رمان میرم جای من اینجا نیست17
ممنون
سحر چاي و ميوه به كاوه تعارف كرد و كنار ما نشست.سحر عين بز كوهي زل زده بود به كاوه آروم زدم به پاش كه خودشو جمع كنه...
سحر_آرام جان ميشه يك لحظه بياي
_ببخشيد من الان ميام
همراه سحر رفتم توي اتاق...سر درو بست و هيجان زده گفت:
_چقدر خوشگل و جنتلمن و خوش تيپ و پولداره اين بي شرف
_نفس بگيير كبود شدي
سحر_دروغ مي گم؟ چه چشماي خوشگلي داشت...لب هاش چه ناز بود آدم دلش مي خواست بپره ماچش كنه
_خاك بر سرت كنم...خجالت بكش خير سرت متاهلي
سحر_خوب حالا توام...ببين آرام من نميام تو اتاق ميمونم
_وا..چرا؟
سحر_نمي تونم جلوي خودمو بگيرم زل مي زنم بهش
_آره آره ....تو، تو همين اتاق ببموني بهتره..آبرم حفظ ميشه
سحر_گمشو توام دوباره پرو شدي
_حرص نخور زيزم شيرت خشك ميشه
حمله كرد سمتم كه بزنتم ولي من سريع از اتاق زدم بيرون كاوه خندش گرفته بود
كاوه_از دست سحر خانوم در رفتين؟
_واي ببخشيد بله يكم دست بزن داره..
لخنده ي صدا داري كرد....واقعا خوشكل بود از ظاهر هيچي كم نداشت تو اين دوباري هم كه ديده بودمش جز احترام هيچي ازش نديده بودم....روي مبل تك نفري نشسته ام بهش ميوه تعارف كردم
كاوه_خيلي ممنون...مي خواستم راجب يه موضوعي باهاتون حرف بزنم
_چه موضوعي
كاوه_راجب مهرداد و نسيم
ضربان قلبم بالا رفت...قلبم خودشو به قفسه سينم مي كوبيد...از درون مي لرزيدم ولي چهره ام عادي بود
_خب...
كاوه_شما راجب مهرداد و نسيم چي ميدونيد؟
_من هيچي نمي دونم فقط اينو ميدونم كه مهرداد نسمو دوست داره
كاوه_شايد از شنيدن حرفاي من ناراحت بشين ولي مجبورم كه براتون تعريف كنم
_چرا مجبورين؟
كاوه_براتون توضيح مي دم ولي اول بايد همه چيزو بدونيد بعد
مكثي كرد و به من كه خونسرد بهش نگاه مي كردم نگاه كرد...شايد انتظار داشت ناراحتيمو توي چهره ام ببينه....خبر نداشت از درون داشتم ذوب مي شدم
كاوه_چهار سال پيش نسيم و توي دانشگاه ديد...نسيم ترم اول بود مهرداد بهش علاقه مند شدولي به نسيم چيزي نگفت انقدر دوستش داشت كه روزهايي كه نسيم كلاس داشت مي رفت تا از دور ببينتش...نسيم دختربدي نبود سرش به كار خودش بود كاملا امروزي و باز بود ولي با هيچ پسري نبود...مهرداد هر روز بيشتر شيفته زيبايي هاي نسيم مي شد تا اينكه يك روز تصميم گرفت به نسيم درباره علاقه اش بگه...اون روز نسيم دست رد به سينه اش زد...مهرداد خورد شد ولي بعد از دو ماه خودشو جمع و جور كرد... شش ماه بعد نسيمو توي يك مهموني ميبينه و دوباره دلش هوايي ميشه....بعد از چند وقت محل كارش و خونشو پيدا ميكنه...چند بار ديگه ميره پيش نسيم و ازش درخواست ازدواج ميكنه ولي نسيم جوابش يكي بود نه...مادر مهرداد با نسيم مخالف بود دلايلش هم واضح بود..نسيم خيلي باز و راحت بود جوري كه تو خيابون توجه همه رو جلب مي كرد مهرداد خودش هم از اين موضوع دلخوشي نداشت ولي علاقه چشماشو كور كرده بود...تا اينكه مادر مهرداد ازش مي خواد ازدواج كنه ولي مهرداد باز هم پاي نسيمو ميكشه وسط ..اون موقع مهرداد براي كارگاهش نياز به پول داشت...پول كمي هم نمي خواست دو ميليارد پول لازم داشت....مادرش شما رو براي مهرداد پسنديده بود شرط ميكنه با شما ازواج كنه در عوض ارثيه مهرداد و بعد از اينكه از ايران خارج شدبهش ميده...
