رمان المپیاد عشق(4)
امیرپارسا:
نمیدونم ایرسا چیزی فهمیده یانه ! توی مراسم تیرداد و روناک که حسابی ازم دوری کرد!دیگه به مرز دیوونگی رسیده بودم خیلی بده یه چیزی باشه که بدونی طرفتو ناراحت می کنه و کنتررلش توی دستات نباشه؛ گذشته از اینا بی خبری از اینکه طرفت از ش مطلعه یا نه خودش بزرگترین زجر دنیاس!
دیگه سرم داشت از فکر خیال می پوکید باید هرچه سریعتر تکلیف ماهم روشن می شد من عاشقانه ایرسا رو دوست داشتم ولی احساس می کنم اون این حسو به من نداره! حتی تیرداد و روناکم عقد کردم ولی هر وقت من پاپیش گذاشتم ایرسا یه جوری دست به سرم کرد! اه ... دیگه نمیدونم باید چیکار کنم!
توی شرکت بودمو با انگشتام روی میز ضرب گرفته بودم که گوشیم زنگ خورد، گوشیو برداشتم اسمـ« نفسم ایرسا » وی صفحه ی گوشی روشن خاموش می شد!
من: جانم خانوم؟
ایرسا: امیر اسم باباچیه؟
نــــــه؟؟؟ یعنی فهمیده؟ سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم و گفتم: اسم بابامو می خوای چیکار عزیزم ؟
ایرسا: امیر بگو دیگه اسم بابات چیه؟
من: خوب واسه چیته گلم !؟
ایرسا: می خوام از یه چیزی مطمئن بشم !
صددرصد فهمیده ! افتضاح شد، البته نمیتونستم از زیرش در برم بالاخره که می فهمید !
من: حسین!
ایرسا: حسین راد؟
من: اوهوم!
ایرسا: امیر باورم نمیشه!
من: چی عزیزم؟
ایرسا: یه سر بزن به قراردادهایی که بابات بسته می فهمی !خداافظ
نــــــــــــــــــــــــ ـــــه!! بالاخره فهمید! چیکار کنم؟
زنگ زدم به پاشا!
من الو پاشا؟
پاشا که داشت می خندید با خنده گفت: جانم امیر؟
از اون ور صدای آوا میومد: پاشا کیه؟
من: ول کن اون زنتو دو دقیقه بگو من چه خاکی به سرم بریزم؟
پاشا : چی شده امیر؟
من: میام پیشت کجایی؟
پاشا: بیا خونه ی خودم!
من: باشه!
بلافاصله پاشدم و کیفو کتمو برداشتمو پریدم توی ماشینم!
در خونه ی پاشا که تازه خریده بود رسیدم!زنگ خونه اروکه زدم پاشا گفت بیا بالا!
رفتم بالا !
روی مبل نشستم پاشاهم نشست!آوا هم بود! کل ماجرارو براش تعریف کردم!
پاشا: بیچاره شدی پسر!
من: چیکار کنم پاشا ! به خدا دارم دیوونه میشم! خیلی بد خداحافظی کرد !
پاشا: پاشو بهش زنگ بزن!
من: بگم چی؟
پاشا: بگو خودتم تازه فهمیدیو و سعی کن ارومش کنی!
زنگ زدم بهش!
من: الو ایرساجان؟
ایرسا: امیر چرا زنگ زدی؟
من: ایرسا من خودمم تازه فهمیدم به خدا من تقصیری ندارم!
صدای یه پسر از کنارش میومد که آروم می گفت: بهش بگوزنگ نزنه!
خون خونمو می خورد یعنی ایرسا با کی بود؟
من: ایرسا اون کیه پیشت؟
ایرسا: هر کی امیر دیه بهم زنگ نزن !
من: ( تقریبا با داد) ایرسا میگم کی پیشته؟
ایرسا یه مکثی کرد و گفت: راستین!
کثافت عوضی ! خونم دیگه به جوش اومده بود!
من: کجایی؟
ایرسا: چرا می خوای بدونی؟
من: ایرسا میگم کجایی؟
ایرسا: قبرستون! و گوشیو قطع کرد....
پاهامو سست شد ؛همونجا نشستم روی مبل!و سرمو گرفتم بین دستام!
پاشا اومد پیشمو گفت: چی شده امیر؟
بلند شدمو بدون خداحافظی زدم بیرون! گازو تا آخر فشار دادم بی اختیار میروندم!یهو دیدم در خونه ی ایرسا اینام!همونجا موندمو سرمو گذاشتم روی فرمون!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++
ایرسا:
راستین میروند!
من: برو به این آدرس و کاغذو بهش دادم! رفتیم طرف خونه ی آوا و پاشا میدونستم آوا هم اونجاس !نیاز به آرامش داشتم! اما یهو گفتم: بپیچ برو بام تهران!
راستین خندید و گفت: باشه خانوم امر، امر شماست!
رسیدیم بام تهران! داشتیم میرفتیم بالا که راستین خواست دستمو بگیره! یه نگاه خصمانه بهش انداختمو گفتم: آقای بهروزی حدتونو بدونید!
راستین دیگه کاری نکرد رفتیم بالا از بالا ذل زده بودم پایین!
من: آقای بهروزی گوشتونو بگیرید !
راستین تعجب زده گفت: چی؟
من: گوشتونو بگیرید!
راستین با تعجب دستشو گذاشت روی گوششو گفت: خوب که چی؟
بلند داد زدم: کــــــــــــــــــــــــ ـــــــی ایـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــنا تموم میـــــــــــــــــــــــ ـشه؟
راستین: کر شدم دختر تو چه صدایی داری آخه!؟؟
من: عذر می خوام! و بدون حرفی اومدم پایین!و سوار ماشین شدم! راستینم اومد نشست!بهش گفتم برگرد خونه!
نزدیکای خونه ما بودیم. تقریبا ساعت 9 شب شده بود !
من: آقای بهروزی ، من پیاده میشم!
راستین : میرسونمت!
من: نه جلوی همسایه ها درست نیست پیاده میشم!
از ماشین پیاده شدمو و گفتم: شب به خیر و ممنون!
راستین: خداحافظ مواظب باشید!
پیاده توی خیابونا قدم میزدم! تنها !نیاز داشتم یکم فکر کنم!
در خونه که رسیدم توی کیفم دنبال کلید می گشتم که دستم کشیده شد با ترس برگشتم و گفتم: کیه!
ولی چشمام توی دوتا چشم عسلی به خون نشسته قفل شد!
امیر پارسا با صدای تقریبا بلند و عصبانی، از لای دندونای کلید شده اش گفت: تا این موقع شب کجا بودی؟
چقدر دلم براش تنگ شده بود ! ولی به خودم نهیب زدم ایرسا این همونیه که باباش ؛ باعث شد بابات سکته بزنه!
دستمو از توی دستش آزاد کردمو وگفتم: آقای راد من دلیلی نمی بینم که براتون توضیح بدم!؟
و رومو برگردوندم که برم که امبر از پشت بغلم کرد و گفت: ایرسا ؟
من.........................
امیر: ایرسا ؟ عزیزم؟ می دونی از کی اینجام ؟ کجا بودی؟
توی لحنش دیگه عصبانیت سابق نبود ! برگشتم طرفشو گفتم: نکن امیر زشته توی کوچه یکی می بینه!
امیر توی یه حرکت غیر منتظره لبشو گذاشت روی لبم و بوسید! چند دقیقه بعد سرشو برداشتو گفت: هر کی میخواد ببینه مهم نیست!
دنبال برگشتم به خودم ! دوباره سنگ شدم!
من: اینجا چیکار می کنی برگرد!
امیر: ایرسا؟
من: ها ؟ چیه؟ بابام کم بود که مرد حالا خیال کردی با یه بوسه همه چی درست میشه؟
امیر: منم خبر ندداشتم ایرسا !بیا تو ماشین!
دستمو گرفتو کشید کاملا در برابر حرکاتش بی عکس العمل بودم انگار قفل می شدم!
منو توی ماشین نشوند و خودشم نشست و ماشین به حرکت درآورد ؛ توی ماشین با ولم کم آهنگ گذاشته بود:
همه دنیام شده دیوار*پر دیوارای سنگی
نمیکشن منو دردا*همین دردای دلتنگی
صبوریای دل با من* به من برگشنتنت با تو
چقدر دوری ازم عشقم*چقدر راه از من تا تو
رهام کن از هجوم درد*از این تنهایی هرزه
به دلتنگیه من برگرد*به دنیایی که بی مرزه
کشندس زهر تنهایی*که من هر لحظه می نوشم
همین لحظه منو دریاب*بیا برگرد به آغوشم
بدون تو یه آوارم*اسیر صدتا دیوارم
تا وقتی که نفس باشه*به داشتنت امیدوارم
پرم از حس دلتنگی*از اشک و گریه بسیارم
از هرچی بین ماس خستس*از این دیوارا بیزارم
ولی بازم یه دیوونم*تویی عشقم،همه جونم
تا روز مرگ من جز تو*به هیچکس دل نمیسپارم
اگه حتی به من عشقی*نداشته باشی ممنونم
تا روز مرگ من با عشق*تا پای جون دوست دارم
بدون تو یه آوارم*اسیر صدتا دیوارم
تا وقتی که نفس باشه*به داشتنت امیدوارم
پرم از حس دلتنگی*از اشک و گریه بسیارم
از هرچی بین ماس خستس*از این دیوارا بیزارم
بالاخره ماشین ایستاد! امیر رفت پایین به منم گفت بیا پایین! خیلی وقت بود توی راه بودیم! اومدم پایین ولی باورم نمیشد که توی تهران باشیم!
من: امیر اینجا کجاست؟
امیر: اطراف تهران!
من: خیلی قشنگه امیر!
امیر: قابل خانوم گلو نداره !
من:ممنون!ولی...
یهو یادم افتاد به بابامو امیر و شرکت! نمی خواستم گریه کنم ولی واقعا دست خودم نبود!
من همیشه دور خودم حصار قدرت کشیده بودم درحالی که الان با این اشکام همه ی اون حصار داشت فرو می ریخت دوست نداشتم جلوی دیگران ضعیف جلوه کنم!
امیر با نگرانی اومد طرفمو گفت: ایرسا ؟ گریه می کنی؟
من: امیر بابام.. به.. خاطر شرکت ... رفت!
امیر که دیگه کل موضوعو گرفته بود گفت: ایرسا به خدا من خودمم نمی دونستم تا اینکه تو بهم گفتیو اسم بابامو خواستی!آخه عزیزمن ، من باید از کجا می دونستم تقصیر من این وسط چیه ؟ ها ؟ تو چرا ترو خشکو باهم می سوزونی؟اصلا کی بهت گفته پدر من بهتون شرکت فروخته؟
من: راستین!
امیر کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت: دآخه عزیزمن اگه اون یه روده ی راست توی شکمش بود که این چرتو پرتا رو به تو نمی گفت!
من: پس چی؟
امیر: دوست داری بشنوی؟
من: من باید حقیقتو بشنوم!
امیر: مطمئن باش حقیقته من هیچ وقت به تو دروغ نمی گم ! به عشقم!
روی زمین نشستیم !مهم نبود مانتوم رنگ می گرفت یا مجبور بودم روی زمین بشینم! مهم این بود که امیر برای بی گناهیش دلیل داشت!
امیر: پدر راستین درواقع شوهر خاله ی من بود و شوهر خواهر مامانم و باجناق بابام! یه مدت بود که فریدون زیر گوش بابا می خوند که بیا مشترکی شرکت بذاریم! بابام دکتر بود و یه بیمارستان داشت و وضعشم خیلی خوب بود اوایل قبول نداشت ولی اونقدر فریدون گفت و گفت تا بالاخره بابامم قبول کرد!مشترکا یه شرکت زدن شرکت صبا! همینی که من توش کار می کنم!
یه مدت گذشت مثل اینکه حسابی کارشون گرفته بود به تصمیم فریدون یه شعبه هم توی بوشهر به دلایل شخصی به اسم بابام زدن!
خیلی که گذشت فریدون بدون اجازه یا خبر کردن بابام سهام اون شرکتو می فروشه به پدرت در حالی که پدرم اونا رو غیرقابل فروش کرده بوده حالا با تاکتیک های خودش!
فریدون با یه ماشین تصادف می کنه و میمیره و پدرم از فروش سهام خبردار میشه!شرکت صبا به مشکل برمی خوره و همزمان من برای کار میام توشرکت ! بابا مجبور میشه که اون شرکتی که پدر تو داشته ارو یه جورایی ادغام کنه و سرمایه اشو بگیره تا شرکت صبا نجات پیدا کنه و بابای تو به اون وضع میوفته ! بابا هیچ وقت به من نگفت که از کجا پول آورده برای شرکت صبا تا اینکه تو گفتیو من ازش پرسیدمو با اصرار بهم گفت همه ی ماجرا همین بود عزیزم حالا خودت بگو مقصر منم!؟
ایرسا: امیر نه ولی بابام.....
من: ایرسا همه امون می میریم به این نحو نه به یه شکل دیگه درست میشه! یکی با تصادف یکی با مریضی یکی با سکته یکی با دارو یکی طبیعی !مهم اینه که چطوری زندگی کنیم، من نمیخوام توهم اشتباه منو بکنی گلم من 5سال با ایمان مرده زندگی کردم با کسی که وجود نداشت ولی تو چشممو به حقایق باز کردی ولی حالا خودت ...!
دیگه چیزی نگفت راست می گفت من نباید اینکارو می کردم ، راستین پس فطرت خیلی راحت بهم دروغ گفت!
من: راستینو چیکار کنیم؟
امیر: هیچی دیگه بهش کاری نداشته باش خودم باهاش سنگاممو وا می کنم!
من: ولی اون کارمند شرکتمه!
امیر با صدای تقریبا بلندی داد زد: چی؟
ناراحت شدم از این صدای بلند حق اینطور رفتارو با من نداشت!
امیر: معذرت می خوام ایرسا ! آخه اون پسره ی عوضی حتی لیاقت همکلام شدن با تو هم نداره چه برسه به... اه ! ولش کن!
من: برگردیم؟
امیر: ساعت چنده ؟
به ساعتم نگاه کردم : 2 شب!
امیر: بریم!
سوار ماشین بودیم هیچ کدوم هیچی نمی گفتیم! که یهو امیرگفت: اولین تعطیلاتی که بیاد با خانواده مزاحمتون میشیم!
منم که گیج گفتم: واسه چی؟
امیر خندید و گفت: واسه امر خیر!
من: امیـــــــــــــــــــــر ؟؟؟؟؟
امیر: جانم؟
من: زوده هنوز من آمادگی ندارم!
امیر: هیچ بهونه ای نمیتونی بیاری ، ولیو اما و اگر و شاید .... دیگه گذشت زمان دلیل تراشی ! باید مال خودم شی!
من: اما.........
امیر: هیسسسسسسسسسسس!
مجبور شدم ساکت شم! نمیدونم شایدم حق با امیر پارسا بود ولی فکر می کردم آماده همچین چیزی نیستم!ازدواج؟ خیلی برام سنگینه!
در خونه که رسیدیم ! امیر گفت: دیگه با راستین حرف نزن!
من: باشه خداحافظ !
امیر: خداحافظ ، شب خواب منو ببینی!
من: بچه پررو !
امیر پارسا: تازه فهمیدی؟
من: قبلا پی برده بودم ولی نمیدونستم تا این حد دیگه!
امیر: مواظب خودت باش عزیزم!
من: باشه و رفتم توی خونه درو که بستم اونم رفت! وای چقدر خوش گذشت!
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
( تعطیلات)
امیر پارسا:
من: ایما بدو دیگه!
( تعطیلات)
امیر پارسا:
من: ایما بدو دیگه!
ایما: اه توهم ! وایسا دیگه !
بالاخره داره همه چیز درست میشه ! الانم بوشهریم برای اینکه با خانواده بریم خونه ی ایرسا اینا واسه ی امر خیر! از اون موقع تا حالا روی مخ مامان کار کردم ، حالا هم خیلی ناراحته از دستم چون می خواست من با شمیم ازدواج کنم!
شمیم ! شمیم ! شمیم! اینقدر ازش شنیده بودم که دیگه حالم از این اسم بهم می خورد من فقط ایرسا رو می خواستم! یا ایرسا یا هیچ کس!عشق اول و آخرم!توی ماشین داشتم می روندم که بابا گفت: پسر آرومتر چه خبرته؟؟؟
من:آها !بابا یادم رفت عقد بندازین جلو ها! نزدیک ترین زمان ممکن بندازینش!
بابا: چی بریدیو دوختی واسه خودت پسر؟ اصلا شاید جوابش منفی بود !
من: نیست!
بابا: خوش خیال!
کمتر از پنج دقیقه در خونه اشون بودیم!
بابا: امیر من باید چطوری برخورد کنم؟ واقعا سخته من باعث شدم آقای سالاری فوت شه!
من: بابا حالا به اینا فکر نکن دیگه!
بابا: باشه!
مامان و ایما هم کنار وایساده بودن! گل و شیرینی دستم بود! هیجان سرتا پامو گرفته بود!
درو ایرسام داداشش باز کرد باهم سلام کردیمو رفتیم تو! ایرسا وایساده بود؛ اوه امشب یه کاری دستمون می ده این دخترا چه خشگل شده! گلو شیرینیو دادم دستشو بهش یه چشمک زدم! ژن شیطونیم که مدتی بود پنهان مونده بود تازگیا شدید فعال شده بود!
لبخند سنگینی زدو رفتیم تو !روی مبل نشستم، چند دقیقه بعدم ایرسا اومد نشست روبه روم!افرین دختر خوب !
باریکلا که جاتو بلدی عزیزم!
بهش اس ام اس دادم: بالاخره داری مال خودم می شی !امشب عالی شدی!
گوشیشو نگاه کرد ولی به من اصلا نگاه نکرد ! اه بی احساس!جواب داد:پسر عزیزم به جای اینکه اینقدر وقت صرف جنباندن سروگوشت کنی یه ذره به حرفای پدرت گوش کن!
با اسش خندم گرفت نگاش کردمو خندیدم!
از بحثا هیچی نفهمیدم!فق اینو شنیدم که گفتن بذارید برن باهم دیگه صحب کنن!بعد ایرسا بلند شد منم رفتم دنبالش ؛ هر وقت حوصله ام سر می رفت اتاقشو با توجه به اخلاقش تجسم می کردم؛ حالا می تونستم ببینم واقعا درست تجسم می کردم یا نه!؟ درو باز کرد و روی صندلی میز کامپیوترنشست!
توی چهار چوب در ایستادمو اتاقشو دیدم! ساده بود بیشتر با رنگای خاکستریو مشکی و سفید بود!
من: ایرسا حالا باید درباره ی چی حرف بزنیم؟
ایرسا: درباره ی خیلی چیزا!
من: مثلا ؟؟؟؟
ایرسا: مثلا من می خوام درسمو بخونم ،کارم بکنم دیگه حق طلاقم می خوام!یه ویلا ی شمالم باید بزنی به نامم دیگه یه ماشین فراریم می خوام!
خندیدمو رفتم جلو گفت: دیگه چی؟
ایرسا: دیگه ؟؟؟آها یه چیز دیگه هم هس که می خوام!؟
من: چی ؟
ایرسا: من قلبتو می خوام!
من: اون که مدتهاست به نام شما زده رفته!
ایرسا: امیر جدی که باشیم بذار یه چیزیو بگم؛ من از دروغ و آدمای درو و خیانت متنفرم اگر بفهمم یه آدمی که خیلی روش حساب می کنم یکی از این مواردو رعایت نکرده برام مثل دشمن خونی میشه ! متوجه ای؟
سرشو تکون داد به معنی آره!
من: پس دوست دارم همین الان همین جا بهم اگر چیزی بوده یا هست بگی!
امیر سرشو گرفت بالا و گفت: ایرسا تو منو چی فرض کردی؟
من: هیچی فقط خواستم اتمام حجت باشه!
اامیر خندید منم خندیدم! امیرگفت: خوب حالا این جواب ما چی شد خانوم؟
من: برو بابا کی به تو جواب می ده؟
امیر: سرشو انداخت پایینو گفت: یعنی نه؟
من: دیونه نمیشه همین الان جواب بدم که!
امیر: چرا که نه؟ خوب به من بگو!
