود زدم بیرون ، پشت سرم مهیارم اومد بیرون!
بسم الله گفتمو و پیش به سوی زادگاه مادری!
توی راه به خودمو امیر فکر می کردم ، به کاری که امیر کرد! ازش متنفر نبودم ؛بالعکس دوسش داشتم، همیشه اعتقاد داشتم یا عشق وجود نداره و اگر وجود داره و واقعی هیچ وقت به هیچ قیمتی جاشو به نفرت نمیده در هیچ صورتی! امیر برای من همیشه عشقم می مونه ولی کنارش باید کاری رو که باعث شد من بشکنمم رو هم قاب کنم و بزنم کنارش!
حوصله ی ترانه رو هم نداشتم، گوشیم زنگ می خورد ، ایرسام بود ، برداشتمو گفتم:
الو؟
ایرسام: سلام خواهری !کجایی؟
من: نزدیکم ، از شیراز اینورترم دوساعت دیگه خونه ام!
ایرسام: ایول بابا ،
من: چه خبر؟
ایرسام هیچی ! به رانندگیت برس خدا نیما!
خنده ام گرفت هنوزم اون عادت قدیمی که به جای خداحافظ اسم شاعرای دیگه ارو می ذاشتیمو فراموش نکرده بود!چه زمانی بود ، بدون هیچ دغدغه ای راحت فقط فکر امتحان زیست و ریاضی فردام بودم یا اینکه پس فردا باید آزمون بدم و...
تو ی افکار خودم بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد، گوشیو برداشتمو و گفتم: الو؟
آوا: سلام ایرسایی خوبی؟کجایی؟
خندیدم چقدر نگران بود که به صداشم رخنه کرده بود!
من: زیر سایه اتم آوا خانوم یه دوساعت دیگه در جوار خانواده ایم!
آوا: مراقب خودت باش ، این روزا آمار تصادف رفته بالا و قطع کرد!
دستمو کشیدم به کمر بند ایمنیم که از محکم بودنش مطمئن شم و دوباره روندم!
باورم نمی شد در خونه ی خودمون بودم، خونه ی خود خود خودمون!
رفتم طرف آیفون!
ایرسام: کیه؟
من: یکی از بندگان دلخور خدا!
ایرسام که شناخته بود : خدا بد نده حاجی دیگه چه خبر؟
من: سامی باز کن!
نمیدونم بعد از اون اتفاق با دیدن خونه ی خودمونو محلیم انگار یه انرژی مضاعف بهم تزریق کرده بودن!
ایرسام خودش اومد دم درو ، درو باز کرد! اومد بغلم کرد و پیشونیمو بوسید !
درو باز مرد تا ماشینو ببرم تو!
ماشینو که توی حیاط گذاشتم رفتیم توی خونه ، خونه ای که از اول شاهد بزرگ شدن من بوده!
مامان بادیدنم گریون اومد طرفمو گفت: ایرسا عزیزم!
من: مامان!
مامان که حسابی منو بغل کرد بالاخره دستمو گرفتو بردم سمت آشپزخونه!
سامی:آی ای مامان خانوم نو که اومد به بازار .....کهنه میشه به تن زار !
من: برو بابا توهم با این ضرب مثلای یه وریت!
سامی: این خلاقیت خواهرجان!
من: اینا چرتو پرته برادر جان!
سامی : بیخیال!
مامان: سامی بس کن دیگه خواهرت تازه رسیده!
سامی به حالت قهر که از یه پسر بیتستو چندساله بعید بود از اشپزخونه رفت بیرون ، من به این حرکتش خندیدمو مامانم یه لبخند زد!
تا نصفه شب حرف زدیمو به مامان گفتم که میخوام برم آلمان !اولش مخالفت کرد شدید اما بعد کم کم راضیش کردم،گفتم که ایرسامم باهم هست آروینم میاد ؛اولش غر زد من تنهامو و اینا ولی بعد دیگه با کلی خواهش راضی شد ، بهش گفتم رفتن یا موندنم فایده نداره و در هرصورت من بوشهر نیستم یا تهرانم یا باید برم المان
( آره جون خودم!!) برای فردا بیلیط داشتیم، فردا عصر ساعت 4، منو ایرسامو آروین! هه !
از وسایلی که توی این خونه داشتم اونایی که به دردبخور بود و جمع کردمو گذاشتم توی ساک!
مدارکمو هم گذاشتم توی کیف دستی کوچیکمو گذاشتمشون روی میز کوچیک کنار تخت، توی اتاقم !
یه عمر توی این اتاق گذروندم!اتاق خاطره های مجردیم!
فردا دیگه میرفتم؛ میرفتم برای رسیدن به همون آرزوهایی که از اول براشون برنامه ریزی کردم بدون هیچ مانعی!
توی همین فکرا بودم که خوابم برد ,
امیر بود ؛شمیم بود که دست توی دست امیر با یه نیشخند میومد طرفم! امیر یه پوزخند زده بود، یه زن دیگه که صورتش مشخص نبود اومد طرف امیر؛ همزمان یه نفر دست منم گرفت ، یه مرد بود امیر پارسا خندید ،اون کسی که دستمو گرفته بود فشار داد؛ نفس نفس میزدم از خواب پریدم ، ایرسام کنار تختم نشسته بودو دستمو گرفته بود ،بی اختیار گریه کردم کی این کابوسای لعنتی تموم میشن؟یعنی حتی اگه برمم اینا باهامن؟ دستمو گذاشتم روی همون زنجیری که امیر برام گرفته بود؛ لعنت بهت شمیم! امیدوارم یکی تموم زندگیتو بهم بریزه!
ایرسام بی حرف کنارم نشسته بود و من آروم اشک می ریختم!
ایرسام بغلم کرد و گفت: خواهری ؟ نمی خوای بهم بگی چی شده؟ تونرمال نیستی درسته؟؟؟
من: ایرسام؟
ایرسام: جونم ؟
من: میخوای بشنوی؟
ایرسام: دوست داری بکو!
براش همچیو گفتم ؛ لحظه به لحظه صورتش بیشتر کبود میشد ، دستموگذاشتم روی دستشو گفتم: داداش ما میریم ؛ اصلام مهم نیست چی پیش اومده و چی شده درسته؟
ایرسام: نه درست نیست اون عوضی ....
من: ایرسام؟ خواهش میکنم ! فقط کمکم کن که از ایران بریم!
ایرسام: من هرکاری از دستم بر بیاد برای خواهرم می کنم ولی بدون اینجوری داری راهو براش باز می کنی و همزمان در اتاقو بست و رفت!
من موندم و هزار تا فکرو خیال!
تا صبح دیگه خوابم نبرد،ساعت نزدیکای 5و نیم بود که بلند شدم و وضو گرفتم برای نماز ! برای کمک گرفتنو حرف زدن با تنها کسی که می تونست کمکم کنه! نمازم که تموم شد از خداخواستم دوباره بهم کمک کنه و زندگیم رو به راه شه!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++++++
امیر پارسا:
همه جا رو گشتم، وجب به وجب تهران1 از بیمارستان گرفته تا خونه ی تموم کسایی که ایرسا می شناختشون ولی هیچی نبود! یه اشتباه کردم ، یه اشتباه بزرگ!
شمیـــــــم؟ دیگه از این متنفر شدم! مسبب همه مشکلات و نابودی خوشبختیم!
ایرسا حق داشت ؛ منو یه دختر دیگه با اون وضع ،صددرصد همون فکری رو میکرد که همه می کنم!
اشتباه خودم بود نباید می ذاشتم که اون دختره ی هرزه بیاد توی خونه امون،دیگه کم کم دارم نا امید میشم!
هرکاری کردم ؛روناکو آوا حرفی نزدن می دونستم خبر دارن و می دونن ایرسا کجاس اما هیچی نگفتن!
زجر واقعی ینی همین! یعنی اینکه بدون تموم زندگیت حالا ازت متنفره ، گوشیمو درآوردمو با ناامیدی به صفحه اش خیره شدم،دوباره همون شماره ارو گرفتم؛ چند تا که زنگ خورد خاموش کرد، گوشیو پرتاب کردمو که با ضرب افتاد کف ماشین!
در یه حرکت ناشیانه فرمونو پیچوندمو ماشینو زدم کنار اتوبان! صدای بوق بلند ماشینای کنارم عین پتک توسرم می خورد!
لعنتیا شما که درد منو ندارین که!
از سردرگمی دیوونه شده بودم، ماشینو روشن کردمو از همونجا با سرعت به طرف خونه روندم!
در خونه ارو باز کردم ، بی اختیار سرم کشیده شد طرف همون قسمت از آشپرخونه که بیشتر وقتا که میومدم خونه ایرسا اونجا بود!
یه پوزخند بهخودم برای اینکار مسخره ام زدمو کلیدو پرت کردم روی میز وسط سالن!
رفتم طرف اتاق خواب !
حالا واقعا درک میکردم یه مدت چقدر بهش بی اهمیتی کردم اون چقدر سختش بوده!اما من فقط به خاطر خودش اینکارو کردم!
ایرسا:
وسیله ی زیادی برنداشته بودیم!
با ایرسامو و آروین که اومده بود خونه ی ما تا باهم بریم،سوار ماشینی که بیرون منتظرمون بود شدم !
مامان قرآن دستش بود و داشت گریه می کرد ولی من باید می رفتم!
آروین که جلو نشسته بود: آقای تندتر برین، ما پرواز داریم!
راننده: پسرجون تصادف می کنیم!
آروین کلافه دستی تو موهاش کشید!یه پسر خیلی خوشگل مثل خواهرش؛ چشمای کاملا مشکی ابروهای هشتی و موهایی که با ژل داده بود بالا!لبو بینی متناسب و پوست برنزه!
بالاخره رسیدیم!
ایرسام چمدونشو از پشت ماشین درآورد و آروینم کرایه ارو حساب کرد!
هرسه با قدمای بلند و کشیده رفتیم تو، ایرسام ساعتشو نگاه کرد و گفت:بچه ها سرموقع رسیدیم،بریم اول برای چک مدارک!
وایساده بودیم تا پاسپورتموون رو چک کنن ،اول آروین بعد ایرسام بعدم من این دیگه آخرشه ،خداحاافظ ایران!
