خسته که شدم به داخل خانه برگشتم . داشتم از پله ها رد میشدم که دیدم از توی اشپزخانه صدا می اید. داخل اشپز خانه شدم دیدم بردیا هم بیادر شده و دارند صحبت میکنند.مزاحمشون نشدم و رفتم بالا...
یکی دو ساعتی نشستم پای لب تاپ و از این سایت به اون سایت کردم.باید دنبال برنامه ای می بودم. چون با این وضع افسردگی می گرفتم هیچ خل هم میشدم.
دیدم هیچ صدایی نمی اید. رفتم پایین که دیدم اثری از تیام نیست.بدیا هم می دانستم امروز باید برای کاری می رفت بیرون. شروع کردم به شام درست کردن که با صدایی 6 متر پریدم هوا...
_من ...من....ببخشید.
_ چرا انقدر بی سر و صدا میاین تو اقا تیام. قبض روح شدم.
_ من که سلام کردم.بی سر و صدا کجا بود؟
_ ولی من اصلا متوجه سلام گفتنتون نشدم.فقط صدای در یخچال و شنیدم. ببخشید اگر داد زدم.
_مهم نیست. کاری دارید کنکتون کنم؟
_نه ..اصلا.ممنونم.شما بفرمایید.
غذا را که اماده کردم رفتم به مامان زنگ زدم . خودش گوشی تلفن و برداشت. تا صدای منو شنید شروع کرد به گریه کردن. هرچی ازش خواهش می کردم بس کند گوش نمی کرد و کار خودش و ادامه میداد.
_ هر روز صبح دیگه تو نیستی مادر که بخوام به امید کل کل کردن با تو بیدار بشم . مادر دلم برات یه ذره شده. عجب اشتباهی کردم گذاشتم بری. هر روز حداقل تو بودی باهاش حرف بزنم...دعوا کنم....سرش غر بزنم که اتاقتو جمع کن...از خواب بلند شو....این کار و بکن...اون کارو نکن....حداقل تو بودی یکم من را حرص بدی. حالا دیگه از صبح تا 5 بعد از ظهر که بابات بیاد تو خانه تنهام..دارم دق میکنم....
وباز هم گریه...گریه...گریه..
دیگه نمی توانستم خودم را کنترل کنم و من هم پا به پاش گریه میکردم. تیام یک لحظه وارد حال شد و تا من را دید اول با اشاره پرسید چیزی شده؟
ولی وقتی سرم را تکان دادم .. رفت.
میز را داشتم میچیدم که بردیا هم امد. نشستیم که بردیا تیام را هم صدا کرد.
_ تیام این خواهر من امده یک حسنی هم داره.
تیام سرشو از بشقابش بلند نکرد و به همان حال گفت: چی؟
_ اینکه غذا هامون دیگه جوره جوره.
تازه فهمیدم بردیا چه نقشه ای داره.
_کی گفته؟
_من....
_حالا منم یه چیز دیگه میگم...اگه شماها درس دارید منم درس دارم. اگه کار دارید منم کار دارم.مظلوم گیر اوردید؟ از این به بعد هر روز یکی غذا میپزه..یک روز من...یک روز شما بردیا خان...یک روز هم اقای صالحی.
_اما...
_ دیگه اما نداره بردیا..منم با خانم بردباری موافقم. مثل قبل. ولی با تفاوت اینکه شدیم سه نفر. این خیلی بهتره.
_ باشه ولی یک مشکل من با شما دو تا دارم.
من و تیام هر دو با هم گفتیم : چه مشکلی...
از همصداییمون نگاهی به هم کردیم که او بلافاصله روشو به سمت بردیا کرد.
_ این جریان اقای صالحی ...خانم بردباری چیه؟
_ یعنی چی بردیا؟
_ ببینید این چه وضعیه درست کردید.؟ شماها 2 سال و نیم میخواهید همین جوری با هم حرف بزنین؟. پس از همین الان تغییرش بدید و مثل دوتا دوست با هم برخورد کنید. بابا تیام تو فکر کن باران ترانه است. مثل خواهرت بهش نگاه کن. باران هم تو را مثل من میبینه. مثل برادرش.پس از این به بعد باران بارانه و تیام هم تیام. نه پسوند نه پیشوند. اینطوری با هم راحت تر زندگی می کنید.
متوجه تاکید بردیا به روی کلمات خواهر و برادر هم من شدم و هم تیام. کاملا متوجه نگرانی محسوس بردیا بودم...ولی با این حال مطمئن بودم خیلی به تیام اطمینان دارد.که به راحتی من را در کنار او تنها می گذارد و می رود.