ذل زدم توی چشماشو با چشمام بهش فهموندم جوابم مثبته!فکرکنم فهمید چون یه لبخند پررنگ روی لبش اومدو گفت: ایرسا به خدا عاشقتم!
من: خوب جمع کن بریم!
امیر با شیطننت گفت: نه دیگه حالا که هستیم ؛ چرا بریم مزاحم اونا بشیم؟
من: امیــــــــــــــــــــــ ــــــــر؟؟؟؟؟؟!!!!
امیر: جونم؟؟؟
من: بریم !!!
امیر تعظیمی کرد و گفت: چشم بانو!
باهم رفتیم پایین! کسی حواسش به ما نبود امیر یه سرفه ی زورکی از همینا که برای اعلام وجوده کرد که همه ی نگاه ها برگشت طرفمون!
چقدر جای بابا خالی بود!یه قطره اشک از روی صورتم سر خورد که ایرسام اومد طرفمو گفت: چی شد خواهری؟چرا گریه؟
امیرم نگران شده بود؛ یه لبخند بهش زدمو گفتم: داداش برو درستش کن کهدیگه خواهرتم باید بره ! در ضمن جای بابا خالیه
ایرسام: ای دیوونه ! تو هم می خوای بری؟ این یعنی بعله دیگه؟
من: ایرسام برو دیگه!
ایرسام به مامانم گفتو خلاصه بحث مهریه و تاریخ عقد و عروسیو این چیزا رو هم گذاشتن! از کارای امیر خندم گرفته بود تا یه تاریخ پیشنهاد می دادن امیر با دستو ابرو چشم به باباش اشاره می کرد می گفت نه بذارینش زودتر!
این پسره هم فیلمیه ها دیگه !
عقد واسه هفته ی بعد بود!البته هرچی من خواستم لغوش کنم این امیر خان نذاشت من حرف بزنم یه بار با سرفه یه بار با حرف خلاصه جلوی مارو گرفت!
عکاسه با هرژستی که می داد من بیشتر داغ می شدم! یکی از ژستا حالت بوسه بود!امیرمنو روی دوتا دستش گرفته بود و یه پامم بالا بود منم از گردنش آویزون بودمو لبامونم تو فاصله چند میلی متری بود! عکسا که تموم شد دوباره برگشتیم توی ماشین و پیش به سوی تالاری که امیر گرفته بود!
قرار بود یه مراسم کوچولو هم تهران داشته باشیم تا همه ی فامیلای امیرم بتونن بیان!
ولی خوب همینو که اصلیه عشقه! ماشینو که پارک کردیم همه اومده بودن بیرون منتظرمون! به سلیقه ی من برای تالار فرش قرمز پهن کرده بودن و دوطرف فرش قرمزم میله بود که روشو با شمع تزئئین شده بود! دوتا بچه ی کوچولو که یکیش یه دختر با لباس توری صورتی و یکی دیگه یه پسر کوچولو با کت و شلوار مشکی بود جلومون راه میرفتن و گل میریختن! امیر دستامو فشارداد و رفتیم تو و روی همون جایی که برامون بود نشستیم!
بی حوصله می خواستم این مراسم زودتر تموم شه !همه بودن حتی کسایی که م به عمرم ندیده بودم و خودشونو فامیلم معرفی می کردن!
امیر دوثانیه هم از کنارم تکون نمیخورد!بلند شدمو با امیر رفتیم وسط ! تا اونجا که یادم میاد تا حالا نرقصیده بودم ولی خوب صدای آهنگ بلند و ریتمش منو هم جو زده کرد وسط که رفتیم تازه فهمیدم چه غلطی کردم!اونقدر رقصیدیم که دیگه عرق کل سرو کله امو گرفته بود دست امیرو کشیدم که یعنی بیا بریم بتمرگیم سرجامون دیگه بسه هرچب ورجه وورجه کردیم! زیر گوشش گفتم:
من: امیر کی این مراسم تموم می شه؟
امیر: خسته شدی گلم؟
من: حوصله اشو ندارم !
امیر: تموم میشه خانومی صبر داشته باش!
همه چیزا خیلی خوب داشت تموم میشد تا اینکه موقع دادن کادوها شد!
آوا و پاشا یه گردنبند گرفته بودن برامون!روناکو تیردادم برامون یه دستنبند گرفته بودن ! بعد از روناک اینا
یه دختر بالباس تنگ و مدل غربی اومد جلو ؛ ته مایه های صورت خیلی خوشگلی داشت ولی زیر آرایش غلیظ اصلا مشخص نبود ! رفت طرف امیر و رفت توی بغلش ! از این کارش عصبانی شدم ، صورت امیرو بوسید ! دیگه عصبانی شدمو گفت: یادم نمیاد شمارو دیده باشم!؟
امیرم که سعی می کرد دختر ارو از خودش دور کنه خودشو کشید عقب!
دختره خندید و گفت: اوه راس میگی عزیزم من خودمو معرفی نکردم! من شمیمم دختر خاله ی امیرجون!تازه از امریکا برگشتم!
با شنیدن اسم شمیم یه زنگ خطر توی گوشم به صدا دراومد نمیدونم چرا ازش بدم میومد!شاید اینکه می دونستم فبلا امیرو دوست داشته یه جور ترس برام ایجاد می کرد یعنی چرا برگشته؟ نکنه برگشت برای امیر؟
هرجور بود باید از امیر می پرسیدم که این دختره چرا برگشته ایران؟قیافه اش به آدمای دلتنگ میهن نمی خورد
مراسم اینجاهم تموم شد ماشینا دنبالمون راه افتادن قرار بود که بریم هتل امیر اینا من لباسمو عوض کنمو یه راست برای فرداصبح زود ساعت چهار بلیط هواپیما به تهران داشتیم!؟
امیر: ایرسا می خوای نریم؟
من: نه امیر برو سریع اینا رو عوض کنم! در هتل پیاده شدیم ! امیر دستمو گرفته بودو می بردم نزدیک آسانسور بودیم که پام توی اون گفش پاشنه 15 سانتی پیچ خورد و افتادم!
من: اخخخخخخخخخ!
امیر: چی شدی عزیزم؟
من:امیر پام؟!
امیر اومد و دستشو گذاشت روی مچ پام ،از تماس دستش با بدنم داغ شدم!اوففف!
امیر: نمی تونی بلند شی ایرسا؟
سعی کردم بلند شم که بدتر شد امیر یهو منو گرفت توی بغلشو گفت: بریم بالا !حتی توی آسانسورم منو زمین نذاشت یه راست بردم توی اتاقو روی تخت پایینم گذاشت! به قصد اذیت کردن گفتم: الاغ سواری خوبی بود!
امیربلند شدو با یه لبخند شیطون گفت: من الاغم دیگه ؟ می خوای بهت یه چیزیو نشون بدم ؟
از این کارش یه ذره ترسیدم ولی به روی خودم نیاورم !
من: مثلا چی جناب رئییس؟
امیر: مثلا این !
اومد رومو دوتا دستاشو حادل سرم کرد ! آرومو سرشو آورد نزدیکو گفت: از بچگی می خواستم همه چیزو امتحان کنم!فقط تکون نخور!
سرشو آروم آورد نزدیکو لباشو گذاشت روی لبام آروم لبامو می بوس کم کم داشت وحشی می شد لبمو گاز گرفت که گفتم: آخ !امیر !
امیر: جون امیر؟
سرشو برداشته بود و می خندید!
من: روانی زنجیره ای!
دوباره خواست ببوستم که گفتم: خو نه ! زنجیره ایشو پس می گیرم!
ایندفعه خندید و بغلم کرد!
من: امیر بیا برو بیرون تا لباسمو عوض کنم!امیر بی خیال نشست روی کاناپه و گفت: ما که غریبه نیستیم عوض کن!
من: یعنی من برم توی راهرو عوض کنم دیگه ؟
امیر: برو !
دیگه حسابی روی اعصابم یورتمه بازی کرده ها!
من: امیرخان بیا برو بیرون که بد میبینی!
خلاصه باهزار جور ترفند شوتش کردم بیرونو درو قفل کردم!بچه پررو حسابتو می رسم!لباسمو عوض کردمو روی تخت خواببیدم که صدای در اومد !حتما امیر بود گوشیمو از روی عسلی میز برداشتمو همونطوری روی تخت که پتو روم بود بهش دادم: شوهر جان!یه ذره بمون بیرون هوا بخوره به کلت افکار شیطانی که از سرت افتاد بیا در بزن شاید باز کنم! به ثانیه نکشیده جواب داد: ایرسا توکه صبح می خوای بیای بیرون که !
دیگه حوصله ی جواب دادن نداشتم چشمامو که بستم خوابم برد!
چشمامو که باز کردم ساعت 3و نیم بود؛ امیرم کنارم خوابیده بود دستاشم دور کمرم حلقه کرده بوداین دیگه از کجا اومد؟ یادم نمیاد درو براش باز کرده باشم!پنجره ها هم که حفاظ دارن1یهو صداای خندش تو اتاق اکو شد!
امیر: دنبال راه ورودی نگرد هتلا که یه کلید واسه هر اتاق ندارن میسییز سالاری!
من:آها خوب حالا پاشو که از پروازمون می مونیم!وسایلو برداشتیم و لباس پوشیدیم و چمدونا رو برداشتیم!
امیر: هی !تازه دامادا صبحونه ی اولشونو از دست زنشون می خورن ما باید از دست مهماندار هواپیما بخوریم!لقمه ای که برای خودم گرفته بودمو دادم بهش که روی هوا زدش!
اوه بچه ام چه گشنش بود!
توی فرودگاه منتظر بودیم امیر داشت انگری برد بازی میکرد و منم آدمای اطارفمو دید می زدم که احساس کردم یکی نگامون می کنه ولی هرچی گشتم کسیو ندیدم پروازمونو اعلام کردن امیر چمدونارو گرفتو تحویل داد تمام مدت دستم توی دستاش بود حتی موقعی که بازی میکرد یه دستی بازی میکرد!پسره ی دیوونه!
روی صندلی هواپیما نشسته بودیم!توی افکار خودم بودم!
یعنی این بود پایان تموم آرزو های مجردیم؟ ازدواج با امیر؟ به امیر که کنارم چشماشو بسته بود نگاه کردم!موهای شرابی ،چشمای عسلی بینی ای که خدادادی عملی بود و لبای خوشگل !یعنی واقعا این بود همه ی اون چیزی که من براش طمع داشتم؟ شنیده بودم آدما به اندازه ی طمعشون توی زندگی به دست میارن!
یهو امیر چشماشو باز کرد با یه لبخند مهربون بهم گفت: تموم شدم ، خوردی منو!
من: ها؟
امیر: هیچی سه ساعته ذل زدی به بچه ی مردم خوب تموم میشه واسه زنش هیچی نمی مونه!
من: به توچه آقای رئییس راد ؟ شوهر خودمه ! ورومو برگردوندم طرف پنجره!چقدر همه چیز از باا اینقدر کوچیک بود همش زیر پای ما بود!
تا رسیدن دیگه هیچ حرفی نزدیم!هواپیما که نشست امیر دستامو محکم تر گرفت!
امیر: ایرسا پای ای استقبالیاتو بپیچونیم؟
من: کی حالا؟
امیر: آره مستقیم بریم خونه!
من: زشته امیر!
امیر: نمیدونم باشه هرچی تو بگی !توی فرودگاه بودیم که یه سری برای امیر دست تکون دادن!
من: امیر اینان؟
امیر: آره عزیزم و دستشو انداخت پشت کمرم!
اوی!زشته پسر خجالت بکش!
من: امیــــــــــــــــــــــ ـر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امیر جونــــــــــــــــم؟؟؟
من: از دستت من واقعا باید چی کار کنم؟
امیر: شکر خدا!
من: امیر زشته نکن !
امیر: چیه مگه خو! زنمه اصلا به توچه؟
وای خدا این منو دق می ده آخرش!اوففففف!
چند قدم دیگه مونده بود بهشون برسیم یه دختر جوون خودشو انداخت تو بغلم و تبریک گفت ؛ و خودشو دختر عمه ی امیر پارسا معرفی کرد ! خیلی دختر شوخ و باحالی بود من که واقعا باهاش احساس راحتی می کردم!
داشتیم با طهورا حرف میزدیم که امیر دستشو انداپشت گردنمو منو کشید سمت خودشو کشید و گفت: می بینم که خوب با دختر عمم جور شدی منو فراموش کردی!
من: آره بابا آدم که چیزای بی ارزشو تو ذهنش نگه نمی داره!حسابی از این حرفم ناراحت شد دستشو انداختو روشو کرد طرف عمه اشو باهاش حرف زد ! ولی من منظوری نداشتم از حرفم!با خانواده ی امیر آشنا شدیم امیر معرفیشون می کرد ولی لحنش خیلی سرد بود سوار ماشینی که برای ما گذاشته بودن!
امیر با سرعت می روند طوری که من که عاشق سرعت بودم دیگه میترسیدم!
من: امیر؟
امیر: حرف نزن ایرسا!
از لحنش جا خوردم حسابی عصبانی بود !
من: امیر چت شده؟
امیر: هه چم شده؟نه؟ اینارو دیگه تقریبا با داد می گفت! دوباره گفت: زن آدم که بهش بگه بی ارزش دیگه باید بره بمیره!
من: امیر من شوخی کردم منظوری نداشتم!
امیر: آره خوب شوخی بود منتهی شوخی جدی !
من: امیر بزن کنار!
امیر فقط یه پوزخند زد ! داد زدم : امیر وایسا بهت میگم با صدای جیغ وحشتناک لاستیکا ماشین کنار خیابون ایستاد ! نمیدونستم چیکار کنم یه لحظه به ذهنم رسید برای کم کردن عصبانیتش ببوسمش! برای جلوگیری از افکار مزاحم و بیدار شدن غرورم بلافاصله خم شدم روی لبای امیر و بوسیدمش!اوه اوه تازه فهمیدم چه غلطی کردم!کمرم پیچ خورد ولی اگه آرومش می ارزه بهش!
امیر اول هیچ حرکتی نمی کرد ولی چند دقیقع بعد اونم منو همراهی کرد ؛ آی یادمه چقدر بدم میومد زن مردو ببوسه ولی خوب حالا سر خودم اومده دیگه چیکار کنم!
چن دقیقه بعد که احساس کردم امیر اروم شده خواستم در بیام که یه پیرمرد زد به شیشه ! بیا اینم از شانس من بدبخت ،آخه این دیگه کجا بود که سرو کله اش پیدا شد؟
پیرمرد در گوش امیر پارسا یه چیزی گفت که من نشنیدمش ولی دیدم که امیر خندید و گفت: چشم پدر جان!
و ماشینو روشن کرد دیگه عصبانی نبود مثل اینکه ارزش کمر درد و داشت!
دیگه آخرای راه بودیم که یهو امیر بی مقدمه گفت: هر وقت عصبانیم منو ببوس !
من: چی؟
امیر برگشت طرفمو گفت: هر وقت عصبانیم هرجا که بودیم بی هیچ حرفی منو ببوس!مطمئن باش عوض می شم!
عوض میشم نه آقا آروم میشم این یک !دوما من بیچاره برا اروم شدن جنابعالی کمر درد گرفتم!
اینا رو برای خودم می گفتم ولی فقط به یه لبخند اکتفا کردم! الان روبه روی خونه امون بودیم ، خونه ای که قرار بود منو امیر توش زندگی کنیم!خونه ی ما!
امیر: بفرمایید بانو! بریم خونه امونو ببینیم!
منو باش چه عروس بیخیالی بودم هرچی امیر اصرار کرده بود بیا بریم خونه ارو ببینیم نرفته بودم!خوب خونه بود دیگه توی این مدتها فهمیده بودم سلیقه ام به سلیقه ی امیر نزدیکه تقریبا جفتمون روی یه چیز دست می ذاشتیم و این مطمئن ترم می کرد!
خونه یه خونه با حیاط سنگفرشو درختای دورش بود که وسطش یه عمارت بود! بابا بچه پولدار!
من: امیر بیا !
امیر اومد اما در یک حرکت ناگهانی بغلم کرد و روی دوتا دستش گذاشتم ؛ هرچی اصرار کردم امیر بذارم پایین زشته !می گفت مگه کی اینجاست؟
توی خونه که رسیدیم به نهایت تفاهم و سلیقه ی مشترکمون پی بردم دقیقا همون مدل طرح و حتی رنگایی که من دوست داشتم! دکوراسیون مشکیو سفید و خاکستری بود !یه راهروی نه چندان طولانی خونه ارو به یه سالن می برد ی سالن بزرگ مربعی شکل که امیر ال سی دیو مبل استیل و سینما خانگی گذاشته بود یه راه پله ی سفید وسط خونه میرفت بالا که از وسطش به دوتا راه تقسیم می شد که یه طرف میرفته برای اتاقای سمت راست و اون یکی برای اتاقای سمت چپ طبقه ی بالا!
لوسترای شیک مشکیو سفید و خاکستری که رگه های طلاییم داشت وسط سقف خودنمایی می کردن!
امیر: چطوره؟
برگشتمو بغلش کردم ، به خاطر قد بلندش مجبور شدم روی پنجه پا بلند شم و گونه اشو ببوسم خواستم بیام پایین که امیر از فرصت استفاده کردو لبمو بوسید!
ای سو استفاده گر!
امیر یه پنج دقیقه منو بوسید دیگه هوا کم آورده ودم که ولم کرد یه نفس عمیق کشیدم که باعث شد امیر بخنده!برو به دیوار بخند بچه پررو!
امیر دستمو گرفتو کشید و گفت : بیا اتاقمونو نشونت بدم!
از پله ها رفتیم بالا امیر در یکی از اتاقای سمت راستو باز کرد و منو کشید داخل ! وای باورم نمیشد دکوراسیونش دقیقا هم سبک همون عکسی هس که امیر یه بار دیده بود دستم!
من: امیر واقعا ازت مچکرم!
امیر: قابل خانوممو نداره !
من: امیر من خسته ام میشه بقیه ارو بذاریم برای بعد؟
اوخ چه حرفی زدم ،چشماش شیطون شد و گفت: چرا که نه ؟ بریم!
من: کجا ؟؟؟
امیر: بخوابیم دیگه !
من: آها باشه !
لباسمو درآوردم ؛ ساعت 11 ؛12 ظهر باید باشه ولی خستگی این دو سه روزه واقعا از پا درم آورده بود!
یه بلوز و شلوارک پوشیدمو پریدم تو تخت !امیر اومدوای خدایا اینو ؛ لباسشو کامل درآورده بود و فقط یه شلوارک سفید شیش جیب پوشیده بود! خداجون خودت آخرو عاقبتمونو به خیر کن!
امیر اومدو آروم کنارم خوابید ، پلکامو گذاشتم روی هم که احساس کردم دستای امیر دورم حلقه شد! چیزی نگفتم بالاخره دیگه باید عادت می کردم!چشمامو بستمو توی آغوش گرم امیر خوابم برد!
چشمامو که باز کردم دستای امیر هنوزم دورم حلقه شده بود ! اوفف حالا اینو چه کنم؟ خواستم بلند شم که حلقه ی دستاش تنگ تر شد!
من: امیر پاشو!
امیر: نمیخوام ، ایسا بگیر بخواب ورجه وورجه نکن !
من: امیر پاشو دیگه!
امیر: ایرسا بخواب !
چشماش بسته بود ولی حرف میزد ؛ هی هی!
من: امیر؟
امیر: جونم؟
من: پاشو آقا داماد!
امیر خندید و چشمشو بازکرد و گفت: کی گفته من دامادم؟با تعجب گفتم : مگه نیستی؟
امیر: نه که نیستم معمولا عروسا به دامادشون یه چیزی می دن ولی و که هیچ بخاری ازت بلند نمیشه پس ممنم داماد نیستم!منظورشو گرفتم، بچه پررو ! خم شدمو لبمو آروم گذاشتم روی لبشو گفتم این باشه فعلا علی الحساب تا بعد و از بین حلقه ی دستاش در رفتم! اوه اوه چقد رخوابیده بودیم؛ ساعت 9 شب شده بود !وای!10 ساعت خواب؟ خواب مرگ بود؟به حرف خودم خندیدم!
امیربا همون شلوارک اومد پایین!
امیر: خوب ایرسا خانوم چه کنیم؟ صبحونه که امروز کلا من از شکمم فاکتور گرفتم! ناهارم که بهم ندادی ،شامم که ظاهرا خبری نیست ! از لحنش خندم گرفت!