آروین مدارکشو جمع کرد و رفت ! ایرسام پاسشو داد دست همون مردی که مدارکو چک میکرد،
مرد: آقای ایرسام سالاری فرزند حمید سالاری؟
ایرسام: بله!
مرد: شما ممنوع الخروجید!
من و ایرسام با تعجب و بلند گفتیم : چی؟ ممنوع الخروج؟؟؟
مرد : بله بفرمایید!
وبا دستش راه برگشتو نشون داد، ایرسام با تعجب برگشتو وایساد!
حالا من چیکار کنم؟ برم؟ نرم؟ از کجا معلوم منم ممنوع الخروج نباشم؟
مرد: خانوم ؟ به چی ذل زدین؟ مدارکتون لطفا؟
تازه متوجه شدم به مرده ذل زده بودم، پاسپورتمو دادم بهش !
مرد: بفرمایید خانوم شما مشکلی ندارید!
من باید برم؟ توی یه تصمیم آنی برگشتم و رفتم پیش ایرسام!
ایرسام باتعجب بهم خیره شده بود و گفت: الان هواپیما میره ها!
من: بره!
ایرسام: بره؟
من: ویزای من شینگنه هروقت بخوام می تونم از کشور خارج شم ؛ تازه مشکلی هم نداشت، ولی من نمیتونم داداشمو تنها بذارم!
ایرسام: ایرسا با آروین برو معلوم نیس برای چی من ممنوع الخروج شدم!
من: باشه بعدام میشه رفت، ایرسام به آروین گفت که قضیه چیه و تصمیم بر این شد که آروین فعلا بره تا ما بریم دنبال کارای ایرسام!
از همونجا ایرسام یه ماشین گرفت تا برگردیم خونه، حالم اصلا خوب نبود، دیگه از این بالا آوردنا خسته شده بودم،باید حتما میرفتم دکتر!
رسیدیم در خونه ایرسام با راننده حساب کرد و آیفونو زد!×
مامان: کیه؟
ایرسام: مامان بیا درو باز کن که احتمال دعایی که واسه نرفتنمون خوندی اجابت شد!
حس بالا آوردن داشتم در باز شد ، دوییدم توی حیاط و یه گوشه اش وایسادم دستمو گذاشته بودم روی قفسه سینه ام، اما هیچی !فقط احساس تهوع بود!
مامان و ایرسام هردوتاشون اومده بودن کنارم!
مامان: چت شد یهو؟
ایرسام: ایرسا بریم دکتر!
من: خودم میرم!
ایرسام : نه ،همین الان میریم!
با این حرفش رفت طرف پارکینگو مزدا تریشو آورد بیرون ! مامان ، سوارم ماشین ایرسامم کردو یه آدرس به ایرسام داد!
ایرسام با سرعت می روند؛ احتمالا می خواست زودتر برسیم!
من: ایرسام نمیدونی چرا ممنوع الخروج شدی؟
ایرسام: چرا !
من: چرا؟
ایرسام: حاا هم وقت گیر آوردیا!
من: بگو!
ایرسام : برای اینکه هنوزم طلب کارای بابا حسابشون صاف نشده ، یکیشون خیلی برو بیا داشت احتمالا ممنوع الخروجم کرده!
با اخم گفت: پس چرا به من نگفتی؟ من نامحرم بودم؟
ایرسام: نمی خواستم مشکلاتت بیشتر شه!
ا عصبانیت گفتم: باید بهم می گفتی ایرسام!
ایرسام : حالا وقتش نیست بیا رسیدیم!
باهم رفتیم توی مطب ! ایرسام رفت طرف منشی و یه نوبت گرفت دونفر جلومون بودن!
ایرسام نشست کنارمو و یه نفس عمیق کشید!
از اینکه مشکلاتشو بهم نگفته بود خیلی ناراحت بودم، خیلی!
بالاخره منشی گفت: بفرمایید تو!
ایرسام با نگاهش بدرقه ام کرد ، درو بستم و رفتم نشستم روی صندلی ، دکتر با یه لبخند بهم خیره شد و گفت: بفرمایید!
نشستم و بهش خیره شدم، دکتر گفت: مشکلت چیه عزیزم!
من: یه مدته همش حالم بهم می خوره و حالت تهوع دارم!
دکتر باخنده گفت: تاریخ عادتت بهم نخورده؟
من: چرا!
دکتر : یه آزمایش بارداری برات می نویسم که بدی !
من: بارداری؟
دکتر : اوهوم، احتمالا داری مامان میشی!
نـــــــه!!! این وسط همینم کم بود ، تازه می خواستم امیر پارسا رو فراموش کنم! دستمو گذاشتم روی همون پلاکی که امیر بهم داده بودو فشارش دادم از اتاق اومدم بیرون ؛ و با ایرسام برگشتیم!
توی ماشین داشتیم میرفتیم طرف خونه که گفت: ایرسا خوبی خواهری؟
من: نه×!
هم خوشحال بودم، هم ناراحت!خوشحال از اینکه حال یه نفر هس که بامن باشه؛یه بادگاری از تنها عشقم!و ناراحت از اینکه بزرگ کردن یه بچه ی بی پدر کار راحتی نیست!
ایرسام: دکتر آزمایشی ، دارویی چیزی ننوشت؟
من: چرا گفت احتمال داره دایی شی!
همونجا زد روی ترمز ؛برگشتو با یه چهره ی هیجان زده گفت: جدا؟ دارم دایی میشم؟
ولی یهو همه ی هیجانش فرو کش کرد، و زیر لب گفت: دایی بچه ی اون عوضی!
و دوباره ماشینو روشن کردو تا خونه دیگه حرفی زده نشد؛ بی هیچ حرفی رفتم توی اتاقم اگه لازم بود ایرسام خودش به مامان می گفت! دستمو بردم که قرص بخورم ولی دیگه نه! ممکن بود برای بچه ام ضرر داشته باشه فردا باید میرفتم آزمایشگاه! غرق در افکارم به خواب رفتم!
- ایرسا؟ ایرسا؟
من: ها؟ چته؟
ایرسام: پاشو برسونمت آزمایشگاه!
من: تو ازکجا می دونی؟ اصلا من خودم میرم!
ایرسام: بی جا من که با تو نمیام که، باخواهر زاده ام میام تا ساپورتش کنم!
من: بچه پررو!
ایرسام: اختیار داری ده دقیقه ی دیگه پایینی یا!
لباسامو پوشیدم خودمم عجله داشتم ، سر پنج دقیقه آماده پایین بودم ، ایرسام خندید و گفت: مامان کوچولو!
باسرعت خودمونو رسوندیم آزمایشگاه ، رفتیم تو ،پرستار بهم گفت کجا بشینم، اژمایشو که دادیم پرستاره گفت: سه روز دیگه بیاین برا جوابتون!
ایرسام: نمیشه زودتر جواب آزمایشو بدین!
پرستار: خیر !فقط شما نیستین که!
ایرسام: باشه باشه چه بداخلاق!
پرستاره بیشتر اخم کرد ،برگشتیم توی ماشین!
من: ایرسام برو پیش همون کسی که از بابا پول طلب داشت!
ایرسام: حالا نه×
من: همین حالا برو که من هستم1
ایرسام دور زد و از یه مسیر دیگه رفت!یه ربع که گذشت جلوی یه دفتر پارک کرد ، از ماشین پیاده شدو گفت: خواهری اینجا می مونی؟
من: نه !معلومه که نمی مونم!
ایرسام: دختره ی سر تق!
من: اختیار داری!
رفتیم توی دفتر ، یه مرد نشسته بود ،ایرسامو که دید اخم کرد و گفت: بفرمایید!
ایرسام: با وصوقی کار دارم!
مرده: ارباب نیست!
اه! حالم بهم خورد از این ارباب گفتنش ، یعنی چی که به یه نفر دیگه بگی ارباب!دوره قجری!
ایرسام: شماره اشو بگیر بگو سالاری اومده!
مرد ؛ تند یه چند تا شماره ارو گرفت و آروم حرف زد، از فرصت استفاده کردمو اطراف دید زدم؛یه دفتر با در شیشه ای یا به اصطلاح سکوریت!
یه گلدون سفید سفالی با اآلورئه بزرگی که توش بود در وردی دفتر بود بعدم دیوارای کاشی خورده سفید و کف موزاییک شده ی شیری رنگی که بعضی جاهاش خاکی بود،
مرد گوشیو گذاشت!ایرسام با پوزخند گفت: چی شد؟
مرد: ارباب گفت برید به این آدرس!
ایرسام با عصبانیت آدرسو از دستش کشیدو دستمو گرفتو دوباره نشستیم توی ماشین!چشمامو بستمو سرمو تکیه دادم به پشت صندلی !
این چه زندگییه که دارم ،ناراحتم از طرف عشقم بهم خیانت شده ، شکستم ولی مجبورم به روی خودم نیارمو عادی رفتار کنم تا کسی بویی نبره از اینکه اینطور خرد شدم!
ماشین ایستاد ،دوباره پیاده شدم!
ایرسام: ممکنه خطرناک باشه ، تو نیا تو!
من: ایرسام ؟!
ایرسام حرفی نزد و رفت یه خونه ی نسبتا بزرگ بود، دنبالش رفتم!
درو زدیم یه پیرمرد درو باز کرد و بردمون توی خونه!
ایرسام دستمو گرفت! رفتیم توی خونه ،راهرو های مجلل با سبک سنتی !طیف رنگی قهوه ای روشن تا تیره و رنگ چوب اولین چیزی بود که به چشم می خورد مستقیم توی سالن رفتیم ،یه مرد با موهای مشکی و چاق و ریشو سیبیل روی مبل سلطنتی کرمی نشسته بود،
مرد: سلام بر پسر شجاع! اوه ترسیدی ایندفعه خواهرتو هم آوردی؟
ایرسام: چرا ممنوع الخروجم کردی ؟
مرد با آرامش گفت: چونکه اگر توهم بودی و از یه نفر پول می خواستیو می دونستی ممکنه بره و قالت بذاره اینکارو میکردی!
ایرسام: اون پول برای تو قد آدامسم نیست!
