رمان ازدواج به سبک کنکوری26
رمان ازدواج به سبک کنکوری
در *رمان رمان رمان*
ویرایش شده*
*****
به پذیرایی رفتم. دستگاه سی دی رو روشن کردم. صدای امین حبیبی سکوت خونه رو شکست.
*جایی نرو نرو از پیش من*
*تو نباشی دلم پره خون میشه من*
*جایی نرو... من و تنها نذار*
*منه بیچاره رو نرو... اینجا نذار*
*تو نباشی به کی... بگم عاشق شدم؟*
*بی تو دل میبرم بخدا از خودم*
*تو نباشی به کی دیگه تکیه کنم*
*دیگه رو شونه های کی گریه کنم*
---------------------------------------------------
*این دنیا رو نمیخوام و نمیخوام زنده بمونم عشق من*
*اون لحظه که تو میری , میرم از این دنیا میدونم عشق من*
*این دنیا رو نمیخوام و نمیخوام زنده بمونم عشق من*
*اون لحظه که تو میری , میرم از این دنیا میدونم عشق من*
*از حال من تو خبر داری و*
*درمون این دل بیماری و*
*من دلخوشیم به تورو دیدنه*
*عشقت همیشه تو قلب منه*
*اینجا بمون و از اینجا نرو*
*با جون و دل میخوام تورو*
*من با تو به همه جا میرسم*
*دنیام تویی , بی تو من بی کسم*
ای عشق من , زیبای من , با من بمون , دنیای من
این دنیا رو نمیخوام و نمیخوام زنده بمونم عشق من
اون لحظه که تو میری , میرم از این دنیا میدونم عشق من
این دنیا رو نمیخوام و نمیخوام زنده بمونم عشق من
اون لحظه که تو میری , میرم از این دنیا میدونم عشق من
جایی نرو , نرو از پیش من
تو نباشی دلم گر خون میشه من
جایی نرو من و تنها نذار
منه بیچاره رو , نرو اینجا نذار
آخی بمیرم واسه آریانم. تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم. می دونستم این آهنگ رو متناسب با حالی که داشته گوش می داده. یه سی دی دیگه از آهنگ های بدون کلام رو گذاشتم و صداش رو تا حد ممکن کم کردم. اونقدری که فقط توی خونه سکوت نباشه. بطرف آشپزخونه رفتم و مشغول آماده کردن سالاد شدم.
در ورودی بهم خورد. آریان وارد خونه شد و بعد از پرت کردن کیفش به گوشه ای از سالن با کفش وارد سالن شد و خودش رو روی اولین مبل نزدیک بهش انداخت. دستش رو روی سرش گذاشت و چشم هاش رو بست. هنوز متوجه تغییر وضع خونه نشده بود.
جایی ایستاده بودم که توی دیدش نباشم و در عوض تونستم حسابی دیدش بزنم. زیاد طول نکشید که انگار صدای آهنگ رو شنید. دستش رو از روی صورتش کنار برد و با تعحب به اطراف نگاه کرد. از جا بلند شد و صدا زد:
-پـری...پــــری؟
به طرف اتاقمون رفت و یه نگاه اجمالی بهش انداخت و وقتی من رو ندید به سراغ اتاق دیگه رفت و اسمم رو صدا زد.
سعی کردم خودم رو خونسرد نشون بدم. به آرومی گفتم:
-من تو آشپزخونه ام. این سر و صدا ها چیه راه انداختی؟
و تو دلم لبخند شیطانی زدم.به ثانیه ای نکشید که وارد آشپزخونه شد و همونطور که از پشت سر توی آغوشم کشید کنار گوشم گفت:
-کجا بودی تو دختر؟؟؟ می دونی چی به روزم آوردی؟؟؟هان؟ د جواب بده لعنتی.
با خیس شدن صورتم به سمتش برگشتم و از چیزی که می دیدم حسابی تعحب کردم. سریع اشکی که گوشه چشمش بود رو پاک کرد. شونه هام رو گرفت و محکم تکونم داد و گفت:
-می دونی چی کشیدم؟ شب ها با استرس اینکه نمی دونستم تو کجایی خوابم نمی برد. چرا باهام اینکارو کردی؟ جواب بده.
