ارمیا کلافه دستش راداخل موهایش کشید وپوفی کرد...بعد ازیکی دوثانیه فکر کردن یا شاید سکوت بازهم روی شمیم خم شد...دستانش را دور کمراو حلقه کرد وصورتش را به او نزدیک کرد...انقدر که یک میلی مترهم باهم فاصله نداشتند...باهمان صدای آرامش روبه شمیم که هنوز نازمی کردگفت :
- روژان چی ؟! چیکارکنم دلت خنک شه ؟! می خوای امشب برم جلو همه سنگ رویخش کنم ؟!
- نه ...
- پس چی ؟! دِ آخه حرف نمی زنی که...فقط یه ریز اشک می ریزی !
شمیم باهق هقی کوتاه دماغش را بالا کشید وهمانطورکه ارمیا با لبخندش اشکهای روی گونه هایش را می زدایید گفت :
- من می خوام امشب برم تولدش !
ارمیا لحظه ای سکوت کرد...کمی درچشمان او زل زد...شاید حرفش را درست متوجه نشده بود...شاید هم داشت آن راتجزیه تحلیل می کرد...اما صدای فریادش دل شمیم را پایین ریخت :
- چـــــــــــــــی ؟همینم باقی مونده دیگه !بری خونشون با ننش بشینن هی وراجی کنن بعدم تو بیای اخم وتخمشو واسه من کنی !
شمیم با لجبازی کمی صدایش را بالا برد وگفت :
- ولی من.. مــــــــی ..رم ...
ارمیا هم با صدای بلندتری گفت :
- تو ...هیـــچ ..جــــا... نمـــــــی ...ری....
صدای فریاد ارمیا همه ی اتاقشان را فراگرفته بود...بازهم شمیم پشتش را به ارمیا کردوارمیا کلافه سیگاری رابا فندک آتش زد...اما هنوز پوک به آن نزده فوری پنجره اتاق را بازکرد وآن راخاموش کرد...اصلا حواسش به شمیم نبود!
بی حوصله از اتاق بیرون رفت ....به داخل آشپزخانه رفت وغذای روگاز رادید زد...کمی از کوکوهای داخل تابه را چشید...خوشمزه بود...درواقع بی نظیربود...تابه حال شمیم چنین غذایی درست نکرده بود...کاش یک روز بهتری برای خوردن این غذابود...حالا که میانشان شکراب بود...لعنت برآن روژان عفریته !
دستهایش راشست ...
غذارا کشید...اگرخودش وشمیم غذانمی خواستند بچه اش که می خواست...شمیم اگرمی خواست تا ماه های آخر این چنین غذابخورد مسلما بچه اش سالم که نمی ماند هیچ به دنیا هم نمی آمد!
میزرا مرتب چید...دوغ ..ژله انگور وآلبالویی که خود شمیم درست کرده بود ...بشقاب وقاشق وچنگال ولیوان هاراهم گذاشت ...نگاهی به میزکرد...چیزی کم نداشت ..اما به میل خود یک بشقاب سبزی هم روی ان گذاشت ...خیارشورهای داخل یخچال رابیرون آورد وخلال کرد و وسط میزگذاشت...اوه ..میزپرشده بود !!!
به سمت اتاقی که شمیم درآن بود رفت ...وارد شد وبدون هیچ حرفی پتورا ازروی سرشمیم کشید...جیغ شمیم بلند شد...ارمیا خیلی جدی گفت :
- پاشو غذاتو بخور...
شمیم پتوراروی خودش کشید وگفت :
- نمی خوام !
ارمیا باحرص گفت:
- نمی خوای آره ؟! که نمی خوای...
به سمتش رفت وپتورامحکم کنارکشید وشمیم را دریک حرکت ازروی تخت بلند کرد....صدای داد وبیدادکردن شمیم بلندشده بود...اماارمیا بی خیال اورابیرون برد ودرآشپزخانه با همان حالت صورتش را شست ...شمیم هرچقدر دست وپازد که ازدستش خلاص شود فایده نداشت...ارمیا زوری داشت مانندفیل!
بعدهم اورابه زور روی صندلی نشاند وخودش کنارش قرارگرفت...مچ دست شمیم رامحکم دردست گرفت وهمان طورکه ازغذاهای رومیزبرایش می کشید گفت :
- مث بچه آدم می خوری وگرنه مجبور می شم به زورمتوسل شم !
شمیم هرچند که ازآن میزپرملات متعجب بود اما با قیافه ای اخم کرده سرش رازیرانداخت وگفت :
- گفتم نمی خوام یعنی نمی خوام
- شمیم بامن لج نکنا....
- دلم می خواد...
چشم درچشم ارمیا حرفش رازد وحتی صدایش راهم بالا برد...می دانست ...درواقع مطمئن بود اگر سه سال قبل بود ارمیا آن چنان کشیده ای درگوشش می خواباند که دیگرنطق نکند ! اما حالا...ارمیا فقط سرش راروی یک دستش برروی میزگذاشت ...انگارهمیشه باخود همه ی عصبانیت هایش را خالی می کرد تا فقط شمیم مورد اصابت قرارنگیرد...ولی هنوزدستش رامحکم گرفته بود...صدای آرام شمیم به گوش ارمیا رسید که می گفت :
- ارمیا....
- .....
وقتی دید ارمیا جواب نمی دهد منصرف شد وخودش هم سکوت کرد...ارمیا چندلحظه بعد گفت :
- حرفتو بزن ...
به او نگاه کرد...هنوز هم سرش رادردستش گرفته بود...آب دهانش راقورت داد وبا صدای آرامش گفت :
- چرا...چرا اون سرسوییچی رو هنوز نگه داشتی ؟! اصلا چرا امروز درو روبه روژان بازکردی هان ؟چرا؟!!!!!
ارمیا یک مرتبه پیشانی اش را از روی دستش برداشت وکمی به شمیم زل زد وبعدهم گفت :
- واسه خاطرهمین سه ساعته جونمو به لب رسوندی ؟!
شمیم سرش راپایین انداخت وزیرلب گفت :
- اگه دیگه دوسش نداری...اگه می گی دیگه به یادش نبودی چرا این چندسال یادگاریشو نگه داشتی ؟!!!!
ارمیا هنوز خیره درچشمان او مات مانده مانده بود! خدای من ...شمیم درچه فکری بوده وارمیا درچه فکری!
یعنی این همه بدخلقی ها فقط برای همین دو سوال بود؟! ...
کمی فکرکرد وگفت :
- شمیم صدباربهت گفتم دلم نمی خواد هیچ مسئله ای روبریزی توخودت ...همیشه گفتم وتوعمل نکردی...انگارنه انگار...
شمیم به میان حرفش آمد وگفت :
- جواب سوالای من موند!

ارمیا بازهم سکوت کرد...شمیم که می دید اوحرف نمی زند...بااخم واشکهایی که شروع به جوشیدن می کردند دستش راازدست اوبیرون کشید وبه سمت اتاقش دوید....