من: ایرسام!
مرد: واو خواهرتم که می تونه حرف بزنه ، راستی چقدر خوشگله!
ایرسام با عصبانیت رفت طرفش و گفت :ببند که دستشو کشیدمو گرفتمش!
مرد خندید : 300و بده من ممنوعیتو برمی دارم!
ایرسام: آشغالی ، یه آشغال به تموم معنا!
مرد: وصوقی همینطوری این دمو دستگاهو نزده!
ایرسام دستمو کشید و منو برد طرف حیاط پیرمرد گوشه ی باغچه داشت درختا رو آب می داد ،در حیاطو باز کرد منو کشید بیرونو درو محکم کوبید!
مخم سوت کشید 300 تومن؟
البته چیز زیادی نبود البته برای اون زمانی که بابا خودش توی شرکت کار می کرد یا برای وصوقی!
ولی حالا که چیزی نبود واقعا سخت بود، حساب منم کفافشو نمی داد،حتی اگر خونه و ماشینامونم می فروختیم فایده نداشت ؛ 300 تومن نمی شد!
ایرسام منو در خونه امون پیاده کرد و خودش رفت!
درو با کلید باز کردمو رفتم تو!مامان توی حیاط بود با دیدنم اومد سمتمو گفت: چه خبر؟
من: هیچی مامان جان!اجازه بدین برم لباسمو عوض کنم!
مامان : راستی مامان جان می خواستم باهات صحبت کنم!
من: بفرمایید !
مامان : اینجا نه ،درباره ی ایرسامه !
من: باشه شما برید تو منم الان میام پیشتون ، رفتم توی اتاقو لباسمو عوض کردم!
البته چیز زیادی نبود البته برای اون زمانی که بابا خودش توی شرکت کار می کرد یا برای وصوقی!
ولی حالا که چیزی نبود واقعا سخت بود، حساب منم کفافشو نمی داد،حتی اگر خونه و ماشینامونم می فروختیم فایده نداشت ؛ 300 تومن نمی شد!
ایرسام منو در خونه امون پیاده کرد و خودش رفت!
درو با کلید باز کردمو رفتم تو!مامان توی حیاط بود با دیدنم اومد سمتمو گفت: چه خبر؟
من: هیچی مامان جان!اجازه بدین برم لباسمو عوض کنم!
مامان : راستی مامان جان می خواستم باهات صحبت کنم!
من: بفرمایید !
مامان : اینجا نه ،درباره ی ایرسامه !
من: باشه شما برید تو منم الان میام پیشتون ، رفتم توی اتاقو لباسمو عوض کردم!
توی اتاق لباسمو با یه سوییشرت سفید و یه شلوار جین تنگ سفید عوض کردم ، موهامو بالای سرم جمع کردم،
گوشیم زنگ خورد :
من: الو؟
روناک بود : الو ایرسا؟
با خنده گفتم: چیه روناکی ؟ یادی از ما کردی!
روناک جیغ کشید و گفت: دختره ی بیشعور این شوهرت مارو کچل کرد، بابا ما دیگه این وسط چه غلطی کزدیم؟
با کنجکاوی نشستم روی صندلی چرخ دارو دوتا دستمو گذاشتم روی لبه ی صندلیو ،پای راستمو انداختم روی پای چپم:
من: منظور؟
صدای آوا میومد که می گفت»: روناک نگو!
روناک: بابا این امیر خان از دیشب جلوی ساختمون داره کیشیک می ده، فکر می کنه تو خونه ی مایی!
صبحم اومده بود ،می گفت : شما می دونیدایرسای من کجاست ولی بهم نمی گید ، پاشا و تیرداد به زور گرفته بودنش!
من:..................
روناک: ایرسا؟خوبی؟
با یه لحن ظاهری گفتم: آره چرا بد باشم ؛ کاری نداری ؟ فعلا!
گوشیو قطع کردمو آروم زدم زیر گریه!
حوصله ی هیچی رو نداشتم با این حرفایی که روناک زده بود داشتم به خودم شک می کردم که کار درستی کردم یا نه ، همه چیز بستتگی به آزمایش فردا داره!
مامان از پایین صدام زد،پا دستمال کاغذی اشکامو پاک کردمو و از توی رو شویی توی راهرو صورتمو شستم!
از پله ها رفتم پایین ، مامان توی آشپزخونه بود!آروم و بی صدا رفتم توی آشپزخونه، صندلی میز ناهار خوری رو کشیدمو نشستم!مثل اینکه مامان زیادی درگیر بود چون متوجه اومدنم نشد!
داشتم بهش نگاه می کردم که برگشتو یهو گفت: آخخخخخخخخخخخ!
هول شدمو بلند شدمو گفتم : مامان خوبی؟
مامان: ترسوندیم دختر ! تو کی اومدی؟
من: تازه! حالا چی می خواستین بگین؟
ظرف سالاد و گذاشت کنار!و نشست روی صندلی روبه روم!
مامان : محیا رو دیدی؟
با تعجب گفتم: محیا؟
مامان با خنده گفت: آره ، دختر خوبیه نه؟
من: آره ! ولی مامان ، ایرسامو محیا چه ربطی................ تازه سلولای خاکستری مغزم به کا ر افتاد و گفتم: مــــــــــــامــــــــــ ــــــــــان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟
مامان خندید و گفت: اره!
من: ولی محاله ایرسام موافقت کنه!
مامان: تو راضیش می کنی!
من: من اینکارو نمی کنم؛ می دونید که!
مامان: بالاخره ایرسامم باید ازدواج کنه یانه؟
من: نمیدونم من باهاش صحبت می کنم ولی تضمین نمی کنم قبول کنه ، میشناسینش که؟؟
با این حرف از آشپزخونه اومدم بیرونو رفتم پای تلویزیون!
کانالو ده بار بالا پایین کردم که یه برنامه پیدا کنم اما دریغ!
بالاخره ، حوصله ام سر رفت! با صدای در برگشتم ، ایرسام بود ريالخستگی از سرو روش می بارید ! بیچاره داداشم!
رفت توی اتاقش یه ربع گذشت ولی نیومد بیرون ،خودم بلند شدمو رفتم توی اتاقش!
در زدم جواب نداد، رفتم تو روی تخت خوابیده بود یه دستشم زیر سرش بود ريال با صدای در برگشت طرفم یه لبخند زدمو رفتم کنارش!
من: سامی؟
ایرسام: بله؟
من: پکری؟
ایرسام: خواهر زاده ام چطوره؟
من: من خودم خدای پیچوندنم داداشی مشکلت چیه؟
ایرسام: ایرسا؟
من: جونم؟
ایرسام: هرکاری هم بکنم ، اگر به اندازه ی کل عمرم کار کنم نمی تونم اون 300 تومنو بدم چون پول سودیه و هر ماه یه چیزی میاد روش!
با این حرفش شوک زده شدم!
نگاش کردم که خندید!
ایرسام: اگر این جوجوی دایی واقعا باشه، می خوای چیکار کنی؟
من: نمیدونم ، سامی ! نمیدونم!
ایرسام لبخندی زدو دستمو گرفتو گفت: خواهری بدون من همیشه باهاتم، اگر بخوای بری هم کمکت می کنم! آروینم اونجاست مکمکت می کنه مثل من ، مثل یه برادر!
من: باشه داداش بهش فکر میکنم!
ایرسام: میری؟
من: کجا؟ایرسام خندیدو گفت: تو چقدر گیجی ! میگم می خوای بری اتاقت؟
با سر بهش گفتم بله و از اتاقش زدم بیرون حرفش خیلی ناراحتم کرد!
با صدای ایرسام از خواب پاشدم!
- مامان کوشولو؟ مامان کوشول؟ پاشو دیگه؟ این خواهر زاده ام چه گناهی کرده که مامانش اینقدر می خوابه!
من: باشه سامی برو تورو خدا برو!
ایرسام: نخوابیا!
من: باشه!
ایرسام: بپوش بریم آزمایشگاه!
من: باش بابا، اومدم!
دستو صورتمو شستمو و یه مانتوی کرم قهوه ای با شلوار جین قهوه ای و کفش شکلاتی پوشیدم!
یه کرمو یه رژ ! دیگه موقع رفتنه! توی آینه به خودم نگاه کردم ، چقدر این ایرسا با ایرسای چند سال پیش فرق می کرد؛ استرس داشتم!
نمیدونستم باید آرزو کنم باردار باشم یانه!
با ایرسام نشستیم توی ماشین!
ایرسام: خواهری؟
من: هوم؟
ایرسام استرس داری؟
من: نمیدونم!
با روناکو و آوا توی محوطه قدم میزدیم که ، روناک گفت: آوا ساعت چنده ؟
آوا: اممممم ساعت..... ساعت 6و نیم ، هفته!
روناک: چه دقیق!
آوا: اا؟؟؟؟؟؟؟
تازگیا می دیدم که روناک سرحال نیست مثل قبلنا تیکه نمی پرونه و نمی خندونتمون!
من: روناک؟
روناک: اامممم؟
من: یه سئوال بپرسم؟
روناک: بپرس!
من: چرا جدیدا اینقدر تو خودتی؟
روناک: کسی که خودشم خیلی مواقع اینطوریه نباید این سئوالو بپرسه ایرسا و سرشو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد!
من: روناک اتفاقی افتاده ؟
روناک: واقعا دوست داری بدونی؟
من: کنجکاوم ولی اگر دوست نداشته باشی بگی به نظرت احترام میذارم!
آوا: روناک راس می گه منم این اواخر خیلی توجه کردم بهت ، تو اون روناکه قدیمه شوخ نیستی!
روناک: یه جایی پیدا کنیم بشینیم!
یه نیمکت نه چندان تمیز، خالی بود !
آوا: اونجا!
من: بریم!
شاید هر موقع دیگه ای بود آوا می گفت نه اینجا کثیفه من نمیشینم اما الان خودش پیشنهاد داد چقدر موقعیت ها عقیده ی آدما رو تغییر می ده!
سه تایی نشستیم روب همون نیمکت ! روناک شروع کرد به گفتن:
روناک: نمیدونم بچه ها یه چن وقتیه همش احساس می کنم تیرداد یه جوریه ! یه موقع هایی اخم می کنه و یه وقتاییم خیلی می خنده!
