در را که الهه باز کرد مثل همیشه بوی سبزی خوردن های توی باغچه ی سمت راست خانه به مشامم رسید که دسترنج خانم شرفی(لیلا جون) بود.
داشتم کفشام را در می اوردم .الهه هم بالای سرم ایستاده بود و نگاهم میکرد.
تازه راست ایستاده بودم و می خواستیم به داخل خانه وارد بشیم که اقای شرفی همزمان با ما که داخل میشدیم قصد خارج شدن کرد.
_ سلام دخترم...خوش امدین..برادر خوب هستند؟
_ سلام اقای شرفی. ممنونم.بله خدارو شکر بردیا هم خوبه.
_ دخترم شما بفرمایید تو . انشالله برای ناهار دوباره میبینمتون. با اجازه. و با اتمام حرفش به سمت در حیاط به راه افتاد.
_ باران تو چرا....
مکثش طولانی شد. من که هنوز سرپا ایستاده بودم دم در و نگاهش میکردم خسته شدم و او هنوز توی فکر غرق بود.
_ وا؟ سلام باران جون.خوبی مادر؟ الهه خوابی؟ چرا باران و اینجا نگه داشتی؟
الهه انگار تازه به خودش امده باشد شروع به تعارف کردن کرد.با هم به سمت اتاق الهه رفتیم. برخلاف اصرار لیلا جون برای نشستنمون در پذیرایی الهه خیلی علاقه نداشت که انجا باشیم و دائما میگفت با باران کار دارم و میخوام یه سری عکس تو کامپیوتر نشونش بدم.
وقتی وارد اتاق الهه شدم خودش زود تر نشست روی تخت و به من هم اشاره کرد بشینم. مانده بودم رفتار الهه چرا انقدر امروز مبهمه.
_ باران تو چرا به کامران جون میگی اقای شرفی؟
_ خب چی بگم ؟ بگم" کامران عزیزم" خوبه؟
_ میشه امروز و جدی باشی؟
_ چیزی شده؟
_ اره...یه چیزی شده که اعصاب من را ریخته بهم.
_ چی؟
_ باید از خیلی قبل ترا بگم! گوش میکنی؟
_ اره...چرا که نه!
_ یک خانواده بودیم مثل همه ی خانواده ها. یک خانواده ی کوچیک. وضع مالی پدرم بد نبود. یعنی میتونم بگم خیلی هم خوب بود. من بودم و مامان لیلا و بابا علی.
به اینجاش که رسید نتونستم خودمو نگه دارم و با فریاد گفتم: علی؟
دستشو به نشانه ی یواش تر بالا پایین کرد. گفت:
زهرمار. چرا داد میزنی؟
_ اخه بابای تو که اسمش کامرانه.
_ اون بابای من نیست.
با بهت داشتم الهه را نگاه میکردم . حدس زدم دارد سر به سرم میزاره. برای همین بلند شدم از روی تخت و گفتم: لوس...باز دوباره شروع کردی؟ تو کی ادم میشی الهه؟پاشو بریم مامانتم تنهاست.
_ دستم و با خشم کشید تا روی تخت بشینم و با بغضی که با صداش مخلوط شده بود و صداشو زنگ دار کرده بود گفت:
باراااان. به قیافه ی من میخوره که در حال شوخی باشم.؟
توی چشمای خوشگلش اشک غوطه ور بود.
سرمو انداختم پایین تا اشکاشو نبینم.
_ ببخشید الهه. ادامه بده....بی هیچ حرفی ادامه داد.
_یادمه...درست 9 سالم بود که ان اتفاق وحشتناک افتاد.بابام برای جلسه قرار بود برود مشهد. یادمه حتی نزدیک تاسوعا عاشورا بود و مامان همش می گفت کاش ما هم باهات بیایم.ولی بابا میگفت روز عاشورا بعد از ظهر پروازمه و برمیگردم. پس برای چی بیاین.منم که همش باید دنبال کارم باشم.چون توی تعطیلیه راحت تر میتونم کارخانه رو با کامران ببینیم.قرار بود از کارخانه دوستشون بازدید داشته باشند. مامان از بابا خواست که اگه روز عاشورا زیارت رفتند برای ما هم دعا کنند....و بابا رفت. رفت و دیگه هم بر نگشت...به اینجا که رسید هق هق الهه بلند تر شد. سعی کردم ارامش کنم و تا حدی هم موفق شدم.
توی مغزم یه سوال بود.اونم اینکه چه بلایی سر بابای الهه امده؟!
وقتی کمی ارام شد خیره شد به یه گوشه از اتاق و ادامه داد:
_ روز عاشورا تمام کاراشون تمام میشود و فقط باید بسته ای رو به کسی میرسوندند که کامران میبینه بابا بی قراره . از بابا می پرسد که چی شده؟ بابا هم میگه اخه خیلی سخته که تا اینجا امدیم و توی این روز دست بوس اقا نرفتیم...
کامران هم وقتی میبینه بابا چقدر دلش میخواد برود قبول میکنه بابا برود حرم و کامران هم ارسال بسته را انجام بدهد و همدیگر را در فرودگاه ببینند. همان سال روز عاشورا داخل حرم را بمب گذاشته بودند و دیگه هیچ وقت بابای من برنگشت. کامران هم همیشه خودشو لعنت میکند که کاش انروز بابا را نمی فرستاده حرم.
