براي اينكه زود برسم مجبور شدم با آژانس برم ،با اينكه كليد داشتم ولي ترجيح دادم زنگ خونه رو بزنم.
مهرداد دست به سينه به در تكيه داده بود
مهرداد_مگه كليد نداري؟

_عليك سلام عليكم

مهرداد_اين چه طرز حرف زدنه؟

_هميني كه هست خيلي هم دلت بخواد

دستشو رو به بالا گرفت
مهرداد_خدا شفات بده... از اين به بعد با كيليد درو باز كن

_از اين به بدي وجود نداره

كيفمو گوشه كاناپه انداتختم و شالمو درآوردم و نشستم رو كاناپه
_خوب بيا حرفامونو يكي كنيم

مهرداد_سه شنبه شب خونه سحر خوابيده بودي،جمعه صبح استخر بودي با دوستات،چهارشنبه شب نامزدي دوستم دعوت بوديم تو آرايشگاه بودي،امروز هم رفته بودي خريد

_اينا رو مي تونستي پشت تلفن هم بگي

مهرداد_بده منو بيشتر ببيني؟

_نه كه از قيافه ات خوشم مياد؟

مهرداد_از خداتم هست(با دست به خودش اشاره كرد) پسر به اين خوش تيپي خوش قيافه اي جنتلمني

_كو؟

مهرداد_كوه كه اون بالاست...چي كو؟

_نمكدون...همين پسره كه مي گي

مهرداد_آخي مشكل بينايي هم پيدا كردي؟ در اولين فرصت برو چشم پزشكي

_اوني كه به دكتر نياز داره تويي نه من

دستشو به اين حالت ( ) كرد و از جاش بلند شد رفت تو آشپزخونه
مهرداد_چايي مي خوري؟

_اصولا تو هواي گرم شربت مي خورند

مهرداد_برات خوب نيست چاق مي شي

_تو نگران خودت باش

از آشپزخونه سرشو آورد بيرون
مهرداد_بدبخت واسه خودت مي گم هيچ مردي نگات نمي كنه...تازه من ايرادي ندارم كه بخوام نگران خودم باشم

_ايرادت اخلاق كپك زدتِ

مهرداد_حداقل وقتي ميشينم جاي دو نفرو نمي گيرم

_آدم جاي دو نفرو بگيره ولي بوي گند اخلاقش همه جا رو نگيره

مهرداد_به جز خودم آدمي تو اين خونه نمي بينم

_بهت حق ميدم چون من فرشته ام

ليوان شربتي گذاشت روي ميز همونطور كه بغل دستم مي شست گفت:
مهرداد_فرشته خيكي داريم مگه؟

_چشم بصيرت مي خواد كه تو نداري كپك

دست كردم ليوان شربتو بردارم كه زد رو دستم
مهرداد_مال منه نه تو

_ميمردي براي منم درست مي كردي؟ تشنمه..

مهرداد_ديگه چي؟

_همين حداقل آب بيار

مهرداد_چرا بايد آب بهت بدم؟

_تشنمه خب

مهرداد_برو بيرون براي خودت آب معدني بخر

با سنگ دلي تمام شربتشو خورد

مهرداد_جيگرم حال اومد

يك ساعتي ميشد كه نشسته بودم روي كاناپه ولي هنوز ليلا جون زنگ نزد مهرداد هم كنارم نشسته بود با تبلتش بازي مي كرد
_ليلا جون چرا زنگ نزد؟

