پروای بی پروای من8
بچه ها رو رسوندم و به سمت آدرسی که سام برام فرستاده بود حرکت کردم .
ساعتمو نگاه کردم ، هنوز ده دقیقه ای به سه مونده بود .
داشتم اطراف رو به امید پیدا کردن صافکاری کذایی جستجو می کردم که قبل از اون سام رو دیدم که به ماشین تکیه زده و داره نگام می کنه .
اشاره کرد ماشینو ببرم داخل مغازه ی صافکاری و همین کارو کردم .
صاحب مغازه سریع به سمت ماشینم اومد تا ببینه چی شده .
پیاده شدم و سلام کردم . سام هم که داخل شده بود به سمتم اومد و دست دادیم .
احساس کردم بیشتر از حد معمول ، دستم رو فشار داد ولی سریع به خودم گفتم :
" بی خیال ! دوباره داستان درست نکن دختر "
سام با صدای بلندی رو به صاحب مغازه گفت :
_ می خوام عین روز اولش بشه ها ، آقا بهرام ! فکر می کنی چه مدت طول بکشه صافکاری ، نقاشیش ؟
صاحب مغازه دست به پیشونی کشید و گفت :
_ حداقل دو روز ، حداکثر چهار روز
بی اختیار گفتم :
_ چهـــــــــــــــــــــــ ــــــــار روووز ؟؟؟؟ وای نه ! من چهار روز بدون ماشین چی کار کنم ؟
آقا بهرام باخنده و درحالیکه با دقت نگام می کرد گفت :
_ گفتم حداکثر چهار روز ! حالا چون یه خانوم محترم مثل شما نمی تونه بدون ماشینش جایی بره ، فردا پس فردا تحویلتون می دم ! بهتر از روز اول !
بعد با ژست مسخره ای ادامه داد :
_به خاطر شما همه کارامو لغو می کنم .
تا اومدم تشکر کنم سام با ابروهای گره خورده ، سوئیچشو گذاشت تو دستم و با تحکم گفت :
_برو تو ماشین منم الان می یام !
جاخوردم ولی همچین تمایلی هم برای ایستادن تو اون تعمیرگاه کذایی نداشتم .
رفتم سمت ماشین ولی به عقب برگشتم و دیدم سام داره به آقا بهرام بیعانه می ده ، البته با قیافه ی اخمو!
تو ماشین نشستم و صبر کردم تا خودش بیاد که سریع اومد .
وقتی دید ایستادم گفت :
_ واسه چی اینجا وایسادی ؟ بشین برسونمت !
_ نه ممنون خودم می تونم برم .
دوباره قیافش جدی شد :
_سر ظهری چه جوری می خوای بری ؟ منم که نمی خوام کولت کنم ! بشین !
در حقیقت داشتم تعارف می کردم .
تو اون آفتاب خردادی ، چقدر باید می ایستادم تا یه ماشین از اون خیابون رد بشه ؟
سام گفت :
_ نمی دیش ؟
با تعجب گفتم چیو ؟؟
_ سوئیچو !
_آهان !
سوئیچو سمتش گرفتم و هر دو سوار شدیم .
بازم بوی ادکلن سام فضا رو پر کرده بود . با اینکه من کلی عطر زده بودم فقط بوی ادکلن اونو حس می کردم !
نگاش کردم .
تی شرت سفید و جین آبی پوشیده بود . مثل همیشه خوش تیپ ولی هنوزم اون اخماش باز نشده بود !
پاکت سیگار رو برداشت و بهم تعارف کرد.
برنداشتم . یعنی چی که اخماشو ریخته به هم !!؟
معلوم نیست چشه !! خودش یکی برداشت و روشن کرد !
بلافاصله ظبط رو روشن کرد گوگوش بود ، کیف کردم و لبخند زدم .
سام نگاهی بهم انداخت و گفت :
_ به چی می خندی ؟
_ مگه من از تو پرسیدم واسه چی اخم کردی ؟
لبخند محوی زد و گفت :
_درست می گی ! ببخشید یکم بهم ریختم ولی الان اخمامو وا کردم . کدوم وری برم ؟
از سوالش جا خوردم ، منگ به خیابون نگاه کردم سر چهارراه محل بودیم گفتم :
_سمت راست
بدون حرف پیچید و من راهنماییش کردم تا دم در خونمون که گفت :
_ خونه تون کدومه ؟
_ همین که مقابلش ایستادی !
با دقت به در خونمون نگاه کرد و با لبخند قشنگی گفت :
_من که حال خونه رفتن ندارم ، تو داری ؟
با خونسردی گفتم :
_فعلا که ماشین ندارم ، دوسه روزی خونه نشینم !چون من عادت ندارم پیاده جایی برم !
همینطوری که کج نشسته بود و داشت نگام می کرد گفت :
_این که ناراحتی نداره ! تا زمانی که ماشینتو بگیری ، این دستت می مونه و با کف دست به فرمون ماشین زد .
بعد بدون اینکه دیگه حرفی بزنه یه دفعه ای حرکت کرد .
با تعجب گفتم :
_ کجـــــــــــــــــا ؟؟
اونم با لبخندی که خیلی جذاب ترش می کرد گفت :
_ باغ دلگشـــــــــــــا !
_ پس چرا اومدی دم خونه ما ؟ از همون جا می رفتیم دیگه !
_گفتم بیام خونتون رو یاد بگیرم شاید یه روز لازم شد...
یه طوری حرف می زد که نمی شد بفهمی کجای حرفش جدیه ؟کجاش شوخیه ؟
به خاطر همینم سکوت کردم تا ببینم خودش کجا می خواد بره !
دوباره صدای سام اومد سعی کردم نگاش نکنم :
_ اگه از اون سیگار قبلی خوشت نمی یاد یه بسته اسی تو داشبورد دارم معمولا خانوما اسی می کشن !
_نه خیر همون قبلیه بهتر بود ولی من از کسی که با اخم بهم چیزی تعارف می کنه چیزی نمی گیرم !!
سام خندید و ناباورانه نگام کرد و گفت :
الان که دیگه اخم نکردم چرا سرتو گرفتی سمت پنجره ؟
منم با لبخند نگاش کردم که دوباره گفت :
_در ضمن یادم نبود سرکار خانوم که شما مثل خانومای دیگه نیستین !
و دوباره همون سیگار قبلی رو بهم تعارف کرد ، من یکی برداشتم .
فندکش رو برداشت و سیگارمو روشن کرد .
دست فرمونش عالی بود و بهتــــــــــر از من !!
نمی دونستم می خواد کجا بره ولی غرورم نمی زاشت که دوباره ازش سوال کنم .
تا انتهای مسیر حرفی بینمون ردو بدل نشد عوضش موزیک گوش کردیم .
تو نهایت لذت بودم چون سام با مهارت خاص خودش و با سرعت می روند و صدای موزیکم زیاد بود .چیزی که من عاشقشم !
تو لواسون جلوی یه باغ نگه داشت و با یه مرد خوش و بش کرد و مرد نگهبان جا پارکمون رو نشون داد .
_خب رسدیم ! اینم باغ دلگشـــــــــــــــــــآ !! امیدوارم توام خوشت بیاد !
قبلا باغهای اطراف اومده بودم ولی تو این باغ نه !
با بدجنسی گفتم :
_ تا ببینیم !
و پیاده شدم . سام کنارم اومد و از پله ها به سمت پایین راه افتادیم .
باغ پایین تر از سطح جاده بود.
همونطور که پله هارو پایین می رفتیم متوجه شدم که واقعا جای قشنگیه .
تخت ها به فاصله ی کمی از هم به صورت سر پوشیده و سرباز بودن ، سام پرسید
_کجا بشینیم ؟
دوباره با بدجنسی گفتم :
_ همونجائی که پاتوقته !
با لبخند سرشو تکون داد و به سمت انتهایی باغ راهنماییم کرد . جائی که به یه رودخونه ختم می شد البته با چند پله ! ولی حسنش این بود که این قسمت باغ سایه بود و ازآفتاب خبری نبود.
به وجد اومده بودم ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم با خونسردی ظاهری گفتم :
اینجا رو نگهداشتی واسه یاران و منو می خواستی ببری کنج دیوار ؟؟ باشه ! یکی دیگه هم طلبت !
و برای اینکه اذیتش کنم سرمو با ناراحتی به طرفین تکون دادم !
با مظلومیت نگام کرد و گفت :
_نه باور کن ! چه فازیه آخه ! خودم بار دومه که می یام اینجا ! بار اول رو یکی از همون سکوهای جلو نشسته بودم ولی اینجا رو نشون کردم که به موقعش بیام که الانم موقعشه !
با خنده گفتم :
_شوخی کردم بابا ! می خواستم اذیتت کنم ببینم اعتراف می کنی تا حالا با چند نفر اومدی اینجا و دوباره خندیدم...
سام هم خندید و روی تخت ، کنارم نشست و در حالیکه سرحال شده بود گفت :
_خب پس حالا که اینطور شد ، یه دست نون بیار کباب ببر می زنیم تا دیگه منو اذیت نکنی !
و درست روبروی من چهار زانو نشست .
انگشت اشارمو به حالت تهدید به سمتش گرفتم و گفتم :
_ببین من واقعا محکم می زنمــــــــــا ! فکر نکنی داری با یه ضعیفه بازی می کنی ، خوش به حالته !
انگشتمو خم کرد و گفت :
_ببینیم و تعریف کنیم !
و بازی رو شروع کردیم .
چنان محکم سام بیچاره رو می زدم که دستاش سرخ شده بود ولی اون با ملاحضه تر از من عمل می کرد و آرومتر رو دستم می زد ولی من بازم خجالت نمی کشیدم و محکم تر می زدمش .
خلاصه بازی رو بیست به هفده بردم یعنی تعداد دفعاتی که من رو دستاش کوبیدم بیست بار بود .
با شادی و غرور گفتم :
_حریف قدرش خوبه ! حتی اگه ضعـــــــــــــــــــیفه باشه !
و براش یه بازو به حالت نمایشی گرفتم !
سام زد زیر خنده و اینقدر خندید که تقریبا روی تخت دراز شد . ولی یواش یواش آروم شد و دوباره صاف نشست و همزمان کارگر باغ رو صدا کرد و سفارش چای و قلیون و بستنی داد .
داشتم گوشیمو چک می کردم سارا پیام داده بود :
خره نزاری طرف بپره !
براش نوشتم : مگه شب پره !؟؟
سرم رو که بلند کردم دیدم سام زل زده تو صورتم ولی تا نگاهمون تلاقی کرد نگاشو گرفت و گفت :
_راستی از خواستگارت چه خبر ؟ نگفتی چه جوری حالشو گرفتی !
داشت با سوئیچش بازی می کرد ولی معلوم بود که کل حواسش پیش منه ! مژه های بلندش سایه بون چشای خوش رنگش شده بود و ته ریشی که اولین بار بود تو صورتش می دیدم جذاب ترش کرده بود !
به قول الی آدم خوشگل هر کاری کنه خوشگل تر می شه !
بیشتر از این معطلش نکردم و دست از دید زدن برداشتم و گفتم :
_دست گذاشتم رو نقطه ضعفش !
سام سرش رو بلند کرد و اینبار جدی پرسید :
_یعنی چی ؟
_پیش خودش تصور کرده بود که بعد از سی و سه سال الواطی و خانوم بازی ، داره یه دختر آفتاب مهتاب ندیده رو بر می زنه ! منم حالیش کردم که خیلی غلط زیادی می کنه ! البته به روش خودم !
_می شه واضح تر بگی منم بفهمم ؟
کارگر سفارشامونو روی تخت گذاشت .
سام هم بستنی من رو از تو سینی برداشت و مقابلم گذاشت و نشون داد که منتظر پاسخمه !
_بهش گفتم که با مردای زیادی بودم و از این به بعد هم خواهم بود چون ترک عادت موجبه مرضه !
احساس کردم عین دیشب بهزاد ، سام هم در جا رنگش تغییر کرد ولی سریعا شروع کرد به قلیون کشیدن و با سر پایین گفت :
_ و اون چی کار کرد ؟
_هیچی بابا ! اول می گفت باور نمی کنم و از این حرفا ، ولی اینقدر دلیل آوردم که خودمم باورم شد چه برسه به بهزاد !
_از کجا مطمئنی که باورش شد اون وقت ؟
_ خب کارد می زدی خونش در نمی یومد ، رنگش عین لبو شده بود تا موقعی که رفتن یه کلمه حرف نزد !
سام یه جور خاص نگام کرد و با لحنی جدی شروع به صحبت کرد :
_یه مرد ، اونم از نوعی که تو میگی ( منظورش خانوم باز بود منتها چون عفت کلام داشت و مثل من بی ادب و بی نزاکت نبود ، اسمشو نبرد ) تا به دختر نگاه کنه ، می فهمه طرفش چی کارست ! مطمئن باش که حرفاتو باور نکرده و فقط عصبی شده بوده همین !
همونطور که بستنی مو مزه مزه می کردم ترسیدم که نکنه واقعا اینجوری باشه و باور نکرده باشه ! نکنه فهمیده فیلم بازی کردم براش ؟ ای خدا اگه ... نه امکان نداره ! باور کرده !
با اطمینان گفتم :
_محاله ! همه چی تموم شد ! اونم رفت و دیگه ام پشت سرشو نگاه نمی کنه !
و برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم :
_ توام کم از خانوما شناخت نداریـــــــــا ! حاج آقا ! در ضمن مگه پشت ترافیک چراغ سید خندان مونده این قلیون که تکونش نمی دی هان !؟؟
با لبخند شلنگ قلیون رو به سمتم گرفت و گفت :
_آره دقیقا ! هم از جنس خانوما و هم آقایون ! متاسفانه یا خوشبختانه !
_ اااا خب حالا که اینجوریه ، می شه بگی من چه جور آدمیم ؟
سام سرشو پایین انداخت و لبخندی زد که چال لپاش به نمایش در اومد !
بی ملاحضه و یکدفعه ای گفتم :
_ تو از این چال ها داریا ! خیلی دوست دارم ! بامزه ست !
سام سر بلند کرد و به چشام نگا کرد و من به لپاش اشاره کردم و همزمان خندیدیم !
سام دستشو رو پشتی گذاشت و گفت :
_تو یه دختر بی پروا ! جسور ! و کمی مدعی ، اما با معرفت هستی ! بقیشم دیگه به درد تو نمی خوره !
به اعتراض گفتم :
_ نه خیرم بگو !
با اخم نمایشی گفت :
_ نمیـــــــــــشه !
_چرا مثلا ؟
_چون اینطوری صلاح می بینم !
_بابا صلاحدیــــــــــــــد !!
سام دوباره گفت :
_ اینم یادم رفت بگم ! حاضر جواب !
_ نه خیر یکم دیگه بگذره می شم زبون دراز و بی تربیت و خلاصه راحت باش ! خودتو خالی کن نزار چیزی رو دلت بمونه !
_ اتفاقا خوباشو نگفتم که ریا نشه !
_ جای شکرش باقیه دو تا صفت خوب هم دارم به خدا !
_اونهایی هم که قبلا گفتم خیلی بد نبودا ، بعد انگار یه چیزی یادش افتاده باشه گفت :
_ حالا توباید اول جواب بدی یا بهزاد / داستان چیه ؟
_اول قراره اونا زنگ بزنن که نظر منو بپرسن که دیگه عمرا بزنن! در ضمن من بابت دک کردن بهزاد امروز یه سور به دوستام دادم ، توام مهمون من !
سام چشاشو ریز کرد و گفت :
_ول خرجی نکن ! زیاد هم عجله نکن ! دوست دارم ازت بپرسم اگه جوابش مثبت باشه چی ؟ ولی چون می دونم الان می گی نه ! نمی پرسم تا بعدا که اتفاق افتاد حرفم بهت ثابت بشه !
واقعا دلم یه دفعه ای شور زد گفتم :
_نمی دونم واقعا گیج شدم خب ! اگه جوابش مثبت باشه که به دردسر می افتم دوباره !! الان تو فکر کن بهزادی و منم اون حرفارو ، تازه با غلظت بیشتر بهت گفتم ، بازم حاضری با من ازدواج کنی ؟
سام بدون معطلی گفت : - آره!...........
از جوابش جا خوردم فکر می کردم بگه نه ! به اعتراض گفتم :
_آقای سام ! جدی دارم حرف می زنمــــــــــــا !
_من قیافم شبیه کسیه که داره شوخی می کنه !؟؟؟ اگه می گم آره ، به خاطر اینه که می دونم اینکاره نیستی و حرفات الکیه !
_اونوقت از کجا مطمئنی اینقدر؟ شاید واقعا اینکاره باشم !
_خب دیگه !
_بابا ، الان همین بهزاد مگه شاخ و دم داره ؟ ولی بهزاد عوضیه و خیلی از مردا نیستن !
_دقیقا درسته ! آفرین ! با اینکه بهزاد شاخ و دم نداره ولی تو حالا ، یا از رفتارش ، یا طرز نگاهش این مطلب دستگیرت شده ، منم دقیقا از همین رفتارات یا هر چیز دیگه ای فهمیدم که اینکاره نیستی ! الانم میشه این بحثو تمومش کنی ؟ اصلا حال نمی کنم راجع به این موضوع حرف بزنیم ! اکی ؟
سکوت کردم چون هم حرفش منطقی بود هم اینکه خودش خواست !یه قاشق بستنی گذاشتم تو دهنم و زیر دندون مزه مزه اش کردم ! که دوباره سام گفت :
_خب حالا که بهت گفتم نقشه ات جواب نمی ده ! حالا برنامه ات چیه ؟
_نمی دونم به خدا !
و با بی حوصلگی اطراف رو نگاه کردم . چشمم به سام افتاد که زل زده بود تو چشام اما اینبار نگاهش رو ندزدید و
یه جور غریبی نگام کرد و با صدایی که احساس کردم با همیشه اش فرق می کرد گفت :
_ولی من می دونم !
_خب ؟؟
سرش رو پایین انداخت ، انگار گفتن این حرف سختش بود ! دوباره سرش رو بالا آورد و مستقیم تو چشام نگاه کرد .
نه لبخندی ، نه ناراحتی ... هیچی تو نگاش پیدا نبود ! وقتی دیدم هیچی نمی گه با تعجب وافری گفتم :
_خب می گفتی ؟؟
محکم و شمرده گفت :
_ با من ازدواج کن !!
مات و مبهوت نگاش کردم .
سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و گفتم :
_پاشو بریم ! مثل اینکه هوای اینجا بهت نمی سازه ! چون زده به سرت !
دولا شدم که کفشامو بپوشم که صدای جدی سام مانعم شد :
_هنوز حرفام تموم نشده پروا !
پروا ..پروا ! چقدر اسمم رو قشنگ صدا زد ! چقدر به صداش می یومد که اسم منو صدا کنه !
دوباره صاف شدم و نشستم سر جام !
_ تو حالت خوبه ؟؟؟ مطمئنی چیزی تو سرت نخورده ! تصادفی چیزی نداشتی تازگیا !
و به سرش اشاره کردم.
نمی دونم چرا همینطوری خیره شده بود بهم .
_ بلـــــــه ! کاملا حالم خوبه !
_نه فکر می کنی که خوبی !
_چه اصراری داری ؟ نکنه خیلی دوسم داری هی نگرانمی حالمو می پرسی هان ؟؟؟
_واه واه ! اعتماد به سقفت تو حلقم !
لبخند کجی زد و گفت :
_چایی تو بخور سرد شد !
یه خرما برداشتم و چاییمو سر کشیدم . اصلا فکر نمی کردم سام یهو همچین پیشنهادی بده ! حسابی گیج بودم !
_ بریم ؟
سام با بی میلی گفت :
_ بریم !
جلوتر از سام حرکت کردم و دم ماشینش منتظر ایستادم تا بیاد .
بعد از چند لحظه اومد و سوئیچو گرفت سمتم و با یه چشمک اشاره کرد که من برونم !
بدون تعارف سوئیچو گرفتم و نشستم پشت رل . به من چه ، از قدیم می گن تعارف اومد نیومد داره ! می خواست تعارف نزنه خب !
بعدشم خیلی دوست داشتم یه بار 630 رو تجربه کنم .
سام انعام پارک بان رو داد و به محض اینکه نشست حرکت کردم و با پر روئی ضبط رو هم روشن کردم !
و ولوم دادم ، داشتم دنبال سیگارسام می گشتم که سام با لبخندی که سعی در مهارش داشت ، جاشو نشونم داد .
یکی برداشتم و به سام هم تعارف نکردم که برداره !
سام فندک رو زیر سیگارم گرفت و آتیشش کردم.
سرش رو به سمت من کج کرده بود و با لبخند حرکاتم رو تماشا می کرد .
با عصبانیتی که نمی دونم از استرس شنیدن این خواستگاری یهویی بود یا نه گفتم :
_چیه ؟؟نگاه داره !؟!!
لبخندش عمیق تر شد و جواب داد :
_نگاه کردن جرمه ؟؟ نه جرمــــــــه ؟؟
بعد با آرامش شیشه رو پایین داد و مثلا رو به مردم خیابون با لحن بامزه ای گفت :
_آی مردم ! نگاه کردن جرمه ؟؟ نیست !! منم بهش می گم نیست ! ولی این دختره گیر داده می گه نگام نکن !
بعد شیشه رو بالا داد و با لحنی مظلومانه گفت :
_یکی هم نیست به ما یه سیگار تعارف کنه ! به خدا !
خندم گرفته بود از کاراش ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و فقط پاکت سیگار رو به سمتش گرفتم که صداشو مثل من کرد و گفت :
_ من از کسی که با اخم بهم چیزی تعارف کنه ، چیزی نمی گیرم !
اگه نگاش می کردم قطعا می خندیدم واسه همین نگاش نکردم و پاکت سیگار رو گذاشتم سر جای اولش و گفتم :
_ به درک !
_آره به درک ! من که می دونم چون واسه سلامتیم ضرر داره ، دلت نمی یاد من سیگار بکشم !
نیم نگاهی بهش انداختم . معلوم بود که حسابی سرحاله ! برعکسه من !
_دیدت به زندگی و اطرافیانت خیلی مثبته ! کمی هم تخیلی !
_سام ابرویی بالا داد و به من اشاره کرد و گفت :
_ وبه تو از همه چیز ، مثبت تر....
خودم رو به نشنیدن زدم و به سرعت ماشین افزودم . وایی خیلی با ماشینش حال کردم .
سام دست برد سمت ضبط صوت و آهنگ رو عوض کرد .
آهنگی از عارف بود . آه چه تفاهمی تو موزیک داشتیم . رفتم تو حال و هوای موزیک :
تو بری غصه ی ما ، قصه ی هر خونه می شه
خونه های دلمون ، ز غصه ویرونه می شه !
تو بری به چشم من ، آسمونا سیاه می شه
کوچه خالی از صدای پاک بچه ها می شه
راضی نشو که زندگی ، قلبامونو جدا کنه
مثل تموم عاشقا ، راهمونو جدا کنه
مهربون من ، چشم تو می گه با من می مونی
رسم عاشقی ، مهربونیه ، اینو می دونی !
مهربون من !...
در مدتی که موزیک پخش می شد سام باهاش زمزمه می کرد و به محض اینکه آهنگ تموم شد ضبط رو خاموش کرد و دوباره رو به من کج شد و گفت :
_ می دونم که از پیشنهادم جا خوردی و شاید هم شوکه شدی . اما من نمی تونم وقت و بختم رو از دست بدم . خودت که می دونی تو چه شرایطی هستم ! و چقدر فشار رومه ! من باید ازدواج کنم ، تو هم که وضعیتت روشنه . خب برای من چه کیسی بهتر از تو ؟
هم طرز فکرت با من تا حد زیادی یکیه ، هم اخلاقت باهام جوره ، هم اهل عشق و حالی عین خودم ، هم اینکه من باهات راحتم و حسم بهت خوبه !
بدون رودربایستی بگم ، اگه الان شرایطمم این نبود بازم ازت می خواستم باهام باشی ، حالا نه واسه ازدواج ! ولی واسه دوستی حتما بهت پیشنهاد می دادم ولی خب حالا موقعیت فرق می کنه ، منم باید باهاش کنار بیام و در حال حاضرم از تموم دخترای دور و برم تو رو مناسب تر می بینم چون شرایطت شبیه به خودمه و درک می کنی و یه سري دلایل شخصی دیگه !
کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد :
-مثلا اینکه خیلی خوشگلی و خوش تیپی و لباس پوشیدنت و خلاصه همه چیزی که مربوط به ظاهرت می شه رو دوست دارم شاید بگی ظاهر گرایی ! حالا هر چی من خوشم نمی یاد دروغ بگم ! واسه من ظاهر آدمی که می خوام باهاش باشم ، مهمه و یه پکیج کلی مد نظرم هست که تو تقریبا صد در صدش رو داری !
و دوباره تکرار می کنم اینکه تو شرایطت عین خودمه و همدیگرو می فهمیم ! نمی خوام فکر کنی بازار گرمی می کنم ولی همین الان رو هر کی نه ، ولی اگه رو خیلی از دخترا دست بزارم بهم نه نمی گن !
اما منم باید بتونم رابطه برقرار کنم ، که تو همین دو روز خیلی سریع با تو رابطه برقرار کردم و ازت خوشم اومده !
ساکت شد و دست برد تو موهای مشکی پرپشتش .
سنگینی نگاهش رو کاملا حس می کردم ولی نگاهش نکردم ، حرفی هم نداشتم که بزنم !
بگم نه ؟ برم با بهزاد ازدواج کنم ؟ یعنی سام از بهزاد کمتره !؟؟ اصن قابل مقایسه ان ؟ بیچاره سام ! بفهمه با بهزاد مقایسش می کنم خودشو می کشه !
ولی آخه سام رو هم نمی شناسم ! چه می دونم کیه ! ؟ چی کاره ست ؟ هرچند همین ظاهر و دک و پزش ثابت می کنه یه کیس فوق العاده ست ! و انصافا دروغ نمی گه ! با یه اشاره اش کلی دختر واسش غش و ضعف می کنن !
ناخودآگاه نگاش کردم . سرش پایین بود و با گوشیش ور می رفت .
چرا دروغ ؟! یه دید حسابی زدمش ! دختره ی هیز خیره سر شدم دیگه ! خو چی کار کنم خوشگله لامصب ! خیلی جذابه ! اصن نمی شه نگاش نکرد !
سر چهار راه محل که رسیدیم بهم گفت :
_برو سمت چپ !
_ نه ! من می خوام برم خونه !
_خب منو بزار دم خونه ام خودت برو خونتون دیگه !
_یعنی ماشینت دست من بمونه ؟
_بله خانوم !
_بعد توقع نکنی پسش بدمـــــا ! دو روز پشت این بشینم بدنم عادت می کنه دیکه نمی تونم کمتر از این سوار شم !
_ اونم اکیه !
بدون حرف پیچیدم سمت راست یعنی سمت خونه ی خودمون که گفت :
_تعارف می کنی ؟
_فکر کن من تعارف کنم !؟ الان تعارفیم که پشت ماشین توام ؟ نه واقعا !؟ بابا ماشین خودته لازمت میشه !
_ لازمم شد می یام می گیرمش خب !
_نه ممنون ، من اگه احتیاج داشتم بهت می گم !
_قول ؟
جلو در خونمون پارک کردم و با لبخند گفتم :
_قول ! در ضمن بابت باغ دلگشا هم ممنون !
_خواهش ! در ضمن خوب می رونی !
سریعم ادامو در میاره ! بچه پر رو !
هر دو تامون از ماشین پیاده شدیم و من همون کنار ایستادم و سام به سمتم اومد .
دستش رو دراز کرد باهاش دست دادم که دستم رو تو دستش نگه داشت و گفت :
_به پیشنهادم خیلی جدی فکر کن !
بعد دوباره نگاهش حالت شیطون گرفت و با یه لبخند کج گوشه لباش گفت :
_ آخه پسر به این خوبی از کجا می خوای بیاری خدایی !؟
سو ئیچو سمتش گرفتم و با ابروی بالا گفتم :
_ جونم اعتماد به نفس !
سوئیچو گرفت و جلو صورتم به حالت بای بای تکون داد و گفت :
_ جونم پروا !
و در مقابل من که هنوز داشتم به پژواک پروا گفتنش فکر می کردم سوار شد و به سرعت دور شد......!
سر میز شام نشسته بودیم و من جای شام خوردن ، با غذام بازی می کردم .
یه دفعه صدای زنگ تلفن در اومد و باعث شد از حال و هوای خودم بیام بیرون .
پدر و آذین به هم نگاهی انداختند و آذین با بالا انداختن شانه از جا برخاست و تلفن رو جواب داد .
از فرم حرف زدنش خیلی سریع دستگیرم شد که شیلا خانوم پشت خطه .
دلم ناخودآگاه به شور افتاد .
_بله بله !
سکوت آذین
_خواهش می کنم زحمتی نبود !
سکوت آذین
_راستش پروا هنوز چیزی نگفته !
سکوت آذین
_اااا به سلامتی ! ایشالا جواب پروا هم مثبته !
دیگه چیزی نشنیدم ! در جا مغزم هنگ کرد و سیستم مخم ارور داد !
پروا "هم " جوابش مثبته یعنی چی خب ؟ این "هم " یعنی بهزاد نظرش مثبته ؟؟!! آیا این بشر سیب زمینیه ؟؟ آیا رگ داره ؟ آیا غیرت سرش می شه ؟ دآخه این حرفایی که من بهش زدم اگه خودم به خودم می زدما ! می زدم خودمو شتک می کردم ! این بهزاده چرا اینقدر بی غیرته آخه ؟؟ اصن آدم به مردونگیش شک می کنه !؟ دحق دارم خدایی كه اينقدر ازش بدم مي ياد ديگه !!
بابا شاید اشتباه حالیم شده !
صبر کردم بلکه آذین مکالمه رو قطع کنه ! حالا مگه دست بردار بودن این دوتا !؟؟ یکی بیاد تعارف بازیای اینارو جمع کنه ! اه حالم بد می شه اینقد واسه یه مهمونی تشکر الکی می کنن !
خلاصه تماس رو قطع کرد و با خوشحالی که از حرکات و خصوصا قر کمرش موقع راه رفتن می شد فهمید گفت :
_شیلا خانومه !
الان شما تو این موقعیت بودین نمی زدنیش خب ؟؟ آیا من حق دارم یه جفت پا برم تو دهنش ؟! آخه آی کیوش در حد جلبک دریایی هم نیست ! فکر می کنه ما هم مثل خودش خنگیم ! خب تابلو بود شیلا خانوم بود دیگه !
ولی باز من بودم که دندون رو جیگر گذاشتم و یه تیکه بارش نکردم که ادامه داد :
_ بهزاد نظرش مثبته ! زنگ زده بودن نظر پروا رو بپرسن ! منم نگفتم ما هم نظرمون مثبته ! گفتم بزار یه روز بعد از اینا جواب بدیم که پرستیژ خانوادگیمون حفظ بشه !
ای خداااا ! من چقدر به این بدم که خودشو قاتی ما نکنه ؟! اصن تو این هیر و ویر من چرا گیر دادم به آذین ؟ الان باید یه فکری به حال این شر تازه ایجاد شده بکنم ! وگرنه سوژه ی آذین که هميشه بوده و هست فراوون !
سام گفتـــــــــــــــــا ! بهزاد صد تا مثل منو رو یه انگشتش می چرخونه !
اونوقت من می خواستم بهزاد رو بپیچونم مثلا !
صدای پدر منو از دریای متلاطم افکارم بیرون کشید :
_خوب کردی عزیزم ! نباید امشب جواب می دادیم !
سریع گفتم :
_آره خوب کردین واقعا ! چون من نظرم منفیه !
پدر دستی به موهاش کشید و با بی حوصلگی گفت :
_پروا ! خواهش مي کنم دوباره شروع نکن !
_اتفاقا این دفعه می خوام این قضیه رو واسه همیشه تمومش کنم ! تو همین روزا سام می یاد خواستگاریم !
اینقدر هیجان داشتم که نمی دونم تپق زدم یا نه فقط میدونم که زبونم تحت تسلط خودم نبود !
چشای گشاد شده ی آذین و لبخند محو پدر که نشونه ی خوشحالیش بود از چشمم دور نموند !
پدر رو صندلیش صاف شد و گفت :
_ چه خوب ! پس بالاخره ما این شازده رو می بینیم ! گفتی اسمش سامه ؟
_بله !
_خب پس همین هفته خیلی خوبه ! الانم تازه اول هفته ست ! واسه فردا پس فردا قرار بزار !
_ نه این هفته ، به صورت فشرده امتحان دارم ، آخر هفته خیلی بهتره !
پدر سری به نشونه ی موافقت تکون داد و آذین همچنان زیر چشمی منو می پایید چون به قضیه مشکوک بود و فکر می کرد سام ، خرزوخانه تخیلی ذهن منه و واسه پیچوندن بهزاد این خالیو بستم !
پدر همینطور كه مشغول غذا خوردن بود ، رو به آذین گفت :
_ پس به شیلا خانوم بگو ، پروا چون گرفتاره امتحاناتشه یکم وقت می خواد واسه فکر کردن !
بیــــــــــــا ! اینم از پدر بنده ! هیچ اطمینانی به من نداره !
من از بیگانگان دیگر ننالم ... که با من هر چه کرد آن آشنا کرد !
می ترسه خواستگار جدید تو زرد از آب در بیاد و خدایی نکرده رو دستشون باد کنم !
بدون تشکر از سر میز بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم .
باید به سام خبر بدم که اونم خانوادشو در جریان بزاره . ولی آخه با چه روئی ؟؟
نه به اون قیافه گرفتنای بعداز ظهرم ، نه به اين قرار خواستگاری چند ساعت بعدم ! خب می گه دختره با دست پس
می زنه ، با پا پیش می کشه دیگه !
از این فکر حرصم گرفت و دندونامو به هم فشار دادم .
ولی مگه از دست این کانون حمایتگر خانواده ، چاره ای دیگه هم داشتم ؟!
با بی میلی گوشیمو برداشتم و براش نوشتم :
_حدست درست بود آقای پوآرو ! بهزاد همچنان نظرش مثبته وبراش ارسال کردم...
با بي صبري منتظر جواب شدم !
اميدوار بودم خودش سر صحبت رو يه جوري باز كنه كه دقيقا همينطور هم شد .
جواب داد :
_عليك سلام ! خوبم خانوم ممنون ! من هميشه حدسهام درست از آب در مي ياد ، تو آينده بهت ثابت مي شه ! راستي واسه فردا شب زياد تدارك نبينيد !
منظورشو گرفتم ولي تعجبم از اين بود كه چه جوري همين فردا شب آماده ي اومدن بودن !؟؟
واسش فرستادم :
_سلام ! مي دونستم خوبي ! فردا شب چه خبره كه من در جريان نيستم !
جواب داد :
_اينجانب سام صدر به همراه خانواده ، مي يايم اون دختر خوشگله رو مي بريم !
از خدا كه پنهون نيست ، از شما چه پنهون ! عينهو خرخوشحال شدم كه خودش پيش قدم شد و لازم نشد من اين غرور زهرماري رو بشكونم ولي از اونجائي كه يه دختر هميشه بايد كلاس قضيه رو حفظ كنه نوشتم :
_ رودل نكني آقا ! حتما همون فردا هم مي خواي ببريش ؟ بعد بببخشيد كجــــــا اونوقت مي خواي ببريش ؟
سريع پاسخ داد :
_شما كاريت نباشه ! فقط بگو چشم !
جواب دادم :
_اون كه رو تخم چشم چپم ! امر ديگه ندارين ؟
برام فرستاد :
_اينكه الان بياي دم پنجره !
با تعجب به پنجره اتاقم نگاه كردم ! ما كه خونمون شماليه ! پنجره ام به حياط مشرفه و اينقدر حياط بزرگه كه نميشه كوچه رو ديد !
اينم منو اسكل كرده ها آخر شبي !
واسش نوشتم :
_الان چي فرض كردي منو ؟ خب مي خواي يه خالي ببندي اول ابعادشو بررسي كن ضايع نشي !
پاسخ داد :
_تو بيــــــــــا !
نوشتم :
_نچ ! نمي يــام !
جواب داد :
_اگه من ضايع شدم هر چي تو بخواي ! اگه تو ضايع شدي از پشت شيشه واسم بوس مي فرستي ! اكي ؟
خنده ام گرفت چه رويي داره ! يعني نمي دونه كه پنجره ام به كوچه ديد نداره !؟
واسش نوشتم :
_اگه من ضايع شدم از پشت شيشه بغلتم مي كنم !
پاسخ داد :
_پس اينقدر چونه نزن بدو بيا ديگه !
با بي حوصلگي از رو تخت بلند شدم و غرغر كنان سمت پنجره ام رفتم :
پسره ي خل آخر شبي بازيش گرفته ! آخه مگه من با تو شوخي دارم ؟ سرخوشه ديگه ! من دارم حرص مي خورم اين شرط بندي مي كنه !
پرده ي بنفش اتاقم رو كنار زدم و در جا خشكم زد از چيزي كه ديدم .
سام دقيقا مقابل پنجره ي من تو حياطمون ايستاده بود !
اين چه جوري اومده تو آخه ؟ اصن چه جراتي داره ! واسه چي اومده آخه ! ؟
سام به قيافه ي بهت زده ام لبخند كجي زد و گوشيش رو نشون داد كه من منظورشو نفهميدم ولي وقتي صداي گوشيم در اومد تازه دوزاريم افتاد كه يعني منظورش اين بوده كه مي خوام باهات صحبت كنم !
دكمه ي سبز گوشيم رو زدم كه صداش تو گوشي پيچيد :
_واي قيافت خيلي با مزه شده ! انگار روح ديدي !
همينطوري كه همديگرو نگاه مي كرديم گفتم :
_چه جوري اومدي تو حياط ؟
_از ديوار پريدم .
_نــــــــــــــــــــه ؟
_آرررره !
_نترسيدي كسي ببينتت ؟ همين الان نمي ترسي كسي تو خونمون ببينتت ؟
_اولا كه حواسم بود دوما كه حالا ببينن !مي گم همين امشب اومدم ببرمش !
_آقاي سوپر من ! هي نگو ببرم ببرم ! حس غيرجاندار بهم دست مي ده !
يكم خم شد و گفت :
_اختيار داري خانومي ! نشنيدي مي گن : پسرپسر آورديم دخترتون رو برديم ؟؟
_آقا ، پسر ارزونيتون ! دختر نمي ديم بهتون ! (آره جون عمم )
قيافش حالت دلخوري گرفت و گفت :
_چــــــــــــــــــرا ؟؟
_آخه اين پسرپسر ، يادش نيست كه چند روز پيش داشت راجع به ازدواج هاي ناموفق كنفرانس مي داد ؟؟
_الانم مي دم !چه ربطي داره ؟ من و تو قضيه مون فرق مي كنه !
_فكر نمي كني داري عجله مي كني ؟
_ابدا !
سكوت كردم و يكم از كنار پنجره اومدم كنار كه گفت :
_من واسه خاطر شما اومدم اينجا وايسادما ! مي ري ؟؟
_دوباره برگشتم سر جام ولي چيزي نگفتم كه گفت :
_تو چرا ناراحتي ؟
_به نظر تو با اين همه اتفاقي كه هر لحظه داره واسم مي افته ، بايد خوشحال باشم ؟
_دقيقا كدوم اتفاقات رو مي گي الان ؟
_بازجويي مي كني ؟ خب همين قضيه ي بهزاد رو مي گم ديگه !
_خدا رو شكر ! فكر كردم منظورت به منم هست !
اين روح شيطاني خبيث دوباره در من نفوذ كرد و گفتم :
_اي اينم هست!
همينجوري كه زل زده بود بهم گفت :
_كلا نمي توني اذيت نكني نه ؟ وسرش رو با دلخوري تكون داد !
_نــه !
_كوتاش مي كنم !
_چيــــــــــــــو ؟
_زبونتو !
_شتر در خواب بيند پنبه دانه !
_باشه بي خيال ! بعدا معلوم مي شه ! الان مي شه راجع به فردا شب صحبت كنيم !
_فردا كه نمي شه چون امتحان دارم ، شب جمعه !
احساس كردم نفس راحتي كشيد و گفت :
_ باشه ! بعد اونم روح شيطانيش بالا زد و با يه لبخند خبيث گفت :
_اتفاقا شب جمعه عاليه ! مناسبتم داره ! مي دونـــــــي كه !؟
اخم كردم ودوباره از كنار پنجره رفتم كنار و گفتم :
_زهــــــــــرمار !
خنديد و گفت :
_اوه ! چه زودم قهر مي كنه ! بيا اينجا ببينم !
_نه وايسا يه چند كلمه جدي حرف بزنيم !
_اكي ! ولي بيا دم پنجره ببينمت !
_نه بزار حرفمو بزنم بعدش مي يام ! ببين ! من تو شرايطي هستم كه فكر مي كنم لازمه يه بار ديگه برات توضيح بدم . اولين راهم اينه كه با پدر و آذين برم دانمارك كه محاله!
راه دوم اينكه با بهزاد ازدواج كنم كه محاله ممكنه ! و راه سوم كه همين امروز پيداش شد اينه كه با تو ازدواج كنم !
صادقانه مي گم براي من راه سوم بهترين و رويايي ترين راهه !
ولي مسئله اينجاست كه من اصلا آمادگي ازدواج رو ندارم . اصلا من نمي دونم يه زن چه مسئوليتهايي داره چون تاحالا يه بارم بهش فكر نكردم !
تاحالا فقط درس خوندم موزيك كار كردم ورزش كردم تفريح كردم و همين !
نمي دونم چه جوري مي شه يه پيمونه برنج پخت ؟ چجوري ...
سام صحبتم رو قطع كرد و گفت :
_مي شه بياي دم پنجره ؟
_نه صبر كن حرفم تموم شه ! من تو اين هفته چند تا امتحان دارم بعدش كنكور دارم ، مي خوام برم دانشگاه ! اگه اين آذين لعنتي مي گذاشت شايد تا ده پونزده سال ديگه هم ازدواج نمي كردم ! من نمي تونم خوشبختت كنم چون هيچي از زندگي زناشويي نمي دونم و نمي خوام كه بدونم !
نمي خوام از چاله در بياي بيفتي توي چاه ! تو بالاخره مي توني پدر مادرتو راضي كني كه دارن اشتباه مي كنن و سر فرصت بگردي دنبال دختري كه نهايت آرزوش ، زندگي با تو باشه نه مني كه به خاطر فرار از شرايطم دارم باهات ازدواج مي كنم !
من هم مي تونم در نهايت خودمو از اين شرايط نجات بدم و راه چهارمي پيدا كنم ! همه ي اينا رو گفتم كه اگه به خاطر من اينكارو مي كني يا فكرت اينه كه در حقم مردونگي كني بدوني كه داري اشتباه مي كني جون اون كسي كه داره بيشتر ضرر مي كنه تويي !
صداي سام از تو گوشي اومد :
_تموم شد؟
_يعني مي خواي بگي نظرت همونه !؟؟
_مي شه بياي دم پنجره اول !
واي اينم با اين دم پنجره اش منو كشت ! رفتم كنار پنجره كه با لبخند گفت :
_چه عجـــــــب ! حالا اينارو ول كن ! بوس رو رد كن بيــــــــــــــاد !
تازه يادم اومد چه گندي زدم .
_ببين مي گم پنج شنبه ...
پريد تو حرفم :
_منو هيچ وقت نمي توني بپيچوني اينو يادت باشه ! حالا يا بلند بگو ضايع شدم يا يه بوس بفرست !
_اااا من شوخي كردم باهات !
_ولي من كاملا جدي بودم و حس كردم توام جدي هستي ! تازه شانس آوردي نمي گم بغلم كن !
_راهه ديگه اي نيست !؟؟
همونطور كه بي صبرانه نگام مي كرد گفت :
_چرا اگه سختته ! مي توني بياي پايين ، خودم اين مسئوليت رو به عهده مي گيرم !
_بي ادب نشو !
_آيا بوس كردن بي ادبيه ؟ بوسيدن همه جاي دنيا نشونه ي عشقه ! كجاش بي ادبيه ؟
_خيلي خب ! اينقدر تكرارش نكن !
_پس بدو منتظرم !
_حالا نمي شه ...
دوباره پريد تو حرفم :
_خودم مي يام تو اتاقت اگه زير حرفت بزنيــــــــــا!
اينقدر جدي و با تحكم اين حرفو زد كه يقين پيدا كردم واقعا مي ياد وقتي تا دم پنجره اتاقم اومده !!
چشامو بستم و با تموم فشاري كه بهم اومد و خجالتي كه واسه اولين بار تو زندگيم دچارش شدم لبامو غنچه كردم و يه بوس كوچيك براش فرستادم .
صداي خنده اش از اون ور خط و خوشحالي در حركاتش از تو حياط شنيدني و ديدني بود !
لجم گرفت كه اينجوري ضايع شدم ولي سرم بره حرفم نمي ره ! خوشم نمي ياد دبه كنم !
سام كه خنده اش تموم شد با صداي سرحال تر از چند لحظه پيش گفت :
_واي چقدر چسبيــــــــــــــد! دوكيلوچاق شدم !
با حرص داشتم نگاش مي كردم و زير لبي غر مي زدم كه گفت :
_فحشاتو بلند بگو !
_كوفـــــــــــت !
_همين ؟ چه دختره خوبي هستي تو !
