رمان المپیاد عشق(3)
من: دلتون تا مرز محدودیت ها می تونه هر کاری بکنه!نه بیشتر
امیر: اها !پس پیش به سوی برنامه ها!
هیچ حرفی نزدم ، دستمو بردم که ضبط و روشن کنم که اونم همزمان دستشو آورده بود و دستم به دستش برخورد کرد! از برخورد دستش با دستم یه حس شیرین وجودمو گرفت ، سیستم که روشن شد ، صدای محسن یگانه فضای ماشینو پرکرد:
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روزه من همینه
کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دلم گرفتو گریه کردم
بازم به گریه هام می خندن
بازم صدای گریه امو شنیدن
همه به گریه هام می خندن
دوباره یه گوشه ؛ می شینمو واسه دلم می خونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم
ولی نمیشه و اینو می دونم
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روزه من همینه
کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دوباره دلم گرفته
دوباره شعرم بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده
دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
بازم دوباره دلم گرفته
دوباره شعرم بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده
دلیل یک عمر ماتمم چی بوده/
جلوی یه ساختمون پارک کرد ؛ و گفت: ایرسا خانوم پیاده شو!
من: اینجا کجاست ؟
امیر :می ترسی؟
من: اصولا هرکسی توی این موقعییت می ترسه!
امیر: من کاری باهات ندارم!
من: خیلی ها از این حرفا می زنن!
امیر: به ایمان قسم! ازت می خوام بهم اعتماد کنی!
با گامهایی نه چندان مطمئن رفتم توی ساختمون!امیر لامپارو زد و گفت: بشین !و بعد رفت توی یکی از اتاقا 10 دقیقه بعد با یه تیشرت مشکی و شلوار ادیداس اومد بیرون و رفت توی آشپزخونه و با یه سینی شربت و یه میوه خوری میوه اومد!
من: ظاهرا اینجا خونه ی مجردیه!
امیر: یه بار گفتم ؛ دوباره هم می گم به روح ایمان که عزیز ترین کسمه من کاری باهات ندارم!
من: باشه قبول چرا اینجا هستیم؟
امیر: که یه چیز نشونت بدم !
من: چی ؟
امیر: بامن بیا!
از پله ها رفتیم بالا ، احساس گناه می کردم!احساس شکستن خط قرمز ها!
از راه پله و پاگرد اول گذشتیم و دومی رو هم رد کردیم به یه در رسیدیم که ظاهرا پشت بوم ساختمون بود!
امیر:می خوام چیزیو بهت نشون بدم که کسی تا حالا نفهمیده!
من: جدا ؟ کجاس؟
امیر: بیا!
امیر درو باز کرد و گفت: بفرمایید! از جلوش رد شدم و رفتم ؛ هوای تازه ، همراه با یه نسیم خنک به صورتم خورد ،یه حصار کوچیک یه طرف از بالکن بود ؛امیر رفت طرف همون حصار وبهم گفت بیا!
دیگه واقعا ترسیده بودم! امیر رفت طرف همون حصار و منم دنبالش رفتم ، پشت حصار یه نیمکت چوبی بود با چند تا پتو و یه تلسکوپ بزرگ!
من: اینا چین؟
امیر خندید ؛ یه خنده ی خیلی قشنگ که باعث شد موهاش بریزه توی صورتش !
امیر: یعنی چی ، اینا چین؟ تلسکوپه دیگه !
من: مگه تو نجوم بلدی؟
امیر: بله یه چیزایی حالیمه !ایمان عاشق نجوم بودحوصله داری درد و دلایی رئییستو بشنوی؟
من: رئیسم خیلی آدم دور برش داره که برای حرف زدن باهاش داوطلب بشن ! چرا من؟
امیر: رئییس خودش تشخیص می ده که کی برای درد و دل مناسبه!( بعد بالحن تبلیغ کننده ها گفت) تبریک می گم شما کارمند منتخب رئییس برای صحبت هستید !
من: خوب رئیس !شروع کن!
امیر: من و ایمان دوقلو بودیم با وجودیکه همیشه من مرکز توجه بودم ولی ایمان هیچ وقت حسودی نکرد ، ایمان 2 دقیقه از من کوچیکتر بود ، برای من برادر مادر ، خواهر پدر ، دوست و همه چیز توی ایمان خلاصه شده بود به خاطر اینکه چنتد دقیقه ازش بزرگتر بودم همش نسبت بهش احساس حمایت می کردم تا چندین سال پیش که یه راننده ی مست ایمانو که رفته بود برای مامان دارو بگیره ؛ زیر گرفت ! ایمان حتی صبر نکرد ببریمش بیمارستان همونجا توی صحنه ی تصادف ، بدون اینکه حتی یه نفراز ما باشه رفت!
از بچگی خالم می گفت ایمان دامادمه ؛ و مامانمم می گفت شمیم عروسمه شمیم عروسمه ! شمیم دختر خاله ام بود ولی با اینکه ایمان دوستش داشت همیشه میومد طرف من !
شمیم توی تمام بازی ها میومد و یار من می شد ، با این که می دیدم ایمان ناراحته ولی هیچ کاری نمی تونستم بکنم! بزرگتر که شدیم دقیقا شب قبل از تصادف ایمان ؛من 16 سالم بود ، شمیم اومد خونه ی ما و مستقیم رفت توی اتاقم، هرکاری کردم بیاد بیرون نیومد ، ایمان تازه از کلاس ریاضی برگشته بود ، برای پرسیدن یه مسئله اومد توی اتاقم؛ من اونقدر ایمان و دوست داشتم که بهش گفته بودم هر وقت دوست داشت بدون در زدن می تونه بیاد توی اتاقم , ایمان ،شمیمو دید که خوابیده بود روی تخت و من که دستشو گرفته بودم تا ببرمش بیرون! و از اتاق بیرون اومد! بدترین لحظات عمرم بود بالاخره موقعی که شمیمو خواستم بندازم بیرون گفت: من ایمان دوست ندارم و تورو دوست دارمو از این چرندیات ! منم عصبانی شدمو یه سیلی زدم توی صورتش اونم با گریه از خونمون رفت بیرون ! رفتم توی اتاق ایمان که خوابیده بود روی تختو دستاشم گذاشته بود زیر سرشو به سقف سفید اتاق ذل زده بود ! بهش گفتم: ایمان به خدا اونطوری که فکر می کنی نیست1
ولی ایمان ؛خیلی راحت گفت: امیر برو بیرون نمی خوام ببینمت!
اون لحظه افتضاح بودم یه لحظه خودمو گذاشتم جای ایمان ولی دیدم واقعا نمی تونم درکش کنم!
رفتم کنار تختشو گفتم : ایمان ! داداش به خدا اینطوری نیست!
ایمان بلند شد و با قیافه ی سردی گفت: امیر فقط جواب بده ! تو می دونستی من شمیمو دوست دارم درسته؟
منم جواب دادم آره!ایمان گفت:امیر همه جوره می پرستیدمت ، با اینکه همیشه همه طرف تو بودن ولی بازم برام الگو بودی ولی امروز دیگه همه چی بهم ریخت !
از اتاقش اومدم بیرون تا فکرکنم چه جوری این اشتباه رو جبران کنم!ولی اون اتفاق افتاد و من هیچ وقت فرصت نکردم براش جبران کنم!
من: امیر ؟
امیر: جان امیر؟
من: اشکاتو پاک کن!
امیر موقع تعریف کردن بی اختیار گریه کرده بود! دستاشو کشید روی صورتشو یه لبخند غمگین زد و گفت : یه مدت هس قراره بریزن ؛جلوشونو نگیر!
دوباره ادامه داد:پاشا رو می شناختم قبلا باهم دوست بودیم برای همین اومدم بوشهر ، می خواستم از همه چیز دور باشم!
اومدم بوشهر و با پس اندازی که بابا برام گذاشته بود یه خونه خریدم!فکرشو بکن یه پسر 16 ساله همچین کاریو بکنه!اتفاقی با یه دختری به اسم طرلان آشناشدم ، طرلان از خانواده ثروتمندی نبود ولی خوشگل بود! اونقدر گفت و گفت تا منم باورم شد که طرلان همون دختریه که عاشقشم!
طرلان هر دفعه که منو می دید یه چیزی ازم می خواست کیف . کفش ، مانتو ، شال و .... تا اینکه منو پاشا و تیرداد که از طریق پاشا باهاش آشنا شده بودم برای تفریح رفتیم ساحل !
هرسه تامون روی ماسه ها نشسته بودیم و از همه چیز حرف میزدیم تا اینکه تیرداد گفت: امیر ؟امیر اونجارو اون طرلان نیست؟ امیرو پاشا مثل برادرام بودن از زندگی فعلیم کاملا خبرداشتن و گذشته امم جسته و گریخته می دونستن البته اونا نمی دونستن ایمانی وجود داشته و هیچ چیز درباره ی تصادف نمی دونستن !
پاشا فقط از ایما می دونست ؛خواهر کوچولوی من که دقیقا شبیه ایمان بود!
به طرفی که تیرداد گفته بود نگاه کردم ،طرلان بود با یه پسر قدبلند که بهش می خورد پولدار باشه!
تعقیبشون کردم ولی به خودم میگفتم امیر داری اشتباه می کنی !طرلان فقط مال توا و ... !
اون روز گذشت و فرداش طرلان بامن قرار گذاشت!سعی کردم بپرسم که اون پسره کیه وقتی که طرلان گفت پسرخاله اشه یه ذره اروم شدم ولی نه اونقدر مه عصبانیتم فروکش کنه!اما اونقدر خام بودم که با یه همچین دروغی پیگیر ماجرا نشم ،چند سال گذشت من با طرلان بودم همزمان بهترین شاگرد کلاسم بودم توی کلاسی که اکثریت مخالف درس خوندن بودن منو و تیرداد و پاشا برای درسخوندن تلاش می کردیم!طرلان تازگیاخیلی بهونه می گرفت!وقتی المپیاد دادیم گفتن که با یه گروه دختر مساوی شدین و قراره باهم برین ولی من قبلش برای یه سری گیرای اداری رفته بودم تهران! 19 سالم بودو به سن قانونی رسیده بودم ولی 3 سال بدون پدرو مادر خیلی بد بود !
خانواده ام فهمیده بودن من با یه دختری به اسم طرلانم و فکر می کردن که دلیل اینکه من از خونه بیرون زدم همینه!ولی توی اشتباه بودن و منم دلیلی نمی دیدم از اشتباه درشون بیارم تا اینکه برای المپیاد مجبور شدم بیام اون خوابگاه و اولین چیزی که توی خوابگاه بهش برخوردم یه دختر بود که می خواست شمارشو بگیرم و چند متر اونطرف تر بندازم توی سطل زباله!
امیر به من نگاه کرد و لب خند کم جونی زد ! پتویی که اونجا بودو روی خودم گرفته بودمو توی فاصله چند انگشتی امیر روی نیمکت چوبی نشسته بودمو به داستان گذشته ی امیر گوش می دادم! داستانی که واقعا قبل از شنیدنش امیرو طور دیگه ای می دیدم ، من امیرو یه پسر شادو شنگول پولدار بدون هیچ غم و غصه ای میشناختم ، یه پسر مغرور که احساس می کنه هیچ کس در سطحش نیست ولی با شنیدن گذشته اش حالا امیر برام مثل یه مرد محکم و خودساخته می مونه که میشه بهش تکیه کرد!گوشه ی پتو رو بالا تر کشیدم امیر توی سکوت به من ذل زده بودو به حرکاتم نگاه می کرد !
من: آقای رئیس تمایل به ادامه ی داستان نداره؟
امیر خندیدو گفت: ادامه ی داستانو خودت بهتر از من می دونی من همه ی اینارو بهت گفتم که یه چیز بگم!
من: چی؟
امیر: این داستان سرگذشت من مقدمه ای بود برای اینکه بگم ؛ ایرسا من واقعا دوستت دارم!
یه لحظه احساس کردم اونقدر داغ شدم که دارم می سوزم پتو رو انداختم و با تعجب به امیر پارسا نگاه کردم !
امیر یه خنده ی شیرین کردو گفت: چیه عزیزم تعجب کردی ؟به من نمیاد عاشق شم؟
من: ن...نه .. فقط ....!
امیر انگشت اشاره اشو گذاشت روی لبمو گفت : هیسسسس! فقط به من بگو توهم همچین حسی داری ؟
من: امیر من ......
من واقعا امیرو دوست داشتم ، بدون هیچ مقدمه ای به پسری که الان روبه روم نشسته بودو ابراز علاقه می کرد علاقه مند شده بودم فقط یه چیزی آزارم می داد طرلان !
امیر: ایرسا ؟ من منتظرما!
من: منتظر چی؟
امیر: منتظر یه جمله ی کوتاه که با «د» شروع میشه!
تصمیم گرفتم یه ذره اذییتش کنم و گفتم: ولی امیر من تو رو دوست ندارم !
قیافه اش یهو عوض شد و ناراحتی توی چشمای عسلیش موج میزد !
خندیدمو در ادامه ی حرفم گفتم: من عاشقتم امیر!
امیر با تعجب برگشت طرفمو گفت: جدا؟ من توی مرز موت بودم دختر !
امیر صورتشو آورد طرفمو و توی یه حرکت ناگهانی لبای داغشو گذاشت روی لبمو بوسید ! با دست صورتشو پس زدمو گفتم: آقای رئیس حالا نه!
امیرخندید و گفت: پس کی؟
من:به موقعش!
امیر: خوب کی موقعش میشه؟
من: سال دیگه !
امیر یهو ناراحت برگشت طرفمو گفت: من باید یه سال صبر کنم؟
من: شاید بیشتر ! راستی این تلسکوپ چیه؟
امیر که انگار یادش اومده باشه با ذوق گفت : ایرسا بیا ! بعد چشمشو گذاشت توی چشمیه تلسکوپ و تنظیمش کرد !و به من اشاره کرد بیا !دستاش دو طرف تلسکوپ بود و من مجبور شدم برم توی بغلش تا بتونم توی چشمی تلسکوپ نگاه کنم!داغی تنش واقعا لذتبخش بود!
امیر: اون ستاره ارو می بینی ؟ اون ستاره قطبیه ،ستاره ایمان!
برگشتم طرفشو گفتم : همیشه میای اینجا؟
خندیدو گفت: نه وقتی دلم هوای دونفرو بکنه میام اینجا !
با کنجکاوی گفتم: کیا؟
امیر: فضولی؟
من: نچ، کنجکاوم!
امیر دستشو کرد لای موهاشو گفت: راس می گی نباید ذوق کنجکاوی بچه ارو کور کرد خوب هر وقت یاد ایمان میوفتم یا .......
سریع گفتم: یا کی؟
امیر: یا تو!
دستمو گذاشتم روی سینه امو گفتم : من؟
امیر گفت: آره تو ! من که ثانیه ای عاشقت نشدم که !
من: پس کی عاشقم شدی؟
امیر طوری که درحال فکر کردنه گفت : نمی دونم ...شاید اونموقع که توی بیمارستان بوسیدمت!
سریع بلند شدمو تهدیدآمیز نگاش کردمو گفتم: توی بیمارستان منو بوسیدی؟
امیر که متوجه شده بود حرفی رو که نباید میزده زده گفت : خوب ....ببین .....چیزه......!
من:معلوم نیس دیگه چیکار کرده که به پت پت افتاده!
یهو متوجه حرفی که زدم شدم ؛ هردوتامون بهم نگاه کردیمو خندیدیم!
ساعتمو نگاه کردم ساعت 1 شب بود و من اینجا توی خونه ی پسر بودم ! سریع ضمیر ناخودآگاهم فرمان رفتن داد بلند شدم امیرگفت: چی شد ایرسا؟
من: امیر من باید برگردم دخترا نگران میشن!
امیر: مگه بهشون نگفتی بامنی !
من: من باید برم امیر !
امیر: باشه بریم پایین!
از همون راهرو اومدیم پایین ؛ موقع اومدن توجه نکرده بودم ، راهروی نسبتا باریکی بود که دیوار کناریش قاب هایی از کارای هنری بود!
پایین که رسیدیم امیر گفت بشین روی کاناپه تا من برم لباس بپوشم برسونمت!
این فرصتی بود تامنم بتونم خونه ارو یه ذره دید بزنم،امیر که رفت با کنجکاوی به اطرافم نگاه کردم، خونه ای با 3 تا خواب و یه در دیگه مطمئنا اتاق خواب نبود ولی نمیدونم چی بود و یه ال سی دی گوشه ی سالن بود با کاناپه های مشکی !
