قسمت آخر رمان عاشقان****



وارد شدیم.تمام فامیل های فرحناز بودند و اکثر فامیلهای رضا،فرحناز و دختر کوچلوی تپلش را تازه از حمام آورده بودند. دور تخت فرحناز و بچه پر از سبدهای گل بود.انگار این مادر و بچه در باغ گل خوابیده بودند.در بین همه فقط جای پدر فرحناز خالی بود.من و فرید با تک تک مهمانها احوال پرسی کردیم و من متوجه شدم زیباییم چشم همه را خیره کرده کرده بود.اما برایم مهم نبود.به زری و خواهرهایش رسیدیم.از جا بلند شدند .اما من که شاید آنها فکر میکردند برگ برنده در دست من است مهربان،خوش اخلاق و با رویی خوش با هر سه نفرشان احوال پرسی کردم.در همان لحظه فرید زیر گوشم گفت:حالا خبر خوش است.به طرف فرید چرخیدم :بگو،خواهش میکنم.نگاهش به طرف آخر سالن .یعنی پشت سر من بود.گفت :فعلا نگاه نکن.چشمهایت را ببند عزیزم،بستم.حالا ساکت بایست.گفتم:فرید بگو دیگر. گفت:صبر کن ببینی تا بشنوی.دو دست روی چشمانم حس کردم.دستهایم را روی دستها گرفتم و بعد خیلی آهسته گفتم:مهرانگیز آمده و دستها برداشته شدند و خدم را در آغوش مهرانگیز دیدم. جیغ زدم.مهرانگیز جان و صورتش را بوسیدم.چشمانش از فرط شادی برق میزدند اما غم پنهانی در چهره اش دیده میشد.دستانش را دور گردنم حلقه کرد.صورتم را بوسیدو گفت:مبارک باشد پری عزیزم. و دستم را گرفت و هر دو رفتیم کناری روی مبل نشستیم .گفتم:چه قدر شکسته شدی مهرانگیز ؟گفت:غصه ی مرد بی وفا پیرم کرد. آه کشید و گفت:مگر توی نامه برایت ننوشته بودم؟ گفتم چرا .پو هر دو ساکت شدیم .این بار او از من پرسید:متاسفم پری ،جریان گردنبند فرانک و بی وفایی هرام چه بوده!و چون میدانستم همه را فرحناز برایش تعریف کرده گفتم:درست شنیدی و این بار همزمان هر دو آه کشیدیم و او گفت:شانس آوردی که زود چهره اش را شناختی.خدا را شکر کن که مثل من چندین سال عمرت را به پایش نریختی.آن وقت توی کشور غریب تمان دار و ندارت را بگیرد و خیانت هم بکند.و زد زیر گریه.در میان گریه اش گفت:آن وقت چه کار میکردی؟ اشکهای من هم که دنبال بهانه بودند سرازیر شدند.مهرانگیز ساکت شد و گفت:ببخشید پری جان ناراحتت کردم،بلند شو اشکهایت را پاک کن ببینم.خوب نیست .الان یک نفر از توی هال رد میشود و میبیند. ودر حالی که دستم را می گرفت و از روی مبل بلندم می کرد افزود:ـما مجبوریم در برابر کوهی از مشکلات استوار محکم بایستیم.گریه کهچاره ی کار نیست.»گفتم «ولی دیگرکار از کار گذشته»و از روی مبل بلند شدم و با دیدن فرید حرفم را خوردم.نفهمید گریه کردم یا شاید به روی خودش نیاورد فقط شادمانه دستم را گرفت و دوباره به جمع مهمانها برد.به دوستانش که برای اولین بار مرا میدیدند معرفی کرد و با افتخار شانه به شانه ام حرکت می کرد.مهمانها با سر و صدا می گفتند و میخندیدند.خدمتکارها میز ها را برای شام می چیدند.فرحناز روی تختی که کنار پذیرایی برایش زده بودند به طور نیمه نشسته و به بالش پر قو تکیه داده بود و با رضا صحبت میکرد.بالاخره آخر شب،اسم را برای کودکشان انتخاب کردند.نام اورا فاطمه گذاشتند.بعد هر کدام از مهمانها می رفت و صورت بچه را می بوسید،و هدیه ای کنار تختش می گذاشت.یک بار به چپ بعد به راست نگاه کردم ،فرید را در کنار خودم ندیدم.من که چیزی نخریده بودم.