_بله ! مگه شك هم داشتي ؟
_ فكر مي كردم داري فحش ركيك مي دي !
با خنده گفتم :
_اونم به وقتش !
_پس بلدي ؟!
_اووه ! تا دلت بخواد !
لبشو به دندون گرفت و گفت :
_ دلم كه نمي خواد ولي تصور اينكه تو بخواي بگي تحريكم مي كنه تا اذييت كنم ببينم چي مي گي كوچولو !
_مسئوليتش گردن خودته !
_باشه قبول ! خب حالا از بحث اصلي دور نشيم !من صداقتت رو خيلي دوست دارم و از اينكه واسه من دلسوزي مي كني ازت ممنونم و همين حرفات مصمم ترم كرد كه انتخابم خيلي مناسبه ! من خودم دارم ازت مي خوام كه با من ازدواج كني ، پس منتي نيست ! بعدشم من خودمم كلي برنامه واسه آيندم دارم ، تو وارد زندگيم مي شي كه كمكم كني به اهدافم برسم و من تو رو تو رسيدن به آرزوهات هل ميدم ! قرار نيست كه مانع هم بشيم !
متوجهي ؟
_راستش نمي دونم چي بگم !
_نمي خواد چيزي بگي فقط با من ازدواج كن همين !
_با اينكه مي دونم نهايته پرروئيه ولي دو تاشرط دارم !
_مي شنوم !
با كمي مكث گفتم :
_ اول اينكه قول بدي هر وقت كه خواستم طلاقم بدي ! البته منظورم به همين زوديا نيست چون اين مسئله مستلزم استقلال ماليه كه فعلا ندارم !
هرچي منتظر شدم صدايي از اونور خط نيومد كه ادامه دادم :
_و دومين شرطم ! خودمم مي دونم كه نهايته خودخواهيه ! ولي دست خودم نيست واقعا! ببين ! نمي دونم چه جوري بگم آخه !
از مسير ديدش خارج شدم و با جون كندن گفتم :
من اصلا آمادگي روابط زناشويي رو ندارم ، البته شايد فعلي باشه ! شايدم دائمي باشه ! مي خوام دركم كني !
ونفسم رو به بيرون فوت كردم ! گفتنشم سخته !حالا چه برسه به عملكردش !
صداي نفسهاش از اونور خط شنيده مي شد بعد از مكثي كوتاه با صدايي گرفته تر از قبل گفت :
_گفتي اين هفته چند تا امتحان داري ؟
متعجب از سوالي كه پرسيد گفتم :
_فكر كنم چهار تا !
_پس قرارمون واسه همون پنج شنبه شب باشه .
نفس راحتي كشيدم و خدارو شكر كردم كه همه چيز رو برام جور كرد .
_باشه
_پس اگه ماشين لازم داشتي حتما بهم بگو باشه ؟
_باشه ممنون
_دم پنجره ام نمي ياي نه ؟
يكم از جاي قبلش دورتر شده بود ، نگام كرد ولي من سرم رو پايين انداختم كه گفت :
_مواظب خودت باش ! خداحافظ
_خدانگهدار
تماس رو قطع كرد و خيلي عادي و بدون اينكه هول بشه رفت و در رو هم پشت سرش بست....
همون طور سر جام بی حرکت مونده بودم. انقدر این اتفاقات سریع رخ داد که باورش برام مشکل بود.
اصلا این سام کیه که یهو عین فرشته ی نجات پیداش شده؟
حتی نمیدونم چی کارست و از چه خانواده ایه!
وای خدا چقدر گیجم!
از طرفی باید درس بخونم تا این چند تا امتحان لعنتی رو پاس کنم و از طرفی هم فکرم متمرکز نمیشه!
هر جوری بود خودم رو مجاب کردم که باید درس بخونم و تا صبح بیدار موندم و درس خوندم .
صبح طبق معمول صبحونه خورده نخورده رفتم سر جلسه ی امتحان .
خدارو شکر امتحانم رو خوب دادم و سپاس گذار پرودگار شدم که سارا و الناز اصلا نزدیکم نبودن که رو نروم برن .
تا امتحان آخری هم به همین روال و خوبی و خوشی گذشت و تقریبا می دونستم قبولم .
حالا وقتش بود که به بچه ها بگم که چه اتفاقاتی افتاده ، تا الانم نگفته بودم که حاشیه ی الکی تو این هفته که اینقدر تحت فشار آزمونا بودیم ، درست نشه ، ولی اگه الانم نگم حسابی از دستم دلخور می شن !
طبق روال من زودتر از اون دو تا از سر جلسه بیرون اومدم و سارا و الی که همچنان منتظر امدادهای غیبی بودن ، دیرتر سر و کله شون پیدا شد .
الی تا اومد کنارم ، تقلبهایی که زیر آستین مانتوش قایم کرده بود رو پاره کرد و با خوشحالی پخششون کرد و گفت :
_آخـــــــــی ! بالاخره راحت شدیما ! تموم شد این پیش دانشگاهی وامونده !
بعدشم لپم رو بوسید که گفتم :
_چطوری خره ؟
_خر تویی و اون ...
تا اومد باقی حرفش رو بگه سارا زد تو سرش و با اخم گفت :
_باز که داری بی ادبی می کنی ! امروز بستنی مهمون کدومتونیم ؟
سریع گفتم :
_مــــــــــن ! چون مناسبتم داره !
الناز و سارا حواسشون جمع شد و الی گفت :
_مناسبتش چیه ؟
با لبخندی موذیانه زدم رو سینم و گفتم :
_سرورتون داره عروس میشه !
سارا جدی شد و گفت :
_تروخدا سرکارمون نزار حوصله ندارما !
_جدی می گم به جون جفتتون !
_به جون عمت ! حتما زن بهزاد دیگه !
الی اینارو با لحن مسخره ای گفت که یعنی حرفتو باور نکردیم .
_عجب اشـــــــکایی هستینا ! می گم دارم عروس می شم حالا به درک که باور نمی کنین دوتا مهمون تو عروسی کمتر ، بهتـــــــــــــر !
و به سمت در خروجی رفتم .
سارا دوید کنارم و با آشفتگی گفت :
_نگو که بهزاد رو قبول کردی!
_نه بابا ! بهزاد کیه ؟!! همون پسره که باهاش تصادف کردم ، امشب با خانوادش می یان خواستگاری دسته گل مهندس کیائی !
سارا چند لحظه ایستاد و بعد ازچند لحظه صدای دست زدن و سوت زدنای خاص الی بلند شد .
برگشتم سمتشون و کلی خندیدم.
خلاصه زحمتتون ندم ، اینقدر فک زدن و التماس کردن که راضی شدم ، امشب این دو تا اسکل هم حضور به هم برسونن و شاهد ماجرا باشن البته فقط از تو اتاق من !
اینم بگم که فقط راجع به کلیات واسشون گفتم و از جزئیات صحبتای اون شبمون و شرط و شروطی که بینمون توافق شد حرفی نزدم .
فصل هشتم
داشتم کمد لباسم رو وارسی می کردم که صدای گوشیم بلند شد .
سام پیام داده بود که ما ساعت هفت اونجاییم .
براش نوشتم :
_ما خونه نیستیم که ! چه بد شد !
بعد از چند لحظه پاسخ داد :
_تو که راست می گی ، در ضمن اینم به خصایص رفتاریت اضافه کن : زبون دراز !
ساعت چهار بود . حموم رفته بودم و دنبال یه لباس مناسب بودم و چند تایی که به نظرم بهتر اومدن رو کنار گذاشتم تا بچه ها بیان و با هم فکری هم یکیشو گزینش کنیم .
بدیش این بود که نمی دونستم می خوام با چه تیپ آدمایی روبه رو بشم و مجبور بودم یه لباس مجلسی همه پسند بپوشم.
آذین و پدر با آقا یوسف ، به خرید رفته بودن و تازه برگشتن .
شهلا خانوم هم ، بنده خدا از سر صبح مشغول بود . خیالم از پذیرایی راحته ، چون آذین هر اخلاق گندی که داره ، از مهمونش خوب پذیرائی می کنه چون اساسا دوست نداره پیش کسی کم بیاره .
موهای حالت دارمو روغن زدم ، براق شد و حلقه حلقه! یکم باهاش ور رفتم.
منتظر بودم اول لباسمو بپوشم و بعد موهامو درست کنم، پس شروع کردم به آرایش کردن.
آرایش ملایمی کردم . رژ گونه و رژلب گلبهی زدم و داشتم قیافم رو با دقت تو آینه نگاه میکردم که در اتاقم باز شد و سارا و الی با کلی سر وصدا وارد اتاق شدن!
_شما کی زنگ زدید که من صداشو نشنیدم؟
الناز قری به گردنش داد و گفت:
_نبایدم بشنوی ، حق داری عزیزم! تو الان ما رو هم نشناسی حق داری.
بعد با انگشتاش یه عدد جلو چشام گرفت و پرسید:
_این چندتاست؟؟؟
_بمیر بابا فکر کردی الان ذوق مرگم؟ به جای این اراجیف بیاد کمکم کنید یه دست لباس انتخاب کنم !
سارا گفت :
_آخه اینجوری که نمی شه ! از سام می پرسیدی که چه جور خانواده این ! مذهبین یا معمولی یا اروپایی ؟ خیلی فرقشه !
_عمرا ! پر رو می شه بابا ! هر تیپیم باشن فرقی نداره چون من همینم ! فقط سعی می کنم لباس رسمی بپوشم.
سارا در حالیکه سرشو تکون می داد دوباره گفت :
_امیدوارم این قد بازیاتو یواش یواش بزاری کنار !
بعد از کلی فکر کردن و نظر دادن ، تصویب شد که یه بلوز سفید پرنسسی یقه ایستاده ی حریر دوز ، با یه شلوار جین سفید که از سمت ران راستش زنجیر می خورد با یه صندل صورتی بپوشم .
موهامو با کریپس بالای سرم جمع کردم و چند تکه هم روی شونه ام انداختم . عطر گوچی مو هم زدم .
ساعت حدود شش و نیم بود که دوباره به بچه ها سفارش کردم که آبروریزی نکنن و بی سرو صدا توی اتاق بمونن .
رفتم به سالن که یه سری بزنم ببینم چه خبره !
آذین نبود ولی پدر رو مبل نشسته بود و داشت با موبایلش صحبت می کرد.
شهلا خانوم تند تند روی میز رو می چید.
دوباره برگشتم تو اتاق . الی داشت با لپ تابم ور می رفت و سارا هم دم پنجره ی اتاقم کشیک می داد .
اتاق من دو تا پنجره داره ، یکی رو به سالن ، یکی هم که رو به حیاط .
یه دفعه سارا گفت :
_اه ! چرا نمی یان اینا ! ؟ و با کلافگی روی تختم نشست .
در همین لحظه صدای آیفون بلند شد .
سارا و الناز قبل از اینکه من به خودم بجنبم ، از جا پریدن و به سمت پنجره ی رو به حیاط خیز برداشتن .
که ناگهان پای الناز به لبه ی میزم گرفت و پخش زمین شد و سارا هم که دقیقا پشت سرش بود افتاد رو الناز .
با تموم تلاشی که برای عدم خندیدن کردم ، نتونستم از دیدن این صحنه روده بر نشم و با صدای بلندی زدم زیر خنده .
تا این دوتا چلمن به خودشون بیان و با غرغر از رو هم بلند شدن و به سمت پنجره رفتن ، دیگه کار از کار گذشته بود و مهمونا داخل شده بودن و از مسیر دید خارج !
دلم خنک شد و به سمت سالن حرکت کردم .
برعکس موقعی که بهزاد اینا اومده بودن و من خیلی خونسرد بودم ، امشب استرس داشتم و کف دستام عرق کرده بود.
ولی سعی کردم خونسردی ذاتیم رو حفظ کنم و وارد سالن شدم .
به محض ورود ،تموم نگاه ها به سمتم برگشت .
سلام بلندي كردم .
اولين كسايي كه ديدم ، سام و دختري بود كه كنارش نشسته بود و قبل از همه به احترامم ايستادن .
بعد از اونا همه از جا بلند شدند .
با لبخندي ملايم ، به سمت خانومي كه معلوم بود مادر سامه رفتم . زني با چهره ي جا افتاده و فوق العاده زيبا ، با مشتركات زيادي با سام فقط پوستش خيلي روشن تر بود .
با خوشح الي كه در لبخند و نگاهش مشخص بود ، در كمال تعجب ، منو در آغوش كشيد .
جا خوردم ولي سعي كردم به روي خودم نيارم آخه فكر نمي كردم تو جلسه ي خواستگاري ، كسي بغلم كنه !
مادر سام منو از خودش جدا كرد و عميق تر از قبل بهم نگاه كرد و با مهربوني گفت :
_سلام به روي ماهت عزيزم ! تو چقدر نازي !
بعد به سام نگاه كرد و ادامه داد :
_ پسرم گشتي ، همزادتو پيدا كردي !
و دوبا ره منو بوسيد و من به سمت پدر سام كه سرپا ايستاده بود و تو همون نگاه اول به دلم نشست رفتم .
مردي حدودا پنجاه ساله ، با موهاي جو گندمي و قد بلند و چهارشانه و اندامي درشت و با ابهت مقابلم بود .
فهميدم صورت سام به مادرش كشيده ،هيكل و اندامش به پدرش !
پدر سام دستش رو دراز كرد و دستم رو به گرمي فشرد و با لبخندي كه بي شباهت به سام هم نبود گفت :
_نم ي دونستم سليقه ي پسرم تا اين حد خوبه ! ما فكر مي كرديم پسرمون بي دست و پاست ، نگو دنبال سيندرلا مي گشته !
از اين همه تعريف و تمجيد ،هم خوشحال بودم هم معذب !
نفر بعدي خواهر سام بود چون نمي تونستم نسبت ديگه اي بهش بدم .
بيشتر شبيه پدرش بود در كل صورت جذابي داشت .
با لبخندي بي ريا گفت :
_ سلام گلم ،من سمانه ام و بوسه اي به روي گونه ام گذاشت و ادامه داد :
_ واي چقدر شما دو تا به هم مي يايد !
تو دلم گفتم : يعني منم اندازه ي سام جذابم ؟! ك ه به گفته ي ديگران اينقدر بهش مي يام!؟
و با اين فكر به سمت سام رفتم كه مثل هميشه خوش تيپ، برازنده و فوق العاده جذاب شده بود . واي چقدر كت و شلوار بهش مي يومد !!
كت و شلواري دودي با پيراهن ياسي و كرا وات بادمجوني ،بي نهايت با صورت شش تيغه اش هم خوني داشت .
با سام هم دست دادم و ديگه معطل نكردم و كنار پدرم روي مبل نشستم .
پدرم لبخند بر لب به ماجرا مي نگريست و آذين مات و مبهوت بود ، انگار انتظار خواستگار واقعي نداشت اونم با اين صميميت و گرمي !
يه پيراهن ماكسي با يه كت كوتاه پوشيده بود و يه جوري به سام نگاه مي كرد كه آدماي جنگلي به آدماي شهري نگاه مي كنن !
لبخند رو لبم اومد . كيف كردم . تيرم خورد به هدف !
فكر مي كرد خواستگار ديگه اي ندا رم و بايد زن بهزاد بشم ولي امشب با ديدن سام چنان ميخكوب شده كه هنوزم باورش نشده سام به خواستگاري من اومده !
به جون خودم ،الانم داره فكر مي كنه چه جوري اين پسره رو تور كردم و لبخندم عميق تر شد .
پدرم سكوت رو شكست و خوش آمد گويي دوباره اي كرد .
شروع كرد به خلاصه گويي از زندگيمون ، از شغلش ، از تصادف و فوت مادرم ، از آذين جونش كه اونو از تنهايي نجات داده و به زندگي برگردونده و مهم تر از همه اينكه آذين ، عين دختر نداشته ي خودش منو دوست داره و آرزوي سعادت من رو داره و براي خوشبختي ام از چيزي مذايقه نمي كنه !
مديونيد اگه فكر كنيد غير از اينه ها ! يعني نشد ما يه جا بشينيم و پدرم اين آسمون ريسمون رو به هم نبافه ! ديدين وقتي آدم مي دونه طرف مقابلش داره به ديگران دروغ ميگه چقدر حرص مي خوره ولي كاري نمي تونه بكنه !
الان دقيقا موقعيت منه !
لبخندي عصبي زدم و گوشه ي لبم رو با دندونم گاز گرفتم و نگاهم به نگاه سام برخورد كرد كه مثل من لبش رو گاز گرفت و اشاره كرد كه اينكارو نكنم !
چقدرم حواسش جمعه !
بعد از اينكه سخنراني ،بلند بالاي پدرم به اتمام رسيد پدر سام با همون جذبه و ابهتي كه گفتم شروع به صحبت كرد :
_در درجه ي اول مسرت قلبيم رو از بابت آشنايي با خانواده ي محترمتون اعلام مي كنم . خصوصا اينكه بالاخره ، بنده زاده ي مشكل پسند ، سخت گير حاضر شده ازدواج كنه و الان مي شه فهميد كه دنبال گل چين كردن بوده !
و با لبخند به من اشاره كرد .
ايندفعه واقعا خجالت كشيدم و سرم رو پايين انداختم .
با لحني صميمي تر از قبل ادامه داد :
_من همين يك پسر رو دارم و تا حالا هم براش خواستگاري نرفتيم و حقيقتا من نمي دونم تو اين جور مجالس چه صحبتهايي صورت مي گيره . اما پيشاپيش خوشحالي خودم رو از اين وصلت مبارك ، اعلام مي كنم و باقي صحبتها رو به شما مي سپارم چون هر چي كه باشه به ديده ي منت مي گذاريم !
پدر كه تابلو بود حسابي از پدر سام خوشش اومده گفت :
_خواهش مي كنم ! صحبتهايي كه تو اين مجالس صورت مي گيره فرعياته ،اصل دختر و پسر هستند كه همديگر رو بخوان !
ايندفعه مادر سام با اون مهربوني ذاتي حك شده تو صورتش گفت :
_بله دقيقا همينطوره ! پسر و دختر كه همديگر رو خواستن كه ما الان اينجا خدمت شماييم ، اما بالاخره رسم و رسومي هم هست كه همونطور كه همسرم گفتن ،هر چي شما بفرماييد ما به ديده ي منت مي گيريم چون دسته گل شما قابل تر از اونيه كه ما بخوايم چيزي رو تعيين كنيم . پس به خودتون واگذار مي كنيم !
واقعا از اين همه مهربوني و سخاوتشون شرمنده شدم .
آذين كه اين صحبتها از ظرفيتش خارج بود با صورتي به رنگ نارنجي و پ ره هاي باز شده ي بيني در اثر اختلال تنفسي به مادر سام نگاه مي كرد .
واسه اينكه زيادي تابلو نشه با صداي دورگه اي گفت :
_خواهش مي كنم از خودتون پذيرائي كنيد ،چيزي ميل نكردين !
پشت به پنجره ي اتاقم نشسته بودم و نمي دونستم وقتي بچه ها سام رو ديدن و شناختنش چه واكنشي نشون دادن . از فكر قيافه ي احمق سارا و دهن باز الي خنده ام گرفت و ناخودآگاه نگاهم به سام افتاد كه حواسش به من بود و تا ديد متوجهش شدم چشمكي نثارم كرد !
پدر و آذين داشتند ريز ريز با هم صحبت مي كردن و معلوم بود واسه تعيين مهريه ام مرددن !
بالاخره بعد از كلي پچ پچ پدر گفت :
_ به نظر من و همسرم پونصدتا سكه براي مهريه كافيه !
نفس راحتي كشيدم كه آذين چيز عجيب غريبي نگفت !
من كه از اين بنده خدا مهريه نخواستم ، پونصد تا هم كليه !
ي كدفعه سام با گفتن ببخشيد سكوت فضا رو شكست و گفت :
-جسارته كه دخالت مي كنم اما من دوست دارم مهريه ي پروا ،سكه به عدد سال تولدش باشه !
از تموم كاراي سام شگفت زده مي شم !
آخه براي چي بايد اين پيشنهاد رو بده !
مگه من كيم ؟!
مگه چقدر منو مي شناسه ؟!
اصلا مگه اين يه ازدواج توافقي نيست ؟ نمي ترسه مهريه ام رو ازش بگيرم !؟؟
من كه به خودم شك ندارم ،من يه قرون از اين چيزا رو نمي خوام ولي تعجبم از اين حركت سامه !!
بعد از اين حرف سام، حضار شروع به دست زد ن كردن و به من و سام تبريك گفتن .
مادر سام به سمتم اومد و از جعبه ي زيبايي ،زنجيري با آويز قلب بيرون آورد و از سام خواست كه زنجير رو به گردنم بندازه ! آخه چه كاريه مادر من ؟ خب خودم دست دارم مي تونم بندازمش كه ! سام از روي مبل بلند شد و به طرفم اومد و زنجير رو از مادرش گرفت .
براي اينكه سام زيادي دولا نشه سعي كردم صاف با يستم . خيلي بهم نزديك بود و بوي ادكلن گرم و تلخش اومد و همزمان گرماي نفسش رو روي گردنم حس كردم .
خد ا خدا مي كردم كه قرمز نشم همونطور كه سام سرش نزديك گوشم بود آروم زمزمه كرد :
_دو ستات آرتروز گردن گرفتن از بس سرك كشيدن !
و كارش تموم شد .
عجيب خنده ام گرفته بود واسه اينكه نزنم زير خنده لبمو گاز گرفتم . تو همون حين كه بازم داشتن برامون كف مي زدن سام دست كرد تو جيب كتش و جعبه ي كوچيكي درآورد و از تو جعبه يه رينگ ساده و بسيار زيبا خارج كرد و همينطور كه دستمو بالا مي آورد دوباره آروم گفت :
_نكن او ن جوري لباتو !
و حلقه رو تو انگشت دست چپم انداخت و گفت :
_اين يه نشون كوچولو تا بعدا به سليقه ي خودت ، رسمي ترش رو بخريم !
و سر جاي قبلش نشست !
خلاصه مراسم اهدا هداياي عروس به پايان رسيد و من هم از همشون تشكر كردم .
پدر سام مجلس رو گرم كرد و در خلال صحبتهاش متوجه شدم كه شركت بزرگي در واردات دارو دارند كه شامل هفده نمايندگي در داخل و خارج ايران است .
دو نمايندگي مهم شركت تو آلمانه كه دوست سام و خود سام اين دوتا رو مديريت مي كنن البته گهگداري سر مي زنند و بيشتر از دور نظارت دارن .
دو تا نمايندگي ديگه كه تو تهران هستند ، با حضور سام مديريت مي شه.
و اينكه پدر سام بعد از اينكه خيالش از مديريت سام راحت شده، تقريبا خودش رو بازنشست كرده و فقط به دفاترش سرك مي كشه .
ديگه اينكه هر چي كه داره واسه دوتا فرزندشه و خوشبختي و تامين آسايش سام و سمانه تموم دغدغه ي ذهنيشه .