با ياد آوري اون روز ها اشك توي چشمام حلقه زد هيچ وقت يادم نميره اون روز و...اون روزي كه براي اولين بار مهرداد و توي دفتر اساتيد ديدم از همون روز دلم لرزيد....از اون نگاهي كه توي حياط دانشگاه بهم كرد داغ شدم....
كاوه_من نمي خواستم نارحتتون كنم
_مشكلي نداره ادامه بدين...
كاوه_حقيقت اين بود كه نسيم يتيم بود نه خانواده اي داشت نه فاميلي.. از 13سالگي توي خونه يه مرد 30ساله كار مي كرد و همونجا هم زدگي مي كرد....نسيم عاشق اون مرد شده بود از همون بچگي اون مردو دوست داشت با اينكه الان تو اوج زيبايي به مردي دل بسته كه از جاي پدرشه... ولي عاشقشه اون مرد هم عاشق نسيم شده بود ولي اخلاف سنيشون باعث شده بود تا سكوت كنه و پا روي دلش بزاره تا اينكه خود نسيم بهش اعتراف ميكنه...اما دليلم براي اينكه اينارو به شما گفتم....
نسيم و جهانگير قرارِ باهم ازدواج كنند يك هفته ديگه نامزدشونه...نسيم از من خواسته شما رو ببينه
_ببخشيد من متوجه نمي شم....اصلا شما از كجا راجب زندگي نسيم انقدر اطلاعات دارين؟...نسيم چرا مي خواد منو ببينه؟
كاوه_جهانگير عموي منه ...چند سالي بو كه ازش خبري نداشتيم تا چند ماه پيش كه تماس گرفت و گفت مي خواد ازدواج كنه... من تازه فهميدم اونك سي كه مي خواد باهاش ازدواج كنه نسيمِ....من نمي دونم دقيقا چه كاري باهاتون داره من فقط پيغامشو رسوندم
_مهرداد ميدونه؟
كاوه_نه نميدونه... ازتون خواهش كنم بهش چيزي نگيد...نمي خوام فكر كنه بهش نارو زدم
_من حرفي نمي زنم خيالتون از جانب من راحت باشه
كاوه_خب من ديگه برم...با اجازتون آدرس خونتونو مي دم بهش تا بياد اينجا
_مشكلي نداره
كاوه_خيلي ممنون از پذيرايتون از سحر خانوم هم خداحافظي كنيد...خدانگهدار
_خداحافظ
در و كه بستم سحر عين قرقي پريد از ااق بيرون
سحر_مي خواي نسمو ببيني؟
_آره
سحر_ارام رنگ خيلي پريده...خوبي
_نه اصلا خوب نيستم
سحر_مي خواي به كاوه زنگ بزنم بگم نمي خواي نسيمو ببيني
_نه لازم نيست بايد بدونم چيكارم داره
سحر_تو هنوز مهرداد و....دوست داري؟
بغضم تركيد...."آره من احمق هنوز دوستت دارم....با اينكه اين همه بهم بدي كردي ولي دوستت دارم......هنوز داغ دوستت ندارم هايي كه بهم مي گفتي برام تازه است.. جاي .سيلي هاي كه به صورتم زدي هنوز ميسوزه....حلقه اي كه توي صورتم انداختي هنوز به گردنم هست.... حرفاي تحقير آميزت هنوز توي گوشمِ...ولي قلبم ...قلبم باز برات مي تپه و به حرف عقلم گوش نمي ده....