روز ها هم پشت هم می گذشت. دو ماهی بود که با هم زندگی می کردیم و من به شمال رفته بودم. دیگه به هم عادت کرده بودیم. تیام دیگه همان تیام برای من شده بود و منم برای او همان باران بودم. هرچند که اصلا با هم نمی ساختیم و از کنار هم به راحتی می گذشتیم. اگر هم حرفی بین ما رد و بدل می شد سراسر با نیش و کنایه بود و این از روزی شروع شد که کنار دریا رفته بودیم. از همان روز های اول شب هایی که شام با بردیا بود سه تایی شاممون رو کنار دریا می خوردیم. بردیا عاشق غذا های نانی بود.یادمه انشب هم کتلت را به صورت ساندویچی در اورده بود و هرسه به لب دریا رفتیم . داشتیم شام میخوردیم که بحث به روی ازادی دختر و پسرافتاد و من معترض بودم که چرا انقدر به پسر ها ازادی می دهند و بر عکس دختر ها از محدودیت ها و حساسیت های بی مورد رنج می برند که تیام علیه من جبهه گرفت .هر دو از بحث دست نمی کشیدیم . بردیا سکوت کرده بود و دخالتی نمی کرد. هیچ وقت از این بحث ها خوشش نمی امد. بعد از لحظاتی هم از ما جدا شد و شروع به قدم زدن کرد و مار را ترک کرد. از ان شب من و تیام مثل دو جنگ جو به هم نگاه می کردیم. اوایل سعی می کردم حرفی بهش نزنم ولی انقدر نیش و کنایه می زد که اخیرا حرف هاشو بی پاسخ نمی گذاشتم.
با الهه هم صمیمی تر شده بودم. چند باری هم به خانه اومده بود ولی تا تیام می امد الهه می رفت . الهه مثل جن بود تیام بسم الله و فقط به خاطر بد رفتاری های تیام بود. هرچند من و الهه قسمت فوقانی ساختمان بودیم ولی الهه چون در جریان رابطه ی میان من و تیام بود سعی به دوری از او می کرد. دانشگاه هم روی غلتک افتاده بود و دیگه همه ی بچه های کلاس با هم اشنا بودیم و نوعی احترام بین هممون حاکم بود.
تنها مشکل من که هنوز هم رفع نشده بود ساعت 6 بعد از ظهر به بعد بود. بردیا و تیام اغلب با هم بودند ولی من هم به خاطررفتار تیام و هم به خاطر راحتیشون میانشون شرکت نمی کردم. و بی برنامگیم از 6 بعد از ظهر به بعد باعث کلافگیم می شد.
_ بردیا...
_ جانم؟
_ میگم ... _بگو .چی میخواهی بگی؟
_ بابا این قانون دوم بابا حوصله ی منو سر می بره خب
_می گی چی کار کنم؟ کاری از دستم بر نمیاد
_ اخه ببین داداشی من از 6 به بعد هیچ کاری ندارم انجام بدم. تو هم که با تیامی. منم گناه دارم...
بردیا مکثی کرد و گفت: صبر داشته باش یه فکری می کنم.
چند روز بعد من طبقه ی پایین بودم و از وقتی هم از دانشگاه امده بودم تیام و ندیده بودم. داشتم تلوزیون نگاه میکردم که بردیا با یک ساک گیتار از بیرون امد.
با تعجب جواب سلامشو دادم و گفتم این چیه؟
تا جایی که یادم بود بردیا از گیتار زدن نه خوشش میومد و نه اینکه بلد بود که بزنه.
_ این مال دختر همسایه است.
_لوس نشو. بهت میگم این چیه؟
_ برای تو خریدم. البته پولشو از حلقومت میکشم بیرون.
پریدم بغلش کردم و ازش تشکر کردم.
_ حالا کلاس کجا پیدا کردی؟ تو رو خدا از 6 به بعد برم...باشه؟
_ از 6 به بعد میری...ولی جای کلاست همینجاست.
_ یعنی برام معلم گرفتی؟
_ بلهههههه
_ زن است یا مرد؟
_ یه استاد مرد و حرفه ای...
_ ا؟ خب اسمش چیه؟
_ تیام صالحی
_ تیااااام؟
همچین جیغ زدم که بردیا با تعجب خیره شد بهم!
_بردیا من اینو نمیتونم دو دقیقه تحملش کنم...تو اونوقت توقع داری که بشینم بهم گیتار یاد بده؟
_ من نمیدونم شما دوتا تا کی میخواهین به این کاراتون ادامه بدین؟ بابا شما دوتا توی دو ماه زدین به تیپ و تاپ هم. اگه بخواهین همینجوری ادامه بدین چجوری دو سال همو تحمل میکنین؟
_ تورا خدا یه معلم دیگه بگیر...خودم پولشو میدم!
_ همین که گفتم..اگر نمیخواهی گیتار و میدم دختر همسایه تو هم از این به بعد باید به همون برنامه قبلی ادامه بدی.
نمیدونستم چی کار کنم.از یک طرف تحمل تیام کار سختی بود از طرفی هم واقعا نمی توانستم تا زمانی که میخوابم بیکار بمونم و از طرفی هم گیتارو دوست داشتم. بردیا ازم خواست تا قبل از امدن تیام برنامه امو بهش بگم و من حدود 2 ساعت بیشتر وقت نداشتم. هرچی فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم.