مکثی کرد و چند لحظه نگاهم و کاوید بعد دوباره گفت: -مضنونین رو آزاد کردیم. مکث... وا رفتم. آزادشون کرده بودن؟ آخه چرا؟ دستم رو روی قفسه ی سینم گذاشتم تا راه نفسم باز شه. اشک توی چشمم جمع شده بود. صداش مدام توی سرم چرخ میخورد. -مضنونین رو آزاد کردیم...مضونین رو... روی صندلی نیم خیز شد: -حالتون خوبه خانوم فرحبخش؟ کف دو تا دستم و روی صورتم کشیدم. باید قوی میبودم...باید! -بله خوبم. ادامه بدید. دوباره روی صندلی نشست: -متاسفم که ترسیدید. ولی به هر حال مدرکی نداشتیم تا بتونیم توی بازداشتگاه نگهشون داریم. هر دوتاشون دلایل محکمی داشتن. زن آلو فروش-مگه چه مشکلی داره؟ فقط با مشتریم حرف زدم و بهش گفتم مردم نمیدونن کی میمیرن. این و به همه میگم. مرد سیاه پوش-میخواستم کیف پولشون و بهشون بدم...مگه گناهه؟ بردیا داشت حرفایی که توی بازجویی زده بودن و برام تعریف میکرد. ادامه داد: -از پسرِ پرسیدم اصلا اونجا چیکار میکردی؟ گفت داشتم اونورا قدم میزدم. نمیتونید به این دلایل بی پایه و اساس بازداشتم کنید. دلایل جفتشونم قابل قبول بود. متاسفم. چند لحظه ساکت شد. حق داشت، همین بهانه ها برای آزادیشون کافی بود. با لحن پر اضطرابی پرسیدم: -حالا من باید چیکار کنم؟ دستش و زیر چونش زد و انگشت اشارش و روی گونش گذاشت: -نیازی نیست بترسید. ازشون تعهد گرفتیم. -تعهد؟ به چه دردم میخوره؟ مگه ندیدی چطوری فریده رو کشتن؟ خیلی آروم و بی سرو صدا. برای من از تعهد حرف نزن لطفا. از صدای بلندم عصبانی شد: -میدونی حرف مشترک مضنونین و مسئولینِ پرونده چیه؟ نگاهش کردم...نگاهم کرد...لب از لب باز نکرد. بی حوصله شدم: -چه حرف مشترکی؟ لبش رو بین دندوناش گرفت و بلاخره گفت: -میگن که شما همه ی اینارو یا از خودت در میاری تا رد گم کنی...یا اینکه مشکل روانی داری و به بیماری دو شخصیتی مبتلایی...میدونی که چیه؟ یعنی کارایی رو میکنی که یادت نمیمونه. یه نوع بیماری روانی دیگه هم هست به اسم شیزوفرنی که آدما چیزایی رو که واقعیت نداره حس میکنن. زبونم بند اومد. من روانی بودم؟ من دو شخصیتی بودم؟ بردیا:حالا خودت لطف کن بگو کدومشه؟ اگه بخوای جلومونو بگیری بلاخره میتونیم ردت و بگیریم و دستت رو میشه. بعد ملایم تر گفت: -اگرم مشکل روحی و روانی باشه میتونیم ببریمت پیش یه روانشناس...خوابای عجیب و غریب نمیبینی؟ به هر حال... از اون حالت بهت در اومدم. بلاخره دهنم باز شد. چشمام کم و بیش سیاهی میرفت. دو تا دستم و روی میز شیشه ای کوبیدم و زل زدم بهش: -حرفات اصلا عقلانی نیست. اجازه نمیدم الکی بهم تهمت بزنی. من اینکارا رو نکردم. شماها همتون دیوونه شدید. به جای اینکه نذارید قاتل از دستتون در بره عین احمقا دارید چرت و پرت میگید. من کشتمش؟ جالبه... خیلی جالبه. میشه انگیزه رو مشخص کنید؟ هر قتلی انگیزه میخواد دیگه نه؟ پوزخند زد: -خانوما معمولا انگیزه هاشون واسه ی قتل خیلی کوچیکه...انقدر کوچیک که به چشم نیاد. در ضمن تا حالا نشده حالتای عجیبی بهتون دست بده؟ یا برای مشکلات عصبی پیش دکتر برید؟ خیلی خونسرد بود. من نمیتونستم مثل اون آرامشم و حفظ کنم. داشتم آتیش میگرفتم. از خشم میلرزیدم. صدای در اومد. بردیا نگاه عمیقش و ازم گرفت و به در دوخت: -بفرمایید. در باز نشد اما یکی از پشت در گفت: -قربان یه مشکلی پیش اومده. بردیا دوباره به من خیره شد: -الان میام. در حال بلند شدن از روی صندلی گفت: -نمیدونم چطوری بهتون اعتماد کردم...از اولم مضنون درجه ی یک بودید. داستان دیروزتون خیلی جالب و فریبنده بود اما من زرنگ تر از اینام...یا خودتون اعتراف کنید یا مجبورتون میکنیم...چند لحظه منتظر بمونید برمیگردم. از اتاق خارج شد. از روی صندلی بلند شدم. احساس بی پناهی میکردم. جونم هنوزم توی خطر بود. پلیسم بر علیهم بود. نمیتونستم خودم و گول بزنم، مطمئنا پدرم از تنهاییم خبر داشت. بعد از اینهمه مدت حتما فهمیده بود اما از اونجایی که اصلا به روش نیاورده بود حدس میزدم کمک اونم ندارم. ناخون شصتم و توی دهنم کردم و با حالت عصبی توی اتاق رژه میرفتم. نگاهم رفت سمت میزش. اسلحه! من به یه چیز قوی برای احساس امنیت و دفاع از خودم نیاز داشتم. به سرعت رفتم سمت میزش، دستم روی دستگیره ی کشوش موند. اگه میفهمیدن چی؟ این خودش یه دلیل برای قاتل بودنم میشد. اما از کجا میخواستن ثابت کنن من دزدیدمش؟ کشو رو بیرون کشیدم. نه! حماقت بود. باید به یه راه دیگه فکر میکردم. حواسم رفت پیش دو تا نگهبانی که همین دیروز فرستاده بودمشون پی کارشون. چقدر ساده لوح بودم. اگه همین امشب میمردم چی؟ حالا که قاتل رو لو داده بودم احتمالا مصمم تر شده بود یه بلایی سرم بیاره. دست و پام میلرزید. برای لحظه ای چشمام و روی هم گذاشتم تا یکم از آرامش از دست رفته بهم برگرده. یه نگاهم به در بود یکیش به داخل کشو. بلاخره با یه تصمیم آنی کلت و برداشتم، مشماش صدا میداد و روی اعصابم خط می کشید. کشو رو بستم و به طرف مبل رفتم. قبل از اینکه کیف و بردارم کلت و انداختم توش. کیفم و روی دوشم انداختم و با پاهای لرزون رفتم سمت در.  اول لای در رو باز کردم. راهرو خلوت بود. سریع از اتاق خارج شدم. دلم نمیخواست بردیا ببینتم. گفته بود منتظرش بمونم. توی سالن بزرگ چشمام مدام میچرخید. به محض اینکه پام و توی خیابون گذاشتم نفسم و با خیال راحت تری فوت کردم بیرون. توی ماشین، تا برسم به خونه نگاه از کیف برنداشتم. در ورودی رو با صدا بستم. با اینکه حالا فاصلم با بردیا زیاد شده بود اما بازم میترسیدم. هوای خونه گرم و خفه بود. توی راهم کولر و روشن کردم. وارد اتاق لباسام شدم. با نگاهم دنبال یه جای مناسب برای مخفی کردن اسلحه میگشتم. رفتم سمت قفسه ی شیشه ای که کیفام و توش چیده بودم. تفنگ و از کیف سپیدم در آوردم و توی یه کیف قهوه ای رنگ که توی ردیف پشتی چیده بودمش انداختم. پوست لبم و میکندم و عمیق نگاه میکردم تا ببینم چیزی جلب توجه میکنه یا نه. نمیخواستم کسی کلت رو پیدا کنه. صدای تلفن که توی خونه پیچید باعث شد از جام بپرم. با ترس و لرز رفتم سمت تلفن. یعنی فهمیده بودن من کلت و دزدیدم؟ چقدر زود! دکمه ی تلفن بی سیمی رو زدم و اون و دم گوشم گرفتم: -بفرمایید... صدای مامانم مثل ناقوس کلیسا خوش یمن و آرامش بخش بود: -سلام پونیکا...خوبی عزیزم؟ چرا به شماره ای که روی تلفن افتاده بود نگاه نکردم تا بفهمم از خونست؟! -سلام مامان. کی رسیدی خونه؟ نمیدونستم اومدی. خوش گذشت؟ -جات خالی. جای دوری که نرفته بودم. چه خبر؟ یعنی بابام هیچی بهش نگفته بود؟ قتل فریده و اتفاقات اخیر؟! حتما نگفته بود که مامانم انقدر خوشحال به نظر میرسید. منم نمیخواستم چیزی بگم. مامان من کلا زود قش و ضعف میکرد. حوصله ی جیغ جیغاش و نداشتم. -آره همه چی خوبه مامان. -راستش زنگ زدم بگم فردا شب مهمونی گرفتم توی باغمون...