برای اینکه جواب دندون شکن بهش داده باشم گفتم: حیف هیکل ورزشکاری استاد نیست که با غذاهای خونگی شکمش بیاد جلو؟
امیر: نه بابا ! یعنی اینقدر آشپزیت خوبه؟
وای اینو دیگه چه کنم ؟ منو آشپزی؟ اصلا همو نمیشناسیم!هههه داشته باش آقای دکتر!
من: دکتر مریضاتو چیکار کردی؟
امیر دو ترم دیگه داشت که تموم کنه و من ترم سه بودم اووو کو تا تموم شدنش؟ برا همینم مسخره اش می کردم که مریضاشو ویزیت نکرده!
امیر: بشکنه این دست که الان می خواست شر آشپزیو از سرت کم کنه ببرتت بیرون غذا میل کنی نخوای آشپزی کنی!
من: اهان !من . خر . بشو . نیستم جناب دکتر!
امیر: خوب باشه بابا تسلیم حالا چه کنیم با این شام؟
من: تخم مرغو سیب زمینی داری؟
امیر با تکون سرش به معنی آره رفت طرف آشپزخونه ! آشپزخونه ارو ندیده بودم برای همین با قدمای بلند رفتم طرفش!
واو آقامون چه کرده ! آشپزخونه کلا ست استیلو مشکی بود!امیر در یخچالو باز کرد و گفت: می خوای چی درست کنیم؟
من: تو بیا بالا بقیش با من!
امیر سه تاتخم مرغ درآورد و سیب زمینیم گذاشت توی یه بشقاب!چاقو آوردمو سیب زمینایرو پوست کندم و نگینی کردم!آخرین تیکه ی سیب زمینیو خورد می کردم که چاقو دستمو برید امیر که کنارم نشست بود ؛ با دیدن دستم فوری بلند شد و جعبه کمک های اولیه ارو آورد ! بیچاره هل کرده بود هی می گقت : خوبی/؟ نمی خوای بریم بیمارستان؟ بخیه لازم نیست؟ دستمو یه باند کلی بست!
من: آقا دکتر چیکار می کنی ؟ کل دستمو بستی واسه یه زخم کوچولو!
امیر: ساکت اینجا من ازت بزرگترم در واقع مثل ارشدتم ! پس ساکتت!
با این دستی که امیر پارسا باند گرفت عمرا بتونم تکون بخورم یکی نباشه فکر میکنه از ساختمون بیست طبقه افتادم دستم و گچ گرفتم ! نه یه خراش کوچولو!
شامو کشیدم؛ توی زمان مجردیمم فقط سالاد الویه و سیب زمینی و تخم مرغ اینجور چیزا میل می کردم البته در نبود مامان همینم باعث میشد هر دفعه منو می دید حسابی دعوام کنه و بگه چقدر لاغر شدم!
داشتم سس کچاپو باز می کردم که هر طوری باها ور رفتم باز نشد فشارش دادمو درشو باز کردم که یهو همش پاشید روی تی شرت سفیدی که امیر پارسا چند دقیقه پیش پوشیده بود ! صورتشم که دیگه گفتن نداشت! بدو رفتمو موبایلمو آوردمو از صورت سُسیش چند تا عکس انداختم خیلی بامزه شده بود!
دیگه کم کم ساعت 10 شده بود که امیر گفت: ایرسا بپوش بریم بیرون !
من: اوکی!
یه مانتوی سبز یشمی که نیم تنه ی بالاش مشکی بودو یه مثل اریب روش خاکستری می خورد و با یه جین مشکی پوشیدم شال اسپرت مشکیمو هم انداختمو کفش اسپرت مشکیمو هم پوشیدم ، امیرم اومد تا دقیقا با من ست زده !اوه . یه پیرهن مردونه تنگ مشکی و سبز استین سه ربع پوشیده بود با جین تنگ و کفشای مشکی نیم پوت!
امیر: اِ؟ توهم مشکیو سبز پوشیدی؟
من: نه تو پوشیدی!
امیر: خوب بابا بریم ؛ خدای تفاهم!
من: بریم ! امیر دستمو محکم گرفتو و رفتیم طرف پورشه خوشگلش و زدیم بیرون!
من: امیر بریم همونجایی که یه دفعه منو بردیا!
امیر: خانومی اونجا دوره واسه ساعت 10 .11 شب خوب نیس!
من: امیــــــــر؟
امیر: خطرناکه گلم!
من: امیر توروخدا!
خلاصه اونقدر رو مخش یورتمه سواری کردم تا جاده ارو پیچید طرف همونجایی که پیدا کرده بود! همونجایی که موقعی که فهمیده بودم بابام سهام پدرجون (بابای امیرپارسا) رو خریده ، امیر منو برد اونجا!
یه جای فوق العاده قشنگ توراه شمال بود ولی زیاد از تهرانم دور نبود!
40 دقیقه توی راه بودیم امیر می روند و منم با گوشیم با روناک اس ام اس بازی می کردم!
امیر: خانومی منو زدی به جاده خودت با گوشی ور میری نمی گی این شوهرم یهو دق می کنه از تنهایی؟
سرمو از صفحه ی گوشی بلند کردمو زیر چشمی نگاش کردم که با خنده گفت: چیه خوب؟ راس می گم دیه!
موقعیتو مناسب دیدم که درباره ی شمیم ازش بپرسم ، به روناک اس دادم کار دارم بعدا بهت زنگ میزنمو و گوشیمو خاموش کردم!
من: امیر؟
امیر: بله؟
من: اخلاق شمیم چه جوریه؟
امیر یه اخم ظریف کرد و پرسید: چرا می پرسی؟
من:برام تعجب آوره یه دختر با عقایدی که من توی برخورد اول ارزیابی کردم چرا توی یه کشور به اصطلاحا آزاد نمونده و برگشتته ایران؛ جایی که در نظر اینجور افراد محدودیت از سرو روش می باره!
امیر:شاید دلیلی برای خودش داره ، راستی پنج دقیقه دیگه میرسیم !
این یعنی پایان بحث دیگه سئوال نپرس! با گفتن اینکه شاید دلیلی داشته از زبون امیر پارسا یه احساس ترس بهم دست داد، احساس نگرانی ، از اینکه ممکنه در آینده اتفاقی بیفته که باعث شه ما از این خوشبختی که در اختیارمونه دور شیم؟
امیر پیچید توی قسمت جنگلیو ، ماشین پارک کرد! از اینکه اومدم جایی که زندگیم رقم زده شد احساس خوشحالی می کردم برای چند دقیقه از همه ی اون اظطراب ها و ترس ها و نگرانی ها دور شدم!
امیر: آرامش بخشه!
توی تاریکی یکم ترسناک شده بود ولی امیر پیشمه و من با داشتن امیر از هیچی نمی ترسم!
امیر پارسا: ایرسا میدونی مسیحیا موقع ازدواج چیکار می کنن ؟
من: اوهوم ! سوگند می خورن!
امیر خیلی جدی گفت: اینجانب امیر پارسا راد فرزند حسین راد سوگند یاد می کنم که در تمام سختی ها و شیرینی های زندگی همراه و یاوری برای همسرم باشم و تا پایان عمر در کنار وی زندگی را به خوشی سپری کنم!
اوه ! آفرین پسرم خیلی خوبه! برای اینکه فکر نکنه من بلد نیستم منم گفتم: اینجانب ایرسا سالاری فرزند مرحوم حمید سالاری سوگند یاد می کنم که درتمام خوشی ها و شادمانی ها و سختی های زندگی همواره در کنار همسرم باشم و زندگی را در کنار او به خوشی سپری کنم و از هرکاری که خیانت به وی باشد پرهیز کنم!
من:بند آخر سوگند نامه ارو نگفتی امیر خان ، بلد نبودی یا نخواستی بگی؟
امیربا گفتن :این چه حرفیه سررشو آورد و لبامو به شدت بوسید ، خیلی طول کشید تا اینکه امیر آقا رضایت داد منو ول کنه!
سرشو که بلند کرد نفس نفس میزد اومدو بغلم کرد و گفت: ایرسا عاشقتم ، همیشه باهام بمون!
من: منم همینطور !
امیر: توچی؟
من: منم دوست دارم !
امیر : دوستم داری یا عاشقمی ؟
من: اه امیر ؟ مسخره بازی در نیار !
امیر با خنده گفت: باشه ، باشه!
از بغلش دراومدم ؛ و دستشو گرفتم و با هم قدم میزدیم ! امیر از خاطراتش می گفت از بازیاش با ایمان و ایما واز خانوادش ! از مادرش که هنوزم منو به چشم عروسش نمیدید و این برای من ؛ دختری که همه جا پذیرفته شده بود سخت بود ولی من کارمو بلد بودم!
ولی هر کاری کردم حرفی از شمیم نزد، اسمی که تمام آرامشمو بهم زد بود«شمیم»!
یه برکه ی نسبتا بزرگ توی یه قسمت از آب بارون درست شده بود که تصویر ماه توش منعکس شده بود!
امیر دستمو یه فشار خفیف داد و روی تنه ی یکی از درختایی که خم شده بود و مثل نیمکت می موند نشستیم !امیر توی افمار خودش غرق شده بود و به انعکاس تصویر ماه توی برکه خیره شده بود ! یهو گفت: ایرسا ؛هیچ وقت تنهام نذار ، من راحت بدستت نیاوردم که راحت از دستت بدم ! نم نم بارون بهمن ماه صورتمو خیس کرده،
امیر: خانوم پاشو بریم توی ماشین مریض می شی عزیزم!
من: امیر تو برو نیاز دارم که یکمی با خودم خلوت کنم!
امیر: فقط برای اینکه می خوای خلوت کنی میرم!
امیر که رفت زمزمه وار گفتم: خداجون به این بارونت قسمت میدم ، حالا که من تازه عشق زندگیمو پیدا کردمو و دارم روی خوشبختیو می بینم ، این خوشبختی رو ازم نگیر !
امیر از توی ماشین بهم خیره شده بود، آروم روی سبزه ها به طرف ماشین قدم برمی داشتم،خیلی آروم با حرکتی که بیشتر شبیه اسلو موشن بود درو باز کردم شاید می ترسیدم آرامشی که از اینجا گرفتمو با شتاب و عجله از دست بدم؛ امیر سوئئیچو چرخوند ولی ماشین روشن نشد !یکبار ، دو بار ، سه بار ، امیر پیاده شد و درجلوی ماشین داد بالا و یکم با اون سیما ور رفت ولی ظاهرا نتو ست کاری بکنه! اومد گوشییشو برداشت که زنگ بزنه ولی آنتن نداشت ، گوشیو منم که از اون موقع که خاموشش کردم دیگه هرکاری کردم روشن نشد ، بدجایی گیر کرده بودیم ! امیر دستشو محکم زدروی فرمون گفت: ا که هی!
در ماشینو بست و سرشو به پشت صندلی تکیه داد و چشماشو بست ، احتمالا دنبال یه راه چاره بود!
یهو چشماشو باز کرد و گفت: ایرسا پاشو پیاده بریم تا صبح که نمیتونیم اینجا بشینیم ، از سرما زیر بارون یخ می زنیم ، بارون شدید تر میشد و من مضطرب تر!
امیر دستمو گرفت و یه پالتو بلند مردونه که از پشت ماشینیش داشت و پوشید ، برای منم یه بارونی داشت ! احتمالا برای همچینروزایی این بارونیو جاسازی کرده بود چون تا اونجایی که می دونستم امیر بدون ماشینش جایی نمیرفت!
از ماشین پیاده شدیم ، بارون با قطرات درشتش ازمون پذیرایی کرد ، امیر دستمو گذاشت توی جیب پالتوشو و خودشم دستشو گذاشت روی دستم و به طرف نا کجا آباد حرکت کردیم! سعی کردم یه تصویر از اطرافم داشته باشم تا بتونیم بعدا بیایم دنبال ماشین! یکساعت نیم داشتیم راه میرفتیم بی هیچ حرفی! فقط تنها چیزی که گه گاهی سکوتو می شکست سرفه های گاه بی گاهمون بود! امیر هنوز دستمو ول نکرده بود دیگه کم کم داشتم از حال میرفتم که امیر دستشو محکم دور کمرم حلقه کرد و زیر گوشم گفت:آروم عزیزم ، قوی باش ! اونجا یه کلبه هس! نمیشد بهش گفت کلبه ولی خوب یه خونهی کوچیکو جمع و جور وسط این درختا بود!
سرعتمون بیشتر کردیم در خونه که رسیدیم دیگه حالی برام نمونده بود!
یه پیرمرد سالخورده درو برامون باز کرد و گفت : بفرمایید ؟
امیر با لحن قاطعانه مردونه اش گفت: آقا ببخشید مزاحمتون شدیم منو خانمم اومده بودیم این اطراف ماشینمون خراب شد مجبور شدیم ولش کنیم خودمون یه جاییو پیدا کنیم!
پیرمرد که تقریبا نیم باور بود به من نگاه کرد و گفت: از کجایید؟
من: از تهرانیم آقا ، می تونید بهمون جا بدید؟
پیرمرد درو برامون باز کرد و امیر که منو به خودشو تکیه داد بود ؛منو برد داخل ؛ یه خانوم مسن اومد استقبالمونو تعارف کرد!یه دختر جوونم بود که اومد طرفم برامون پتو آوردن! و کنار بخاری نشستیم! پیرمرد به امیر اشاره کرد که بره نگران بودم نکنه بخوان توی این بارون بیرونمون کنن !
دختره که با یه لبخند مهربون کنارم نشسته بود گفت: می تونید بیاین براتون لباس بذارم عوض کنید؟ با ایت لباسا صددرصد سرماخوردگی تو شاخشه!
از لحن صحبتش خندم گرفت و گفتم: زحمت میشه! که دستمو گرفتو گفت: چه زحمتی؟
باهم رفتیم توی اتاق کوچیک که برام یه بلوز و دامن گذاشت و یه شالم روشوون گذاشت بیرون!
تا حالا دامن نپوشیده بودم! لباسارو که پوشیدم دختره اومد تو و گفت: اصلا یکی دیگه شدی! بعدم گفت: من سمیرام!
بهش دست دادم و گفتم : منم ایرسام ! توی اتاق نشسته بودیمو حرف میزدیم ، سمیرا یه برادر داشت که اسمش سامان بو هردوشون دانشجو بودن ؛ سامان تهران خونه داشته و اونجا موندن این باغم مال همین پیرمردی که برای ما در باز کرد بابای سمیرا بوده!
سمیرا چهره ی بانمکی داشت از خواستگاراش می گفت؛اون شب من از ایرسای مغرور دور شده بودم خیلی راحت مثل یه خواهر با سمیرا می گفتم می خندیدم داشت درباره ی پسر عموش سهیل حرف میزد که اومده خواستگاریش اونم چون ازش خوشش نمیومده برای اینکه دست به سرش کنه ، سینی چایی رو روش وارو می کنه!شیطنت از چشماش می بارید که یهو صورتشو گرفتو پاشد !
من: چی شد سمیرا؟
سمیرا: با اجازه فعلا مزاحمتون نمی شم!
من که یه نفرم چرا جمع می بنده ؟ یهو به امیر نگاه کردم که داره منو نگاه می کنه! یهو هردوتاییمون با هم زدیم زیر خنده ، اون از من و لباسام می خندید من از لباسای اون!مثل اینکه سامان خیلی لاغره چون این تن ورزشکاری آقای ما کلا کم مونده بود پیرهن بیچاره سامان آقا رو جر بده!امیر بالاجبار زیرش یه تیشرت پوشیده بود که اونم براش تنگ بود ! آوخی!نازی سختته؟اکشال نداره! لباسای خودمونو گذاشتیم خشک شه!
من که یه نفرم چرا جمع می بنده ؟ یهو به امیر نگاه کردم که داره منو نگاه می کنه! هردوتاییمون با هم زدیم زیر خنده ، سمیرا با یه عذر خواهی از اتاق رفت بیرون و درو بست!اون از من و لباسام می خندید من از لباسای اون!مثل اینکه سامان خیلی لاغره چون این تن ورزشکاری آقای ما کلا کم مونده بود پیرهن بیچاره سامان آقا رو جر بده!امیر بالاجبار زیرش یه تیشرت پوشیده بود که اونم براش تنگ بود ! آوخی!نازی سختته؟اکشال نداره! لباسای خودمونو گذاشتیم خشک شه! امیر پارسا اومد طرفمو گفت: ایرسا خیلی فرق کردی با این لباسا!خواستنی تر شدی!
سرمو انداختم پایین که گفت: ا؟ خانووم من خجالتم بلده ؟
من: امیر؟ امیر خم شدو گوشمو گاز گرفت ؛ صورتمو بوسید و آروم رسید به لبام ، داشت لبامو می بوسید که تقی به در خورد خواستم بکشم کنار اما امیر گرفتم! در باز شد و سمیرا که سرخ شده بود اومد تو؛ امیر سریع کشید کنار!ای خدا من از دست این امیر چیکار کنم؟
سمیرا: معذرت بدموقع مزاحم شدم ، براوتن جا خواب آوردم،اینم کلید اتاقه !
تشکو پتو و بالشا رو که امیر گرفت و آورد بعد سمیرا رفت ! امیر درو قفل کرد و با شیطنت بهم نگاه کرد؛ اوففف این آدم بشو نیس!
من: امیر خیلی زشت بودا!
امیر: تقصیر من چیه خو؟ تلافی قبلنارو حالا دربیارم درضمن ما که زن و شوهریم این خانومم به سنش نمیخوره چشم و گوش بسته باشه!
من: اوهو ؛ پیاده شو باهم بریم آقای دکتر الکی دلیل نیار ! کارت بد بود!
امیر کلیدو توی در گذاشتو و اومد طرفم ؛خدای خودت آخر عاقبت منو با این بیمار روانی نامتعهد روحی ختم به خیر کن!
امیر تشکو پتوهارو انداخت ! روی تشک خوابیدمو پتو رو کشیدم روم! امیرم لباساشو درآورد و خوابید کنارم ؛ ای ای!
دستاش دور کمرم حلقه شد و منو کشید توی بغلش ! موهامو بوسید و بوکشید؛
امیر: می گم ایرسا شب به خیر منو ندادیا!
من: خوب شب به خیر!
امیر: نچ! عملی باید باشه؟
من: یعنی چی؟
امیر: kiss me/1
من: امیر می دونی خیلی پررویی؟
امیر سرشو تکون داد یعنی آره!یعنی به سنگ پای قزوین گفته زکی برو تعطیلات من جات وامیسم!
آروم بوسیدمشو توی بغلش خوابم برد! صبح که بلند شدم امیر هنوز خواب بود!5 دقیقه روش میخ شده بودم و داشتم آنالیزش میکردم؛ خم شدم تا زمانی که خوابه پیشونیشو بوسیدم که چشماش یهو باز شد و گفت: آی ، آی نشد دیگه باید کاریو که می کنی کامل انجامش بدی! ولبشو گذاشت روی لبام!سرشو بلند کردو لباشو از لبام جدا کرد و گفت : یعنی اینقدر خوشگلم؟ به خودم امیدوار باشم؟
برای اذیت کردنش رومو برگرودندمو گفتم: ایششششششششششش مردم اینهمه باید خوشگل باشه؟
امیر: آها یعنی برم زشت شم برگردم بیام خاستگاری؟
من: نه همینطوری خوبه! حالام پاشو که خیلی وقته ما اینجاییم ؛ اون ماشین بیچاره هم معلوم نیست چه بلایی سرش اومده!
امیر: باشه بریم ! لباسای خودمونو که خشک شده بود پوشیدم لباسام یه ذره نم داشت ولی مهم نبود ، لباسای سمیرا رو تا کردم و گذاشتم یه کنار ! لباسای سامانم گذاشتم کنارش!از اتاق اومدیم بیرون؛ مادر و پدر سمیرا بیدار بودن و روی سفره ی ساده ای که روی زمین پهن شده بود صبحونه میخوردن! ماهم نشستیم پای سفره و صبحونه امونو خوردیم ؛ پدر سمیرا که بهش می گفتن بابا علی زنگ زد به یه کمک خودرو که بیان! 20 دقیقه بعد با کمک دوتا پسر که مکانیک بودن رفتیم طرف همونجایی که ماشینو ول کرده بودیم!
امیر بهشون کمک کرد تا بالاخره بعد از 40 دقیقه ماشین روشن کرد! سوار ماشین شدیمو امیر دستمزدشونو حساب کرد!
من: امیر برو ازشون خداحافظی کنیم بعد بریم!
امیر: از کی؟
من: سمیرا اینا دیگه!
امیر: باشه بریم!
رفتیم در همون خونه ای که دیشبو توش گذرونده بودیم ؛ پیاده شدم!رفتیم در خونه و در زدیم سمیرا باز کرد ،پرید بغلمو گفت: خوش اومدی بفرمایید ولی بادیدن پورشه امیر دهنش وا موند! زیر گوشم گفت: ایرسا نگفته بودی این شوهرت اینقدر پولداره ها!
من: خوب تو اگر دوست داری اینجوری فکر کن راستی سمیرا شمارتو بهم بده !شماره اشو ازش گرفتم ، امیر پارساهم داشت با بابا علی حرف میزد مادرشم که اومد برامون دعا کرد ! دیدم امیر می خواست برای دیشب پول بده ولی بابا علی نگرفت خلاصه با کلی تعارف سوار ماشینمون شدیم و برگشتیم! توی ماشین صدای فرامرز اصلانی سکوت بینمونو می شکست! جالبه خواننده های مورد علاقه امونم مشترکه ! به برنامه ی آینده ام فکر کردم دراولین فرصت دوباره باید برنامه شرکتو می ریختم و بعدم که باید کارای دانشگامو می کردمو و ...راستی یادم اومد موضوع ویزامو هم به امیر نگفتم! دوست داشتم نظر امیرو درباره ی بچه ها بدونم!
من:امیر؟
امیر» اممممم؟
من: امیر تو پسر دوست داری یا دختر؟
امیر تعجب کرده بود ولی به روی خودش نیاورد و با لبخند گفت: من یه دختریو دوست دارم که شبیه تو باشه!
من: ولی من یه پسر دوست دارم!
امیر: که شبیه کی باشه؟
من: خوب معلومه خودم! ولی دروغ می گفتم؛می خواستم دقیقا مثل امیر پارسا باشه تا همیشه بتونم ببینمش!
امیر: که اینطور!
من: بله که اونطور!
امیر: من یه دختر خوشگل دوست دارم که اسمشم بذارم, آوین!
من: نه یه پسر به اسم رادین!
منو امیر باهم گفتیم: رادین راد!
بعد خندیدیم!
من: من اسم اهورا رو هم دوست دارم!
امیر: قشنگه!
من: راستی امیر من می خوام شرکت آرادو هم دوباره زنده کنم!
امیر: تو هنوز دست برنداشتی؟
من: هیچ وقت دست برنمی دارم فقط موکولش می کنم به آینده حالاهم این آینده زیاد دور نیست گفتم؛ در جریان باشی!
امیر: می دونی رئییس شرکت باید پاسپورت داشته باشه ؟
من: خوب آره باید داشته باشه! نمیدونستم ولی برای اینکه ضایع نشم اینو گفتم!
امیر: پس تا زمانی که پاسپورتت حاضر نشده نمیتونی برای شرکت اقدام کنی!لبخند پهنی زدمو گفتم: آماده اس!
امیر دیگه نتونست تعجبشو قایم کنه و گفت: چی؟
من: گفتم آماده اس!
امیر: با اجازه ی کی؟
من: خودم!
امیر: کی پاسپورت گرفتی؟
من: چند وقت پیش کلی دنبالش دوییدم تا تونستم ویزای شینگن بگیرم!
امیر: نـــــــه؟ شینگن؟ راست میگی؟
من: اوهوم!
امیر: نه بابا ؛ ایول به خانوم خودم که ازم زده جلو! حالا ارارده کنی می تونی هر موقع بخوای بری هرکدوم از کشورای تحت طرح ، نه؟
من: اره !
امیر: پس خطرناکه!
من: چی خطرناکه؟
امیر: هیچی شوخی کردم!
20 دقیقه بعد رسیدیم خونه امون !
من: سمیرا اینا دیگه!
امیر: باشه بریم!
رفتیم در همون خونه ای که دیشبو توش گذرونده بودیم ؛ پیاده شدم!رفتیم در خونه و در زدیم سمیرا باز کرد ،پرید بغلمو گفت: خوش اومدی بفرمایید ولی بادیدن پورشه امیر دهنش وا موند! زیر گوشم گفت: ایرسا نگفته بودی این شوهرت اینقدر پولداره ها!
من: خوب تو اگر دوست داری اینجوری فکر کن راستی سمیرا شمارتو بهم بده !شماره اشو ازش گرفتم ، امیر پارساهم داشت با بابا علی حرف میزد مادرشم که اومد برامون دعا کرد ! دیدم امیر می خواست برای دیشب پول بده ولی بابا علی نگرفت خلاصه با کلی تعارف سوار ماشینمون شدیم و برگشتیم! توی ماشین صدای فرامرز اصلانی سکوت بینمونو می شکست! جالبه خواننده های مورد علاقه امونم مشترکه ! به برنامه ی آینده ام فکر کردم دراولین فرصت دوباره باید برنامه شرکتو می ریختم و بعدم که باید کارای دانشگامو می کردمو و ...راستی یادم اومد موضوع ویزامو هم به امیر نگفتم! دوست داشتم نظر امیرو درباره ی بچه ها بدونم!
من:امیر؟
امیر» اممممم؟
من: امیر تو پسر دوست داری یا دختر؟
امیر تعجب کرده بود ولی به روی خودش نیاورد و با لبخند گفت: من یه دختریو دوست دارم که شبیه تو باشه!
من: ولی من یه پسر دوست دارم!
امیر: که شبیه کی باشه؟
من: خوب معلومه خودم! ولی دروغ می گفتم؛می خواستم دقیقا مثل امیر پارسا باشه تا همیشه بتونم ببینمش!
امیر: که اینطور!
من: بله که اونطور!
امیر: من یه دختر خوشگل دوست دارم که اسمشم بذارم, آوین!
من: نه یه پسر به اسم رادین!
منو امیر باهم گفتیم: رادین راد!
بعد خندیدیم!
من: من اسم اهورا رو هم دوست دارم!
امیر: قشنگه!
من: راستی امیر من می خوام شرکت آرادو هم دوباره زنده کنم!
امیر: تو هنوز دست برنداشتی؟
من: هیچ وقت دست برنمی دارم فقط موکولش می کنم به آینده حالاهم این آینده زیاد دور نیست گفتم؛ در جریان باشی!
امیر: می دونی رئییس شرکت باید پاسپورت داشته باشه ؟
من: خوب آره باید داشته باشه! نمیدونستم ولی برای اینکه ضایع نشم اینو گفتم!
امیر: پس تا زمانی که پاسپورتت حاضر نشده نمیتونی برای شرکت اقدام کنی!لبخند پهنی زدمو گفتم: آماده اس!
امیر دیگه نتونست تعجبشو قایم کنه و گفت: چی؟
من: گفتم آماده اس!
امیر: با اجازه ی کی؟
من: خودم!
امیر: کی پاسپورت گرفتی؟
من: چند وقت پیش کلی دنبالش دوییدم تا تونستم ویزای شینگن بگیرم!
امیر: نـــــــه؟ شینگن؟ راست میگی؟
من: اوهوم!
امیر: نه بابا ؛ ایول به خانوم خودم که ازم زده جلو! حالا ارارده کنی می تونی هر موقع بخوای بری هرکدوم از کشورای تحت طرح ، نه؟
من: اره !
امیر: پس خطرناکه!
من: چی خطرناکه؟
امیر: هیچی شوخی کردم!
20 دقیقه بعد رسیدیم خونه امون !
رفتم توی خونه امیر خداحافظی کرد و گفت میره سر کارش!
توی اتاق مطالعه یا بهتر بگم کتابخونه که یه جورایی اتاق کارم حساب میشد ؛حسابی توی درسا غرق شده بودم که صدای زنگ خور موبایلم باعث شد دست از خوندن بردارم!
من:الو؟
امیر: سلام خانمم خوبی؟
من: ممنون کجایی؟
امیر: من شرکتم ، راستی امشب خونه ی بابا اینا دعوتیم ساعت 7 و نیم آماده باش میام دنبالت!
من: باشه ممنون که خبردادی!
امیر: وظیفه بود خانوم نفرمایید خداخافظ گلم!
من: خدا سهراب!
و گوشیو قطع کردم کتابا رو جمع کردمو مستقیم رفتم توی حموم؛ یه ربع توی حموم بودم از حموم که اومدم بیرون ، رفتم جلوی میزآرایش موهامو سشوار کردم و رفتم جلوی کمد لباسام ! هیچ وقت زیاد برای انتخاب لباسام جلوی کمکد وقت زیادی نمی ذاشتم نهایتا دو دقیقه تا سه دقیقه همیشه موقع خرید اون چیزی که به سلیقه ام میخریدم که دیگه مشکلی نباشه! یه مانتوی آستین سه ربع خاکستری با تیکه های مثلثی کج مشکی برداشتم و یه جین ذغالیم برای زیرش گذاشتم شال مشکیمو هم گذاشتمو لباسارو گذاشتم روی تخت ، یه تیشرت مشکی با یه شلوار تنگ مشکیمبرداشتمو پوشیدم؛ ساعت تقریبا دور بر چهار بود ؛ من اینجوری با تو خونه موندن دق می کنم ؛ پرونده های شرکت آرادو برداشتم و سرمو کردم توشون ، هرچی که نباشه باید یه آشنایی کلی باهاشون داشته باشم!
کله امو که از توی ورقه ها بیرون آوردم ؛بی اختیار نگام افتاد روی ساعت اتاق که ساعت 7 و ربعو نشون می داد؛ بلند شدمو با عجله رفتم طرف اتاق خوابمون! لباسامو برداشتمو پوشیدم؛ رفتم جلوی آیینه نشستمو یه کرم زدم سریع یه خط چشم کشیدمو رژ صورتیه کمرنگ زدم ؛ شالمو کشیدم جلوتر ؛زیاد دوست نداشتم که بخوام برای دیگران جلوه گری کنم!
صدای زنگ در خبر از اومدن آقا امیر می کرد ؛ صدای کلید توی قفل و بعد باز شدن در خونه ! بلند شدمو یه دست لباس از توی کمد امیر براش دراوردم یه لباس سفید و سورمه ای با یه شلوار جین مردونه ی مشکی کفشای ورنیشم گذاشتم و رفتم بیرون!
امیر: سلام عزیزم خوبی؟
من: سلام خوبم ؛ خوبی؟
امیر لبخند خسته ای زد و گفت به مرحمت شما!
من: امیر لباساتو آماده گذاشتم می تونی بری بپوشی !
امیر: ممنون گلم؛ یه 5 مین منتظر باشی اشکال نداره؟
من: برو!
5 دقیقه بعد امیر اومد بیرون این بشر هرچی می پوشید بهش میومد ؛ دلم می خواست برم بوسش کنم! آخه مردم این همه خوشگل؟
امیر یه لبخند بهم زد و کت مشکی اسپورتشو که یادم رفته بود بذارم روی دستش بود!موهاشو با ژل زده بود بالا ، بر خلاف همیشه که برای سخت ترین کارا هم آروم بودم الان خیلی مضطرب بودم ، نمیدونم چرا شاید می دونستم مامان امیر از من خوشش نمیاد و من براش مهم نیستم این برام استرس زا بود!
امیر با دیدن قیافه ام فهمید که از یه چیزی نگرانم ، اومد جلو بغلم کرد ، آغوشش برام منبع آرامش بود آروم گفت:از چی نگرانی خانومی؟ مامان من که ترس نداره مطمئنم خیلی زود با تو هم خوب میشه به خدا هیچی تو دلش نبیست!
من: اما امیر ...
امیر: بریم دیگه ؛ فکرای بی خود و الکیم نکن ، اعصاب زن من باید آروم باشه!
سوار ماشین شدیمو از در زدیم بیرون! امیر آهنگ محسن یگانه ارو گذاشته بود :
نباشی کل این دنیا واسم قد یه تابوته
نبودت مثل کبریت و دلم انباره باروته
نباشی روز تاریکم یه اقیانوسه آتیشه
تموم غصه ی دنیا تو قلبم ته نشین می شه
دنیا رو بی تو نمی خوام یه لحظه
دنیا بی چشمات یه دروغ محضه
نباشی هر شب و هر روز
همه اش ویلون و آواره ام
با فکرت زنده می مونم
تا وقتی که نفس دارم
تا وقتی که نبود تو
یه روز کاری بده دستم
بمون تا آخر دنیا
بمونی تا تهش هستم
؛ عاشق این آهنگ محسن یگانه ام! احساس می کنم امیر از عمد این آهنگو گذاشته بود! دیگه رسیده بودیم در خونه ی پدر جون اینا!
از ماشین پیاده شدم ؛ زنگ درو که زدیم درباز شد ، حیاط بزرگشون باعث میشد که فاصله ی در تا عمارت وسطش یه مقدار زیاد باشه ! امیر دستمو محکم گرفته بود منو به خودش نزدیک کرد!پدرجونو ایما جلوی در منتظرمون بودن ولی مادر امیر نبود!
من: امیر؟
امیر: مامانم باهات خوب میشه قول می دم!
رفتیم جلو با ایما سلم کردم و با پدرجون سلام و احوال پرسی کردم!
من: ایما مامان جون کجاست؟
ایما: توی اتاقشه زنداداش!
من: اه ایما باز تو این کلمه ارو گفتی؟
ایما: خوب تقصیر من چیه پارسا هی می گه باید به زنم بگی زنداداش وگرنه دیگه خودت می دونی!
به امیر نگاه کردم که گرم صحبت با باباش بود؛
من: چرت می گه من ایرسام خوب؟
ایما: حالا باشه!
من: حالا میشه منو ببری پیش مامان جون؟
ایما: باشه بیا!
رفتیم طبقه بالا یه در چوبی سلطنتی بود که ایما در همونو زد با گفتن بیا تو ایما درو باز کرد و منو فرستاد تو!
رفتم جلو؛عکس ایمان توی دستای مادرجون بود و یه قطره اشکم روی صوذتش بود؛ رفتم جلوتر روی تخت نشسته بود ، می خواستم سلام کنم که گفت : چرا اینجایی؟
من: مادرجون ؛اومدم بهتون سلام کنم اگر دوست ندارید باشم می تونم برم بیرون!
مادر جون(مامان امیر):هرجور دوست داری بمون!
نشستم روی گوشه ی دیگه ی تختو کیفمو هم گذاشتم زمین! مادر جون فقط به عکس ایمان خیره شده بود، بهترین راه همین بود که از در ایمان وارد شم؛ ایمان خان برادر شوهر گرام دیگه شما خودت منو ببخش!
من: مادر جون؟ امیر می گفت ، شما به خاطر اینکه ایمان خان فوت شدنو اون شمارو تنها گذاشت نبخشیدین!
و جوابم فقط سکوت بود؛
من: مادر جون می دونید وقتی سرکلاس توی دانشگاه فهمیدم پدرم بیمارستانه چه حالی شدم؟ وقتی رفتم توی اتاق بیمارستانو روی تخت دیدمش ، اون موقعی که رفتمو دستشو گرفتم و باهاش حرف زدم همون موقع رفت ، همون موقع تنهام گذاشت ! می دونید چقدر سخت بود که بعدا ازش یه نامه پیدا کنم که توش نوشته باش براش سخته که زنو بچه هاش بگه کلاه سرش رفته و ممکنه شرکت ورشکست بشه ، فقط و فقط به خاطر اینکه سهامی که خریده حق فروش نداشته ویه آدم از خدا بی خبر اومده اونو به بابام فروخته!
مامان جون دیگه داشت نگام می کرد ؛ برای اولین بار داشتم اینطوری گریه می کردم! بغلم کرد و گفت: مثل اینکه توهم خیلی سختی کشیدی! سرمو گذاشت روی پاهاشو با دستش اشکامو پاک کرد!
من: مادر جون من الان می خوام یه چیزیو بهت بگم که به احتمال زیاد می دونید من فقط می خوام بدونم منم یه دختر بی درد و غم نیستم! فریدون بهروزی اون کسی بود که اون سندو به پدرم فروخت درحالی که پدرجون اونو مسدود کرده بود!
مادرجون با شنیدن این حرفم خشکش زد ؛
من:مادرجون ؟ خوبی؟
مادر جون فقط گفت: فریدون پدر شمیم و راستین؟
من: شمیم دختر فریدونه ؟؟؟
مادر جون یهو صورتش از تنفر جمع شد و گفت: پس چرا کسی به من چیزی نگفت ؟
من: مادرجون خواهش می کنم ولش کنید، اصلا من اشتباه کردم، مادرجون دستمو گرفتو باهم از پله ها اومدیم پایین اگر کسی می دیدمون هیچی از توی صورتامون نمی تونست بخونه فقط مادر جون دست منو گرفته بود!
ایما و پدرجون و امیر پارسا هرسه تایی به ما ذل زده بودنو منتظر یه حرکتی بودن!
مادر جون کامل که از پله ها اومد پایین رفت روبه روی امیرو گفت: تو چرا به من نگفتی که فریدون همچین کاری کرده ؟
امیر که خشکش زده بود گفت: آخه مادر جون مگه شما با من حرفم می زدی؟
من: مادر جون لطفا آرومتر به خدا کسی مقصر نیست!
مادرجون : ایرسا جان اجازه بده من این موضوعو باید روشن کنم!
مادرجون چرخید روبه پدر جونو گفت: حسین تو چرا نگفتی بهم؟
پدرجون: عزیزم آروم باش ؛ چرا اعصابتو خورد می کنی اگه می گفتم چه سود داشت جز اعصاب خوردی و بد بینی ؟
مادر جون : سودش این بود که این دختر بیخودی اخم و تخمای منو اول زندگیش تحمل نمی کرد!
ایول بابا مادر شوهر! ایما رفت یه لیوان آب برای مادر جون آورد ، مادرجون آبو خورد و نشست روی مبل پاهاشو انداخت روی پاشو گفت: حسین همه چیزو بگو!
پدرجون: چی بگم؟ چند سال پیش فریدون گفت , می خواد یه شرکت به نام من توی بوشهر تاسیس کنه ، منم که پول درآوردن زیر دوندنم مزه داده بود قبول کردم خلاصه شرکت با پیگیری فریدونو من تاسیس شد ! چند سال بعد کم کم فریدون هی زیر گوشم می خوند باید شرکتو بفروشیم و سود نداره در حالی که من می دیدم واقعا کارمون خوبه پس مطمئن شدم یه خبرایی هس که ازش بی خبرم!
درواقع فهمیدم کوروش با سرمایه من اون شرکتو برای راستین و شمیم بچه هاش زده بوده و حالا می خواد یه جورایی منو بچزونه و شرکتو برای خودش برداره برای همین از طریق قانون یه جورایی سند غیر قابل انتقال و فروش کردم!
اما یه چند وقت بعد فهمیدم که فریدون اون شرکتو بدونه اینکه بفهمه سندش غیر قابل انتقاله فروخته و پولش شمیمو برای درس فرستاده آمریکا ، فریدون تصادف کرد و مرد اما من کاری به شرکت نداشتم بعد از مرگ ایمان شمیمو برای امیر در نظر گرفته بودیم و شمیم مثل دختر خودم بود! برام مثل ایما بود ولی وقتی اتفاقی فهمیدم اونجا به جای درس خوندن چه کارایی می کنه ،کاراشو پیگیری کردم دیدم اصلا شمیم ، برای درس نرفته بود و فقط اسمی بوده! از اون موقع فهمیدم شمیم مناسب امیر نیست!
ولی تو همچنان مسر بودی نمی خواستم نسبت به خواهر زاده هات بدبین بشی برای همین چیزی نگفتم!
خلاصه همه چیز گفته شد مادر جون حسابی باهام خوب شد و مهربونیو از تو چشماش میشد خوند، امیر که دیگه توی آسمونا پرواز می کرد ! مادرجون پاشد که بره میزو بچینه ؛منو ایما هم بلند شدیم بریم کمکش ! ایما رفتو ظرفای سالاد و چید ؛ خواستم دیس غذا رو بذارم که مادرجون گفت: عزیزم تو برو پیش امیر بسین!
من: ا ؟ نه دیگه مادر جون من برم اونجا که چی ؟ بذارید کمکتون کنم دیگه!
مادر جون: باشه فقط من سیمینم بهم بگو سیمین !
من: با شه سیمین جون!