دو هفته از اون روز گذشت فرداي اون روز نسيم بهم زنگ زد و گفت نمي تونه بياد... از مهرداد خبري نداشتم تو اين دو هفته فقط يك بار بهم اس ام اس داد ه برم خونه اش ليلا جون قرار بود زنگ بزنه منم رفتم خوه اش ولي خودش خونه نبود بعد از اون روزي كه با ليلا جون حرف زدم ديگه خبري از مهرداد نشد....تا امروز
سحر و سپهر و سيما با هم جيغ كشيدن_يوهووووووووووووو تولدت مبارك
_وااااااااااي مرسي
صورت سحر و سيما رو بوس كردم و از همشون تشكر كردم
سپهر_اين كه نشد منم بوس كن
_گمشو... كي صورت سياه و بي ريخت و كريه تو رو بوس ميكنه
يه پس گردني خورم برگشتم ببينم سحر بوده يا سيما كه يكي ديگه هم خوردم دستم و پس كلم گذشتم و مظلوم به سپهر نگا كردم"يعني تو يه چيزي به اين دوتا بگو"
سپهر_الكي به من گربه اي نگاه نكن ... مي خواستي به من نگي بيريخت
_اصلا به شما دوتا چه...چرا ميزنيد؟
سحر_تو بيجا مي كني به برادر من ميگي سياه
_برادر دستت نره لاي در.... به توچه دوست دارم بگم....سيما خانوم اين داداششِ تو چرا مي زني؟
سيما_آقامونه....بايد بهش توهين كني
_چــي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آقاتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گونه ي گل انداخته ي سيما لبخند شيطون سهند نشون مياد بـــــــــــــــــعله
جيغ كشيدم سپهر و افتادم دنبالش توي خونه 40متري اندازه ي دور زمين فوتبال دنبال سپهر دوييدم....نفسم ديگه بالا نميومد
_بس...سه...وا..سا
سهند_تو...مثل... چی افتادی؟؟؟!!...
سلام
مهرداد_سلــــــــــام...مي بينم كه مهمون داري
پوزخندش رو مخ مي رفت
_آره مهمون دارم چطور؟
مهرداد با حالت خاصي گفت:فقط موندم وحيد تنها تو خونه ات با تو...
بيشعور راجب من چي فكر كرده؟ حرصي شدم ولي خودمو كنترل كردم پوزخند زدم
_هه...مگه نگفتي حتي تو بغل مرد غريبه هم بخوابم روم غيرتي نمي شي؟ چيه غيرتي شدي؟؟؟؟؟
قيافه اش از شدت عصبانيت سرخ سرخ شده بود با صداي كنترل شده اي سعي مي كرد بلند نشه گفت:
مهرداد_خفه شو هرزه....تو..تو مال چي باشي كه بخوام برات غيرت خرج كنم؟ تو دمِ دستي آدمي هستي كه تو عمرم ديدم..
ديگه شورشو در آورده بود سعي كردم خونسرديمو حفظ كنم_درست صحبت كن
مهرداد_چيه؟ بهت بر خورد؟؟؟ چرا نمي خواي قبول كني؟؟؟ من كجا و تو كجا؟؟ به خودت يه نگاه بنداز ببين اصلا به من مي خوري يا نه؟؟؟با اين هيكل با اين سر و شكل؟؟؟ تو به درد...
نفهميدم چي شد كه حرفشو نصفه گذاشت ولي با صدايي كه از پشت سرم شنيدم قضيه رو گرفتم
وحيد_آقا مهرداد مگه شما نميايين بالا؟ منتظر شمايم كه شمع كيك و فوت نكرديم هنوز
مهرداد لبخند مصنوعي زد
مهرداد_شما بفرماييد منم ميام
وحيد كه رفت مهرداد انگار نه انگار كه داشت بهم فحش و دري وري مي گفت آروم پرسيد تولد كيِ؟
_من
مهرداد_چرا زودتر نگفتي؟
_چه فرقي ميكنه تو كه راحتي هرچي بخواي ميگي
احساس كردم ناراحت شد
مهرداد_تو برو بالا من تا 20دقيقه ديگه ميام
بي هيچ حرفي در و بستم...اومدن يا نيومدنش برام فرقي نمي كرد روزمو خراب كرده بود...شادي روز تولدم خراب شده بود چه بياد چه نياد از درون شاد نيستم فقط ظاهرمو حفظ مي كنم
رفتم بالا در واحد و كه بستم سهند گفت:
سهند_مگه مهرداد مسافرت نبود؟
لبخند اجباري زدم فقط براي آبرو داري كردن
_چرا ولي واسه تولدم خودشو رسوند...تا بيست دقيقه ديگه مياد...كاري براش پيش اومد
خدا رو شكر كسي ديگه سوالي نپرسيد
سحر_وحيد كيف پولتو پيدا كردي؟تو ماشين بود؟
وحيد_نه ولي يادم اومد گذاشته بودش تو كشو ميز كارم
سحر_خب خدارو شكر
سحر رفت دستشويي،سيما و سهند كه جيك تو جيك هم بودن اصلا تو حال نبودن من بودم و وحيد....تا سحر رفت تو دستشويي وحيد اومد كنار من نشست...