ارمیا بلافاصله ازجایش پرید وبه سمت او رفت ...دستش را کشید :
- ولم کن ارمیا ...ولم کن حوصله ندارم
ارمیا کمراورا گرفت ومحکم درآغوشش کشید سرش را نزدیک برد وبا صدایی آرام ولبخندی دلنشین گفت :
- خودم حوصلت می یارم عزیزم !
شمیم با اخم وزوری بچگانه دربرابر قدرت مردانه ارمیا دست هایش را روی سینه ی او گذاشت واورا به سمت مخالف هل می داد اما ارمیا بود ویک تن ورزشکار...زور شمیم مانند مورچه برایش اثری نداشت ...
- آخه براچی الکی زورمی زنی ؟ مگه نمی خواستی جوابتو بدم ؟!
شمیم با حرص گفت :
- نه الان دیگه نمی خوام
- جدی ؟!
- آره جدی ...مهم نیس اصلا دیگه هیچی برام مهم نیس
- شمیم بعدا نذاری تقصیر منا؟ بعدا نیایی هی این موضوع رو بکوبی تو سرم؟ خودت نخواستی !
شمیم کمی نگاهش کرد ...نگاهی عمیق به چشمان خاکستری وزیبای ارمیا...
شاید دلش می خواست ارمیا هنوز هم نازش را بکشد...هنوز به گرمای آغوشش نیاز داشت ...هنوز می خواست نازکند...هنوزمی خواست بد قلقی اش راادامه دهد تا ارمیا ثابت کند که واقعا اورا می خواهد ...بدون اینکه چیزی بگوید اشکهایش جوشید وآرام آرام شروع به گریه کرد ...
ارمیا همانطور که اورا درآغوش داشت محکم به خود فشرد ....درحالی که موهای شمیم را نوازش می کرد گفت :
- عزیز دلم ...چرا انقد خودتو زجر می دی ؟!من که گفتم دلیلمو بهت می گم ...این روژان نکبتم هیچ کاری نمی تونه ازپیش ببره ...فعلا یه خورده موس موس می کنه وقتی ببینه محل سگم بهش نمی دم می ره پی کارش...اون فقط ازبازی دادن پسرا حال می کنه...حالا دیده من یه بارخریت کردم گه خوردم رفتم التماسش دیگه همیشه همین طوره ...الانم از زور دلشه که این کارارومی کنه...توباید مقاوم باشی شمیم ...
شمیم خودش سرش راروی سینه ارمیا فشارداد وگفت :
- ولی اون همیشه مث یه کابوس تو زندگی من جولون می ده ارمیا...اون هیچ وقت نمی ذاره من مزه عشق توروبفهمم ...!
ارمیا سرشمیم رابادست بالاگرفت وگفت :
- ببینم شمیم تواز ازدواج با من پشیمونی ؟! ازاین که...ازاین که یه روز همه ی اشتباهاتمو دیدی؟ ازاین که جلوت اون همه آتیش به دلت زدم ! شمیم تو پشیمونی مگه نه ؟!
شمیم فین فینی کردوبه چشمان اوخیره شد...آهی ازته دل کشید...می دانست جوابش چیست...ارمیا ازهمان شبی که درمشهد عشقش را اعتراف کرد دنیارابرای شمیم بهشت کرده بود واین یعنی بهترین عشق ! یعنی برایش کم نذاشته بود...هیچ وقت ازعشق وعلاقه اش کم نشده بود ..حتی همیشه مانند بچه ها ی وابسته به مادر به شمیم وابسته بود...اگرشمیم یک باربه او محبت می کرد ارمیا جواب محبت اوراصدباره بهترازخودش پس می داد...ازلباس وپوشاک ومادیات هم کم وکسری نداشت ...اصلا او هیچ چیزکم نداشت ...ارمیا برایش همه چیز بود همه چیز!
بی انصافی بود...واقعا بی انصافی بود اگرمی گفت از ازدواج با اوپشیمان است ...بدون اینکه اول بخواهددلیل ارمیا را بداند با بغض وصدای گرفته اش آهسته گفت :
- اگه صدباردیگه هم اون اتفاقا برام بیفته وزجربکشم ...اگه حتی باهات بد بشم ولی حاضرم همیشه من زن تو باشم !
ارمیا لبخندی زد واورا محکم به خود فشرد ...صدای جیغ شمیم درآمد:
- ارمیا ...
- جون دلم ...عاشقتم به خدا...
- ارمیا حالا می گی ؟!
ارمیا ریز ریز خندید وگفت :
- مثلا برات مهم نبود دیگه ؟!
شمیم سرش را زیر انداخت وارمیا گفت :
- می گم ...چون می دونم اگه دلیلمو ندونی تاعمردارما می خوای هی این مسئله روپیش بکشی هی اخم وتخم کنی...شما زنا کلا همیشه باید یه دلیل واسه قهرکردنتون داشته باشین !
شمیم با لجبازی پایش راروی پای ارمیا کوبید...صدای فریاد وخنده ارمیا درآمد :
- ای نامرد...اووووف...چه زوریم کرده دختره...
- بگوارمیا جون به لبم کردی...
- چشم ...شما بیابشین اعصابتم کنترل کن من همه رو توضیح می دم ...
هردو روی مبل نشستند وارمیا دستش رادورکمرشمیم انداخت وگفت :
- تقریبایه سال قبل ازاین که تو بیای ووارد خانواده ما بشی ...روزتولد من بود.همیشه بابچه ها تواین خونه یه پارتی می گرفتم ودخترو پسرو می آوردم براجشن تولدم ...خب روژان هم که ازخداش بود ومی یومد...اونشب درواقع آخرین تولدی بودکه گرفتم...روژان برام یه زنجیرطلا آورد ویه سرسوییچی عروسکی ! مزخرف بود جلو همه داشت خودنمایی می کرد با یه لباس دکلته کوتاه وآرایش غلیظ همچین ازسروروم بالا می رفت که همه پسرا آب ازدهنشون پایین می ریخت...دختره جن...
حرفش راخورد وگفت :
- الله اکبر...بگذریم ...اونشب این کادورو بهم داد وگورشو باهربدبختی بود گم کرد...آشغال انقدرخورده بود که مث نعش کشا رسوندمش دم خونشون ! دوسه روزبعدش گذشت که المیرا اومد اینجا...تواون دوره ای بودم که با بابام زده بودیم به تیپ هم...دوهفته نرفته بودم خونمون...المیراهم که دلش برام تنگ شده بود اومد هم کادوشو بهم بده هم منوببینه ...وقتی ازدراومد تو سرسوییچی روژان بلافاصله چشمشو گرفت ...گفت ازکجا آوردی منم گفتم روژان برام خریده...عصبانی شد وعروسک رو پرت کرد تو سطل آشغال ...خیلی بهم برخورد سرش داد زدم اونم سرم داد زد ...باهم جروبحث کردیم بعدش اون به گریه افتاد والتماسم کرد...ازروژان متنفربود...هم اون هم پدرومادرم که می دونستن همیشه عامل قهرکردنای من ازخونه روژانه ! المیرا اون روزواقعا مث یه خواهردلسوز برام بااشک والتماس گفت که هدیه های اونو نگه ندارم ...اصلا دوروبرش نپیچم...خب حرفاش که تومخ پوکم نمی رفت ...فقط برا این که دلم براش سوخت والتماسم کرد چیزی نگفتم ...قول داد که یه سرسوییچی همون شکلی برام خودش بخره...رفت عروسک روبرداشت وخیلی راحت با فنک من آتیشش زد...بعدم انداختش توسطل! گفت حالا بقیه هدیه هایی که بهت داده ...دیگه داشتم طاقتمو ازدست می دادم ...عصبانی بودم ولی خودمو کنترل کردم ...اما المیرالج کرده بود...انگارمی خواست همه ی نشونه های اونو ازخونم پاک کنه.بازم داشت بحثمون میشد ...زوربود ولی حریفم شد وباهربدبختی بود زنجیروهم ازم گرفت وبرد...نمی دونستم زنجیروچیکارکرده ..وقتی چندروز بعد با یه سرسوییچی مث قبلی برگشت خوشحال شدم...دیگه این جوری روژان هی بهونه هدیه هایی که باهام نبودرو نمی گرفت ...المیرا قسم خورد که زنجیرو انداخته دوروباپول خودش یه زنجیروعروسک برام گرفته...باورکردم...حتی ازش تشکرهم کردم...چون محبت خواهرم دربرابر روژان هنوزهم اهمیت بیشتری داشت ! ...المیرا هیچ وقت دیگه نذاشت هدیه های روژا رو نگه دارم .تاالان که من فقط یادگاری های المیرارو نگه داشتم ...فقط همین !
ساکت شد وبه شمیم با لبخندی عاشقانه نگریست وشمیم هم کمی باتردیدبه اونگاه کرد...ارمیا که نگاه اورا می شناخت گفت :
- اگه باورنمی کنی همین الان زنگ می زنیم به المیرا خودت ازش بپرس تاباورت شه ...خوبه؟!
شمیم سکوت کرده بود وارمیا به سمت تلفن بی سیم رفت وشماره خانه احسان را گرفت....