میدونی که! خیلی وقته فامیل دور هم جمع نشدیم. مهونی رفتنم فقط مونده بود توی این وضعیت. جرات نکردم به مامانم بگم نمیام. -باشه مامان پس، فردا میبینمت. -فقط یکم زود بیا پونیکا. در ضمن یه لباس درست و حسابی بپوش چشمای خانواده ی بابات در بیاد. مخصوصا عمه فرانگیزت. چشمام و روی هم گذاشتم. نمیخواستم سر مامانم داد بزنم. من به چی فکر میکردم اون به چی! -چشم مامان جان. به بابا سلام برسون. اسم بابا هم شده بود یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم. میدونستم مامانم خبر نداره چون کلا همه چیز و خیلی دیر می گرفت اما بابام! مگه میشد ندونه؟ هر روز بهم زنگ میزد و حالم و میپرسید و گاهی بهم سر میزد اما جوری رفتار میکرد که بعضی وقتا باورم میشد از تنهاییم خبر نداره. اما داشت... مطمئن بودم. همونطور که از صبح انتظار میکشیدم بردیا بلاخرا اومد. دو تا سربازم با خودش آورده بود. قبل از اینکه درو روش باز کنم. یه لیوان آب و یکجا سر کشیدم تا آروم شم اما نشدم. رفتم توی حیاط و در رو روشون باز کردم. فقط یه شال روی سرم انداختم تا به بهانه ی بی حجابیم نذارم بیان تو حیاط. -سلام دادستان کاری داشتید که تا اینجا اومدید؟ گوشه ی در باز بود. بردیا دستش رو روی در بزرگ گذاشت و فشار خفیفی بهش آورد: -چرا داخل حرف نزنیم؟ بیشتر تلاش کردم تا در رو بسته نگه دارم: -نمیشه پوشش مناسب ندارم. نمیشه همینجا بگید مشکل چیه؟ دستاش و زیر سینش زد: -خیلی خوب منتظر میمونم یچیزی تنت کنی. سرم و چند بار به چپ و راست تکون دادم: -بازم نمیتونید بیاید داخل، مهمون دارم. از عصبانیت مشتش و کوبید به در. انقدر محکم زد که در فولادی صدای وحشتناکی داد: -بذار رک و راست بگم. کلت و کجا قایم کردی؟ کمی فکر کردم: -نمیدونم از چی حرف میزنید! کدوم کلت؟ نگاهم به دستش که مشت کرده بود و میلرزید افتاد. بعد به چشمای عصبانیش نگاه کردم. نمیدونستم این همه آرامش و اعتماد به نفس از کجا اومد! فکر کنم از لذت انتقام حرفای صبحش بود که انقدر انرژی گرفته بودم. -خیلی خوب، چرا خودمون خونه رو نگردیم؟ درو بیشتر بستم: -گفتم که مهمون دارم. نمیتونید بیاید داخل. -فکر میکنی برای گشتن خونت به اجازه ی تو نیاز دارم. پوزخند زدم: -نمیتونی بدون مجوز خونم و بگردید. اگه مجوز داری رو کن و من بی چون و چرا میرم کنار تا بیاید تو. سربازی که پشتش بود گفت: -قربان نمیتونیم بدون مجوز بریم تو. بردیا دستور داد: -تا اجازه ندادم نفسم نمیکشید. من خودم میدونم چیکار کنم. بعد خونسرد به من نگاه کرد: -میدونی چیه؟ اتفاقا خوب شد. به محض اینکه اسلحه رو پس بگیرم میشه یه مدرک مهم واسه دستگیر کردنت. لطف بزرگی در حقم کردی، منتظرم بمون. بعد سریع رفت سمت ماشینش. همراهاش هم دنبالش دوییدن. از کنف شدنش خوشم اومد. در رو بستم. هنوز پوزخند روی لبم بود: -منتظر میمونم. *** همه ی آدما یه رازی دارن! بهم اعتماد کنید چون به حرفی که میزنم اعتقاد دارم. حالا لازم نیست رازشون به بزرگی یا کثیفی راز من باشه. اما همیشه تو دلشون یچیزی هست که از افشاء شدنش میترسن. با اون لباس خردلی رنگم کنار میز تنقلات وایستاده بودم و هر از گاهی یچیزی از روی میز برمیداشتم میخوردم. شیرینی بزرگ و خوشمزه رو تا نصفه خورده بودم که یکی اون و از تو دستم قاپید. کیان بود. اینجا چیکار میکرد؟ با حرص نگاهش کردم و بهش توپیدم: -اینجا چه غلطی میکنی؟ -ببخشید! با من بودی؟ عجیب سرخوش میزد. دندونام و روی هم سابیدم: -کیان به چه جراتی اومدی اینجا؟ -چرا نباید میومدم؟ اگه تنها میومدی مامانتینا نمیپرسیدن شوهرت کوش؟ شیرینی و توی یه حرکت خورد. گوشه ی چشمی براش نازک کردم: -بپا خفه نشی. مال مفت دوست داری؟ جویده جویده جواب داد: -مال مفت کجا بود؟ مال پدر زنم مال خودمم هست. -خیلی پررویی. درضمن نیازی نبود بیای به هر حال من آخر شب به مامان بابام میگم ما با هم زندگی نمی کنیم و میخوایم جدا شیم. اصلا از حرفم تعجب نکرد: -من خودم قبلا به بابات گفتم. با اینکه از قبل میدونستم بابام از تنهاییم خبر داره اما بازم جا خوردم. ولی با همه ی اینا اصلا احتمال نمیدادم کیان بهش بگه. -کِی به بابام گفتی؟ یدونه دیگه شیرینی برداشت و داد دستم: -بیا، حالا نخوردی یه وقت بچت نیفته... به حرف خودش خندید و ادامه داد: -پدر به با محبتی من دیده بودی؟ آهان، پرسیدی کِی گفتم...فردای همون روزی که گفتی حامله ای. رفتم شرکت و بهش گفتم میخوای طلاق بگیری. پدرتم چون میدونست این فصل واسه شرکت حیاتیه، بهم گفت تا وقتی که کارای شرکت راس و ریس نشده صبر کنیم. پدرم میدونست و تنها ولم کرد به حال خودم؟ کیان یه قدم بهم نزدیک شد دستش رو از بغل انداخت دور کمرم و لبش رو آورد دم گوشم. صدای برخورد لباش بهم رو موقع حرف زدن میشنیدم: -من مثل تو احمق نیستم پونیکا! فکر کردی صبر میکنم تا خودت به ددی جونت بگی و اون رو برعلیهم کنی. به هم خوردن رابطه ی دو تا خانواده مساویِ با ورشکست شدن شرکت و کارخونه. هنوزم بابت قتل بهش شک داشتم. نمیشد وجودش رو لحظه ی پیدا کردن اولین اُریگامی نادیده گرفت. شیرینی رو روی میز گذاشتم. پشتم و بهش کردم و درحالی که میرفتم سمت دیگه ای گفتم: -تا وقتی که چشام به قیافه ی نحست نیفته مشکلی ندارم. صدای شوخش و شنیدم: -قبلا بهت گفته بودم خیلی شیطونی؟ برنشگتم سمتش: -بیشتر از هزار بار. صدای خندش بلند تر شد. گوشه ای ایستاده بودم و کمین کرده بودم. میخواستم بابام و یجا تنها گیر بیارم. یعنی انقدر شرکت واسش مهم بود؟ مردشور اون شرکت و این پول و تجملات و ببرن که بابای من بخاطرش من رو توی چنین موقعیتی تنها گذاشته بود. هزار جور سوال توی سرم بود. خوب چرا من رو نبرد خونه پیش خودشون تا این مدت بگذره؟ اینطوری کمتر میترسیدم. خوب اگه میدونستم که میدونن دیگه یک دقیقه هم صبر نمیکردم و سریع از کیان طلاق میگرفتم. احتمالا بابام به اینجاهاشم فکر کرده بود که به روم نیاورد میدونه دیگه. پوفی کشیدم و سعی کردم تا وقتی از خودش نپرسیدم انقدر با فکرای جورواجور خودم و آزار ندم. سرم رو برگردوندم سمت دیگه ی باغ، از دیدن سامان که با اون قد درازش عین علم کنارم وایستاده بود. ترسیدم: -وای خدای من! سامان یه قدم عقب رفت: -چی شد پونیکا؟ چپ چپ نگاهش کردم: -میشه وقتی میای یه اهنی، اوهونی چیزی بکنی؟ لبخند زد: -نمیخواستم بترسونمت. دستام و توی هم کشیدم و اخم کردم: -اما ترسوندی. -ببخشید...میخواستم حرف بزنم. روش و به طرف من برگردوند، لحنش بوی خواهش داشت: -با من حرف بزن پونیکا. قانعم کن...یا...یا اصلا یه دلیل بیار تا بتونم با وجدان راحت تو و بچم و ول کنم. دستم رو روی بینیم گذاشتم: -هیـــش... آروم زمزمه کردم: -انقدر بهت توهین کردم بس نبود؟ چرا ول نمیکنی بری دنبال زندگیت؟ یه ذره هم ولمش پایین نیومد: -چطوری برم؟ وقتی زندگیم تویی. قلبم هری ریخت. من که مقصر نبودم...