سام دو تا خونه در حال حاضر داره كه من هر كدومو كه دوست داشته باشم ، مي تونم واسه زندگيم انتخاب كنم !
جالب اينجاست كه به من گفت اگرم دوست نداشتموشون ،خودم هر خونه اي كه خواستم رو فقط كافيه بهش اشاره كنم !
يعني خدايي شما جاي من بودين ذوق مرگ نمي شدين ؟ مي شدين ديگه !
ولي من فقط گوش مي كردم و سعي مي كردم تعجباتم رو از اينهمه دارائي و در عين حال سخاوت پنهان كنم !
در آخر اينكه تاريخ عقد و عروسي رو به عهده ي خانواده ي عروس گذاشتن .
در اينجا پدرم توضيح داد كه به خاطر شرايطي كه من هنوزم دركش نكردم ، مجبورن به دانمارك مهاجرت كنن و تقريبا تموم كارهاي اقامتشون انجام شده و به خاطر دختر عزيز دلش بوده كه هي اين موضوع رو به تعويق انداختن .
يعني خون خونمو مي خورد مخصوصا وقتي مي گفت ما دوست نداريم پروا رو تحت اجبار بزاريم !؟!
خلاصه ته حرفش اين بود كه دختره رو برداريد ببريد والسلام !
به اين جاي بحث كه رسيد سام به ميون اومد و گفت كه براي ازدواج عجله داره و نهايتا تا بعد از كنكورم مراسم عروسي رو بر پا مي كنيم !
تنها كسي كه اين وسط حرفي نمي زد من بودم .
سام اينقدر دركش بالاست ، براي اينكه من پيش خانواده اش ضايع نشم ، موضوع رو با عجله ي شخصي خودش ماست مالي كرد كه منتي رو سرم نباشه !
بعد از همه ي اين حرفا خانواده ي سام عزم رفتن كردن ولي پدرم اعلام كرد كه ما تدارك شام ديدم و در خدمتشون هستيم !
وقتي توافق شد كه شام پيش ما مي مونند ، من تا ديدم سر همه شلوغه به اتاقم رفتم .
تا در رو باز كردم ، جفتشون به سمتم حمله ور شدند .
به علامت تسليم دستامو بالا بردم چون نمي خواستم سرو صداشون بلند بشه .
الي با حرص گفت :
_خيلــــــــــــــــــــي عوضي ، بي شعور ، نفهم ، مارمولك و آبزيركاهي ! چرا نگفتي خواستگارت همون پسره ست كه تو كافي شاپ ديديمش ؟! جلو ما اداي آدماي تنگ رو در آوردي بعدا تورش كردي گه سگ !؟؟
_بابا چته ؟ خيلي خب معذرت ! مي خواستم سورپريز بشه !
سارا چشم غره اي بهم رفت و گفت :
_ سورپريز و زهر ماره ! مي خوام نشه !
ولي وقتي قيافمو عين آدماي مظلوم كردم جفتشونم دلشون سوخت و اومدن بغلم كردن !
سارا در حاليكه تند تند بوسم مي كرد گفت :
_واي پروا نمي دوني چقدر به هم مي يايد ! چقدر خوشگلــــه اين سام ! الهي كوفتت بشه !
الي چشاشو باريك كردو گفت :
_تو از كي اينقدر خر شانس شدي آخه ؟ الهي از گلوت پايين نره ! الهي حداقل تو گلوت گير كنه !!
_بمير بابا پيشكش !
_خفه شو ! يعني عمرا اگه يه تيكه لباس سام رو هم به كسي بدي تو ! الكي تعارف نزن ! يعني من حاضر بودم زير ماشينش له بشم ولي بياد خواستگاريم !
_هوي ! بسه ديگه ! حالا انگار من ترشيده بودم ! هزار تا هزار تا خواستگار داشتم به چه خوشگلي ! يكيش همين بهزاد ! يه جيگري بود كه خدا مي دونه !
با اين حرف سه تامون با هم زديم زير خنده و من گفتم :
_سر و صدا نكنيد زشته ! مي دم شامتونو شهلا خانوم بياره بالا....
دوباره به سالن برگشتم ، مادر سام بهم اشاره كرد كه صندلي كنارش بنشينم .
همينكار رو كردم . با حض وافري نگاهم كرد و با لبخندي كه مثل سام چال گونه هاشو به نمايش مي گذاشت گفت :
_هميشه آرزو داشتم يه عروس خوشگل و خانوم داشته باشم ،البته اين آرزوي هر مادريه كه پسر داره ، ولي من خيلي بيشتر از بقيه مادرا مصر بودم .
اما سام هيچ وقت زير بار نمي رفت و هر جا واسه خواستگاري قرار مي گذاشتم يه جوري كنسلش مي كرد .
بهونه مي آورد و شعاراي خاص خودشو مي آورد.
آخرش هم كه ديگه خونه شو از ما جدا كرد ، ديگه كاملا نا اميد شده بودم كه يكي دوهفته پيش بهم گفت دختر مورد علاقه ش بالاخره قبولش كرده و تونسته ازش جواب مثبت رو بگيره!
خيلي خوشحال شدم كه بالاخره خدا دعاهامو مستجاب كرد تا اينكه امشب ديدمت و منم عاشقت شدم عزيزم .
سرم رو پايين انداختم ، واي خدا اينا چقدر با محبتن !
سام رو بگو ! به خانوادش گفته كه من بالاخره بهش جواب مثبت دادم و قبولش كردم ! فكر كن ! من كه از خدام بود ! چه گزينه اي بهتر از سام تو زندگيم داشتم مگه !؟
مي دونم واسه اينكه من رو پيش خانواده اش بالا ببره اين چيزا رو گفته !
سمانه هم به كنارمون اومد و مادرش ادامه داد :
_از لحظه اي كه ديدمت مهرت به دلم نشست و از همين امشب ،براي من ،با سمانه ام هيچ فرقي نداري !
_ممنون از لطفتون !منم اميدوارم كه دختر خوبي براتون باشم !
سمانه گفت :
_پروا جون ! همه ي فاميل و دوست و آشناهامون به ما مي گفتن شما مي خوايد كيو واسه سام بگيريد كه بهش بياد ؟ وقتي ببيننت حرفشونو پس مي گيرن !
_مرسي عزيزم ! من واقعا لايق اينهمه تعريف نيستم .
در همين لحظه آذين كه گويا تو آشپزخونه بود به سالن اومد و تعارف كرد كه بفرماييد شام آماده ست!
و من فقط تو اين فكر بودم كه واقعا كارم درسته يا نه !؟ خانواده ي سام خيلي خوبن ! آيا من عروس خوبي براشون خواهم بود ؟ من تا همين لحظه اصلا جدي به قضيه نگاه نكرده بودم ! فكر كردم خيلي ساده تر از اين حرفاست !
ولي الان به صورت ناگهاني دچار حس عذاب وجدان شدم !
در حاليكه به سمت ميز مي رفتيم سام اومد كنارم و آروم گفت :
_نمي گي من حوصلم سر مي ره !؟ چرا همش پيش اين و اون مي شيني !؟ سر ميز بغل خودم مي شينيا !
و بدين ترتيب فقط و فقط به حرمت مهمون بودنش كنارش نشستم (آره جون عمم )
تازه چشمم به ميز افتاد .
الحق و الانصاف چه ميزي چيده بودن ! آدم حض مي كرد !
اصن فكرشم نمي كردم اينقدر سنگ تموم بگذارن !
دفعه ي قبل (خواستگاري بهزاد ) هم شام مفصلي بود ولي اينبار خيلي مفصل تر !
ديدن اون بار نشد و همچنان وردلشونم ايندفعه اينجوري تركوندن كه ديگه حرف توش نباشه و طرف رو حساب رودربايستي هم شده ، منو به كنيزي قبول كنه !
چه كوچك مغزند اين خانواده ي من !
آذين گاه و بي گاه به سام زل مي زد .
از فرم نگاه كردنش بدم مي يومد . نگاهش معمولي يا مثلا از سر كنجكاوي نبود ! يه نگاه خاص كه نمي تونم تعريفي براش بيارم.
گوشه ي لبمو گاز گرفتم و تو دلم گفتم :
پروا چرت و پرت سر هم نكن ! آذين اهل اين حرفا نيست !
وقتي شام سرو شد ، سام ازم خواست كه روشويي رو نشونش بدم .
تو راهرو كه تنها شديم گفت :
_چه پدر زن خوش تيپ و جذابي دارم !
ابرويي بالا انداختم و جواب دادم :
_ما طايفه تن ، خوش تيپ و جذابيم !
_و البته متواضـــــع !
_دقيقا !
مهمونها تا ساعت يازده و نيم موندند و با مشايعت ما سه نفر كه تا دم درب همراهيشون كرديم ، رفتن.
سام سوار ماشن خودش شد و پدر و مادرش به همراه سمانه ، سوار بنز لوكس پدرش شدند و بعد از بوق خدافظي مارو ترك كردند.
به وضوح تعجب رو تو صورت پدر و حسادت رو تو صورت آذين مي ديدم !
شايد توقع نداشتند ، خانواده اي كه از نظر مالي پدر رو قورت مي دادن ، به خواستگاري من بيان !
منم راضي بودم به شدت !
ولي به جون خودم نه به خاطر اينكه فهميدم وضع ماليشون اينقدر خوبه !
از پول بدم نمي ياد ولي اول به خاطر اينكه خانواده ي خوبي دارن و دوم به خاطر اينكه آذين داشت از حسودي خفه مي شد !
بعد از اینکه مهمونا رفتن ، پدرم گفت :
_خیلی خانواده ی خوب ومتشخصی هستن ، با توجه به موقعیت مالیشون یه جور رفتار می کردن که انگار سالهاست همدیگرو می شناسیم .
آذین یه ابروشو بالا داد و گفت :
_اولا ما هم بدبخت و بیچاره نیستیم و اندازه ی خودمون داریم ، دوما این برخورد اولشون بود ، مردم رو نمی شه تو یه برخورد شناخت ! به نظر من که کمی زبون بازند !
پدر به جای اینکه بگه دهنتو بببند ، دست انداخت گردنش و گفت :
_عزیزم تو دیگه خیلی منفی باف شدی ! آینده ی پروا تو این خانواده روشنه !
به حالت مسخره ای به آذین نگاه کردم و پوزخندی زدم که بفهمه نظرش یه اپسیلون هم برام ارزش نداره !
به اتاقم رفتم و تا وارد شدم سارا گفت :
_زود باش آماده شو منو برسون ، خیلی دیرم شده !
_بودیـــــــن حالا !
_نه به مامانم گفتم شب برمی گردم !
_بزار زنگ بزنم به مامانت راضیش کنم اینجا بمونی !
_نه باشه واسه بعد !
_به درک! الی تو هم می خوای رفع زحمت کنی یا بمونی ؟
الی عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و در حالیکه سرش رو تکون می داد گفت :
_واقعا حیف این سام با این همه آقایی ! موندم با این دو متر و نیم زبون تو می خواد چه گلی به سرش بگیره !
_گل رس !
سارا مانتو ام رو به دستم داد و گفت :
_زود باش دیگه ! دختر خالم اومده از بعد از ظهر تنهاست !
_حالا چه فامیل دوست شدی ! خب می خواستی فضولی نکنی و بمونی پیشش !
ماشین رو دو روز پیش خود سام برام آورده بود ! و الحق چه خوب هم صافکاری نقاشی شده بود ! بدون موج رنگ !
سه تایی سوار شدیم و سارا رو رسوندم دم خونه .
وقتی داشت پیاده می شد تو چشام نگاه کرد و گفت :
_دوست نداشتم حالا حالاها هیچ کدوممون از هم جدا بشیم ! ولی همین که می دونم تو خوشبخت می شی برام کافیه !
دستشو گرفتم تو دستم و گفتم :
_مطمئن باش که ذره ای تو دوستیمون خلل وارد نمی شه ! تا حالا هم بهت ثابت کردم که وقتی حرف می زنم رو حرفم می ایستم !
سارا گونمو بوسید و الی گفت :
_خدا شانس بده ! هم شوهر دار شد هم عزیز ! یکی نیست مارو یه ماچی بکنه !
سارا الی رو هم بوسید و رفت .
به الی گفتم :
_پایه ای یه چرخ بزنیم ، یه بستنی هم بخوریم ؟ بعد برسونمت ؟
_پایتم !
از اولین ورودی انداختم تو بزرگراه و موزیک روشن کردم . بماند که چقدر با الی بحث کردیم که چه آهنگی بزاریم !
نیم ساعتی چرخ زدیم و به یه پارک لب اتوبان رسیدیم که از ازدحام پر بود .
نزدیک یه خانواده که بساطشون رو رو چمن پهن کرده بودن رو نیمکت نشستیم .
الی در حالیکه متعجب به جمعیت نگاه می کرد گفت :
_ چه خبره اینجا !
_خب شب تعطیلیه ها ! فکر کردی همه مثل خانواده های ما ساعت 11 جیش ، بوس ، لالان ؟؟
بوی بلال بدجور آدمو تحریک می کرد به الی گفتم :
_ بلال می خوری ؟
_مفت باشه ، کوفت باشه !
_حقا که مفت خوریا !
و دو تا بلال شیر گرفتم و دوباره پیش الی برگشتم .
الی با ولع به بلالش گازی زد و گفت :
_ به نظرت زندگی با یه مرد تا این حد جذاب ، سخت نیست ؟
بدون فکر گفتم : نه !
_ولی هست !
_نیست چون من آدم حساس و حسودی نیستم ! اون آزاده هر جور دوست داره بگرده و با هر کی حال می کنه بپره !
الی با چشای گشاد شده منو نگاه کرد و گفت :
_می فهمی داری چی می گی پروا ؟
_آره ! سام قبل از اینکه بخواد با من ازدواج کنه ، مسلما هزار تا دوست دختر داشته ، من حق ندارم یه دفعه محدودش کنم ! بعدشم اگه من اینکارو کنم ، اونم می خواد به من گیر بده که اصلا حوصلشو ندارم ! تو که منو می شناسی .
هر وقت دوست داشتم رفتم اومدم ، کسی نبوده سوال جوابم کنه ، دیگه عادت کردم به این سیستم ! خلافی هم ندارم تهش چند نخ سیگار دود کردن و دور دور تو خیابون ! بعضی وقتا هم با دوستام یه دور همی !
اگه من رو روابط سام حساسیت نشون بدم ، اونم همینکارو می کنه ! اونوقت کلاهمون می ره تو هم ! حالا فهمیدی منظورمو ؟
الی با اخم گفت :
_نفهمیدم ! یعنی منظورت اینه که سام حق نداره به تو بگه کجا برو کجا نرو ؟
_دقیقا !
_دقیقا و زهر مار ! مگه شهر هرته ! مگه قراره سام هم مثل بابات بی خیال و بی اهمیت به تو باشه !؟ اصلا تو خودت نباید اینو بخوای ! این یعنی اینکه تو زندگیه هم ،نقش هویج رو داشته باشین ! مگه می شه عین الانت سرتو بندازی پایین از خونه بزنی بیرون ، هر وقتم برگشتی برگشتی ! انگار نه انگار ! ؟؟ روانی هستی تو به خدا !
_ ما با هم توافق کردیم که به مسائل شخصی هم کاری نداشته باشیم !
الی بلالش رو خورده نخورده ، پرت کرد تو سطل و با حالت مشکوکی گفت :
_یعنی دقیقا همین کلمات رو با هم توافق کردین ؟؟
_همین همین که نه ! ولی من بهش گفتم که خیلی برنامه واسه آیندم دارم و دوست ندارم ازدواجمون مانع اجراشون بشه ، اونم گفت مشکلی ندارم !
الی می خواست بزنه تو سرم که دستش رو تو هوا گرفتم و گفتم :
_هـــــــو ! چته ؟
_بی شعور ! آخه کجای این حرف معنی اون حرف رو می ده ؟ الکی دلتو صابون نزن که این پسری که من امشب دیدم ، یه لحظه چشم ازت برنمی داشت ، همچین آدمت کنه که به حرفای امشبت بخندی !
_بی خود !
_حالا می بینیم !
_سام خیلی پسر منطقی و روشن فکریه !
_هه هه ! خواب دیدی خیر باشه ! منطقیه که هست ! سیب زمینی که نیست ! زن غیرت داره چه برسه به مرد ! حالا تو بی احساس و بی شعوری ، یه بحث دیگه ست ! یعنی واقعا سام با کس دیگه بپره واسه تو مهم نیست ؟
_نـه!
_نه و زهر مار ! نه و مرض ! به خدا تو مشکل داری ! یه مشاوره درمانی برو !
_یه جور حرف می زنی انگار خودت چقدر تجربه ی زندگی داری !
_من تجربه ندارم ولی دور وبریامو دیدم ! تقصیری نداریا ! هیچ فامیلی که ندارین ، همه اطرافیانتم که برگ چغندرن ! یعنی بود و نبودشون اصلا احساس نمی شه ! ولی لطفا انتظار نداشته باش سام بایسته عین یه آدم بیغ به کارای تو نگاه کنه !
تو تموم مدتی که نشسته بودیم الی یه ریز دلیل آورد که من اشتباه می کنم و باید طرز فکرمو تغییر بدم و من به این فکر می کردم که همه ی اینا مال یه ازدواج عاشقانه ست !
نه سام که واسه از دست ندادن خانوادش و موقعیت و کار و ثروتش یا من که به خاطر فرار از بهزاد و دانمارک وآذین داشتیم تن به این ازدواج می دادیم !
برای اینکه دیگه بحث رو ادامه نده گفتم :
_پاشو بریم برسونمت دیر شد !
_کجــــــــا ؟ هنوز بستنی برام نخریدی !
_بیا بریم تو راه می گیرم ! ماشاالله دهن داریا !
دو تا چهارراه پایین تر از خونمون ، یه بستنی فروشی بود که همیشه سرش شلوغ بود .
با آقا مسعود (بستنی فروش) حال و احوال کردم و دوتا بستنی میوه ای سفارش دادم .
دو تا پسر همون کنار ایستاده بودن و بستنی می خوردن و از همون اول شروع کردن به نیگا نیگا.
محلشون ندادم و بستنیامونو گرفتم و رفتم تو ماشین که بخوریمشون.
همونطور که بستنی می خوردیم متوجه شدیم که ماشین اون دو تا پسره ، دقیقا کناره ماشین من پارکه .
اومدن تو ماشین ولی حرکت نکردن و مدام اشاره می کردن .
الی سریع بستنیشو تموم کرد و گفت :
_بدو بریم ، دیر وقته ! اینام که گیر دادن !
به محض اینکه ماشین رو حرکت دادم اونام حرکت کردن و دنبالمون افتادن .
الی با نگرانی به عقب نگاهی کرد و گفت :
_پروا این دارن دنبالمون می یان !
_خب بیان ! ترس نداره که !
_می دونی ساعت چنده ؟
_مهم نیست ! تا با منی از هیچی نترس !
پسره هی می خواست سبقت بگیره و بیاد کنار ماشین ولی من هر جوری بود نمیگذاشتم .
اونام دست بردار نبودن و مدام چراغ می دادن و از تو آینه اشاره می کردن که بایستیم !
نور بالا زدم که دیدشون کور بشه و با سرعت زیادی رفتم در خونه ی الناز و گفتم :
_سریع پیاده شو !
_آخه تو تنهایی !
_بدو الی حواسم هست !
به سمت خونمون حرکت کردم و اونا همچنان در تعقیبم بودن.
یکدفعه موبایلم زنگ خورد . بدون اینکه به شماره نگاهی بکنم جواب دادم :
_بله ؟
صدای سرحال سام تو گوشم پیچید :
_سلام ، عروس کوچولو چطوره ؟
_خوبم تو چطوری ؟
متاسفانه تمرکزم بهم ریخت و پسره بالاخره تونست بیاد کنار ماشین و بلند بلند می گفت :
_ بابا بزن کنار کاریت ندارم ! می خوام شمارمو بهت بدم ! یه دیقه وایسا دیگه !
شیشه رو بالا دادم و دوباره یه سرعتم افزودم و جلو افتادم .
سام با صدای بهت زده ای گفت :
_این صدای کی بود ؟؟؟؟ تو کجایـــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟
_بیرون !
یهو ولومش رفت بالا :
_بیـــــــــرون ؟؟؟؟؟ کجا یعنی ؟؟
_اومدم بچه ها رو برسونم !
_این وقـــــــــــت شب ؟؟؟؟ اومدی بچه ها رو برسونی ؟؟ آژانس نداره مگه دم خونتون ؟؟؟!!
_تا وقتی من ماشین دارم آژانس معنی نداره !
_ساعتو نگاه کردی اصلا ؟ الان اون صدای کی بود ؟
_ یه پسره !
_نه بابا ! من فکر کردم صدای دختر بود ! !! مزاحمت شده ؟؟
با ریموت در حیاط رو زدم و گفتم :
_نه بابا سوسکش کردم !
و همونطوری که وارد حیاط می شدم از تو آینه واسه راننده شکلک درآوردم .
سام با عصبانیت گفت :
_الان کجایی دقیقا ؟؟
ماشینو خاموش کردم و گفتم :
_دقیقا تو پارکینگ منزل پدر بزرگوارم !
با صدا نفسشو فوت کرد و گفت :
_واسه چی به من زنگ نزدی ؟
_برا چی باید بهت زنگ می زدم ؟
_می یومدم باهم می رسوندیمشون!
_خب واسه چی باید تو رو زحمت می دادم ؟ هم ماشین بود هم راننده !
_پروا !! یعنی چی ؟ من به خاطر این که دیروقته دارم میگم !
_خب دیر وقت باشه ما سه نفر بودیم !
با بی حوصلگی گفت :
_الان موقع برگشت چند نفر بودی اونوقت ؟
_خب ! من عادت دارم !
_اتفاق یه بار می افته ! الان اینا که مزاحمت شده بودن رفتن ؟
_ آره بابا ! فکر کردی همه مثل خودت بلدن از دیوار بپرن !؟
و خندیدم !
سام ولی چیزی نگفت که گفتم :
_ الـــــــــــو ؟؟؟ قطع کردی ؟
_نه !
_پس چرا حرف نمی زنی ؟؟
_الان اینقدر عصبانیم که حرفم نمی یاد !
_چرا عصبانی ؟
_یکم فکر کن می فهمی خودت !
_امممم ! فکر کردم ! نفهمیدم ! می شه خودت بگی !
_شب به خیر !
و تماس رو قطع کرد .
چند ثانیه به گوشیم نگاه کردم .
معلوم نیست پسره چشه !
یعد اداشو در آوردم ! الان عصبانیم حرفم نمی یاد !
شونه مو بالا انداختم و بلند گفتم :
_حرفت نمی یاد واسه چی می زنگی به من آخه !؟؟؟ خدا شفات بده.....