مهرداد_چقدر غر مي زني زنگ مي زنه ديگه

صداي زنگ تلفن بلند شد مهرداد گوشي گرفت سمتم
مهرداد_بيا تو جواب بده

گوشي و از دستش گرفتم و جواب دادم:
_سلام ليلا جون

ليلا جون_سلام آرام جان خوبي قربونت برم

_مرسي شما خوبين؟آقا مهرشاد و خانومش خوبن؟ اونجا راحتين؟

ليلا جون_ما هم خوبيم،دلم خيلي براتون تنگي شده

_ما هم همين طور

ليلا جون_تو اين چند وقته نمي شد باهات حرف بزنم نگرانت شده بودم

_ببخشيد من خونه نبودم

ليلا جون_گفتم شايد مهرداد فراريت داده

يه نگاه به مهرداد كردم كه زل زده بود به من به دروغ گفتم:
_مهرداد كه آقاست

ليلا جون_اذيتت كه نكرده؟

"خبر نداري چه بلا هاي سر آورده"
_مهرداد خيلي مهربونه

ليلا جون_خدا رو شكر

يكم ديگه با ليلا جون حرف زدم و خداحافظي كردم و گوشي و دادم دست مهرداد 5دقيقه اي هم مهرداد حرف زد و قطع كرد
مهرداد_بيشتر از اينكه نگران من باشه نگران توه

_پسرشو ميشناسه

مهرداد_تو مارمولكي

_اينو نگي چي بگي...زنگ بزن به آژانس

مهرداد_به من چه

بي هيچ حرفي كيفمو براداشتم و از خونه زدم بيرون...اولين كاري كه كردم براي خودم آب خريدم خيلي تشنه ام بود "شمر"
بخاطر تاريكي هوا مجبور شدم دربست بگيرم....

سحر_بيا ديگه

_يه حرفي ميزنيا وقتي مهرداد نيست بيام كه چي بشه خودتون برين ديگه

سحر_خب تنها بيا سپهر هم مياد

_ديگه بدتر نمي گن آرام چرا بدون مهرداد اومده

سحر_ميگيم مسافرته

_نميشه سحر جان

سحر_8ميايم دنبالت

مثل آقاي گاو قطع كرد...از صبح تا حالا گير داده امشب بريم شهر بازي،منم بدون مهرداد نمي تونم برم با اينكه خيلي دوست دارم برم ولي جلوي وحيد و سپهر نميشه تهنا برم
گوشيمو برداشتم براي سحر اس بزنم من نميام

"گوساله جان من نميام الكي نمي خواد بياي دنبالم،خودتون برين خوش بگذره"

تو فكر مهرداد بودم كه براي مهرداد فرستادم تا اس فرستادم فهميدم يكي زدم تو سرم با اين حواس پرتم...
دو دقيقه بعد اس ام اس اومد...مهرداد بود:

"گوساله خودتي..دارم ميام اونجا برام ناهار درست كن"

پرو..به من ميگه گوساله ...تازه ناهار هم ميخواد... دارم برات كپك
رفتم تو اتاق تا لباسامو عوض كنم و دستي به صورتم بكشم يه تونيك قرمز با شلوارك سفيدي كه بلنديش تا زير زانو بود برداشتم دوست داشتم جلوي مهرداد مرتب باشم كم چاقيمو تو سرم نمي كوبند حالا بخواد تيپ و قيافه مو هم مسخره كنه... پوفي كشيدم و لباسمو تنم كردم لاك قرمزمو برداشتمو به انگشت هاي پام زدم كارم كه تموم شد كمي ريمل زدم و رژ لب قرمزِ معرفمو ملايم روي لبام كشيدم كه فقط كم سرخ تر بشه.
از اتاق اومدم بيرون و لم دادم جلوي تلويزيون 10دقيقه اي نبود كه شروع شده بود كه صداي چرخيدن كليد و توي فقل اومد
مهرداد_من بايد سلام كنم؟

_نه

مهرداد_خوبه كه ميدوني پس سلامت كو؟

_به قول خودت كوه كه اون بالاست...لازم نيست سلام كني دليل نميشه منم بخوام سلام كنم

مهرداد_اِ اينطوري هاست

بعد هم اومد كنارم نشست

مهرداد_چي داري نگاه مي كني؟

_مگه نمي بيني؟ فيلم

مهرداد_هه هه.. اسمش چيه؟

_Supernatural

آخرهاي فيلم بود كه كستيل داشت با دين حرف مي زد،مهرداد پوزخندي زد و با تنه گفت:
مهرداد_تو كه حاليت نميشه چرا زبون اصلي نگاه مي كني؟