وحيد_از كي اختلاف پيدا كردين؟
_بله؟؟؟
وحيد_نمي خواد جلوي من فيلم بازي كني من همه چيو شنيدم
_متوجه نمي شم
وحيد_من تو پاركينگ بودم وقتي شما داشتين با هم بحث مي كردين...اينجا تنها زندگي مي كنی؟؟؟...
اصلا دوست نداشتم وحيد بفهمه ترجيح دادم سكوت كنم
وحيد_ناراحت نباش...اين تو نيستي كه ضرر كرده اين مهردادِ لياقت تورو نداره دختر به اين خوشگلي و لوندي... فقط يه احمق ميتونه چشمشو روي اينا ببنده مهرداد خيلي نادونِ كه....
با اومدن سحر از دستشويي وحيد ادامه ي حرفشو خورد...حالم داشت ازش بهم مي خورد بر خلاف قيافه مودبي كه داشت خيلي بي پروا بود...احساس كردم نيتش از اين حرفا نيت پاكي نيست در ظاهر منو دلداري داد ولي.....
زنگ خونه زده شد..مهرداد بود سعي كردم جلوي وحيد با مهرداد مهربون تر برخورد كنم درو براش باز كردم جلوي همه گونشو بوسيدم اول شكه شد ولي خيلي ود حالت قبلشو حفظ كرد با همه سلام احوالپرسي كرد
سهند_بدويين ديگه...من گشمنمه كيك مي خوام
سحر_خب بابا توام اول عكس بعد كيك
سهند_اي بابا...همش تقصير آرامِ انقدر شوهر شوهرم كرد نزاشت ما كيك بخوريم
اومدم جابشو بدم كه مهرداد گفت:
مهرداد_مگه ميشه كيك تولد آرام بدون حضور شوهرش بريده بشه
سيما_شدن كه ميشه؟؟ فقط آرام خيلي شوهر دوستِ
تو تمام اين مدت من و سحر نگاه هاي تلخي بهم مينداختيم مهرداد خيلي خوب نقش بازي مي كرد فقط سهند و سيما بودن كه فكر مي كردن ما خيلي همديگه رو دوست داريم
بعد از انداختن چندتا عكس كيك و بريدم سهند انگار خيلي گشنه اش بود
سهند_آبجي...
_باز چيه؟چي ميخواي؟
سهند_اگه كيكت اضافه اومد بده به من
كيكمو نصف كردم و نيمي شو گذاشتم تو پيش دستيش
سهند_اين كه خيلي زياده
_بخور داداشي نوش جونت من گشنه ام نيست
سهند لبخندي زد و رفت نشست كنار سيما
سهند_عشقم كيكش خوشمزه است؟
سيما تيكه اي از كيكشو بهش داد سهند لبخند رضايت مندي زد و رفت كنار سحر
سهند_آبجي خانوم
سحر_گمشو...يه ذره هم بهت كيك نمي دم تازه خودم مي خوام رو مخ وحيد كار كنم
چشمكي زد و چنگالشو رد تو پيش دستيِ وحيد و تيكه گندي از كيك شو برداشت...وحيد لبخندي زد و لپ سحر و كشيد
_بيا داداش من سير شدم
سهند _ تو كه چيزي نخوردي....