نمیدونم چه جوری بگم چن وقت پیش توی پارک با یه دختر دیدمش ، از اون موقع به بعد اصلا دیگه باهاش حرف نمیزنم!
من: روناک اشتباه نکن شاید خودش نبوده!
روناک: می خواستم باور کنم خودش نیست ایرسا وللی وقتی رفتم نزدیکتر خودش بود ، با یه دختری که حتی نمی تونستم فکرشو هم بکنم که تیرداد از همچین کسایی خوشش بیاد!
دختره یه آرایش غلیظ و لباسای افتضاح داشت!
من: من بهت می گم بیشتر درباره اش تحقیق کن!
بلند شدم ، ساعت یه ربع به هفت بود!
من: بچه ها کلاس داره شروع میشه!
آوا: آره بیاین بریم ،راستی ایرسا تحقیق همراهته که؟
من: کدوم تحقیق؟
آوا: همونی که استاد صادقی می خواست!
با کف دست زدم به پیشونیمو گفتم : نه، یادم نبود اصلا!
روناکم که حالا پاشده بود گفت: امروز آخرین فرصتشه ،نه آوا؟
آوا: فک کنم!
همونطوری که طرف ماشین می دوییدم گفتم: بچه ها من میارمشو میام!
آوا: مواظب باش ایرسا!
من: باشه باشه1
با سرعت طرف خونه می روندم؛ماشینو جلوتر از در خونه پارک کردم که بعدا برای جابه جاییش وقت نگیذه دوییدم طرف خونه!
درو باز کردمو و رفتم تو ! مستقیم رفتم توی همون اتاقی که تقریبا می شد گفت کتابخونه امونه ،کشوی میز قهوه ای بزرگو بازکردمو یه پاکت در بسته ارو از بیرون کشیدم، می خواستم برم که یادم اومد فایل اصلیش توی فلشمه که توی اتاق خوابه با عجله رفتم طرف اتاق خواب؛ با یه دستم کیفمو گرفته بودمو با دست دیگه ام پاکتو!
درو با یه دست باز کردم ولی با دیدن صحنه ی جلوم جا خوردم!
امیرو شمیم جلوم بودن، شمیم نیمه لخت یا بهتربکم یه لباس نازک تنش بودو دستشو برده بود طرف پیراهن امیر که یه پاش به حالت جمع روی تخت بود و یکی دیگه اش ایستاده که روی شمیم خم شده بود و دستشو گرفته بود ،
درو باز کردمو و رفتم تو ! مستقیم رفتم توی همون اتاقی که تقریبا می شد گفت کتابخونه امونه ،کشوی میز قهوه ای بزرگو بازکردمو یه پاکت در بسته ارو از بیرون کشیدم، می خواستم برم که یادم اومد فایل اصلیش توی فلشمه که توی اتاق خوابه با عجله رفتم طرف اتاق خواب؛ با یه دستم کیفمو گرفته بودمو با دست دیگه ام پاکتو!
درو با یه دست باز کردم ولی با دیدن صحنه ی جلوم جا خوردم!
امیرو شمیم جلوم بودن، شمیم نیمه لخت یا بهتربکم یه لباس نازک تنش بودو دستشو برده بود طرف پیراهن امیر که یه پاش به حالت جمع روی تخت بود و یکی دیگه اش ایستاده که روی شمیم خم شده بود و دستشو گرفته بود ، پاهام قدرت حرکت نداشتن !
کیفم از دستم سر خوردو افتاد روی زمین!
با صدایی که از ته گلوم خارج میشد گفتم: امیر ! خیلی پستی ، می ....خواستم ، فکر کنم اون چی...زی که می بینم درست نیست و...ولی دیگه واسه.. این نمی تونم ....سره خودمو .. شیره بمالم!
فقط یه چیز از ذهنم گذشت ، بدو رفتمو مدارکمو که صبح قبل از رفتن آماده کرده بودمو و گذاشته بودم روی میز شیشه ای وسط سالنو برداشتمو از خونه زدم بیرون! امیر اومد دنبالم ولی اون همه چیزو خراب کرده بود ؛
امیر: ایرسا؟ ایــــــــــــــــــــرسا ؟؟؟؟؟
به سرعتم اضافه کردم اون دنبالم بودو من می دوییدم! درو بستمو از خونه زدم بیرون! با دو رفتم توی ماشینمو روشنش کردم می خواستم برم ، دور شم ، فقط از این خونه فاصله بگیرم!
پامو با عصبانیت روی گاز فشار دادم ،مقصد خاصی نداشتم فقط میرفتم ، اصلا قکرم متوجه رانندگی نبود ، بالاخره
زدم گوشه ی خیابونو سرمو گذاشتم روی فرمون ماشین بی اختیار اشکام اومدن پایین!
آرومو بی صدا ،هیچوقت تاحالا کسی گریه امو ندیده بود ، نمیدونم شایدم دیده بود ولی همیشه بدون کوچکترین صدایی اشک می ریختم!
نمیدونم چقدر گذشت ،اصلا مهم نبود ، یه تصمیم آنی !
گوشیمو درآوردم و بهش خیره شدم ،اشکامو با پشت دستم پاک کردمو یه نفس عمیق کشیدم!
35 تماس از امیر پارسا!هه فکر کرده با این کارش دیگه بهش جواب می دم؟؟
سعی کردم تمام بی تفاوتیمو توی صدام بریزم!
شماره ی ایرسام گرفتمو و گوشی رو گذاشتم بغل گوشم:
من: الو؟
ایرسام با خنده : به به سلام خواهری! نه به اون موقع که به مازنگ نمیزدی نه به الان که گوشی بیچاره امونو دربست اشغال کردی!
من: کمتر مزه بریز سامی ، زنگ زدم بگم منم باهاتون میام !
ایرسام با تعجب گفت: کجـــــــــــا؟
من: همون جایی که براتون دعوت نامه فرستادن دیگه!
ایرسا: ایرسا خودتی دختر؟ حالت خوبه؟ امیر کجاس؟ چیزی شده؟
من: سامی! تو فقط بدون که من فردا اونجام!
گوشیو قطع کردمو انداختمش روی صندلی شاگرد و پیچیدم طرف خونه ی روناک اینا!
باید بهشون میگفتم دارم می رم!
من ،هیچ وقت پس نزده شده بودم ، این برام یه ضربه وحشتناکه ،چیزی که هیچوقت فراموش نمی شه!
پنجره هارو تا ته کشیدم پایین، می خواستم وزش باد آرومم کنه!
یه ربع بعد درخونه ی آوا و روناک بودم!
اف افو زدم ! نمیدونستم چرا اومدم اینجا، اصلا اینجا چیکار میکردم؟ خواستم برگردم که صدای روناک اومد: بفرمایید؟
دیگه نمیتونستم برگردم!پس با بی تفاوتی گفتم: روناک ؛ ایرسام!
روناک: ایرسام اینجا چیکار می کنه؟
دیگه داشت عصبانیم می کردا: روناک مسخره بازی در نییار حالم خوب نیس!
روناک با ثدایی که نگرانی توش موج میزد گفت: ایرسا ؟ خواهری؟ چته ؟ بیا بالا!
رفتم بالا ؛ اوا و روناک هردو در واحدشون وایساده بودن! با دیدن من روناک اومد طرفم که یهو حالم بهم خوردو حالت تهوع بهم دست داد؛ بدون توجه بهشون دوییدم توی واحدو مستقیم رفتم توی دستشویی!اه ؛ همیشه از این کار بدم میومد معدم خالی خالی شده بود، به صورتم اب زدمو و بی حال اومدم بیرون1
آوا و روناک هردوتاشون نگران پشت در دستشویی ایستاده بودن و نگرانی از چشماشون مشخص بود!
آوا: خوبی ایرسا؟
روناک: ایرسا چته ؟
فقط دستمم بردم بالا که یعنی بذارین برای بعد و رفتم توی اتاق خواب و روی تخت روناک دراز کشیدم ، آوا اومد توی اتاقو یه لیوان آبو یه بسته قرص توی دستش بود؛ قرص ارمبخش ! هه خخخ !
تا کی باید به خاطر مشکلاتم از این کوفتیا واسه خواب استفاده کنم؟؟؟
یدونه اشو با آب انداختم بالا و خزیدم زیر پتو!
امیر بود ،جلوم وایساده بود و بهم می خندید ، همه جا سفید بود ، همه چیز! دستای شمیم توی دستای امیر پارسا قفل شده بود و امیر بهم می خندید ، شمیم یه پوزخند بهم زد ، اطرافم واضح تر بود مراسم بود ، مراسم عروسی شمیمو امیر ، من نشسته بودمو می دیدمشون شمیم یه چیزی توی گوشی امیر گفتو به منم نگاه کرد و بلند شدو امیرو لب به لب بوسید، یه آن از خواب پریدم!صورتم خیس خیس بود، آواوروناک کنارم روی تخت نشسته بودنو با نگرانی بهم خیره شده بودن!
آوا: اروم ایرسا ،اروم خواب بودی گلم!
من: صورتم خیسه!
روناک: من ریختم هرچی صدات زدیم بلند نشدی مجبور شدم ....
نگام به طرف لیوان شیشه ای که نصفه بود و توی دستای روناک بود افتاد!
سرمو چرخوندم ، دنبال ساعت می گشتم، یه ساعت کوچیک رومیزی ساعت 2شبو نشون میداد!
آوا: امیر اومد اینجا !
براق شدمو گفتم: خوب؟
آوا: گفتیم اینجا نیستی ، دیوونه شده بود ایرسا ،می گفت تا اتاقاتونو نبینم باورم نمیشه!
من: خوب اومد تو؟
روناک : اومد تا توی سالن ولی یهو برگشتو عقب گرد کرد و رفت!ولی حالش خیلی خراب بود ، اتفاقی افتاده ایرسا؟
نمیدونستم بگم یانه؟ ولی بالاخره گفتم! همه چیزو !
روناک: حالا می خوای بری؟؟؟
با حرکت سرم بهش فهموندم آره!