متقابلا من هم پوزخند زدم
_خوش به حال تو كه مي فهمي...حسين فهميده(قصد توهين به شهدا ندارم)

بلند شدم رفتم تو آشپزخونه يك ليوان آب خوردم
مهرداد_ناهار چي داريم؟

_بيف استراگانوف

مهرداد_نه بابا...از اين كارا هم بلدي؟

_ما اينيم ديگه

مهرداد_چرا بوش نمياد؟

_هود زدم مهندس

مهرداد_اوهو مهندس...حالا اماده است؟ گشنمه

_5دقيقه ديگه ميارمش

5دقيقه بعد سيني به دست از آشپزخونه اومدم بيرون،سيني گذاشتم جلوش.از تعجب داشت شاخ در مياورد يه نگاه به من مي كرد يه نگاه به سيني،چشماش داشت در ميومد

_نيوفته...بخور ديگه

خونسرد نون بر داشتم براي خودم لقمه گرفتم گذاشتم تو دهنم"نه خوب شده"
مهرداد_اين..اينكه نيمروِ

_كه چي؟

مهرداد_منو سر كار گذاشتي؟ مگه نگفتي بيف استراگانوف داريم؟

_من به اين ميگم بيف استراگانوف...

يه لقمه ديگه براي خودم گرفتم قبل از اينكه بزارم تو دهنم
_از قديم گفتن مهمون خرِ صاحب خونه است

مهرداد_برو بابا من نمي خورم

_من ليلا جون نيستم كه نازتو بكشما خوردي خوردي، نخوردي هم به جهنم. اينم از سرت زياده تو توي خونه ات يك ليوان آب هم بهم ندادي... من (اشاره به نيمرو و نون كردم)اين همه ريخت و پاچ كردم برات

مهرداد_ندادم كه ندادم دوست داشتم

_اه اه حالم بهم خورد عينِ بچه 2ساله ها حرف ميزنه(اداشو درآورم)دوست داشتم

مهرداد خنده اش گرفته بود
مهرداد_حالا كه اسرار مي كني مي خورم

_واا...من كه اسرار نكردم،خواستي بخور

مهرداد مشغول خوردن شد غذاش كه تموم شد يك كلام هم تشكر نكرد
مهرداد_براي كي ميخواستي اس ام اس بفرستي كه اشتباه فرستادي به من؟

يكي زدم روي پيشونيم
_سحر...اه يادم رفت بهش اس بدم

مهرداد_كجا مي خواستين برين؟

_فضول و بردن جهنم

مهرداد_بي شوخي

-من با تو شوخي ندارم.... به تو چه

مهرداد_داري از اخلاق خوبه من سو استفاده مي كنيا

_براي خودت اسپند دود كن اخلاقت چشم نخوره

مهرداد_من كه بلاخره ميفهمم

_عمرا بهت چيزي بگم

مهرداد_اشكال نداره نگو خودم ميفهمم

_عمرا اگه بفهمي اعتماد به عرش

مهرداد_شرط؟

_شرط...اگه من بردم بايد برام عربي برقصي اونم نيم ساعت

مهرداد_باشه

_قبوله؟

مهرداد_آره قبوله،چرا تعجب كردي؟ برات حبيبي نورالعين ميرقصم... اگه من بردم تو چيكار ميكني؟

_از اونجايي كه امكان نداره تو ببري هر چي تو بگي

مهرداد_طلاق

_هرچي جز اين...

مهرداد_اوكي گفتي هرچي ديگه

_هرچي..من كه از خودم مطمئنم

مهرداد_جوجه رو آخر پاييز ميشمرند خانوم....اوم بزار فكر كنم...آهان...يه چيز كوچيك

_خب؟

مهرداد_اونو به موقعش مي فهمي...