مهرداد سرشو آورد دو گوشم
مهرداد_آفرين رژيم بگير از در تو نمياي
وحيد نزديك ما نشسته بود مطمئن بودم حرف مهرداد و شنيده چون وقتي لبخند مصنوعي منو ديد پوزخند معني داري زد از اونايي كه مي گفت"خر خودتي"
بعد از خوردن كيك نوبت به كادو ها رسيد سيما و سهند برام يه كيف پول چرم خريده بودن،سحر و وحيد دستبند نقره ظريفي كه خيلي شيك و خوشگل بود همه منتظر بودن مهرداد كادوشو بده مي خواستم بگم "مهردادقبلا كادوشو داده كه....
مهرداد_بفرما اينم كادوي من تولدت مبارك
جعبه كوچيكي و كه جلوم گرفته بودو از دستش گرفتم و تشكر كردم واقعا شكه شده بودم....گوشواره ساده و شيكي كه بلريان هاي كار شده روش جلوه ي بيشتري بهش ميداد...كادش هم برام شيرين بود هم برام تلخ بود...تو اون لحظه هم خوشحال بودم هم ناراحت...
سيما_چه خوشگله...سهند...ياد بگير
سهند_آخه من چي بگم به تو پسر؟...چرا مارو ميندازي تو خرج
مهرداد به شوخي گفت:اگه چندتا زن نگيري از پس خرجش بر مياي
سهند_اون كه نميشه يكي كمه دوتا خاطرجمعِ
سيما جيغ كشيد_سهــــــــند
سهند_جونم عزيزم
سيما_مي كشمت
سهند_نترس تو سوگلي
سيما_كه من سوگلي ام ديگه
دمپايي رو فرشيشو كبوند روي سر سهند....سهند سرشو گرفت
سهند_آي آي آي...مهرداد تو نمي تونستي در خفا راهنماييم كني؟آخ آخ آخ ببين زد داغونم كرد...دستت سنگينه طلاقت ميدم
سيما_ديگه چي؟ راحت باش
دمپايي رو برد بالا كه بزنه تو سرش كه سهند گفت:
سهند_نه نه ..تورو خدا... غلط كردن و براي اين مواقع گذاشتن...آقا من غلط كردم
انقدر از دست اين دوتا خنديدم كه نگو،مهرداد كنارم نشسته بود بلند بلند مي خنديد براي اولين بار خنده ي مهرداد و ديدم هميشه لبخند ميزد...انقدر قشنگ از ته دل مي خنديد كه آدم خنده اش مي گرفت....
براي شام قرار شد پيتزا سفارش بديم تا آخر شب انقدر بازي كرديم و خنديدم كه دعوام با مهرداد يادم رفت مهرداد هم مي خنديد و سر به سر سهند ميزاشت اصلا شده بود يه مهرداد ديگه... ديگه خبري از مهرداد اخمو و ساكتي كه مي شناختم نبود...
بعد از رفتن بچه ها من موندمو يه خونه بهم ريحته و مهرداد كه دراز كشيده بود روي مبل...
_پاشو خوابت ميبره
مهرداد_نه...سهند بچه باحاليه
_گلِ گل
مهرداد تنه زد:
_اون كه بعله اگه گل نبود كه بهش كيكتو نمي دادي
_آره خب
مشغول جمع كردن جعبه هاي پيتزا شدم ليوانارو گذاشتم توي سينك،نوشابه رو گذاشتم توي يخچال،كلي ظرف كثيف بود كه بايد مي شستمش بعد از جمع و جور كردن آشپزخونه كه يك ساعتي طول كشيد رفتم تو حال...
مهرداد روي مبل خوابش برده بود بيدارش كردم
مهرداد_هان...خوابم مياد
_پاشو برات جا بندازم
مهرداد_بزار بخوابم...
بيهوش شد... زير سرش بالشت گذاشتم و ملافه روش كشيدم... و خودم رفتم تو اتاق...
براي بار دهم به گوشواره نگاه كردم...گوشواه اي كه فقط براي آبرو داري كردن خريده بود...خيلي خوشگل بود دوستش داشتم... چي مي شد يه روز از خواب بيدار شم ببينم همه اين اتفاقات خواب بوده...مهرداد منو دوست داره و منم اونو... نسيمي در كار نباشه...بابا سرطان نداشته باشه...ليلا جون ايران باشه و امير با كسي كه عاشقشِ ازدواج كنه...