نمیدونم ایرسا چیزی فهمیده یانه ! توی مراسم تیرداد و روناک که حسابی ازم دوری کرد!دیگه به مرز دیوونگی رسیده بودم خیلی بده یه چیزی باشه که بدونی طرفتو ناراحت می کنه و کنتررلش توی دستات نباشه؛ گذشته از اینا بی خبری از اینکه طرفت از ش مطلعه یا نه خودش بزرگترین زجر دنیاس!
دیگه سرم داشت از فکر خیال می پوکید باید هرچه سریعتر تکلیف ماهم روشن می شد من عاشقانه ایرسا رو دوست داشتم ولی احساس می کنم اون این حسو به من نداره! حتی تیرداد و روناکم عقد کردم ولی هر وقت من پاپیش گذاشتم ایرسا یه جوری دست به سرم کرد! اه ... دیگه نمیدونم باید چیکار کنم!
توی شرکت بودمو با انگشتام روی میز ضرب گرفته بودم که گوشیم زنگ خورد، گوشیو برداشتم اسمـ« نفسم ایرسا » وی صفحه ی گوشی روشن خاموش می شد!
من: جانم خانوم؟
ایرسا: امیر اسم باباچیه؟
نــــــه؟؟؟ یعنی فهمیده؟ سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم و گفتم: اسم بابامو می خوای چیکار عزیزم ؟
ایرسا: امیر بگو دیگه اسم بابات چیه؟
من: خوب واسه چیته گلم !؟
ایرسا: می خوام از یه چیزی مطمئن بشم !
صددرصد فهمیده ! افتضاح شد، البته نمیتونستم از زیرش در برم بالاخره که می فهمید !
من: حسین!
ایرسا: حسین راد؟
من: اوهوم!
ایرسا: امیر باورم نمیشه!
من: چی عزیزم؟
ایرسا: یه سر بزن به قراردادهایی که بابات بسته می فهمی !خداافظ
نــــــــــــــــــــــــ ـــــه!! بالاخره فهمید! چیکار کنم؟
زنگ زدم به پاشا!
من الو پاشا؟
پاشا که داشت می خندید با خنده گفت: جانم امیر؟
از اون ور صدای آوا میومد: پاشا کیه؟
من: ول کن اون زنتو دو دقیقه بگو من چه خاکی به سرم بریزم؟
پاشا : چی شده امیر؟
من: میام پیشت کجایی؟
پاشا: بیا خونه ی خودم!
من: باشه!
بلافاصله پاشدم و کیفو کتمو برداشتمو پریدم توی ماشینم!
در خونه ی پاشا که تازه خریده بود رسیدم!زنگ خونه اروکه زدم پاشا گفت بیا بالا!
رفتم بالا !
روی مبل نشستم پاشاهم نشست!آوا هم بود! کل ماجرارو براش تعریف کردم!
پاشا: بیچاره شدی پسر!
من: چیکار کنم پاشا ! به خدا دارم دیوونه میشم! خیلی بد خداحافظی کرد !
پاشا: پاشو بهش زنگ بزن!
من: بگم چی؟
پاشا: بگو خودتم تازه فهمیدیو و سعی کن ارومش کنی!
زنگ زدم بهش!
من: الو ایرساجان؟
ایرسا: امیر چرا زنگ زدی؟
من: ایرسا من خودمم تازه فهمیدم به خدا من تقصیری ندارم!
صدای یه پسر از کنارش میومد که آروم می گفت: بهش بگوزنگ نزنه!
خون خونمو می خورد یعنی ایرسا با کی بود؟
من: ایرسا اون کیه پیشت؟
ایرسا: هر کی امیر دیه بهم زنگ نزن !
من: ( تقریبا با داد) ایرسا میگم کی پیشته؟
ایرسا یه مکثی کرد و گفت: راستین!
کثافت عوضی ! خونم دیگه به جوش اومده بود!
من: کجایی؟
ایرسا: چرا می خوای بدونی؟
من: ایرسا میگم کجایی؟
ایرسا: قبرستون! و گوشیو قطع کرد....
پاهامو سست شد ؛همونجا نشستم روی مبل!و سرمو گرفتم بین دستام!
پاشا اومد پیشمو گفت: چی شده امیر؟
بلند شدمو بدون خداحافظی زدم بیرون! گازو تا آخر فشار دادم بی اختیار میروندم!یهو دیدم در خونه ی ایرسا اینام!همونجا موندمو سرمو گذاشتم روی فرمون!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++
ایرسا:
راستین میروند!
من: برو به این آدرس و کاغذو بهش دادم! رفتیم طرف خونه ی آوا و پاشا میدونستم آوا هم اونجاس !نیاز به آرامش داشتم! اما یهو گفتم: بپیچ برو بام تهران!
راستین خندید و گفت: باشه خانوم امر، امر شماست!
رسیدیم بام تهران! داشتیم میرفتیم بالا که راستین خواست دستمو بگیره! یه نگاه خصمانه بهش انداختمو گفتم: آقای بهروزی حدتونو بدونید!
راستین دیگه کاری نکرد رفتیم بالا از بالا ذل زده بودم پایین!
من: آقای بهروزی گوشتونو بگیرید !
راستین تعجب زده گفت: چی؟
من: گوشتونو بگیرید!
راستین با تعجب دستشو گذاشت روی گوششو گفت: خوب که چی؟
بلند داد زدم: کــــــــــــــــــــــــ ـــــــی ایـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــنا تموم میـــــــــــــــــــــــ ـشه؟
راستین: کر شدم دختر تو چه صدایی داری آخه!؟؟
من: عذر می خوام! و بدون حرفی اومدم پایین!و سوار ماشین شدم! راستینم اومد نشست!بهش گفتم برگرد خونه!
نزدیکای خونه ما بودیم. تقریبا ساعت 9 شب شده بود !
من: آقای بهروزی ، من پیاده میشم!
راستین : میرسونمت!
من: نه جلوی همسایه ها درست نیست پیاده میشم!
از ماشین پیاده شدمو و گفتم: شب به خیر و ممنون!
راستین: خداحافظ مواظب باشید!
پیاده توی خیابونا قدم میزدم! تنها !نیاز داشتم یکم فکر کنم!
در خونه که رسیدم توی کیفم دنبال کلید می گشتم که دستم کشیده شد با ترس برگشتم و گفتم: کیه!
ولی چشمام توی دوتا چشم عسلی به خون نشسته قفل شد!
امیر پارسا با صدای تقریبا بلند و عصبانی، از لای دندونای کلید شده اش گفت: تا این موقع شب کجا بودی؟
چقدر دلم براش تنگ شده بود ! ولی به خودم نهیب زدم ایرسا این همونیه که باباش ؛ باعث شد بابات سکته بزنه!
دستمو از توی دستش آزاد کردمو وگفتم: آقای راد من دلیلی نمی بینم که براتون توضیح بدم!؟
و رومو برگردوندم که برم که امبر از پشت بغلم کرد و گفت: ایرسا ؟
من.........................
امیر: ایرسا ؟ عزیزم؟ می دونی از کی اینجام ؟ کجا بودی؟
توی لحنش دیگه عصبانیت سابق نبود ! برگشتم طرفشو گفتم: نکن امیر زشته توی کوچه یکی می بینه!
امیر توی یه حرکت غیر منتظره لبشو گذاشت روی لبم و بوسید! چند دقیقه بعد سرشو برداشتو گفت: هر کی میخواد ببینه مهم نیست!
دنبال برگشتم به خودم ! دوباره سنگ شدم!
من: اینجا چیکار می کنی برگرد!
امیر: ایرسا؟
من: ها ؟ چیه؟ بابام کم بود که مرد حالا خیال کردی با یه بوسه همه چی درست میشه؟
امیر: منم خبر ندداشتم ایرسا !بیا تو ماشین!
دستمو گرفتو کشید کاملا در برابر حرکاتش بی عکس العمل بودم انگار قفل می شدم!
منو توی ماشین نشوند و خودشم نشست و ماشین به حرکت درآورد ؛ توی ماشین با ولم کم آهنگ گذاشته بود:
همه دنیام شده دیوار*پر دیوارای سنگی
نمیکشن منو دردا*همین دردای دلتنگی
صبوریای دل با من* به من برگشنتنت با تو
چقدر دوری ازم عشقم*چقدر راه از من تا تو
رهام کن از هجوم درد*از این تنهایی هرزه
به دلتنگیه من برگرد*به دنیایی که بی مرزه
کشندس زهر تنهایی*که من هر لحظه می نوشم
همین لحظه منو دریاب*بیا برگرد به آغوشم
بدون تو یه آوارم*اسیر صدتا دیوارم
تا وقتی که نفس باشه*به داشتنت امیدوارم
پرم از حس دلتنگی*از اشک و گریه بسیارم
از هرچی بین ماس خستس*از این دیوارا بیزارم
ولی بازم یه دیوونم*تویی عشقم،همه جونم
تا روز مرگ من جز تو*به هیچکس دل نمیسپارم
اگه حتی به من عشقی*نداشته باشی ممنونم
تا روز مرگ من با عشق*تا پای جون دوست دارم
بدون تو یه آوارم*اسیر صدتا دیوارم
تا وقتی که نفس باشه*به داشتنت امیدوارم
پرم از حس دلتنگی*از اشک و گریه بسیارم
از هرچی بین ماس خستس*از این دیوارا بیزارم
بالاخره ماشین ایستاد! امیر رفت پایین به منم گفت بیا پایین! خیلی وقت بود توی راه بودیم! اومدم پایین ولی باورم نمیشد که توی تهران باشیم!
من: امیر اینجا کجاست؟
امیر: اطراف تهران!
من: خیلی قشنگه امیر!
امیر: قابل خانوم گلو نداره !
من:ممنون!ولی...
یهو یادم افتاد به بابامو امیر و شرکت! نمی خواستم گریه کنم ولی واقعا دست خودم نبود!
من همیشه دور خودم حصار قدرت کشیده بودم درحالی که الان با این اشکام همه ی اون حصار داشت فرو می ریخت دوست نداشتم جلوی دیگران ضعیف جلوه کنم!
امیر با نگرانی اومد طرفمو گفت: ایرسا ؟ گریه می کنی؟
من: امیر بابام.. به.. خاطر شرکت ... رفت!
امیر که دیگه کل موضوعو گرفته بود گفت: ایرسا به خدا من خودمم نمی دونستم تا اینکه تو بهم گفتیو اسم بابامو خواستی!آخه عزیزمن ، من باید از کجا می دونستم تقصیر من این وسط چیه ؟ ها ؟ تو چرا ترو خشکو باهم می سوزونی؟اصلا کی بهت گفته پدر من بهتون شرکت فروخته؟
من: راستین!
امیر کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت: دآخه عزیزمن اگه اون یه روده ی راست توی شکمش بود که این چرتو پرتا رو به تو نمی گفت!
من: پس چی؟
امیر: دوست داری بشنوی؟
من: من باید حقیقتو بشنوم!
امیر: مطمئن باش حقیقته من هیچ وقت به تو دروغ نمی گم ! به عشقم!
روی زمین نشستیم !مهم نبود مانتوم رنگ می گرفت یا مجبور بودم روی زمین بشینم! مهم این بود که امیر برای بی گناهیش دلیل داشت!
امیر: پدر راستین درواقع شوهر خاله ی من بود و شوهر خواهر مامانم و باجناق بابام! یه مدت بود که فریدون زیر گوش بابا می خوند که بیا مشترکی شرکت بذاریم! بابام دکتر بود و یه بیمارستان داشت و وضعشم خیلی خوب بود اوایل قبول نداشت ولی اونقدر فریدون گفت و گفت تا بالاخره بابامم قبول کرد!مشترکا یه شرکت زدن شرکت صبا! همینی که من توش کار می کنم!
یه مدت گذشت مثل اینکه حسابی کارشون گرفته بود به تصمیم فریدون یه شعبه هم توی بوشهر به دلایل شخصی به اسم بابام زدن!
خیلی که گذشت فریدون بدون اجازه یا خبر کردن بابام سهام اون شرکتو می فروشه به پدرت در حالی که پدرم اونا رو غیرقابل فروش کرده بوده حالا با تاکتیک های خودش!
فریدون با یه ماشین تصادف می کنه و میمیره و پدرم از فروش سهام خبردار میشه!شرکت صبا به مشکل برمی خوره و همزمان من برای کار میام توشرکت ! بابا مجبور میشه که اون شرکتی که پدر تو داشته ارو یه جورایی ادغام کنه و سرمایه اشو بگیره تا شرکت صبا نجات پیدا کنه و بابای تو به اون وضع میوفته ! بابا هیچ وقت به من نگفت که از کجا پول آورده برای شرکت صبا تا اینکه تو گفتیو من ازش پرسیدمو با اصرار بهم گفت همه ی ماجرا همین بود عزیزم حالا خودت بگو مقصر منم!؟
ایرسا: امیر نه ولی بابام.....
من: ایرسا همه امون می میریم به این نحو نه به یه شکل دیگه درست میشه! یکی با تصادف یکی با مریضی یکی با سکته یکی با دارو یکی طبیعی !مهم اینه که چطوری زندگی کنیم، من نمیخوام توهم اشتباه منو بکنی گلم من 5سال با ایمان مرده زندگی کردم با کسی که وجود نداشت ولی تو چشممو به حقایق باز کردی ولی حالا خودت ...!
دیگه چیزی نگفت راست می گفت من نباید اینکارو می کردم ، راستین پس فطرت خیلی راحت بهم دروغ گفت!
من: راستینو چیکار کنیم؟
امیر: هیچی دیگه بهش کاری نداشته باش خودم باهاش سنگاممو وا می کنم!
من: ولی اون کارمند شرکتمه!
امیر با صدای تقریبا بلندی داد زد: چی؟
ناراحت شدم از این صدای بلند حق اینطور رفتارو با من نداشت!
امیر: معذرت می خوام ایرسا ! آخه اون پسره ی عوضی حتی لیاقت همکلام شدن با تو هم نداره چه برسه به... اه ! ولش کن!
من: برگردیم؟
امیر: ساعت چنده ؟
به ساعتم نگاه کردم : 2 شب!
امیر: بریم!
سوار ماشین بودیم هیچ کدوم هیچی نمی گفتیم! که یهو امیرگفت: اولین تعطیلاتی که بیاد با خانواده مزاحمتون میشیم!
منم که گیج گفتم: واسه چی؟
امیر خندید و گفت: واسه امر خیر!
من: امیـــــــــــــــــــــر ؟؟؟؟؟
امیر: جانم؟
من: زوده هنوز من آمادگی ندارم!
امیر: هیچ بهونه ای نمیتونی بیاری ، ولیو اما و اگر و شاید .... دیگه گذشت زمان دلیل تراشی ! باید مال خودم شی!
من: اما.........
امیر: هیسسسسسسسسسسس!
مجبور شدم ساکت شم! نمیدونم شایدم حق با امیر پارسا بود ولی فکر می کردم آماده همچین چیزی نیستم!ازدواج؟ خیلی برام سنگینه!
در خونه که رسیدیم ! امیر گفت: دیگه با راستین حرف نزن!
من: باشه خداحافظ !
امیر: خداحافظ ، شب خواب منو ببینی!
من: بچه پررو !
امیر پارسا: تازه فهمیدی؟
من: قبلا پی برده بودم ولی نمیدونستم تا این حد دیگه!
امیر: مواظب خودت باش عزیزم!
من: باشه و رفتم توی خونه درو که بستم اونم رفت! وای چقدر خوش گذشت!
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
( تعطیلات)
امیر پارسا:
من: ایما بدو دیگه!
( تعطیلات)
امیر پارسا:
من: ایما بدو دیگه!
ایما: اه توهم ! وایسا دیگه !
بالاخره داره همه چیز درست میشه ! الانم بوشهریم برای اینکه با خانواده بریم خونه ی ایرسا اینا واسه ی امر خیر! از اون موقع تا حالا روی مخ مامان کار کردم ، حالا هم خیلی ناراحته از دستم چون می خواست من با شمیم ازدواج کنم!
شمیم ! شمیم ! شمیم! اینقدر ازش شنیده بودم که دیگه حالم از این اسم بهم می خورد من فقط ایرسا رو می خواستم! یا ایرسا یا هیچ کس!عشق اول و آخرم!توی ماشین داشتم می روندم که بابا گفت: پسر آرومتر چه خبرته؟؟؟
من:آها !بابا یادم رفت عقد بندازین جلو ها! نزدیک ترین زمان ممکن بندازینش!
بابا: چی بریدیو دوختی واسه خودت پسر؟ اصلا شاید جوابش منفی بود !
من: نیست!
بابا: خوش خیال!
کمتر از پنج دقیقه در خونه اشون بودیم!
بابا: امیر من باید چطوری برخورد کنم؟ واقعا سخته من باعث شدم آقای سالاری فوت شه!
من: بابا حالا به اینا فکر نکن دیگه!
بابا: باشه!
مامان و ایما هم کنار وایساده بودن! گل و شیرینی دستم بود! هیجان سرتا پامو گرفته بود!
درو ایرسام داداشش باز کرد باهم سلام کردیمو رفتیم تو! ایرسا وایساده بود؛ اوه امشب یه کاری دستمون می ده این دخترا چه خشگل شده! گلو شیرینیو دادم دستشو بهش یه چشمک زدم! ژن شیطونیم که مدتی بود پنهان مونده بود تازگیا شدید فعال شده بود!
لبخند سنگینی زدو رفتیم تو !روی مبل نشستم، چند دقیقه بعدم ایرسا اومد نشست روبه روم!افرین دختر خوب !
باریکلا که جاتو بلدی عزیزم!
بهش اس ام اس دادم: بالاخره داری مال خودم می شی !امشب عالی شدی!
گوشیشو نگاه کرد ولی به من اصلا نگاه نکرد ! اه بی احساس!جواب داد:پسر عزیزم به جای اینکه اینقدر وقت صرف جنباندن سروگوشت کنی یه ذره به حرفای پدرت گوش کن!
با اسش خندم گرفت نگاش کردمو خندیدم!
از بحثا هیچی نفهمیدم!فق اینو شنیدم که گفتن بذارید برن باهم دیگه صحب کنن!بعد ایرسا بلند شد منم رفتم دنبالش ؛ هر وقت حوصله ام سر می رفت اتاقشو با توجه به اخلاقش تجسم می کردم؛ حالا می تونستم ببینم واقعا درست تجسم می کردم یا نه!؟ درو باز کرد و روی صندلی میز کامپیوترنشست!
توی چهار چوب در ایستادمو اتاقشو دیدم! ساده بود بیشتر با رنگای خاکستریو مشکی و سفید بود!
من: ایرسا حالا باید درباره ی چی حرف بزنیم؟
ایرسا: درباره ی خیلی چیزا!
من: مثلا ؟؟؟؟
ایرسا: مثلا من می خوام درسمو بخونم ،کارم بکنم دیگه حق طلاقم می خوام!یه ویلا ی شمالم باید بزنی به نامم دیگه یه ماشین فراریم می خوام!
خندیدمو رفتم جلو گفت: دیگه چی؟
ایرسا: دیگه ؟؟؟آها یه چیز دیگه هم هس که می خوام!؟
من: چی ؟
ایرسا: من قلبتو می خوام!
من: اون که مدتهاست به نام شما زده رفته!
ایرسا: امیر جدی که باشیم بذار یه چیزیو بگم؛ من از دروغ و آدمای درو و خیانت متنفرم اگر بفهمم یه آدمی که خیلی روش حساب می کنم یکی از این مواردو رعایت نکرده برام مثل دشمن خونی میشه ! متوجه ای؟
سرشو تکون داد به معنی آره!
من: پس دوست دارم همین الان همین جا بهم اگر چیزی بوده یا هست بگی!
امیر سرشو گرفت بالا و گفت: ایرسا تو منو چی فرض کردی؟
من: هیچی فقط خواستم اتمام حجت باشه!
اامیر خندید منم خندیدم! امیرگفت: خوب حالا این جواب ما چی شد خانوم؟
من: برو بابا کی به تو جواب می ده؟
امیر: سرشو انداخت پایینو گفت: یعنی نه؟
من: دیونه نمیشه همین الان جواب بدم که!
امیر: چرا که نه؟ خوب به من بگو!
ذل زدم توی چشماشو با چشمام بهش فهموندم جوابم مثبته!فکرکنم فهمید چون یه لبخند پررنگ روی لبش اومدو گفت: ایرسا به خدا عاشقتم!
من: خوب جمع کن بریم!
امیر با شیطننت گفت: نه دیگه حالا که هستیم ؛ چرا بریم مزاحم اونا بشیم؟
من: امیــــــــــــــــــــــ ــــــــر؟؟؟؟؟؟!!!!
امیر: جونم؟؟؟
من: بریم !!!
امیر تعظیمی کرد و گفت: چشم بانو!
باهم رفتیم پایین! کسی حواسش به ما نبود امیر یه سرفه ی زورکی از همینا که برای اعلام وجوده کرد که همه ی نگاه ها برگشت طرفمون!
چقدر جای بابا خالی بود!یه قطره اشک از روی صورتم سر خورد که ایرسام اومد طرفمو گفت: چی شد خواهری؟چرا گریه؟
امیرم نگران شده بود؛ یه لبخند بهش زدمو گفتم: داداش برو درستش کن کهدیگه خواهرتم باید بره ! در ضمن جای بابا خالیه
ایرسام: ای دیوونه ! تو هم می خوای بری؟ این یعنی بعله دیگه؟
من: ایرسام برو دیگه!
ایرسام به مامانم گفتو خلاصه بحث مهریه و تاریخ عقد و عروسیو این چیزا رو هم گذاشتن! از کارای امیر خندم گرفته بود تا یه تاریخ پیشنهاد می دادن امیر با دستو ابرو چشم به باباش اشاره می کرد می گفت نه بذارینش زودتر!
این پسره هم فیلمیه ها دیگه !
عقد واسه هفته ی بعد بود!البته هرچی من خواستم لغوش کنم این امیر خان نذاشت من حرف بزنم یه بار با سرفه یه بار با حرف خلاصه جلوی مارو گرفت!
عکاسه با هرژستی که می داد من بیشتر داغ می شدم! یکی از ژستا حالت بوسه بود!امیرمنو روی دوتا دستش گرفته بود و یه پامم بالا بود منم از گردنش آویزون بودمو لبامونم تو فاصله چند میلی متری بود! عکسا که تموم شد دوباره برگشتیم توی ماشین و پیش به سوی تالاری که امیر گرفته بود!
قرار بود یه مراسم کوچولو هم تهران داشته باشیم تا همه ی فامیلای امیرم بتونن بیان!
ولی خوب همینو که اصلیه عشقه! ماشینو که پارک کردیم همه اومده بودن بیرون منتظرمون! به سلیقه ی من برای تالار فرش قرمز پهن کرده بودن و دوطرف فرش قرمزم میله بود که روشو با شمع تزئئین شده بود! دوتا بچه ی کوچولو که یکیش یه دختر با لباس توری صورتی و یکی دیگه یه پسر کوچولو با کت و شلوار مشکی بود جلومون راه میرفتن و گل میریختن! امیر دستامو فشارداد و رفتیم تو و روی همون جایی که برامون بود نشستیم!
بی حوصله می خواستم این مراسم زودتر تموم شه !همه بودن حتی کسایی که م به عمرم ندیده بودم و خودشونو فامیلم معرفی می کردن!
امیر دوثانیه هم از کنارم تکون نمیخورد!بلند شدمو با امیر رفتیم وسط ! تا اونجا که یادم میاد تا حالا نرقصیده بودم ولی خوب صدای آهنگ بلند و ریتمش منو هم جو زده کرد وسط که رفتیم تازه فهمیدم چه غلطی کردم!اونقدر رقصیدیم که دیگه عرق کل سرو کله امو گرفته بود دست امیرو کشیدم که یعنی بیا بریم بتمرگیم سرجامون دیگه بسه هرچب ورجه وورجه کردیم! زیر گوشش گفتم:
من: امیر کی این مراسم تموم می شه؟
امیر: خسته شدی گلم؟
من: حوصله اشو ندارم !
امیر: تموم میشه خانومی صبر داشته باش!
همه چیزا خیلی خوب داشت تموم میشد تا اینکه موقع دادن کادوها شد!
آوا و پاشا یه گردنبند گرفته بودن برامون!روناکو تیردادم برامون یه دستنبند گرفته بودن ! بعد از روناک اینا
یه دختر بالباس تنگ و مدل غربی اومد جلو ؛ ته مایه های صورت خیلی خوشگلی داشت ولی زیر آرایش غلیظ اصلا مشخص نبود ! رفت طرف امیر و رفت توی بغلش ! از این کارش عصبانی شدم ، صورت امیرو بوسید ! دیگه عصبانی شدمو گفت: یادم نمیاد شمارو دیده باشم!؟
امیرم که سعی می کرد دختر ارو از خودش دور کنه خودشو کشید عقب!
دختره خندید و گفت: اوه راس میگی عزیزم من خودمو معرفی نکردم! من شمیمم دختر خاله ی امیرجون!تازه از امریکا برگشتم!
با شنیدن اسم شمیم یه زنگ خطر توی گوشم به صدا دراومد نمیدونم چرا ازش بدم میومد!شاید اینکه می دونستم فبلا امیرو دوست داشته یه جور ترس برام ایجاد می کرد یعنی چرا برگشته؟ نکنه برگشت برای امیر؟
هرجور بود باید از امیر می پرسیدم که این دختره چرا برگشته ایران؟قیافه اش به آدمای دلتنگ میهن نمی خورد
مراسم اینجاهم تموم شد ماشینا دنبالمون راه افتادن قرار بود که بریم هتل امیر اینا من لباسمو عوض کنمو یه راست برای فرداصبح زود ساعت چهار بلیط هواپیما به تهران داشتیم!؟
امیر: ایرسا می خوای نریم؟
من: نه امیر برو سریع اینا رو عوض کنم! در هتل پیاده شدیم ! امیر دستمو گرفته بودو می بردم نزدیک آسانسور بودیم که پام توی اون گفش پاشنه 15 سانتی پیچ خورد و افتادم!
من: اخخخخخخخخخ!
امیر: چی شدی عزیزم؟
من:امیر پام؟!
امیر اومد و دستشو گذاشت روی مچ پام ،از تماس دستش با بدنم داغ شدم!اوففف!
امیر: نمی تونی بلند شی ایرسا؟
سعی کردم بلند شم که بدتر شد امیر یهو منو گرفت توی بغلشو گفت: بریم بالا !حتی توی آسانسورم منو زمین نذاشت یه راست بردم توی اتاقو روی تخت پایینم گذاشت! به قصد اذیت کردن گفتم: الاغ سواری خوبی بود!
امیربلند شدو با یه لبخند شیطون گفت: من الاغم دیگه ؟ می خوای بهت یه چیزیو نشون بدم ؟
از این کارش یه ذره ترسیدم ولی به روی خودم نیاورم !
من: مثلا چی جناب رئییس؟
امیر: مثلا این !
اومد رومو دوتا دستاشو حادل سرم کرد ! آرومو سرشو آورد نزدیکو گفت: از بچگی می خواستم همه چیزو امتحان کنم!فقط تکون نخور!
سرشو آروم آورد نزدیکو لباشو گذاشت روی لبام آروم لبامو می بوس کم کم داشت وحشی می شد لبمو گاز گرفت که گفتم: آخ !امیر !
امیر: جون امیر؟
سرشو برداشته بود و می خندید!
من: روانی زنجیره ای!
دوباره خواست ببوستم که گفتم: خو نه ! زنجیره ایشو پس می گیرم!
ایندفعه خندید و بغلم کرد!
من: امیر بیا برو بیرون تا لباسمو عوض کنم!امیر بی خیال نشست روی کاناپه و گفت: ما که غریبه نیستیم عوض کن!
من: یعنی من برم توی راهرو عوض کنم دیگه ؟
امیر: برو !
دیگه حسابی روی اعصابم یورتمه بازی کرده ها!
من: امیرخان بیا برو بیرون که بد میبینی!
خلاصه باهزار جور ترفند شوتش کردم بیرونو درو قفل کردم!بچه پررو حسابتو می رسم!لباسمو عوض کردمو روی تخت خواببیدم که صدای در اومد !حتما امیر بود گوشیمو از روی عسلی میز برداشتمو همونطوری روی تخت که پتو روم بود بهش دادم: شوهر جان!یه ذره بمون بیرون هوا بخوره به کلت افکار شیطانی که از سرت افتاد بیا در بزن شاید باز کنم! به ثانیه نکشیده جواب داد: ایرسا توکه صبح می خوای بیای بیرون که !
دیگه حوصله ی جواب دادن نداشتم چشمامو که بستم خوابم برد!
چشمامو که باز کردم ساعت 3و نیم بود؛ امیرم کنارم خوابیده بود دستاشم دور کمرم حلقه کرده بوداین دیگه از کجا اومد؟ یادم نمیاد درو براش باز کرده باشم!پنجره ها هم که حفاظ دارن1یهو صداای خندش تو اتاق اکو شد!
امیر: دنبال راه ورودی نگرد هتلا که یه کلید واسه هر اتاق ندارن میسییز سالاری!
من:آها خوب حالا پاشو که از پروازمون می مونیم!وسایلو برداشتیم و لباس پوشیدیم و چمدونا رو برداشتیم!
امیر: هی !تازه دامادا صبحونه ی اولشونو از دست زنشون می خورن ما باید از دست مهماندار هواپیما بخوریم!لقمه ای که برای خودم گرفته بودمو دادم بهش که روی هوا زدش!
اوه بچه ام چه گشنش بود!
توی فرودگاه منتظر بودیم امیر داشت انگری برد بازی میکرد و منم آدمای اطارفمو دید می زدم که احساس کردم یکی نگامون می کنه ولی هرچی گشتم کسیو ندیدم پروازمونو اعلام کردن امیر چمدونارو گرفتو تحویل داد تمام مدت دستم توی دستاش بود حتی موقعی که بازی میکرد یه دستی بازی میکرد!پسره ی دیوونه!
روی صندلی هواپیما نشسته بودیم!توی افکار خودم بودم!
یعنی این بود پایان تموم آرزو های مجردیم؟ ازدواج با امیر؟ به امیر که کنارم چشماشو بسته بود نگاه کردم!موهای شرابی ،چشمای عسلی بینی ای که خدادادی عملی بود و لبای خوشگل !یعنی واقعا این بود همه ی اون چیزی که من براش طمع داشتم؟ شنیده بودم آدما به اندازه ی طمعشون توی زندگی به دست میارن!
یهو امیر چشماشو باز کرد با یه لبخند مهربون بهم گفت: تموم شدم ، خوردی منو!
من: ها؟
امیر: هیچی سه ساعته ذل زدی به بچه ی مردم خوب تموم میشه واسه زنش هیچی نمی مونه!
من: به توچه آقای رئییس راد ؟ شوهر خودمه ! ورومو برگردوندم طرف پنجره!چقدر همه چیز از باا اینقدر کوچیک بود همش زیر پای ما بود!
تا رسیدن دیگه هیچ حرفی نزدیم!هواپیما که نشست امیر دستامو محکم تر گرفت!
امیر: ایرسا پای ای استقبالیاتو بپیچونیم؟
من: کی حالا؟
امیر: آره مستقیم بریم خونه!
من: زشته امیر!
امیر: نمیدونم باشه هرچی تو بگی !توی فرودگاه بودیم که یه سری برای امیر دست تکون دادن!
من: امیر اینان؟
امیر: آره عزیزم و دستشو انداخت پشت کمرم!
اوی!زشته پسر خجالت بکش!
من: امیــــــــــــــــــــــ ـر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امیر جونــــــــــــــــم؟؟؟
من: از دستت من واقعا باید چی کار کنم؟
امیر: شکر خدا!
من: امیر زشته نکن !
امیر: چیه مگه خو! زنمه اصلا به توچه؟
وای خدا این منو دق می ده آخرش!اوففففف!
چند قدم دیگه مونده بود بهشون برسیم یه دختر جوون خودشو انداخت تو بغلم و تبریک گفت ؛ و خودشو دختر عمه ی امیر پارسا معرفی کرد ! خیلی دختر شوخ و باحالی بود من که واقعا باهاش احساس راحتی می کردم!
داشتیم با طهورا حرف میزدیم که امیر دستشو انداپشت گردنمو منو کشید سمت خودشو کشید و گفت: می بینم که خوب با دختر عمم جور شدی منو فراموش کردی!
من: آره بابا آدم که چیزای بی ارزشو تو ذهنش نگه نمی داره!حسابی از این حرفم ناراحت شد دستشو انداختو روشو کرد طرف عمه اشو باهاش حرف زد ! ولی من منظوری نداشتم از حرفم!با خانواده ی امیر آشنا شدیم امیر معرفیشون می کرد ولی لحنش خیلی سرد بود سوار ماشینی که برای ما گذاشته بودن!
امیر با سرعت می روند طوری که من که عاشق سرعت بودم دیگه میترسیدم!
من: امیر؟
امیر: حرف نزن ایرسا!
از لحنش جا خوردم حسابی عصبانی بود !
من: امیر چت شده؟
امیر: هه چم شده؟نه؟ اینارو دیگه تقریبا با داد می گفت! دوباره گفت: زن آدم که بهش بگه بی ارزش دیگه باید بره بمیره!
من: امیر من شوخی کردم منظوری نداشتم!
امیر: آره خوب شوخی بود منتهی شوخی جدی !
من: امیر بزن کنار!
امیر فقط یه پوزخند زد ! داد زدم : امیر وایسا بهت میگم با صدای جیغ وحشتناک لاستیکا ماشین کنار خیابون ایستاد ! نمیدونستم چیکار کنم یه لحظه به ذهنم رسید برای کم کردن عصبانیتش ببوسمش! برای جلوگیری از افکار مزاحم و بیدار شدن غرورم بلافاصله خم شدم روی لبای امیر و بوسیدمش!اوه اوه تازه فهمیدم چه غلطی کردم!کمرم پیچ خورد ولی اگه آرومش می ارزه بهش!
امیر اول هیچ حرکتی نمی کرد ولی چند دقیقع بعد اونم منو همراهی کرد ؛ آی یادمه چقدر بدم میومد زن مردو ببوسه ولی خوب حالا سر خودم اومده دیگه چیکار کنم!
چن دقیقه بعد که احساس کردم امیر اروم شده خواستم در بیام که یه پیرمرد زد به شیشه ! بیا اینم از شانس من بدبخت ،آخه این دیگه کجا بود که سرو کله اش پیدا شد؟
پیرمرد در گوش امیر پارسا یه چیزی گفت که من نشنیدمش ولی دیدم که امیر خندید و گفت: چشم پدر جان!
و ماشینو روشن کرد دیگه عصبانی نبود مثل اینکه ارزش کمر درد و داشت!
دیگه آخرای راه بودیم که یهو امیر بی مقدمه گفت: هر وقت عصبانیم منو ببوس !
من: چی؟
امیر برگشت طرفمو گفت: هر وقت عصبانیم هرجا که بودیم بی هیچ حرفی منو ببوس!مطمئن باش عوض می شم!
عوض میشم نه آقا آروم میشم این یک !دوما من بیچاره برا اروم شدن جنابعالی کمر درد گرفتم!
اینا رو برای خودم می گفتم ولی فقط به یه لبخند اکتفا کردم! الان روبه روی خونه امون بودیم ، خونه ای که قرار بود منو امیر توش زندگی کنیم!خونه ی ما!
امیر: بفرمایید بانو! بریم خونه امونو ببینیم!
منو باش چه عروس بیخیالی بودم هرچی امیر اصرار کرده بود بیا بریم خونه ارو ببینیم نرفته بودم!خوب خونه بود دیگه توی این مدتها فهمیده بودم سلیقه ام به سلیقه ی امیر نزدیکه تقریبا جفتمون روی یه چیز دست می ذاشتیم و این مطمئن ترم می کرد!
خونه یه خونه با حیاط سنگفرشو درختای دورش بود که وسطش یه عمارت بود! بابا بچه پولدار!
من: امیر بیا !
امیر اومد اما در یک حرکت ناگهانی بغلم کرد و روی دوتا دستش گذاشتم ؛ هرچی اصرار کردم امیر بذارم پایین زشته !می گفت مگه کی اینجاست؟
توی خونه که رسیدیم به نهایت تفاهم و سلیقه ی مشترکمون پی بردم دقیقا همون مدل طرح و حتی رنگایی که من دوست داشتم! دکوراسیون مشکیو سفید و خاکستری بود !یه راهروی نه چندان طولانی خونه ارو به یه سالن می برد ی سالن بزرگ مربعی شکل که امیر ال سی دیو مبل استیل و سینما خانگی گذاشته بود یه راه پله ی سفید وسط خونه میرفت بالا که از وسطش به دوتا راه تقسیم می شد که یه طرف میرفته برای اتاقای سمت راست و اون یکی برای اتاقای سمت چپ طبقه ی بالا!
لوسترای شیک مشکیو سفید و خاکستری که رگه های طلاییم داشت وسط سقف خودنمایی می کردن!
امیر: چطوره؟
برگشتمو بغلش کردم ، به خاطر قد بلندش مجبور شدم روی پنجه پا بلند شم و گونه اشو ببوسم خواستم بیام پایین که امیر از فرصت استفاده کردو لبمو بوسید!
ای سو استفاده گر!
امیر یه پنج دقیقه منو بوسید دیگه هوا کم آورده ودم که ولم کرد یه نفس عمیق کشیدم که باعث شد امیر بخنده!برو به دیوار بخند بچه پررو!
امیر دستمو گرفتو کشید و گفت : بیا اتاقمونو نشونت بدم!
از پله ها رفتیم بالا امیر در یکی از اتاقای سمت راستو باز کرد و منو کشید داخل ! وای باورم نمیشد دکوراسیونش دقیقا هم سبک همون عکسی هس که امیر یه بار دیده بود دستم!
من: امیر واقعا ازت مچکرم!
امیر: قابل خانوممو نداره !
من: امیر من خسته ام میشه بقیه ارو بذاریم برای بعد؟
اوخ چه حرفی زدم ،چشماش شیطون شد و گفت: چرا که نه ؟ بریم!
من: کجا ؟؟؟
امیر: بخوابیم دیگه !
من: آها باشه !
لباسمو درآوردم ؛ ساعت 11 ؛12 ظهر باید باشه ولی خستگی این دو سه روزه واقعا از پا درم آورده بود!
یه بلوز و شلوارک پوشیدمو پریدم تو تخت !امیر اومدوای خدایا اینو ؛ لباسشو کامل درآورده بود و فقط یه شلوارک سفید شیش جیب پوشیده بود! خداجون خودت آخرو عاقبتمونو به خیر کن!
امیر اومدو آروم کنارم خوابید ، پلکامو گذاشتم روی هم که احساس کردم دستای امیر دورم حلقه شد! چیزی نگفتم بالاخره دیگه باید عادت می کردم!چشمامو بستمو توی آغوش گرم امیر خوابم برد!
چشمامو که باز کردم دستای امیر هنوزم دورم حلقه شده بود ! اوفف حالا اینو چه کنم؟ خواستم بلند شم که حلقه ی دستاش تنگ تر شد!
من: امیر پاشو!
امیر: نمیخوام ، ایسا بگیر بخواب ورجه وورجه نکن !
من: امیر پاشو دیگه!
امیر: ایرسا بخواب !
چشماش بسته بود ولی حرف میزد ؛ هی هی!
من: امیر؟
امیر: جونم؟
من: پاشو آقا داماد!
امیر خندید و چشمشو بازکرد و گفت: کی گفته من دامادم؟با تعجب گفتم : مگه نیستی؟
امیر: نه که نیستم معمولا عروسا به دامادشون یه چیزی می دن ولی و که هیچ بخاری ازت بلند نمیشه پس ممنم داماد نیستم!منظورشو گرفتم، بچه پررو ! خم شدمو لبمو آروم گذاشتم روی لبشو گفتم این باشه فعلا علی الحساب تا بعد و از بین حلقه ی دستاش در رفتم! اوه اوه چقد رخوابیده بودیم؛ ساعت 9 شب شده بود !وای!10 ساعت خواب؟ خواب مرگ بود؟به حرف خودم خندیدم!
امیربا همون شلوارک اومد پایین!
امیر: خوب ایرسا خانوم چه کنیم؟ صبحونه که امروز کلا من از شکمم فاکتور گرفتم! ناهارم که بهم ندادی ،شامم که ظاهرا خبری نیست ! از لحنش خندم گرفت!