رفتم تو اتاق دراز كشيدم روي تخت با اينكه كاره خاصي نكرده بودم باز هم خسته بودم،بالشتمو تو بغلم گرفتمو چشمامو بستم چند دقيقه اي نشده بود كه احساس كردم دشك تخت بالا پايين رفت چشمامو باز كردم ديدم مهرداد اومده كنارم دراز كشيده
_تعارف مي كني؟

مهرداد_تعارف چي؟

_برو پايين ببينم...چه لميم داده..پاشو

مهرداد_خوابم مياد

_اصلا تو اينجا چيكار مي كني پاشو برو ببينم ناهارتم كه خوردي

مهرداد_خونه خودمه دوست دارم بمونم

_باشه بمون ولي نه رو تخت من

مهرداد_تخت تو توي خونه منه پس مال منم هست

_از رو تختم بلند شو

شيطون نگام كرد
مهرداد_بلند نشم مي خواي چيكار بكني؟

_اينطوريه ديگه باشه

ريز خنديد،مهرداد_رَحميلَ

خنديدم و گفتم:رَحميلَ يُخدي(دوستاني كه تركي بلدين درسته عايا؟)

از روي تخت بلند شدم و از اتاق اومدم بيرون"حاليت مي كنم وايسا"
در اتاق و باز كردم مهرداد روي تخت دراز كشيده بود رفتم بالاي سرش
_بلند مي شي يا نه؟

همونطور كه چشماش بسته بود خنديد و نوچي كرد
_باشه اشكالي نداره

پارچ آب سرد و خالي كردم روش... عين فنر از جاش پريد...كل هيكلش خيس شده بود... باورش نمي شد.... قيافشو كه ديدم بلند زدم زير خنده انقدر خنديدم كه دلم درد گرفت نشسته بودم زمين فقط مي خنديدم..قيافه اش انقدر خنده دار شده بود كه هر دفعه نگاش مي كردم خندم بيشتر ميشد...صورت مهرداد هر لحظه عصباني تر مي شد
مهرداد_بخند وقت گريه ات هم ميرسه

_جون آرام بيا جلو آينه خودتو نگاه كن

دوباره زدم زير خنده ولي خنده ام با حرفي كه زد بند اومد
مهرداد_هه...همچين جون خودتو قسم مي خوري كه يكي ندو فكر ميكنه عاشقتم....جون تنها كسي كه برام مهم نيست توي حتي اگه جلوم پر پر بزني هم برام مهم نيست
خيلي سعي كردم جلوي خودمو بگيرم كه گريه نكنم ولي نشد...از روي زمين بلند شدم زل زدم تو چشماش، چشماش يه جوري بود نمي تونستم دركش كنم با تمام نفرتي كه تو اون لحظه ازش داشتم گفتم:
_خيلي پستي
روي تخت پشت به مهرداد دراز كشيدم... هر چي سعي مي كردم از حرفش ساده بگذرم نمي تونستم...حتي نمي تونستم جلوي اشكامو بگيرم...دوست نداشتم جلوي مهرداد گريه كنم ولي دست خودم نبود... "خاك بر سر من كه دلمو به تو دادم.......

نفهميدم كي خوابم برد بود كه تكون دست مهرداد از خواب بيدار شدم
مهرداد_آرام بلند شو ساعت هفتِ

بلند شدم دست و صورتمو شستم

مهرداد_سحر زنگ زد مي خواست بياد دنبالت من كفتم خودمون ميايم

خشك و سرد گفتم:
_من جاي نمي رم

مهرداد رو به روم وايساد شونم و تو دستش گرفت سرمو انداختم پايين كه نگام به صورتش نيوفته
مهرداد_منو نگاه كن

سرمو همچنان پايين گرفته بودم
مهرداد_آرام خانوم با من شرط بسته بودي يادت رفته؟

_...

مهرداد_آرام.. سرتو بگير بالا

هيچ حركتي نكردم
مهرداد_مگه نگفتي زير حرفت نمي زني؟مگه شرط نبستيم؟

_كه چي؟

مهرداد_حالا من بردم، قرار بود برين شهربازي حالا منو نگاه كن

_شرطتو بگو...نياز نيست نگات كنم

مهرداد_الان مثلا قهري؟

_مگه برات مهمه؟

مهرداد_نه مهم نيست فقط دوست دارم وقتي شرطمو مي شنوي به من نگاه كني

سرم و گرفتم بالا زل زدم تو چشماي مشكيش
مهرداد لبخندي زد_خب بنده يك شرط دارم...اونم اينكه يك شب كامل در اختيار من باشي

اخمامو كشيدم تو هم_يعني چي؟

مهرداد شيطنت آميز گفت:زنمي ديگه...يه مرد با زنش...