شمیم که دیگر می دانست کار از کار گذشته است ...هیچ نگفت ...تازه آن ته ته های دلش هم کمی راضی بود...دلش می خواست بداند المیرا چه می گوید !
همان موقع صدای المیرا از آیفون گوشی آمد :
- بله ؟!
- چطوری بی معرفت ؟!
- هههههههه...ارمیا تویی؟!سلام آجی قربون قد وبالات برم من ...کجایی این مدته اصلا ندیدمت ؟
- نگاه شما می کنم ...خوبی ؟
- بدنیسم ...حالا یه شب با مامان وبابا میایم خونتون ..به اون شمیم خسیسم بگو پس نیفته
- بروبچه برو به اون شوور ترسوت تیکه بنداز...اون که یه ماه درست وحسابی نمی تونه تو شرکت گیر کنه !امشب دارین می رین خونه این زنیکه ؟
- زنیکه ؟ کیومیگی خاله رو؟!
- آره ...دعوتین ؟
- آره مامان وبابام میان ...
- ببین المیرا یادته اون عروسکه که روژان برام هدیه داد ؟
- خب؟که چی ؟! نکنه باز فیلت یاد هندستون کرده ؟!
- می خوام برا تولدش امشب یه دونه بخرم ببرم!یادمه تویه دونه شبیهش داشتی ..می خوام قرض بگیرم ازت !
صدای جیغ المیرا بلند شد :
- خفه شو ارمیا...ببینم چشم شمیمو دور دیدی آره ؟ بازاین دختره اومد تو رو کردی دم خونشون ؟ ارمیا کاری نکن به بابا بگم بیاد کلتو بکنه ها...بی شعور زنت حامل...
ارمیا فوری به میان حرفش آمد وگفت :
- هو...هو ...یواش برو ماهم برسیم ...چه خبرته ؟!
المیرا نفس عمیقی کشید ولی با همان عصبانیت گفت :
- نه...حیف شمیم بود...حیفش بود که پای تو موند وبچتو تو شکمش نگهداری کرد...
المیرا همین طور پشت سرهم حرف می زد وبه برادرش بد وبیراه می گفت ...ارمیا با خنده نگاهی شمیم که لبخند می زد کرد وسری تکان داد وگفت :
- ببین اگه عروسکه رو داری حرف بزن وگرنه که خدافظ
بازهم المیرا جیغ زد ...همان موقع صدای اعتراض احسان بلند شد :
- اِاِاِ...کرمون کردی بابا...چته تو عین جیرجیرک...
المیرا گفت :
- ارمیا...یادته اون عروسک رو ازت گرفتم ...؟بابا من اونی رو که روژان داده بود آتیشش زدم ...خودم برات یه دونه خریدم ...من که عروسک ندارم...تو معلومه کجا سیر می کنی ؟!
ارمیا لبخندی عمیق زد وزیر چشمی نگاهی به شمیم کرد وبه المیرا گفت :
- آهان آهان یادم اومد...خب پس هیچی ...خدافظ...
صدای داد وفریاد المیرا هنوزهم میامد که ارمیا گوشی را گذاشت وبه شمیم نگاه کرد...
- حالا چی می گی ؟!
شمیم سرش را زیر انداخت وگفت :
- هیچی ...
- یعنی چی هیچی شمیم؟! من این جوری به المیرا وانمود کردم که فک نکنی باهاش قبلا هماهنگ بودم یا کلکی توکارمه ...دیدی که داشت پوستمو می کند...به جون همین بچه که برام مث نفس می مونه همشو راست گفتم ...
شمیم سرش را بالا کرد ولبخند زد :
- می دونم...
ارمیا به سمت شمیم رفت وبا خنده ای خوشحالی گفت :
- یعنی الان همه چی حله دیگه ؟! باورکردی؟راضی شدی ؟!
شمیم به نشانه موافقت سری تکان داد...ارمیا دستش را پشت گردن اوگرفت ...ونزدیکش شد...با عطشی وصف ناپذیر سرش راجلو می برد...لبهایش فریاد می زدند برای لمس لبهای شمیم ...
شاید یک میلی متر...شاید هم نیم ...
فاصله ای نبود بینشان که صدای تلفن آنها را ازجا پراند...ارمیا با حرص نگاهی به تلفن کرد وگفت :
- عجب غلطی نکردما...بی خیالش ...
وشمیم را محکم درآغوش کشید وبه عشقش پرداخت ...بی توجه به تلفنی که زنگ می خورد والمیرایی که ازکنجکاوی داشت پشت تلفن جان می داد...

وشمیم را محکم درآغوش کشید وبه عشقش پرداخت ...بی توجه به تلفنی که زنگ می خورد والمیرایی که ازکنجکاوی داشت پشت تلفن جان می داد!!!

--

شال گردنش را دور گردنش انداخت وروبروی آینه ایستاد...کمی ادکلن به زیر گردنش زد ودستش را به صورت ضربه ای برآن زد...شمیم آماده ازاتاق بیرون آمد:
- بریم ارمیا ؟!
ازآینه نگاهی به او انداخت وبا دیدن تیپ متعادل وزیبای او لبخند زد:
- بریم گلم ...بریم .
ازخانه خارج شدند وسوار ماشین شدند ...قصد داشتند آن شب را به خانه ی احسان بروند ...آخرین شبی که آنها تهران بودند و می توانستند با خانواده ی آقای دادفر دورهم جمع شوند ...
ارمیا کمی دورتر ازدرخانه احسان پارک کرد وباهم پیاده شدند ...شمیم زودتر به سمت اف اف رفت وزنگ را زد ...بلافاصله صدای پرازشادی المیرا درآیفون آن پیچید:
- بله ؟!
- بازکن ...
- چیو؟!
- المیرا شروع نکنا...
- بدبخت دارم یادی ازقدیم می کنم که می اومدی دم خونه بابام درو روت بازنمی کردم ! الان پیر شدی آلزایمری هستی یادت نیس..وگرنه قدرمنو...
صدای پرازحرص ارمیا پشت سر شمیم آمد که گفت :
- کم حرف بزن بچه ..بازکن درو تا نشکستمش..!
- اِ ...دادا فدات بشم ...بسکه زنت پرچونش خو...بیاین تو...
ارمیا نگاهی به شمیم کرد وبا لبخند سری تکان داد...المیرا دررا بازکرد وداخل رفتند...ازهمان فاصله ودرپله های ساختمان صدای قهقهه های خنده المیرا وسروصداهای احسان می آمد...خدای انرژی بودند آن دو...اصلا خدا آنهارا فقط برای هم ساخته بود!
با ورودشان به خانه احسان آقای دادفر وهمسرش هم به استقبال ازآن دوآمدند...همدیگر را ازسردل تنگی درآغوش کشیدند وآقا فرید همان طورکه پسرش را درآغوش داشت دستی به شانه اش زد وگفت :
- حالا دیگه بابا شدنم کلاس گذاشتن داره بچه ؟!! دوهفته اس یه سری به مانزدین ببینین مردیم زنده ایم !
ارمیا خنده ای کردوگفت :
- ایشالله همیشه سایتون بالا سرماباشه ...شما به پدربزرگی خودت ببخش..اصلا ازاین به بعد هرروز شمیم رومی سپارم به مامان !
زهره خانم لبخندی زد وگفت :
- خداازبونت بشنوه مادر...من که ازخدامه...
آقافرید روبه عروسش لبخندی زد وگفت :
- خوبی عزیزم؟! نوه ام چطوره سرکیفه ؟
شمیم سری تکان دادوباشرم گفت :
- به لطفتون باباجون...خوبیم...!
- خداروشکر...بیایین روپا وای نایستین ...بیایین بشینین ...
همه قدم ازقدم برداشتند که بلافاصله صدای زنگ خانه همه را متوقف کرد...


نگاهی به یکدیگرکردند واحسان فوری گفت :

- شما برید بشینین...من بازمی کنم حتما کارگرشهرداریه .
وبه سمت اف اف رفت...بازهم بقیه به سمت سالن پذیرایی آنها رفتند ونشستند...آقافرید باعروسش والمیرا وارمیا ومادرش هم باهم صحبشان گل انداخته بود...لحظاتی طول کشید تا احسان در را بازکرد وداخل شد...ومتعاقب آن ...
صدای مزخرفی که شمیم ازآن انزجارداشت ...قهقهه های بی شرم دخترانه اش...فوری سرش رابه سمت در چرخاند...
لعنتی ...بازهم او....

سلام به همگی ...
درآن ثانیه عین میگ میگ وسط سالن وجلوی همه ایستاده بود ! هرچند جواب گرمی ازهیچ کس نگرفت وهمه به نوعی با سردی جوابش رادادند...هرچند که کسی به احترام ازجایش برنخواست اما خب...
روژان بود دیگر...پررو و با اعتماد بنفس ...بدون اینکه توجه کند خودش را روی مبل دونفره کنار زهره خانم انداخت وگفت :
- چه خبر خاله جونم ؟خوش می گذره ؟!
زهره خانم سری تکان داد وگفت :
- خداروشکر می گذرونیم ...
روژان روبه احسان گفت :
- احسان شامت حاضره ؟! من شام نخوردما !
احسان ابرویی بالا انداخت وگفت :
- ببخشیدا روژان خانم ...توکوچه که می یومدین دم خونه ما تابلو زده بود رستوران ؟!!!
بااین حرف احسان ،ارمیا پخی زد زیر خنده ...روژان با حرص اول نگاهی به ارمیا وبعد به احسان کرد وزود خودش را به بی خیالی زد وگفت :
- ناسلامتی یه زن حامله میون مهموناته ها! برامن نمی خوای شام بدی لااقل برا اون که آماده کردی ؟!!!
ارمیا با شنیدن این حرف ته خنده اش به اخم تبدیل شد وبا نگاهی عصبانی به روژان نگاه کرد...اما روژان با نگاهی سرکیف جواب ارمیارا داد...همان موقع المیرا به جای احسان گفت :
- روژان جون تونمی خواد جوش زنداداش منو بزنی ...قبل ازاینکه همه بیان شامشونو خوردن ...
روژان که انگار دیگر عصبانی شده بود باخنده ای وبه ظاهرشوخی گفت :
- خدانکشدت المیرا...اگه دم خونه گدا رفته بودم بهترازتو ازم پذیرایی می کرد!
المیرا با چشم غره ای به او به احسان نگاه کرد ...احسان به نشانه حمایت دستش را پشت کمر المیرا قفل کرد وگفت :
- پس خاله اینا کجان ؟چرا اونا نیمدن ؟!
روژان تابی به سروگردنش داد وموهای رنگی توی صورتش راکنارتر زد وگفت :
- می دونین ...راستش...پیش خودمون بمونه ...امشب برام یه خواستگار سمج اومده بود ...
میان حرفش مکث کرد وزیرچشمی نگاهی به ارمیا انداخت...ودوباره ادامه داد:
- منم که حوصله نداشتم از دستشون در رفتم ...
وبازهم نگاهش را روی ارمیا انداخت...شمیم که فقط دلش می خواست عکسل العمل های ارمیارا ببیند ...سرش را به سمت اوچرخاند که ارمیا با پوزخندی مسخره کننده وخیلی بی خیال روبه روژان گفت :
- اتفاقاامروز عصرخاله اومده بود شرکت ...می گفت راهی شماله ! می گفت دلش برا مامان بزرگ خیلی تنگ شده با شوهرشون می خواستن برن شمال ...چی شد لغوشد رفتنشون ؟!!!
روژان تند تند با نخ های شالش بازی می کرد وانگارکه دست وپای خود را گم کرده بود..می دانست که اگر بازهم دروغ بگوید ...فردا که احسان والمیرا بروند وپدرومادرش را درخانه مادربزرگش ببینند اوضاع بدتر می شود..اما بازهم کم نیاورد ...با من من گفت :
- جدی؟!...اوممم.میدونین ...امشب قضیه مهمونامون یهویی شد ...بعد قرارشده دم صبح برن ...
احسان با خنده ی موزیانه وعمیقی گفت :
- اِ چه خوب...ماهم دم صبح راه میفتیم ..چطوره باهاشون هماهنگ کنیم باهم بریم !
روژان فوری گفت :
- نه نه ...الان زنگ نزنینا...اگه ...اگه بفهمن من اینجام غوغامیشه...شایدم نخوان دم صبح برن...شایدبلافاصله بعد مهمونامون رفتن...
آقای دادفرکه اوضاع را بد پیش بینی می کرد...و می دید که دختر بیچاره میان جواب دادن به گوش وکنایه های ارمیا واحسان مانده است ..با جدیت روبه احسان گفت :
- احسان جان لازم نیس زنگ بزنی ...شاید دوس داشته باشن تنها برن شمال!
احسان که آتش بس را ازطرف آقافرید احساس کرده بود...بالبخند همیشگی اش گفت :
- چشم پدرجون ...هرچی شمابگین ...
درواقع از خر شیطان پایین آمد وبه دنبال المیرا به آشپزخانه رفت ....حالامانده بودند یک مبل دونفره که ارمیا وشمیم رویش نشسته بودند ویک مبل یک نفره روبرویش که روژان نسشته بود!!!
آقا فرید وزهره خانم هم که مهره سوخته حساب می شدند ...بود ونبودشان فرقی نداشت...