حسابی به اینکه چطوری باهاش رفتار کنم فکر کرده بودم. دستش رو گرفتم و گفتم:
-می دونم آریان. خودمم دست کمی از تو نداشتم . به من هم حق بده. تو چیزی رو از من پنهون کردی که می دونستی روش حساسم. درسته؟
آریان: خب صبر می کردی تا واست توضیح بدم.
-اونقدر شوکه شده بودم که به هیچ چیزی فکر نکردم. می دونم کارم اشتباه بوده اما دلیل اشتباهم تو بودی. نیاز داشتم تنها باشم.
با صدای محکمی گفت:
-من به تو خیانت نکردم پریناز. می فهمی؟ می تونستی بیای خونه و بگی من برم تا تنها باشی. نه اینکه من بیام خونه ببینم نیستی...و یه سری وسایلت نیست و بفهمم رفتی.
-می دونم خیانت نکردی بهم. سیما همه چیز رو واسم توضیح داده.
چشم هاش از تعحب درشت شد و گفت:
-سیما؟؟؟ پس اگه اون نبود الان برنگشته بودی؟
با حرص گفتم:
-نخیر داشتم بر می گشتم تا باهات صحبت کنم و که نمی دونم از کجا پیداش شد و همه چیز رو واسم تعریف کرد هر چند خودت باید واسم توضیح بدی چرا استخدامش کردی؟
از اینکه فهمید به میل خودم می خواستم بر گردم لبخند محوی روی صورتش اومد. دیگه سوالی نکردم چون سیما همه چیز رو واسم گفته بود. خواستم فضا رو عوض کنم واسه همین گفتم:
-شام بخوریم بعد واسم توضیح بده. قبول؟
زیر لب گفتم:
ببین چه وضعی واسه خودش درست کرده تو رو خدا. بمیرم.
نمی دونم شنید یا نه اما لبخند عمیقی زد و گفت:
-اول دستپخت خوشمزه خانومم رو بخوریم به مناسبت آشتی کنون بعد واست همه چیز رو تعریف می کنم.
غذا رو کشیدم. پشت میز نشسته بود و به حرکات من نگاه می کرد. حتی نرفت لباس هاش رو عوض کنه یا اینکه دست هاش رو بشوره. پشت میز نشستم و بهش نگاه کردم. این بار با اخم بهم خیره شده بود. وای این هم مشکل داشت با خودش...به نه لبخند هاش نه به اخم کردناش.
-چیزی شده؟
آریان: این مدت خونه کدوم دوستت بودی؟
با من من گفتم:
-خونه سوگل
اخمش بیشتر شد و گفت:
-اما رفتم خونشون مادرش گفت اونجا نیستی.
بی خیال دروغ گفتن شدم و گفتم:
-خب خونه ی پدر جون بودم اما خواهشاً بعد باهاش کل کل نکن. من بهش گفتم به تو چیزی نگه.
با قاشقش به بالا اشاره کرد و گفت:
-واقعاً که . یعنی تمام این مدت بالا سرم بودی و من خبر نداشتم. این همه از نگرانی هام واسش گفتم و گفت تقصیر خودت بوده باید تحمل کنی. بابا تو رو به من ترجیح میده.
باز حسودی کردن های بچگونه اش شروع شده بود. با دهن پر گفتم:
-وااای آریان بس کن این بچه بازی ها چیه؟ نا سلامتی تا چند وقت دیگه بچه ی خودت به دنیا میاد اونوقت اخلاق خودت هنوز بچگونه ست.
با نیش باز گفت:
-بچه ی من؟ کدوم بچه؟
غذا پرید تو گلوم و همونطور که سرفه می کردم گفتم:
-وا...من مثال زدم. بچه کجا بود؟
مثل اینکه باور کرد چون مشغول خوردن غذاش شد. دلم نمی خواست اینطوری بهش خبر بچه دار شدنمون رو بدم. دلم می خواست حسابی سورپرایز بشه.....
ادامه دارد....