_قبول نيست

مهرداد_تو شرط بستي يادت كه نرفته

_آره ولي اين خيلي نامرديه

مهرداد_باشه پس دو تا شرط كوچولو تر ميزارم...اول اينكه امشب بريم شهربازي

_ دومي؟

مهرداد انگشتشو گذاشت رو لبم_دومي هم اين

تا اومدم اعتراض كنم خم شد روي صورتمو شروع كرد به بوسيدن...دستاش دو طرف صورتم بود و ميبوسيد...بوسيدنش مثل قبل نبود ملايم تر بود از بوسيدنش لذت بردم...لبشو كه از لب هام جدا كرد اخم كردم

_خيلي تو شرط بندي ظالمي

مهرداد_شرطم هموني بود كه اول گفتم اينم بخاطر اين بود كه نارا...

حرفشو خورد انگار از دهنش پريده بود
مهرداد_برو آماده شو

"يعني بخاطر اينكه من ناراحت شدم عذاب وجدان گرفته بود؟" سرمو تكون دادم تا فكر هاي احمقانه نكنم مهرداد اگه وجدان داشت كه وضعم اين نبود.

مهرداد_من ميرم بيرون تا نيم ساعت ديگه آماده باش

_باشه

از دستشويي اومدم بيرون عادت داشتم قبل از اينكه برم بيرون دندونام و مسواك بزنم... رفتم تو اتاق جلوي كمد ديواري كوچيكي كه لباسمو مي زاشتم وايسادم ،نمي دونستم چي بپوشم بعد از 5دقيقه كلنجار رفتن با لباسام مانتو آبي نفتيم كه جلوش كمي كوتاه بود و كنارش جيب هاي بزرگي داشت و با شلوار لي مشيكم انتخاب كردم. جلوي آينه وايسادم تا كمي آرايش كنم از اونجايي كه هر وقت گريه مي كردم چشمام پف مي كرد تصميم گرفتم چشمامو بيشتر از هميشه آرايش كنم،ريمل و چند بار روي مژه هام كشيدم با فر مژه بيشتر از هميشه فرش كردم،اهل خط چشم نبودم براي همين سايه دودي گوشه پلكم به صورت محو كشيدم تا چشمام درشت تر به نظر برسه رژگونه محوي هم روي گونه هام زدم و در آخر رژلب قرمزمو محكم روي لبم كشيدم...
چه جيگري شدم...لبخند دندون نمايي براي خودم زدم كه تضاد رنگ رژ لبم با دندون هاي سفيدم جلب توجه مي كرد.
جلوي مو هامو از قبل صاف كرده بودم براي همين كمي خيسش كردم تا فر بشه بعد با موس حالتش دادم.لباسامو پوشيدم شال ام تركيبي از رنگ هاي مختلف و و سرم كردم..كيف مشكي كجو برداشتم و از خونه رفتم بيرون.
مهرداد توي ماشين منتظرم بود تا درو باز كردم توجهش به من جلب شد

مهرداد_مگه مي خواي بري عروسي انقدر آرايش كردي

_مگه چقدر آرايش كردم

مهرداد_رژ لبت خيلي تو چشم ميزنه

شونه هامو انداختم بالا_خب بزنه

مهرداد_كم رنگ ترش كن

_خوبه

مهرداد_بهت مي گم كم رنگ ترش كن

_براي تو چه فرقي ميكنه؟

مهرداد_براي من فرقي نمي كنه براي خودت ميگم

_پس لطفا تو كاراي من دخالت نكن

مهرداد_دور برت ندارها...دوبار خنديدم پرو شدي...نزار يه كاري كنم كه...استغفرا...