برای اینکه جواب دندون شکن بهش داده باشم گفتم: حیف هیکل ورزشکاری استاد نیست که با غذاهای خونگی شکمش بیاد جلو؟
امیر: نه بابا ! یعنی اینقدر آشپزیت خوبه؟
وای اینو دیگه چه کنم ؟ منو آشپزی؟ اصلا همو نمیشناسیم!هههه داشته باش آقای دکتر!
من: دکتر مریضاتو چیکار کردی؟
امیر دو ترم دیگه داشت که تموم کنه و من ترم سه بودم اووو کو تا تموم شدنش؟ برا همینم مسخره اش می کردم که مریضاشو ویزیت نکرده!
امیر: بشکنه این دست که الان می خواست شر آشپزیو از سرت کم کنه ببرتت بیرون غذا میل کنی نخوای آشپزی کنی!
من: اهان !من . خر . بشو . نیستم جناب دکتر!
امیر: خوب باشه بابا تسلیم حالا چه کنیم با این شام؟
من: تخم مرغو سیب زمینی داری؟
امیر با تکون سرش به معنی آره رفت طرف آشپزخونه ! آشپزخونه ارو ندیده بودم برای همین با قدمای بلند رفتم طرفش!
واو آقامون چه کرده ! آشپزخونه کلا ست استیلو مشکی بود!امیر در یخچالو باز کرد و گفت: می خوای چی درست کنیم؟
من: تو بیا بالا بقیش با من!
امیر سه تاتخم مرغ درآورد و سیب زمینیم گذاشت توی یه بشقاب!چاقو آوردمو سیب زمینایرو پوست کندم و نگینی کردم!آخرین تیکه ی سیب زمینیو خورد می کردم که چاقو دستمو برید امیر که کنارم نشست بود ؛ با دیدن دستم فوری بلند شد و جعبه کمک های اولیه ارو آورد ! بیچاره هل کرده بود هی می گقت : خوبی/؟ نمی خوای بریم بیمارستان؟ بخیه لازم نیست؟ دستمو یه باند کلی بست!
من: آقا دکتر چیکار می کنی ؟ کل دستمو بستی واسه یه زخم کوچولو!
امیر: ساکت اینجا من ازت بزرگترم در واقع مثل ارشدتم ! پس ساکتت!
با این دستی که امیر پارسا باند گرفت عمرا بتونم تکون بخورم یکی نباشه فکر میکنه از ساختمون بیست طبقه افتادم دستم و گچ گرفتم ! نه یه خراش کوچولو!
شامو کشیدم؛ توی زمان مجردیمم فقط سالاد الویه و سیب زمینی و تخم مرغ اینجور چیزا میل می کردم البته در نبود مامان همینم باعث میشد هر دفعه منو می دید حسابی دعوام کنه و بگه چقدر لاغر شدم!
داشتم سس کچاپو باز می کردم که هر طوری باها ور رفتم باز نشد فشارش دادمو درشو باز کردم که یهو همش پاشید روی تی شرت سفیدی که امیر پارسا چند دقیقه پیش پوشیده بود ! صورتشم که دیگه گفتن نداشت! بدو رفتمو موبایلمو آوردمو از صورت سُسیش چند تا عکس انداختم خیلی بامزه شده بود!
دیگه کم کم ساعت 10 شده بود که امیر گفت: ایرسا بپوش بریم بیرون !
من: اوکی!
یه مانتوی سبز یشمی که نیم تنه ی بالاش مشکی بودو یه مثل اریب روش خاکستری می خورد و با یه جین مشکی پوشیدم شال اسپرت مشکیمو هم انداختمو کفش اسپرت مشکیمو هم پوشیدم ، امیرم اومد تا دقیقا با من ست زده !اوه . یه پیرهن مردونه تنگ مشکی و سبز استین سه ربع پوشیده بود با جین تنگ و کفشای مشکی نیم پوت!
امیر: اِ؟ توهم مشکیو سبز پوشیدی؟
من: نه تو پوشیدی!
امیر: خوب بابا بریم ؛ خدای تفاهم!
من: بریم ! امیر دستمو محکم گرفتو و رفتیم طرف پورشه خوشگلش و زدیم بیرون!
من: امیر بریم همونجایی که یه دفعه منو بردیا!
امیر: خانومی اونجا دوره واسه ساعت 10 .11 شب خوب نیس!
من: امیــــــــر؟
امیر: خطرناکه گلم!
من: امیر توروخدا!
خلاصه اونقدر رو مخش یورتمه سواری کردم تا جاده ارو پیچید طرف همونجایی که پیدا کرده بود! همونجایی که موقعی که فهمیده بودم بابام سهام پدرجون (بابای امیرپارسا) رو خریده ، امیر منو برد اونجا!
یه جای فوق العاده قشنگ توراه شمال بود ولی زیاد از تهرانم دور نبود!
40 دقیقه توی راه بودیم امیر می روند و منم با گوشیم با روناک اس ام اس بازی می کردم!
امیر: خانومی منو زدی به جاده خودت با گوشی ور میری نمی گی این شوهرم یهو دق می کنه از تنهایی؟
سرمو از صفحه ی گوشی بلند کردمو زیر چشمی نگاش کردم که با خنده گفت: چیه خوب؟ راس می گم دیه!
موقعیتو مناسب دیدم که درباره ی شمیم ازش بپرسم ، به روناک اس دادم کار دارم بعدا بهت زنگ میزنمو و گوشیمو خاموش کردم!
من: امیر؟
امیر: بله؟
من: اخلاق شمیم چه جوریه؟
امیر یه اخم ظریف کرد و پرسید: چرا می پرسی؟
من:برام تعجب آوره یه دختر با عقایدی که من توی برخورد اول ارزیابی کردم چرا توی یه کشور به اصطلاحا آزاد نمونده و برگشتته ایران؛ جایی که در نظر اینجور افراد محدودیت از سرو روش می باره!
امیر:شاید دلیلی برای خودش داره ، راستی پنج دقیقه دیگه میرسیم !
این یعنی پایان بحث دیگه سئوال نپرس! با گفتن اینکه شاید دلیلی داشته از زبون امیر پارسا یه احساس ترس بهم دست داد، احساس نگرانی ، از اینکه ممکنه در آینده اتفاقی بیفته که باعث شه ما از این خوشبختی که در اختیارمونه دور شیم؟
امیر پیچید توی قسمت جنگلیو ، ماشین پارک کرد! از اینکه اومدم جایی که زندگیم رقم زده شد احساس خوشحالی می کردم برای چند دقیقه از همه ی اون اظطراب ها و ترس ها و نگرانی ها دور شدم!
امیر: آرامش بخشه!
توی تاریکی یکم ترسناک شده بود ولی امیر پیشمه و من با داشتن امیر از هیچی نمی ترسم!
امیر پارسا: ایرسا میدونی مسیحیا موقع ازدواج چیکار می کنن ؟
من: اوهوم ! سوگند می خورن!
امیر خیلی جدی گفت: اینجانب امیر پارسا راد فرزند حسین راد سوگند یاد می کنم که در تمام سختی ها و شیرینی های زندگی همراه و یاوری برای همسرم باشم و تا پایان عمر در کنار وی زندگی را به خوشی سپری کنم!
اوه ! آفرین پسرم خیلی خوبه! برای اینکه فکر نکنه من بلد نیستم منم گفتم: اینجانب ایرسا سالاری فرزند مرحوم حمید سالاری سوگند یاد می کنم که درتمام خوشی ها و شادمانی ها و سختی های زندگی همواره در کنار همسرم باشم و زندگی را در کنار او به خوشی سپری کنم و از هرکاری که خیانت به وی باشد پرهیز کنم!
من:بند آخر سوگند نامه ارو نگفتی امیر خان ، بلد نبودی یا نخواستی بگی؟
امیربا گفتن :این چه حرفیه سررشو آورد و لبامو به شدت بوسید ، خیلی طول کشید تا اینکه امیر آقا رضایت داد منو ول کنه!
سرشو که بلند کرد نفس نفس میزد اومدو بغلم کرد و گفت: ایرسا عاشقتم ، همیشه باهام بمون!
من: منم همینطور !
امیر: توچی؟
من: منم دوست دارم !
امیر : دوستم داری یا عاشقمی ؟
من: اه امیر ؟ مسخره بازی در نیار !
امیر با خنده گفت: باشه ، باشه!
از بغلش دراومدم ؛ و دستشو گرفتم و با هم قدم میزدیم ! امیر از خاطراتش می گفت از بازیاش با ایمان و ایما واز خانوادش ! از مادرش که هنوزم منو به چشم عروسش نمیدید و این برای من ؛ دختری که همه جا پذیرفته شده بود سخت بود ولی من کارمو بلد بودم!
ولی هر کاری کردم حرفی از شمیم نزد، اسمی که تمام آرامشمو بهم زد بود«شمیم»!
یه برکه ی نسبتا بزرگ توی یه قسمت از آب بارون درست شده بود که تصویر ماه توش منعکس شده بود!
امیر دستمو یه فشار خفیف داد و روی تنه ی یکی از درختایی که خم شده بود و مثل نیمکت می موند نشستیم !امیر توی افمار خودش غرق شده بود و به انعکاس تصویر ماه توی برکه خیره شده بود ! یهو گفت: ایرسا ؛هیچ وقت تنهام نذار ، من راحت بدستت نیاوردم که راحت از دستت بدم ! نم نم بارون بهمن ماه صورتمو خیس کرده،
امیر: خانوم پاشو بریم توی ماشین مریض می شی عزیزم!
من: امیر تو برو نیاز دارم که یکمی با خودم خلوت کنم!
امیر: فقط برای اینکه می خوای خلوت کنی میرم!
امیر که رفت زمزمه وار گفتم: خداجون به این بارونت قسمت میدم ، حالا که من تازه عشق زندگیمو پیدا کردمو و دارم روی خوشبختیو می بینم ، این خوشبختی رو ازم نگیر !
امیر از توی ماشین بهم خیره شده بود، آروم روی سبزه ها به طرف ماشین قدم برمی داشتم،خیلی آروم با حرکتی که بیشتر شبیه اسلو موشن بود درو باز کردم شاید می ترسیدم آرامشی که از اینجا گرفتمو با شتاب و عجله از دست بدم؛ امیر سوئئیچو چرخوند ولی ماشین روشن نشد !یکبار ، دو بار ، سه بار ، امیر پیاده شد و درجلوی ماشین داد بالا و یکم با اون سیما ور رفت ولی ظاهرا نتو ست کاری بکنه! اومد گوشییشو برداشت که زنگ بزنه ولی آنتن نداشت ، گوشیو منم که از اون موقع که خاموشش کردم دیگه هرکاری کردم روشن نشد ، بدجایی گیر کرده بودیم ! امیر دستشو محکم زدروی فرمون گفت: ا که هی!
در ماشینو بست و سرشو به پشت صندلی تکیه داد و چشماشو بست ، احتمالا دنبال یه راه چاره بود!
یهو چشماشو باز کرد و گفت: ایرسا پاشو پیاده بریم تا صبح که نمیتونیم اینجا بشینیم ، از سرما زیر بارون یخ می زنیم ، بارون شدید تر میشد و من مضطرب تر!
امیر دستمو گرفت و یه پالتو بلند مردونه که از پشت ماشینیش داشت و پوشید ، برای منم یه بارونی داشت ! احتمالا برای همچینروزایی این بارونیو جاسازی کرده بود چون تا اونجایی که می دونستم امیر بدون ماشینش جایی نمیرفت!
از ماشین پیاده شدیم ، بارون با قطرات درشتش ازمون پذیرایی کرد ، امیر دستمو گذاشت توی جیب پالتوشو و خودشم دستشو گذاشت روی دستم و به طرف نا کجا آباد حرکت کردیم! سعی کردم یه تصویر از اطرافم داشته باشم تا بتونیم بعدا بیایم دنبال ماشین! یکساعت نیم داشتیم راه میرفتیم بی هیچ حرفی! فقط تنها چیزی که گه گاهی سکوتو می شکست سرفه های گاه بی گاهمون بود! امیر هنوز دستمو ول نکرده بود دیگه کم کم داشتم از حال میرفتم که امیر دستشو محکم دور کمرم حلقه کرد و زیر گوشم گفت:آروم عزیزم ، قوی باش ! اونجا یه کلبه هس! نمیشد بهش گفت کلبه ولی خوب یه خونهی کوچیکو جمع و جور وسط این درختا بود!
سرعتمون بیشتر کردیم در خونه که رسیدیم دیگه حالی برام نمونده بود!
یه پیرمرد سالخورده درو برامون باز کرد و گفت : بفرمایید ؟
امیر با لحن قاطعانه مردونه اش گفت: آقا ببخشید مزاحمتون شدیم منو خانمم اومده بودیم این اطراف ماشینمون خراب شد مجبور شدیم ولش کنیم خودمون یه جاییو پیدا کنیم!
پیرمرد که تقریبا نیم باور بود به من نگاه کرد و گفت: از کجایید؟
من: از تهرانیم آقا ، می تونید بهمون جا بدید؟
پیرمرد درو برامون باز کرد و امیر که منو به خودشو تکیه داد بود ؛منو برد داخل ؛ یه خانوم مسن اومد استقبالمونو تعارف کرد!یه دختر جوونم بود که اومد طرفم برامون پتو آوردن! و کنار بخاری نشستیم! پیرمرد به امیر اشاره کرد که بره نگران بودم نکنه بخوان توی این بارون بیرونمون کنن !
دختره که با یه لبخند مهربون کنارم نشسته بود گفت: می تونید بیاین براتون لباس بذارم عوض کنید؟ با ایت لباسا صددرصد سرماخوردگی تو شاخشه!
از لحن صحبتش خندم گرفت و گفتم: زحمت میشه! که دستمو گرفتو گفت: چه زحمتی؟
باهم رفتیم توی اتاق کوچیک که برام یه بلوز و دامن گذاشت و یه شالم روشوون گذاشت بیرون!
تا حالا دامن نپوشیده بودم! لباسارو که پوشیدم دختره اومد تو و گفت: اصلا یکی دیگه شدی! بعدم گفت: من سمیرام!
بهش دست دادم و گفتم : منم ایرسام ! توی اتاق نشسته بودیمو حرف میزدیم ، سمیرا یه برادر داشت که اسمش سامان بو هردوشون دانشجو بودن ؛ سامان تهران خونه داشته و اونجا موندن این باغم مال همین پیرمردی که برای ما در باز کرد بابای سمیرا بوده!
سمیرا چهره ی بانمکی داشت از خواستگاراش می گفت؛اون شب من از ایرسای مغرور دور شده بودم خیلی راحت مثل یه خواهر با سمیرا می گفتم می خندیدم داشت درباره ی پسر عموش سهیل حرف میزد که اومده خواستگاریش اونم چون ازش خوشش نمیومده برای اینکه دست به سرش کنه ، سینی چایی رو روش وارو می کنه!شیطنت از چشماش می بارید که یهو صورتشو گرفتو پاشد !
من: چی شد سمیرا؟
سمیرا: با اجازه فعلا مزاحمتون نمی شم!
من که یه نفرم چرا جمع می بنده ؟ یهو به امیر نگاه کردم که داره منو نگاه می کنه! یهو هردوتاییمون با هم زدیم زیر خنده ، اون از من و لباسام می خندید من از لباسای اون!مثل اینکه سامان خیلی لاغره چون این تن ورزشکاری آقای ما کلا کم مونده بود پیرهن بیچاره سامان آقا رو جر بده!امیر بالاجبار زیرش یه تیشرت پوشیده بود که اونم براش تنگ بود ! آوخی!نازی سختته؟اکشال نداره! لباسای خودمونو گذاشتیم خشک شه!
من که یه نفرم چرا جمع می بنده ؟ یهو به امیر نگاه کردم که داره منو نگاه می کنه! هردوتاییمون با هم زدیم زیر خنده ، سمیرا با یه عذر خواهی از اتاق رفت بیرون و درو بست!اون از من و لباسام می خندید من از لباسای اون!مثل اینکه سامان خیلی لاغره چون این تن ورزشکاری آقای ما کلا کم مونده بود پیرهن بیچاره سامان آقا رو جر بده!امیر بالاجبار زیرش یه تیشرت پوشیده بود که اونم براش تنگ بود ! آوخی!نازی سختته؟اکشال نداره! لباسای خودمونو گذاشتیم خشک شه! امیر پارسا اومد طرفمو گفت: ایرسا خیلی فرق کردی با این لباسا!خواستنی تر شدی!
سرمو انداختم پایین که گفت: ا؟ خانووم من خجالتم بلده ؟
من: امیر؟ امیر خم شدو گوشمو گاز گرفت ؛ صورتمو بوسید و آروم رسید به لبام ، داشت لبامو می بوسید که تقی به در خورد خواستم بکشم کنار اما امیر گرفتم! در باز شد و سمیرا که سرخ شده بود اومد تو؛ امیر سریع کشید کنار!ای خدا من از دست این امیر چیکار کنم؟
سمیرا: معذرت بدموقع مزاحم شدم ، براوتن جا خواب آوردم،اینم کلید اتاقه !
تشکو پتو و بالشا رو که امیر گرفت و آورد بعد سمیرا رفت ! امیر درو قفل کرد و با شیطنت بهم نگاه کرد؛ اوففف این آدم بشو نیس!
من: امیر خیلی زشت بودا!
امیر: تقصیر من چیه خو؟ تلافی قبلنارو حالا دربیارم درضمن ما که زن و شوهریم این خانومم به سنش نمیخوره چشم و گوش بسته باشه!
من: اوهو ؛ پیاده شو باهم بریم آقای دکتر الکی دلیل نیار ! کارت بد بود!
امیر کلیدو توی در گذاشتو و اومد طرفم ؛خدای خودت آخر عاقبت منو با این بیمار روانی نامتعهد روحی ختم به خیر کن!
امیر تشکو پتوهارو انداخت ! روی تشک خوابیدمو پتو رو کشیدم روم! امیرم لباساشو درآورد و خوابید کنارم ؛ ای ای!
دستاش دور کمرم حلقه شد و منو کشید توی بغلش ! موهامو بوسید و بوکشید؛
امیر: می گم ایرسا شب به خیر منو ندادیا!
من: خوب شب به خیر!
امیر: نچ! عملی باید باشه؟
من: یعنی چی؟
امیر: kiss me/1
من: امیر می دونی خیلی پررویی؟
امیر سرشو تکون داد یعنی آره!یعنی به سنگ پای قزوین گفته زکی برو تعطیلات من جات وامیسم!
آروم بوسیدمشو توی بغلش خوابم برد! صبح که بلند شدم امیر هنوز خواب بود!5 دقیقه روش میخ شده بودم و داشتم آنالیزش میکردم؛ خم شدم تا زمانی که خوابه پیشونیشو بوسیدم که چشماش یهو باز شد و گفت: آی ، آی نشد دیگه باید کاریو که می کنی کامل انجامش بدی! ولبشو گذاشت روی لبام!سرشو بلند کردو لباشو از لبام جدا کرد و گفت : یعنی اینقدر خوشگلم؟ به خودم امیدوار باشم؟
برای اذیت کردنش رومو برگرودندمو گفتم: ایششششششششششش مردم اینهمه باید خوشگل باشه؟
امیر: آها یعنی برم زشت شم برگردم بیام خاستگاری؟
من: نه همینطوری خوبه! حالام پاشو که خیلی وقته ما اینجاییم ؛ اون ماشین بیچاره هم معلوم نیست چه بلایی سرش اومده!
امیر: باشه بریم ! لباسای خودمونو که خشک شده بود پوشیدم لباسام یه ذره نم داشت ولی مهم نبود ، لباسای سمیرا رو تا کردم و گذاشتم یه کنار ! لباسای سامانم گذاشتم کنارش!از اتاق اومدیم بیرون؛ مادر و پدر سمیرا بیدار بودن و روی سفره ی ساده ای که روی زمین پهن شده بود صبحونه میخوردن! ماهم نشستیم پای سفره و صبحونه امونو خوردیم ؛ پدر سمیرا که بهش می گفتن بابا علی زنگ زد به یه کمک خودرو که بیان! 20 دقیقه بعد با کمک دوتا پسر که مکانیک بودن رفتیم طرف همونجایی که ماشینو ول کرده بودیم!
امیر بهشون کمک کرد تا بالاخره بعد از 40 دقیقه ماشین روشن کرد! سوار ماشین شدیمو امیر دستمزدشونو حساب کرد!