همین طور مادرم،یعنی با رسم این خانواده آشنا نبودیم.در خانواده ی فرانک و دکتر هم که هیچ زمان فرزندی به دنیا نیامده بود که...نه؟اینها همه تقصیر این بود که ما معاشرت نداشتیم و با رسم و رسومات آشنا نبودیم.آخر ما کجا و این رفت و آمدها کجا؟ فرید برگشت پرسیدم:«کجا رفته بودی...»بعد چند لحظه این دست و آن دست کردم و سرم را به گوش فرید نزدیک کردم:«فرید!چرا نگفتی من و مادرم برای بچه ی فرحناز هدیه بخریم.»همانطور که گوش به حرفهای من سپرده بود با صدای بلند خندید،ولی کسی به صدایش توجه نداشت.شلوغ بود و همه توجهشان به کادوهایی بود که نهمانهی دیگر می دادند. فرید دست در جیب کتش کرد و دو جعبه ی کوچک طلا در آورد.روی هر کدام یک شاپرک مصنوعی چسبانده بود.یکی بنفش دیگری زرد.زرد را داد دست راستم و گفت:«این را خودت بده،» بنفش را هم داد دست چپم و آهسته گفت:«این هم برای مادرت.راضی شدی عزیزم؟»بی آنکه هیچ احساسی داشته باشم تشکر کردم و گفتم:«متشکرم.»به سمتی رفتم که مادرم نشسته بود.او هم نگران به نظر می رسید و دلیل نگرانیش هم فقط میتوانست نبردن کادو باشد.رفتم کنارش نشستم.گفت:«پری جان یادت باشد وقتی رفتیم خانه حتما برایت اسفند دود کنم مادر.»خندیدم و گفتم:«پس برای این نگران بودید؟»طبق عادت دست دور لبش کشید و گفت:«تو نمیشنوی همه در مورد تو چه می گویند.»پرسیدم:«چه می گویند؟»«چه می دانم چه می گویند.»پیر زن کلافه بود.سر به سرش نگذاشتم و گفتم:«بگیرید»گفت:«این چیه؟»گفتم:«فرید خریده گفت شما بدهید به فرحناز.البته فکر می کنم برای کودکش باشد.» «مگر تو نمیدانی چی داخلش است؟»گفتم:« نه ، از کجا بدانم.راستی خوب شد گفتید.باید اول خودمان بدانیم چی هدیه میدهیم و در دو جعبه را باز کردم.»یک پلاک که رویش نوشته بود فاطمه،در جعبه ی من بود و در جعبه ی مادر یک زنجیر بود. رفتیم و صورت فرحناز و کودکش را بوسیدیم.فرحناز بوی شیر،بوی پودر بچه و خلاصه از این چیزها می داد.شکل مادر به خودش گرفته بود.زیر گوشش گفتم:«نگرانی دوره ی دبیرستان که یادت هست؟»لپم را در انگشتش گرفت و گفت:«مگر می شود یادم برود.»آهسته تر گفتم:«دیدی خدا بزرگ است.هم ازدواج کردی و هم مادر شدی.» او هم خندید. صورتم را بوسید:«خودت چه طور دیدی بالاخره زن برادر خودم شدی؟»دوباره خنده از روی لبم جمع شدو برگشتم.فرید مدام در کنارم بود.حتی لحظه ای از من جدا نمی شد.مرتب از آینده و زندگی مشترکمان صحبت می کرد از او پرسیدم:«از کجا می دانستی فرحناز اسم دخترش را فاطمه می گذارد که برایش پلاک خریدی؟»گفت:«تمام این نه ماه رضا می گفت اگر بچه ام پسر باشد اسمش را علی و اگر دختر باشد اسمش را فاطمه می گذارم.»بعد از من پرسید:«حالا بگو ببینم،تو دوست داری اسم دخترمان چی باشد؟اصلا دوست داری بچه ی اولمان دختر باشد یا پسر؟من که عاشق دختر هستم.» جوابش را ندادم و سر درد را بهانه کردم.به محض اینکه شنید ،سرم درد می کند رفت برایم قرص آورد.آب قند آورد،دست و پایش را گم کرده بود و به مادرم گفت:«بهتر است برود توی اتاق خواب من. استراحت کند،خوب می شود»گفتم:«نه، فقط اگر حرف نزنم خوب می شوم»گفت:«ببخشی پری جان.تقصیر من بود.مدام حرف می زنم.»بعد خنده ی حق به جانبی کرد و گفت:«خب چه کار کنم.