داد كشيدنش كه تموم شد راه افتاد انقدر تند رانندگي مي كرد و لايي مي كشيد كه من نا خداگاه جيغ مي كشيدم

_مهرداد تو رو خدا آروم تر

بي توجه به من همچنان گاز ميداد...داشتم سكته مي كردم از ترس چند باري نزديك بود تصادف كنيم
_مهرداد جون هر كي دوست داري آروم برو....جيـــــــغ....جون نسيم آرو...

با ضربه اي كه به دهنم خورد جمله ام نصفه موند دستمو گرفتم جولوي دهنم گرمي خونو مي تونستم احساس كنم...
مهرداد داد كشيد:

مهرداد_ببند دهنتو...نمي خوام اسمشو از دهنِ نجست بشنوم...

سرعتشو كم تر كرد ولي همچنان تند مي رفت...يكم كه گذشت انگشتشو تهديد آميز آورد بالا
مهرداد_يك بار...فقط يك بار ديگه اسم نسيم بياري انقدر ميزنمت كه خون بالا بياري

داد زد:فهميدي؟

سرمو تكون دادم براي اولين بار تو عمرم از يه آدم ترسيدم مطمئن بودم كه واقعا همچين كاري و مي كنه
تا رسيدن به شهر بازي جلوي خودمو گرفتم تا گريه نكنم دلم براي خودم ميسوخت كه مجبور بودم اين آدم سنگ دلو تحمل كنم فقط از خدا مي خواستم كه بهم صبر بده تا بتونم اين رفتار ها و تحقير هاشو تحمل كنم.
وقتي رسيديم شهر بازي به سحر زنگ زدم بعد از 10دقيقه پيداشون كرديم. مهرداد ماشين و پارك كرد و با هم رفتيم سمت بچه ها....

بعد از سلام و احوال پرسي سحر اومد كنارم
سحر_آشتي كردين؟

_قهر نبوديم كه آشتي كنيم

سحر_خودتو نزن به خريت...امروز خونتون چيكار مي كرد

_اومدم به تو اس ام اس بدم اشتباه دادم به مهرداد...نكه ذاتش فضوله اومد ناهار خونه ام تا سر در بياره كه كجا مي خوايم بريم...بعد هم چتر رحمتو باز كرد و اومد

سحر_اِ...چه يدا... پيگيريِ

_اون كه بله
وحيد سحر و صدا كرد... وحيد يجوري آدمو نگاه مي كرد واقعا معذب مي شدم احساس مي كرد بجاي مانتو و روسري كه تنمِ لخت وايسادم كه اينطوري نگام مي كنه...سحر كه مي گفت چند بار مي خواسته پاشو بيش از حد دراز كنه كه سحر زده تو پرش ..... با دستي جلوي صورتم تكون مي خورد از فكر سحر و وحيد كنده شدم
مهرداد_كجايي تو...چند بار صدات كردم جواب ندادي

_بله...

مهرداد_مثل بچه آدم رژ لبتو پاك كن

_چرا گير دادي به رژ من؟

مهرداد با صدايي كه سعي مي كرد آروم باشه گفت:
_از نگاه هاي هرزه اين مرتيكه خوشت مياد

_كي؟

مهرداد_پاك مي كني يا همين جا.. جلوي دوستت با كتك برات پاكش كنم؟؟!!

از توي كيفم دستمال در آوردم و كشيدم روي لبم تا كمي از سرخيش گرفته بشه
آروم گفتم_خوبه

مهرداد_يه ذره ديگه كمترش كن

دوباره دستمالو كشيدم روي لبم مهرداد هم ميخ شده بود روي لبام تا ببينه كارمو درست انجام ميدم يا نه...كارم كه تموم شد با سرشو به نشونه خوبه تكون داد و در كمال تعجب دستمو توي دستش گرفت...
به شهر بازي كه رسيديم قرار بر اين شد كه اول ترن سور بشيدم سهند بليطا رو خريد و رفتيم توي سف ترن...
_واي من ميترسم