آوا: ولی باید بمونی! باید بمونیو حقتو از شمیم بگیری ، زندگیت نباید به این راحتی نابود شه!
من: تو نمی فهمی آوا؟من اونو شمیم توی کافی شاپ دیدم ، یه مدت مدام یه شماره ناشناس به امیر اس می داد اس عاشقانه ! می فهمی یانه؟
کم کم صدام داشت بلند میشد و روبه فریاد میرفت که روناک گفت: باشه عزیزم آروم ، گلم!
آرومتر گفتم:برای اثباتش که هیچ سوء تفاهمی هم نبوده می تونیم بگیم که امیر یه مدت نه باهام حرف میزد و نه نگام می کرد و نه...
یه قطره اشک از چشمم چکید که فورا پاکش کردم!
بلند شدمو گفتم: در هرصورت من پس فردا از ایران میرم، میرم تا یه ذره از اتفافات دور بشم اینجوری خیلی بهتره! شماره و ادرسمو هم براتون میل می کنم فقط بچه خواهش می کنم ؛ اون نباید بفهمه!
روناک و آوا دستاشونو گذاشتن روی دست راستمو و بهم نگاه کردن!
روناک: نمیدونم داری درست میری یا غلط ولی امیدوارم خوشبخت شی!
من: امیدوارم! من
[من: امیدوارم! بچه ها من فردا صبح ساعت 4 حرکت می کنم!
آوا:میری بوشهر؟
سرمو تکون دادم تا ساعت سه و نیم حرف زدیم ، طوری که یه ذره حال و هوام عوض شد، قبل از رفتنم فهمیدم که بین تیرداد و روناک سوء تفاهم پیش اومده و اون دختری که با تیرداد بوده فقط همکلاسی و همکار پژوهشی تیرداد بوده !
از اینکه لاقل روناک به اشتباهش پی برده بود خوشحال بودم! یه لحظه به ذهنم خطور کرد یعنی ممکنه منم درباره ی امیر اشتباه کرده باشم؟
دو دل بودم ولی مثل همیشه عقلم برا احساسم پیروز شدو گفت: مگه میشه ؟ چندبار اشتباه؟ اون زنگا ، اون بی محلی ها و اون قرار ملاقات ! مگه میشه اشتباهی درکار باشه؟؟؟
بلند شدم کم کم باید برای خداحافظی آ»اده میشدم ،تنها لحظه ای که ایرسا سالاری دختر مغرور سرسخت توش ضعیف بود، لحظه ی خداحافظی!
لباسامو آروم پوشیدم! هیچی ازاون خونه نیاورده بودم!فقط یه پلاک !یه پلاک که خود امیر پارسا برام گرفته بود و بی هیچ حرفی چند روز پیش گذاشته بود توی کیفم!
یه پلاک فروهر (نماد زرتشت) که پشتش اسممو کوچیک حک کرده بود ,« ایرسا» !
چقدر از این کارش خوشم اومد ،ولی اصلا به روم نیاوردم و وانمود کردم ندیدمش !حالا همون شده بود تنها یادگاری که از عشقم داشتم!هه عشقم ، آره عشقی که بهم خیانت کرد! پلاک توی دستم بود و باهاش ور میرفتم که دوباره حالم بهم خورد !
آوا: ایرسا چرا نمیری دکتر؟
من: بوشهر میرم!
بلند شدم کیف دستیمو برداشتم، امتحانا تموم شده بود و این ترمم یا کلی اتفاقات تموم شد ! آوا و روناک تا دم در بدرقه ام کردن!آوا آروم اشک میریخت و روناک بلند گریه می کردو من خودمو سخت گرفته بودم تا گریه نکنم! آوا محکم بغلم کرد وزیر گوشم گفت: من هنوزم فکر می کنم نبایدبری!
لبخند نیم جونی زدمو گفتم: ولی من این دفعه برخلاف همیشه فکر می کنم باید عکس عقیده اتو انجام بدم!
روناک با گریه و زاری بغلم کرد و اونقدر بهم سفارش کرد که بهش زنگ بزنمو بی خبرش نذارم که بزور ازش جداشدم!
یه خداحافظی!گذشت!
سوار ماشینم شدم تاحالا خارج از شهر نرونده بودم ولی حالا دیگه فرق داشت حالا من یه زن قوی بودم!
گواهینامه امو گذاشتم سردستو پیش به سوی شهر مادری!
شبو اصفهان می موندم!اما کجا؟
دیگه از خستگی نمی تونستم برونم!از ساعت 4 صبح رانندگی کرده بودم تا الان که 7، 8 شب بود!ناهارو هم با یه ساندویچ سر کرده بودم!
توی اصفهان بودم ، یه شب باید اینجا می گذروندم!یه جرقه به ذهنم خورد!
پری خانوم دوست مامان توی اصفهان بودن ! یعنی امسال تازه اومده بودن اصفهان ! زنگ زدم خونه!
مامان: اول؟
چقدر دلتنگ صدای مهربونش بودم؛ یه معلم بازنشسته!
من: الو مامان؟
مامان: ایرسا؟خودتی مامان؟
من: مامان ........و دیگه نتونستم حرف بزنم!
مامان:ایرسا ؟ چته مامان؟ یه هفته اس بهم زنگ نزدی قبلنا دو سه روزی زنگ میزدی اتفاقی افتاده؟
سعی کردم به خودم مسلط شم!
من: نه مامان همه چیز خوبه ! ببینید یادتونه پری خانوم دوستتون اومدن اصفهان ؟
مامان: آره چطور؟
من: ادرسشو می خوام دارین ؟
مامان: ایرسا چی میگی؟
من: ببین مامان من الات تو ماشینمم توی اصفهان ، فردا هم میرسم بوشهر ولی امشب باید یه جایی بمونم می تونی ردیفش کنی؟
مامان: این چه طرز حرف زدنه؟ اصلا امیر کجاست که تو اصفهانی؟ تنهایی؟
من: مادر من امیر نیستش خوب؟حالا شما اون آدرسو بفرست!
خلاصه با هزارتا زحمت مامانو پیچوندم که از قضیه بویی نبره!
آدرسو گرفتم، پری خانوم یه دختر داشت که بچگیا با منو روناک و آوا بازی می کرد اسمش چی بود؟
رها؟ سها ؟آها محیا بود!
گوشیمو گرفتمو شماره اشونو گرفتم ؛ پری خانوم خودش جواب داد:
من: الو سلام خاله خوبین؟
-................................
من: خواهش می کنم ، راستی خاله مهمون نمی خواین!؟
-...................................
من: خوب نه، من اصفهانم گفتم یه سریم به شما بزنم، حالا رام می دین یا نه؟
-....................................
بیچاره خاله چقدر خوشحال شد و کلی تعارف و دعوت کرد، خلاصه پرسون پرسون آدرسو پیدا کردم!
یه خونه ی ساده و معمولی نه زیاد بزرگ و نه زیاد کوچیک! آیفونو زدم که خاله با خوشحالی درو برام باز کرد ؛ خداا شکرت که اینجا هم تنهام نذاشتی!
رفتم تو ! یه دختر جوون که فک کنم محیا بود با خنده و سر و صدا اومد طرفم، خاله اینا خودشون بوشهر بودن ولی محیا 5،6 سال اصفهان بود با دختر عموش و درس می خوند بگذریم خیلی تغییر کرده بود ، اون محیا تپل حالا لاغر و خوش اندام شده بود ، محیا اومدو پرید بغلم!
من: سلام،
محیا: سلام ایرسا ؟ درسته؟
من: محیا خودتی دیگه؟
صدای خاله از پشت میومد:
محیا ول کن مهمونو ،هنوز نیومده گرفتیش!
محیا:مامان تو هم الان یکی از همبازیای بچگیتو ببینی ذوق نمی کنی؟
خاله خندید و رفت تو! محیام با کلی سر و صدا منو برد ، یادمه یه داداشم داشتن که با محیا اصفهان بود!
روی کاناپه ها نشسته بودیم!
خاله: شام خوردی خاله؟
من: راستشو بگم یا دروغشو؟
خاله: این ینی نخوردی درسته؟
خندیدمو با سر تایید کردم!
محیا: ایرسا تو ازدواج کردی؟
من: آره!
محیا : از آوا و روناک خبر داری؟
من: آره صبح پیششون بودم!
محیا با تعجب گفت : مگه از کجا میای ؟
من: تهران بودم ؛آواو روناکم اونجان!
محیا جیغ کوتاهی کشید و گفت: اونام ازدواج کردن؟
من: اره آوا نامزد کرده روناکم همینطور!
محیا: پس فقط من موندم!
خاله هم اومد نشست پیشمون؛ گفتیم؛ ازهمهچیز خاله می گفت از اینکه اینجا دیگه همسایه ای نداره که رفت و آمد داشته باشه و دوست داره برگرده و برای محیا و مهیار مونده !
خلاصه ساعت 12 شب بود که رفتیم توی اتاق محیا خوابیدیم!صبح ساعت 6 بود که بلند شدمو رفتم پایین
خلاصه ساعت 12 شب بود که رفتیم توی اتاق محیا خوابیدیم!صبح ساعت 6 بود که بلند شدمو رفتم پایین خاله با خوشرویی بهم صبح به خیر گفت وتعارف زد که پشت میز صبحونه بشینم، همزمان یه پسری که احتمال می دادم مهیار داداش محیا باشه اومد توی آشپزخونه!
خاله بهش اشاره کرد که بره بیرون ولی پررو پررو اومد نشست روبه روم ، هی وای بر من!
صبحونه ارو با لقمه های متوسط و جویده کنار خاله و محیا و مهیار آقا خوردم ، دیگه باید میرفتم بلند شدمو با تشکر رفتم طرف اتاق محیا به محیا هم صبحانه اش تموم شده بود اشاره زدم که بیاد باهم رفتیم توی اتاق تنها چیزی که باهام بود فقط یه کیف دستی بود ،گوشیو وسایل خرد و ریزمو جمع کردمو رختم توش و رفتم کنار محیا که با تعجب بهم نگاه می کرد ، بوسیدمشو گفتم: محیا واقعا ازتون متشکرم ، لطف بزرگی در حقم کردین!