در *رمان رمان رمان*
ویرایش شده*
*****
به پذیرایی رفتم. دستگاه سی دی رو روشن کردم. صدای امین حبیبی سکوت خونه رو شکست.
*جایی نرو نرو از پیش من*
*تو نباشی دلم پره خون میشه من*
*جایی نرو... من و تنها نذار*
*منه بیچاره رو نرو... اینجا نذار*
*تو نباشی به کی... بگم عاشق شدم؟*
*بی تو دل میبرم بخدا از خودم*
*تو نباشی به کی دیگه تکیه کنم*
*دیگه رو شونه های کی گریه کنم*
---------------------------------------------------
*این دنیا رو نمیخوام و نمیخوام زنده بمونم عشق من*
*اون لحظه که تو میری , میرم از این دنیا میدونم عشق من*
*این دنیا رو نمیخوام و نمیخوام زنده بمونم عشق من*
*اون لحظه که تو میری , میرم از این دنیا میدونم عشق من*
*از حال من تو خبر داری و*
*درمون این دل بیماری و*
*من دلخوشیم به تورو دیدنه*
*عشقت همیشه تو قلب منه*
*اینجا بمون و از اینجا نرو*
*با جون و دل میخوام تورو*
*من با تو به همه جا میرسم*
*دنیام تویی , بی تو من بی کسم*
ای عشق من , زیبای من , با من بمون , دنیای من
این دنیا رو نمیخوام و نمیخوام زنده بمونم عشق من
اون لحظه که تو میری , میرم از این دنیا میدونم عشق من
این دنیا رو نمیخوام و نمیخوام زنده بمونم عشق من
اون لحظه که تو میری , میرم از این دنیا میدونم عشق من
جایی نرو , نرو از پیش من
تو نباشی دلم گر خون میشه من
جایی نرو من و تنها نذار
منه بیچاره رو , نرو اینجا نذار
آخی بمیرم واسه آریانم. تو دلم کلی قربون صدقه اش رفتم. می دونستم این آهنگ رو متناسب با حالی که داشته گوش می داده. یه سی دی دیگه از آهنگ های بدون کلام رو گذاشتم و صداش رو تا حد ممکن کم کردم. اونقدری که فقط توی خونه سکوت نباشه. بطرف آشپزخونه رفتم و مشغول آماده کردن سالاد شدم.
در ورودی بهم خورد. آریان وارد خونه شد و بعد از پرت کردن کیفش به گوشه ای از سالن با کفش وارد سالن شد و خودش رو روی اولین مبل نزدیک بهش انداخت. دستش رو روی سرش گذاشت و چشم هاش رو بست. هنوز متوجه تغییر وضع خونه نشده بود.
جایی ایستاده بودم که توی دیدش نباشم و در عوض تونستم حسابی دیدش بزنم. زیاد طول نکشید که انگار صدای آهنگ رو شنید. دستش رو از روی صورتش کنار برد و با تعحب به اطراف نگاه کرد. از جا بلند شد و صدا زد:
-پـری...پــــری؟
به طرف اتاقمون رفت و یه نگاه اجمالی بهش انداخت و وقتی من رو ندید به سراغ اتاق دیگه رفت و اسمم رو صدا زد.
سعی کردم خودم رو خونسرد نشون بدم. به آرومی گفتم:
-من تو آشپزخونه ام. این سر و صدا ها چیه راه انداختی؟
و تو دلم لبخند شیطانی زدم.به ثانیه ای نکشید که وارد آشپزخونه شد و همونطور که از پشت سر توی آغوشم کشید کنار گوشم گفت:
-کجا بودی تو دختر؟؟؟ می دونی چی به روزم آوردی؟؟؟هان؟ د جواب بده لعنتی.
با خیس شدن صورتم به سمتش برگشتم و از چیزی که می دیدم حسابی تعحب کردم. سریع اشکی که گوشه چشمش بود رو پاک کرد. شونه هام رو گرفت و محکم تکونم داد و گفت:
-می دونی چی کشیدم؟ شب ها با استرس اینکه نمی دونستم تو کجایی خوابم نمی برد. چرا باهام اینکارو کردی؟ جواب بده.