تو اين فكرا بودم كه خوابم برد
****
مهرداد_من ديگه دارم ميرم
از تومي اتاق با صداي بلند گفتم:
_وايسا كارت دارم
از اتاق اومدم بيرون جعبه رو گرفتم جلو...مهرداد اول تعجب كرد بعد اخماش رفت تو هم
مهرداد_اين ديگه چيه؟
_گوشواره، تو براي آبروداري جلوي دوستاي من مجبور شدي اينارو بخري منم دارم بهت پسش مي دم
مهرداد_نمي خواد
_چرا نمي خواد تو بخاطر من پول دادي من نمي خوام زير دينت برم
مهرداد اخماشو كرد تو هم_اينو تو گوشت فرو كن من بخاطر تو هيچكاري نمي كنم...اينم به عنوان هديه تولدتِ
_من از تو هديه نمي خوام
مهرداد_بندازش دور
_ولي...
مهرداد_من حوصله فروختنشو ندارم اگه نمي خواي بندازش دور....
ساعت نزديك 12 بود كه تلفن خونه زنگ زد
_بله
_سلام آرام جان خوبي؟
نسيم بود، اين سومين دفعه اي بود كه بهم زنگ ميزد
_خيلي ممنون تو خوبي عزيزم؟
نسيم_قربوت برم منم خوبم...جهانگير هم سلام ميرسونه
_سلامت باشن...شما هم سلام برسون
نسيم_فدات شم...آرام جان امروز خونه اي بيام پيشت؟
_بله خونه ام تشريف بيارين
نسيم_مزاحمت ميشم....فقط...مهرداد هم قرار بياد
_مهرداد براي چي؟
نسيم_باور كن من نمي خوام بينتون فاصله بندازم فقط مي خوام هر چه زودتر اين مسله حل بشه
_ولي مهرداد همين وطريش هم چشم نداره منو ببينه
نسيم_بسپر به من...نمي خوام به خاطر علاقه اي كه مهرداد به من داره زندگيت خراب شه...مي خوام بهش بگم يك هفته پيش با جهانگيرعقد كردم
_....
نسيم_خيالت راحت من 5ميام اونجا
_بيا عزيزم
نسيم_ميبينمت خدانگهدار
_خدانگهدار
تا ساعت 5دستي به سر خونه كشيدم دوش گرفتم بهترين لباس راحتيمو پوشيدم آرايش ملايمي كردم،عطر زدم و كلي به خودمو خونه ام رسيدم كه جلوي نسيم احساس ضعف نكنم سر ساعت 5 زنگ خونه به صدا در اومد فكر كردم نسيم ولي مهرداد بود...
در و براش باز كردم
مهرداد_سلام...به به آرام خانوم خوشتيپ كردي خبريه؟
يعني نمي دونست؟
_سلام..مهمون دارم ... از اين طرفا؟
مهرداد_كاوه زنگ زد گفت بيام اينجا...نگفت چيكار داره
حرفش كه تموم شد دوباره صداي زنگ خونه بلند شد اين دفعه نسيم و كاوه بودن
مهرداد_كي بود؟
ترسيدم بگم نسيم براي همين فقط گفتم آقا كاوه است
كاوه_سلام ارام خانوم حال شما
_ممنون بفرماييد داخل
كاوه اومد توي خونه پشت سرش نسيم....
نسيم_سلام
با صداي سلاغم نسيم مهرداد مثل جن گرفته ها از جاش پريد...از تعجب چشماش اندازه ي توپ بسكتبال شده بود....
مهرداد_س..س..سلام
نسيم_سلام آقا مهرداد
مهرداد زل زل به نسيم نگاه مي كرد..نسيم دختر جذابي بود با پوست برنزِ،چشماي كشيده ي رنگي موهاي هايلايت شده نسكافه اي با اندامي كشيده و لاغر در كل مثل باربي ها بود تيپ خيلي امروزي و شيك...
