رمان بورسیه/قسمت 2
هنوز هم ترسی رو که از نگاه تیلاو به جونم نشسته بود احساس میکردم.دست آیدا رو گرفتمو رفتیم سر کلاس.ردیف اخر مثله همیشه خالی بود.طبق معمول رفتیم ردیف آخر.تیلاو ودوستش پرهام هم ردیف دوم نشسته بودن.همش فکرم مشغول بورسیه بود.اگه میتونستم دستو پای تیلاو رو محکم میبستمو وبعد انقدر کتکش میزدم تا دلم خنک بشه واونم فقط نگام کنه ونتونه کاری بکنه.چون میدونم با اون هیکلی که داشت اگه دستاش باز بود ایکی ثانیه منو بلند میکردو میکوبید به درودیوار.کلاس دو ساعته ی اون روز هم تموم شد.انقدر عصبی شده بودم که نه خودم حرف میزدم نه گذاشتم آیدا حرف بزنه.رسیدم خونه.لم دادم روی کاناپه ی جلوی تی وی.گفتم:ببین پارلا تو صد سال هم کار کنیتو این آموزشگاه و اون آموزشگاه جون بکنی و به این مونگولا زبان درس بدی بازم پول رفتن به فرانسه رو نمیتونی جور کنی.حالا اونم جور کردی پول موندن تو اون کشورو عمرا بتونی تامین کنی.دستمو بردم بین موهای سیاهمو نشستمو گفتم:آره خره.حتما باید این بورسو ببری....آره..تو میتونی.
یه کم سکوت کردمو گفتم:آخه تیلاو رو چیکارش کنم؟پسره ی خرخون...کاش نبود...
با یاد آرون نگاهش یه کم عصبی شدمو گفتم:اون خرخونه ولی من خرخون ترم...غلط کرده..این بورس فقط مال پارلا خانومه.اوکی؟
بعد یه لبخند زدمو گفتم:آورین...پوزشو به خاک میمالی....بهش نشون میدم.پسره ی آفریقائی..
بلند شدم رفتم اتاقم وبه قاب عکس روبروی تختم خیره شدم.یه عکس از مامانم و بابام.که بابام یه دستشو دور کمر مامان حلقه کرده اون یکیو گذاشته روی شکم برآمده ی مامان.من اونجا 7 ماهم بوده.موهای طلائی مامان با اون چشمای ابی خوشگل و پوست سفید و بینی کوچیک نشون میداد که این یه زن غربیه.وبرعکس موهای سیاه بابا با چشمای قهوه ای وبینی کشیده وقد بلندش نشون دهنده ی یه مرد اصیل ایرانی بود.من ترکیبی از اونا بود.موهای سیاهم وابروهای پرپشتمو قدم به باباو چشمام و رنگ پوستمو وبیقه اجزای صورتم به مامان.و این باعث میشد اطرافیانم بهم بگن زیبایی خاصی دارم.خیره شدم به چشمای مامانو گفتم:قول میدم...قول میدم که سریعتر بیام پیشت فرانسه.مامان فقط باید حسابی برام دعا کنی.تو تازه مسلمون شده بودی...فک کنم خدا هواتو بیشتر داشته باشه..نه؟بهش بگو این روزا بیشتر کمکم کنه.دعا میکنی؟
جواب من سکوت بود.اشکهام سرازیر شدنو قاب عکسو از روی دیوار برداشتمو به باباخیره شدمو گفتم:قربان سلام.نکنه ناراحت بشی که اول با مامان دردودل کردم.من دربست عاشقتم...دربست مخلصتم...باباتو هم برای یکی یه دونه ات دعا کن.
بعد هردوتاشونو بوسیدمو قابو زدم سرجاش.دیگه مطمئن بودم چی میخوام.صب ساعت 6ونیم بود که باصدای آلارم گوشیم بیدار شدم.صدای پیت بل مثله مته داشت مغزمو سرواخ میکرد.گفتم:ای تو روحت..مرتیکه عیاش عوضی..