ادامه دارد...
ساعتمو نگاه کردم ، هنوز ده دقیقه ای به سه مونده بود .
داشتم اطراف رو به امید پیدا کردن صافکاری کذایی جستجو می کردم که قبل از اون سام رو دیدم که به ماشین تکیه زده و داره نگام می کنه .
اشاره کرد ماشینو ببرم داخل مغازه ی صافکاری و همین کارو کردم .
صاحب مغازه سریع به سمت ماشینم اومد تا ببینه چی شده .
پیاده شدم و سلام کردم . سام هم که داخل شده بود به سمتم اومد و دست دادیم .
احساس کردم بیشتر از حد معمول ، دستم رو فشار داد ولی سریع به خودم گفتم :
" بی خیال ! دوباره داستان درست نکن دختر "
سام با صدای بلندی رو به صاحب مغازه گفت :
_ می خوام عین روز اولش بشه ها ، آقا بهرام ! فکر می کنی چه مدت طول بکشه صافکاری ، نقاشیش ؟
صاحب مغازه دست به پیشونی کشید و گفت :
_ حداقل دو روز ، حداکثر چهار روز
بی اختیار گفتم :
_ چهـــــــــــــــــــــــ ــــــــار روووز ؟؟؟؟ وای نه ! من چهار روز بدون ماشین چی کار کنم ؟
آقا بهرام باخنده و درحالیکه با دقت نگام می کرد گفت :
_ گفتم حداکثر چهار روز ! حالا چون یه خانوم محترم مثل شما نمی تونه بدون ماشینش جایی بره ، فردا پس فردا تحویلتون می دم ! بهتر از روز اول !
بعد با ژست مسخره ای ادامه داد :
_به خاطر شما همه کارامو لغو می کنم .
تا اومدم تشکر کنم سام با ابروهای گره خورده ، سوئیچشو گذاشت تو دستم و با تحکم گفت :
_برو تو ماشین منم الان می یام !
جاخوردم ولی همچین تمایلی هم برای ایستادن تو اون تعمیرگاه کذایی نداشتم .
رفتم سمت ماشین ولی به عقب برگشتم و دیدم سام داره به آقا بهرام بیعانه می ده ، البته با قیافه ی اخمو!
تو ماشین نشستم و صبر کردم تا خودش بیاد که سریع اومد .
وقتی دید ایستادم گفت :
_ واسه چی اینجا وایسادی ؟ بشین برسونمت !
_ نه ممنون خودم می تونم برم .
دوباره قیافش جدی شد :
_سر ظهری چه جوری می خوای بری ؟ منم که نمی خوام کولت کنم ! بشین !
در حقیقت داشتم تعارف می کردم .
تو اون آفتاب خردادی ، چقدر باید می ایستادم تا یه ماشین از اون خیابون رد بشه ؟
سام گفت :
_ نمی دیش ؟
با تعجب گفتم چیو ؟؟
_ سوئیچو !
_آهان !
سوئیچو سمتش گرفتم و هر دو سوار شدیم .
بازم بوی ادکلن سام فضا رو پر کرده بود . با اینکه من کلی عطر زده بودم فقط بوی ادکلن اونو حس می کردم !
نگاش کردم .
تی شرت سفید و جین آبی پوشیده بود . مثل همیشه خوش تیپ ولی هنوزم اون اخماش باز نشده بود !
پاکت سیگار رو برداشت و بهم تعارف کرد.
برنداشتم . یعنی چی که اخماشو ریخته به هم !!؟
معلوم نیست چشه !! خودش یکی برداشت و روشن کرد !
بلافاصله ظبط رو روشن کرد گوگوش بود ، کیف کردم و لبخند زدم .
سام نگاهی بهم انداخت و گفت :
_ به چی می خندی ؟
_ مگه من از تو پرسیدم واسه چی اخم کردی ؟
لبخند محوی زد و گفت :
_درست می گی ! ببخشید یکم بهم ریختم ولی الان اخمامو وا کردم . کدوم وری برم ؟
از سوالش جا خوردم ، منگ به خیابون نگاه کردم سر چهارراه محل بودیم گفتم :
_سمت راست
بدون حرف پیچید و من راهنماییش کردم تا دم در خونمون که گفت :
_ خونه تون کدومه ؟
_ همین که مقابلش ایستادی !
با دقت به در خونمون نگاه کرد و با لبخند قشنگی گفت :
_من که حال خونه رفتن ندارم ، تو داری ؟
با خونسردی گفتم :
_فعلا که ماشین ندارم ، دوسه روزی خونه نشینم !چون من عادت ندارم پیاده جایی برم !
همینطوری که کج نشسته بود و داشت نگام می کرد گفت :
_این که ناراحتی نداره ! تا زمانی که ماشینتو بگیری ، این دستت می مونه و با کف دست به فرمون ماشین زد .
بعد بدون اینکه دیگه حرفی بزنه یه دفعه ای حرکت کرد .
با تعجب گفتم :
_ کجـــــــــــــــــا ؟؟
اونم با لبخندی که خیلی جذاب ترش می کرد گفت :
_ باغ دلگشـــــــــــــا !
_ پس چرا اومدی دم خونه ما ؟ از همون جا می رفتیم دیگه !
_گفتم بیام خونتون رو یاد بگیرم شاید یه روز لازم شد...
یه طوری حرف می زد که نمی شد بفهمی کجای حرفش جدیه ؟کجاش شوخیه ؟
به خاطر همینم سکوت کردم تا ببینم خودش کجا می خواد بره !
دوباره صدای سام اومد سعی کردم نگاش نکنم :
_ اگه از اون سیگار قبلی خوشت نمی یاد یه بسته اسی تو داشبورد دارم معمولا خانوما اسی می کشن !
_نه خیر همون قبلیه بهتر بود ولی من از کسی که با اخم بهم چیزی تعارف می کنه چیزی نمی گیرم !!
سام خندید و ناباورانه نگام کرد و گفت :
الان که دیگه اخم نکردم چرا سرتو گرفتی سمت پنجره ؟
منم با لبخند نگاش کردم که دوباره گفت :
_در ضمن یادم نبود سرکار خانوم که شما مثل خانومای دیگه نیستین !
و دوباره همون سیگار قبلی رو بهم تعارف کرد ، من یکی برداشتم .
فندکش رو برداشت و سیگارمو روشن کرد .
دست فرمونش عالی بود و بهتــــــــــر از من !!
نمی دونستم می خواد کجا بره ولی غرورم نمی زاشت که دوباره ازش سوال کنم .
تا انتهای مسیر حرفی بینمون ردو بدل نشد عوضش موزیک گوش کردیم .
تو نهایت لذت بودم چون سام با مهارت خاص خودش و با سرعت می روند و صدای موزیکم زیاد بود .چیزی که من عاشقشم !
تو لواسون جلوی یه باغ نگه داشت و با یه مرد خوش و بش کرد و مرد نگهبان جا پارکمون رو نشون داد .
_خب رسدیم ! اینم باغ دلگشـــــــــــــــــــآ !! امیدوارم توام خوشت بیاد !
قبلا باغهای اطراف اومده بودم ولی تو این باغ نه !
با بدجنسی گفتم :
_ تا ببینیم !
و پیاده شدم . سام کنارم اومد و از پله ها به سمت پایین راه افتادیم .
باغ پایین تر از سطح جاده بود.
همونطور که پله هارو پایین می رفتیم متوجه شدم که واقعا جای قشنگیه .
تخت ها به فاصله ی کمی از هم به صورت سر پوشیده و سرباز بودن ، سام پرسید
_کجا بشینیم ؟
دوباره با بدجنسی گفتم :
_ همونجائی که پاتوقته !
با لبخند سرشو تکون داد و به سمت انتهایی باغ راهنماییم کرد . جائی که به یه رودخونه ختم می شد البته با چند پله ! ولی حسنش این بود که این قسمت باغ سایه بود و ازآفتاب خبری نبود.
به وجد اومده بودم ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم با خونسردی ظاهری گفتم :
اینجا رو نگهداشتی واسه یاران و منو می خواستی ببری کنج دیوار ؟؟ باشه ! یکی دیگه هم طلبت !
و برای اینکه اذیتش کنم سرمو با ناراحتی به طرفین تکون دادم !
با مظلومیت نگام کرد و گفت :
_نه باور کن ! چه فازیه آخه ! خودم بار دومه که می یام اینجا ! بار اول رو یکی از همون سکوهای جلو نشسته بودم ولی اینجا رو نشون کردم که به موقعش بیام که الانم موقعشه !
با خنده گفتم :
_شوخی کردم بابا ! می خواستم اذیتت کنم ببینم اعتراف می کنی تا حالا با چند نفر اومدی اینجا و دوباره خندیدم...
سام هم خندید و روی تخت ، کنارم نشست و در حالیکه سرحال شده بود گفت :
_خب پس حالا که اینطور شد ، یه دست نون بیار کباب ببر می زنیم تا دیگه منو اذیت نکنی !
و درست روبروی من چهار زانو نشست .
انگشت اشارمو به حالت تهدید به سمتش گرفتم و گفتم :
_ببین من واقعا محکم می زنمــــــــــا ! فکر نکنی داری با یه ضعیفه بازی می کنی ، خوش به حالته !
انگشتمو خم کرد و گفت :
_ببینیم و تعریف کنیم !
و بازی رو شروع کردیم .
چنان محکم سام بیچاره رو می زدم که دستاش سرخ شده بود ولی اون با ملاحضه تر از من عمل می کرد و آرومتر رو دستم می زد ولی من بازم خجالت نمی کشیدم و محکم تر می زدمش .
خلاصه بازی رو بیست به هفده بردم یعنی تعداد دفعاتی که من رو دستاش کوبیدم بیست بار بود .
با شادی و غرور گفتم :
_حریف قدرش خوبه ! حتی اگه ضعـــــــــــــــــــیفه باشه !
و براش یه بازو به حالت نمایشی گرفتم !
سام زد زیر خنده و اینقدر خندید که تقریبا روی تخت دراز شد . ولی یواش یواش آروم شد و دوباره صاف نشست و همزمان کارگر باغ رو صدا کرد و سفارش چای و قلیون و بستنی داد .
داشتم گوشیمو چک می کردم سارا پیام داده بود :
خره نزاری طرف بپره !
براش نوشتم : مگه شب پره !؟؟
سرم رو که بلند کردم دیدم سام زل زده تو صورتم ولی تا نگاهمون تلاقی کرد نگاشو گرفت و گفت :
_راستی از خواستگارت چه خبر ؟ نگفتی چه جوری حالشو گرفتی !
داشت با سوئیچش بازی می کرد ولی معلوم بود که کل حواسش پیش منه ! مژه های بلندش سایه بون چشای خوش رنگش شده بود و ته ریشی که اولین بار بود تو صورتش می دیدم جذاب ترش کرده بود !
به قول الی آدم خوشگل هر کاری کنه خوشگل تر می شه !
بیشتر از این معطلش نکردم و دست از دید زدن برداشتم و گفتم :
_دست گذاشتم رو نقطه ضعفش !
سام سرش رو بلند کرد و اینبار جدی پرسید :
_یعنی چی ؟
_پیش خودش تصور کرده بود که بعد از سی و سه سال الواطی و خانوم بازی ، داره یه دختر آفتاب مهتاب ندیده رو بر می زنه ! منم حالیش کردم که خیلی غلط زیادی می کنه ! البته به روش خودم !
_می شه واضح تر بگی منم بفهمم ؟
کارگر سفارشامونو روی تخت گذاشت .
سام هم بستنی من رو از تو سینی برداشت و مقابلم گذاشت و نشون داد که منتظر پاسخمه !
_بهش گفتم که با مردای زیادی بودم و از این به بعد هم خواهم بود چون ترک عادت موجبه مرضه !
احساس کردم عین دیشب بهزاد ، سام هم در جا رنگش تغییر کرد ولی سریعا شروع کرد به قلیون کشیدن و با سر پایین گفت :
_ و اون چی کار کرد ؟
_هیچی بابا ! اول می گفت باور نمی کنم و از این حرفا ، ولی اینقدر دلیل آوردم که خودمم باورم شد چه برسه به بهزاد !
_از کجا مطمئنی که باورش شد اون وقت ؟
_ خب کارد می زدی خونش در نمی یومد ، رنگش عین لبو شده بود تا موقعی که رفتن یه کلمه حرف نزد !
سام یه جور خاص نگام کرد و با لحنی جدی شروع به صحبت کرد :
_یه مرد ، اونم از نوعی که تو میگی ( منظورش خانوم باز بود منتها چون عفت کلام داشت و مثل من بی ادب و بی نزاکت نبود ، اسمشو نبرد ) تا به دختر نگاه کنه ، می فهمه طرفش چی کارست ! مطمئن باش که حرفاتو باور نکرده و فقط عصبی شده بوده همین !
همونطور که بستنی مو مزه مزه می کردم ترسیدم که نکنه واقعا اینجوری باشه و باور نکرده باشه ! نکنه فهمیده فیلم بازی کردم براش ؟ ای خدا اگه ... نه امکان نداره ! باور کرده !
با اطمینان گفتم :
_محاله ! همه چی تموم شد ! اونم رفت و دیگه ام پشت سرشو نگاه نمی کنه !
و برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم :
_ توام کم از خانوما شناخت نداریـــــــــا ! حاج آقا ! در ضمن مگه پشت ترافیک چراغ سید خندان مونده این قلیون که تکونش نمی دی هان !؟؟
با لبخند شلنگ قلیون رو به سمتم گرفت و گفت :
_آره دقیقا ! هم از جنس خانوما و هم آقایون ! متاسفانه یا خوشبختانه !
_ اااا خب حالا که اینجوریه ، می شه بگی من چه جور آدمیم ؟
سام سرشو پایین انداخت و لبخندی زد که چال لپاش به نمایش در اومد !
بی ملاحضه و یکدفعه ای گفتم :
_ تو از این چال ها داریا ! خیلی دوست دارم ! بامزه ست !
سام سر بلند کرد و به چشام نگا کرد و من به لپاش اشاره کردم و همزمان خندیدیم !
سام دستشو رو پشتی گذاشت و گفت :
_تو یه دختر بی پروا ! جسور ! و کمی مدعی ، اما با معرفت هستی ! بقیشم دیگه به درد تو نمی خوره !
به اعتراض گفتم :
_ نه خیرم بگو !
با اخم نمایشی گفت :
_ نمیـــــــــــشه !
_چرا مثلا ؟
_چون اینطوری صلاح می بینم !
_بابا صلاحدیــــــــــــــد !!
سام دوباره گفت :
_ اینم یادم رفت بگم ! حاضر جواب !
_ نه خیر یکم دیگه بگذره می شم زبون دراز و بی تربیت و خلاصه راحت باش ! خودتو خالی کن نزار چیزی رو دلت بمونه !
_ اتفاقا خوباشو نگفتم که ریا نشه !
_ جای شکرش باقیه دو تا صفت خوب هم دارم به خدا !
_اونهایی هم که قبلا گفتم خیلی بد نبودا ، بعد انگار یه چیزی یادش افتاده باشه گفت :
_ حالا توباید اول جواب بدی یا بهزاد / داستان چیه ؟
_اول قراره اونا زنگ بزنن که نظر منو بپرسن که دیگه عمرا بزنن! در ضمن من بابت دک کردن بهزاد امروز یه سور به دوستام دادم ، توام مهمون من !
سام چشاشو ریز کرد و گفت :
_ول خرجی نکن ! زیاد هم عجله نکن ! دوست دارم ازت بپرسم اگه جوابش مثبت باشه چی ؟ ولی چون می دونم الان می گی نه ! نمی پرسم تا بعدا که اتفاق افتاد حرفم بهت ثابت بشه !
واقعا دلم یه دفعه ای شور زد گفتم :
_نمی دونم واقعا گیج شدم خب ! اگه جوابش مثبت باشه که به دردسر می افتم دوباره !! الان تو فکر کن بهزادی و منم اون حرفارو ، تازه با غلظت بیشتر بهت گفتم ، بازم حاضری با من ازدواج کنی ؟
سام بدون معطلی گفت : - آره!...........
از جوابش جا خوردم فکر می کردم بگه نه ! به اعتراض گفتم :
_آقای سام ! جدی دارم حرف می زنمــــــــــــا !
_من قیافم شبیه کسیه که داره شوخی می کنه !؟؟؟ اگه می گم آره ، به خاطر اینه که می دونم اینکاره نیستی و حرفات الکیه !
_اونوقت از کجا مطمئنی اینقدر؟ شاید واقعا اینکاره باشم !
_خب دیگه !
_بابا ، الان همین بهزاد مگه شاخ و دم داره ؟ ولی بهزاد عوضیه و خیلی از مردا نیستن !
_دقیقا درسته ! آفرین ! با اینکه بهزاد شاخ و دم نداره ولی تو حالا ، یا از رفتارش ، یا طرز نگاهش این مطلب دستگیرت شده ، منم دقیقا از همین رفتارات یا هر چیز دیگه ای فهمیدم که اینکاره نیستی ! الانم میشه این بحثو تمومش کنی ؟ اصلا حال نمی کنم راجع به این موضوع حرف بزنیم ! اکی ؟
سکوت کردم چون هم حرفش منطقی بود هم اینکه خودش خواست !یه قاشق بستنی گذاشتم تو دهنم و زیر دندون مزه مزه اش کردم ! که دوباره سام گفت :
_خب حالا که بهت گفتم نقشه ات جواب نمی ده ! حالا برنامه ات چیه ؟
_نمی دونم به خدا !
و با بی حوصلگی اطراف رو نگاه کردم . چشمم به سام افتاد که زل زده بود تو چشام اما اینبار نگاهش رو ندزدید و
یه جور غریبی نگام کرد و با صدایی که احساس کردم با همیشه اش فرق می کرد گفت :
_ولی من می دونم !
_خب ؟؟
سرش رو پایین انداخت ، انگار گفتن این حرف سختش بود ! دوباره سرش رو بالا آورد و مستقیم تو چشام نگاه کرد .
نه لبخندی ، نه ناراحتی ... هیچی تو نگاش پیدا نبود ! وقتی دیدم هیچی نمی گه با تعجب وافری گفتم :
_خب می گفتی ؟؟
محکم و شمرده گفت :
_ با من ازدواج کن !!
مات و مبهوت نگاش کردم .
سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و گفتم :
_پاشو بریم ! مثل اینکه هوای اینجا بهت نمی سازه ! چون زده به سرت !
دولا شدم که کفشامو بپوشم که صدای جدی سام مانعم شد :
_هنوز حرفام تموم نشده پروا !
پروا ..پروا ! چقدر اسمم رو قشنگ صدا زد ! چقدر به صداش می یومد که اسم منو صدا کنه !
دوباره صاف شدم و نشستم سر جام !
_ تو حالت خوبه ؟؟؟ مطمئنی چیزی تو سرت نخورده ! تصادفی چیزی نداشتی تازگیا !
و به سرش اشاره کردم.
نمی دونم چرا همینطوری خیره شده بود بهم .
_ بلـــــــه ! کاملا حالم خوبه !
_نه فکر می کنی که خوبی !
_چه اصراری داری ؟ نکنه خیلی دوسم داری هی نگرانمی حالمو می پرسی هان ؟؟؟
_واه واه ! اعتماد به سقفت تو حلقم !
لبخند کجی زد و گفت :
_چایی تو بخور سرد شد !
یه خرما برداشتم و چاییمو سر کشیدم . اصلا فکر نمی کردم سام یهو همچین پیشنهادی بده ! حسابی گیج بودم !
_ بریم ؟
سام با بی میلی گفت :
_ بریم !
جلوتر از سام حرکت کردم و دم ماشینش منتظر ایستادم تا بیاد .
بعد از چند لحظه اومد و سوئیچو گرفت سمتم و با یه چشمک اشاره کرد که من برونم !
بدون تعارف سوئیچو گرفتم و نشستم پشت رل . به من چه ، از قدیم می گن تعارف اومد نیومد داره ! می خواست تعارف نزنه خب !
بعدشم خیلی دوست داشتم یه بار 630 رو تجربه کنم .
سام انعام پارک بان رو داد و به محض اینکه نشست حرکت کردم و با پر روئی ضبط رو هم روشن کردم !
و ولوم دادم ، داشتم دنبال سیگارسام می گشتم که سام با لبخندی که سعی در مهارش داشت ، جاشو نشونم داد .
یکی برداشتم و به سام هم تعارف نکردم که برداره !
سام فندک رو زیر سیگارم گرفت و آتیشش کردم.
سرش رو به سمت من کج کرده بود و با لبخند حرکاتم رو تماشا می کرد .
با عصبانیتی که نمی دونم از استرس شنیدن این خواستگاری یهویی بود یا نه گفتم :
_چیه ؟؟نگاه داره !؟!!
لبخندش عمیق تر شد و جواب داد :
_نگاه کردن جرمه ؟؟ نه جرمــــــــه ؟؟
بعد با آرامش شیشه رو پایین داد و مثلا رو به مردم خیابون با لحن بامزه ای گفت :
_آی مردم ! نگاه کردن جرمه ؟؟ نیست !! منم بهش می گم نیست ! ولی این دختره گیر داده می گه نگام نکن !
بعد شیشه رو بالا داد و با لحنی مظلومانه گفت :
_یکی هم نیست به ما یه سیگار تعارف کنه ! به خدا !
خندم گرفته بود از کاراش ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و فقط پاکت سیگار رو به سمتش گرفتم که صداشو مثل من کرد و گفت :
_ من از کسی که با اخم بهم چیزی تعارف کنه ، چیزی نمی گیرم !
اگه نگاش می کردم قطعا می خندیدم واسه همین نگاش نکردم و پاکت سیگار رو گذاشتم سر جای اولش و گفتم :
_ به درک !
_آره به درک ! من که می دونم چون واسه سلامتیم ضرر داره ، دلت نمی یاد من سیگار بکشم !
نیم نگاهی بهش انداختم . معلوم بود که حسابی سرحاله ! برعکسه من !
_دیدت به زندگی و اطرافیانت خیلی مثبته ! کمی هم تخیلی !
_سام ابرویی بالا داد و به من اشاره کرد و گفت :
_ وبه تو از همه چیز ، مثبت تر....
خودم رو به نشنیدن زدم و به سرعت ماشین افزودم . وایی خیلی با ماشینش حال کردم .
سام دست برد سمت ضبط صوت و آهنگ رو عوض کرد .
آهنگی از عارف بود . آه چه تفاهمی تو موزیک داشتیم . رفتم تو حال و هوای موزیک :
تو بری غصه ی ما ، قصه ی هر خونه می شه
خونه های دلمون ، ز غصه ویرونه می شه !
تو بری به چشم من ، آسمونا سیاه می شه
کوچه خالی از صدای پاک بچه ها می شه
راضی نشو که زندگی ، قلبامونو جدا کنه
مثل تموم عاشقا ، راهمونو جدا کنه
مهربون من ، چشم تو می گه با من می مونی
رسم عاشقی ، مهربونیه ، اینو می دونی !