ذوق زده ام،شاید اگر همان سال اول قبول می کردی با من ازدواج کنی اینقدر ذوق زده نمی شدم.این چند سال انتظار...»جلوی دهانش را گرفت . افزود:«باز که حرف زدم »و ساکت شد. باز دلم به حالش سوخت و در سکوت به بهرام فکر می کردم.به او که حالا چه کار می کند؟یا به چه فکر می کند.آیا ذره ای مرا یاد می کند؟به فکر من فرو می رود؟می گوید کجاست با نمی خواهد بداند چه کار می کنم... آه بهرام...ممکن است روزی به سویم برگردی؟...ولی نکند آن روز دیر شده باشد آه بهرام...من از تو قایقی مطمئن بر روی آب روان زندگی ساخته بودم.و خودم را ؟آن قایق سوار می دیدم.اما بی رحم تو قایق را شکستی،بی و فاییت رویای اطمینانم را به سرابی تبدیل نمود تو...بهرام...تنهایی و بی کسی ام را دو چندان کردی.نمی دانی که چقدر افسرده ام .پژمرده ام.امشب از پنجره ی اتاقم به پنجره ی چه کسی نگاه کنم؟آه بهرام!دلم برای رقص برگهای بید تنگ شده.برای صدای پرندگان،حتی برای لحظه های انتظارم. آه بهرام ! مگر تو نگفته بودی به خاطر من حاضری کوه را روی دوش بکشی؟ مگر ننوشته بودی به خاطر من باد را نشانه قرار می دهی ، و برای اینکه روزی به من برسی حاضری تمام خاک بینمان را دانه به دانه بشماری؟ پس چه شد آن جمله های شیرینت، امیدوار کننده ات. چرا باید ... چرا باید باور کنم که تو مرا نخواستی، چرا بهرام .. چرا عزیزم ... « عزیزم پری! بهتری شدی؟» وای که دوباره این فرید بالای سرم است. خدایا چه گرفتاری شدم ها؟ ... گفتم :«نه، هنوز هم سردرد دارم.» این را گفتم که باز بگذارد در تنهایی با خودم خلوت کنم. همان شد. دوباره برخلاف میلش رفت و من باز در خودم و رویای بهرام غرق شدم. شب فرید من و مادرم را به خانه رساند و گفت فردا صبح از شرکت می آید و برایمان میوه و شیرینی می آورد. گفتم:«زودتر بیا. ممکن است مهرانگیز...» نگذاشت حرفم تمام شود و گفت:« چشم خانوم خانوما...خیالتان راحت باشد. مطمئن باشد من قبل از مهرانگیز می رسم.» و چون مطمئن شد داخل رفتیم و در را بستیم ، حرکت کرد و رفت. مادر نفس عمیقی کشید و گفت:« خدایا شکر که دخترم خوشبخت شد. حالا با خیال راحت می توانم بمیرم.» داخل رفتیم. خانه که فرید برایمان خریده بود ، عبارت بود از دو اطاق که مابینشان یک در چوبی شیشه ای می خورد. یک راهرو که ته راهرو آشپزخانه ، یک حیاط خلوت کوچک و داخل حیاط خلوت حمام بود. هرشب توی اطاقی می خوابیدم که پنجره اش در حیاط باز می شد. ساعت از دو بامداد گذشته بود. پنجره را باز کردم. نسیم خنکی صورتم را نوازش داد. مادر رختخوابها را پهن کرده و من مشغول بازکردن سنجاقهایی شدم که داخل موهایم بودند. هر دانه را که می کشیدم مقداری از مویم باز می شد. طرف راست را باز کرده بودم که صدای خُرخُر مادر بلند شد، دست بردم و هنوز سنجاق اول را از طرف چپ بیرون نکشیده بودم که صدای ضربه های بسیار ضعیفی را که به در حیاط می زدند شنیدم. انگار کسی داشت با یک سنگ ریز یا سکه آهسته به در می زد. هر بار فقط سه ضربه . تق تق تق و چند لحظه بعد دوباره ... کمی ترسیده بودم. یعنی ممکن است این وقت شب، فرید برگشته و فراموش کرده ...ولی فرید که زنگ می زند. دستم را از سنجاق برداشته و با همان وضعی که یک طرف موهایک جمع بود ونیم دیگر آویزان داخل حیاط رفتم برق حیاط را که چراغ ضعیفی بود را روشن کردم و پرسیدم، کیه؟ هیچ صدایی نشنیدم. خواستم برق را خاموش کنم و برگردم که دوباره تق تق تق . این بار خیلی آهسته ولی کنجکاوانه پرسیدم:«کیه،کیه؟» باز صدایی نشنیدم.فکر کردم مادرم بیدار نشود بهتر است . ممکن است چون تازه خوابش برده با وحشت از خواب بپرد. با عجله برگشتم دورن اطاق چادر کهنۀ مادر را سر کردم و پشت در رفتم. باز پرسیدم:«کیه؟» صدایی بسیار ضعیف و گرسنه گفت:«منم پری.» قلبم گرفت دیگر حتی نمی توانستم نفس بگشم. هوا چه قدر سنگین بود. چشمهیم می خواستند از حدقه بیرون بزنند. صدای بهرام بود. باور نمی کردم دلم می خواست جیغ بزنم. ولی انگار ده بار طناب دور گردنم پیچیده بودند. آهسته و با احتیاط در را گشودم. در تاریکی ... جوانی ایستاده بود که هرچه نگاهش می کردم خسته نمی شدم. که اگر سالهای سال روی یک پا همان جا در چهارچوب در چشم در چشمش می دوختم خسته نمی شدم. بهرام بود. اما ، خسته نگران و آشفته. هیچ حرفی نمی زد. پیش را به من کرد و تکیه اش را به در داد. گفتم:«بهرام؟» سکوت کرده بود دیگر نتوانستم حرف بزنم و روی زمین نشستم. همان جا توی چهارچوب در حیاط. همه جا تاریک. سکوت و صدای جیرجیرکها و چشمک ستارگان بود. در آن لحظه انگار فقط در این عالم بزرگ من بودم و بهرام و یک گنبد با رنگ سیاه و نگینهایی که برق می زدند. نمی دانم چه قدر گذشت و ما هردو ساکت بودیم. صدایی مثل بالا کشیدن بینی. باز گفتم :«بهرام!» و باز هر دو ساکت. سرم را به در حیاط تکیه داده بودم . او هم همین طور. هر دو گریه می کردیم. اما بی صدا. بعد اولین جمله را من گفتم:«این جا آمدی چه کار بهرام؟» جوابی نشنیدم و دوباره سوال کردم. فقط گفت:«پری!» و بند دلم پاره شد. گفتم:«جانم» دوباره گفت« پری!» و با صدای بلند گریست. در آن تاریکی، بین دو جوان که هیچ یک نمی دانستند چه بگویند دل سنگ آب می شد. با گفت:«پری.» گفتم:« بگو بهرام. بگو» گفت:« دوستت دارم.» و هر دو زدیم زیر گریه. باز با صدای بلند اما انگار هیچ کس در آن کوچۀ باریک صدای ما را نمی شنید. « چی شده بهرام؟ چه طور این جا را پیدا کردی؟» « حرف نزن پری! هیچی نگو. فقط آمدم گریه کنم. باید ببینی که چه طور اشک می ریزم. باید آتش پشیمانیم را ببینی. ببین که دارم خاکستر می شوم.» «چرا بهرام.» گفتم:«گردنبند...» امانش ندارم و در بین گریه گفتم:« به خدا من برنداشتم.» ناله کنان گفت:« دیر فهمیدم پری! دیر!» و باز های های گریه کرد. پرسیدم:« تو برداشته بودی؟» ساکت شد. من هم ساکت شدم، زیر لب گفت:« من؟چرا من؟» من هم گفتم:« چرا من؟... چرا من برداشته باشم بهرام؟» گفت:« فکر می کردم تو برداشتی، پری تو برداشتی تا سرم بازی در بیاوری و آبرویم را پیش مادرم ببری و به خواسته ات برسی. فکر کردم این هم یک لجبازی و ادامۀ بازیهای گذشته است.» پرسیدم:« کدام خواسته ام بهرام؟» « همین خواسته ات که امشب تا در خانه رساندت. همان که نامزدش شدی . همان که حلقه اش در دستت است. همان که امشب به مهمانیس رفته بودی.» و دوباره زد زیر گریه. گریه کنان گفتم:« خواستۀ من فرید بود بی انصاف؟» « دیر فهمیدم پری! دیر فهمیدم. خدایا چه گناهی کرده بودم. من که چند سال انتظار دیوانه ام کرد تا به تو برسم ، دیدی به خاطر آن همه لجبازی و بازیهای کودکانه چه طور گول خوردم.» « من هم گول خوردم بهرام ! من هم فکر می کردم تو برداشتی و خواستی بهانه باشد تا پا پس بکشم و دست از سرت بردارم.» « ای خدا ! من هستم که دوباره صدای پری را می شنوم ؟ ولی دیگر چه فایده ، پری هنوز مرا دوست داری؟!» « برایت جانم را فدا می کنم.» « راست می گویی؟» گفتم:« بهرام تو چی؟» « من؟ نپرس پری. حالم را ببینی می فهمی. ببین چه به روزم آمده.» پرسیدم:«گردنبند پیدا شد؟» « داستانش مفصل... که چه عرض کنم... شاید خواست خدا بوده. می دانی کجا بود؟» پرسیدم:« سوسن برداشته بود؟» گفت:« حتی نمی توانی حدس بزنی.» اشکهایم را پاک کردم و گفتم:« اگر حدس می زدم که همان روز پیدا می شد.» انگار او هم دیگر گریه نمی کرد.گفت:« با دست سر کلاغه را کندم.» « کلاغ برده بود؟!» «آره پری، همین امروز صبح، مادربزرگ به بابا علی گفت درختهای کنار استخر بلند شدند. سایه روی آب می اندازند.آب سرد می شود» خواست تا شاخ و برگهایشان را بزند تا سال دیگر ... بقیه حرفش را من کامل کردم:« آن وقت بابا علی وقتی شاخه ها را می زد لانه افتاد و گردنبند پیدا شد. همین؟ » و هردو خنده ای از سر تاسف سر دادیم.سحر بود و ما هنوز داشتیم با یکدیگر حرف میزدیم.آنچه را که در این چند سال در دل انبوه کرده بودیم را گفتیم.سبک شدم عقده هایم خالی شد.در تمام این مدت حتی فرصت نکرده بودیم که حرفهایمان را رو در رو به همه بگوییم. گفتم:«بهرام!انقدر حرف برای گفتن داشتیم که پاک فراموش کردم بپرسم چطور این جا را پیدا کردی؟» «اگر انسان عاشق واقعی باشد عشقش را اگر روی کوه قاف رفته باشد پیدا میکند.»سپس آهی از ته جگر کشید و افزود:«آدرس قدیمیتان را مادرت به مادربزرگم داده بود.رفتم آنجا دختری که در آن خانه زندگی میکرد منظورم...»فکر کرد من میان حرفش گفتم:«ربابه؟»گفت:«آهان.ربابه.گفت:با برادر دوستت ازدواج کردی بیچاره وقتی این جمله از دهانش بیرون آمد و دید من دو زانو نشستم روی زمین.دستپاچه شد و انگار که تا حدی جدی موضوع را میدانست گفت:البته هنوز ازدواج نکردند شیرینی خوردند.ناله کردم شاید تا به حال هم ازدواج کرده باشد.شما که نمیدانید دیگر نفهمیدم خواست مرا دلداری بدهد یا...فقط گفت مطمئن هستم که ازدواج نکرده چون قرار بود پری مرا و مادرم برای جشن عقدش دعوت کند.پرسیدم:«حالا کجا رفتند؟»و این آدرس را روی کاغذ نوشت و داد.خطش خخوانا نبود.بگیر ببین و کاغذ کهنه ای را دست من داد.بهرام راست میگفت.ربابه سواد درست و حسابی که نداشت.گفتم:«خب میگفتی.» باز هم آه کشید و ادامه داد:«ساعت حدود دو بعد بعدازظهر آمدم و خانه را پیدا کردم.اما جرأت نداشتم زنگ بزن.توی این کوچه پشتی ایستادم و منتظر ماندم تا شاید برون بیایی.نمیدانی از ظهر تا حالا چی کشیدم.عصر فرید را دیدم که آمد و چند دقیقه بعد مادرت سوار اتومبیل شد.ای کاش میدانستی چه لحظه هایی را تحمل کردم.فکر کنم امروز ده سال پیر شده باشم.هر چه منتظر شدم تو بیرون نیامدی این بود که تصمیم گرفتم فرید را تعقیب کنم.میدانستم هر جا هستی او خبر دارد.اتومبیلم را در خیابان پارک کرده وبدم.چند بار نزدیک بود در ترافیک فرید را گم کنم.با هزار بدبختی تعقیبش کردم.