بودم؟! -من همیشه بهت میگفتم جدی نگیر رابطمون و...نمیگفتم؟ اومد رو به روم وایساد: -منم همیشه همونکار و کردم که تو گفتی...گفتی به سپیده نگو، نگفتم...گفتی از ازدواج و عقد و صیغه حرف نزن، نزدم... اگه میگفتی بمیرم، میمردم. ولی... مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: -ولی حالا که داری بهم میگی برم نمیتونم... تو نمیدونی چی توی این قلب لعنتی میگذره. دستم و توی دستش گرفت. نگاه سریعی به اطراف انداختم و دستم و از توی دستش بیرون کشیدم. نمیخواستم تو غم چشماش گم شم. سرم و انداختم پایین: -چند وقت دیگه به نبودم عادت میکنی. -بحث من نبودت نیست. شاید اگه قبل از اینکه بفهمم حامله ای میگفتی برو میرفتم، خودت هم خوب میدونی همیشه همون کاری رو که تو گفتی کردم. اما حالا... ادامه ی حرفش و نشنیدم. مطمئن نبودم چشمام درست ببینه. بردیا گوشه ای وایستاده بود و به یه درخت تکیه داده بود...نگاهش مستقیم به من بود. نفهمیدم سامان هنوز حرف میزد یا نه،کوتاه گفتم: -من باید برم. بقیش باشه برای بعد... و به سرعت به طرف بردیا رفتم. به محض رسیدن بهش نگاه یاغیم و انداختم توی چشماش و گفتم: -چطوری اومدی اینجا؟ تو که اصلا دعوت نبودی...دربون چجوری راهت داده؟ دستاش و توی جیب شلوارش کرد و شونه هاش و بالا انداخت: -همیشه لازم نیست از در وارد خونه ی مردم شد...مخصوصا وقتایی که اجازه ی ورود نداری. شمرده شمرده گفتم: -چند بار باید بگم؟ من نه قاتلم...نه دزد. انقدر زندگیم و زهرم نکن. -چطوره اول اسلحه رو پس بدی تا بعدش در مورد قتل صحبت کنیم. با کلافگی دستم و بین موهام کشیدم: -دست من نیست. این بار حالت جدی و سرسخت همیشگی رو گرفت: -دیوونه بازی در نیار... میدونی چقدر جرم پشت اون اسلحست؟ کجا گذاشتیش؟ تو خونته نه؟ البته فعلا تو خونته تا وقتی که یه جای بهتر برای قایم کردنش پیدا کنی. این دقیقا همون چیزی بود که از صبح بهش فکر میکردم اما زبونم چیز دیگه ای گفت: -لزومی نداره چیزی رو که نیست قایم کنم. -حالا دیگه کم کم داره باورم میشه یه قاتل روانی هستی. البته نه دو شخصیتی هستی نه شیزوفرنی داری. فقط مریضی... -حق نداری اینطوری بهم توهین کنی...اونم تو خونه ی خودم. -اگه اینکارو بکنم چیکار میکنی؟ شکایت؟ خوب برو شکایت کن. مدرکم داری؟ پوزخندش خونم و به جوش آورد. من هم برای تلافی میتونستم از حربه های مخصوص خودم استفاده کنم. محال بودم جا خالی بدم و میدون رو براش خالی کنم. چند قدم به طرفش رفتم...خیلی بهش نزدیک شده بودم. به راحتی میتونستم صدای نفساش و که از حالت عادی خارج میشد بشنوم. دستم و گوشه ی کتش کشیدم...سرم و بلند کردم. نگاهش هم معذب و نا آروم بود. آروم و ملایم گفتم: -آخی، طفلکِ بیچاره. حالا لابد واسه گم شدن اسلحه خیلی دعوات میکنن. بعد لبخند وسوسه انگیزی روی لبم نشست. حالت نگاهش دوباره عادی شد. دستم و گرفت و از روی کتش برداشت... چند قدم عقب رفت و تهدیدم کرد: -بهتره اسلحه رو پس بدی...اگه خودم پیداش کنم که صد در صد خیلی زود پیداش میکنم اونوقت بدبخت میشی. چند قدم دیگه عقبکی رفت و وقتی حس کرد به اندازه ی کافی با نگاه تهدیدگرش من و ترسونده چرخید و به طرف در باغ دوید. تا وقتی رفت بیرون نگاهش کردم. با پام روی زمین ضربه زدم: -اگه میخواستی بترسونیم باید بگم موفق شدی.    -اون مرد کی بود پونیکا؟ به نظرم آشنا اومد. برنگشتم به سامان نگاه کنم: -یه مگس مزاحم که باید پرش میدادم. صدای زنگ اس ام اس گوشیم بلند شد. بردیا بود: -تا کی میتونی قایم شی؟