 ارمیاراستی توچرا اونشب نیومدی خونمون ؟!حالا شمیم بااین وضعش نمی تونست بیاد توکه دعوت بودی !
ارمیا فوری سرش رابالا کرد...چشم درچشم روژان با نگاهی پراز خون به او زل زد...حرفهایش بوی شروع می داد...شروع آتش زدن ...آتش زدن خرمن یک زندگی ...زندگی شمیم وارمیا...!
ارمیا پیش خود فکر می کردچقدر این دختر پرروست ! بااین که اون روز ظهر دیدکه شمیم وارمیا با او بد رفتار کردن وحتی شخصیتش کوچک شد ..اما بازهم دست برنمی دارد!
ارمیا باحالت تمسخر همیشگی اش دربرابر روژان گفت :
- من وشمیم یه نفریم ...وقتی اون دعوت نیس ونمی تونه بیاد منم نیستم !
همان موقع زهره خانم با ببخشیدی از جایش بلند شد وبه آشپزخانه رفت ...المیرا درحال چیدن فنجان های چای بود واحسان درحال دست کاری کردن ظرف میوه ...به عنوان اینکه آن را می چیند اما درحقیقت بیشترخراب کاری بود تاچیدن !
- المیرا بیابرون این دختره رو رد کن بره...
المیرا روبه زهره خانم گفت :
- مامان من ردش کنم ؟! به نظرت این به حرف کسی گوش میده ؟!
احسان گفت :
- می خواین برم خودم محترمانه وخیلی راحت عذرشو بخوام ؟
زهره خانم گفت:
- نه عزیزم ..این جوری جلو خواهرم زشت می شه ...نمی خوام دیگه با اون بحث وجدلمون بشه ...شماکه می شناسین اینارو ...خدا ساختتشون واسه شربه پا کردن !
المیرا گفت :
- ولش کن مامان ایشالله که چیزی نمیشه ...
- چی چی رو چیزی نمیشه ! بیابرو ببین ...راست راست زل زده توچشماش باپررویی جلو شمیم می گه من که زنتو دعوت نکردم لااقل توکه دعوت بودی می خواستی بیای مهمونی!
المیرا با چشمانی گشاد لحظه ای مکث کرد وبعد ناباورانه گفت :
- واقعا همینا رو گفت مامان ؟!
- آره به خدا...بیابرو بشین چرت وپرتاشو گوش بده...هرچند ارمیا خوب می زنه تو دهنش ولی می دونم شمیم اذیت میشه ...برا بچش خوب نیس...!
احسان با نگرانی گفت :
- المیرا بیا برو شمیم رو به یه بهونه ای ببرتواتاق ...
المیرا به نشانه تایید سری تکان داد وبیرون رفت ...داخل اتاق خوابشان رفت وآلبوم های دوران مجردی احسان را بیرون آورد ...حدس می زد شمیم هرآلبومی ازالمیرا دیده باشد آلبوم مجردی احسان را دیگر ندیده بود...!ازهمان جا بلند گفت :
- شمیم ...شمیم جون یه لحظه میای تواتاق ...
شمیم نگاهی به ارمیا کرد...ارمیا به نشانه ی تاییدسرش را تکان داد...شمیم با بی میلی ازجایش بلند شد وبه داخل اتاق رفت ...
- بله ؟!
المیرا بالبخندی تلخ گفت :
- حالت خوبه ؟!
- مگه قرار بود بد باشم ؟!
- شمیم خودتو به اون راه نزن..منظورم حضور روژانه !
شمیم سرش را پایین انداخت وگفت :
- اصلا برام اهمیت نداره
- مطمئنی ؟!
شمیم سرش رابالا کرد وفقط چشم درچشم المیرا خیره ماند..المیرا گفت :
- حالا بی خیال ...بیا این آلبومو ببین ...چندوقتی بود می خواستم بهت نشون بدم هی یادم می رفت ...آلبوم قبل ازازدواج احسان ودوستاشه...ارمیاهم به وفور توش پیدا میشه ..جالبه بیا...
شمیم کنارالمیرا روی تخت نشست وگفت :
- می خواستی فقط منو ازاون دور کنی ؟!
المیرا شانه ای بالا انداخت وگفت :
- به قول تو اون اصلا اهمیت نداره...!هوم ؟!
شمیم لبخند زد ومشغول دیدن شد...می دانست المیرا خوبی اش را می خواهد وبرای خودش هم بهتر بود...اما هنوز حواسش آن بیرون ومیان ارمیا وروژان می گذشت ...یعنی میانشان چه بحثی بود اکنون ؟!!!
المیرا یکی یکی عکس هارا نشان می داد وروی هرکدام توضیح می داد...شمیم می شنید می دید ولی خیلی کم ...!
بیشتر درفکر بیرون بود تا عکس ها...
المیرا گفت :
- ای وای خدا مرگم بده یادم رفت برا تو چای وشیرنی بیارم...
- نمی خوادبابا...من که غریبه نیستم دیگه..
- نه توادامه بده من الان برمی گردم ...
شمیم چیزی نگفت ومشغول دیدن عکس هاشد ..المیرا درباز کرد وبرگشت :
- شمیم
- هان ؟!
- نری بیرونا خب؟!
شمیم سری تکان داد وگفت :
- نترس...هستم ...
المیرافوری بالبخند بوسه ای برایش فرستاد وبیرون رفت...شمیم ناخوداگاه آهی بلند بالا کشید وسرش رازیر انداخت ...دراتاق همان موقع بازشد وفوری هم بسته شد...باخود فکرکرد المیراهم بند تمبان است !چه زود برگشت ...سرش را بالا کرد...
- مزاحم نیستم ؟!
سرش ناگهانی تیری کشید وهمان طور خیره به او مانده بود..خدای من اودیگر چه موجودی بود!!! ازکجا یک هو پیدایش شد..؟مثلا شمیم ازدستش فرارکرده بود...