دیوارا ترکیبی از سفید و خاکستری خیلی شیک بودن که بعضی جاهای خونه از طلایی هم استفاده شده بود یه خونه با وسایل فوق العاده مدرن ؛ امیر از توی راهرو اومد بیرون و گفت: عزیزم بریم؟
من: بریم !
وقت نکردم آشپزخونه رو دید بزنم از در که اومدیم بیرون امیر سوار پورشه اش شد و بیرون اومدیم ! توی خیابون بودیم که دیگه اون احساس اضطراب و ترس ولم کرد و آروم شدم! امیر ترس نداشت ،منم ازش نمی ترسیدم بلکه عاشقشم بودم ولی این چیزی بود که توی ضمیر ناخودآگاه من تثبیت شده بود!
توی خیابون بودیم و به طرف خونه ی ما می رفتیم که امیر غافلگیرانه گفت: ایرسا تو از من می ترسی؟
من: نه!
امیر : پس چرا توی خونه اضطراب داشتی ولی حالا آرومی ؟
من: امیر من می خوام از شرکت استعفا بدم ، دنبال یه منشی باش!
امیر با تعجب برگشت و گفت: ایرسا ؟ چیزی شده از من ناراحتی؟ من کاری کردم؟
من: نه امیر ! نه ، فقط من نمی تونم همزمان با مرگ پدرم یه همچین اتفاقی روهم بپذیرم ؛ درواقع ما دوتا یه جورایی قراره رقیب بشیم!
امیر زد کنار و جدی برگشت طرفمو گفت : ایرسا درست حرف بزن ببینم!
من: ببین امیر ! یادته اصرار داشتی بفهمی من چرا می خوام منشی شرکتت بشم؟
امیر:آره الانم می خوام بفهمم!
من: خوب ببین،پدرم دقیقا سهام یه شرکت قطعات کامپیوتر رو خریده بود ؛ من می خواستم یه مدت توی شرکتت کار کنم تا حساب کار دستم بیاد من نمیتونستم با سهامی که یه بار ورشکست شده دوباره ورشکست بشم!
امیر که مشخص بود ناراحت شده با لحن آرومی گفت: ایرسا ناراحت شدم ، باید از اول بهم می گفتی ! من می تونستم بهت کمک کنم!
سریع گفتم: کمک بهتر از این که اجازه دادی یه مدت توی شرکتت باشم!
امیر: ایرسا مطمئنی می خوای اون شرکت دوباره راه بندازی ؟ کار ساده ای نیستا!
من: می دونم ولی من اگر اینکارو نکنم احساس می کنم کارای پدرم بیهوده بوده!
امیر: واقعا سخته همزمان بخوای درسای پزشکی رو بخونی و شرکتو هم اداره کنی!
من: می دونم ! امیر روشن کن بریم!امیر لبخندی زد و گفت: باشه گلم!
بالاخره رسیدیم در خونه ، خونه که نه یه واحد از آپارتمان که منو و روناکو و آوا مشترکا گرفته بودیم!
امیر: ایرسا عزیزم برو من منتظر می مونم!
من: امیر برو لازم نیس بمونی!
امیر: مواظب باش !حالا هم برو تو!
تا موقعی که درو نبستم ایستاده بود درو که بستم امیرم رفت ! از احساسم نسبت بهش مطمئن بودم من واقعا عاشق امیر پارسا بودم !مردی که از 16 سالگی روی پای خودش بوده!امیر پارسا راد!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++
امیر پارسا:
بالاخره همه چیزو بهش گفتم ؛چیزایی که نزدیک ترین کسامم نمی دونستم کل سرگذشتمو و اعترافمو!
موقعی که فهمیدم اونم دوستم داره واقعا طعم خوشی رو اونموقع چشیدم!
حالا دیگه ایرسا فقط برای من بود؛ ولی احساس می کردم توی خونه ام راحت نیست! ایرسا رو که رسوندم مستقیم رفتم خونه پیش بابا اینا توی راه شیرینی گرفتم هرچند که شیرینی فروشیا بسته بود ولی خوب بالاخره من یکیو پیدا کردم! در خونه ارو که باز کردم ، صدای بابا و مامان میومد که باهم صحبت می کردن !
بابا: امیر 21 سالشه دیگه خودش خوب و بدشو تشخیص می ده!
مامان : شمیم از آمریکا برگشته فقط به خاطریه چیز!
بابا: من مخالفم! امیر چیزی بروز نمیده که نشون بده شمیم رو دوست داره!
نـــــــــه !!! حالا که من عشقمو پیدا کردم باید یه دلیل پیدا شه که زندگیمو بهم بریزه !
سریع بدون توجه به هیچ چیزی رفتم توی سالن مامان که روبه راهروی وردی نشسته بود با دیدنم بلند شد و گفت: امیر مامان جان ! مگه امشب خونه ی خودت نبودی؟
بابا: سلام پسرم!
من: سلام بابا !
مامان: پسرم این چیه دستت ؟
تصمیم گرفتم همین جا موضوعو بگم که دیگه برام خواب نبینن!
من: مامان جان شیرینی داماد شدن پسرته !
مامانم جیغی کشید و از حال رفت ، بابا دوید سمتمو ن!
بابا: پسر اونو بذار بیا مامانتو معاینه کن! سریع رفتمو از توی اتاقم کیفمو آوردم بابا مامانو گذاشته بود روی کاناپه!
من: حالش خوبه بابامشکلی نیست ! فشارش افتاده و روبه ایما که از سر و صداها بلند شده بود گفتم: آبجی کوشولو برو یه لیوان آب بیار لطفا!
ایما که رفت بابا گفت: امیر اون حرفو جدی گفتی؟
من: بابا شوخیم کجا بود؟
بابا: بعدا باید صحبت کنیم فقط بگو من میشناسمش ؟
من: یه بار دیدینش ! اتفاقا به دلتونم نشست!
ایما آبو اوردو من پاشیدم روی صورت مامان و یه چند دقیقه بعد مامان چشماشو باز کرد و با دیدنم گفت: پارسا اون حرفو جدی زدی؟
من: مامان جان حالا شما پاشو بشین!
ایما آب قندی که درست کرده بود داد دست مامان و کمکش کرد تا بخورتش!
مامان که حالش بهتر شده بود نشست روی مبلو گفت: امیر حالا بگو اون حرفو جدی زدی؟
من: آره مامان جان! مشکلی هس؟ خودت می گفتی می خوام ببینم امیرم یه روزی داماد شه!
مامان بلند شد و رفت توی اتاقشون!ودر اتاقو محکم کوبید!
ایما هم وقتی دید بهتره زمینه صحبت منو بابا رو خالی کنه شب به خیری گفت و رفت!
بابا: خوب امیر خان می شنوم!
بدون مقدمه رفتم سر اصل مطلب : بابا ایرسا سالاری رو یادتون میاد ؟ دختری که توی بیمارستان دیدینش و جای طرلان اشتباه گرفته بودینش !
بابا: خوب؟
من: من دوستش دارم!
بابا خندید و گفت : می گم یه چیزی هس وگرنه تو کسی نیستی که به خاطر یه آدم معمولی بیای بیمارستانی که هرآن ممکنه پدری که ولش کردیو ببینی!
من: با با؟؟؟؟؟؟
بابا: پس ایرسا سالاری نه؟
من:درسته!
بابا بلند شد و گفت: شب به خیر آقای عاشق برو بخواب !
من: شب شما هم بخیر و از روی کاناپه بلند شدم و به طرف اتاق خوابم رفتم!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++
ایرسا:
من: بچه ها من نمی تونم دیگه اینطوری با شما واحد بردارم ، قراره شرکت بابامو هم اداره کنم!
روناک: ایرسا معلومه داری چی می گی دختر؟ تو چطوری می خوای یه شرکت ورشکسته ارو دوباره زنده کنی؟
آوا: ایرسا ؟ واقعا فکر کردی روی چی داری سرمایه گذاری می کنی؟
چشمامو به معنای آره گذاشتم روی هم!
آوا: خوددانی !
بلند شدمو گفتم: حالا پاشین بریم ، برای ترم جدید واحد برداریم !
یک ترم گذاشت به همین سادگی ! با امیر راحت بودم ، آوا و روناکم فهمیده بودن که دیگه ما عادی نیستیم1
خودمو اماده کرده بودم تا با مشکلات دستو پنجه نرم کنم! امیر اصرار داشت که ازدواج کنیم و من همش دلیل میاوردم که حالا نه!
دیگه رسیده بودیم در دانشگاه که روناک گفت: هی لیلی عاشق بزن کنار من می خوام برم دانشگاه ها نه قبرستون!
من:منم نگفتم بیا برو قبرستون!
روناک: کلا با این رانندگی محشرت مشخصه ایرسا خانوم.
من:برو بابا!
واحدامونو انتخاب کردیم!آوا و روناکم نامردی نکردینوبا اینکه سختشون بودولی واحداشونو با من برداشتن!
از دفتر که اومدیم آوا گفت: ایرسا به لطف تو سریعتر تموم می شیم!
من: بچه واقعا انتظار نداشتم به خاطر من به خودتون سختی بدین!
روناک: این چه حرفیه عزیزم ما هرکاری از دستمون بربیاد برات انجام می دیم!
اومدیم خونه و هرسه تامون ساکامونو بستیم!
راستی یادم رفت بگم آوا و پاشا باهم دیگه نامزد کردن و تیرداد و روناکم در شرف این اتفاقن !و من همچنان در مقابل امیر راه سد کردم!
سه تایی می خواستیم بعد از مدتی دوری برگردیم پیش خانواده هامون!ولی برای من با این تفاوت که دیگه بابا یی نبود که تشویقم کنه برای درس خوندن!
آیفون خونمونو زدم ! صدای ایرسام بود که احتمالا تازه از خواب بیدار شده !
ایرسام: کیه؟
من: رفتگر شهرداری بیا پایین!
ایرسام: از کی تاحالا شهرداری رفتگر زن استخدام می کنه؟
من: از زمانی که جنابعالی مردمو پشت در سئوال پیچ می کنی!
ایرسام: ایرسا؟ خودتی؟
من: د بیا پایین دیگه دستم فلج شد!
ایرسام که هل کرده بود گفت: باشه باشه ! وایسا... اومدم!
درو که بازکرد پریدم بغلشو گفتم : سلام داداشی ، چطوری؟
ایرسام بغلم کرد و گفت: دختره ی گنده ! حالا یکی رد شه چی فکر می کنه؟
ا زبغلش اومدم بیرون گفتم: بروبابا منو باش چقدر روی احساسم کار کردم بشم این!
ایرسام درو بست و اومد طرفمو گفت: کجا بودی آبجی بزرگه ؟ هیچکی نبود سرم غر بزنه!
من: ایرسام مامان هس؟
ایرسام: آره چقدرم که منتظرته بی معرفت!
من: باش حالا!
حیاطمون عوض شده بود؛ باغچه ای که یه گوشه ی خونه قبلنا پر از گلای مختلف بود حالا فقط خاکاشو به نمایش گذاشته بود! سنگفرش کف لباس خاکی پوشیده بودنو پنجره ها داد میزدن کسی پاکشون نکرده!
و اینا همه مقدمه بودن تا منم مادریو ببینم که چقدر تغییر کرده! بابا که رفت مامانم عین مرده ها شده بود !شاید پدرو مادر زیاد بهم ابراز علاقه نمی کردن ولی بی شک عاشقانه همدیگه ارو دوست داشتن یه عشق پنهان که هیچکدوم بروزش نمی دادن!
پامو گذاشتم توی خونه ایرسامم چمدونمو پشت سرم میاورد !
من: ایرسام مامان کجاس؟
ایرسام: اتاق بالا سمت چپ!
من: اوکی فعلا!
ایرسام : باشه برو!
در اتاقو باز کردم ! مامان روی روی تخت خوابیده بود نشستم روی تخت دونفره اشو صداش کردم: مامان؟مامان؟
مامان چشماشو باز کرد و با دیدنم بغلم کرد و به اندازه ی یه قابلمه گریه کرد!
من: اه مامان بس کن دیگه! گل دخترتو دریاب!
مامان: عزیزم خیلی دیراومدی!
من: مهم اینه که اومدم نه؟
مامان سرشو به معنی تایید تکون داد و گفت: بریم پایین که شام بخوریم !
من: باشه بریم کمکش کردم تا از پله ها بیاد پایین!
بعد از شام به ایرسام گفتم بیاد توی اتاقم تا درباره شرکت و تصمیم باهاش صحبت کنم ، توی اتاقم پشت میز مطالعه نشسته بودمو داشتم کتاب دانشگاه رو می خوندم ؛ اتاقم یه اتاق معمولی بود و چیزی که قابل توجه باشه نداشت یه اتاق مستطیلی بادیوارای سفید گچ خورده و کمد و یه کتابخونه ی چوبی که من عاشقش بودم ،یه تلویزیون و تختم و پرده و چیزای معمولی که البته همشون ست قهوه ای و چوبی بودن! ایرسام در زدو بلافاصله اومد تو : خوب آبجی خانوم من سراپا گوشم!
من: مامان خوابید؟
ایرسام نشست روی تختو با سر گفت: اوهوم×
بلند شدم روی صندلی چرخ دار کامپیوتر نشستمو چرخوندمش طرف ایرسام : ببین ایرسام تو چیزی درباره ی سهام بابا می دونی؟
ایرسام: همون سهامی که ورشکست شد؟
من: آره به نظرت مشکوک نبود؟
ایرسام: چرا منم به این فکر کردم وقتی نبودی بابا خیلی از روند موفقیت شرکت می گفت و اون ورشکست شدنم به نظرم یه چیز عادی نبود خوب حالا منظورت چیه؟
من: می خوام دوباره شرکتو راه بندازم!
ایرسام بلند شد و گفت: چی ؟ غیر ممکنه!
من: چرا نه ؟ من می تونم !می تونی کمکم کنی یا نه؟
ایرسام دوباره نشست روی تخت و جدی گفت: ایرسا تو دانشجوی پزشکی هستی می فهمی ؟
بلند شدمو دستمو توی هوا تکون دادمو گفتم: اولا داداش جان بدون برنامه ها ریخته شده حتی من واحدامم با این برنامه تنظیم کردن درضمن اگر منظورت اون درسای تکراریه خدمتت عرض کنم اینا بنده توی دبیرستان خوندم اینا که چیزی نیست برادر !
ایرسام: من مخالفم!
من: چه موافق باشی چه نباشی می دونی که من کارمو پیش می برم پس بهتره کمکم کنی!
ایرسام چند دقیقه رفت توی فکر نمیخواستم مزاحم فکر کردنش بشم !
5 دقیقه بعد ایرسام گفت: باشه قبول از کجا شروع کنیم؟
من: من دانشگاه که بودیم یه مدت منشی یه شرکتی مثل مال بابا بودم و یه ذره حساب کارا دستمه !
ایرسام : نه بابا ایول ! خوشمان آمد ایرسا توهم برنامه ای چیدی ها!
من: ما اینیم دیگه! من فردا میرم دنبال کارای شرکت ولی باید پرونده هاشو بخونم !
ایرسام: پرونده ها تموم ورقه ها و فاکتورای شرکت توی اتاق باباس کی می خوای ببینیشون؟
من: همین الان !
ایرسام : پس پاشو بریم!
از اتاق اومدیم بیرون توی راهرو به طرف اتاق کار بابا رفتیم! در اتاقو با شک باز کردمو و رفتم تو ایرسامم پشت سرمم اومد تو !همه جا تاریک بود ؛ مشخص بود بعد از مرگ بابا کسی به اینجا سر نزده ! پرده های بزرگ سلطنتی اتاق کاملا کشیده بود و هالوژن های سقف اتاق منظره ی ترسناکیو به وجود اورده بود! ایرسام لامپ اتاقو زد و به طرف میز کار بزرگ چوبی بابا که همیشه برای کاراش ازش استفاده می کرد رفت!
من: ایرسام توی کمد دیواری نیستن؟
ایرسام: من یه بار یه سرکی بهشون کشیدم می دونم کجان وایسا!
ایرسام رفت طرف کمد و درشو باز کرد؛ کل کلاسورها ریخت زمین!
من: دست و پا چلفتی!
ایرسام : اختیار داری ! بشکنه این دست که نمک نداره!
من: نه حالا نشکنه ! بذار مدارک که پیدا شد بشکه !
ایرسام : بچه پررو!