حسابی به اینکه چطوری باهاش رفتار کنم فکر کرده بودم. دستش رو گرفتم و گفتم:
-می دونم آریان. خودمم دست کمی از تو نداشتم . به من هم حق بده. تو چیزی رو از من پنهون کردی که می دونستی روش حساسم. درسته؟
آریان: خب صبر می کردی تا واست توضیح بدم.
-اونقدر شوکه شده بودم که به هیچ چیزی فکر نکردم. می دونم کارم اشتباه بوده اما دلیل اشتباهم تو بودی. نیاز داشتم تنها باشم.
با صدای محکمی گفت:
-من به تو خیانت نکردم پریناز. می فهمی؟ می تونستی بیای خونه و بگی من برم تا تنها باشی. نه اینکه من بیام خونه ببینم نیستی...و یه سری وسایلت نیست و بفهمم رفتی.
-می دونم خیانت نکردی بهم. سیما همه چیز رو واسم توضیح داده.
چشم هاش از تعحب درشت شد و گفت:
-سیما؟؟؟ پس اگه اون نبود الان برنگشته بودی؟
با حرص گفتم:
-نخیر داشتم بر می گشتم تا باهات صحبت کنم و که نمی دونم از کجا پیداش شد و همه چیز رو واسم تعریف کرد هر چند خودت باید واسم توضیح بدی چرا استخدامش کردی؟
از اینکه فهمید به میل خودم می خواستم بر گردم لبخند محوی روی صورتش اومد. دیگه سوالی نکردم چون سیما همه چیز رو واسم گفته بود. خواستم فضا رو عوض کنم واسه همین گفتم:
-شام بخوریم بعد واسم توضیح بده. قبول؟
زیر لب گفتم:
ببین چه وضعی واسه خودش درست کرده تو رو خدا. بمیرم.
نمی دونم شنید یا نه اما لبخند عمیقی زد و گفت:
-اول دستپخت خوشمزه خانومم رو بخوریم به مناسبت آشتی کنون بعد واست همه چیز رو تعریف می کنم.
غذا رو کشیدم. پشت میز نشسته بود و به حرکات من نگاه می کرد. حتی نرفت لباس هاش رو عوض کنه یا اینکه دست هاش رو بشوره. پشت میز نشستم و بهش نگاه کردم. این بار با اخم بهم خیره شده بود. وای این هم مشکل داشت با خودش...به نه لبخند هاش نه به اخم کردناش.
-چیزی شده؟
آریان: این مدت خونه کدوم دوستت بودی؟
با من من گفتم:
-خونه سوگل
اخمش بیشتر شد و گفت:
-اما رفتم خونشون مادرش گفت اونجا نیستی.
بی خیال دروغ گفتن شدم و گفتم:
-خب خونه ی پدر جون بودم اما خواهشاً بعد باهاش کل کل نکن. من بهش گفتم به تو چیزی نگه.
با قاشقش به بالا اشاره کرد و گفت:
-واقعاً که . یعنی تمام این مدت بالا سرم بودی و من خبر نداشتم. این همه از نگرانی هام واسش گفتم و گفت تقصیر خودت بوده باید تحمل کنی. بابا تو رو به من ترجیح میده.
باز حسودی کردن های بچگونه اش شروع شده بود. با دهن پر گفتم:
-وااای آریان بس کن این بچه بازی ها چیه؟ نا سلامتی تا چند وقت دیگه بچه ی خودت به دنیا میاد اونوقت اخلاق خودت هنوز بچگونه ست.
با نیش باز گفت:
-بچه ی من؟ کدوم بچه؟
غذا پرید تو گلوم و همونطور که سرفه می کردم گفتم:
-وا...من مثال زدم. بچه کجا بود؟
مثل اینکه باور کرد چون مشغول خوردن غذاش شد. دلم نمی خواست اینطوری بهش خبر بچه دار شدنمون رو بدم. دلم می خواست حسابی سورپرایز بشه.....
ادامه دارد....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۵ ساعت 19:29 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|