شمیم دندانهایش راروی هم فشار داد ...سعی کرد حرص بیش ازحدش را نشان ندهد ...لبخندی کج وباتمسخر زد وگفت :
- حوصلت سررفت نه ؟!
روژان باخنده شانه ای بالا انداخت وخودش را روی تخت ،کنار شمیم رها کرد وگفت :
- آخه دیدم ارمیا واحسان رفتن سراغ نقشه وکارواین چیزا...منم که باخاله وعمو زیادی حال نمی کردم ...اینه که گفتم بیام پیش شماازهمه بهتره ..
شمیم ابرویی بالا انداخت وگفت :
- آهان یعنی با ارمیا واحسان حال می کنی دیگه ؟!
وبدون اینکه منتظرجواب روژان باشد ...پوزخندی به او زد وخیره درچشمان روژان جسورانه نگاه کرد...روژان لحظه ای جا خورد...کمی من من کرد...بعد گفت :
- .منظورتو نمی فهمم !
شمیم خونسرد گفت :
- خب به عنوان یه دوست ازمن می شنوی این اتاق رو هم ترک کنی بهتره !
روژان که حسابی کنجکاوشده بود ابروهایش رادرهم کشید وگفت :
- چرا؟!!!
- می دونی من زیاد نمی شناسمت اما توهمین مدته فهمیدم توبا آقایون خیلی بیش ازخانوما حال می کنی ..خب البته این ممکنه خصلت هرآدمی باشه...!پس میون ماهم چیزی گیرت نمی آد!!!
روژان نفس بلند بالایی کشیدونگاه پرازخشم کنترل شده ای را نثار شمیم کرد وخندید...اما چیزی نگفت...انگارکه کنف شده باشد...جوابهایش حالا که تنها وبدون مادرش بود درمقابل آن خانواده ای که چشم دیدنش را نداشتند به ته دیگ خورده بود!شمیم دیگر نگاهش نکرد که آب بشود ودرزمین برود هرچند او پررو ترازاین حرف ها بود ! نگاهش را به زیر دوخت وعکس هارا مشاهده می کرد...وقتی روژان دید که بیکاراست وشمیم هم ذره ای اجازه دیدن به او نمی دهد با لحنی دوستانه وظاهرانه گفت :
- شمیم جون اجازه که میدی منم ببینم ؟!
شمیم بدون این که سرش رابالا کند همان طورکه به صفحه ی بعد آلبوم می رفت گفت :
- فک نمی کنم به درد تو بخوره ...
روژان لبش را ازحرص جوید ...لحظه ای مکث کرد وبعد باصدای کش داری گفت :
- چـــــــــــرا ؟
- چون خصوصیه...!
روژان ابرویی بالا انداخت وآرام گفت :
- آهان ...
دیگر حرفی زده نشد... شمیم هرچند مشغول دیدن بود ولی بیشتر حواسش به روژان بود ...روژانی که از بیکاری تند تند پاهایش را تکان می داد ...نفس های بلند بالایی می کشید ...گاهی تکان می خورد...گاهی نگاه شمیم می کرد...گاهی به جایی خیره می شد ...اما درهرحال شمیم بی خیال به کارش مشغول بود...در فکر بود که یکی ازعجایب جهان است که روژان با او دریک اتاق مانده وبیش از نیم ساعت را طی کرده است ! آن هم با کمترین صحبت و بحث وجدل! ...لبخندی تمسخر آمیز برروی لبش آمد...پس امکان سرکوب روژان هم وجود داشت و او نمی دانست ...هنوز ازاین فکر خود بیرون نیامده بود...وحتی هنوز درفکر شاد وپیروزی خود سپری می کرد...که صدای جیغی وحشتناک کنار گوشش تمام تنش را لرزاند ......احساس کرد بچه درونش تکانی خورد وگوشه ی شکمش گلوله شد ...قلبش به شدت می زد ونفس بالا نمی آمد...به روژان که وبا وحشت به زمین زیر پایش خیره شده بود نگاه کرد...کاش می توانست حرف بزند...اما حتی صدایش هم بالا نمی آمد...
همان موقع ارمیا با صدای جیغ ازاتاقی که شمیم درآن بودباترس این که شمیم بلایی سرش آمده باشد ...بااحسان دوان دوان به آنجا رفتند..ارمیا فوری وزودترازهمه دررا با صدای وحشت ناکی بازکردوبادیدن شمیم درآن حال دادزد:
- شمیم ...
وبه سمتش رفت ...کنارش نسشت ودستش را گرفت...
- چته شمیم ؟!حالت خوبه ؟!
شمیم همان طورکه عرقش زده بود...دستش را روی شکمش قرارداد ونالید:
- آییی...آ..آآآآ......
ارمیا که وضعیت اورا وخیم می دید ...با خشم ودرحالی که رگهای گردنش به شدت بیرون زده بود وصورتش به رنگ خون می زد رو به روژان داد زد:
- چیکارش کردی کثافت ؟!
روژان با ترس و همان طور که دهانش از اضطراب بازو بسته می شد گفت:
- به ..به.. خ...خدا م ...من ...من کاری ...
ارمیا بازهم داد زد:
- خفه شو...
و روبه احسان وبقیه که تازه به اتاق آمده بودندگفت :
- احسان برو ماشینمو روشن کن ببرمش بیمارستان ...یالله ..
وسوییچش را روبه او پرت کرد...احسان دوان دوان بیرون رفت ...والمیرا وزهره خانم برای شمیم آب قند وآب طلا درست می کردند ...درهمان حین ..روژان که اوضاع را وخیم می دید ، بهتر دید که ازمهلکه فرارکند..آرام آرام وپاورچین ازاتاق بیرون رفت ...هیچ کس درآن اوضاع حواسش به او یکی دیگر نبود...