من: ایرسام اون چیه؟
یه پاکت قهوه ای بزرگ از لای پوشه ها افتاده بود بیرون با کنجکاوی برداشتمش درش پلمپ بود!
ایرسام: اوندفعه اینو ندیدم!
درشو باز کردم یه چند تا برگ سفید بود داشتم نا امید می شدم که دیدم بالاخره یه کاغذ دستنویس با خط بابا توشه سریع کاغذو بیرون کشیدمو مشغول خوندن شدم: واقعا سخته که بخوام به طنینو بچه ها بگم ولی ظاهرا سهامی که من کامل خریدم نادرست بوده و درواقع قسمتیش مال کسی هس که ازش خریدم و غیر قابل انتقاله!
حسین راد ؛صاحب اصلی سهامه ولی خوشبختانه از اون چیزی که برای من هس یه قسمتیشو برای خودم نگه می دارم!احتمال داره شرکت ورشکست بشه و صاحببب اصلی سرمایه اشو بخواد!
کاغذ از دستم افتاد ! حسین راد ؟بی اختیار ذهنم رفت طرف امیر! فامیل امیرم راد بود یعنی ارتباطی بین اینا بود؟
محاله !
بابا هیچ اطلاعات دیگه ای نداده بود ؛ فقط چند تا عکس از شرکت بود همین ! ایرسامم متن خوننده بود به ساعت چوبی قهوه ای سوخته اتاق نگاه کردم ساعت 1 شب رو نشون می داد!
من: ایرسام برو بخواب داداشی من باید اینارو بخونم!
ایرسام: باشه ولی زیاد خودتو خسته نکن !
من: شبت بخیر!
اولین پرونده ی سنگینو مشکیو گذاشتم روی میز و شروع کردم به خوندنش !
دیگه خستگی به چشمام فشار آورده بودو می سوختن سرمو بلند کردمو ساعتونگاه کردم! ساعت 5و 30 دقیقه صبح !
وای خدا ! از خستگی همونجا سرمو گذاشتم روی میزو خوابم برد ....!
- ایرسا ؟ ایرسا؟ خواهری؟
من: اه روناک اذیت نکن بذار بخوابم!
ایرسام: دیوونه روناک کیه منم ایرسام ! توهم زدی خواهرجون؟
من: باشه بابا الان می یام!
ایرسام: دیوونه روناک کیه منم ایرسام ! توهم زدی خواهرجون؟
من: باشه بابا الان می یام!
از روی صندلی بلند شدم ! آی آی کل بدنم درد می کرد دیشب همینجا پشت میزو روی صندلی خوابم برد کل بدنم خشک شده بود همونجا یه چند تا حرکت کششی انجام دادم تا از درد بدنم کمتر شه !از اتاق بیرون اومدمو و آروم دستگیره درو بستم!
ذهنم درگیر حسین راد بود!اینطوری منم به مشکل برمی خوردم و نمیتونستم شرکتو دوباره به پا کنم! یه لحظه ذهنم جرقه زد ،آره قرار داد خرید و فروش سهام که هس باید بفهمم پدرم از کی این شرکتو خریده!
شاد و شنگول از اینکه تونسته بودم یه راه حلی برای مشکلم پیدا کنم از پله ها اومدم پایینو رفتم توی آشپزخونه مامان میزو چیده بودو ایرسامم داشت پا کله می خورد!
من: آروم پسر کوشولو الان تو گلوت گیر می کنه ها! مامی جان سلام!
مامان: سلام ، صبح به خیر!
ایرسام: بروبابا یکی نیس بگه آخه کسی که خودش با سرو کله میره توی بشقاب عیبو ایراد گرفتنش از مردم چیه؟
من: اولا شما مردم نیسی داداشمم هرجور بخوام می گم!ثانیا ؛ من که با سروکله خوردم؟
ایرسام: اول صبحیو پاچه گیری؟
من: بگو کم آوردم نمیدونم چی بگم!
مامان: ایرسام باز آخرت باشه اینطوری حرف میزنیا؟ پاچه گیری یعنی چی؟
ایرسام دستشو گذاشت روی پیشونی و سرشو به حالت اطاهت خم کردو گفت: باشه مامان جان! چشم ! ولی بدون این رسمش نیستا !منو یدونه پسرتو به این دختر بی معرفتت فروختی!
مامان خندیدو گفت: کمتر فیلم باز کنی پسرجون!
خلاصه صبحونه ارو خوردیم درباره ی شرکت از مامان پرسیدم و تصمیمیو باهاش درمیون گذاشتم ! اولش مخالف بود ولی ایرسا خانوم کارخودشو خوب بلده و خلاصه با هزار جور بهونه و مقدمه و دلیل راضیش کردم!
قراردادو که دیدم بابا شرکتو از یه آقایی به نام فریدون بهروزی خریده بود! بهروزی!؟ چقدر آشناس!
هرچقدر فکر کردم نتونستم بفهمم کجا بهروزیو شنیدم آخرشم بی خیالش شدمو پاشدم که برم ،ساختمون شرکت همون بود ! با ایرسام از ماشین پیاده شدیمو رفتیم طرف نگهبانی یه سری اطلاعات درباره س مالک قبلی گرفتتمو بعدم رفتیم داخل !توی اتاق ریاست بودیم که گوشیم زنگ خورد!
من: الو امیر؟
امیر: جونم خانوم ؟ بفرمایید/
من: آخه تو زنگ زدی من بفرمایم؟
امیر: خوب من همینجوری زنگ زدم اشکالی داره؟
من: برو بابا توهم وقت داریا!آخه پسر من الان کاردارم!
امیر: کجایی مگه ؟
من: شرکتم!
امیر: آخرش کارخودتو میکنیا!
من: من همیشه رو حرفم هستم ولی ظاهرا کارا یه گیری دارن!
امیر: مشکل چیه بگو من شاید بتونم کمکت کنم!
من: امیر یهآقایی به اسم حسین راد صاحب دو سوم سهامه و غیرقابل فروش یا انتقاله !
امیر: حسین راد؟
من: آره! و بعد با لحن مسخره گفتم: نکنه اقوامتونه؟
امیر هل شدو گفت: اطلاعات دیگه ای نداری ازش؟
من: نه! چیزی شده؟
امیر: نه ... نه .. خوب من بعدا ... زنگ میزنم! و گوشیو قطع کرد!چش شد یهو؟ همینه که می گم ثبات روانی نداره دیگه!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++
امیر پارسا:
حسین راد؟ حسین راد که اسم پدر منه! اگه اینطوره.....
بدون هیچ حرفی با عجله کیفمو از روی میز اتاق برداشتمو دوییدم! منشی جدید شرکت یه دختر خوشگلو ساده بود با دیدن من که در اتاقو کوبیدمو دوییدم از جاش بلند شدو گفت: رئییس اتفاقی افتاده؟
من: خیر خانوم! بفرمایید ممنون!
با دو رفتم توی پارکینگ شرکتو سوار ماشینم شدم!نمیدونم این همه عجله برای چی بود ولی احساس می کردم یه جای کار میلنگه!
مستقیم با سرعت روندم طرف بیمارستان بابا!به قسمت پذیرش که رسیدم پرستارا با دیدنم تو گوش هم پچ پچ کردن حوصله ی این حرفای خاله زنکیو نداشتم! یه راست رفتم طرف میز پذیرش که یه دختر با لباس فرم پرستاری پشتش بود!
من: عذر می خوام اتاق رئیس بیمارستان کدومه؟
پرستاره: امرتون؟
من: پسرشونم!
پرستاره : طبقه سوم توی راهرو دست چپ!
من: ممنون!
بی تفاوت نسبت به کسایی که نگام می کردن رفتم طرف آسانسور! یه بار بیشتر نیومده بودم بیمارستان و اونم چند سال پیش که ایرسا رو برای حساسیت آورده بودم!از اینکه توی محیطی باشم که پدرم رئییسش باشه بدم میومد همه طور دیگه ای نگام می کردن!حتی اگر پزشکم شدم قصد داشتم که توی یه بیمارستان دیگه کار کنم!
با پام روی کف بیمارستان ضرب گرفته بودم! حالا یکی نبود فکر می کرد انگار ساختمون 100 طبقه اس که یه ربع معطلشیم این آسانسورم!
حوصله منتظر موندن نداشتم از پله ها اومدم بالا به طبقه سوم که رسیدم نفس نفس میزدم یه 300 چهارصدتایی بود فکر کنم!
توی راهرو به طرف اتاقی که روش پلاکارت ریاست زده بود رفتمو در زدم!
بابا: بفرمایید!
در و باز کردمو بی مقدمه گفتم سلام با با خوبی ؟ من یه سئوالی داشتم!کتمو که حالا انداخته بودم روی دستمو برداشتم و کیفمو از شونه ام درآوردم! بابا با دست اشاره کرد و گفت: بشین ببینم چه سئوالیه که امیر پارسا خانو کشیده اینجا؟
من: بابا شما موقعی که من اومدم تهران از کجا اون سرمایه ارو آوردید دادید به من؟
بابا متفکر به تقویم روبروش خیره شده بود!
بعد بلند شد از روی صندلی اومدونشست روی مبل روبروی من ! یه دست مبل استیل نارنجی که با در و دیوارای اتاق و دکوراسیونش که تقریبا تو مایه های زرد و نارنجیو قرمز بود ست شده بود!
من: بابا من منتظر جوابما؟
بابا: چرا می پرسی؟
من: چون لازمه!
بابا: می خوای چی بدونی؟
من: این که شما با کسی به اسم حمید سالاری قرارداد داشتین یانه؟
بابا: تو از کجا می دونی؟
من: بابا بگید که خیلی مهمه!
بابا: خوب من نه ولی فریدون سهامو که برای من بود و فروخت به یه همچین کسی!
من: و شما موقعی که من برگشتم اونو ازش گرفتید چون اون سهاما غیر قابل انتقال به غیر بودن و نمی شد بفروشیشون ! و فریدون بهروزی اونارو بدون اجازه فروخته بود درسته؟
بابا تعجب کرده بود که گفت: تو اینارو ازکجا میدونی؟
توی یه حرکت ماهرانه انگشتمو به حالت آکروباتیک تکون دادمو دستمو زدم به همو بلندشدمو و گفتم: حدس زدنش سخت نبود از اولم می دونستم یه چیزی هس!
بابا: حالا چی شده؟
من: هیچی پدرجان بعدا می گم خدمتتون! از اتاق اومدم بیرون ولی عصبانی بودم از راستین پس می دونست داره رو کی دست میزاره پس فطرت! پدرت کم آشغالی بود که توهم جا پاش گذاشتی؟پدرت که تقاص کاراشو پس داد ولی تو!می خواستم برم حقشو بذارم کف دستش ولی عاقلانه فکر کردمو رفتم توی یه پارک که توی مسیر بودو نشستم روی نیمکتو بازی بچه ها رو می دیدم ! ذهنم درگیر بود ،درگیر کار پدر راستین که بی اطلاع پدرم سهام شرکتو فروخته بود به بابای ایرسا و حالا که پدر راستین مرده بود و بابا ی ایرسا هم نبود راستین ،می خواست نهایت استفاده ارو ببره!
توی فکر این بودم که اگر ایرسا بفهمه اونکسی که شرکت به خاطرش ورشکست شد و پدرش سکته زد پدر من بوده چی کار می کنه که یه پسر کوچولو اومد جلو!
من: چیه پسرجون چیزی می خوای عمو؟ البته اینارو با لحن آرووم گفتم!خیلی پسرخوشگلو بامزه ای بود یه لحظه یادم به بچگی های خودم افتاد!
پسره:آقا توپمو بدین!
به تو پ قرمز کوچولویی که جلوم بود نگاه کردم و گفتم : بیا برش دار عموجون!
پسره اومد طرفمو توپو برداشتو گفت: شما که عموی من نیستین! من فقط یه عمو دارم و اونم عمو ایمانه!
ایمان؟ با گفتن این حرف یاد ایمان برادرم افتادم!داداش کجایی؟
من: اسمت چیه حالا؟
پسره : من اهورام!
من: چه اسم قشنگی برو عموجون برو مامانت نگران میشه!
پسره توپشو برداشت رفت منم بلند شدم که برم !مطمئنا ایرسا ناراحت میشد باید یه کاری می کردم ولی چیکار؟
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++
ایرسا:
کلی به این درو اون در زدیم تا فقط تونستم یه شماره از این آقای فریدون بهروزی گیر بیاریم که اونم از شبکه خارج شده بود ! از حسین راد هم هیچ اطلاعاتی نتونستم گیر بیارم! دیگه واقعا جِرم دراومده بود آخه مگه میشد؟ سرمایه ای که از خودمون داشتیم برای شرکت کافی بود ولی خیلی تلاش و مدیریت قوی می خواست راه انداختنش!
فرجه ها دیگه تموم شده بود ؛ ایرسام پیگیر کارا بود و منم کم کم دیگه آماده می شدم برگردم تهران! به خاطر درگیری های کارای شرکت حتی نتونستم اوا و روناکو ببینم!
توی اتاقم داشتم چمدونمو جمع می کردم که ایرسام پرید توی اتاقو گفت: ایرسا پیداش کردم، پیداش کردم!
من: سامی چه خبرته؟ سر آوردی؟
ایرسام پرید وگفت: شماره ی پسرشو گیر آوردم!
من: چی میگی تو؟ پسر کیو؟
ایرسام: دیوونه بهروزیو دیگه؟
من: جدا؟؟؟؟ چطوری؟ بلند شدمو لپشو بوسیدمو گفتم: جدیدا دارم پی می برم توهم باعرضه ای ها! یه ژست گرتو گفت: منو دست کم گرفتی؟
من: گرفته بودم حالا داری خلافشو ثابت می کنی!
ایرسام : خوب حالا شمارشو بگیرم؟
من: خودم می گیرم ! تو چرا؟
ایرسام: داره به غیرتم برمیخوره ها! خواهرم با پسر غریبه حرف بزنه من بشینم نگاه کنم؟
من: کم کن زیر دیگو اول! ثانیا بشین بینیم بابا! ثالثا بده من گوشیتو1
ایرسام : اِ؟ اِ ؟ اِ؟ چرا از من مایه می ذاری اخه ؟
من: چون تو داداشمی دیگه حالا بیا بالا اون سونی اکس پریا رو داداشی!
ایرسام: بیا خر شدم! زنگ بزن فقط!
گوشیشو ازش گرفتمو و شماره ارو گرفتم خیلی هیجان داشتم !
بو ق اول....
بوق دوم....
بوق سوم....
بوق پنجم....
هفتــــم....
دیگه داشتم ناامید می شدم که گوشیو برداشت صدای یه پسر بود که به نظرم آشناس ولی بهخودم گفتم: توهم زدی!
پسره: الو؟
من: سلام آقای بهروزی؟
پسره : بفرمایید خودمم!
من: عذر می خوام مزاحمتون شدم ظاهرا پدرتون چند سال پیش با پدر من یه معامله ای داشته که حالا مشکل پیدا کرده ، می تونم باهاتون صحبت کنم؟
پسره : البته ؟ شما؟
من: ایرسا سالاری دختر حمید سالاری هستم! طرف قرارداد فروش سهام شرکت رادان!
سرفه کرد احساس می کردم چیزی می خورد و با این حرف من به سرفه افتاد ؛ بهتر که شد گفت: شما تهرانید دیگه؟
من: در حال حاضر نه ولی هفته ی دیگه اونجام !
پسره : باشه می تونید دوشنبه هفته ی دیگه ساعت 4 خوبه ؟
من: کجا ببینمتون؟
پسره: کافی شاپه................. بلدید یا آدرسو بفرستم!؟؟
من: نه بلدم پس می بینمتون ! راستی می تونم اسمتونو بدونم؟
یه مکثی کردو گفت: به زودی می فهمید!
و بعد از خداحافظی کوتاه گوشیو قطع کرد و ایرسام پرید و گفت: چی شد؟
من: دوشنبه قرار گذاشت!چشماش شیطون شدو گفت: چشمم روشن داری جلوی داداشت می گی می خوام برم سر قرار ؟ واقعا که ؟
من برو بابا توهم درضمن تو دوستمی جدا از داداش بودنت!
ایرسام: آها!
با هم از در رفتیم بیرون ! قبل از رفتنمون مراسم عقد روناکو تیردادم بود! آوا و پاشا ! روناکو تیرداد همه مزدوج شدن!
ایرسام: راستی نمی خوای بری خرید برای مجلس دوستت؟
من: چرا ولی کسی نیس باهاش برم!
ایرسام: پس آوا چغندره؟
من: آوا که از پاشا جونش جدا نمی شه!
ایرسام: می خوی من باهات بیام؟
من: آره میای ؟ عصر بریم؟
ایرسام: باشه بریم!
من : یدونه ای داداشی!
ایرسام با لحن کوچه بازاری گفت: چاکر شوما!
و رفت توی آشپزخونه! ای خدا مردم با دوست و نامزد وآشنا میرن بازار من با داداشم یعنی فک کنم تک باشما!
من چهار روز دیگه برمی گشتم تهران که می شد جمعه ! شنبه کلاس داشتم و باید آن تایم اونجا می بودم تازه قرارم با این آقا بهروزی مرموزم بود!
مراسم روناکو تیردادم که روز چهار شنبه بود و امروز هم دو شنبه!
وای حسابی کار داشتم ! عصر لباسامو پوشیدمو با ایرسام تیپ ست زدیم من قهوه ای اونم قهوه ای اصلا علاقه ی شدیدی به قهوه ای و مشکیو سفید داشتم!
توی مغازه ها می گشتیم هرکدوم رو یه نظریمیدادیم دنبال یه لباس بسته و خوشگل حجابی بودم! اول رفتیم برای ایرسام یه کت و شلوارو پیرهن مردونه و کفش کمربندو اینا گرفتیم بعدم رفتیم برای من بگردیم! معمولا زیاد بازار نمی رفتم ولی وقتی قصد خرید یه چیزی و داشتم همیشه بهترین و قشنگ ترینو توی اون چیز انتخاب می کردم و همیشه خوش سلگیم مورد تحسین بود!
ایرسام : ایرسا پاهام تاول زد دختر !
من: ایرسام اونو ببین داداشی خوبه؟
یه کت و دامن مشکی بلند با مدل شرقی یقه ی کج و تا بالا هم زیپ می خورد ! از دامن متنفر بودم ولی این واقعا چشممو کرفته بود!
ایرسام : خوبه برو ببین!
من: بریم ! رفتیم توی مغازه یکی از این پسرای پریز برقی توی مغازه بود! خوب برادر من رفتی خودتو به فیوز 350 ولت وصل کردی که بگی مثلا ماهم هستیم؟
کت و دامنو آورد !
یه شال مشکی طرح دارم بود که برای روش برداشتم و رفتم توی اتاق پرو! که البته ایرسام انتخابش کرد!
من: ایرسام؟
ایرسام: جونم؟
من: بیا ؟
ایرسام: ها؟
من: خوبه ؟ خشگله؟
ایرسام : عالیه خواهری بدو بریم خوش سلیقه!
لباسو درآوردم و گذاشتم روی میز تا پسره حساب کنه! کارتو کشیدمو و پسره لباسو گذاشت توی جعبه همزمان گفت: خانوم خوش سلیقه ای دارید آقا!
ایرسام: باید بگید خواهر خوش سلیقه ای دارین!
پسره: اوه ببخشید معذرت می خوام ! نمیدونستم!
من: مهم نیست پیش میاد!
حالا حتما پسره پیش خودش میگه آخه آدم با برادرش میاد خرید ؟ خوب مگه چشه؟ تنهایی کیف نمیده ، یعنی من حوصله ندارما!
یه جفت صندل سفیدم خریدیم که با کمربند کتم و نوار کج دامنم ست می شد!
برگشتیم خونه!مامان خریدامو یه نگاهی انداخت و بعد اومد توی اتاقمو افتادم روی تخت و تلافی تموم خستگیا رو درآوردم!
ایرسام: ایرسایی بجنب دیگه آبجی جان!
من: سامی وایسا اومدم!
ایرسام: بدو منو مامان منتظریما!
پله هارو دوتا یکی اومدم پایین!و سوار مزدا 3 ایرسام شدم! من زانتیا داشتم و ایرسامم مزدا 3 بابا اونقدر برامون گذاشته بود که ورشکستگیش باعث بد شدن اوضاع ما نشه!
من: ایرسام رئییس شرکتی که توش بودمم امشب هس!
ایرسام: مگه رئییست تهرانی نیس؟
من: چرا داداش باهوش آی کیو ؛منتهی دوست صمیمی پاشا و تیرداد نامزد روناکه ملتفط؟
ایرسام:آها مشتاقم ببینمش!
دیگه حرفی زده نشد تا برسیم به خونه ی روناکینا !آخی اون شرکت لعنتی باعث شد من نتونم با دوستام باشم!
دستای ایرسامو گرفتمو سنگین وبا وقار وارد شدیم، مامان مستقیم رفت پیش مامان روناک منو ایرسامم یه سلامی کردیمو یه گوشه نشستیم مجلسشون مختلط بود، باچشم دنبال امیر پارسا گشتم نبود !پاشا و آوا روهم پیدا نکردم، روناکو تیردادم سرشون شلوغ بود!
من: ایرسام پاشو بریم پیش روناک اینا تبریک!
ایرسام : بریم خواهری!
باهم رفتیم کنار روناک ! روناک بادیدنم اومد طرفمو تیرداد و ول کرد!
بغلم کردو گفت: بی معرفت ! شرکت مهمتر بود یا دوستت روناک ها؟
من:آروم روناکی !آروم باش عزیزم!منو ببخش گلم؛شرکتو هم به خدا نمیدونم چیکار کنم ،افتادم توهچل تیردادم داشت با ایرسام سلام واحوال پرسی می کرد و زیر چشمی منو می پایید! رفتم طرفشو گفتم: تیردادخان مبارک بالاخره قاپ دوست منو زدی ها!
تیرداد: هی ! خواهر دست رو دلم نذار که خونه ، این روناکو می بینی ؟ تا یکی می یاد منو یادش میره اصلا من نیستم بدو بدو میره تو بغلش!
من: اونم به موقعش تیرداد خانوم!
تیرداد: اه ! کو تا اون موقع؟ راستی امیرم اومده ها!
من: جدا ؟ خوبه که آقای رادم هستن!
تیرداد: راستی معرفی نشدیم ماها بهم و به خودشو ایرسام اشاره کرد!
من: تیرداد ایرسام برادرم که اگه یادت باشه توی اردوی المپیادی باهامون بود و داداش اینم آقای تیرداد دادگستر که همتیمی المپیادی و در حال حاضر هم دانشگاهیمونن!
ایرسام: اوه ! خوشوقتم!
من: خوب آقای راد کجان؟
یهو صدای امیر از پشت سرم اومد که گفت: کسی حرف منو زد؟
تیرداد: بالخره داداش دل کندی از اون ماسماسک؟
امیر با یه لحنی گفت: خوب جایگزین اون ماسماسک رسید دیگه ! همه امون منظورشو فهمیدیم جز ایرسام که خبرنداشت!منم سرمو انداختم پایین!
امیر خودش رفت طرف ایرسامو گفت: امیرپارسا راد هستم رئییس شرکت صبا و هم تیمی سابق خانوم سالاری و هم دانشگاهی فعلی و ...
مکث کرد یعنی می خواست چی بگه؟
امیر: و دیگه چیزی نیس ! همینا بود دیگه شما هم احتمالا باید ایرسام خان باشید نه؟
ایرسام: اممم بله مثل اینکه معرف حضور هستم1
امیر: بله چه جورم!و به من نگاه کرد ! پسره چقدر این وقته روی زبونش کار کرده !و زبون می ریخت!
من: خوب راستی پاشا و آوا کجان؟
تیرداد: رفتن مثبت 18!
من: تیرداد خجالت بکش .
تیرداد: چند کیلو می خواستین خانوم؟
روناک: تیرداد تو رو خدا اینجا دیگه ول کن!
من:روناک بیچاره شدی رفت عزیزم ! بیا به نظر من بی خیال شو مجلسو بهم بزنه آخه این که کچلت می کنه که!
تیرداد: نه ایرسا خانوم این حرفا رو به زن من نزنید بد آموزی داره!
ایرسامم به تیرداد می خندید !لنگه ی خودش بود آخه!
تیرداد: چیه داداش ایرسا خانوم بد میگم؟/
ایرسام: خیر همسر روناک خانوم!
من: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید آقا تیرداد این ایرسامم لنگه ی خودته!
تیرداد: ا؟ چه جالب ! آخه شلوارم یه لنگه بیشتر نداشت!
همه با اینحرفش زدیم زیر خنده آوا و پاشا هم اومدن احوال پرسی!بله دیـــــــــــگه ؛ آوا خانوم سرخ شده بود! آفرین آفرین بچه ام خانومی شده واسه خودش!
امیر پارسا هم از فرصت استفاده کرد و اومد کنارمو گفت: چرا هرچی زنگ زدم برنداشتی؟
من: کی ؟ درگیر بودم حتما!
امیر: درگیر چی؟
من: شرکت!
امیر: ولش کن !
من: نه ؛تازه دارم به یه جاهایی می رسم!
امیر دیگه کلافه شده بود ؛ مدام دستشو توی موهاش می کشید!
من: انشالله خوشبخت بشن!
امیر: انشالله خودت یه روز اینجور خوشبخت بشی!
با این حرفش داغ کردم!این بشر جدیدا پررو شده بودا!
از کنارش رفتم طرف ایرسام و دستشو گرفتم!
ایرسام: جونم؟
من: هیچی!امری نیست!
ایرسام: عرضی نیست!
من: نه طولی نیست!
ایرسام: اه هرچی حالا!خندیدم این با تموم زبونش پیش من کم میاورد!
مراسم حسابی شلوغ شده بود! من ممیخواستم یه ذره به این امیر خان بی محلی کنم تا حالش جا بیاد که البته مشخص بود حالش گرفته !یه گوشه به دیوار تکیه داده بود یه چاشم زده بود به دیوارو دسته به سینه فقط منو می پایید هرجا می رفتم نگاش روم بود!اه پسره ی هیز، تموم شدم خوب1
ایرسام: میگم این رئیست خیلی نگات می کنه، موضوعیه؟
من: موضوع که حس ولی بذار به وقتش!
ایرسام دیگه حرفی نزد ولی رفت توی فکر !مراسمم تموم شدو خسته و کوفته برگشتیم خونه!مستقیم با همون لباسا خودمو انداختم روی تخت،و به ثانیه نکشید خوابم برد!
فردا باید برگشتم تهران! آوا و روناکو پاشا هم که اومده بودن بوشهر باید برمیگشتن!وسایلمو که قبلا جمع کرده بودم چک کردمو رفتم روی تختمو لپ تاپمو باز کردم ، اول از همه رفتم وبلاگمو نظراتو تایید کردمو دوسه تا متن گذاشتم بعدم ایمیلامو چک کردم،که صدای تقه در وبلافاصله سروکله ی ایرسامو دیده شد!
ایرسام: ایرسا؟
مثل این که ناراحت بود!
من: چی شده سامی ؟ چرا ناراحتی!؟
ایرسام: ایرسا فردا می خوای بری؟
من: برا این ناراحتی؟
ایرسام: ایرسا زنگ بزنیا! دلم واست تنگ میه خواهری!
من: پسر تو چقدر عوض شدی و بلند شدمو همزمان بغلش کردم!
ایرسام که رفت منم لپ تاپو خاموش کردمو خوابیدم به امید اینکه بتونم دوباره شرکت ارادو زنده کنم!
صبح که از خواب پاشدم سرم درد می کرد ساعت 8 پرواز داشتم !
اوا اینا هم میومدن تیرداد و روناکم احتمالا باشن!
باسردرد بلند شدمو لباسامو پوشیدم! اصلا عادت خوردن مسکنو نداشتم! چمدونمو برداشتمو آماده از اتاق اومدم بیرون!ماشینم تهران مونده بود !برا همین ایرسام رسوندم فرودگاه!
بقیه بچه ها هم آماده بودن! توی هواپیما چشمامو گذاشتم روی هم تا دردسرم کمتر بشه! چشمامو که باز کردم روناک صدا میزد!
من: چیه روناکی چه خبره؟
روناک: هیچی پیاده شیم ، هواپیما نشست زمینا1
من: جدا؟
پیاده شدیمو رفتیم توی فرودگاه ! امیرم باهامون بود !هر شش نفرمون باهم سوار ماشین امیر پارسا که خدمتکار باباش آورده بود شدیمو اومدیم خونه ی مشترکیمون!
پسرا هم رفتن!
دو روز خیلی زود گذشت امروز دوشنبه اس!باید برمو این آقای بهروزی مرموزو کشف کنم! از فکرم خندم گرفت ! لباسامو پوشیدمو و یه آرایش ملایم که اصولا زیباییمو دوچندان می کرد البته خیلی خیلی کم طوری که اصلا به دید نمیومد!
به بچه ها گفتم میرم جایی و با ماشینم رفتم همون کافیشاپی که گفته بود روی یکی از میزا نشستم! یکم که نشستم ساعتمو نگاه کردم؛ پنج دقیقه به چهار بود!
توی این فرصت کافی شاپو دید زدم! زیاد اینجا نیومدم فقط موقعی که از دانشگاه میاد توی مسیرمه و می بینمش! فضای قهوه ای سوخته و تقریبا نیمه جنگلی برای صندلیها و میزا کنده ی چوبی بود و طرح دیوارام چوب بود!
چراغا هم توی توپای نور بودنو و کلا فضای خوب و شیکیو به وجودآورده بود بالاخره یه آقای سیاهپوش از در کافی شاپ داخل اومد که بی اختیار نگام به طرفش کشیده شد!شلوار تنگ مشکی پیرهن آستین سه ربع مردونه موهای ژل زده ی بالا عینک آفتابی ساعت مردونه ی مشکی و درنهاین کفشای مردونه ای که نیمه اسپرت بودن!
عجب تیپی وای ! یعنی این بهروزیه؟ ولی به خودم تلنگر زدم انگشت کوچیکه ی پارسا هم نمیشه و آروم به گل روبه روم خیره شدم سرشو گردوند انگار دنبال یه نفر بود با دیدن من به طرفم اومدو سلام کرد و گفت: خانوم ایرسا سالاری؟
من: آقای بهروزی؟
پسره: بله!
من: خوبه بفرمایید بشینید آقای بهروزی!
پسره نشست ولی عینکشو برنداشت بی ادب!
من: آفتاب بدم خدمتتون؟
پسره با خنده: اصولا همیشه اینطوررین؟
من: خیر ، فقط موقعی که چیز غیر معقول ببینم!
زیاد کاری نداشتم که چرا عینک زده می خواستم بدونم این کیه که اینقدر مرموزه/
پسره: اگر عینکمو بردارم قول می دید بازم بشینید؟
من:آقا مسخره کردید منو؟
پسره توی یه حرکت عیننکشو برداشت! نــــــــــــــــــــــه !!!!!!!!!!!؟؟؟ راستین بهروزی؟؟؟؟؟ پسرخاله ی امیر؟همونی که... نه نمیشه!
خواستم پاشم که گفت: قول دادید بشینید!
با عصبانیت گفتم: ولی شما منو گول زدید!
راستین: گول چیه ایرسا؟ من دوست دارم یک ! دوما تو خودت به من زنگ زدی !
پوزخندی زدمو گفتم: نمیدونستم پسر فرریدون بهروزی تویی!ظاهرا پسر به پدر رفته!
راستین: ایرسا بشین ! اگه نمی شینی پس بهتره بدونی اونی که گفت اون سهامو بفروشیم پدر امیر بود نه بابای من!
من: دروغ میگی!
راستین: نه اتفاقا راست میگم تو نمی خوای باور کنی!حسین راد پدر امیر پارسا راد و عشق شما همونی بود که همه چیزتونو نا بود کرد!
با این حرفش با ضربه روی صندلی نشستم پاهام سست شده بود!
اه ! لعنت به ای نزندگی ! لعنت به راستین! به فریدون به شرکت...
امیر پارسا ؟
چطور تونستن یه همچین کاری کنن؟
راستین: شنیدم می خوای شرکتو راه بندازی !من کمکت می کنم!
من: من نیازی به کمک تو ندارم!
راستین : چرا داری ، خوبم داری!
من: مثلا؟
راستین: تو تجربه ی شرکت داریو نداری یک به کنار، دوما تو که توی شرکت نیستی همیشه!
من: ایرسام هست!
راستین: بذار کمکت کنم ایرسا منم دلایل خودمو دارم!
اونقدر دلیل و مدرک آورد تا راضی شدم بالاخره ازش استفاده می کردم برای هدفم ولی امیر پارسا رونمی تونستم ببخشم!
از کافی شاپ اومدم بیرونو رفتم توی ماشینم سرمو گذاشتم روی فرمونو آروم بی صدا اشک ریختم!