مي خواستم ميوه و شيريني بيارم كه نسيم نگذاشت و گفت مي خواد راجب موضوعي حرف بزنه....نگاه مهرداد به نسيم قلبمو چنگ چنگ مي كرد...هيچ وقت همچين نگاهي به من نكرده بود...نگاش با علاقه بود جوري نگاهش مي كرد كه انگار براي طرز نفس كشيدنشم تحسينش مي كرد...مهرداد با لحن صميمانه اي گفت:
مهرداد_چه خبر نسيم جان؟ خيلي وقته نديدمت چي كارا مي كردي تو اين مدت؟
نسيم خيلي ريلكس پاشو انداخت روي اون يكي پاش و با خونسردي تمام گفت:
نسيم_هفته ي پيش عقدكنونم بود...تو اين مدت سرم خيلي شلوغ بود...جهانگير هم...
مهرداد نابرانه داد زد:چي؟ تو...تو ازدواج كردي؟
نسيم _آره خب چرا انقدر تعجب كري؟
مهرداد_نسيم...تو ...تو...تو با من چيكار كردي؟ازد..واج كردي؟
رنگش صورت سبزه اش به سفيدي ميزد...با چشماي خودم لرزش دستاشو ديدم...به لب هاي به رنگ گچش كه ميلرزيد نگاه كردم..
مهرداد_چطور تونستي...چطور تونستي با من همچين كاري كني؟ من تو اين چهار سال يك لحظه هم از يادت نبدم ولي تو... من دوست دارم...چرا منو بازي دادي؟(داد ميزد و اينا رو مي گفت)
نسيم_من هيچ وقت بهت نگفم كه دوستت دارم...ن از اول هم جهانگير و دست داشتم بهت گفتم به من دل نبند...بعد تو داري مگي تورو بازي دادم؟
مهرداد_چي كم داشتم كه منو ترد كردي؟چيِ جهانگير بهتر از من بود كه اونو انتخاب كردي....دِ بگو لعنتي؟
من تنم از فرياد هاي كه مهرداد مي زد مي لرزيد چه برسه به نسيم....
نسيم دست كرد تو كيفش جعبه جواهراتي و از كيفش در آورد و انداخت روي ميز با عصبانيت داد كشيد
نسيم_جهانگير مرده...ولي تو نيستي...تو امقدر پستي كه جووني آرامم رحم نكردي...نگاش كن...آرام چي كم داره؟ هيچي انقدر خانومِ كه يك بار به من بي احترامي نكرد...يكبار هم باهام تند برخورد نكرد...منو مقصر ندونست..اگه گاه من اينه كه دلتو شكوندم گناه تو از من سنگين تر...تو زن جوونتو ول كردي به امون خدا....تو لياقت نداري...تو انقدر بي غيرتي كه...
در تمام مدتي كه نسيم حرف مي زد مهرداد با اخم به من نگاه مي كرد تا به كلمه ي بي غيرت رسيد مهرداد از جاش بلند شد و روبه روي نسيم وايساد دستشو بلند كرد كه بزنه تو صورتش كه خودمو انداختم ميونشون .... ضربه اي كه قرار بود به صورت نسيم بخوره خورد تو صورت من...احساس مي كردم فكم جا به جا شده...دستم گرفتم روي صورتم.....
نسيم_آرام آرام حالت خوبه؟
حالم بد بود ولي خودمو جمع و جور كردم كاوه با بهت به مهرداد نگاه مي كرد انگار زبونش بند اومده باشه...انگوشتمو به حالت تهديد رو به مهرداد گرفتم وگفتم:
_حق نداري...حق نداري تو خونه ي من به مهمون من بي احترامي كني...نسيم راست ميگه نو بي غيرتي...اينو بخاطر خودم نمي گم...بخاطر اينكه دست روي ضعيف تر از خودت بلند مي كني..مردي كه دست روي زن بلند كنه از سگ پستره
حمله كرد سمتم كه بزنتم كه كاوه جلوشو گرفت و سرش داد شيد
كاوه_بسه مهرداد...من نمي خوام تو مسائل تو آ؛رام دخالت كنم،ولي حق نداري دست روش بلند كني...
مهرداد_ولم كن كاريش ندارم
كاوه مهرداد ول كرد....انقدر دوره حال راه رفت و دست توي موهاش كشيد كه من جاي اون خسته شدم تو اين مدت همون ساكت به زمين زل زده بوديم بعد از نيم ساعت مهرداد رفت جلوي مبلي كه نسيم روش نشسته بود زانو زد....