محیا با گیجی گفت: چه لطفی؟
نمی خواستم مسئله بیشتر ازاین باز بشه گفتم: هیچی عزیزم، من دیگه باید برم !
محیا با عجله گفت: کجا؟؟
با خنده گفتم: امون دیگه؟
محیا : تهران؟
من: نه باید برم بوشهر!
محیا ابرویی بالا انداختو گفت ولی من تازه هم بازی بچگیامو پیدا کردم!
من: خوب تو بیا بوشهر ،چون من باید برای کار فوری داداشم برگردم!
محیا : حالا که نه ولی بعدا مزاحمتون می شم!نه میشیم!
خنده ام گرفت ، این محیا همون محیای دست وپاچلفتی تپل و کوچولو بود!
با خنده سری تکون دادمو باهم رفتیم پایین خاله با دیدن اینکه کیفم دستمو گفت: خاله جایی میری؟
من: خاله من تا همین جاشم خیلی بهتون زحمت دادم برای ایرسام کار پیش اومده سریع باید برم ،بازم ممنونم ازتون!
خاله: چه حرفیه دخترم توهم مثل محیا!
من: ممنونم که اینطوری فکر می کنید خاله جان!دیگه مزاحمتون نمیشم!
خاله: مراحمی عزیزم!
تا دم در اومد بدرقه ام محیا هم اومده بود ، رفتم طرف پارکینگ و سوار ماشینم شدم، همزمان ماشین کنارم که یه BMWمشکی بود و مهیار توش بود روشن شد، پوزخندی بهش زدمو از پارکینگ اومدم بیرون برای خاله و محیا یه بوق زدمو و از درحیاط که یه پیرمرد باز کرده بود زدم بیرون ، پشت سرم مهیارم اومد بیرون!
بسم الله گفتمو و پیش به سوی زادگاه مادری!
توی راه به خودمو امیر فکر می کردم ، به کاری که امیر کرد! ازش متنفر نبودم ؛بالعکس دوسش داشتم، همیشه اعتقاد داشتم یا عشق وجود نداره و اگر وجود داره و واقعی هیچ وقت به هیچ قیمتی جاشو به نفرت نمیده در هیچ صورتی! امیر برای من همیشه عشقم می مونه ولی کنارش باید کاری رو که باعث شد من بشکنمم رو هم قاب کنم و بزنم کنارش!
حوصله ی ترانه رو هم نداشتم، گوشیم زنگ می خورد ، ایرسام بود ، برداشتمو گفتم:
الو؟
ایرسام: سلام خواهری !کجایی؟
من: نزدیکم ، از شیراز اینورترم دوساعت دیگه خونه ام!
ایرسام: ایول بابا ،
من: چه خبر؟
ایرسام هیچی ! به رانندگیت برس خدا نیما!
خنده ام گرفت هنوزم اون عادت قدیمی که به جای خداحافظ اسم شاعرای دیگه ارو می ذاشتیمو فراموش نکرده بود!چه زمانی بود ، بدون هیچ دغدغه ای راحت فقط فکر امتحان زیست و ریاضی فردام بودم یا اینکه پس فردا باید آزمون بدم و...
تو ی افکار خودم بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد، گوشیو برداشتمو و گفتم: الو؟
آوا: سلام ایرسایی خوبی؟کجایی؟
خندیدم چقدر نگران بود که به صداشم رخنه کرده بود!
من: زیر سایه اتم آوا خانوم یه دوساعت دیگه در جوار خانواده ایم!
آوا: مراقب خودت باش ، این روزا آمار تصادف رفته بالا و قطع کرد!
دستمو کشیدم به کمر بند ایمنیم که از محکم بودنش مطمئن شم و دوباره روندم!
باورم نمی شد در خونه ی خودمون بودم، خونه ی خود خود خودمون!
رفتم طرف آیفون!
ایرسام: کیه؟
من: یکی از بندگان دلخور خدا!
ایرسام که شناخته بود : خدا بد نده حاجی دیگه چه خبر؟
من: سامی باز کن!
نمیدونم بعد از اون اتفاق با دیدن خونه ی خودمونو محلیم انگار یه انرژی مضاعف بهم تزریق کرده بودن!
ایرسام خودش اومد دم درو ، درو باز کرد! اومد بغلم کرد و پیشونیمو بوسید !
درو باز مرد تا ماشینو ببرم تو!
ماشینو که توی حیاط گذاشتم رفتیم توی خونه ، خونه ای که از اول شاهد بزرگ شدن من بوده!
مامان بادیدنم گریون اومد طرفمو گفت: ایرسا عزیزم!
من: مامان!
مامان که حسابی منو بغل کرد بالاخره دستمو گرفتو بردم سمت آشپزخونه!
سامی:آی ای مامان خانوم نو که اومد به بازار .....کهنه میشه به تن زار !
من: برو بابا توهم با این ضرب مثلای یه وریت!
سامی: این خلاقیت خواهرجان!
من: اینا چرتو پرته برادر جان!
سامی : بیخیال!
مامان: سامی بس کن دیگه خواهرت تازه رسیده!
سامی به حالت قهر که از یه پسر بیتستو چندساله بعید بود از اشپزخونه رفت بیرون ، من به این حرکتش خندیدمو مامانم یه لبخند زد!
تا نصفه شب حرف زدیمو به مامان گفتم که میخوام برم آلمان !اولش مخالفت کرد شدید اما بعد کم کم راضیش کردم،گفتم که ایرسامم باهم هست آروینم میاد ؛اولش غر زد من تنهامو و اینا ولی بعد دیگه با کلی خواهش راضی شد ، بهش گفتم رفتن یا موندنم فایده نداره و در هرصورت من بوشهر نیستم یا تهرانم یا باید برم المان
( آره جون خودم!!) برای فردا بیلیط داشتیم، فردا عصر ساعت 4، منو ایرسامو آروین! هه !
از وسایلی که توی این خونه داشتم اونایی که به دردبخور بود و جمع کردمو گذاشتم توی ساک!
مدارکمو هم گذاشتم توی کیف دستی کوچیکمو گذاشتمشون روی میز کوچیک کنار تخت، توی اتاقم !
یه عمر توی این اتاق گذروندم!اتاق خاطره های مجردیم!
فردا دیگه میرفتم؛ میرفتم برای رسیدن به همون آرزوهایی که از اول براشون برنامه ریزی کردم بدون هیچ مانعی!
توی همین فکرا بودم که خوابم برد ,
امیر بود ؛شمیم بود که دست توی دست امیر با یه نیشخند میومد طرفم! امیر یه پوزخند زده بود، یه زن دیگه که صورتش مشخص نبود اومد طرف امیر؛ همزمان یه نفر دست منم گرفت ، یه مرد بود امیر پارسا خندید ،اون کسی که دستمو گرفته بود فشار داد؛ نفس نفس میزدم از خواب پریدم ، ایرسام کنار تختم نشسته بودو دستمو گرفته بود ،بی اختیار گریه کردم کی این کابوسای لعنتی تموم میشن؟یعنی حتی اگه برمم اینا باهامن؟ دستمو گذاشتم روی همون زنجیری که امیر برام گرفته بود؛ لعنت بهت شمیم! امیدوارم یکی تموم زندگیتو بهم بریزه!
ایرسام بی حرف کنارم نشسته بود و من آروم اشک می ریختم!
ایرسام بغلم کرد و گفت: خواهری ؟ نمی خوای بهم بگی چی شده؟ تونرمال نیستی درسته؟؟؟
من: ایرسام؟
ایرسام: جونم ؟
من: میخوای بشنوی؟
ایرسام: دوست داری بکو!
براش همچیو گفتم ؛ لحظه به لحظه صورتش بیشتر کبود میشد ، دستموگذاشتم روی دستشو گفتم: داداش ما میریم ؛ اصلام مهم نیست چی پیش اومده و چی شده درسته؟
ایرسام: نه درست نیست اون عوضی ....
من: ایرسام؟ خواهش میکنم ! فقط کمکم کن که از ایران بریم!
ایرسام: من هرکاری از دستم بر بیاد برای خواهرم می کنم ولی بدون اینجوری داری راهو براش باز می کنی و همزمان در اتاقو بست و رفت!
من موندم و هزار تا فکرو خیال!
تا صبح دیگه خوابم نبرد،ساعت نزدیکای 5و نیم بود که بلند شدم و وضو گرفتم برای نماز ! برای کمک گرفتنو حرف زدن با تنها کسی که می تونست کمکم کنه! نمازم که تموم شد از خداخواستم دوباره بهم کمک کنه و زندگیم رو به راه شه!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++++++
امیر پارسا:
همه جا رو گشتم، وجب به وجب تهران1 از بیمارستان گرفته تا خونه ی تموم کسایی که ایرسا می شناختشون ولی هیچی نبود! یه اشتباه کردم ، یه اشتباه بزرگ!
شمیـــــــم؟ دیگه از این متنفر شدم! مسبب همه مشکلات و نابودی خوشبختیم!
ایرسا حق داشت ؛ منو یه دختر دیگه با اون وضع ،صددرصد همون فکری رو میکرد که همه می کنم!
اشتباه خودم بود نباید می ذاشتم که اون دختره ی هرزه بیاد توی خونه امون،دیگه کم کم دارم نا امید میشم!
هرکاری کردم ؛روناکو آوا حرفی نزدن می دونستم خبر دارن و می دونن ایرسا کجاس اما هیچی نگفتن!
زجر واقعی ینی همین! یعنی اینکه بدون تموم زندگیت حالا ازت متنفره ، گوشیمو درآوردمو با ناامیدی به صفحه اش خیره شدم،دوباره همون شماره ارو گرفتم؛ چند تا که زنگ خورد خاموش کرد، گوشیو پرتاب کردمو که با ضرب افتاد کف ماشین!
در یه حرکت ناشیانه فرمونو پیچوندمو ماشینو زدم کنار اتوبان! صدای بوق بلند ماشینای کنارم عین پتک توسرم می خورد!
لعنتیا شما که درد منو ندارین که!
از سردرگمی دیوونه شده بودم، ماشینو روشن کردمو از همونجا با سرعت به طرف خونه روندم!