مهرداد_با اين هيكل... خجالت داره

منو مهرداد جلو نشسته بوديم سحر و وحيد هم پشت سرمون سهند هم پشست سر سحر...سحر كلشو آورد وسطمون
سحر_خي دوستان وصيتي چيزي دارين بگين

_سحر اگه من مردم شب هفتم پيتزا بدين

مهرداد_چرا پيتزا؟

_مردم خسته شدن از بس چلو كباب خوردن اينطوري كلي برام دعا مي كنند

سحر_اوكي آقا مهرداد شما وصيت نداري؟

مهرداد_نه...فقط يك آرزو دارم

سحر_چيه؟

مهرداد_آرام لاغر بشه

سحر صداشو آورد پايين جوري كه فقط ما بشنويم
سحر_از سرتم زياديه

مهرداد_چي گفتي؟

سحر_همين كه شنيدي

ترن حركت كرد در حال بالا رفتن بود كه مهرداد سرشو به گوشم نزديك كرد
مهرداد_يه كاري باهات مي كنم كه ديگه نري پيش غريبه ها براي من درد و دل كني

_سحر مثل خواهرم ميمونه

مهرداد_حال سحرم ميگيرم...ولي اول تو

_تو غلط مي كني به سحر..

با فشاري كه به مچ دستم اومد لال شدم....دردي كه توي دستم پيچيده بود غير قابل تحمل بود...با پايين رفتن ترن جيغ كيدم نه از ترس بلكه فقط براي اينكه دردي تو دستم و قلبم بودو خالي كنم
ايستادن ترن مصادف شد با برداشتن دست مهرداد از روي دستم مچ دستم كبود شده بود مهرداد بي توجه به من پياده شد منم پشت سرش سحر اومد كنارم تا چشمش به دستم خورد چشماش چهارتا شد
سحر_دستت چي شده؟

_هيچي

سحر_كبود شده چرا مي گي هيچي؟

_چيز مهمي نيست

سحر_مهرداد كرده؟

_نه بابا مهر..

سحر_من كه مي دونم چرا مي خواي جلوي من آبرو داري كني...مهرداد كرده؟

_آره

سحر_بي وجدانِ سنگ دل

مهرداد برگشت و دست منو تو دست سحر ديد
مهرداد_احوال سحر خاوم خوش گذشت

سحر_چرا انقدر اذيتش مي كني؟ چرا دستشو اينطوري كردي؟

مهرداد_شما تو زندگي خصوصي ما دخالت نكن...(نيشخندي زد)شما مراقب آقا وحيد باش...
با سر به وحيد كه در حال ديد زدن دختر قد بلند جلفي بود اشاره كرد...سحر تا چشمش به وحيد افتاد از عصبانيت سرخ شد
سحر_همتون آشغالين

اينو گفت و از كنارش رد شد پوزخند مهرداد هم بيشتر شد برگشه سمت من
مهرداد_اينم از حال گيري سحر خانوم...بگو با من در نيوفته...

چهار ماه بعد:
چهار ماه از اون شب گذشت...سحر با وحيد قهر كرد يك هفته جوابشو نداد بعد از يك هفته با پا در ميوني مادرو پدر وحيد با هم آشتي كردن ولي مدت نامزدي و بيشتر كرد تا وحيد امتحانشو پس بده
مامان و بابا يك شب قبل از اينكه برن مشهد مارم دعوت كردن اون شب بابا به منو آرش و مهرداد گفت كه سرطان داره....آرش باور نمي كرد منم با اينكه از قبل مي دونستم انقدر فشار عصبي بهم وارد شد كه تا دوشب تب داشتم...بابا منو سپرد دست مهرداد و آرش يك هفته بعدش رفت پيششون...تنها بودم تنها تر شدم...اما رابطه منو مهرداد...
بعد از اينكه فهميد بابا سرطان داره كمتر اذيتم مي كرد تا اينكه يه وز بهم گفت اگه همديگرو نبينيم بهتره...وفقط گاهي من مي رفتم خونش تا با ليلا جون صحبت كنم تا به جدايمون شك نكنه
منو سحر درسمون كه تموم شد آزمون كارشناسي داديم سراسري تهران قبول نشدم سحر هم زنجان قبول شد كه قرار شد نره ولي آزمون علمي كاربردي هر دوتامون يك جا قبول شديم و ثبت نام كرديم.
**
سحر_تلفن كارت داره