مهربون من !...
در مدتی که موزیک پخش می شد سام باهاش زمزمه می کرد و به محض اینکه آهنگ تموم شد ضبط رو خاموش کرد و دوباره رو به من کج شد و گفت :
_ می دونم که از پیشنهادم جا خوردی و شاید هم شوکه شدی . اما من نمی تونم وقت و بختم رو از دست بدم . خودت که می دونی تو چه شرایطی هستم ! و چقدر فشار رومه ! من باید ازدواج کنم ، تو هم که وضعیتت روشنه . خب برای من چه کیسی بهتر از تو ؟
هم طرز فکرت با من تا حد زیادی یکیه ، هم اخلاقت باهام جوره ، هم اهل عشق و حالی عین خودم ، هم اینکه من باهات راحتم و حسم بهت خوبه !
بدون رودربایستی بگم ، اگه الان شرایطمم این نبود بازم ازت می خواستم باهام باشی ، حالا نه واسه ازدواج ! ولی واسه دوستی حتما بهت پیشنهاد می دادم ولی خب حالا موقعیت فرق می کنه ، منم باید باهاش کنار بیام و در حال حاضرم از تموم دخترای دور و برم تو رو مناسب تر می بینم چون شرایطت شبیه به خودمه و درک می کنی و یه سري دلایل شخصی دیگه !
کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد :
-مثلا اینکه خیلی خوشگلی و خوش تیپی و لباس پوشیدنت و خلاصه همه چیزی که مربوط به ظاهرت می شه رو دوست دارم شاید بگی ظاهر گرایی ! حالا هر چی من خوشم نمی یاد دروغ بگم ! واسه من ظاهر آدمی که می خوام باهاش باشم ، مهمه و یه پکیج کلی مد نظرم هست که تو تقریبا صد در صدش رو داری !
و دوباره تکرار می کنم اینکه تو شرایطت عین خودمه و همدیگرو می فهمیم ! نمی خوام فکر کنی بازار گرمی می کنم ولی همین الان رو هر کی نه ، ولی اگه رو خیلی از دخترا دست بزارم بهم نه نمی گن !
اما منم باید بتونم رابطه برقرار کنم ، که تو همین دو روز خیلی سریع با تو رابطه برقرار کردم و ازت خوشم اومده !
ساکت شد و دست برد تو موهای مشکی پرپشتش .
سنگینی نگاهش رو کاملا حس می کردم ولی نگاهش نکردم ، حرفی هم نداشتم که بزنم !
بگم نه ؟ برم با بهزاد ازدواج کنم ؟ یعنی سام از بهزاد کمتره !؟؟ اصن قابل مقایسه ان ؟ بیچاره سام ! بفهمه با بهزاد مقایسش می کنم خودشو می کشه !
ولی آخه سام رو هم نمی شناسم ! چه می دونم کیه ! ؟ چی کاره ست ؟ هرچند همین ظاهر و دک و پزش ثابت می کنه یه کیس فوق العاده ست ! و انصافا دروغ نمی گه ! با یه اشاره اش کلی دختر واسش غش و ضعف می کنن !
ناخودآگاه نگاش کردم . سرش پایین بود و با گوشیش ور می رفت .
چرا دروغ ؟! یه دید حسابی زدمش ! دختره ی هیز خیره سر شدم دیگه ! خو چی کار کنم خوشگله لامصب ! خیلی جذابه ! اصن نمی شه نگاش نکرد !
سر چهار راه محل که رسیدیم بهم گفت :
_برو سمت چپ !
_ نه ! من می خوام برم خونه !
_خب منو بزار دم خونه ام خودت برو خونتون دیگه !
_یعنی ماشینت دست من بمونه ؟
_بله خانوم !
_بعد توقع نکنی پسش بدمـــــا ! دو روز پشت این بشینم بدنم عادت می کنه دیکه نمی تونم کمتر از این سوار شم !
_ اونم اکیه !
بدون حرف پیچیدم سمت راست یعنی سمت خونه ی خودمون که گفت :
_تعارف می کنی ؟
_فکر کن من تعارف کنم !؟ الان تعارفیم که پشت ماشین توام ؟ نه واقعا !؟ بابا ماشین خودته لازمت میشه !
_ لازمم شد می یام می گیرمش خب !
_نه ممنون ، من اگه احتیاج داشتم بهت می گم !
_قول ؟
جلو در خونمون پارک کردم و با لبخند گفتم :
_قول ! در ضمن بابت باغ دلگشا هم ممنون !
_خواهش ! در ضمن خوب می رونی !
سریعم ادامو در میاره ! بچه پر رو !
هر دو تامون از ماشین پیاده شدیم و من همون کنار ایستادم و سام به سمتم اومد .
دستش رو دراز کرد باهاش دست دادم که دستم رو تو دستش نگه داشت و گفت :
_به پیشنهادم خیلی جدی فکر کن !
بعد دوباره نگاهش حالت شیطون گرفت و با یه لبخند کج گوشه لباش گفت :
_ آخه پسر به این خوبی از کجا می خوای بیاری خدایی !؟
سو ئیچو سمتش گرفتم و با ابروی بالا گفتم :
_ جونم اعتماد به نفس !
سوئیچو گرفت و جلو صورتم به حالت بای بای تکون داد و گفت :
_ جونم پروا !
و در مقابل من که هنوز داشتم به پژواک پروا گفتنش فکر می کردم سوار شد و به سرعت دور شد......!
سر میز شام نشسته بودیم و من جای شام خوردن ، با غذام بازی می کردم .
یه دفعه صدای زنگ تلفن در اومد و باعث شد از حال و هوای خودم بیام بیرون .
پدر و آذین به هم نگاهی انداختند و آذین با بالا انداختن شانه از جا برخاست و تلفن رو جواب داد .
از فرم حرف زدنش خیلی سریع دستگیرم شد که شیلا خانوم پشت خطه .
دلم ناخودآگاه به شور افتاد .
_بله بله !
سکوت آذین
_خواهش می کنم زحمتی نبود !
سکوت آذین
_راستش پروا هنوز چیزی نگفته !
سکوت آذین
_اااا به سلامتی ! ایشالا جواب پروا هم مثبته !
دیگه چیزی نشنیدم ! در جا مغزم هنگ کرد و سیستم مخم ارور داد !
پروا "هم " جوابش مثبته یعنی چی خب ؟ این "هم " یعنی بهزاد نظرش مثبته ؟؟!! آیا این بشر سیب زمینیه ؟؟ آیا رگ داره ؟ آیا غیرت سرش می شه ؟ دآخه این حرفایی که من بهش زدم اگه خودم به خودم می زدما ! می زدم خودمو شتک می کردم ! این بهزاده چرا اینقدر بی غیرته آخه ؟؟ اصن آدم به مردونگیش شک می کنه !؟ دحق دارم خدایی كه اينقدر ازش بدم مي ياد ديگه !!
بابا شاید اشتباه حالیم شده !
صبر کردم بلکه آذین مکالمه رو قطع کنه ! حالا مگه دست بردار بودن این دوتا !؟؟ یکی بیاد تعارف بازیای اینارو جمع کنه ! اه حالم بد می شه اینقد واسه یه مهمونی تشکر الکی می کنن !
خلاصه تماس رو قطع کرد و با خوشحالی که از حرکات و خصوصا قر کمرش موقع راه رفتن می شد فهمید گفت :
_شیلا خانومه !
الان شما تو این موقعیت بودین نمی زدنیش خب ؟؟ آیا من حق دارم یه جفت پا برم تو دهنش ؟! آخه آی کیوش در حد جلبک دریایی هم نیست ! فکر می کنه ما هم مثل خودش خنگیم ! خب تابلو بود شیلا خانوم بود دیگه !
ولی باز من بودم که دندون رو جیگر گذاشتم و یه تیکه بارش نکردم که ادامه داد :
_ بهزاد نظرش مثبته ! زنگ زده بودن نظر پروا رو بپرسن ! منم نگفتم ما هم نظرمون مثبته ! گفتم بزار یه روز بعد از اینا جواب بدیم که پرستیژ خانوادگیمون حفظ بشه !
ای خداااا ! من چقدر به این بدم که خودشو قاتی ما نکنه ؟! اصن تو این هیر و ویر من چرا گیر دادم به آذین ؟ الان باید یه فکری به حال این شر تازه ایجاد شده بکنم ! وگرنه سوژه ی آذین که هميشه بوده و هست فراوون !
سام گفتـــــــــــــــــا ! بهزاد صد تا مثل منو رو یه انگشتش می چرخونه !
اونوقت من می خواستم بهزاد رو بپیچونم مثلا !
صدای پدر منو از دریای متلاطم افکارم بیرون کشید :
_خوب کردی عزیزم ! نباید امشب جواب می دادیم !
سریع گفتم :
_آره خوب کردین واقعا ! چون من نظرم منفیه !
پدر دستی به موهاش کشید و با بی حوصلگی گفت :
_پروا ! خواهش مي کنم دوباره شروع نکن !
_اتفاقا این دفعه می خوام این قضیه رو واسه همیشه تمومش کنم ! تو همین روزا سام می یاد خواستگاریم !
اینقدر هیجان داشتم که نمی دونم تپق زدم یا نه فقط میدونم که زبونم تحت تسلط خودم نبود !
چشای گشاد شده ی آذین و لبخند محو پدر که نشونه ی خوشحالیش بود از چشمم دور نموند !
پدر رو صندلیش صاف شد و گفت :
_ چه خوب ! پس بالاخره ما این شازده رو می بینیم ! گفتی اسمش سامه ؟
_بله !
_خب پس همین هفته خیلی خوبه ! الانم تازه اول هفته ست ! واسه فردا پس فردا قرار بزار !
_ نه این هفته ، به صورت فشرده امتحان دارم ، آخر هفته خیلی بهتره !
پدر سری به نشونه ی موافقت تکون داد و آذین همچنان زیر چشمی منو می پایید چون به قضیه مشکوک بود و فکر می کرد سام ، خرزوخانه تخیلی ذهن منه و واسه پیچوندن بهزاد این خالیو بستم !
پدر همینطور كه مشغول غذا خوردن بود ، رو به آذین گفت :
_ پس به شیلا خانوم بگو ، پروا چون گرفتاره امتحاناتشه یکم وقت می خواد واسه فکر کردن !
بیــــــــــــا ! اینم از پدر بنده ! هیچ اطمینانی به من نداره !
من از بیگانگان دیگر ننالم ... که با من هر چه کرد آن آشنا کرد !
می ترسه خواستگار جدید تو زرد از آب در بیاد و خدایی نکرده رو دستشون باد کنم !
بدون تشکر از سر میز بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم .
باید به سام خبر بدم که اونم خانوادشو در جریان بزاره . ولی آخه با چه روئی ؟؟
نه به اون قیافه گرفتنای بعداز ظهرم ، نه به اين قرار خواستگاری چند ساعت بعدم ! خب می گه دختره با دست پس
می زنه ، با پا پیش می کشه دیگه !
از این فکر حرصم گرفت و دندونامو به هم فشار دادم .
ولی مگه از دست این کانون حمایتگر خانواده ، چاره ای دیگه هم داشتم ؟!
با بی میلی گوشیمو برداشتم و براش نوشتم :
_حدست درست بود آقای پوآرو ! بهزاد همچنان نظرش مثبته وبراش ارسال کردم...
با بي صبري منتظر جواب شدم !
اميدوار بودم خودش سر صحبت رو يه جوري باز كنه كه دقيقا همينطور هم شد .
جواب داد :
_عليك سلام ! خوبم خانوم ممنون ! من هميشه حدسهام درست از آب در مي ياد ، تو آينده بهت ثابت مي شه ! راستي واسه فردا شب زياد تدارك نبينيد !
منظورشو گرفتم ولي تعجبم از اين بود كه چه جوري همين فردا شب آماده ي اومدن بودن !؟؟
واسش فرستادم :
_سلام ! مي دونستم خوبي ! فردا شب چه خبره كه من در جريان نيستم !
جواب داد :
_اينجانب سام صدر به همراه خانواده ، مي يايم اون دختر خوشگله رو مي بريم !
از خدا كه پنهون نيست ، از شما چه پنهون ! عينهو خرخوشحال شدم كه خودش پيش قدم شد و لازم نشد من اين غرور زهرماري رو بشكونم ولي از اونجائي كه يه دختر هميشه بايد كلاس قضيه رو حفظ كنه نوشتم :
_ رودل نكني آقا ! حتما همون فردا هم مي خواي ببريش ؟ بعد بببخشيد كجــــــا اونوقت مي خواي ببريش ؟
سريع پاسخ داد :
_شما كاريت نباشه ! فقط بگو چشم !
جواب دادم :
_اون كه رو تخم چشم چپم ! امر ديگه ندارين ؟
برام فرستاد :
_اينكه الان بياي دم پنجره !
با تعجب به پنجره اتاقم نگاه كردم ! ما كه خونمون شماليه ! پنجره ام به حياط مشرفه و اينقدر حياط بزرگه كه نميشه كوچه رو ديد !
اينم منو اسكل كرده ها آخر شبي !
واسش نوشتم :
_الان چي فرض كردي منو ؟ خب مي خواي يه خالي ببندي اول ابعادشو بررسي كن ضايع نشي !
پاسخ داد :
_تو بيــــــــــا !
نوشتم :
_نچ ! نمي يــام !
جواب داد :
_اگه من ضايع شدم هر چي تو بخواي ! اگه تو ضايع شدي از پشت شيشه واسم بوس مي فرستي ! اكي ؟
خنده ام گرفت چه رويي داره ! يعني نمي دونه كه پنجره ام به كوچه ديد نداره !؟
واسش نوشتم :
_اگه من ضايع شدم از پشت شيشه بغلتم مي كنم !
پاسخ داد :
_پس اينقدر چونه نزن بدو بيا ديگه !
با بي حوصلگي از رو تخت بلند شدم و غرغر كنان سمت پنجره ام رفتم :
پسره ي خل آخر شبي بازيش گرفته ! آخه مگه من با تو شوخي دارم ؟ سرخوشه ديگه ! من دارم حرص مي خورم اين شرط بندي مي كنه !
پرده ي بنفش اتاقم رو كنار زدم و در جا خشكم زد از چيزي كه ديدم .
سام دقيقا مقابل پنجره ي من تو حياطمون ايستاده بود !
اين چه جوري اومده تو آخه ؟ اصن چه جراتي داره ! واسه چي اومده آخه ! ؟
سام به قيافه ي بهت زده ام لبخند كجي زد و گوشيش رو نشون داد كه من منظورشو نفهميدم ولي وقتي صداي گوشيم در اومد تازه دوزاريم افتاد كه يعني منظورش اين بوده كه مي خوام باهات صحبت كنم !
دكمه ي سبز گوشيم رو زدم كه صداش تو گوشي پيچيد :
_واي قيافت خيلي با مزه شده ! انگار روح ديدي !
همينطوري كه همديگرو نگاه مي كرديم گفتم :
_چه جوري اومدي تو حياط ؟
_از ديوار پريدم .
_نــــــــــــــــــــه ؟
_آرررره !
_نترسيدي كسي ببينتت ؟ همين الان نمي ترسي كسي تو خونمون ببينتت ؟
_اولا كه حواسم بود دوما كه حالا ببينن !مي گم همين امشب اومدم ببرمش !
_آقاي سوپر من ! هي نگو ببرم ببرم ! حس غيرجاندار بهم دست مي ده !
يكم خم شد و گفت :
_اختيار داري خانومي ! نشنيدي مي گن : پسرپسر آورديم دخترتون رو برديم ؟؟
_آقا ، پسر ارزونيتون ! دختر نمي ديم بهتون ! (آره جون عمم )
قيافش حالت دلخوري گرفت و گفت :
_چــــــــــــــــــرا ؟؟
_آخه اين پسرپسر ، يادش نيست كه چند روز پيش داشت راجع به ازدواج هاي ناموفق كنفرانس مي داد ؟؟
_الانم مي دم !چه ربطي داره ؟ من و تو قضيه مون فرق مي كنه !
_فكر نمي كني داري عجله مي كني ؟
_ابدا !
سكوت كردم و يكم از كنار پنجره اومدم كنار كه گفت :
_من واسه خاطر شما اومدم اينجا وايسادما ! مي ري ؟؟
_دوباره برگشتم سر جام ولي چيزي نگفتم كه گفت :
_تو چرا ناراحتي ؟
_به نظر تو با اين همه اتفاقي كه هر لحظه داره واسم مي افته ، بايد خوشحال باشم ؟
_دقيقا كدوم اتفاقات رو مي گي الان ؟
_بازجويي مي كني ؟ خب همين قضيه ي بهزاد رو مي گم ديگه !
_خدا رو شكر ! فكر كردم منظورت به منم هست !
اين روح شيطاني خبيث دوباره در من نفوذ كرد و گفتم :
_اي اينم هست!
همينجوري كه زل زده بود بهم گفت :
_كلا نمي توني اذيت نكني نه ؟ وسرش رو با دلخوري تكون داد !
_نــه !
_كوتاش مي كنم !
_چيــــــــــــــو ؟
_زبونتو !
_شتر در خواب بيند پنبه دانه !
_باشه بي خيال ! بعدا معلوم مي شه ! الان مي شه راجع به فردا شب صحبت كنيم !
_فردا كه نمي شه چون امتحان دارم ، شب جمعه !
احساس كردم نفس راحتي كشيد و گفت :
_ باشه ! بعد اونم روح شيطانيش بالا زد و با يه لبخند خبيث گفت :
_اتفاقا شب جمعه عاليه ! مناسبتم داره ! مي دونـــــــي كه !؟
اخم كردم ودوباره از كنار پنجره رفتم كنار و گفتم :
_زهــــــــــرمار !
خنديد و گفت :
_اوه ! چه زودم قهر مي كنه ! بيا اينجا ببينم !
_نه وايسا يه چند كلمه جدي حرف بزنيم !
_اكي ! ولي بيا دم پنجره ببينمت !
_نه بزار حرفمو بزنم بعدش مي يام ! ببين ! من تو شرايطي هستم كه فكر مي كنم لازمه يه بار ديگه برات توضيح بدم . اولين راهم اينه كه با پدر و آذين برم دانمارك كه محاله!
راه دوم اينكه با بهزاد ازدواج كنم كه محاله ممكنه ! و راه سوم كه همين امروز پيداش شد اينه كه با تو ازدواج كنم !
صادقانه مي گم براي من راه سوم بهترين و رويايي ترين راهه !
ولي مسئله اينجاست كه من اصلا آمادگي ازدواج رو ندارم . اصلا من نمي دونم يه زن چه مسئوليتهايي داره چون تاحالا يه بارم بهش فكر نكردم !
تاحالا فقط درس خوندم موزيك كار كردم ورزش كردم تفريح كردم و همين !
نمي دونم چه جوري مي شه يه پيمونه برنج پخت ؟ چجوري ...
سام صحبتم رو قطع كرد و گفت :
_مي شه بياي دم پنجره ؟
_نه صبر كن حرفم تموم شه ! من تو اين هفته چند تا امتحان دارم بعدش كنكور دارم ، مي خوام برم دانشگاه ! اگه اين آذين لعنتي مي گذاشت شايد تا ده پونزده سال ديگه هم ازدواج نمي كردم ! من نمي تونم خوشبختت كنم چون هيچي از زندگي زناشويي نمي دونم و نمي خوام كه بدونم !
نمي خوام از چاله در بياي بيفتي توي چاه ! تو بالاخره مي توني پدر مادرتو راضي كني كه دارن اشتباه مي كنن و سر فرصت بگردي دنبال دختري كه نهايت آرزوش ، زندگي با تو باشه نه مني كه به خاطر فرار از شرايطم دارم باهات ازدواج مي كنم !
من هم مي تونم در نهايت خودمو از اين شرايط نجات بدم و راه چهارمي پيدا كنم ! همه ي اينا رو گفتم كه اگه به خاطر من اينكارو مي كني يا فكرت اينه كه در حقم مردونگي كني بدوني كه داري اشتباه مي كني جون اون كسي كه داره بيشتر ضرر مي كنه تويي !
صداي سام از تو گوشي اومد :
_تموم شد؟
_يعني مي خواي بگي نظرت همونه !؟؟
_مي شه بياي دم پنجره اول !
واي اينم با اين دم پنجره اش منو كشت ! رفتم كنار پنجره كه با لبخند گفت :
_چه عجـــــــب ! حالا اينارو ول كن ! بوس رو رد كن بيــــــــــــــاد !
تازه يادم اومد چه گندي زدم .
_ببين مي گم پنج شنبه ...
پريد تو حرفم :
_منو هيچ وقت نمي توني بپيچوني اينو يادت باشه ! حالا يا بلند بگو ضايع شدم يا يه بوس بفرست !
_اااا من شوخي كردم باهات !
_ولي من كاملا جدي بودم و حس كردم توام جدي هستي ! تازه شانس آوردي نمي گم بغلم كن !
_راهه ديگه اي نيست !؟؟
همونطور كه بي صبرانه نگام مي كرد گفت :
_چرا اگه سختته ! مي توني بياي پايين ، خودم اين مسئوليت رو به عهده مي گيرم !
_بي ادب نشو !
_آيا بوس كردن بي ادبيه ؟ بوسيدن همه جاي دنيا نشونه ي عشقه ! كجاش بي ادبيه ؟
_خيلي خب ! اينقدر تكرارش نكن !
_پس بدو منتظرم !
_حالا نمي شه ...
دوباره پريد تو حرفم :
_خودم مي يام تو اتاقت اگه زير حرفت بزنيــــــــــا!
اينقدر جدي و با تحكم اين حرفو زد كه يقين پيدا كردم واقعا مي ياد وقتي تا دم پنجره اتاقم اومده !!
چشامو بستم و با تموم فشاري كه بهم اومد و خجالتي كه واسه اولين بار تو زندگيم دچارش شدم لبامو غنچه كردم و يه بوس كوچيك براش فرستادم .
صداي خنده اش از اون ور خط و خوشحالي در حركاتش از تو حياط شنيدني و ديدني بود !
لجم گرفت كه اينجوري ضايع شدم ولي سرم بره حرفم نمي ره ! خوشم نمي ياد دبه كنم !
سام كه خنده اش تموم شد با صداي سرحال تر از چند لحظه پيش گفت :
_واي چقدر چسبيــــــــــــــد! دوكيلوچاق شدم !
با حرص داشتم نگاش مي كردم و زير لبي غر مي زدم كه گفت :
_فحشاتو بلند بگو !
_كوفـــــــــــت !
_همين ؟ چه دختره خوبي هستي تو !
_بله ! مگه شك هم داشتي ؟
_ فكر مي كردم داري فحش ركيك مي دي !