در خونه ارو باز کردم ، بی اختیار سرم کشیده شد طرف همون قسمت از آشپرخونه که بیشتر وقتا که میومدم خونه ایرسا اونجا بود!
یه پوزخند بهخودم برای اینکار مسخره ام زدمو کلیدو پرت کردم روی میز وسط سالن!
رفتم طرف اتاق خواب !
حالا واقعا درک میکردم یه مدت چقدر بهش بی اهمیتی کردم اون چقدر سختش بوده!اما من فقط به خاطر خودش اینکارو کردم!
ایرسا:
وسیله ی زیادی برنداشته بودیم!
با ایرسامو و آروین که اومده بود خونه ی ما تا باهم بریم،سوار ماشینی که بیرون منتظرمون بود شدم !
مامان قرآن دستش بود و داشت گریه می کرد ولی من باید می رفتم!
آروین که جلو نشسته بود: آقای تندتر برین، ما پرواز داریم!
راننده: پسرجون تصادف می کنیم!
آروین کلافه دستی تو موهاش کشید!یه پسر خیلی خوشگل مثل خواهرش؛ چشمای کاملا مشکی ابروهای هشتی و موهایی که با ژل داده بود بالا!لبو بینی متناسب و پوست برنزه!
بالاخره رسیدیم!
ایرسام چمدونشو از پشت ماشین درآورد و آروینم کرایه ارو حساب کرد!
هرسه با قدمای بلند و کشیده رفتیم تو، ایرسام ساعتشو نگاه کرد و گفت:بچه ها سرموقع رسیدیم،بریم اول برای چک مدارک!
وایساده بودیم تا پاسپورتموون رو چک کنن ،اول آروین بعد ایرسام بعدم من این دیگه آخرشه ،خداحاافظ ایران!
آروین مدارکشو جمع کرد و رفت ! ایرسام پاسشو داد دست همون مردی که مدارکو چک میکرد،
مرد: آقای ایرسام سالاری فرزند حمید سالاری؟
ایرسام: بله!
مرد: شما ممنوع الخروجید!
من و ایرسام با تعجب و بلند گفتیم : چی؟ ممنوع الخروج؟؟؟
مرد : بله بفرمایید!
وبا دستش راه برگشتو نشون داد، ایرسام با تعجب برگشتو وایساد!
حالا من چیکار کنم؟ برم؟ نرم؟ از کجا معلوم منم ممنوع الخروج نباشم؟
مرد: خانوم ؟ به چی ذل زدین؟ مدارکتون لطفا؟
تازه متوجه شدم به مرده ذل زده بودم، پاسپورتمو دادم بهش !
مرد: بفرمایید خانوم شما مشکلی ندارید!
من باید برم؟ توی یه تصمیم آنی برگشتم و رفتم پیش ایرسام!
ایرسام باتعجب بهم خیره شده بود و گفت: الان هواپیما میره ها!
من: بره!
ایرسام: بره؟
من: ویزای من شینگنه هروقت بخوام می تونم از کشور خارج شم ؛ تازه مشکلی هم نداشت، ولی من نمیتونم داداشمو تنها بذارم!
ایرسام: ایرسا با آروین برو معلوم نیس برای چی من ممنوع الخروج شدم!
من: باشه بعدام میشه رفت، ایرسام به آروین گفت که قضیه چیه و تصمیم بر این شد که آروین فعلا بره تا ما بریم دنبال کارای ایرسام!
از همونجا ایرسام یه ماشین گرفت تا برگردیم خونه، حالم اصلا خوب نبود، دیگه از این بالا آوردنا خسته شده بودم،باید حتما میرفتم دکتر!
رسیدیم در خونه ایرسام با راننده حساب کرد و آیفونو زد!×
مامان: کیه؟
ایرسام: مامان بیا درو باز کن که احتمال دعایی که واسه نرفتنمون خوندی اجابت شد!
حس بالا آوردن داشتم در باز شد ، دوییدم توی حیاط و یه گوشه اش وایسادم دستمو گذاشته بودم روی قفسه سینه ام، اما هیچی !فقط احساس تهوع بود!
مامان و ایرسام هردوتاشون اومده بودن کنارم!
مامان: چت شد یهو؟
ایرسام: ایرسا بریم دکتر!
من: خودم میرم!
ایرسام : نه ،همین الان میریم!
با این حرفش رفت طرف پارکینگو مزدا تریشو آورد بیرون ! مامان ، سوارم ماشین ایرسامم کردو یه آدرس به ایرسام داد!
ایرسام با سرعت می روند؛ احتمالا می خواست زودتر برسیم!
من: ایرسام نمیدونی چرا ممنوع الخروج شدی؟
ایرسام: چرا !
من: چرا؟
ایرسام: حاا هم وقت گیر آوردیا!
من: بگو!
ایرسام : برای اینکه هنوزم طلب کارای بابا حسابشون صاف نشده ، یکیشون خیلی برو بیا داشت احتمالا ممنوع الخروجم کرده!
با اخم گفت: پس چرا به من نگفتی؟ من نامحرم بودم؟
ایرسام: نمی خواستم مشکلاتت بیشتر شه!
ا عصبانیت گفتم: باید بهم می گفتی ایرسام!
ایرسام : حالا وقتش نیست بیا رسیدیم!
باهم رفتیم توی مطب ! ایرسام رفت طرف منشی و یه نوبت گرفت دونفر جلومون بودن!
ایرسام نشست کنارمو و یه نفس عمیق کشید!
از اینکه مشکلاتشو بهم نگفته بود خیلی ناراحت بودم، خیلی!
بالاخره منشی گفت: بفرمایید تو!
ایرسام با نگاهش بدرقه ام کرد ، درو بستم و رفتم نشستم روی صندلی ، دکتر با یه لبخند بهم خیره شد و گفت: بفرمایید!
نشستم و بهش خیره شدم، دکتر گفت: مشکلت چیه عزیزم!
من: یه مدته همش حالم بهم می خوره و حالت تهوع دارم!
دکتر باخنده گفت: تاریخ عادتت بهم نخورده؟
من: چرا!
دکتر : یه آزمایش بارداری برات می نویسم که بدی !
من: بارداری؟
دکتر : اوهوم، احتمالا داری مامان میشی!
نـــــــه!!! این وسط همینم کم بود ، تازه می خواستم امیر پارسا رو فراموش کنم! دستمو گذاشتم روی همون پلاکی که امیر بهم داده بودو فشارش دادم از اتاق اومدم بیرون ؛ و با ایرسام برگشتیم!
توی ماشین داشتیم میرفتیم طرف خونه که گفت: ایرسا خوبی خواهری؟
من: نه×!
هم خوشحال بودم، هم ناراحت!خوشحال از اینکه حال یه نفر هس که بامن باشه؛یه بادگاری از تنها عشقم!و ناراحت از اینکه بزرگ کردن یه بچه ی بی پدر کار راحتی نیست!
ایرسام: دکتر آزمایشی ، دارویی چیزی ننوشت؟
من: چرا گفت احتمال داره دایی شی!
همونجا زد روی ترمز ؛برگشتو با یه چهره ی هیجان زده گفت: جدا؟ دارم دایی میشم؟
ولی یهو همه ی هیجانش فرو کش کرد، و زیر لب گفت: دایی بچه ی اون عوضی!
و دوباره ماشینو روشن کردو تا خونه دیگه حرفی زده نشد؛ بی هیچ حرفی رفتم توی اتاقم اگه لازم بود ایرسام خودش به مامان می گفت! دستمو بردم که قرص بخورم ولی دیگه نه! ممکن بود برای بچه ام ضرر داشته باشه فردا باید میرفتم آزمایشگاه! غرق در افکارم به خواب رفتم!
- ایرسا؟ ایرسا؟
من: ها؟ چته؟
ایرسام: پاشو برسونمت آزمایشگاه!
من: تو ازکجا می دونی؟ اصلا من خودم میرم!
ایرسام: بی جا من که با تو نمیام که، باخواهر زاده ام میام تا ساپورتش کنم!
من: بچه پررو!
ایرسام: اختیار داری ده دقیقه ی دیگه پایینی یا!
لباسامو پوشیدم خودمم عجله داشتم ، سر پنج دقیقه آماده پایین بودم ، ایرسام خندید و گفت: مامان کوچولو!
باسرعت خودمونو رسوندیم آزمایشگاه ، رفتیم تو ،پرستار بهم گفت کجا بشینم، اژمایشو که دادیم پرستاره گفت: سه روز دیگه بیاین برا جوابتون!
ایرسام: نمیشه زودتر جواب آزمایشو بدین!
پرستار: خیر !فقط شما نیستین که!
ایرسام: باشه باشه چه بداخلاق!
پرستاره بیشتر اخم کرد ،برگشتیم توی ماشین!
من: ایرسام برو پیش همون کسی که از بابا پول طلب داشت!
ایرسام: حالا نه×
من: همین حالا برو که من هستم1
ایرسام دور زد و از یه مسیر دیگه رفت!یه ربع که گذشت جلوی یه دفتر پارک کرد ، از ماشین پیاده شدو گفت: خواهری اینجا می مونی؟
من: نه !معلومه که نمی مونم!
ایرسام: دختره ی سر تق!
من: اختیار داری!
رفتیم توی دفتر ، یه مرد نشسته بود ،ایرسامو که دید اخم کرد و گفت: بفرمایید!
ایرسام: با وصوقی کار دارم!
مرده: ارباب نیست!
اه! حالم بهم خورد از این ارباب گفتنش ، یعنی چی که به یه نفر دیگه بگی ارباب!دوره قجری!
ایرسام: شماره اشو بگیر بگو سالاری اومده!
مرد ؛ تند یه چند تا شماره ارو گرفت و آروم حرف زد، از فرصت استفاده کردمو اطراف دید زدم؛یه دفتر با در شیشه ای یا به اصطلاح سکوریت!
یه گلدون سفید سفالی با اآلورئه بزرگی که توش بود در وردی دفتر بود بعدم دیوارای کاشی خورده سفید و کف موزاییک شده ی شیری رنگی که بعضی جاهاش خاکی بود،
مرد گوشیو گذاشت!ایرسام با پوزخند گفت: چی شد؟
مرد: ارباب گفت برید به این آدرس!