بیرون که رفت ...با دو به سمت کیفش که روی مبل بود رفت وآن را فوری روی شانه اش انداخت وبه سمت در حرکت کرد...با قدم هایی سریع ...
همان لحظه که دستش را به دستگیره درگرفت ودررابازکرد...دستی روی درقرار گرفت ودررامحکم بهم کوفت ...
- کجا؟!!! فعلا تشریف داشتین ؟!
سرش راکم کم از روی کفش هایش به روی کمربند وپیراهن وبعدهم سرارمیا بالا آورد...بادیدن صورت او نفسش گرفت ...بازهم سرش را زیر انداخت که ارمیا گفت :
- فک کردی من می ذارم در بری آره ؟!
- من...ولی من که در نمی رفتم ...من می خواستم ...
ارمیا میان حرفش آمد وداد زد :
- ببند دهنتو آشغال...
آقا فرید درحالی که شمیم را دربرداشت باقدم هایی سریع وخشمی مهارناپذیر روبه ارمیا داد زد:
- ولش کن بچه...نمی بینی زنت داره جون میده...بیابریم ...
ارمیا برگشت وبادیدن شمیم درآن حال زار...رنگ پریده وبی هوش بودنش...خشم وجودش افزایش یافت وتمام وجودش راگرفت ...یاد آن روزهایی افتاد که شمیم به خاطر اوچه ساعت هایی راکه اشک می ریخت وچه زجرهایی که کشیده بود...سیلی های پی درپی ای که ازارمیا می خورد وزخم زبان های ارمیا را تحمل می کرد..اما بازهم به پای عشقش ماند وفداکاری کرد...همه ی گذشته ارمیا وزجردادن های شمیم به خاطر اوبود..آن روژان بی شرم ...حتی حالاهم شمیم ازدست اوزندگی نداشت...حالا کاربه جایی کشیده بود که دیگرروژان بچه ارمیا راهم به آسیب می رساند...لعنتی...
باشدت وبدون توجه به پدرش به سمت روژان برگشت وهمان طورکه لبهایش راروی هم فشارمی داد درآن ثانیه بدون این که روژان حتی فکرش را بکند دستش را بالا برد ومحکم برروی صورت او خواباند...صدای سیلی اش آن قدر گوش خراش بود که برق ازسرهمه به خصوص خود روژان پرید ...دستش راروی گونه اش گذاشت وباخشم که نه ،باترسی آشکاربه ارمیا چشم دوخت...صدای بوق زدن های احسان ازماشین بیرون ازخانه به گوش می رسید...آقافرید فوری با زهره خانم شمیم رابیرون بردند...ارمیا هم چنان ایستاده بود...روبه روژان که مات ومبوت بودگفت :
- اینوزدم که ازاین به بعد یادت بمونه تو زندگی من پاتو بیشترازگلیمت که نه ،پاتو اصلا درازنکنی...اون موقع هایی که من غلط می کردم خربودم نمی فهمیدم وبه دست وپات می افتادم گذشت ...الان زندگی من رویه اسم می چرخه ...اونم شمیم !فقط شمیم !اونه که منو تومشت خودش داره...می فهمی؟! ازاون وخانوادم که بگذره هرکی بخواد چوب لای چرخم کنه مث سگ به پاش می پیچم ...خیال نکن این چندوقته که اومدی ایران می تونی زندگیمو ازهم بپاشی وکارتوپیش ببری...فقط یک باردیگه ...یک باردیگه ...ببینم دور وبرمن وزن وبچه وزندگیم می چرخی خداشاهده ...خداشاهده پوستتو قلفتی می کنم همچین کبابت می کنم که خودت به گه خوردن بیفتی !حالام تا نزدم بیشترازاین کجت کنم گمشو ازجلو چشمام ...فقط برو دعاکن دیگه نبینمت...اگه هرجا دیدمت...

روژان باگریه نگذاشت ارمیا بیش ازاین حرفش را ادامه دهد ودررابازکرد وبیرون پرید ...دوان دوان ازحیاط گذشت وازجلوی ماشین ارمیا که همه درآن بودند گذشت وپیاده به خیابان زد...احسان دستش رابه صورت ممتد روی بوق گذاشت که ارمیا دوان دوان ازخانه بیرون آمد سوارماشین شد.....

---

ساعتی بعد...
دکترپرده را کنار زد ...هنوز قدم ازقدم برنداشته بود که ارمیا جلویش را گرفت ...
- ببخشید خانم ...
دکتر برگشت و گفت :
- بله؟!
- من همسر این خانمم میشه بگین حالش چطوره ؟!
دکتر لبخندی زد وپرده را بازهم کشید وشمیم ازدید ارمیا پنهان شد...دستانش را درجیب های روپوش سفیدش فروبرد وروبه ارمیا گفت :
- چه بلایی سرش آوردی ؟!



-------------------رمان بمون کنارم**رمان رمان رمان----------------




ارمیا که تعجب کرده بود...ابروهایش رابالا برد وگفت :
- من ؟!
- نه پس من ! پسرجون زنت تا حد شوک ترسیده شده...این یکی از خطرناکترین عوامل برای ازدست دادن مادروفرزنده ...ترس واظطراب برای یه زن حامله یه نوع ریسک صد درصد حساب میشه !
ارمیا که حسابی ترسیده شده بود با نگرانی واظطراب گفت :
- یعنی الان ...بچه ..بچه ...دیگه ...
دکترباپوزخندی به میان حرفش آمد وگفت :
- نگران نباش...هردوشون سالم وسلامتن...برو خدارو شکرکن چیزیشون نشده ...وگرنه برا مرگ هردوشون یقه تورو می گرفتن !
- ولی من کاری نکردم ...اون دراثر یه جیغ این طوری شد !
دکتر بی حوصله دستی تکان داد وگفت :
- به هرحال من نمی دونم ...حالا تو زدیش یا جیغ زدن یا اتفاق دیگه ای ...باعث شوک خیلی خطرناکی برا دوتاشون شده ...ازاین به بعد اگه می خوای واقعا یه پدر بشی مواظبش باش...
وبدون اینکه منتظرجواب دیگری ازارمیا باشد...راهش را گرفت ورفت...ارمیا زیرلب باحرص درحالی که هنوز چشمش به آن دکتر غرغرو بود گفت :
- خاک تو سر اونی که مدرک پزشکی رو داده به توی عصا قورت داده!
هنوز از فکر دکتر بیرون نیامده بود که بقیه با دستانی پراز آب میوه وشیرینی و...برگشتند ...المیرا فوری گفت :
- ارمیا تو اینجا چیکا می کنی ؟! شمیم کو ؟حالش خوبه ؟!
ارمیا نگاهی عاقل اندر سفیه به المیرا کرد وگفت :
- اهِِِــــــه...چه خبرته بیمارستانو گذاشتی روسرت ...!بیابریم اینجاس...
وهمراه با زهره خانم وارد اتاقک پرده ای شدند...شمیم چشمانش نیمه بازبود...وصورتش بی رمق...ارمیا جلو رفت ...بغضش را قورت داد وبه چهره ی رنگ پریده ی همسرش خیره شد...شمیم هرچند بی حال بود اما لبخندش را فراموش نکرد وروبه ارمیا لبخندی نیمه جان زد...ارمیا دستش را گرفت وفشار جزیی داد...
- خوبی خوشکلم ؟!
شمیم به سختی لب باز کرد وگفت :
- بهترم ...
وسرش را چرخاند وبه مادرشوهر وخواهر شوهرش سلام کرد...زهره خانم جلو رفت ودستش را روی سرعروسش کشید وبا اشکی درچشمانش حلقه بسته بود گفت :
- نباشم که ببینم تو این طوری ازدست دختر خواهر من زجر می کشی ! همش تقصیرماست ..به خدا تقصیرمنو فریده که توروبه زور با ارمیا عقد کردیم ...تو نباید بعد پدرومادرت که امیدشون به ما بود انقد اذیت می شدی...ولی ازوقتی اومدی توی خونه ما...
نتوانست بقیه ی حرفش را ادامه دهد وجلوی هرسه نفر دیگر زد زیرگریه ...ارمیا سرش رازیرانداخت والمیرا جلورفت وگفت :
- اِ مامان ...تازه حالش داره بهترمیشه ها! هنوز ازتوشوک درنیمده شما جلوش گریه می کنی ؟! خوب نیس واسش!
- دست خودم نیس مادر...وقتی می بینم داره مث گل خودشو بچش پرپرمیشن نمی تونم ببینم ...ارمیا ...
ارمیا سرش رابالاکرد :
- جونم مامان
- نذار دیگه زنت اینجا بمونه برش دارببرش یه شهر دیگه ...ببرش شیراز خودشون...ببرش که لااقل ازدست اون ناکسا نجات پیدا کنین ...به خدا این جوری باشه زنت تانه ماهشم دووم نمیاره ...!
شمیم بی رمق وباصدایی آرام گفت :
- توروخدا غصه نخورین مادرجون ...من چیزیم نیس...دیگه نمی ذارم اونا تو زندگیم دخالت کنن ...
ارمیا دندانهایش را روی هم فشارداد وگفت :
- غلط می کنن بی شرفا...هم چین دختره رو نشوندم سرجاش که گریه افتاد بدبخت ! عقده داره بیچاره ...فقط اگه یه زندگیو بهم بزنه اون موقع روزش عیده !
المیرا روبه شمیم گفت :
- ببینم شمیم این دیوونه واسه چی هم چین جیغ زد؟! اصلا من که نفهمیدم کی اومد تواتاق؟!
شمیم لبخند تلخی زد وگفت :
- نمی دونم ...خودش که عین عزراییل ظاهر شد ..بعدم اومد کنارم یه خورده حرف زد ...من درست جوابشو ندادم ...می خواست آلبوم ببینه نذاشتم ...رفت مثلا خودشو سرگرم کنه ..یه ریزه سوسک دید ازقصد درگوش من بدبخت آنچنان جیغی زد که زهرم آب شد...!
ارمیا زیرلب فحش می داد والمیرا گفت :
- ای خدا لعنتش کنه...ببین چیا ازاین بشربرمیادا!!! دست برنمی داره ...
ارمیا گفت :
- کافیه بازم دست ازپا خطا کنه ..خودم خرخرشو می جوم ...