با خنده گفتم :
_اونم به وقتش !
_پس بلدي ؟!
_اووه ! تا دلت بخواد !
لبشو به دندون گرفت و گفت :
_ دلم كه نمي خواد ولي تصور اينكه تو بخواي بگي تحريكم مي كنه تا اذييت كنم ببينم چي مي گي كوچولو !
_مسئوليتش گردن خودته !
_باشه قبول ! خب حالا از بحث اصلي دور نشيم !من صداقتت رو خيلي دوست دارم و از اينكه واسه من دلسوزي مي كني ازت ممنونم و همين حرفات مصمم ترم كرد كه انتخابم خيلي مناسبه ! من خودم دارم ازت مي خوام كه با من ازدواج كني ، پس منتي نيست ! بعدشم من خودمم كلي برنامه واسه آيندم دارم ، تو وارد زندگيم مي شي كه كمكم كني به اهدافم برسم و من تو رو تو رسيدن به آرزوهات هل ميدم ! قرار نيست كه مانع هم بشيم !
متوجهي ؟
_راستش نمي دونم چي بگم !
_نمي خواد چيزي بگي فقط با من ازدواج كن همين !
_با اينكه مي دونم نهايته پرروئيه ولي دو تاشرط دارم !
_مي شنوم !
با كمي مكث گفتم :
_ اول اينكه قول بدي هر وقت كه خواستم طلاقم بدي ! البته منظورم به همين زوديا نيست چون اين مسئله مستلزم استقلال ماليه كه فعلا ندارم !
هرچي منتظر شدم صدايي از اونور خط نيومد كه ادامه دادم :
_و دومين شرطم ! خودمم مي دونم كه نهايته خودخواهيه ! ولي دست خودم نيست واقعا! ببين ! نمي دونم چه جوري بگم آخه !
از مسير ديدش خارج شدم و با جون كندن گفتم :
من اصلا آمادگي روابط زناشويي رو ندارم ، البته شايد فعلي باشه ! شايدم دائمي باشه ! مي خوام دركم كني !
ونفسم رو به بيرون فوت كردم ! گفتنشم سخته !حالا چه برسه به عملكردش !
صداي نفسهاش از اونور خط شنيده مي شد بعد از مكثي كوتاه با صدايي گرفته تر از قبل گفت :
_گفتي اين هفته چند تا امتحان داري ؟
متعجب از سوالي كه پرسيد گفتم :
_فكر كنم چهار تا !
_پس قرارمون واسه همون پنج شنبه شب باشه .
نفس راحتي كشيدم و خدارو شكر كردم كه همه چيز رو برام جور كرد .
_باشه
_پس اگه ماشين لازم داشتي حتما بهم بگو باشه ؟
_باشه ممنون
_دم پنجره ام نمي ياي نه ؟
يكم از جاي قبلش دورتر شده بود ، نگام كرد ولي من سرم رو پايين انداختم كه گفت :
_مواظب خودت باش ! خداحافظ
_خدانگهدار
تماس رو قطع كرد و خيلي عادي و بدون اينكه هول بشه رفت و در رو هم پشت سرش بست....
همون طور سر جام بی حرکت مونده بودم. انقدر این اتفاقات سریع رخ داد که باورش برام مشکل بود.
اصلا این سام کیه که یهو عین فرشته ی نجات پیداش شده؟
حتی نمیدونم چی کارست و از چه خانواده ایه!
وای خدا چقدر گیجم!
از طرفی باید درس بخونم تا این چند تا امتحان لعنتی رو پاس کنم و از طرفی هم فکرم متمرکز نمیشه!
هر جوری بود خودم رو مجاب کردم که باید درس بخونم و تا صبح بیدار موندم و درس خوندم .
صبح طبق معمول صبحونه خورده نخورده رفتم سر جلسه ی امتحان .
خدارو شکر امتحانم رو خوب دادم و سپاس گذار پرودگار شدم که سارا و الناز اصلا نزدیکم نبودن که رو نروم برن .
تا امتحان آخری هم به همین روال و خوبی و خوشی گذشت و تقریبا می دونستم قبولم .
حالا وقتش بود که به بچه ها بگم که چه اتفاقاتی افتاده ، تا الانم نگفته بودم که حاشیه ی الکی تو این هفته که اینقدر تحت فشار آزمونا بودیم ، درست نشه ، ولی اگه الانم نگم حسابی از دستم دلخور می شن !
طبق روال من زودتر از اون دو تا از سر جلسه بیرون اومدم و سارا و الی که همچنان منتظر امدادهای غیبی بودن ، دیرتر سر و کله شون پیدا شد .
الی تا اومد کنارم ، تقلبهایی که زیر آستین مانتوش قایم کرده بود رو پاره کرد و با خوشحالی پخششون کرد و گفت :
_آخـــــــــی ! بالاخره راحت شدیما ! تموم شد این پیش دانشگاهی وامونده !
بعدشم لپم رو بوسید که گفتم :
_چطوری خره ؟
_خر تویی و اون ...
تا اومد باقی حرفش رو بگه سارا زد تو سرش و با اخم گفت :
_باز که داری بی ادبی می کنی ! امروز بستنی مهمون کدومتونیم ؟
سریع گفتم :
_مــــــــــن ! چون مناسبتم داره !
الناز و سارا حواسشون جمع شد و الی گفت :
_مناسبتش چیه ؟
با لبخندی موذیانه زدم رو سینم و گفتم :
_سرورتون داره عروس میشه !
سارا جدی شد و گفت :
_تروخدا سرکارمون نزار حوصله ندارما !
_جدی می گم به جون جفتتون !
_به جون عمت ! حتما زن بهزاد دیگه !
الی اینارو با لحن مسخره ای گفت که یعنی حرفتو باور نکردیم .
_عجب اشـــــــکایی هستینا ! می گم دارم عروس می شم حالا به درک که باور نمی کنین دوتا مهمون تو عروسی کمتر ، بهتـــــــــــــر !
و به سمت در خروجی رفتم .
سارا دوید کنارم و با آشفتگی گفت :
_نگو که بهزاد رو قبول کردی!
_نه بابا ! بهزاد کیه ؟!! همون پسره که باهاش تصادف کردم ، امشب با خانوادش می یان خواستگاری دسته گل مهندس کیائی !
سارا چند لحظه ایستاد و بعد ازچند لحظه صدای دست زدن و سوت زدنای خاص الی بلند شد .
برگشتم سمتشون و کلی خندیدم.
خلاصه زحمتتون ندم ، اینقدر فک زدن و التماس کردن که راضی شدم ، امشب این دو تا اسکل هم حضور به هم برسونن و شاهد ماجرا باشن البته فقط از تو اتاق من !
اینم بگم که فقط راجع به کلیات واسشون گفتم و از جزئیات صحبتای اون شبمون و شرط و شروطی که بینمون توافق شد حرفی نزدم .
فصل هشتم
داشتم کمد لباسم رو وارسی می کردم که صدای گوشیم بلند شد .
سام پیام داده بود که ما ساعت هفت اونجاییم .
براش نوشتم :
_ما خونه نیستیم که ! چه بد شد !
بعد از چند لحظه پاسخ داد :
_تو که راست می گی ، در ضمن اینم به خصایص رفتاریت اضافه کن : زبون دراز !
ساعت چهار بود . حموم رفته بودم و دنبال یه لباس مناسب بودم و چند تایی که به نظرم بهتر اومدن رو کنار گذاشتم تا بچه ها بیان و با هم فکری هم یکیشو گزینش کنیم .
بدیش این بود که نمی دونستم می خوام با چه تیپ آدمایی روبه رو بشم و مجبور بودم یه لباس مجلسی همه پسند بپوشم.
آذین و پدر با آقا یوسف ، به خرید رفته بودن و تازه برگشتن .
شهلا خانوم هم ، بنده خدا از سر صبح مشغول بود . خیالم از پذیرایی راحته ، چون آذین هر اخلاق گندی که داره ، از مهمونش خوب پذیرائی می کنه چون اساسا دوست نداره پیش کسی کم بیاره .
موهای حالت دارمو روغن زدم ، براق شد و حلقه حلقه! یکم باهاش ور رفتم.
منتظر بودم اول لباسمو بپوشم و بعد موهامو درست کنم، پس شروع کردم به آرایش کردن.
آرایش ملایمی کردم . رژ گونه و رژلب گلبهی زدم و داشتم قیافم رو با دقت تو آینه نگاه میکردم که در اتاقم باز شد و سارا و الی با کلی سر وصدا وارد اتاق شدن!
_شما کی زنگ زدید که من صداشو نشنیدم؟
الناز قری به گردنش داد و گفت:
_نبایدم بشنوی ، حق داری عزیزم! تو الان ما رو هم نشناسی حق داری.
بعد با انگشتاش یه عدد جلو چشام گرفت و پرسید:
_این چندتاست؟؟؟
_بمیر بابا فکر کردی الان ذوق مرگم؟ به جای این اراجیف بیاد کمکم کنید یه دست لباس انتخاب کنم !
سارا گفت :
_آخه اینجوری که نمی شه ! از سام می پرسیدی که چه جور خانواده این ! مذهبین یا معمولی یا اروپایی ؟ خیلی فرقشه !
_عمرا ! پر رو می شه بابا ! هر تیپیم باشن فرقی نداره چون من همینم ! فقط سعی می کنم لباس رسمی بپوشم.
سارا در حالیکه سرشو تکون می داد دوباره گفت :
_امیدوارم این قد بازیاتو یواش یواش بزاری کنار !
بعد از کلی فکر کردن و نظر دادن ، تصویب شد که یه بلوز سفید پرنسسی یقه ایستاده ی حریر دوز ، با یه شلوار جین سفید که از سمت ران راستش زنجیر می خورد با یه صندل صورتی بپوشم .
موهامو با کریپس بالای سرم جمع کردم و چند تکه هم روی شونه ام انداختم . عطر گوچی مو هم زدم .
ساعت حدود شش و نیم بود که دوباره به بچه ها سفارش کردم که آبروریزی نکنن و بی سرو صدا توی اتاق بمونن .
رفتم به سالن که یه سری بزنم ببینم چه خبره !
آذین نبود ولی پدر رو مبل نشسته بود و داشت با موبایلش صحبت می کرد.
شهلا خانوم تند تند روی میز رو می چید.
دوباره برگشتم تو اتاق . الی داشت با لپ تابم ور می رفت و سارا هم دم پنجره ی اتاقم کشیک می داد .
اتاق من دو تا پنجره داره ، یکی رو به سالن ، یکی هم که رو به حیاط .
یه دفعه سارا گفت :
_اه ! چرا نمی یان اینا ! ؟ و با کلافگی روی تختم نشست .
در همین لحظه صدای آیفون بلند شد .
سارا و الناز قبل از اینکه من به خودم بجنبم ، از جا پریدن و به سمت پنجره ی رو به حیاط خیز برداشتن .
که ناگهان پای الناز به لبه ی میزم گرفت و پخش زمین شد و سارا هم که دقیقا پشت سرش بود افتاد رو الناز .
با تموم تلاشی که برای عدم خندیدن کردم ، نتونستم از دیدن این صحنه روده بر نشم و با صدای بلندی زدم زیر خنده .
تا این دوتا چلمن به خودشون بیان و با غرغر از رو هم بلند شدن و به سمت پنجره رفتن ، دیگه کار از کار گذشته بود و مهمونا داخل شده بودن و از مسیر دید خارج !
دلم خنک شد و به سمت سالن حرکت کردم .
برعکس موقعی که بهزاد اینا اومده بودن و من خیلی خونسرد بودم ، امشب استرس داشتم و کف دستام عرق کرده بود.
ولی سعی کردم خونسردی ذاتیم رو حفظ کنم و وارد سالن شدم .
به محض ورود ،تموم نگاه ها به سمتم برگشت .
سلام بلندي كردم .
اولين كسايي كه ديدم ، سام و دختري بود كه كنارش نشسته بود و قبل از همه به احترامم ايستادن .
بعد از اونا همه از جا بلند شدند .
با لبخندي ملايم ، به سمت خانومي كه معلوم بود مادر سامه رفتم . زني با چهره ي جا افتاده و فوق العاده زيبا ، با مشتركات زيادي با سام فقط پوستش خيلي روشن تر بود .
با خوشح الي كه در لبخند و نگاهش مشخص بود ، در كمال تعجب ، منو در آغوش كشيد .
جا خوردم ولي سعي كردم به روي خودم نيارم آخه فكر نمي كردم تو جلسه ي خواستگاري ، كسي بغلم كنه !
مادر سام منو از خودش جدا كرد و عميق تر از قبل بهم نگاه كرد و با مهربوني گفت :
_سلام به روي ماهت عزيزم ! تو چقدر نازي !
بعد به سام نگاه كرد و ادامه داد :
_ پسرم گشتي ، همزادتو پيدا كردي !
و دوبا ره منو بوسيد و من به سمت پدر سام كه سرپا ايستاده بود و تو همون نگاه اول به دلم نشست رفتم .
مردي حدودا پنجاه ساله ، با موهاي جو گندمي و قد بلند و چهارشانه و اندامي درشت و با ابهت مقابلم بود .
فهميدم صورت سام به مادرش كشيده ،هيكل و اندامش به پدرش !
پدر سام دستش رو دراز كرد و دستم رو به گرمي فشرد و با لبخندي كه بي شباهت به سام هم نبود گفت :
_نم ي دونستم سليقه ي پسرم تا اين حد خوبه ! ما فكر مي كرديم پسرمون بي دست و پاست ، نگو دنبال سيندرلا مي گشته !
از اين همه تعريف و تمجيد ،هم خوشحال بودم هم معذب !
نفر بعدي خواهر سام بود چون نمي تونستم نسبت ديگه اي بهش بدم .
بيشتر شبيه پدرش بود در كل صورت جذابي داشت .
با لبخندي بي ريا گفت :
_ سلام گلم ،من سمانه ام و بوسه اي به روي گونه ام گذاشت و ادامه داد :
_ واي چقدر شما دو تا به هم مي يايد !
تو دلم گفتم : يعني منم اندازه ي سام جذابم ؟! ك ه به گفته ي ديگران اينقدر بهش مي يام!؟
و با اين فكر به سمت سام رفتم كه مثل هميشه خوش تيپ، برازنده و فوق العاده جذاب شده بود . واي چقدر كت و شلوار بهش مي يومد !!
كت و شلواري دودي با پيراهن ياسي و كرا وات بادمجوني ،بي نهايت با صورت شش تيغه اش هم خوني داشت .
با سام هم دست دادم و ديگه معطل نكردم و كنار پدرم روي مبل نشستم .
پدرم لبخند بر لب به ماجرا مي نگريست و آذين مات و مبهوت بود ، انگار انتظار خواستگار واقعي نداشت اونم با اين صميميت و گرمي !
يه پيراهن ماكسي با يه كت كوتاه پوشيده بود و يه جوري به سام نگاه مي كرد كه آدماي جنگلي به آدماي شهري نگاه مي كنن !
لبخند رو لبم اومد . كيف كردم . تيرم خورد به هدف !
فكر مي كرد خواستگار ديگه اي ندا رم و بايد زن بهزاد بشم ولي امشب با ديدن سام چنان ميخكوب شده كه هنوزم باورش نشده سام به خواستگاري من اومده !
به جون خودم ،الانم داره فكر مي كنه چه جوري اين پسره رو تور كردم و لبخندم عميق تر شد .
پدرم سكوت رو شكست و خوش آمد گويي دوباره اي كرد .
شروع كرد به خلاصه گويي از زندگيمون ، از شغلش ، از تصادف و فوت مادرم ، از آذين جونش كه اونو از تنهايي نجات داده و به زندگي برگردونده و مهم تر از همه اينكه آذين ، عين دختر نداشته ي خودش منو دوست داره و آرزوي سعادت من رو داره و براي خوشبختي ام از چيزي مذايقه نمي كنه !
مديونيد اگه فكر كنيد غير از اينه ها ! يعني نشد ما يه جا بشينيم و پدرم اين آسمون ريسمون رو به هم نبافه ! ديدين وقتي آدم مي دونه طرف مقابلش داره به ديگران دروغ ميگه چقدر حرص مي خوره ولي كاري نمي تونه بكنه !
الان دقيقا موقعيت منه !
لبخندي عصبي زدم و گوشه ي لبم رو با دندونم گاز گرفتم و نگاهم به نگاه سام برخورد كرد كه مثل من لبش رو گاز گرفت و اشاره كرد كه اينكارو نكنم !
چقدرم حواسش جمعه !
بعد از اينكه سخنراني ،بلند بالاي پدرم به اتمام رسيد پدر سام با همون جذبه و ابهتي كه گفتم شروع به صحبت كرد :
_در درجه ي اول مسرت قلبيم رو از بابت آشنايي با خانواده ي محترمتون اعلام مي كنم . خصوصا اينكه بالاخره ، بنده زاده ي مشكل پسند ، سخت گير حاضر شده ازدواج كنه و الان مي شه فهميد كه دنبال گل چين كردن بوده !
و با لبخند به من اشاره كرد .
ايندفعه واقعا خجالت كشيدم و سرم رو پايين انداختم .
با لحني صميمي تر از قبل ادامه داد :
_من همين يك پسر رو دارم و تا حالا هم براش خواستگاري نرفتيم و حقيقتا من نمي دونم تو اين جور مجالس چه صحبتهايي صورت مي گيره . اما پيشاپيش خوشحالي خودم رو از اين وصلت مبارك ، اعلام مي كنم و باقي صحبتها رو به شما مي سپارم چون هر چي كه باشه به ديده ي منت مي گذاريم !
پدر كه تابلو بود حسابي از پدر سام خوشش اومده گفت :
_خواهش مي كنم ! صحبتهايي كه تو اين مجالس صورت مي گيره فرعياته ،اصل دختر و پسر هستند كه همديگر رو بخوان !
ايندفعه مادر سام با اون مهربوني ذاتي حك شده تو صورتش گفت :
_بله دقيقا همينطوره ! پسر و دختر كه همديگر رو خواستن كه ما الان اينجا خدمت شماييم ، اما بالاخره رسم و رسومي هم هست كه همونطور كه همسرم گفتن ،هر چي شما بفرماييد ما به ديده ي منت مي گيريم چون دسته گل شما قابل تر از اونيه كه ما بخوايم چيزي رو تعيين كنيم . پس به خودتون واگذار مي كنيم !
واقعا از اين همه مهربوني و سخاوتشون شرمنده شدم .
آذين كه اين صحبتها از ظرفيتش خارج بود با صورتي به رنگ نارنجي و پ ره هاي باز شده ي بيني در اثر اختلال تنفسي به مادر سام نگاه مي كرد .
واسه اينكه زيادي تابلو نشه با صداي دورگه اي گفت :
_خواهش مي كنم از خودتون پذيرائي كنيد ،چيزي ميل نكردين !
پشت به پنجره ي اتاقم نشسته بودم و نمي دونستم وقتي بچه ها سام رو ديدن و شناختنش چه واكنشي نشون دادن . از فكر قيافه ي احمق سارا و دهن باز الي خنده ام گرفت و ناخودآگاه نگاهم به سام افتاد كه حواسش به من بود و تا ديد متوجهش شدم چشمكي نثارم كرد !
پدر و آذين داشتند ريز ريز با هم صحبت مي كردن و معلوم بود واسه تعيين مهريه ام مرددن !
بالاخره بعد از كلي پچ پچ پدر گفت :
_ به نظر من و همسرم پونصدتا سكه براي مهريه كافيه !
نفس راحتي كشيدم كه آذين چيز عجيب غريبي نگفت !
من كه از اين بنده خدا مهريه نخواستم ، پونصد تا هم كليه !
ي كدفعه سام با گفتن ببخشيد سكوت فضا رو شكست و گفت :
-جسارته كه دخالت مي كنم اما من دوست دارم مهريه ي پروا ،سكه به عدد سال تولدش باشه !
از تموم كاراي سام شگفت زده مي شم !
آخه براي چي بايد اين پيشنهاد رو بده !
مگه من كيم ؟!
مگه چقدر منو مي شناسه ؟!
اصلا مگه اين يه ازدواج توافقي نيست ؟ نمي ترسه مهريه ام رو ازش بگيرم !؟؟
من كه به خودم شك ندارم ،من يه قرون از اين چيزا رو نمي خوام ولي تعجبم از اين حركت سامه !!
بعد از اين حرف سام، حضار شروع به دست زد ن كردن و به من و سام تبريك گفتن .
مادر سام به سمتم اومد و از جعبه ي زيبايي ،زنجيري با آويز قلب بيرون آورد و از سام خواست كه زنجير رو به گردنم بندازه ! آخه چه كاريه مادر من ؟ خب خودم دست دارم مي تونم بندازمش كه ! سام از روي مبل بلند شد و به طرفم اومد و زنجير رو از مادرش گرفت .
براي اينكه سام زيادي دولا نشه سعي كردم صاف با يستم . خيلي بهم نزديك بود و بوي ادكلن گرم و تلخش اومد و همزمان گرماي نفسش رو روي گردنم حس كردم .
خد ا خدا مي كردم كه قرمز نشم همونطور كه سام سرش نزديك گوشم بود آروم زمزمه كرد :
_دو ستات آرتروز گردن گرفتن از بس سرك كشيدن !
و كارش تموم شد .
عجيب خنده ام گرفته بود واسه اينكه نزنم زير خنده لبمو گاز گرفتم . تو همون حين كه بازم داشتن برامون كف مي زدن سام دست كرد تو جيب كتش و جعبه ي كوچيكي درآورد و از تو جعبه يه رينگ ساده و بسيار زيبا خارج كرد و همينطور كه دستمو بالا مي آورد دوباره آروم گفت :
_نكن او ن جوري لباتو !
و حلقه رو تو انگشت دست چپم انداخت و گفت :
_اين يه نشون كوچولو تا بعدا به سليقه ي خودت ، رسمي ترش رو بخريم !
و سر جاي قبلش نشست !
خلاصه مراسم اهدا هداياي عروس به پايان رسيد و من هم از همشون تشكر كردم .
پدر سام مجلس رو گرم كرد و در خلال صحبتهاش متوجه شدم كه شركت بزرگي در واردات دارو دارند كه شامل هفده نمايندگي در داخل و خارج ايران است .
دو نمايندگي مهم شركت تو آلمانه كه دوست سام و خود سام اين دوتا رو مديريت مي كنن البته گهگداري سر مي زنند و بيشتر از دور نظارت دارن .
دو تا نمايندگي ديگه كه تو تهران هستند ، با حضور سام مديريت مي شه.
و اينكه پدر سام بعد از اينكه خيالش از مديريت سام راحت شده، تقريبا خودش رو بازنشست كرده و فقط به دفاترش سرك مي كشه .
ديگه اينكه هر چي كه داره واسه دوتا فرزندشه و خوشبختي و تامين آسايش سام و سمانه تموم دغدغه ي ذهنيشه .