ایرسام با عصبانیت آدرسو از دستش کشیدو دستمو گرفتو دوباره نشستیم توی ماشین!چشمامو بستمو سرمو تکیه دادم به پشت صندلی !
این چه زندگییه که دارم ،ناراحتم از طرف عشقم بهم خیانت شده ، شکستم ولی مجبورم به روی خودم نیارمو عادی رفتار کنم تا کسی بویی نبره از اینکه اینطور خرد شدم!
ماشین ایستاد ،دوباره پیاده شدم!
ایرسام: ممکنه خطرناک باشه ، تو نیا تو!
من: ایرسام ؟!
ایرسام حرفی نزد و رفت یه خونه ی نسبتا بزرگ بود، دنبالش رفتم!
درو زدیم یه پیرمرد درو باز کرد و بردمون توی خونه!
ایرسام دستمو گرفت! رفتیم توی خونه ،راهرو های مجلل با سبک سنتی !طیف رنگی قهوه ای روشن تا تیره و رنگ چوب اولین چیزی بود که به چشم می خورد مستقیم توی سالن رفتیم ،یه مرد با موهای مشکی و چاق و ریشو سیبیل روی مبل سلطنتی کرمی نشسته بود،
مرد: سلام بر پسر شجاع! اوه ترسیدی ایندفعه خواهرتو هم آوردی؟
ایرسام: چرا ممنوع الخروجم کردی ؟
مرد با آرامش گفت: چونکه اگر توهم بودی و از یه نفر پول می خواستیو می دونستی ممکنه بره و قالت بذاره اینکارو میکردی!
ایرسام: اون پول برای تو قد آدامسم نیست!
من: ایرسام!
مرد: واو خواهرتم که می تونه حرف بزنه ، راستی چقدر خوشگله!
ایرسام با عصبانیت رفت طرفش و گفت :ببند که دستشو کشیدمو گرفتمش!
مرد خندید : 300و بده من ممنوعیتو برمی دارم!
ایرسام: آشغالی ، یه آشغال به تموم معنا!
مرد: وصوقی همینطوری این دمو دستگاهو نزده!
ایرسام دستمو کشید و منو برد طرف حیاط پیرمرد گوشه ی باغچه داشت درختا رو آب می داد ،در حیاطو باز کرد منو کشید بیرونو درو محکم کوبید!
مخم سوت کشید 300 تومن؟
البته چیز زیادی نبود البته برای اون زمانی که بابا خودش توی شرکت کار می کرد یا برای وصوقی!
ولی حالا که چیزی نبود واقعا سخت بود، حساب منم کفافشو نمی داد،حتی اگر خونه و ماشینامونم می فروختیم فایده نداشت ؛ 300 تومن نمی شد!
ایرسام منو در خونه امون پیاده کرد و خودش رفت!
درو با کلید باز کردمو رفتم تو!مامان توی حیاط بود با دیدنم اومد سمتمو گفت: چه خبر؟
من: هیچی مامان جان!اجازه بدین برم لباسمو عوض کنم!
مامان : راستی مامان جان می خواستم باهات صحبت کنم!
من: بفرمایید !
مامان : اینجا نه ،درباره ی ایرسامه !
من: باشه شما برید تو منم الان میام پیشتون ، رفتم توی اتاقو لباسمو عوض کردم!
البته چیز زیادی نبود البته برای اون زمانی که بابا خودش توی شرکت کار می کرد یا برای وصوقی!
ولی حالا که چیزی نبود واقعا سخت بود، حساب منم کفافشو نمی داد،حتی اگر خونه و ماشینامونم می فروختیم فایده نداشت ؛ 300 تومن نمی شد!
ایرسام منو در خونه امون پیاده کرد و خودش رفت!
درو با کلید باز کردمو رفتم تو!مامان توی حیاط بود با دیدنم اومد سمتمو گفت: چه خبر؟
من: هیچی مامان جان!اجازه بدین برم لباسمو عوض کنم!
مامان : راستی مامان جان می خواستم باهات صحبت کنم!
من: بفرمایید !
مامان : اینجا نه ،درباره ی ایرسامه !
من: باشه شما برید تو منم الان میام پیشتون ، رفتم توی اتاقو لباسمو عوض کردم!
توی اتاق لباسمو با یه سوییشرت سفید و یه شلوار جین تنگ سفید عوض کردم ، موهامو بالای سرم جمع کردم،
گوشیم زنگ خورد :
من: الو؟
روناک بود : الو ایرسا؟
با خنده گفتم: چیه روناکی ؟ یادی از ما کردی!
روناک جیغ کشید و گفت: دختره ی بیشعور این شوهرت مارو کچل کرد، بابا ما دیگه این وسط چه غلطی کزدیم؟
با کنجکاوی نشستم روی صندلی چرخ دارو دوتا دستمو گذاشتم روی لبه ی صندلیو ،پای راستمو انداختم روی پای چپم:
من: منظور؟
صدای آوا میومد که می گفت»: روناک نگو!
روناک: بابا این امیر خان از دیشب جلوی ساختمون داره کیشیک می ده، فکر می کنه تو خونه ی مایی!
صبحم اومده بود ،می گفت : شما می دونیدایرسای من کجاست ولی بهم نمی گید ، پاشا و تیرداد به زور گرفته بودنش!
من:..................
روناک: ایرسا؟خوبی؟
با یه لحن ظاهری گفتم: آره چرا بد باشم ؛ کاری نداری ؟ فعلا!
گوشیو قطع کردمو آروم زدم زیر گریه!
حوصله ی هیچی رو نداشتم با این حرفایی که روناک زده بود داشتم به خودم شک می کردم که کار درستی کردم یا نه ، همه چیز بستتگی به آزمایش فردا داره!
مامان از پایین صدام زد،پا دستمال کاغذی اشکامو پاک کردمو و از توی رو شویی توی راهرو صورتمو شستم!
از پله ها رفتم پایین ، مامان توی آشپزخونه بود!آروم و بی صدا رفتم توی آشپزخونه، صندلی میز ناهار خوری رو کشیدمو نشستم!مثل اینکه مامان زیادی درگیر بود چون متوجه اومدنم نشد!
داشتم بهش نگاه می کردم که برگشتو یهو گفت: آخخخخخخخخخخخ!
هول شدمو بلند شدمو گفتم : مامان خوبی؟
مامان: ترسوندیم دختر ! تو کی اومدی؟
من: تازه! حالا چی می خواستین بگین؟
ظرف سالاد و گذاشت کنار!و نشست روی صندلی روبه روم!
مامان : محیا رو دیدی؟
با تعجب گفتم: محیا؟
مامان با خنده گفت: آره ، دختر خوبیه نه؟
من: آره ! ولی مامان ، ایرسامو محیا چه ربطی................ تازه سلولای خاکستری مغزم به کا ر افتاد و گفتم: مــــــــــــامــــــــــ ــــــــــان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟
مامان خندید و گفت: اره!
من: ولی محاله ایرسام موافقت کنه!
مامان: تو راضیش می کنی!
من: من اینکارو نمی کنم؛ می دونید که!
مامان: بالاخره ایرسامم باید ازدواج کنه یانه؟
من: نمیدونم من باهاش صحبت می کنم ولی تضمین نمی کنم قبول کنه ، میشناسینش که؟؟
با این حرف از آشپزخونه اومدم بیرونو رفتم پای تلویزیون!
کانالو ده بار بالا پایین کردم که یه برنامه پیدا کنم اما دریغ!
بالاخره ، حوصله ام سر رفت! با صدای در برگشتم ، ایرسام بود ريالخستگی از سرو روش می بارید ! بیچاره داداشم!
رفت توی اتاقش یه ربع گذشت ولی نیومد بیرون ،خودم بلند شدمو رفتم توی اتاقش!
در زدم جواب نداد، رفتم تو روی تخت خوابیده بود یه دستشم زیر سرش بود ريال با صدای در برگشت طرفم یه لبخند زدمو رفتم کنارش!
من: سامی؟
ایرسام: بله؟
من: پکری؟
ایرسام: خواهر زاده ام چطوره؟
من: من خودم خدای پیچوندنم داداشی مشکلت چیه؟
ایرسام: ایرسا؟
من: جونم؟
ایرسام: هرکاری هم بکنم ، اگر به اندازه ی کل عمرم کار کنم نمی تونم اون 300 تومنو بدم چون پول سودیه و هر ماه یه چیزی میاد روش!
با این حرفش شوک زده شدم!
نگاش کردم که خندید!
ایرسام: اگر این جوجوی دایی واقعا باشه، می خوای چیکار کنی؟
من: نمیدونم ، سامی ! نمیدونم!
ایرسام لبخندی زدو دستمو گرفتو گفت: خواهری بدون من همیشه باهاتم، اگر بخوای بری هم کمکت می کنم! آروینم اونجاست مکمکت می کنه مثل من ، مثل یه برادر!
من: باشه داداش بهش فکر میکنم!
ایرسام: میری؟
من: کجا؟ایرسام خندیدو گفت: تو چقدر گیجی ! میگم می خوای بری اتاقت؟
با سر بهش گفتم بله و از اتاقش زدم بیرون حرفش خیلی ناراحتم کرد!
با صدای ایرسام از خواب پاشدم!
- مامان کوشولو؟ مامان کوشول؟ پاشو دیگه؟ این خواهر زاده ام چه گناهی کرده که مامانش اینقدر می خوابه!
من: باشه سامی برو تورو خدا برو!
ایرسام: نخوابیا!
من: باشه!
ایرسام: بپوش بریم آزمایشگاه!
من: باش بابا، اومدم!
دستو صورتمو شستمو و یه مانتوی کرم قهوه ای با شلوار جین قهوه ای و کفش شکلاتی پوشیدم!
یه کرمو یه رژ ! دیگه موقع رفتنه! توی آینه به خودم نگاه کردم ، چقدر این ایرسا با ایرسای چند سال پیش فرق می کرد؛ استرس داشتم!
نمیدونستم باید آرزو کنم باردار باشم یانه!
با ایرسام نشستیم توی ماشین!
ایرسام: خواهری؟
من: هوم؟
ایرسام استرس داری؟
من: نمیدونم!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۶ ساعت 21:49 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|