امیر: اها !پس پیش به سوی برنامه ها!
هیچ حرفی نزدم ، دستمو بردم که ضبط و روشن کنم که اونم همزمان دستشو آورده بود و دستم به دستش برخورد کرد! از برخورد دستش با دستم یه حس شیرین وجودمو گرفت ، سیستم که روشن شد ، صدای محسن یگانه فضای ماشینو پرکرد:
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روزه من همینه
کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دلم گرفتو گریه کردم
بازم به گریه هام می خندن
بازم صدای گریه امو شنیدن
همه به گریه هام می خندن
دوباره یه گوشه ؛ می شینمو واسه دلم می خونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم
ولی نمیشه و اینو می دونم
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روزه من همینه
کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دوباره دلم گرفته
دوباره شعرم بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده
دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
بازم دوباره دلم گرفته
دوباره شعرم بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده
دلیل یک عمر ماتمم چی بوده/
جلوی یه ساختمون پارک کرد ؛ و گفت: ایرسا خانوم پیاده شو!
من: اینجا کجاست ؟
امیر :می ترسی؟
من: اصولا هرکسی توی این موقعییت می ترسه!
امیر: من کاری باهات ندارم!
من: خیلی ها از این حرفا می زنن!
امیر: به ایمان قسم! ازت می خوام بهم اعتماد کنی!
با گامهایی نه چندان مطمئن رفتم توی ساختمون!امیر لامپارو زد و گفت: بشین !و بعد رفت توی یکی از اتاقا 10 دقیقه بعد با یه تیشرت مشکی و شلوار ادیداس اومد بیرون و رفت توی آشپزخونه و با یه سینی شربت و یه میوه خوری میوه اومد!
من: ظاهرا اینجا خونه ی مجردیه!
امیر: یه بار گفتم ؛ دوباره هم می گم به روح ایمان که عزیز ترین کسمه من کاری باهات ندارم!
من: باشه قبول چرا اینجا هستیم؟
امیر: که یه چیز نشونت بدم !
من: چی ؟
امیر: بامن بیا!
از پله ها رفتیم بالا ، احساس گناه می کردم!احساس شکستن خط قرمز ها!
از راه پله و پاگرد اول گذشتیم و دومی رو هم رد کردیم به یه در رسیدیم که ظاهرا پشت بوم ساختمون بود!
امیر:می خوام چیزیو بهت نشون بدم که کسی تا حالا نفهمیده!
من: جدا ؟ کجاس؟
امیر: بیا!
امیر درو باز کرد و گفت: بفرمایید! از جلوش رد شدم و رفتم ؛ هوای تازه ، همراه با یه نسیم خنک به صورتم خورد ،یه حصار کوچیک یه طرف از بالکن بود ؛امیر رفت طرف همون حصار وبهم گفت بیا!
دیگه واقعا ترسیده بودم! امیر رفت طرف همون حصار و منم دنبالش رفتم ، پشت حصار یه نیمکت چوبی بود با چند تا پتو و یه تلسکوپ بزرگ!
من: اینا چین؟
امیر خندید ؛ یه خنده ی خیلی قشنگ که باعث شد موهاش بریزه توی صورتش !
امیر: یعنی چی ، اینا چین؟ تلسکوپه دیگه !
من: مگه تو نجوم بلدی؟
امیر: بله یه چیزایی حالیمه !ایمان عاشق نجوم بودحوصله داری درد و دلایی رئییستو بشنوی؟
من: رئیسم خیلی آدم دور برش داره که برای حرف زدن باهاش داوطلب بشن ! چرا من؟
امیر: رئییس خودش تشخیص می ده که کی برای درد و دل مناسبه!( بعد بالحن تبلیغ کننده ها گفت) تبریک می گم شما کارمند منتخب رئییس برای صحبت هستید !
من: خوب رئیس !شروع کن!
امیر: من و ایمان دوقلو بودیم با وجودیکه همیشه من مرکز توجه بودم ولی ایمان هیچ وقت حسودی نکرد ، ایمان 2 دقیقه از من کوچیکتر بود ، برای من برادر مادر ، خواهر پدر ، دوست و همه چیز توی ایمان خلاصه شده بود به خاطر اینکه چنتد دقیقه ازش بزرگتر بودم همش نسبت بهش احساس حمایت می کردم تا چندین سال پیش که یه راننده ی مست ایمانو که رفته بود برای مامان دارو بگیره ؛ زیر گرفت ! ایمان حتی صبر نکرد ببریمش بیمارستان همونجا توی صحنه ی تصادف ، بدون اینکه حتی یه نفراز ما باشه رفت!
از بچگی خالم می گفت ایمان دامادمه ؛ و مامانمم می گفت شمیم عروسمه شمیم عروسمه ! شمیم دختر خاله ام بود ولی با اینکه ایمان دوستش داشت همیشه میومد طرف من !
شمیم توی تمام بازی ها میومد و یار من می شد ، با این که می دیدم ایمان ناراحته ولی هیچ کاری نمی تونستم بکنم! بزرگتر که شدیم دقیقا شب قبل از تصادف ایمان ؛من 16 سالم بود ، شمیم اومد خونه ی ما و مستقیم رفت توی اتاقم، هرکاری کردم بیاد بیرون نیومد ، ایمان تازه از کلاس ریاضی برگشته بود ، برای پرسیدن یه مسئله اومد توی اتاقم؛ من اونقدر ایمان و دوست داشتم که بهش گفته بودم هر وقت دوست داشت بدون در زدن می تونه بیاد توی اتاقم , ایمان ،شمیمو دید که خوابیده بود روی تخت و من که دستشو گرفته بودم تا ببرمش بیرون! و از اتاق بیرون اومد! بدترین لحظات عمرم بود بالاخره موقعی که شمیمو خواستم بندازم بیرون گفت: من ایمان دوست ندارم و تورو دوست دارمو از این چرندیات ! منم عصبانی شدمو یه سیلی زدم توی صورتش اونم با گریه از خونمون رفت بیرون ! رفتم توی اتاق ایمان که خوابیده بود روی تختو دستاشم گذاشته بود زیر سرشو به سقف سفید اتاق ذل زده بود ! بهش گفتم: ایمان به خدا اونطوری که فکر می کنی نیست1
ولی ایمان ؛خیلی راحت گفت: امیر برو بیرون نمی خوام ببینمت!
اون لحظه افتضاح بودم یه لحظه خودمو گذاشتم جای ایمان ولی دیدم واقعا نمی تونم درکش کنم!
رفتم کنار تختشو گفتم : ایمان ! داداش به خدا اینطوری نیست!
ایمان بلند شد و با قیافه ی سردی گفت: امیر فقط جواب بده ! تو می دونستی من شمیمو دوست دارم درسته؟
منم جواب دادم آره!ایمان گفت:امیر همه جوره می پرستیدمت ، با اینکه همیشه همه طرف تو بودن ولی بازم برام الگو بودی ولی امروز دیگه همه چی بهم ریخت !
از اتاقش اومدم بیرون تا فکرکنم چه جوری این اشتباه رو جبران کنم!ولی اون اتفاق افتاد و من هیچ وقت فرصت نکردم براش جبران کنم!
من: امیر ؟
امیر: جان امیر؟
من: اشکاتو پاک کن!
امیر موقع تعریف کردن بی اختیار گریه کرده بود! دستاشو کشید روی صورتشو یه لبخند غمگین زد و گفت : یه مدت هس قراره بریزن ؛جلوشونو نگیر!
دوباره ادامه داد:پاشا رو می شناختم قبلا باهم دوست بودیم برای همین اومدم بوشهر ، می خواستم از همه چیز دور باشم!
اومدم بوشهر و با پس اندازی که بابا برام گذاشته بود یه خونه خریدم!فکرشو بکن یه پسر 16 ساله همچین کاریو بکنه!اتفاقی با یه دختری به اسم طرلان آشناشدم ، طرلان از خانواده ثروتمندی نبود ولی خوشگل بود! اونقدر گفت و گفت تا منم باورم شد که طرلان همون دختریه که عاشقشم!
طرلان هر دفعه که منو می دید یه چیزی ازم می خواست کیف . کفش ، مانتو ، شال و .... تا اینکه منو پاشا و تیرداد که از طریق پاشا باهاش آشنا شده بودم برای تفریح رفتیم ساحل !
هرسه تامون روی ماسه ها نشسته بودیم و از همه چیز حرف میزدیم تا اینکه تیرداد گفت: امیر ؟امیر اونجارو اون طرلان نیست؟ امیرو پاشا مثل برادرام بودن از زندگی فعلیم کاملا خبرداشتن و گذشته امم جسته و گریخته می دونستن البته اونا نمی دونستن ایمانی وجود داشته و هیچ چیز درباره ی تصادف نمی دونستن !
پاشا فقط از ایما می دونست ؛خواهر کوچولوی من که دقیقا شبیه ایمان بود!
به طرفی که تیرداد گفته بود نگاه کردم ،طرلان بود با یه پسر قدبلند که بهش می خورد پولدار باشه!
تعقیبشون کردم ولی به خودم میگفتم امیر داری اشتباه می کنی !طرلان فقط مال توا و ... !
اون روز گذشت و فرداش طرلان بامن قرار گذاشت!سعی کردم بپرسم که اون پسره کیه وقتی که طرلان گفت پسرخاله اشه یه ذره اروم شدم ولی نه اونقدر مه عصبانیتم فروکش کنه!اما اونقدر خام بودم که با یه همچین دروغی پیگیر ماجرا نشم ،چند سال گذشت من با طرلان بودم همزمان بهترین شاگرد کلاسم بودم توی کلاسی که اکثریت مخالف درس خوندن بودن منو و تیرداد و پاشا برای درسخوندن تلاش می کردیم!طرلان تازگیاخیلی بهونه می گرفت!وقتی المپیاد دادیم گفتن که با یه گروه دختر مساوی شدین و قراره باهم برین ولی من قبلش برای یه سری گیرای اداری رفته بودم تهران! 19 سالم بودو به سن قانونی رسیده بودم ولی 3 سال بدون پدرو مادر خیلی بد بود !
خانواده ام فهمیده بودن من با یه دختری به اسم طرلانم و فکر می کردن که دلیل اینکه من از خونه بیرون زدم همینه!ولی توی اشتباه بودن و منم دلیلی نمی دیدم از اشتباه درشون بیارم تا اینکه برای المپیاد مجبور شدم بیام اون خوابگاه و اولین چیزی که توی خوابگاه بهش برخوردم یه دختر بود که می خواست شمارشو بگیرم و چند متر اونطرف تر بندازم توی سطل زباله!
امیر به من نگاه کرد و لب خند کم جونی زد ! پتویی که اونجا بودو روی خودم گرفته بودمو توی فاصله چند انگشتی امیر روی نیمکت چوبی نشسته بودمو به داستان گذشته ی امیر گوش می دادم! داستانی که واقعا قبل از شنیدنش امیرو طور دیگه ای می دیدم ، من امیرو یه پسر شادو شنگول پولدار بدون هیچ غم و غصه ای میشناختم ، یه پسر مغرور که احساس می کنه هیچ کس در سطحش نیست ولی با شنیدن گذشته اش حالا امیر برام مثل یه مرد محکم و خودساخته می مونه که میشه بهش تکیه کرد!گوشه ی پتو رو بالا تر کشیدم امیر توی سکوت به من ذل زده بودو به حرکاتم نگاه می کرد !
من: آقای رئیس تمایل به ادامه ی داستان نداره؟
امیر خندیدو گفت: ادامه ی داستانو خودت بهتر از من می دونی من همه ی اینارو بهت گفتم که یه چیز بگم!
من: چی؟
امیر: این داستان سرگذشت من مقدمه ای بود برای اینکه بگم ؛ ایرسا من واقعا دوستت دارم!
یه لحظه احساس کردم اونقدر داغ شدم که دارم می سوزم پتو رو انداختم و با تعجب به امیر پارسا نگاه کردم !
امیر یه خنده ی شیرین کردو گفت: چیه عزیزم تعجب کردی ؟به من نمیاد عاشق شم؟
من: ن...نه .. فقط ....!
امیر انگشت اشاره اشو گذاشت روی لبمو گفت : هیسسسس! فقط به من بگو توهم همچین حسی داری ؟
من: امیر من ......
من واقعا امیرو دوست داشتم ، بدون هیچ مقدمه ای به پسری که الان روبه روم نشسته بودو ابراز علاقه می کرد علاقه مند شده بودم فقط یه چیزی آزارم می داد طرلان !
امیر: ایرسا ؟ من منتظرما!
من: منتظر چی؟
امیر: منتظر یه جمله ی کوتاه که با «د» شروع میشه!
تصمیم گرفتم یه ذره اذییتش کنم و گفتم: ولی امیر من تو رو دوست ندارم !
قیافه اش یهو عوض شد و ناراحتی توی چشمای عسلیش موج میزد !
خندیدمو در ادامه ی حرفم گفتم: من عاشقتم امیر!
امیر با تعجب برگشت طرفمو گفت: جدا؟ من توی مرز موت بودم دختر !
امیر صورتشو آورد طرفمو و توی یه حرکت ناگهانی لبای داغشو گذاشت روی لبمو بوسید ! با دست صورتشو پس زدمو گفتم: آقای رئیس حالا نه!
امیرخندید و گفت: پس کی؟
من:به موقعش!
امیر: خوب کی موقعش میشه؟
من: سال دیگه !
امیر یهو ناراحت برگشت طرفمو گفت: من باید یه سال صبر کنم؟
من: شاید بیشتر ! راستی این تلسکوپ چیه؟
امیر که انگار یادش اومده باشه با ذوق گفت : ایرسا بیا ! بعد چشمشو گذاشت توی چشمیه تلسکوپ و تنظیمش کرد !و به من اشاره کرد بیا !دستاش دو طرف تلسکوپ بود و من مجبور شدم برم توی بغلش تا بتونم توی چشمی تلسکوپ نگاه کنم!داغی تنش واقعا لذتبخش بود!
امیر: اون ستاره ارو می بینی ؟ اون ستاره قطبیه ،ستاره ایمان!
برگشتم طرفشو گفتم : همیشه میای اینجا؟
خندیدو گفت: نه وقتی دلم هوای دونفرو بکنه میام اینجا !
با کنجکاوی گفتم: کیا؟
امیر: فضولی؟
من: نچ، کنجکاوم!
امیر دستشو کرد لای موهاشو گفت: راس می گی نباید ذوق کنجکاوی بچه ارو کور کرد خوب هر وقت یاد ایمان میوفتم یا .......
سریع گفتم: یا کی؟
امیر: یا تو!
دستمو گذاشتم روی سینه امو گفتم : من؟
امیر گفت: آره تو ! من که ثانیه ای عاشقت نشدم که !
من: پس کی عاشقم شدی؟
امیر طوری که درحال فکر کردنه گفت : نمی دونم ...شاید اونموقع که توی بیمارستان بوسیدمت!
سریع بلند شدمو تهدیدآمیز نگاش کردمو گفتم: توی بیمارستان منو بوسیدی؟
امیر که متوجه شده بود حرفی رو که نباید میزده زده گفت : خوب ....ببین .....چیزه......!
من:معلوم نیس دیگه چیکار کرده که به پت پت افتاده!
یهو متوجه حرفی که زدم شدم ؛ هردوتامون بهم نگاه کردیمو خندیدیم!
ساعتمو نگاه کردم ساعت 1 شب بود و من اینجا توی خونه ی پسر بودم ! سریع ضمیر ناخودآگاهم فرمان رفتن داد بلند شدم امیرگفت: چی شد ایرسا؟
من: امیر من باید برگردم دخترا نگران میشن!
امیر: مگه بهشون نگفتی بامنی !
من: من باید برم امیر !
امیر: باشه بریم پایین!
از همون راهرو اومدیم پایین ؛ موقع اومدن توجه نکرده بودم ، راهروی نسبتا باریکی بود که دیوار کناریش قاب هایی از کارای هنری بود!
پایین که رسیدیم امیر گفت بشین روی کاناپه تا من برم لباس بپوشم برسونمت!
این فرصتی بود تامنم بتونم خونه ارو یه ذره دید بزنم،امیر که رفت با کنجکاوی به اطرافم نگاه کردم، خونه ای با 3 تا خواب و یه در دیگه مطمئنا اتاق خواب نبود ولی نمیدونم چی بود و یه ال سی دی گوشه ی سالن بود با کاناپه های مشکی !