همینطوری چن تا فحش نون وآبدار دیگه نثارش کردمو آماده رفتن شدم.آیدا سوار ماشین شد وبدون ایکه حرف بزنه زیر لب چیزی گفتو دستا و سرشو تکون داد.گفتم:هان..چته باز؟لال شدی؟؟؟
-گفتم میتونم حرف بزنم.
-خفه خون بگیری که من خیلی راحتترم.ولی خب حالا من عادتمه به خاطر تو از راحتی و آسایشم بگذرم.چته؟
-دیروز بدجوری قاطی کرده بودی.حیف اون دندونا.انقد فشارشون دادی رو هم که من گفتم دیگه امروز با یه ردیف از دندونای طلامیای دنبالم.
-توغلط کردی
-اول صبی بازم قاطی داریا..فک کردم همه چی یادت رفته.
پزخندی زدمو گفتم:یادم رفته؟؟؟نه آیدا خانوم.تازه اولشه.
-نگو که میخوای با تیلاو دربیفتی!!!
-من به اون کاری ندارم.من فقط اون بورسو میخوام.شنیدی؟
-پارلا ازخرشیطون بیا پایین.
-گم شو.من اونو ریزتر از این حرفا میبینم.
-یادت باشه من بهت گفتم.بعدا نگی رفیق من داشتم یه غلطی میکردم تو چرا جلومو نگرفتی..
-حالا میبینی.حالشو همچین بگیرم.اون بورس مال منه.
آیدا سرشو تکون دادو گفت:خدا امروزمونو ختم به خیر کنه.
رسیدیم دم در دانشگاه.پی کی رو پارکش کردمو خواستم راه بیفتم که یهو یادم اومد این ال90ای که جلوی پی کی من پارک شده مال تیلاوه.بالبخندم خبیثانه بهش نگاه کردم که آیدا پی به فکر شیطانیم برد وگفت:تو غلط میکنی ماشین بچه ی مردمو..حرفشو قطع کردمو گفتم:برو اون وربوزینه.
رفتم طرف ماشین تیلاو ولی دیدم آیدا راه افتاده میره.فهمیدم از دستم ناراحت شده منصرف شدم افتادم دنبالشو گفتم:آیدا...آیدا...به خاطر روی گل تو منصرف شدم.
آیدا همونطور که سریع میرفت گفت:باید معذرت خواهی کنی.
-عمرا
-پس گم شو مزاحم من نشو
-باشه...باشه..معذرت بی جنبه
برگشت نگاهم کردو با هم راه افتادیم سمت کلاس.خودمو آماده کرده بودم که یه جنگ حسابی رو با تیلاو آغاز بکنم.این آدم اصولا کاری به کار دخترا نداشتم.ولی اگه یکی به پروبالش میپیچید چنان حالشو میگرفت که طرف ترک تحصیلو دانشگاه میکرد.همین پارسال بود حال یکی از دخترا رو گرفت طوری که دختره بین جمع به گریه افتادو ازش معذرت خواهی کرد.یه کم می ترسیدم.جلوی در کلاس کمی قیافه ی خودمو جدی تر کردمو رفتم تو.بابا جذبه....کشتی منو!!!
تیلاو داشت با پرهام و شاهین حرف میزد وچن تا از این دخترای ندید بدید کلاسمون هم دوره اش کرده بودن.ولی انگار نه انگار که اینا هستن.تیلاو یه ذره هم محلشون نمی ذاشت.بیتوجه به اونا حرف میزد و وقتی یکی از دخترا ذوق زده نظری میداد انگار اصلا چیزی نشنیده بحثو ادامه میداد.آماه بودم هر لحظه خمپاره ای ترکشی از سمتش بیاد که یهو نازنین واردشد.با کلی عشوه و ناز وادا.طبق عادت هر ترمش رنگ موهاشو عوض کرده بودو یه تیپ کاملا متفاوت زده بود.اون آرایش زننده اش هم حالمو به هم میزد.اول رفت سراغ تیلاو و با عشوه گفت:سلام...خوبین؟؟ببخشین تو رو خدا من دیروز غیبت داشتما..