مهرداد_نسيم...من دوستت دارم...نمي تونم فراموشت كنم..نسيمم..خانومم...من بدون تو ميميرم التماست مي كنم...به پات ميوفتم...
نسيم_نه....من عاشق جهانگيرم...توام نبايد ديگه بهم كاري داشته باشي...اينم سرويسي كه بهم دادي...ديگه به منو زندگيم كاري نداشته باش...
نسيم از خونه زد بيرون مهرداد با غروري خورد شده هنوز رو به روي مبل زانو زده بود كاوه دستي به شونه ي مهرداد زد
كاوه_پاشو مرد
مهرداد به جاي خالي نسيم زل زده بود اصلا نفهميد كاوه باهاش حرف ميزنه...كاوه به سمت من برگشت...
كاوه_آرام خانوم حالتون خوبه
دروغ گفتم..دست خودم نبود بخشي از وجود هنوز مي خواست سر پا وايسه و بخش ديگه....
_من خوبم
كاوه_من بايد برم......آرام خانوم....مهرداد
نگاه غمگينشو به مهرداد دوخت معني نگاشو فهميدم ولي خودمم حال خوشي نداشتم
كاوه_مراقبش باش
فقط تونستم سرمو تكون بدم..كاوه رفت...يك ساعتي ميشد كه رفتِ نه من نه مهرداد از جامون تكون نخرده بوديم كمكم هوا داشت تاريك مي شد از جام بلند شدم...كنارش نشستم..تا حالا مهرداد و اينطوري نديده بودم
_مهرداد...
تكونش دادم جوابمو نداد...بلند شد ولي اصلا تعادل نداشت انگار كمرش شكسته بود زير باوزو گرفتم و بردمش سمت اتاق خواب..روي تخت خوابندمش
مهرداد_مي خوام تنها باشم
از اتاق اومدم بيرون بغض بدي تو گلوم بود ظرفيتم پرِ پر بود تلفن و برداشتم و رفتم تو تراس روي صندلي پلاستيكي گوشه تراس نشستم...شماهره ي سحر و گرفتم
سحر_سلام بوزينه
_سحر....
سحر نگران گفت:آرام چي شده چرا گريه مي كني
همه چي وبراش تعريف كردم گفتم و گفتم از اينكه احساس كردم چقدر كمم كه شوهرم جلوي روم به زن ديگه اي التماس مي كرد از اينكه جلوي چشم نسيم و كاوه سيلي خوردم...
سحر_آرام جن من گريه نكن حقش بود...خوشم اومد نسيم خوب ضايعش كرد
_دلم براش مي سوزه
سحر_تو و دلت با هم غلط كردين الان كجاست؟
_نمي تونست درست راه بره..حالش خيلي بده روي تختم دراز كشيده
سحر_من جاي تو بودم از خونه بيرونش مي كردم..اصلا به كاوه مي گفتي ورش داره با خودش ببرتش
_دلم نيومد
سحر_اين دل رحمي تو كار دستت مي ده همش غير مستقيم بهش محبت كن اونم با كاراش جبران كنه...آخه احمق چرا به كسي محبت مي كني كه انقدر آزارت داده...فكر كردي مهرداد لياقت محبت داره؟
_سحر بس كن
سحر_نه آرام تو بس كن... تا كي مي خواي مهرداد و تحمل كني؟ كم اذيتت كرد؟كم حقيرت كرد؟
_سحر خواهش مي كنم بس كن به قرآن خودم داغونم...يه امروز منِ خاك بر سرو نصيحت نكن..تو راست مي گي من احمقم
گوشي قطع كردم اصلا حالم خوب نبود بيشتر از نصيحت نياز به هواي آزاد داشتم...از تراس اومدم بيرون و رفتم سمت اتاق نيم ساعتي مي شد كه مهرداد و تو اتاق تنها گذاشتم مي خواستم لباس عوض كنم برم قدم بزنم....
در اناق و آهسته باز كردم صداي ناله ميومد...مهرداد ناله مي كرد...رفتم بالاي سرش چشماش بسته بود دستمو گذاشتم روي پيونيش داغ داغ بود تب داشت..چند بار صداش كردم ولي جواب نداد فقط توي خواب ناله مي كرد....
ادامه دارد...