من: امیر برو ازشون خداحافظی کنیم بعد بریم!
امیر: از کی؟
من: سمیرا اینا دیگه!
امیر: باشه بریم!
رفتیم در همون خونه ای که دیشبو توش گذرونده بودیم ؛ پیاده شدم!رفتیم در خونه و در زدیم سمیرا باز کرد ،پرید بغلمو گفت: خوش اومدی بفرمایید ولی بادیدن پورشه امیر دهنش وا موند! زیر گوشم گفت: ایرسا نگفته بودی این شوهرت اینقدر پولداره ها!
من: خوب تو اگر دوست داری اینجوری فکر کن راستی سمیرا شمارتو بهم بده !شماره اشو ازش گرفتم ، امیر پارساهم داشت با بابا علی حرف میزد مادرشم که اومد برامون دعا کرد ! دیدم امیر می خواست برای دیشب پول بده ولی بابا علی نگرفت خلاصه با کلی تعارف سوار ماشینمون شدیم و برگشتیم! توی ماشین صدای فرامرز اصلانی سکوت بینمونو می شکست! جالبه خواننده های مورد علاقه امونم مشترکه ! به برنامه ی آینده ام فکر کردم دراولین فرصت دوباره باید برنامه شرکتو می ریختم و بعدم که باید کارای دانشگامو می کردمو و ...راستی یادم اومد موضوع ویزامو هم به امیر نگفتم! دوست داشتم نظر امیرو درباره ی بچه ها بدونم!
من:امیر؟
امیر» اممممم؟
من: امیر تو پسر دوست داری یا دختر؟
امیر تعجب کرده بود ولی به روی خودش نیاورد و با لبخند گفت: من یه دختریو دوست دارم که شبیه تو باشه!
من: ولی من یه پسر دوست دارم!
امیر: که شبیه کی باشه؟
من: خوب معلومه خودم! ولی دروغ می گفتم؛می خواستم دقیقا مثل امیر پارسا باشه تا همیشه بتونم ببینمش!
امیر: که اینطور!
من: بله که اونطور!
امیر: من یه دختر خوشگل دوست دارم که اسمشم بذارم, آوین!
من: نه یه پسر به اسم رادین!
منو امیر باهم گفتیم: رادین راد!
بعد خندیدیم!
من: من اسم اهورا رو هم دوست دارم!
امیر: قشنگه!
من: راستی امیر من می خوام شرکت آرادو هم دوباره زنده کنم!
امیر: تو هنوز دست برنداشتی؟
من: هیچ وقت دست برنمی دارم فقط موکولش می کنم به آینده حالاهم این آینده زیاد دور نیست گفتم؛ در جریان باشی!
امیر: می دونی رئییس شرکت باید پاسپورت داشته باشه ؟
من: خوب آره باید داشته باشه! نمیدونستم ولی برای اینکه ضایع نشم اینو گفتم!
امیر: پس تا زمانی که پاسپورتت حاضر نشده نمیتونی برای شرکت اقدام کنی!لبخند پهنی زدمو گفتم: آماده اس!
امیر دیگه نتونست تعجبشو قایم کنه و گفت: چی؟
من: گفتم آماده اس!
امیر: با اجازه ی کی؟
من: خودم!
امیر: کی پاسپورت گرفتی؟
من: چند وقت پیش کلی دنبالش دوییدم تا تونستم ویزای شینگن بگیرم!
امیر: نـــــــه؟ شینگن؟ راست میگی؟
من: اوهوم!
امیر: نه بابا ؛ ایول به خانوم خودم که ازم زده جلو! حالا ارارده کنی می تونی هر موقع بخوای بری هرکدوم از کشورای تحت طرح ، نه؟
من: اره !
امیر: پس خطرناکه!
من: چی خطرناکه؟
امیر: هیچی شوخی کردم!
20 دقیقه بعد رسیدیم خونه امون !
من: سمیرا اینا دیگه!
امیر: باشه بریم!
رفتیم در همون خونه ای که دیشبو توش گذرونده بودیم ؛ پیاده شدم!رفتیم در خونه و در زدیم سمیرا باز کرد ،پرید بغلمو گفت: خوش اومدی بفرمایید ولی بادیدن پورشه امیر دهنش وا موند! زیر گوشم گفت: ایرسا نگفته بودی این شوهرت اینقدر پولداره ها!
من: خوب تو اگر دوست داری اینجوری فکر کن راستی سمیرا شمارتو بهم بده !شماره اشو ازش گرفتم ، امیر پارساهم داشت با بابا علی حرف میزد مادرشم که اومد برامون دعا کرد ! دیدم امیر می خواست برای دیشب پول بده ولی بابا علی نگرفت خلاصه با کلی تعارف سوار ماشینمون شدیم و برگشتیم! توی ماشین صدای فرامرز اصلانی سکوت بینمونو می شکست! جالبه خواننده های مورد علاقه امونم مشترکه ! به برنامه ی آینده ام فکر کردم دراولین فرصت دوباره باید برنامه شرکتو می ریختم و بعدم که باید کارای دانشگامو می کردمو و ...راستی یادم اومد موضوع ویزامو هم به امیر نگفتم! دوست داشتم نظر امیرو درباره ی بچه ها بدونم!
من:امیر؟
امیر» اممممم؟
من: امیر تو پسر دوست داری یا دختر؟
امیر تعجب کرده بود ولی به روی خودش نیاورد و با لبخند گفت: من یه دختریو دوست دارم که شبیه تو باشه!
من: ولی من یه پسر دوست دارم!
امیر: که شبیه کی باشه؟
من: خوب معلومه خودم! ولی دروغ می گفتم؛می خواستم دقیقا مثل امیر پارسا باشه تا همیشه بتونم ببینمش!
امیر: که اینطور!
من: بله که اونطور!
امیر: من یه دختر خوشگل دوست دارم که اسمشم بذارم, آوین!
من: نه یه پسر به اسم رادین!
منو امیر باهم گفتیم: رادین راد!
بعد خندیدیم!
من: من اسم اهورا رو هم دوست دارم!
امیر: قشنگه!
من: راستی امیر من می خوام شرکت آرادو هم دوباره زنده کنم!
امیر: تو هنوز دست برنداشتی؟
من: هیچ وقت دست برنمی دارم فقط موکولش می کنم به آینده حالاهم این آینده زیاد دور نیست گفتم؛ در جریان باشی!
امیر: می دونی رئییس شرکت باید پاسپورت داشته باشه ؟
من: خوب آره باید داشته باشه! نمیدونستم ولی برای اینکه ضایع نشم اینو گفتم!
امیر: پس تا زمانی که پاسپورتت حاضر نشده نمیتونی برای شرکت اقدام کنی!لبخند پهنی زدمو گفتم: آماده اس!
امیر دیگه نتونست تعجبشو قایم کنه و گفت: چی؟
من: گفتم آماده اس!
امیر: با اجازه ی کی؟
من: خودم!
امیر: کی پاسپورت گرفتی؟
من: چند وقت پیش کلی دنبالش دوییدم تا تونستم ویزای شینگن بگیرم!
امیر: نـــــــه؟ شینگن؟ راست میگی؟
من: اوهوم!
امیر: نه بابا ؛ ایول به خانوم خودم که ازم زده جلو! حالا ارارده کنی می تونی هر موقع بخوای بری هرکدوم از کشورای تحت طرح ، نه؟
من: اره !
امیر: پس خطرناکه!
من: چی خطرناکه؟
امیر: هیچی شوخی کردم!
20 دقیقه بعد رسیدیم خونه امون !
رفتم توی خونه امیر خداحافظی کرد و گفت میره سر کارش!
توی اتاق مطالعه یا بهتر بگم کتابخونه که یه جورایی اتاق کارم حساب میشد ؛حسابی توی درسا غرق شده بودم که صدای زنگ خور موبایلم باعث شد دست از خوندن بردارم!
من:الو؟
امیر: سلام خانمم خوبی؟
من: ممنون کجایی؟
امیر: من شرکتم ، راستی امشب خونه ی بابا اینا دعوتیم ساعت 7 و نیم آماده باش میام دنبالت!
من: باشه ممنون که خبردادی!
امیر: وظیفه بود خانوم نفرمایید خداخافظ گلم!
من: خدا سهراب!
و گوشیو قطع کردم کتابا رو جمع کردمو مستقیم رفتم توی حموم؛ یه ربع توی حموم بودم از حموم که اومدم بیرون ، رفتم جلوی میزآرایش موهامو سشوار کردم و رفتم جلوی کمد لباسام ! هیچ وقت زیاد برای انتخاب لباسام جلوی کمکد وقت زیادی نمی ذاشتم نهایتا دو دقیقه تا سه دقیقه همیشه موقع خرید اون چیزی که به سلیقه ام میخریدم که دیگه مشکلی نباشه! یه مانتوی آستین سه ربع خاکستری با تیکه های مثلثی کج مشکی برداشتم و یه جین ذغالیم برای زیرش گذاشتم شال مشکیمو هم گذاشتمو لباسارو گذاشتم روی تخت ، یه تیشرت مشکی با یه شلوار تنگ مشکیمبرداشتمو پوشیدم؛ ساعت تقریبا دور بر چهار بود ؛ من اینجوری با تو خونه موندن دق می کنم ؛ پرونده های شرکت آرادو برداشتم و سرمو کردم توشون ، هرچی که نباشه باید یه آشنایی کلی باهاشون داشته باشم!
کله امو که از توی ورقه ها بیرون آوردم ؛بی اختیار نگام افتاد روی ساعت اتاق که ساعت 7 و ربعو نشون می داد؛ بلند شدمو با عجله رفتم طرف اتاق خوابمون! لباسامو برداشتمو پوشیدم؛ رفتم جلوی آیینه نشستمو یه کرم زدم سریع یه خط چشم کشیدمو رژ صورتیه کمرنگ زدم ؛ شالمو کشیدم جلوتر ؛زیاد دوست نداشتم که بخوام برای دیگران جلوه گری کنم!
صدای زنگ در خبر از اومدن آقا امیر می کرد ؛ صدای کلید توی قفل و بعد باز شدن در خونه ! بلند شدمو یه دست لباس از توی کمد امیر براش دراوردم یه لباس سفید و سورمه ای با یه شلوار جین مردونه ی مشکی کفشای ورنیشم گذاشتم و رفتم بیرون!
امیر: سلام عزیزم خوبی؟
من: سلام خوبم ؛ خوبی؟
امیر لبخند خسته ای زد و گفت به مرحمت شما!
من: امیر لباساتو آماده گذاشتم می تونی بری بپوشی !
امیر: ممنون گلم؛ یه 5 مین منتظر باشی اشکال نداره؟
من: برو!
5 دقیقه بعد امیر اومد بیرون این بشر هرچی می پوشید بهش میومد ؛ دلم می خواست برم بوسش کنم! آخه مردم این همه خوشگل؟
امیر یه لبخند بهم زد و کت مشکی اسپورتشو که یادم رفته بود بذارم روی دستش بود!موهاشو با ژل زده بود بالا ، بر خلاف همیشه که برای سخت ترین کارا هم آروم بودم الان خیلی مضطرب بودم ، نمیدونم چرا شاید می دونستم مامان امیر از من خوشش نمیاد و من براش مهم نیستم این برام استرس زا بود!
امیر با دیدن قیافه ام فهمید که از یه چیزی نگرانم ، اومد جلو بغلم کرد ، آغوشش برام منبع آرامش بود آروم گفت:از چی نگرانی خانومی؟ مامان من که ترس نداره مطمئنم خیلی زود با تو هم خوب میشه به خدا هیچی تو دلش نبیست!
من: اما امیر ...
امیر: بریم دیگه ؛ فکرای بی خود و الکیم نکن ، اعصاب زن من باید آروم باشه!
سوار ماشین شدیمو از در زدیم بیرون! امیر آهنگ محسن یگانه ارو گذاشته بود :
نباشی کل این دنیا واسم قد یه تابوته
نبودت مثل کبریت و دلم انباره باروته
نباشی روز تاریکم یه اقیانوسه آتیشه
تموم غصه ی دنیا تو قلبم ته نشین می شه
دنیا رو بی تو نمی خوام یه لحظه
دنیا بی چشمات یه دروغ محضه
نباشی هر شب و هر روز
همه اش ویلون و آواره ام
با فکرت زنده می مونم
تا وقتی که نفس دارم
تا وقتی که نبود تو
یه روز کاری بده دستم
بمون تا آخر دنیا
بمونی تا تهش هستم
؛ عاشق این آهنگ محسن یگانه ام! احساس می کنم امیر از عمد این آهنگو گذاشته بود! دیگه رسیده بودیم در خونه ی پدر جون اینا!
از ماشین پیاده شدم ؛ زنگ درو که زدیم درباز شد ، حیاط بزرگشون باعث میشد که فاصله ی در تا عمارت وسطش یه مقدار زیاد باشه ! امیر دستمو محکم گرفته بود منو به خودش نزدیک کرد!پدرجونو ایما جلوی در منتظرمون بودن ولی مادر امیر نبود!
من: امیر؟
امیر: مامانم باهات خوب میشه قول می دم!
رفتیم جلو با ایما سلم کردم و با پدرجون سلام و احوال پرسی کردم!
من: ایما مامان جون کجاست؟
ایما: توی اتاقشه زنداداش!
من: اه ایما باز تو این کلمه ارو گفتی؟
ایما: خوب تقصیر من چیه پارسا هی می گه باید به زنم بگی زنداداش وگرنه دیگه خودت می دونی!
به امیر نگاه کردم که گرم صحبت با باباش بود؛
من: چرت می گه من ایرسام خوب؟
ایما: حالا باشه!
من: حالا میشه منو ببری پیش مامان جون؟
ایما: باشه بیا!
رفتیم طبقه بالا یه در چوبی سلطنتی بود که ایما در همونو زد با گفتن بیا تو ایما درو باز کرد و منو فرستاد تو!
رفتم جلو؛عکس ایمان توی دستای مادرجون بود و یه قطره اشکم روی صوذتش بود؛ رفتم جلوتر روی تخت نشسته بود ، می خواستم سلام کنم که گفت : چرا اینجایی؟
من: مادرجون ؛اومدم بهتون سلام کنم اگر دوست ندارید باشم می تونم برم بیرون!
مادر جون(مامان امیر):هرجور دوست داری بمون!
نشستم روی گوشه ی دیگه ی تختو کیفمو هم گذاشتم زمین! مادر جون فقط به عکس ایمان خیره شده بود، بهترین راه همین بود که از در ایمان وارد شم؛ ایمان خان برادر شوهر گرام دیگه شما خودت منو ببخش!
من: مادر جون؟ امیر می گفت ، شما به خاطر اینکه ایمان خان فوت شدنو اون شمارو تنها گذاشت نبخشیدین!
و جوابم فقط سکوت بود؛
من: مادر جون می دونید وقتی سرکلاس توی دانشگاه فهمیدم پدرم بیمارستانه چه حالی شدم؟ وقتی رفتم توی اتاق بیمارستانو روی تخت دیدمش ، اون موقعی که رفتمو دستشو گرفتم و باهاش حرف زدم همون موقع رفت ، همون موقع تنهام گذاشت ! می دونید چقدر سخت بود که بعدا ازش یه نامه پیدا کنم که توش نوشته باش براش سخته که زنو بچه هاش بگه کلاه سرش رفته و ممکنه شرکت ورشکست بشه ، فقط و فقط به خاطر اینکه سهامی که خریده حق فروش نداشته ویه آدم از خدا بی خبر اومده اونو به بابام فروخته!
مامان جون دیگه داشت نگام می کرد ؛ برای اولین بار داشتم اینطوری گریه می کردم! بغلم کرد و گفت: مثل اینکه توهم خیلی سختی کشیدی! سرمو گذاشت روی پاهاشو با دستش اشکامو پاک کرد!
من: مادر جون من الان می خوام یه چیزیو بهت بگم که به احتمال زیاد می دونید من فقط می خوام بدونم منم یه دختر بی درد و غم نیستم! فریدون بهروزی اون کسی بود که اون سندو به پدرم فروخت درحالی که پدرجون اونو مسدود کرده بود!
مادرجون با شنیدن این حرفم خشکش زد ؛
من:مادرجون ؟ خوبی؟
مادر جون فقط گفت: فریدون پدر شمیم و راستین؟
من: شمیم دختر فریدونه ؟؟؟
مادر جون یهو صورتش از تنفر جمع شد و گفت: پس چرا کسی به من چیزی نگفت ؟
من: مادرجون خواهش می کنم ولش کنید، اصلا من اشتباه کردم، مادرجون دستمو گرفتو باهم از پله ها اومدیم پایین اگر کسی می دیدمون هیچی از توی صورتامون نمی تونست بخونه فقط مادر جون دست منو گرفته بود!
ایما و پدرجون و امیر پارسا هرسه تایی به ما ذل زده بودنو منتظر یه حرکتی بودن!
مادر جون کامل که از پله ها اومد پایین رفت روبه روی امیرو گفت: تو چرا به من نگفتی که فریدون همچین کاری کرده ؟
امیر که خشکش زده بود گفت: آخه مادر جون مگه شما با من حرفم می زدی؟
من: مادر جون لطفا آرومتر به خدا کسی مقصر نیست!
مادرجون : ایرسا جان اجازه بده من این موضوعو باید روشن کنم!
مادرجون چرخید روبه پدر جونو گفت: حسین تو چرا نگفتی بهم؟
پدرجون: عزیزم آروم باش ؛ چرا اعصابتو خورد می کنی اگه می گفتم چه سود داشت جز اعصاب خوردی و بد بینی ؟
مادر جون : سودش این بود که این دختر بیخودی اخم و تخمای منو اول زندگیش تحمل نمی کرد!
ایول بابا مادر شوهر! ایما رفت یه لیوان آب برای مادر جون آورد ، مادرجون آبو خورد و نشست روی مبل پاهاشو انداخت روی پاشو گفت: حسین همه چیزو بگو!
پدرجون: چی بگم؟ چند سال پیش فریدون گفت , می خواد یه شرکت به نام من توی بوشهر تاسیس کنه ، منم که پول درآوردن زیر دوندنم مزه داده بود قبول کردم خلاصه شرکت با پیگیری فریدونو من تاسیس شد ! چند سال بعد کم کم فریدون هی زیر گوشم می خوند باید شرکتو بفروشیم و سود نداره در حالی که من می دیدم واقعا کارمون خوبه پس مطمئن شدم یه خبرایی هس که ازش بی خبرم!
درواقع فهمیدم کوروش با سرمایه من اون شرکتو برای راستین و شمیم بچه هاش زده بوده و حالا می خواد یه جورایی منو بچزونه و شرکتو برای خودش برداره برای همین از طریق قانون یه جورایی سند غیر قابل انتقال و فروش کردم!
اما یه چند وقت بعد فهمیدم که فریدون اون شرکتو بدونه اینکه بفهمه سندش غیر قابل انتقاله فروخته و پولش شمیمو برای درس فرستاده آمریکا ، فریدون تصادف کرد و مرد اما من کاری به شرکت نداشتم بعد از مرگ ایمان شمیمو برای امیر در نظر گرفته بودیم و شمیم مثل دختر خودم بود! برام مثل ایما بود ولی وقتی اتفاقی فهمیدم اونجا به جای درس خوندن چه کارایی می کنه ،کاراشو پیگیری کردم دیدم اصلا شمیم ، برای درس نرفته بود و فقط اسمی بوده! از اون موقع فهمیدم شمیم مناسب امیر نیست!
ولی تو همچنان مسر بودی نمی خواستم نسبت به خواهر زاده هات بدبین بشی برای همین چیزی نگفتم!
خلاصه همه چیز گفته شد مادر جون حسابی باهام خوب شد و مهربونیو از تو چشماش میشد خوند، امیر که دیگه توی آسمونا پرواز می کرد ! مادرجون پاشد که بره میزو بچینه ؛منو ایما هم بلند شدیم بریم کمکش ! ایما رفتو ظرفای سالاد و چید ؛ خواستم دیس غذا رو بذارم که مادرجون گفت: عزیزم تو برو پیش امیر بسین!
من: ا ؟ نه دیگه مادر جون من برم اونجا که چی ؟ بذارید کمکتون کنم دیگه!
مادر جون: باشه فقط من سیمینم بهم بگو سیمین !
من: با شه سیمین جون!
نظر فراموش نشه...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۶ ساعت 21:46 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|