که تیلاو هم جواب داد:شما دیروز نبودین؟؟؟من اصلا نفهمیدم.بودو نبود شما زیاد فرقی نمیکنه...
شاهین وپرهام زدن زیر خنده.ته دلم گفتم:خوب شد.آخه دختره ی نفهم به اون چه که دیروز کدوم قبرستونی بودی.مرده شورتو ببرن با این بچه بازیات.
تو همین فکرا بودم که آیدا سقلمه ای بهم زد وگفت:باز این شروع کرد.
گفتم:کیو میگی؟
-شاهین چشم چرونو میگم.این شاهین از بس تو دانشگاه چشم چرونی میکردو دخترباز بود یه لقب داده بودیم بهش..شاهین چشم چرون.یعنی من اصلا فامیلیشو نمی دونستم ولی اگه می گفتن چشم چرون زود میفهمیدم اینه.گفتم:ولش کن.الان همشون محو نازی میشن.
کلاس هم تموم شد وتا کلاس بعدی ما یه ساعت وقت داشتیم.رفتم یه چیپس از بوفه گرفتمو اومدمپیش آیدا.گفت:چرا یه دونه
-پس چن تا؟
-دوتا دیگه.یکی من یکی تو.
-خجالت نکشا...چیزدیگه ای هم میخوای بگو عمو.دست کن تو اون جیبتو راهش هم از این وره برو یکی برای خودت بخر.
-آی خسیس...اصلا میل ندارم.
آیدا چیپسو از دستم قاپید وگفت:حالا که اینطوری شد خودم تنهای میخورم بهت نمیدم.سکوت کرده بودم.وقتی سکوتمو دید گفت:باز کجائی؟خدارو شکر مثله اینکه تیلاو سخاوت به خرج داده قضیه دیروز رو فراموش کرده.
چیپسو از دستش گرفتمو گفتم:حالا که این طوریه برو اون تیلاو جونت برات بخره.بعد برگشتم به سمتش زل زدم تو چشماشو گفتم:اصلا فک کرده کیه؟غلط کرده پسره ی بیشعور خودشیفته ی مغرور...فک میکنه چه تحفه ایه؟؟؟هان؟؟نفهم...فک میکنه دل دخترا براش ضعف میره...نه آقا این خبرام نیس.بدم میاد..بدم میاد از هرچی پسرمغرورنفهمه...
همینجوری یه نفس داشتم میگفتم که متوجه تغییر حالت آیدا شدم.کمی دسپاچه شده بود گفت:نه در این حدی که میگی.بچه خوبیه.
گفتم:هان؟؟!!!غلط کرده..دهنمو کج کردمو گفتم:اسمشو نیگا...تی...لاو...
آیدا دستشو گذاشت رو پیشونیشو گفت:پارلا؟؟؟
-جونش؟
-پارلا؟؟؟
-جون جونش...
-بسه..کافیه
-یعنی الان پشت سرمه؟آخدا چی میشد این پسره ی آفریقائی الان پشت سرم بود و همه اینارو میشنید..آیدا میدونی چن وقته این حرفا رو دلم سنگینی میکنه..کاش الان اینارو میشنید و یه کم سبک میشدم.
احساس کردم که یکی پشت سرمه.صدای نفسهاو که بافشار میداد بیرون میشنیدم.حس میکردم که بهم نزدیکتر شده.آیدا هم انگار ترسیده بود گفت:پا....پا.....پا...
یهو یه صوایی شنیدم:پا نه دست و پا...
خودش بود.چشمای خاکستریش که بازم خشم توش موج میزد.همیجوری زل زده به من ومنم به اون.از چشماش آتیش میبارید.سعی کردم خودمو جدی تر نشون بدمو وانمود کنم اتفاقی نیافته..گفتم:امرتون؟؟؟
گفت:استادشریفی کارتون داشتن.
ولی ول کن نبود.داشتم زیر نگاهس له میشدم.
ادامه دارد...