خسته ات کردم؟
اشکام و پاک کردم گفتم: نه اصلا...این چه حرفیه؟
_ قبل از اینکه بابا برای همیشه مارو ترک کند درست دو سال قبلش...( نفس عمیقی کشد و ادامه داد.معلوم بود تجدید خاطره ها براش خیلی سخته.) همسر و دختر کامران توی تصادف کشته شده بودند و بعد از تصادف انها کامران خیلی به من محبت می کرد. دختر کامران هم همسن و هم بازی من بود. و همه میدونستیم که وقتی من را دخترم صدا میزند با چه حسرتی این حرف را میزند.
بعد از فوت پدرم ما خیلی کم کامران را می دیدیم. مامانمم توی ان چند وقت به کلی شکسته شده بود. ماهی یک بار کامران می امد خانه ی ما و پولی که سهم پدرم از شرکت بود را به مامان می داد و می رفت. این رفت امد ها به همین سبک ادامه داشت تا اینکه مامان برای سال دوم دبیرستانم تصمیم گرفت معلم فیزیک بگیرد. برام مهم نبود کی قراره معلمم بشود. من از موقعی که پدرم را از دست داده بودم دیگه ان دخترشاد و شیطون نبودم. تا این که معلم من امد. روزی که امد را هیچ وقت فراموش نمی کنم. یه پسر قد بلند و خوشتیپ. چشم و ابروی مشکی و با لبهای صورتی. باورت نمیشه باران...داشتند قند توی دلم اب میکردند انقدر که خوشحال بودم.وقتی خودشو معرفی کرد تازه فهمیدم هم بازی بچگی هامه. پسری که 5 سال ازم بزرگتر بود. ان پسر حسام اعلایی بود.
پسری که با اولین نگاهم بهش دل و دینم و باختم.حسام پسر کامران جون بود.
_ چی؟؟( باز داد زده بودم...ولی ایندفعه انقدر دادم بلند بود که چند ثانیه بعد لیلا جون با شتاب در را باز کرد)
_ چی شده؟ باران جان چرا جیغ میزنی مادر؟
_ ب...ب...ببخشید لیلا جون...اخه یه چیزی که امادگیشو نداشتم را شنیدم. شرمنده.
نفس راحتی کشید و گفت: دشمنت شرمنده عزیزم. پاشید بیاین ناهار. منتظر کامران نمیشیم.ناهرمون را میخوریم و برای اون میزارم که امد بخورد.. زنگ زد گفت توی شرکت کاری پیش امده نمیتونم زود بیاد.
به الهه نگاه کردم. نمی توانستم به راحتی از ادامه ی ماجرا بگذرم. حاضر بودم 10 روز غذا نخورم ولی ادامه ی ماجرا را بفهمم. انقدر التماس توی چشممام ریخته بودم که الهه هم دلش به حالم سوخت و گفت:
مامان به نظر من بهتره صبر کنیم تا کامران جون بیاید و همه با هم غذا بخوریم.
لیلا جون چشم غره ای به الهه رفت که از دید من پنهان نماند. و گفت:
الهه!...نه عزیزم. باران جان چه گناهی کرده که تو تازه ساعت 11 صبحانه خوردی؟
ترجیح دادم راستش را بگم تا هم خودم را خلاص کنم و هم اینکه لیلا جون راضی بشه.در نتیجه با دست الهه را به سکوت فراخواندم و گفتم:
لیلا جون...باور کنید من هم گرسنه نیستم و دیر صبحانه خوردم. الان هم الهه داشت برام چیزی را تعریف می کرد که راستش حاضرم چند روز غذا نخورم ولی ادامشو گوش کنم. ( لبخند کوتاهی زدم ) پس بهتره که منتظر اقای ش...
تازه یادم افتاد کامران فامیلیش شرفی نیست ولی هرکاری کردم فامیلی خودش را به یاد نیاوردم...با کمی مکث گفتم: منتظر اقا کامران بشیم تا ایشون هم تشریف بیاورند.
لیلا جون اصرار من را هم که دید بالاخره راضی شد و گفت: باشه ...هرطور راحتید.ولی اگر گرسنه شدید بیاین که ناهار بخوریم.
_ در ضمن لیلا جون...من از مامانم و بابام خیلی دورم و خدا میدونه که چقدر وقتی شمارو میبینم به یاد مامانم میفتم و چقدر این خانه و شما و بوی سبزی خوردن های توی باغچه رو دوست دارم. تو را به خدا قسم با من هم مثل الهه باشین و بدونین که منم توی خانه ی شما و با الهه و شما تعارف ندارم و احساس راحتی میکنم. البته اگه پر رویی نباشه...
لیلا جون لبخندی زد و با محبت به سمت من امد و بغلم کرد و گفت: خدا مادر پدرتو برات حفظ کنه مادر. امروز به الهه افتخار کردم . به دخترم افتخار کردم چون تورو انتخاب کرده به عنوان دوستش عزیزم. چشم دخترم.
و با لبخندی که چاشنی صورتش بود از اتاق خارج شد.