تمام روز و با مجوز دم خونت بودم و پیدات نشد. بلاخره که برمیگردی... از صبح اومده بودم پیش مامانم. بیشتر از ترس قاتل آزاد شده بود تا بخاطر اسلحه. یه لحظه به ذهنم خطور کرد خونه ی بابام و از کجا بلد بود؟ این پلیسا همیشه همه چیز رو میدونن... مجوز گرفته بود؟ به چه جرمی؟ اون که شاهدی نداشت! چطوری انقدر سریع؟ گفت که امروز از صبح منتظر بوده. من همیشه فکر میکردم گرفتن حکم تفتیش چند روزی معطلی داره. جریان قتل هم که نبود یه دزدی بود که هیچ شاهدی نداشت. باید یه مدرکی رو میکرد تا بهش مجوز بدن. براش نوشتم: -مجوز گرفتی؟ آره حتما! منم باور کردم...با کدوم مدرک تونستی برعلیهم مجوز بگیری؟ سریع جواب داد: -یه شاهد داشتم. یادت رفت؟ سعیدی تو رو دیده بود. آخرین نفری که اومده بودی تو دفترم. ایشالا به همین زودی حکم جلبت و میگیرم. این یکی خیلی من و ترسوند. چقدر با خیال راحت میشگتم و به ریشش میخندیدم، باخودم میگفتم عمرا نمیتونه ثابت کنه...انگار قانون شوخی برداره! قانون و دیگه نمیشد با پول خرید. یه قدم اشتباه دیگه من و مینداخت هلفدونی. فکر کردم...اصلا چرا اسلحه رو دزدیدم؟ کارم دیوونگی بود. از اینکه تنها مونده بودم و هر لحظه مرگ و تو یه قدمیم میدیدم ترسیده بودم...ولی مگه یه تفنگ چیکار میتونه بکنه که چاقو و چماق نمیتونه؟ من که حتی کار باهاش و هم بلد نبودم. کارم از روی ترس و نادونی بود...بردیا بدجور من و با حرفاش ترسونده بود. فکر اینکه اون قاتل روانی همه جا هست و پلیسا فقط در به در دنبال مدرک بر علیه منن کورم کرده بود. نباید میدزدیدمش. نباید... شاید بهتر بود به بردیا بگم که از ترس دزدیدمش...آره! باید بهش میگفتم همین امشب بیاد ازم پسش بگیره. باید بهش میگفتم همش تقصیر خودش بود که من و بیگناه متهم کرده بود و باعث ترسم شده بود. یاد حرفش افتادم: -اتفاقا خوب شد. اینطوری وقتی اسلحه رو پس بگیرم یه مدرک مهم برای قاتل بودنت میشه. یچیزی تو این مایه ها گفته بود. یاد حرکات بچه گانم افتادم. حسابی حرصش داده بودم. کاش حداقل نرم تر برخورد میکردم تا راه برگشتن برام بمونه. هر لحظه که میگذشت انگار من بیشتر به عمق فاجعه پی میبردم. دستی شونم رو تکون میداد: -پونیکا چت شد؟ رنگت عین گچ سفید شده. قبل از اینکه سامان بتونه با صدای نگرانش توجه ها رو جلب کنه گفتم: -سامان من باید برم. از طرف من از همه خداحافظی کن. تا اومد به دستم چنگ بزنه و نگهم داره از دستش در رفتم. داد زد: -پونیکا!! پونیکا چی شد یهو؟ بی توجه به صداش رفتم طرف پارکینگ. توی ماشین نشستم و با سرعت زیاد به طرف خونه روندم. صدای بلند زنگ خوردن گوشیم توی سکوت ماشین آزارم داد. سامان بود...گوشی و خاموش کردم و پرت کردم رو صندلی. با اینکار گوشی به لبه ی صندلی خورد و افتاد کف ماشین. اهمیت ندادم و گذاشتم همونجا بمونه... فقط به یه چیز فکر میکردم! گم و گور کردن اسلحه. خوشحال بودم که هنوز توی مشماش بود و اثر انشگتم روش نیفتاده بود. کیفارو کنار زدم و کیف قهوه ای رو برداشتم. تفنگ توش بود. برش داشتم و توی اتاق چرخ زدم... سرم و رو به آسمون بلند کردم و بلند گفتم: -خدایا چرا من همیشه قبل از اینکه فکر کنم یه کاری رو انجام میدم؟ اینم شد مثل رابطم با سامان. خونه خراب کن و دردسر ساز! وقتی مطمئن شدم جوابی نمیگیرم سرم و پایین انداختم و روی زمین زانو زدم. فکری به سرم زد. میبردمش مینداختم توی یه سطل آشغالی عمومی که یه جایی دور از خونم باشه. اینجوری اگر پیداش میکردن میگفتم که کار من نبوده. یه شاهد که تازه شاهد مستقیم دزدی هم نبوده شاید میتونست مدرک خوبی برای گرفتن مجوز گشتن خونم باشه اما صد در صد مدرک قابل قبولی برای حکم جلبم نمیشد. لبخند زدم...باید همینکار رو میکردم. تفنگ و توی کیسه زباله ی مشکی گذاشتم، اون رو توی کیفم چپوندم و تا دم درم رفتم. اما بعد پشیمون شدم و برگشتم. الان اگه میرفتم بیرون خطرناک بود. میترسیدم دوباره برگردم بیرون از خونه. از هولم بود که تونستم از خونه ی بابام تا اینجا بیام و به قاتلی که آزاد میچرخید فکر نکنم. اسلحه رو گذاشتم روی عسلی توی حال. باید تا صبح صبر میکردم. کارم احمقانه و ریسکی بود، اما اگه نصف شب پا میشدم امکان اینکه مچم و بگیرن خیلی کم بود. حداقل دیگه قبل از پنج شیش نمیومدن. یعنی اصلا محال بود بخوان قبلش بیان.  در و سه تا قفل زدم. با تلق تلق هر کدوم از قفل شدنا حس امنیت بیشتری بهم تزریق میشد. چون بردیا گفته بود قاتل کلیدارو داره یه قفل خیلی بزرگ خریده بودم. اون رو هم انداختم به در و قفلش کردم بعد هم کلیداشون و گذاشتم توی جیب شلوار لیم.   وقتی از کنار میز آرایش رد میشدم سعی کردم نگاهم به آینش نیفته. همه چیز تمیز و مرتب شده بود اما بازم میترسیدم اگه بهش نگاه کنم یکی از اون نوشته های تهدید آمیز ببینم. لباسام و تند تند عوض کردم. ساعت بغل تختم و گذاشتم رو سه تا بیدارم کنه. زیر لحاف خزیدم. وقتی چشمام و روی هم میذاشتم به این فکر کردم که من وقتی یه چیز رو میخواستم باید بدستش میاوردم ولی اینبار به کاهدون زده بودم. همیشه بابام کارام و ماسمالی میکرد واسه همین خیالم راحت بود اما انگار اینیکی بحرانِ زندگیم میخواست بزرگم کنه و بهم بفهمونه باید از خواب خرگوشی دربیام. با حس تشنگی از خواب بیدار شدم. با اونهمه شیرینی و چرت و پرتی که خورده بودم معلوم بود تشنم میشه. اول موقعیتم و درک نکردم، کمی که گذشت با دیدن اتاقم خیالم راحت شد. نیم خیز شدم و با مشتم چشمم رو مالیدم. ساعت رو برداشتم و نگاهش کردم، چند ثانیه چشمام سیاهی رفت اما بلاخره نگاهم دوباره شفاف شد و تونستم صفحه ی سفیدش رو ببینم. ساعت دو و چهل و پنج دقیقه بود. ساعت سه خیلی زود بود و بازم جرات بیرون رفتن نداشتم. خواستم ایندفعه روی پنج تنظیمش کنم ولی چشمام درست نمیدید که بخوام کوکش و پیدا کنم. وسوسه ی آب خوردن از خستگی قوی تر بود و من و از توی رخت خوابم بیرون کشوند. با فکر اینکه وقتی برگشتم برق و روشن میکنم و ساعت رو روی پنج میذارم اون و دوباره روی بغل تختی گذاشتم. هنوز از چهار چوب در نگذشته بودم که صدای پایی شنیدم. سریع خودم و پشت دیوارِ کنار در پنهون کردم، سرک کشیدم توی هال و خوب نگاه کردم. برقا همه روشن بود. خیلی وقت بود موقع خواب به جز اتاق خواب خودم همه ی برقارو روشن میذاشتم. آب دهنم و قورت دادم و داد زدم: -کی اونجاست؟ حالا نه اینکه اگرم کسی بود خودش و نشون میداد اما این یه واکنش ناخود آگاه بود که وقتی آدما حضور ترسناک کسی رو اطرافشون حس میکردن برای اینکه خیالشون راحت شه انجامش میدادن. اما خیال من و راحت نکرد... از برگشتنم به خونه مثل سگ پشیمون شدم. اگه واسه ی اون کلت کوفتی نبود محال بود دیگه پام و توی این خونه بذارم. تا دوباره نگهبانارو برگردوندم میخواستم بمونم پیش مامانمینا حتی اگه میمردم هم محال بود برگردم. من واقعا همیشه سهل انگار و بیخیال رفتار میکنم. کی میخوام بزرگ شم؟ از دیروز خبر آزادیش و شنیدم و دست روی دست گذاشتم؟؟ زیر لبی گفتم: -خوب چیکار میکردم؟ هیچکس حرفام و باور نمیکرد. چند دقیقه دیگه هم منتظر شدم. صدایی نمیومد. جوری ساکت بود که میتونستم صدای نفس هام رو بشنوم. از پشت دیوار کنار اومدم و چند قدمی با شَک به طرف آشپزخونه رفتم. هرچقدر گوشام و تیز کردم دیدم خبری نیست. کم کم خودمم داشت باورم میشد شیزوفرنی دارم. از حالت خمیده راه رفتن در اومدم و صاف و آروم رفتم داخل آشپزخونه. هنوز حواسم به صداهای اطرافم بود. لیوان و زیر آب سرد کن گرفتم. هیچوقت تا حالا متوجه نشده بودم آب سرد کن موقع کار کردن صدا میده. انقدرصداش آروم بود که متوجهش نمیشدم ولی حالا که من حواسم و جمع کرده بودم انگار داشتم بلند ترین صدا رو میشنیدم و با زور تحملش میکردم. صدای خفیف تکون خوردن چیزی و حس اینکه یکی پشتمه باعث شد خیلی سریع برگردم پشتم رو نگاه کنم. هیچی نبود با لیوان توی دستم به میز وسط آشپزخونه نزدیکتر شدم. خیلی ناگهانی یه جسم خیلی بزرگ و سر تا پا سیاه پوش از پشت میز بیرون اومد و سرپا وایستاد. حتی یه چیز مشکی رنگم کشیده بود رو صورتش. با زور میشد فهمید آدمه. لیوان از دستم افتاد و شکست. صدای گوشخراش شکستنش با حال اون لحظهم از صدای آب سرد کن خفیف تر بود. تا اومدم جیغ بزنم به طرفم یورش آورد و جلوی دهنم و گرفت. با دست و پا زدنام نمیذاشتم بهم احاطه پیدا کنه. همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد که شوکه شده بودم. نگاه وحشت زده و بی طافتم به چاقوهای روی میز افتاد. سرویس چاقوهام با سایزای مختلف که توی یه جعبه ی مربعی شکل چوبی فرو رفته بودن. اون حواسش به گرفتن من بود. مدام ناخون میکشیدم و با دستام تو سر و صورتش میزدم. دستم و انداختم به سمت چاقو ها...یه پاش و زیر پام زد و باعث شد کنترلم رو از دست بدم و سقوط کنم. توی لحظه ی آخر دستم و به دسته ی یکی از چاقو ها گیر دادم و همشون روی زمین ریختن. با صدای جرینگ جرینگ برخوردشون به هم توجهش به چاقو ها جلب شد. یه ثانیه...فقط یه ثانیه از من قافل شد و من توی همون یه ثانیه یکی از چاقو هارو برداشتم و بدون لحظه ای مکث خواستم فرو کنم توی پاش...خیلی سریع متوجه شد و پاش رو کنار کشید. چاقو فرو نرفت اما گوشه ی زانوش و پاره کرد. چاقو از دستم رها شد و روی سنگای سفید افتاد...سنگا با رد خون نقاشی شدن. زیر لبی آخی گفت. سریع از روی زمین بلند شدم و خواستم از آشپرخونه بدوئم بیرون... پنج تا انگشتش رو دور مچ پام پیچید و اون رو کشید طرفش...با شتاب روی زمین کوبیده شدم، همه ی بدنم درد میکرد. از پاهام گرفت و من و به طرف خودش کشوند. در حالی که به پشت افتاده بودم نگاهش کردم تا محل دقیق سرش رو پیدا کنم و با پام محکم کوبیدم تو صورتش. ضربم کاری بود و باعث شد پام و ول کنه. از آشپزخونه بیرون اومدم. دوییدم سمت در ورودی گریه میکردم و جیغای خفیف میکشیدم انقدر راه گلوم بغض داشت نمیتونستم خوب جیغ بزنم. بدون توجه دستگیره رو پایین کشیدم. در قفل بود...خشکم زد. یادم افتاد خودم قفلش کردم. این یعنی از قبل تو خونم بوده، قبل از اینکه بیام اینجا! برگشتم و به آشپزخونه نگاه کردم... نبود! رد خونش تا دو سه قدم جلو تر اومده بود و بعدش انگار غیب شده بود.