دیوارا ترکیبی از سفید و خاکستری خیلی شیک بودن که بعضی جاهای خونه از طلایی هم استفاده شده بود یه خونه با وسایل فوق العاده مدرن ؛ امیر از توی راهرو اومد بیرون و گفت: عزیزم بریم؟
من: بریم !
وقت نکردم آشپزخونه رو دید بزنم از در که اومدیم بیرون امیر سوار پورشه اش شد و بیرون اومدیم ! توی خیابون بودیم که دیگه اون احساس اضطراب و ترس ولم کرد و آروم شدم! امیر ترس نداشت ،منم ازش نمی ترسیدم بلکه عاشقشم بودم ولی این چیزی بود که توی ضمیر ناخودآگاه من تثبیت شده بود!
توی خیابون بودیم و به طرف خونه ی ما می رفتیم که امیر غافلگیرانه گفت: ایرسا تو از من می ترسی؟
من: نه!
امیر : پس چرا توی خونه اضطراب داشتی ولی حالا آرومی ؟
من: امیر من می خوام از شرکت استعفا بدم ، دنبال یه منشی باش!
امیر با تعجب برگشت و گفت: ایرسا ؟ چیزی شده از من ناراحتی؟ من کاری کردم؟
من: نه امیر ! نه ، فقط من نمی تونم همزمان با مرگ پدرم یه همچین اتفاقی روهم بپذیرم ؛ درواقع ما دوتا یه جورایی قراره رقیب بشیم!
امیر زد کنار و جدی برگشت طرفمو گفت : ایرسا درست حرف بزن ببینم!
من: ببین امیر ! یادته اصرار داشتی بفهمی من چرا می خوام منشی شرکتت بشم؟
امیر:آره الانم می خوام بفهمم!
من: خوب ببین،پدرم دقیقا سهام یه شرکت قطعات کامپیوتر رو خریده بود ؛ من می خواستم یه مدت توی شرکتت کار کنم تا حساب کار دستم بیاد من نمیتونستم با سهامی که یه بار ورشکست شده دوباره ورشکست بشم!
امیر که مشخص بود ناراحت شده با لحن آرومی گفت: ایرسا ناراحت شدم ، باید از اول بهم می گفتی ! من می تونستم بهت کمک کنم!
سریع گفتم: کمک بهتر از این که اجازه دادی یه مدت توی شرکتت باشم!
امیر: ایرسا مطمئنی می خوای اون شرکت دوباره راه بندازی ؟ کار ساده ای نیستا!
من: می دونم ولی من اگر اینکارو نکنم احساس می کنم کارای پدرم بیهوده بوده!
امیر: واقعا سخته همزمان بخوای درسای پزشکی رو بخونی و شرکتو هم اداره کنی!
من: می دونم ! امیر روشن کن بریم!امیر لبخندی زد و گفت: باشه گلم!
بالاخره رسیدیم در خونه ، خونه که نه یه واحد از آپارتمان که منو و روناکو و آوا مشترکا گرفته بودیم!
امیر: ایرسا عزیزم برو من منتظر می مونم!
من: امیر برو لازم نیس بمونی!
امیر: مواظب باش !حالا هم برو تو!
تا موقعی که درو نبستم ایستاده بود درو که بستم امیرم رفت ! از احساسم نسبت بهش مطمئن بودم من واقعا عاشق امیر پارسا بودم !مردی که از 16 سالگی روی پای خودش بوده!امیر پارسا راد!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++
امیر پارسا:
بالاخره همه چیزو بهش گفتم ؛چیزایی که نزدیک ترین کسامم نمی دونستم کل سرگذشتمو و اعترافمو!
موقعی که فهمیدم اونم دوستم داره واقعا طعم خوشی رو اونموقع چشیدم!
حالا دیگه ایرسا فقط برای من بود؛ ولی احساس می کردم توی خونه ام راحت نیست! ایرسا رو که رسوندم مستقیم رفتم خونه پیش بابا اینا توی راه شیرینی گرفتم هرچند که شیرینی فروشیا بسته بود ولی خوب بالاخره من یکیو پیدا کردم! در خونه ارو که باز کردم ، صدای بابا و مامان میومد که باهم صحبت می کردن !
بابا: امیر 21 سالشه دیگه خودش خوب و بدشو تشخیص می ده!
مامان : شمیم از آمریکا برگشته فقط به خاطریه چیز!
بابا: من مخالفم! امیر چیزی بروز نمیده که نشون بده شمیم رو دوست داره!
نـــــــــه !!! حالا که من عشقمو پیدا کردم باید یه دلیل پیدا شه که زندگیمو بهم بریزه !
سریع بدون توجه به هیچ چیزی رفتم توی سالن مامان که روبه راهروی وردی نشسته بود با دیدنم بلند شد و گفت: امیر مامان جان ! مگه امشب خونه ی خودت نبودی؟
بابا: سلام پسرم!
من: سلام بابا !
مامان: پسرم این چیه دستت ؟
تصمیم گرفتم همین جا موضوعو بگم که دیگه برام خواب نبینن!
من: مامان جان شیرینی داماد شدن پسرته !
مامانم جیغی کشید و از حال رفت ، بابا دوید سمتمو ن!
بابا: پسر اونو بذار بیا مامانتو معاینه کن! سریع رفتمو از توی اتاقم کیفمو آوردم بابا مامانو گذاشته بود روی کاناپه!
من: حالش خوبه بابامشکلی نیست ! فشارش افتاده و روبه ایما که از سر و صداها بلند شده بود گفتم: آبجی کوشولو برو یه لیوان آب بیار لطفا!
ایما که رفت بابا گفت: امیر اون حرفو جدی گفتی؟
من: بابا شوخیم کجا بود؟
بابا: بعدا باید صحبت کنیم فقط بگو من میشناسمش ؟
من: یه بار دیدینش ! اتفاقا به دلتونم نشست!
ایما آبو اوردو من پاشیدم روی صورت مامان و یه چند دقیقه بعد مامان چشماشو باز کرد و با دیدنم گفت: پارسا اون حرفو جدی زدی؟
من: مامان جان حالا شما پاشو بشین!
ایما آب قندی که درست کرده بود داد دست مامان و کمکش کرد تا بخورتش!
مامان که حالش بهتر شده بود نشست روی مبلو گفت: امیر حالا بگو اون حرفو جدی زدی؟
من: آره مامان جان! مشکلی هس؟ خودت می گفتی می خوام ببینم امیرم یه روزی داماد شه!
مامان بلند شد و رفت توی اتاقشون!ودر اتاقو محکم کوبید!
ایما هم وقتی دید بهتره زمینه صحبت منو بابا رو خالی کنه شب به خیری گفت و رفت!
بابا: خوب امیر خان می شنوم!
بدون مقدمه رفتم سر اصل مطلب : بابا ایرسا سالاری رو یادتون میاد ؟ دختری که توی بیمارستان دیدینش و جای طرلان اشتباه گرفته بودینش !
بابا: خوب؟
من: من دوستش دارم!
بابا خندید و گفت : می گم یه چیزی هس وگرنه تو کسی نیستی که به خاطر یه آدم معمولی بیای بیمارستانی که هرآن ممکنه پدری که ولش کردیو ببینی!
من: با با؟؟؟؟؟؟
بابا: پس ایرسا سالاری نه؟
من:درسته!
بابا بلند شد و گفت: شب به خیر آقای عاشق برو بخواب !
من: شب شما هم بخیر و از روی کاناپه بلند شدم و به طرف اتاق خوابم رفتم!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++
ایرسا:
من: بچه ها من نمی تونم دیگه اینطوری با شما واحد بردارم ، قراره شرکت بابامو هم اداره کنم!
روناک: ایرسا معلومه داری چی می گی دختر؟ تو چطوری می خوای یه شرکت ورشکسته ارو دوباره زنده کنی؟
آوا: ایرسا ؟ واقعا فکر کردی روی چی داری سرمایه گذاری می کنی؟
چشمامو به معنای آره گذاشتم روی هم!
آوا: خوددانی !
بلند شدمو گفتم: حالا پاشین بریم ، برای ترم جدید واحد برداریم !
یک ترم گذاشت به همین سادگی ! با امیر راحت بودم ، آوا و روناکم فهمیده بودن که دیگه ما عادی نیستیم1
خودمو اماده کرده بودم تا با مشکلات دستو پنجه نرم کنم! امیر اصرار داشت که ازدواج کنیم و من همش دلیل میاوردم که حالا نه!
دیگه رسیده بودیم در دانشگاه که روناک گفت: هی لیلی عاشق بزن کنار من می خوام برم دانشگاه ها نه قبرستون!
من:منم نگفتم بیا برو قبرستون!
روناک: کلا با این رانندگی محشرت مشخصه ایرسا خانوم.
من:برو بابا!
واحدامونو انتخاب کردیم!آوا و روناکم نامردی نکردینوبا اینکه سختشون بودولی واحداشونو با من برداشتن!
از دفتر که اومدیم آوا گفت: ایرسا به لطف تو سریعتر تموم می شیم!
من: بچه واقعا انتظار نداشتم به خاطر من به خودتون سختی بدین!
روناک: این چه حرفیه عزیزم ما هرکاری از دستمون بربیاد برات انجام می دیم!
اومدیم خونه و هرسه تامون ساکامونو بستیم!
راستی یادم رفت بگم آوا و پاشا باهم دیگه نامزد کردن و تیرداد و روناکم در شرف این اتفاقن !و من همچنان در مقابل امیر راه سد کردم!
سه تایی می خواستیم بعد از مدتی دوری برگردیم پیش خانواده هامون!ولی برای من با این تفاوت که دیگه بابا یی نبود که تشویقم کنه برای درس خوندن!
آیفون خونمونو زدم ! صدای ایرسام بود که احتمالا تازه از خواب بیدار شده !
ایرسام: کیه؟
من: رفتگر شهرداری بیا پایین!
ایرسام: از کی تاحالا شهرداری رفتگر زن استخدام می کنه؟
من: از زمانی که جنابعالی مردمو پشت در سئوال پیچ می کنی!
ایرسام: ایرسا؟ خودتی؟
من: د بیا پایین دیگه دستم فلج شد!
ایرسام که هل کرده بود گفت: باشه باشه ! وایسا... اومدم!
درو که بازکرد پریدم بغلشو گفتم : سلام داداشی ، چطوری؟
ایرسام بغلم کرد و گفت: دختره ی گنده ! حالا یکی رد شه چی فکر می کنه؟
ا زبغلش اومدم بیرون گفتم: بروبابا منو باش چقدر روی احساسم کار کردم بشم این!
ایرسام درو بست و اومد طرفمو گفت: کجا بودی آبجی بزرگه ؟ هیچکی نبود سرم غر بزنه!
من: ایرسام مامان هس؟
ایرسام: آره چقدرم که منتظرته بی معرفت!
من: باش حالا!
حیاطمون عوض شده بود؛ باغچه ای که یه گوشه ی خونه قبلنا پر از گلای مختلف بود حالا فقط خاکاشو به نمایش گذاشته بود! سنگفرش کف لباس خاکی پوشیده بودنو پنجره ها داد میزدن کسی پاکشون نکرده!
و اینا همه مقدمه بودن تا منم مادریو ببینم که چقدر تغییر کرده! بابا که رفت مامانم عین مرده ها شده بود !شاید پدرو مادر زیاد بهم ابراز علاقه نمی کردن ولی بی شک عاشقانه همدیگه ارو دوست داشتن یه عشق پنهان که هیچکدوم بروزش نمی دادن!
پامو گذاشتم توی خونه ایرسامم چمدونمو پشت سرم میاورد !
من: ایرسام مامان کجاس؟
ایرسام: اتاق بالا سمت چپ!
من: اوکی فعلا!
ایرسام : باشه برو!
در اتاقو باز کردم ! مامان روی روی تخت خوابیده بود نشستم روی تخت دونفره اشو صداش کردم: مامان؟مامان؟
مامان چشماشو باز کرد و با دیدنم بغلم کرد و به اندازه ی یه قابلمه گریه کرد!
من: اه مامان بس کن دیگه! گل دخترتو دریاب!
مامان: عزیزم خیلی دیراومدی!
من: مهم اینه که اومدم نه؟
مامان سرشو به معنی تایید تکون داد و گفت: بریم پایین که شام بخوریم !
من: باشه بریم کمکش کردم تا از پله ها بیاد پایین!
بعد از شام به ایرسام گفتم بیاد توی اتاقم تا درباره شرکت و تصمیم باهاش صحبت کنم ، توی اتاقم پشت میز مطالعه نشسته بودمو داشتم کتاب دانشگاه رو می خوندم ؛ اتاقم یه اتاق معمولی بود و چیزی که قابل توجه باشه نداشت یه اتاق مستطیلی بادیوارای سفید گچ خورده و کمد و یه کتابخونه ی چوبی که من عاشقش بودم ،یه تلویزیون و تختم و پرده و چیزای معمولی که البته همشون ست قهوه ای و چوبی بودن! ایرسام در زدو بلافاصله اومد تو : خوب آبجی خانوم من سراپا گوشم!
من: مامان خوابید؟
ایرسام نشست روی تختو با سر گفت: اوهوم×
بلند شدم روی صندلی چرخ دار کامپیوتر نشستمو چرخوندمش طرف ایرسام : ببین ایرسام تو چیزی درباره ی سهام بابا می دونی؟
ایرسام: همون سهامی که ورشکست شد؟
من: آره به نظرت مشکوک نبود؟
ایرسام: چرا منم به این فکر کردم وقتی نبودی بابا خیلی از روند موفقیت شرکت می گفت و اون ورشکست شدنم به نظرم یه چیز عادی نبود خوب حالا منظورت چیه؟
من: می خوام دوباره شرکتو راه بندازم!
ایرسام بلند شد و گفت: چی ؟ غیر ممکنه!
من: چرا نه ؟ من می تونم !می تونی کمکم کنی یا نه؟
ایرسام دوباره نشست روی تخت و جدی گفت: ایرسا تو دانشجوی پزشکی هستی می فهمی ؟
بلند شدمو دستمو توی هوا تکون دادمو گفتم: اولا داداش جان بدون برنامه ها ریخته شده حتی من واحدامم با این برنامه تنظیم کردن درضمن اگر منظورت اون درسای تکراریه خدمتت عرض کنم اینا بنده توی دبیرستان خوندم اینا که چیزی نیست برادر !
ایرسام: من مخالفم!
من: چه موافق باشی چه نباشی می دونی که من کارمو پیش می برم پس بهتره کمکم کنی!
ایرسام چند دقیقه رفت توی فکر نمیخواستم مزاحم فکر کردنش بشم !
5 دقیقه بعد ایرسام گفت: باشه قبول از کجا شروع کنیم؟
من: من دانشگاه که بودیم یه مدت منشی یه شرکتی مثل مال بابا بودم و یه ذره حساب کارا دستمه !
ایرسام : نه بابا ایول ! خوشمان آمد ایرسا توهم برنامه ای چیدی ها!
من: ما اینیم دیگه! من فردا میرم دنبال کارای شرکت ولی باید پرونده هاشو بخونم !
ایرسام: پرونده ها تموم ورقه ها و فاکتورای شرکت توی اتاق باباس کی می خوای ببینیشون؟
من: همین الان !
ایرسام : پس پاشو بریم!
از اتاق اومدیم بیرون توی راهرو به طرف اتاق کار بابا رفتیم! در اتاقو با شک باز کردمو و رفتم تو ایرسامم پشت سرمم اومد تو !همه جا تاریک بود ؛ مشخص بود بعد از مرگ بابا کسی به اینجا سر نزده ! پرده های بزرگ سلطنتی اتاق کاملا کشیده بود و هالوژن های سقف اتاق منظره ی ترسناکیو به وجود اورده بود! ایرسام لامپ اتاقو زد و به طرف میز کار بزرگ چوبی بابا که همیشه برای کاراش ازش استفاده می کرد رفت!
من: ایرسام توی کمد دیواری نیستن؟
ایرسام: من یه بار یه سرکی بهشون کشیدم می دونم کجان وایسا!
ایرسام رفت طرف کمد و درشو باز کرد؛ کل کلاسورها ریخت زمین!
من: دست و پا چلفتی!
ایرسام : اختیار داری ! بشکنه این دست که نمک نداره!
من: نه حالا نشکنه ! بذار مدارک که پیدا شد بشکه !
ایرسام : بچه پررو!
من: ایرسام اون چیه؟
یه پاکت قهوه ای بزرگ از لای پوشه ها افتاده بود بیرون با کنجکاوی برداشتمش درش پلمپ بود!