_كيه؟

سحر_ميگه كاوه ام

_اومدم

_سلام آقا كاوه

كاوه_سلام آرام خانوم خوب هستين؟

_خيلي ممنون خوبم شما خوبين؟

كاوه_ممنون...قرض از مزاحمت مي خواستم راجب يك موضوعي باهاتون صحبت كنم...مي تونم ببينمتون

_بله حتما ..

كاوه_امروز خونه هستيم؟

_بله هستم بفرماييد

كاوه_پس من تا يك ساعت يگه مزاحمتون مي شم

_اختيار دارين قدمتون رو چشم

گوش و كه گذاشتم به سحر گفتم كاوه قراره بياد اينجا اونم مثل من تعجب كرد

سحر_چقدر پرو...چرا بيرون قرار نزاشت؟

_نمي دونم

سحر_از اين كاوه هم خوشم نمياد حتما مثل مهردادِ

_نمي دونم چطور ادميه نميتونم بگم مثل مهرداد هست يا نه

**
سحر داشت ظرفهارو ميشست منم تازه از حموم اومده بودم
سحر_برو آماده شو

_جايي نمي خوام برم كه آماده بشم

سحر_خرِ يه آرايش كوچيك بكن صورتت از اين بي حال دربياد

_باشه بابا

رفتم تو اتاق بعد از پوشيدن لباسام،آرايش ماتي كردم و از اتاق اومدم بيرون...سحر پشت پنجره آشپزخونه وايساده بود اصلا حواسش به من نبود آروم رفتم پشت سرش سرمو آوردم كنار گوشش
_ميگ ميگ....

ده متر پريد بالا قيافه اش ديدني شده بود داشتم قش قش مي خنديم كه يكي زد پس كلم
_مگه مرض داري؟

سحر_گوسپندِ اوارگوتان... نمي گي سكته مي كنم خونم ميوفته گردنت؟

_اولا گوسپند نه و گوسفند... دوما آخر گوسفندم يا اورانگوتان؟ جون سحر قيافه تو نديدي انقدر خنده دار شده بودي كه نگو(دوباره خنديدم)

سحر_كفت، مرض، زهره مار،بلبل درازي هم ميكنه...سكته خفيف رد كردم

_خدارو شكر كه رد كردي...ديدم داري كوچه رو ديد ميزني هوس كردم بتركونمت...

سحر_اوه گفتي كوچه بيا اينو ببين...

از پنجره به بيرون نگاه كردم x6 bmwمشكي روبه روي آپارتمانم پارك شده بود كاوه هم در حالي كه تكيه داده بود به ماشي داشت با موبايلش حرف ميزد..
سحر_ببين چه جيگريه

_پسره يا ماشينش؟

سحر_هر دو قيقافه پسره كه معلوم نيست ولي تيپ و هيكلش كه خيلي اوكيِ

_خاك بر سر هيزت كنند...تو مگه شوهر نداري چرا داري پسر مردمو ديد ميزني

سحر_نه كه وحيد اصلا هيز نيست...

زنگ خونه رو زدن قبل از اينكه سحر بخواد درو باز كنه خودم درو باز كردم...نمي خواستم ببينه كاوه همون پسره است
_سلام بفرماييد

كاوه_سلام ببخشيد مزاحمتون شدم

سحر كه تازه از اتاق اومده بود بيرون با ديدم كاوه دهنش يك متر باز موند ولي سريع خودشو جمع و جور كرد و سلام و حوالپرسي كرد باهاش و دور از چشم كاوه به من چشم قوره اي رفت.
كاوه_خونه قشنگي دارين

_لطف دارين

كاوه_من الكي از چيزي تعريف نمي كنم...خونتون با اينكه كوچيكه ولي به زيبايي تزيين شده....


ادامه دارد...