سام دو تا خونه در حال حاضر داره كه من هر كدومو كه دوست داشته باشم ، مي تونم واسه زندگيم انتخاب كنم !
جالب اينجاست كه به من گفت اگرم دوست نداشتموشون ،خودم هر خونه اي كه خواستم رو فقط كافيه بهش اشاره كنم !
يعني خدايي شما جاي من بودين ذوق مرگ نمي شدين ؟ مي شدين ديگه !
ولي من فقط گوش مي كردم و سعي مي كردم تعجباتم رو از اينهمه دارائي و در عين حال سخاوت پنهان كنم !
در آخر اينكه تاريخ عقد و عروسي رو به عهده ي خانواده ي عروس گذاشتن .
در اينجا پدرم توضيح داد كه به خاطر شرايطي كه من هنوزم دركش نكردم ، مجبورن به دانمارك مهاجرت كنن و تقريبا تموم كارهاي اقامتشون انجام شده و به خاطر دختر عزيز دلش بوده كه هي اين موضوع رو به تعويق انداختن .
يعني خون خونمو مي خورد مخصوصا وقتي مي گفت ما دوست نداريم پروا رو تحت اجبار بزاريم !؟!
خلاصه ته حرفش اين بود كه دختره رو برداريد ببريد والسلام !
به اين جاي بحث كه رسيد سام به ميون اومد و گفت كه براي ازدواج عجله داره و نهايتا تا بعد از كنكورم مراسم عروسي رو بر پا مي كنيم !
تنها كسي كه اين وسط حرفي نمي زد من بودم .
سام اينقدر دركش بالاست ، براي اينكه من پيش خانواده اش ضايع نشم ، موضوع رو با عجله ي شخصي خودش ماست مالي كرد كه منتي رو سرم نباشه !
بعد از همه ي اين حرفا خانواده ي سام عزم رفتن كردن ولي پدرم اعلام كرد كه ما تدارك شام ديدم و در خدمتشون هستيم !
وقتي توافق شد كه شام پيش ما مي مونند ، من تا ديدم سر همه شلوغه به اتاقم رفتم .
تا در رو باز كردم ، جفتشون به سمتم حمله ور شدند .
به علامت تسليم دستامو بالا بردم چون نمي خواستم سرو صداشون بلند بشه .
الي با حرص گفت :
_خيلــــــــــــــــــــي عوضي ، بي شعور ، نفهم ، مارمولك و آبزيركاهي ! چرا نگفتي خواستگارت همون پسره ست كه تو كافي شاپ ديديمش ؟! جلو ما اداي آدماي تنگ رو در آوردي بعدا تورش كردي گه سگ !؟؟
_بابا چته ؟ خيلي خب معذرت ! مي خواستم سورپريز بشه !
سارا چشم غره اي بهم رفت و گفت :
_ سورپريز و زهر ماره ! مي خوام نشه !
ولي وقتي قيافمو عين آدماي مظلوم كردم جفتشونم دلشون سوخت و اومدن بغلم كردن !
سارا در حاليكه تند تند بوسم مي كرد گفت :
_واي پروا نمي دوني چقدر به هم مي يايد ! چقدر خوشگلــــه اين سام ! الهي كوفتت بشه !
الي چشاشو باريك كردو گفت :
_تو از كي اينقدر خر شانس شدي آخه ؟ الهي از گلوت پايين نره ! الهي حداقل تو گلوت گير كنه !!
_بمير بابا پيشكش !
_خفه شو ! يعني عمرا اگه يه تيكه لباس سام رو هم به كسي بدي تو ! الكي تعارف نزن ! يعني من حاضر بودم زير ماشينش له بشم ولي بياد خواستگاريم !
_هوي ! بسه ديگه ! حالا انگار من ترشيده بودم ! هزار تا هزار تا خواستگار داشتم به چه خوشگلي ! يكيش همين بهزاد ! يه جيگري بود كه خدا مي دونه !
با اين حرف سه تامون با هم زديم زير خنده و من گفتم :
_سر و صدا نكنيد زشته ! مي دم شامتونو شهلا خانوم بياره بالا....
دوباره به سالن برگشتم ، مادر سام بهم اشاره كرد كه صندلي كنارش بنشينم .
همينكار رو كردم . با حض وافري نگاهم كرد و با لبخندي كه مثل سام چال گونه هاشو به نمايش مي گذاشت گفت :
_هميشه آرزو داشتم يه عروس خوشگل و خانوم داشته باشم ،البته اين آرزوي هر مادريه كه پسر داره ، ولي من خيلي بيشتر از بقيه مادرا مصر بودم .
اما سام هيچ وقت زير بار نمي رفت و هر جا واسه خواستگاري قرار مي گذاشتم يه جوري كنسلش مي كرد .
بهونه مي آورد و شعاراي خاص خودشو مي آورد.
آخرش هم كه ديگه خونه شو از ما جدا كرد ، ديگه كاملا نا اميد شده بودم كه يكي دوهفته پيش بهم گفت دختر مورد علاقه ش بالاخره قبولش كرده و تونسته ازش جواب مثبت رو بگيره!
خيلي خوشحال شدم كه بالاخره خدا دعاهامو مستجاب كرد تا اينكه امشب ديدمت و منم عاشقت شدم عزيزم .
سرم رو پايين انداختم ، واي خدا اينا چقدر با محبتن !
سام رو بگو ! به خانوادش گفته كه من بالاخره بهش جواب مثبت دادم و قبولش كردم ! فكر كن ! من كه از خدام بود ! چه گزينه اي بهتر از سام تو زندگيم داشتم مگه !؟
مي دونم واسه اينكه من رو پيش خانواده اش بالا ببره اين چيزا رو گفته !
سمانه هم به كنارمون اومد و مادرش ادامه داد :
_از لحظه اي كه ديدمت مهرت به دلم نشست و از همين امشب ،براي من ،با سمانه ام هيچ فرقي نداري !
_ممنون از لطفتون !منم اميدوارم كه دختر خوبي براتون باشم !
سمانه گفت :
_پروا جون ! همه ي فاميل و دوست و آشناهامون به ما مي گفتن شما مي خوايد كيو واسه سام بگيريد كه بهش بياد ؟ وقتي ببيننت حرفشونو پس مي گيرن !
_مرسي عزيزم ! من واقعا لايق اينهمه تعريف نيستم .
در همين لحظه آذين كه گويا تو آشپزخونه بود به سالن اومد و تعارف كرد كه بفرماييد شام آماده ست!
و من فقط تو اين فكر بودم كه واقعا كارم درسته يا نه !؟ خانواده ي سام خيلي خوبن ! آيا من عروس خوبي براشون خواهم بود ؟ من تا همين لحظه اصلا جدي به قضيه نگاه نكرده بودم ! فكر كردم خيلي ساده تر از اين حرفاست !
ولي الان به صورت ناگهاني دچار حس عذاب وجدان شدم !
در حاليكه به سمت ميز مي رفتيم سام اومد كنارم و آروم گفت :
_نمي گي من حوصلم سر مي ره !؟ چرا همش پيش اين و اون مي شيني !؟ سر ميز بغل خودم مي شينيا !
و بدين ترتيب فقط و فقط به حرمت مهمون بودنش كنارش نشستم (آره جون عمم )
تازه چشمم به ميز افتاد .
الحق و الانصاف چه ميزي چيده بودن ! آدم حض مي كرد !
اصن فكرشم نمي كردم اينقدر سنگ تموم بگذارن !
دفعه ي قبل (خواستگاري بهزاد ) هم شام مفصلي بود ولي اينبار خيلي مفصل تر !
ديدن اون بار نشد و همچنان وردلشونم ايندفعه اينجوري تركوندن كه ديگه حرف توش نباشه و طرف رو حساب رودربايستي هم شده ، منو به كنيزي قبول كنه !
چه كوچك مغزند اين خانواده ي من !
آذين گاه و بي گاه به سام زل مي زد .
از فرم نگاه كردنش بدم مي يومد . نگاهش معمولي يا مثلا از سر كنجكاوي نبود ! يه نگاه خاص كه نمي تونم تعريفي براش بيارم.
گوشه ي لبمو گاز گرفتم و تو دلم گفتم :
پروا چرت و پرت سر هم نكن ! آذين اهل اين حرفا نيست !
وقتي شام سرو شد ، سام ازم خواست كه روشويي رو نشونش بدم .
تو راهرو كه تنها شديم گفت :
_چه پدر زن خوش تيپ و جذابي دارم !
ابرويي بالا انداختم و جواب دادم :
_ما طايفه تن ، خوش تيپ و جذابيم !
_و البته متواضـــــع !
_دقيقا !
مهمونها تا ساعت يازده و نيم موندند و با مشايعت ما سه نفر كه تا دم درب همراهيشون كرديم ، رفتن.
سام سوار ماشن خودش شد و پدر و مادرش به همراه سمانه ، سوار بنز لوكس پدرش شدند و بعد از بوق خدافظي مارو ترك كردند.
به وضوح تعجب رو تو صورت پدر و حسادت رو تو صورت آذين مي ديدم !
شايد توقع نداشتند ، خانواده اي كه از نظر مالي پدر رو قورت مي دادن ، به خواستگاري من بيان !
منم راضي بودم به شدت !
ولي به جون خودم نه به خاطر اينكه فهميدم وضع ماليشون اينقدر خوبه !
از پول بدم نمي ياد ولي اول به خاطر اينكه خانواده ي خوبي دارن و دوم به خاطر اينكه آذين داشت از حسودي خفه مي شد !
بعد از اینکه مهمونا رفتن ، پدرم گفت :
_خیلی خانواده ی خوب ومتشخصی هستن ، با توجه به موقعیت مالیشون یه جور رفتار می کردن که انگار سالهاست همدیگرو می شناسیم .
آذین یه ابروشو بالا داد و گفت :
_اولا ما هم بدبخت و بیچاره نیستیم و اندازه ی خودمون داریم ، دوما این برخورد اولشون بود ، مردم رو نمی شه تو یه برخورد شناخت ! به نظر من که کمی زبون بازند !
پدر به جای اینکه بگه دهنتو بببند ، دست انداخت گردنش و گفت :
_عزیزم تو دیگه خیلی منفی باف شدی ! آینده ی پروا تو این خانواده روشنه !
به حالت مسخره ای به آذین نگاه کردم و پوزخندی زدم که بفهمه نظرش یه اپسیلون هم برام ارزش نداره !
به اتاقم رفتم و تا وارد شدم سارا گفت :
_زود باش آماده شو منو برسون ، خیلی دیرم شده !
_بودیـــــــن حالا !
_نه به مامانم گفتم شب برمی گردم !
_بزار زنگ بزنم به مامانت راضیش کنم اینجا بمونی !
_نه باشه واسه بعد !
_به درک! الی تو هم می خوای رفع زحمت کنی یا بمونی ؟
الی عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و در حالیکه سرش رو تکون می داد گفت :
_واقعا حیف این سام با این همه آقایی ! موندم با این دو متر و نیم زبون تو می خواد چه گلی به سرش بگیره !
_گل رس !
سارا مانتو ام رو به دستم داد و گفت :
_زود باش دیگه ! دختر خالم اومده از بعد از ظهر تنهاست !
_حالا چه فامیل دوست شدی ! خب می خواستی فضولی نکنی و بمونی پیشش !
ماشین رو دو روز پیش خود سام برام آورده بود ! و الحق چه خوب هم صافکاری نقاشی شده بود ! بدون موج رنگ !
سه تایی سوار شدیم و سارا رو رسوندم دم خونه .
وقتی داشت پیاده می شد تو چشام نگاه کرد و گفت :
_دوست نداشتم حالا حالاها هیچ کدوممون از هم جدا بشیم ! ولی همین که می دونم تو خوشبخت می شی برام کافیه !
دستشو گرفتم تو دستم و گفتم :
_مطمئن باش که ذره ای تو دوستیمون خلل وارد نمی شه ! تا حالا هم بهت ثابت کردم که وقتی حرف می زنم رو حرفم می ایستم !
سارا گونمو بوسید و الی گفت :
_خدا شانس بده ! هم شوهر دار شد هم عزیز ! یکی نیست مارو یه ماچی بکنه !
سارا الی رو هم بوسید و رفت .
به الی گفتم :
_پایه ای یه چرخ بزنیم ، یه بستنی هم بخوریم ؟ بعد برسونمت ؟
_پایتم !
از اولین ورودی انداختم تو بزرگراه و موزیک روشن کردم . بماند که چقدر با الی بحث کردیم که چه آهنگی بزاریم !
نیم ساعتی چرخ زدیم و به یه پارک لب اتوبان رسیدیم که از ازدحام پر بود .
نزدیک یه خانواده که بساطشون رو رو چمن پهن کرده بودن رو نیمکت نشستیم .
الی در حالیکه متعجب به جمعیت نگاه می کرد گفت :
_ چه خبره اینجا !
_خب شب تعطیلیه ها ! فکر کردی همه مثل خانواده های ما ساعت 11 جیش ، بوس ، لالان ؟؟
بوی بلال بدجور آدمو تحریک می کرد به الی گفتم :
_ بلال می خوری ؟
_مفت باشه ، کوفت باشه !
_حقا که مفت خوریا !
و دو تا بلال شیر گرفتم و دوباره پیش الی برگشتم .
الی با ولع به بلالش گازی زد و گفت :
_ به نظرت زندگی با یه مرد تا این حد جذاب ، سخت نیست ؟
بدون فکر گفتم : نه !
_ولی هست !
_نیست چون من آدم حساس و حسودی نیستم ! اون آزاده هر جور دوست داره بگرده و با هر کی حال می کنه بپره !
الی با چشای گشاد شده منو نگاه کرد و گفت :
_می فهمی داری چی می گی پروا ؟
_آره ! سام قبل از اینکه بخواد با من ازدواج کنه ، مسلما هزار تا دوست دختر داشته ، من حق ندارم یه دفعه محدودش کنم ! بعدشم اگه من اینکارو کنم ، اونم می خواد به من گیر بده که اصلا حوصلشو ندارم ! تو که منو می شناسی .
هر وقت دوست داشتم رفتم اومدم ، کسی نبوده سوال جوابم کنه ، دیگه عادت کردم به این سیستم ! خلافی هم ندارم تهش چند نخ سیگار دود کردن و دور دور تو خیابون ! بعضی وقتا هم با دوستام یه دور همی !
اگه من رو روابط سام حساسیت نشون بدم ، اونم همینکارو می کنه ! اونوقت کلاهمون می ره تو هم ! حالا فهمیدی منظورمو ؟
الی با اخم گفت :
_نفهمیدم ! یعنی منظورت اینه که سام حق نداره به تو بگه کجا برو کجا نرو ؟
_دقیقا !
_دقیقا و زهر مار ! مگه شهر هرته ! مگه قراره سام هم مثل بابات بی خیال و بی اهمیت به تو باشه !؟ اصلا تو خودت نباید اینو بخوای ! این یعنی اینکه تو زندگیه هم ،نقش هویج رو داشته باشین ! مگه می شه عین الانت سرتو بندازی پایین از خونه بزنی بیرون ، هر وقتم برگشتی برگشتی ! انگار نه انگار ! ؟؟ روانی هستی تو به خدا !
_ ما با هم توافق کردیم که به مسائل شخصی هم کاری نداشته باشیم !
الی بلالش رو خورده نخورده ، پرت کرد تو سطل و با حالت مشکوکی گفت :
_یعنی دقیقا همین کلمات رو با هم توافق کردین ؟؟
_همین همین که نه ! ولی من بهش گفتم که خیلی برنامه واسه آیندم دارم و دوست ندارم ازدواجمون مانع اجراشون بشه ، اونم گفت مشکلی ندارم !
الی می خواست بزنه تو سرم که دستش رو تو هوا گرفتم و گفتم :
_هـــــــو ! چته ؟
_بی شعور ! آخه کجای این حرف معنی اون حرف رو می ده ؟ الکی دلتو صابون نزن که این پسری که من امشب دیدم ، یه لحظه چشم ازت برنمی داشت ، همچین آدمت کنه که به حرفای امشبت بخندی !
_بی خود !
_حالا می بینیم !
_سام خیلی پسر منطقی و روشن فکریه !
_هه هه ! خواب دیدی خیر باشه ! منطقیه که هست ! سیب زمینی که نیست ! زن غیرت داره چه برسه به مرد ! حالا تو بی احساس و بی شعوری ، یه بحث دیگه ست ! یعنی واقعا سام با کس دیگه بپره واسه تو مهم نیست ؟
_نـه!
_نه و زهر مار ! نه و مرض ! به خدا تو مشکل داری ! یه مشاوره درمانی برو !
_یه جور حرف می زنی انگار خودت چقدر تجربه ی زندگی داری !
_من تجربه ندارم ولی دور وبریامو دیدم ! تقصیری نداریا ! هیچ فامیلی که ندارین ، همه اطرافیانتم که برگ چغندرن ! یعنی بود و نبودشون اصلا احساس نمی شه ! ولی لطفا انتظار نداشته باش سام بایسته عین یه آدم بیغ به کارای تو نگاه کنه !
تو تموم مدتی که نشسته بودیم الی یه ریز دلیل آورد که من اشتباه می کنم و باید طرز فکرمو تغییر بدم و من به این فکر می کردم که همه ی اینا مال یه ازدواج عاشقانه ست !
نه سام که واسه از دست ندادن خانوادش و موقعیت و کار و ثروتش یا من که به خاطر فرار از بهزاد و دانمارک وآذین داشتیم تن به این ازدواج می دادیم !
برای اینکه دیگه بحث رو ادامه نده گفتم :
_پاشو بریم برسونمت دیر شد !
_کجــــــــا ؟ هنوز بستنی برام نخریدی !
_بیا بریم تو راه می گیرم ! ماشاالله دهن داریا !
دو تا چهارراه پایین تر از خونمون ، یه بستنی فروشی بود که همیشه سرش شلوغ بود .
با آقا مسعود (بستنی فروش) حال و احوال کردم و دوتا بستنی میوه ای سفارش دادم .
دو تا پسر همون کنار ایستاده بودن و بستنی می خوردن و از همون اول شروع کردن به نیگا نیگا.
محلشون ندادم و بستنیامونو گرفتم و رفتم تو ماشین که بخوریمشون.
همونطور که بستنی می خوردیم متوجه شدیم که ماشین اون دو تا پسره ، دقیقا کناره ماشین من پارکه .
اومدن تو ماشین ولی حرکت نکردن و مدام اشاره می کردن .
الی سریع بستنیشو تموم کرد و گفت :
_بدو بریم ، دیر وقته ! اینام که گیر دادن !
به محض اینکه ماشین رو حرکت دادم اونام حرکت کردن و دنبالمون افتادن .
الی با نگرانی به عقب نگاهی کرد و گفت :
_پروا این دارن دنبالمون می یان !
_خب بیان ! ترس نداره که !
_می دونی ساعت چنده ؟
_مهم نیست ! تا با منی از هیچی نترس !
پسره هی می خواست سبقت بگیره و بیاد کنار ماشین ولی من هر جوری بود نمیگذاشتم .
اونام دست بردار نبودن و مدام چراغ می دادن و از تو آینه اشاره می کردن که بایستیم !
نور بالا زدم که دیدشون کور بشه و با سرعت زیادی رفتم در خونه ی الناز و گفتم :
_سریع پیاده شو !
_آخه تو تنهایی !
_بدو الی حواسم هست !
به سمت خونمون حرکت کردم و اونا همچنان در تعقیبم بودن.
یکدفعه موبایلم زنگ خورد . بدون اینکه به شماره نگاهی بکنم جواب دادم :
_بله ؟
صدای سرحال سام تو گوشم پیچید :
_سلام ، عروس کوچولو چطوره ؟
_خوبم تو چطوری ؟
متاسفانه تمرکزم بهم ریخت و پسره بالاخره تونست بیاد کنار ماشین و بلند بلند می گفت :
_ بابا بزن کنار کاریت ندارم ! می خوام شمارمو بهت بدم ! یه دیقه وایسا دیگه !
شیشه رو بالا دادم و دوباره یه سرعتم افزودم و جلو افتادم .
سام با صدای بهت زده ای گفت :
_این صدای کی بود ؟؟؟؟ تو کجایـــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟
_بیرون !
یهو ولومش رفت بالا :
_بیـــــــــرون ؟؟؟؟؟ کجا یعنی ؟؟
_اومدم بچه ها رو برسونم !
_این وقـــــــــــت شب ؟؟؟؟ اومدی بچه ها رو برسونی ؟؟ آژانس نداره مگه دم خونتون ؟؟؟!!
_تا وقتی من ماشین دارم آژانس معنی نداره !
_ساعتو نگاه کردی اصلا ؟ الان اون صدای کی بود ؟
_ یه پسره !
_نه بابا ! من فکر کردم صدای دختر بود ! !! مزاحمت شده ؟؟
با ریموت در حیاط رو زدم و گفتم :
_نه بابا سوسکش کردم !
و همونطوری که وارد حیاط می شدم از تو آینه واسه راننده شکلک درآوردم .
سام با عصبانیت گفت :
_الان کجایی دقیقا ؟؟
ماشینو خاموش کردم و گفتم :
_دقیقا تو پارکینگ منزل پدر بزرگوارم !
با صدا نفسشو فوت کرد و گفت :
_واسه چی به من زنگ نزدی ؟
_برا چی باید بهت زنگ می زدم ؟
_می یومدم باهم می رسوندیمشون!
_خب واسه چی باید تو رو زحمت می دادم ؟ هم ماشین بود هم راننده !
_پروا !! یعنی چی ؟ من به خاطر این که دیروقته دارم میگم !
_خب دیر وقت باشه ما سه نفر بودیم !
با بی حوصلگی گفت :
_الان موقع برگشت چند نفر بودی اونوقت ؟
_خب ! من عادت دارم !
_اتفاق یه بار می افته ! الان اینا که مزاحمت شده بودن رفتن ؟
_ آره بابا ! فکر کردی همه مثل خودت بلدن از دیوار بپرن !؟
و خندیدم !
سام ولی چیزی نگفت که گفتم :
_ الـــــــــــو ؟؟؟ قطع کردی ؟
_نه !
_پس چرا حرف نمی زنی ؟؟
_الان اینقدر عصبانیم که حرفم نمی یاد !
_چرا عصبانی ؟
_یکم فکر کن می فهمی خودت !
_امممم ! فکر کردم ! نفهمیدم ! می شه خودت بگی !
_شب به خیر !
و تماس رو قطع کرد .
چند ثانیه به گوشیم نگاه کردم .
معلوم نیست پسره چشه !
یعد اداشو در آوردم ! الان عصبانیم حرفم نمی یاد !
شونه مو بالا انداختم و بلند گفتم :
_حرفت نمی یاد واسه چی می زنگی به من آخه !؟؟؟ خدا شفات بده.....
ادامه دارد...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۴ ساعت 17:56 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|