ایرسام: اوندفعه اینو ندیدم!
درشو باز کردم یه چند تا برگ سفید بود داشتم نا امید می شدم که دیدم بالاخره یه کاغذ دستنویس با خط بابا توشه سریع کاغذو بیرون کشیدمو مشغول خوندن شدم: واقعا سخته که بخوام به طنینو بچه ها بگم ولی ظاهرا سهامی که من کامل خریدم نادرست بوده و درواقع قسمتیش مال کسی هس که ازش خریدم و غیر قابل انتقاله!
حسین راد ؛صاحب اصلی سهامه ولی خوشبختانه از اون چیزی که برای من هس یه قسمتیشو برای خودم نگه می دارم!احتمال داره شرکت ورشکست بشه و صاحببب اصلی سرمایه اشو بخواد!
کاغذ از دستم افتاد ! حسین راد ؟بی اختیار ذهنم رفت طرف امیر! فامیل امیرم راد بود یعنی ارتباطی بین اینا بود؟
محاله !
بابا هیچ اطلاعات دیگه ای نداده بود ؛ فقط چند تا عکس از شرکت بود همین ! ایرسامم متن خوننده بود به ساعت چوبی قهوه ای سوخته اتاق نگاه کردم ساعت 1 شب رو نشون می داد!
من: ایرسام برو بخواب داداشی من باید اینارو بخونم!
ایرسام: باشه ولی زیاد خودتو خسته نکن !
من: شبت بخیر!
اولین پرونده ی سنگینو مشکیو گذاشتم روی میز و شروع کردم به خوندنش !
دیگه خستگی به چشمام فشار آورده بودو می سوختن سرمو بلند کردمو ساعتونگاه کردم! ساعت 5و 30 دقیقه صبح !
وای خدا ! از خستگی همونجا سرمو گذاشتم روی میزو خوابم برد ....!
- ایرسا ؟ ایرسا؟ خواهری؟
من: اه روناک اذیت نکن بذار بخوابم!
ایرسام: دیوونه روناک کیه منم ایرسام ! توهم زدی خواهرجون؟
من: باشه بابا الان می یام!
ایرسام: دیوونه روناک کیه منم ایرسام ! توهم زدی خواهرجون؟
من: باشه بابا الان می یام!
از روی صندلی بلند شدم ! آی آی کل بدنم درد می کرد دیشب همینجا پشت میزو روی صندلی خوابم برد کل بدنم خشک شده بود همونجا یه چند تا حرکت کششی انجام دادم تا از درد بدنم کمتر شه !از اتاق بیرون اومدمو و آروم دستگیره درو بستم!
ذهنم درگیر حسین راد بود!اینطوری منم به مشکل برمی خوردم و نمیتونستم شرکتو دوباره به پا کنم! یه لحظه ذهنم جرقه زد ،آره قرار داد خرید و فروش سهام که هس باید بفهمم پدرم از کی این شرکتو خریده!
شاد و شنگول از اینکه تونسته بودم یه راه حلی برای مشکلم پیدا کنم از پله ها اومدم پایینو رفتم توی آشپزخونه مامان میزو چیده بودو ایرسامم داشت پا کله می خورد!
من: آروم پسر کوشولو الان تو گلوت گیر می کنه ها! مامی جان سلام!
مامان: سلام ، صبح به خیر!
ایرسام: بروبابا یکی نیس بگه آخه کسی که خودش با سرو کله میره توی بشقاب عیبو ایراد گرفتنش از مردم چیه؟
من: اولا شما مردم نیسی داداشمم هرجور بخوام می گم!ثانیا ؛ من که با سروکله خوردم؟
ایرسام: اول صبحیو پاچه گیری؟
من: بگو کم آوردم نمیدونم چی بگم!
مامان: ایرسام باز آخرت باشه اینطوری حرف میزنیا؟ پاچه گیری یعنی چی؟
ایرسام دستشو گذاشت روی پیشونی و سرشو به حالت اطاهت خم کردو گفت: باشه مامان جان! چشم ! ولی بدون این رسمش نیستا !منو یدونه پسرتو به این دختر بی معرفتت فروختی!
مامان خندیدو گفت: کمتر فیلم باز کنی پسرجون!
خلاصه صبحونه ارو خوردیم درباره ی شرکت از مامان پرسیدم و تصمیمیو باهاش درمیون گذاشتم ! اولش مخالف بود ولی ایرسا خانوم کارخودشو خوب بلده و خلاصه با هزار جور بهونه و مقدمه و دلیل راضیش کردم!
قراردادو که دیدم بابا شرکتو از یه آقایی به نام فریدون بهروزی خریده بود! بهروزی!؟ چقدر آشناس!
هرچقدر فکر کردم نتونستم بفهمم کجا بهروزیو شنیدم آخرشم بی خیالش شدمو پاشدم که برم ،ساختمون شرکت همون بود ! با ایرسام از ماشین پیاده شدیمو رفتیم طرف نگهبانی یه سری اطلاعات درباره س مالک قبلی گرفتتمو بعدم رفتیم داخل !توی اتاق ریاست بودیم که گوشیم زنگ خورد!
من: الو امیر؟
امیر: جونم خانوم ؟ بفرمایید/
من: آخه تو زنگ زدی من بفرمایم؟
امیر: خوب من همینجوری زنگ زدم اشکالی داره؟
من: برو بابا توهم وقت داریا!آخه پسر من الان کاردارم!
امیر: کجایی مگه ؟
من: شرکتم!
امیر: آخرش کارخودتو میکنیا!
من: من همیشه رو حرفم هستم ولی ظاهرا کارا یه گیری دارن!
امیر: مشکل چیه بگو من شاید بتونم کمکت کنم!
من: امیر یهآقایی به اسم حسین راد صاحب دو سوم سهامه و غیرقابل فروش یا انتقاله !
امیر: حسین راد؟
من: آره! و بعد با لحن مسخره گفتم: نکنه اقوامتونه؟
امیر هل شدو گفت: اطلاعات دیگه ای نداری ازش؟
من: نه! چیزی شده؟
امیر: نه ... نه .. خوب من بعدا ... زنگ میزنم! و گوشیو قطع کرد!چش شد یهو؟ همینه که می گم ثبات روانی نداره دیگه!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++
امیر پارسا:
حسین راد؟ حسین راد که اسم پدر منه! اگه اینطوره.....
بدون هیچ حرفی با عجله کیفمو از روی میز اتاق برداشتمو دوییدم! منشی جدید شرکت یه دختر خوشگلو ساده بود با دیدن من که در اتاقو کوبیدمو دوییدم از جاش بلند شدو گفت: رئییس اتفاقی افتاده؟
من: خیر خانوم! بفرمایید ممنون!
با دو رفتم توی پارکینگ شرکتو سوار ماشینم شدم!نمیدونم این همه عجله برای چی بود ولی احساس می کردم یه جای کار میلنگه!
مستقیم با سرعت روندم طرف بیمارستان بابا!به قسمت پذیرش که رسیدم پرستارا با دیدنم تو گوش هم پچ پچ کردن حوصله ی این حرفای خاله زنکیو نداشتم! یه راست رفتم طرف میز پذیرش که یه دختر با لباس فرم پرستاری پشتش بود!
من: عذر می خوام اتاق رئیس بیمارستان کدومه؟
پرستاره: امرتون؟
من: پسرشونم!
پرستاره : طبقه سوم توی راهرو دست چپ!
من: ممنون!
بی تفاوت نسبت به کسایی که نگام می کردن رفتم طرف آسانسور! یه بار بیشتر نیومده بودم بیمارستان و اونم چند سال پیش که ایرسا رو برای حساسیت آورده بودم!از اینکه توی محیطی باشم که پدرم رئییسش باشه بدم میومد همه طور دیگه ای نگام می کردن!حتی اگر پزشکم شدم قصد داشتم که توی یه بیمارستان دیگه کار کنم!
با پام روی کف بیمارستان ضرب گرفته بودم! حالا یکی نبود فکر می کرد انگار ساختمون 100 طبقه اس که یه ربع معطلشیم این آسانسورم!
حوصله منتظر موندن نداشتم از پله ها اومدم بالا به طبقه سوم که رسیدم نفس نفس میزدم یه 300 چهارصدتایی بود فکر کنم!
توی راهرو به طرف اتاقی که روش پلاکارت ریاست زده بود رفتمو در زدم!
بابا: بفرمایید!
در و باز کردمو بی مقدمه گفتم سلام با با خوبی ؟ من یه سئوالی داشتم!کتمو که حالا انداخته بودم روی دستمو برداشتم و کیفمو از شونه ام درآوردم! بابا با دست اشاره کرد و گفت: بشین ببینم چه سئوالیه که امیر پارسا خانو کشیده اینجا؟
من: بابا شما موقعی که من اومدم تهران از کجا اون سرمایه ارو آوردید دادید به من؟
بابا متفکر به تقویم روبروش خیره شده بود!
بعد بلند شد از روی صندلی اومدونشست روی مبل روبروی من ! یه دست مبل استیل نارنجی که با در و دیوارای اتاق و دکوراسیونش که تقریبا تو مایه های زرد و نارنجیو قرمز بود ست شده بود!
من: بابا من منتظر جوابما؟
بابا: چرا می پرسی؟
من: چون لازمه!
بابا: می خوای چی بدونی؟
من: این که شما با کسی به اسم حمید سالاری قرارداد داشتین یانه؟
بابا: تو از کجا می دونی؟
من: بابا بگید که خیلی مهمه!
بابا: خوب من نه ولی فریدون سهامو که برای من بود و فروخت به یه همچین کسی!
من: و شما موقعی که من برگشتم اونو ازش گرفتید چون اون سهاما غیر قابل انتقال به غیر بودن و نمی شد بفروشیشون ! و فریدون بهروزی اونارو بدون اجازه فروخته بود درسته؟
بابا تعجب کرده بود که گفت: تو اینارو ازکجا میدونی؟
توی یه حرکت ماهرانه انگشتمو به حالت آکروباتیک تکون دادمو دستمو زدم به همو بلندشدمو و گفتم: حدس زدنش سخت نبود از اولم می دونستم یه چیزی هس!
بابا: حالا چی شده؟
من: هیچی پدرجان بعدا می گم خدمتتون! از اتاق اومدم بیرون ولی عصبانی بودم از راستین پس می دونست داره رو کی دست میزاره پس فطرت! پدرت کم آشغالی بود که توهم جا پاش گذاشتی؟پدرت که تقاص کاراشو پس داد ولی تو!می خواستم برم حقشو بذارم کف دستش ولی عاقلانه فکر کردمو رفتم توی یه پارک که توی مسیر بودو نشستم روی نیمکتو بازی بچه ها رو می دیدم ! ذهنم درگیر بود ،درگیر کار پدر راستین که بی اطلاع پدرم سهام شرکتو فروخته بود به بابای ایرسا و حالا که پدر راستین مرده بود و بابا ی ایرسا هم نبود راستین ،می خواست نهایت استفاده ارو ببره!
توی فکر این بودم که اگر ایرسا بفهمه اونکسی که شرکت به خاطرش ورشکست شد و پدرش سکته زد پدر من بوده چی کار می کنه که یه پسر کوچولو اومد جلو!
من: چیه پسرجون چیزی می خوای عمو؟ البته اینارو با لحن آرووم گفتم!خیلی پسرخوشگلو بامزه ای بود یه لحظه یادم به بچگی های خودم افتاد!
پسره:آقا توپمو بدین!
به تو پ قرمز کوچولویی که جلوم بود نگاه کردم و گفتم : بیا برش دار عموجون!
پسره اومد طرفمو توپو برداشتو گفت: شما که عموی من نیستین! من فقط یه عمو دارم و اونم عمو ایمانه!
ایمان؟ با گفتن این حرف یاد ایمان برادرم افتادم!داداش کجایی؟
من: اسمت چیه حالا؟
پسره : من اهورام!
من: چه اسم قشنگی برو عموجون برو مامانت نگران میشه!
پسره توپشو برداشت رفت منم بلند شدم که برم !مطمئنا ایرسا ناراحت میشد باید یه کاری می کردم ولی چیکار؟
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++
ایرسا:
کلی به این درو اون در زدیم تا فقط تونستم یه شماره از این آقای فریدون بهروزی گیر بیاریم که اونم از شبکه خارج شده بود ! از حسین راد هم هیچ اطلاعاتی نتونستم گیر بیارم! دیگه واقعا جِرم دراومده بود آخه مگه میشد؟ سرمایه ای که از خودمون داشتیم برای شرکت کافی بود ولی خیلی تلاش و مدیریت قوی می خواست راه انداختنش!
فرجه ها دیگه تموم شده بود ؛ ایرسام پیگیر کارا بود و منم کم کم دیگه آماده می شدم برگردم تهران! به خاطر درگیری های کارای شرکت حتی نتونستم اوا و روناکو ببینم!
توی اتاقم داشتم چمدونمو جمع می کردم که ایرسام پرید توی اتاقو گفت: ایرسا پیداش کردم، پیداش کردم!
من: سامی چه خبرته؟ سر آوردی؟
ایرسام پرید وگفت: شماره ی پسرشو گیر آوردم!
من: چی میگی تو؟ پسر کیو؟
ایرسام: دیوونه بهروزیو دیگه؟
من: جدا؟؟؟؟ چطوری؟ بلند شدمو لپشو بوسیدمو گفتم: جدیدا دارم پی می برم توهم باعرضه ای ها! یه ژست گرتو گفت: منو دست کم گرفتی؟
من: گرفته بودم حالا داری خلافشو ثابت می کنی!
ایرسام : خوب حالا شمارشو بگیرم؟
من: خودم می گیرم ! تو چرا؟
ایرسام: داره به غیرتم برمیخوره ها! خواهرم با پسر غریبه حرف بزنه من بشینم نگاه کنم؟
من: کم کن زیر دیگو اول! ثانیا بشین بینیم بابا! ثالثا بده من گوشیتو1
ایرسام : اِ؟ اِ ؟ اِ؟ چرا از من مایه می ذاری اخه ؟
من: چون تو داداشمی دیگه حالا بیا بالا اون سونی اکس پریا رو داداشی!
ایرسام: بیا خر شدم! زنگ بزن فقط!
گوشیشو ازش گرفتمو و شماره ارو گرفتم خیلی هیجان داشتم !
بو ق اول....
بوق دوم....
بوق سوم....
بوق پنجم....
هفتــــم....
دیگه داشتم ناامید می شدم که گوشیو برداشت صدای یه پسر بود که به نظرم آشناس ولی بهخودم گفتم: توهم زدی!
پسره: الو؟
من: سلام آقای بهروزی؟
پسره : بفرمایید خودمم!
من: عذر می خوام مزاحمتون شدم ظاهرا پدرتون چند سال پیش با پدر من یه معامله ای داشته که حالا مشکل پیدا کرده ، می تونم باهاتون صحبت کنم؟
پسره : البته ؟ شما؟
من: ایرسا سالاری دختر حمید سالاری هستم! طرف قرارداد فروش سهام شرکت رادان!
سرفه کرد احساس می کردم چیزی می خورد و با این حرف من به سرفه افتاد ؛ بهتر که شد گفت: شما تهرانید دیگه؟
من: در حال حاضر نه ولی هفته ی دیگه اونجام !
پسره : باشه می تونید دوشنبه هفته ی دیگه ساعت 4 خوبه ؟
من: کجا ببینمتون؟
پسره: کافی شاپه................. بلدید یا آدرسو بفرستم!؟؟
من: نه بلدم پس می بینمتون ! راستی می تونم اسمتونو بدونم؟
یه مکثی کردو گفت: به زودی می فهمید!
و بعد از خداحافظی کوتاه گوشیو قطع کرد و ایرسام پرید و گفت: چی شد؟
من: دوشنبه قرار گذاشت!چشماش شیطون شدو گفت: چشمم روشن داری جلوی داداشت می گی می خوام برم سر قرار ؟ واقعا که ؟
من برو بابا توهم درضمن تو دوستمی جدا از داداش بودنت!
ایرسام: آها!
با هم از در رفتیم بیرون ! قبل از رفتنمون مراسم عقد روناکو تیردادم بود! آوا و پاشا ! روناکو تیرداد همه مزدوج شدن!
ایرسام: راستی نمی خوای بری خرید برای مجلس دوستت؟
من: چرا ولی کسی نیس باهاش برم!
ایرسام: پس آوا چغندره؟
من: آوا که از پاشا جونش جدا نمی شه!
ایرسام: می خوی من باهات بیام؟
من: آره میای ؟ عصر بریم؟
ایرسام: باشه بریم!
من : یدونه ای داداشی!
ایرسام با لحن کوچه بازاری گفت: چاکر شوما!
و رفت توی آشپزخونه! ای خدا مردم با دوست و نامزد وآشنا میرن بازار من با داداشم یعنی فک کنم تک باشما!
من چهار روز دیگه برمی گشتم تهران که می شد جمعه ! شنبه کلاس داشتم و باید آن تایم اونجا می بودم تازه قرارم با این آقا بهروزی مرموزم بود!
مراسم روناکو تیردادم که روز چهار شنبه بود و امروز هم دو شنبه!
وای حسابی کار داشتم ! عصر لباسامو پوشیدمو با ایرسام تیپ ست زدیم من قهوه ای اونم قهوه ای اصلا علاقه ی شدیدی به قهوه ای و مشکیو سفید داشتم!
توی مغازه ها می گشتیم هرکدوم رو یه نظریمیدادیم دنبال یه لباس بسته و خوشگل حجابی بودم! اول رفتیم برای ایرسام یه کت و شلوارو پیرهن مردونه و کفش کمربندو اینا گرفتیم بعدم رفتیم برای من بگردیم! معمولا زیاد بازار نمی رفتم ولی وقتی قصد خرید یه چیزی و داشتم همیشه بهترین و قشنگ ترینو توی اون چیز انتخاب می کردم و همیشه خوش سلگیم مورد تحسین بود!
ایرسام : ایرسا پاهام تاول زد دختر !
من: ایرسام اونو ببین داداشی خوبه؟
یه کت و دامن مشکی بلند با مدل شرقی یقه ی کج و تا بالا هم زیپ می خورد ! از دامن متنفر بودم ولی این واقعا چشممو کرفته بود!
ایرسام : خوبه برو ببین!
من: بریم ! رفتیم توی مغازه یکی از این پسرای پریز برقی توی مغازه بود! خوب برادر من رفتی خودتو به فیوز 350 ولت وصل کردی که بگی مثلا ماهم هستیم؟
کت و دامنو آورد !
یه شال مشکی طرح دارم بود که برای روش برداشتم و رفتم توی اتاق پرو! که البته ایرسام انتخابش کرد!
من: ایرسام؟
ایرسام: جونم؟
من: بیا ؟
ایرسام: ها؟
من: خوبه ؟ خشگله؟
ایرسام : عالیه خواهری بدو بریم خوش سلیقه!
لباسو درآوردم و گذاشتم روی میز تا پسره حساب کنه! کارتو کشیدمو و پسره لباسو گذاشت توی جعبه همزمان گفت: خانوم خوش سلیقه ای دارید آقا!
ایرسام: باید بگید خواهر خوش سلیقه ای دارین!
پسره: اوه ببخشید معذرت می خوام ! نمیدونستم!
من: مهم نیست پیش میاد!
حالا حتما پسره پیش خودش میگه آخه آدم با برادرش میاد خرید ؟ خوب مگه چشه؟ تنهایی کیف نمیده ، یعنی من حوصله ندارما!
یه جفت صندل سفیدم خریدیم که با کمربند کتم و نوار کج دامنم ست می شد!
برگشتیم خونه!مامان خریدامو یه نگاهی انداخت و بعد اومد توی اتاقمو افتادم روی تخت و تلافی تموم خستگیا رو درآوردم!
ایرسام: ایرسایی بجنب دیگه آبجی جان!
من: سامی وایسا اومدم!
ایرسام: بدو منو مامان منتظریما!
پله هارو دوتا یکی اومدم پایین!و سوار مزدا 3 ایرسام شدم! من زانتیا داشتم و ایرسامم مزدا 3 بابا اونقدر برامون گذاشته بود که ورشکستگیش باعث بد شدن اوضاع ما نشه!
من: ایرسام رئییس شرکتی که توش بودمم امشب هس!
ایرسام: مگه رئییست تهرانی نیس؟
من: چرا داداش باهوش آی کیو ؛منتهی دوست صمیمی پاشا و تیرداد نامزد روناکه ملتفط؟
ایرسام:آها مشتاقم ببینمش!
دیگه حرفی زده نشد تا برسیم به خونه ی روناکینا !آخی اون شرکت لعنتی باعث شد من نتونم با دوستام باشم!
دستای ایرسامو گرفتمو سنگین وبا وقار وارد شدیم، مامان مستقیم رفت پیش مامان روناک منو ایرسامم یه سلامی کردیمو یه گوشه نشستیم مجلسشون مختلط بود، باچشم دنبال امیر پارسا گشتم نبود !پاشا و آوا روهم پیدا نکردم، روناکو تیردادم سرشون شلوغ بود!
من: ایرسام پاشو بریم پیش روناک اینا تبریک!
ایرسام : بریم خواهری!
باهم رفتیم کنار روناک ! روناک بادیدنم اومد طرفمو تیرداد و ول کرد!
بغلم کردو گفت: بی معرفت ! شرکت مهمتر بود یا دوستت روناک ها؟
من:آروم روناکی !آروم باش عزیزم!منو ببخش گلم؛شرکتو هم به خدا نمیدونم چیکار کنم ،افتادم توهچل تیردادم داشت با ایرسام سلام واحوال پرسی می کرد و زیر چشمی منو می پایید! رفتم طرفشو گفتم: تیردادخان مبارک بالاخره قاپ دوست منو زدی ها!
تیرداد: هی ! خواهر دست رو دلم نذار که خونه ، این روناکو می بینی ؟ تا یکی می یاد منو یادش میره اصلا من نیستم بدو بدو میره تو بغلش!
من: اونم به موقعش تیرداد خانوم!
تیرداد: اه ! کو تا اون موقع؟ راستی امیرم اومده ها!
من: جدا ؟ خوبه که آقای رادم هستن!
تیرداد: راستی معرفی نشدیم ماها بهم و به خودشو ایرسام اشاره کرد!
من: تیرداد ایرسام برادرم که اگه یادت باشه توی اردوی المپیادی باهامون بود و داداش اینم آقای تیرداد دادگستر که همتیمی المپیادی و در حال حاضر هم دانشگاهیمونن!
ایرسام: اوه ! خوشوقتم!
من: خوب آقای راد کجان؟
یهو صدای امیر از پشت سرم اومد که گفت: کسی حرف منو زد؟
تیرداد: بالخره داداش دل کندی از اون ماسماسک؟
امیر با یه لحنی گفت: خوب جایگزین اون ماسماسک رسید دیگه ! همه امون منظورشو فهمیدیم جز ایرسام که خبرنداشت!منم سرمو انداختم پایین!
امیر خودش رفت طرف ایرسامو گفت: امیرپارسا راد هستم رئییس شرکت صبا و هم تیمی سابق خانوم سالاری و هم دانشگاهی فعلی و ...
مکث کرد یعنی می خواست چی بگه؟
امیر: و دیگه چیزی نیس ! همینا بود دیگه شما هم احتمالا باید ایرسام خان باشید نه؟
ایرسام: اممم بله مثل اینکه معرف حضور هستم1
امیر: بله چه جورم!و به من نگاه کرد ! پسره چقدر این وقته روی زبونش کار کرده !و زبون می ریخت!
من: خوب راستی پاشا و آوا کجان؟
تیرداد: رفتن مثبت 18!
من: تیرداد خجالت بکش .
تیرداد: چند کیلو می خواستین خانوم؟
روناک: تیرداد تو رو خدا اینجا دیگه ول کن!
من:روناک بیچاره شدی رفت عزیزم ! بیا به نظر من بی خیال شو مجلسو بهم بزنه آخه این که کچلت می کنه که!
تیرداد: نه ایرسا خانوم این حرفا رو به زن من نزنید بد آموزی داره!
ایرسامم به تیرداد می خندید !لنگه ی خودش بود آخه!
تیرداد: چیه داداش ایرسا خانوم بد میگم؟/
ایرسام: خیر همسر روناک خانوم!
من: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید آقا تیرداد این ایرسامم لنگه ی خودته!
تیرداد: ا؟ چه جالب ! آخه شلوارم یه لنگه بیشتر نداشت!
همه با اینحرفش زدیم زیر خنده آوا و پاشا هم اومدن احوال پرسی!بله دیـــــــــــگه ؛ آوا خانوم سرخ شده بود! آفرین آفرین بچه ام خانومی شده واسه خودش!
امیر پارسا هم از فرصت استفاده کرد و اومد کنارمو گفت: چرا هرچی زنگ زدم برنداشتی؟
من: کی ؟ درگیر بودم حتما!
امیر: درگیر چی؟
من: شرکت!
امیر: ولش کن !
من: نه ؛تازه دارم به یه جاهایی می رسم!
امیر دیگه کلافه شده بود ؛ مدام دستشو توی موهاش می کشید!
من: انشالله خوشبخت بشن!
امیر: انشالله خودت یه روز اینجور خوشبخت بشی!
با این حرفش داغ کردم!این بشر جدیدا پررو شده بودا!
از کنارش رفتم طرف ایرسام و دستشو گرفتم!
ایرسام: جونم؟
من: هیچی!امری نیست!
ایرسام: عرضی نیست!
من: نه طولی نیست!
ایرسام: اه هرچی حالا!خندیدم این با تموم زبونش پیش من کم میاورد!
مراسم حسابی شلوغ شده بود! من ممیخواستم یه ذره به این امیر خان بی محلی کنم تا حالش جا بیاد که البته مشخص بود حالش گرفته !یه گوشه به دیوار تکیه داده بود یه چاشم زده بود به دیوارو دسته به سینه فقط منو می پایید هرجا می رفتم نگاش روم بود!اه پسره ی هیز، تموم شدم خوب1
ایرسام: میگم این رئیست خیلی نگات می کنه، موضوعیه؟
من: موضوع که حس ولی بذار به وقتش!
ایرسام دیگه حرفی نزد ولی رفت توی فکر !مراسمم تموم شدو خسته و کوفته برگشتیم خونه!مستقیم با همون لباسا خودمو انداختم روی تخت،و به ثانیه نکشید خوابم برد!
فردا باید برگشتم تهران! آوا و روناکو پاشا هم که اومده بودن بوشهر باید برمیگشتن!وسایلمو که قبلا جمع کرده بودم چک کردمو رفتم روی تختمو لپ تاپمو باز کردم ، اول از همه رفتم وبلاگمو نظراتو تایید کردمو دوسه تا متن گذاشتم بعدم ایمیلامو چک کردم،که صدای تقه در وبلافاصله سروکله ی ایرسامو دیده شد!
ایرسام: ایرسا؟
مثل این که ناراحت بود!
من: چی شده سامی ؟ چرا ناراحتی!؟
ایرسام: ایرسا فردا می خوای بری؟
من: برا این ناراحتی؟
ایرسام: ایرسا زنگ بزنیا! دلم واست تنگ میه خواهری!
من: پسر تو چقدر عوض شدی و بلند شدمو همزمان بغلش کردم!
ایرسام که رفت منم لپ تاپو خاموش کردمو خوابیدم به امید اینکه بتونم دوباره شرکت ارادو زنده کنم!
صبح که از خواب پاشدم سرم درد می کرد ساعت 8 پرواز داشتم !
اوا اینا هم میومدن تیرداد و روناکم احتمالا باشن!
باسردرد بلند شدمو لباسامو پوشیدم! اصلا عادت خوردن مسکنو نداشتم! چمدونمو برداشتمو آماده از اتاق اومدم بیرون!ماشینم تهران مونده بود !برا همین ایرسام رسوندم فرودگاه!
بقیه بچه ها هم آماده بودن! توی هواپیما چشمامو گذاشتم روی هم تا دردسرم کمتر بشه! چشمامو که باز کردم روناک صدا میزد!
من: چیه روناکی چه خبره؟
روناک: هیچی پیاده شیم ، هواپیما نشست زمینا1
من: جدا؟
پیاده شدیمو رفتیم توی فرودگاه ! امیرم باهامون بود !هر شش نفرمون باهم سوار ماشین امیر پارسا که خدمتکار باباش آورده بود شدیمو اومدیم خونه ی مشترکیمون!
پسرا هم رفتن!
دو روز خیلی زود گذشت امروز دوشنبه اس!باید برمو این آقای بهروزی مرموزو کشف کنم! از فکرم خندم گرفت ! لباسامو پوشیدمو و یه آرایش ملایم که اصولا زیباییمو دوچندان می کرد البته خیلی خیلی کم طوری که اصلا به دید نمیومد!
به بچه ها گفتم میرم جایی و با ماشینم رفتم همون کافیشاپی که گفته بود روی یکی از میزا نشستم! یکم که نشستم ساعتمو نگاه کردم؛ پنج دقیقه به چهار بود!
توی این فرصت کافی شاپو دید زدم! زیاد اینجا نیومدم فقط موقعی که از دانشگاه میاد توی مسیرمه و می بینمش! فضای قهوه ای سوخته و تقریبا نیمه جنگلی برای صندلیها و میزا کنده ی چوبی بود و طرح دیوارام چوب بود!
چراغا هم توی توپای نور بودنو و کلا فضای خوب و شیکیو به وجودآورده بود بالاخره یه آقای سیاهپوش از در کافی شاپ داخل اومد که بی اختیار نگام به طرفش کشیده شد!شلوار تنگ مشکی پیرهن آستین سه ربع مردونه موهای ژل زده ی بالا عینک آفتابی ساعت مردونه ی مشکی و درنهاین کفشای مردونه ای که نیمه اسپرت بودن!
عجب تیپی وای ! یعنی این بهروزیه؟ ولی به خودم تلنگر زدم انگشت کوچیکه ی پارسا هم نمیشه و آروم به گل روبه روم خیره شدم سرشو گردوند انگار دنبال یه نفر بود با دیدن من به طرفم اومدو سلام کرد و گفت: خانوم ایرسا سالاری؟
من: آقای بهروزی؟
پسره: بله!
من: خوبه بفرمایید بشینید آقای بهروزی!
پسره نشست ولی عینکشو برنداشت بی ادب!
من: آفتاب بدم خدمتتون؟
پسره با خنده: اصولا همیشه اینطوررین؟
من: خیر ، فقط موقعی که چیز غیر معقول ببینم!
زیاد کاری نداشتم که چرا عینک زده می خواستم بدونم این کیه که اینقدر مرموزه/
پسره: اگر عینکمو بردارم قول می دید بازم بشینید؟
من:آقا مسخره کردید منو؟
پسره توی یه حرکت عیننکشو برداشت! نــــــــــــــــــــــه !!!!!!!!!!!؟؟؟ راستین بهروزی؟؟؟؟؟ پسرخاله ی امیر؟همونی که... نه نمیشه!
خواستم پاشم که گفت: قول دادید بشینید!
با عصبانیت گفتم: ولی شما منو گول زدید!
راستین: گول چیه ایرسا؟ من دوست دارم یک ! دوما تو خودت به من زنگ زدی !
پوزخندی زدمو گفتم: نمیدونستم پسر فرریدون بهروزی تویی!ظاهرا پسر به پدر رفته!
راستین: ایرسا بشین ! اگه نمی شینی پس بهتره بدونی اونی که گفت اون سهامو بفروشیم پدر امیر بود نه بابای من!
من: دروغ میگی!
راستین: نه اتفاقا راست میگم تو نمی خوای باور کنی!حسین راد پدر امیر پارسا راد و عشق شما همونی بود که همه چیزتونو نا بود کرد!
با این حرفش با ضربه روی صندلی نشستم پاهام سست شده بود!
اه ! لعنت به ای نزندگی ! لعنت به راستین! به فریدون به شرکت...
امیر پارسا ؟
چطور تونستن یه همچین کاری کنن؟
راستین: شنیدم می خوای شرکتو راه بندازی !من کمکت می کنم!
من: من نیازی به کمک تو ندارم!
راستین : چرا داری ، خوبم داری!
من: مثلا؟
راستین: تو تجربه ی شرکت داریو نداری یک به کنار، دوما تو که توی شرکت نیستی همیشه!
من: ایرسام هست!
راستین: بذار کمکت کنم ایرسا منم دلایل خودمو دارم!
اونقدر دلیل و مدرک آورد تا راضی شدم بالاخره ازش استفاده می کردم برای هدفم ولی امیر پارسا رونمی تونستم ببخشم!
از کافی شاپ اومدم بیرونو رفتم توی ماشینم سرمو گذاشتم روی فرمونو آروم بی صدا اشک ریختم!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۶ ساعت 21:46 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|