تاآخرشب سرم تمام شد وشمیم مرخص شد واورا به خانه آوردند...هرچقدر زهره خانم اصرارکرد که پیش شمیم بماند ارمیا نگذاشت ...او خودش دایه ای بود بهترازمادر!!!


آنها رفتند وارمیاخود شمیم را روی تخت خواباند...با اخم دستش را به کمرش گرفت وگفت :
- آخــــــــــخ...ماشالله وزن که نیس...شاه غول شده بچمون !
شمیم با ناز گفت :
- ارمیا !
ارمیا با شنیدن صدای پرازناز شمیم مانند موم رام شد ونزدیکش شد ...
- جون دل ارمیا ...
شمیم تکانی به سروگردنش داد وگفت :
- خرم نکن !
- اِ این چه حرفیه خانومم !
- حرف قبلیتو هنوز یادم نرفته ها! من شاه غولم ؟! بنده دارم بچه شمارو توشکمم پرورش می دم !
مکث کوتاهی کرد وبا کنایه ادامه داد:
- البته اگه بچم میون این قوم یعجوج ومعجوج شما جون سالم به درببره !
ارمیا با لبخند نگاهش می کرد وچیزی نمی گفت ...شمیم گفت :
- باتوئما...حواست کجاس؟!
- بگو عزیزم ...
- اصلا فهمیدی چی گفتم؟!
- شمیم داری تپلی می شی خیلی نازشدی !
شمیم اخمی کرد وتاخواست که حرف بزند ارمیا محکم وفوری اورا درآغوش کشید...مثل همیشه ..با خشونتی خاص وپرازعشق...شمیم درمیان آغوشش همان طورکه سرش راروی گردن ارمیا بود با لبخندی شیطنت بار زبانش راچندین بار زیر گلوی او کشید...صدای غش غش خنده ی ارمیا بلند شد:
- اذیت نکنا...من خودم خدای قلقلکم ...بیفتم رولج کارت ساخته اس!
شمیم خندید وگفت :
- مث اولای زندگیمون...یادته همش با قلقلک بیدارم می کردی؟!
ارمیا آهی کشید وگفت :
- شمیم بهترین روزای من همون روزایی بودکه توبه زور وارد زندگیم شدی..یه حسی داشتم بهت ...مث یه شیرینی که هیچ وقت آدمو نمی زنه ...تویه هدیه بودی شمیم ...یه هدیه ازخدا برامنی که تنهاترین بودم !
- ارمیا میشه منو بعد ازامتحانام ببری شیراز؟!مامان جون خیلی اصرار داشت که الان بریم ولی من وسط ترمم نمی تونم بیام ...!
- چشم عزیزم ...هرچی تو بگی ...منم الان اوضاع شرکت خیلی مناسب نیس...تازه این احسانم که داره امشب داره میره شمال دیگه شرکت همین جوری می مونه! ایشالله یکی دوماه دیگه که امتحانای تو تموم شه ومن شرایط کارم بهتر شه میریم همه ی تابستونو اونجا می مونیم ...خوبه ؟!
- اوهوم...اگه روژان بازم بیاد...
ارمیا فوری به میان حرف شمیم رفت :
- روژان غلط می کنه با جدوآ...
شمیم دستش راروی دهان اوگذاشت وبانگاهی بد به اوچشم دوخت...ارمیا کمی سکوت کرد وبعدگفت :
- معذرت می خوام...کثافت امشب نزدیک بود کار دستم بده !اگه بلایی سرشما اومده بود...
به شمیم خیره شد...شاید یک ...دو...سه ..وچهاریا پنج ثانیه...شمیم اشک روی گونه ارمیا راپس زد وگفت :
- تو به اندازه کافی اونو ادب کردی...المیرا گفت چه کشیده خوشکلی زدی زیرگوشش...ولی خب...می دونی اون خیلی روداره !
- روشو کم کردم فعلا...کافیه دست ازپا خطاکنه...به جون عزیزخودت شمیم می دمش دست پلیس...کم ازش آتو ندارم هرزه رو!
شمیم با نگاه عاقل اندرسفیهی به ارمیا خیره شد...ارمیا آرام گفت :
- هرچند شوهرتوهم دست کمی ازیه هرزه نداشت ...ولی توآدمش کردی...



ادامه دارد...


نظر فراموش نشه هاااااااااااا..