تو کوچه خودشان رفت فکر کردم تو هم آنجا هستی.بعد که دیدم چندین اتومبیل جلوی منزلشان پارک کردند و منزلشان برو و بیا است نگران شدم که شاید جشن عروسی تو و فرید باشد.پس حدس زدم ممکن است تو رفته باشی آرایشگاه.اما تنها دلخوشیم این بود که ماشین فرید گل کاری نشده بود.دوباره فرید حرکت کرد من هم پشت سرش راه افتادم.جلوی در یک طلا فروشی ایستاد.میخواستم بروم پایین و گلویش را چنان فشار بدهم تا خفه بشود پری!نمیدانی چه حرصی میخوردم.اما لعنت به من.تقصیر خودم بود.عشقم را با دست خودم از دست دادم و به دیگری سپردم درواقع تقصیر من هم نبود به خدا نبود.آن لج و لجبازیها ای لعنت به هر چی غرور...» «خب بقیه اش را بگو.» «لذت میبری همچون دیوانه ای دنبالت میگشتم.» «تو چطور لذت نمیبری همچو دیوانه ای اسیرت بودم و بدون قلب و روح راه میرفتم و حرف میزدم.» گفت:«کجا بودم؟»گفتم:«طلا فروشی.»با خشم پرسید:«طلا برایت خرید؟»گفتم:«حالا بگو...»باز آه کشید:«من باید انتقام خودم را از چه کسی بگیرم.»گفتم:«از لجبازیهای کودکانه هردو...جان به سرم کردی بهرام.بگو.»گفت:«ادامه اش را که خودت بهتر حدس میزنی.اما چون دوست داری بشنوی میگویم.پشت سرش آمدم جلوی در آرایشگاه پا به پایش صبر کردم و انتظار تو را کشیدم.با تفاوت این که من پیش خودم مجسم میکردم لحظه ای دیگر تو را در لباس سفید عروسی میبینم و همچون آتشفشانی فوران میکردم و میسوختم.آتشفشانی که مذابش تن خودش را میسوزاند.نگاهم به درب آرایشگاه بود و دلم پرپر میزد.بالاخره وقتی پایین آمدی و دیدم که عروس نشدی روزنه امیدی در دلم زنده شد اما حالم هیچ تغییری نکرد.خصوصا وقتی میدیم فرید چطور با احساس با تو حرف میزند وقتی میدیدم در ماشین را برایت باز میکند.وقتی میدیدم...»«هیس بهرام!برای کجا داد میزنی؟الان مادرم از خواب بیدار میشود.»باز صدایش را پایین تر آورد و گفت:«چندین ساعت هم جلوی در منزل آقا فرید انتظارت را کشیدم.برای تو آسان یا شاید لذت هم داشته باشد پری.اما تو نمیدانی چی کشیدم.» آهسته تر از صدای بهرام گفتم:«از این لحظه ها من هم بسیار کشیدم.مطمئن باش بهرام اگر تو یک شب من...» «یک شب من برابر چند سال تو بود.»گفتم:«اما همین است من دیوانه تر از تو بودم.مثل مرده ها را میرفتم مدام در فکر و رویای تو بودم.از روی اجبار میخندیدم.تو کجا بودی که ببینی؟» گفت:«پشت در بودم.تنها.در تاریکی و اشک میریختم.برای تو...برای تو پری.برای تو گریه میکردم.»و باز زد زیر گریه.بعد از چند لحظه دوباره ساکت شد.اما معلوم بود ساکت شده تا بتواند ادامه حرفش را بزند.گفت:«بالاخره بیرون آمدید.وقتی تو را دیدم.قلبم به سوت پر کشید.دیوانه یک لحظه نگاهت شدم.دیوانه گوشه لبت وقتی میخندی دیوانه راه رفتنت.دیوانه...معصومیت و پاکی صورتت.تو که نمیدانی صورت تو چه نوری دارد.دوباره پشت سرتان راه افتادم.اما دیگر گریه نمیکردم.مطمئن شدم که امشب هرطور شده تو را میبینم و حرف دلم را میزنم.پری؟»گفتم:«بله.»گفت:«بگو هنوز دوستم داری.بگو پری.بگو.»بعد زیر لب گفت:«البته مجبور نیستی حرف بزنی.تو اختیار داری که خودت راهت را انتخاب کنی.من هم قول میدهم دیگه مزاحت نشوم.انقدر دوست دارم که نمیخواهم سد راه خوشبختیت بشوم...» «خوشبختی من؟تو فکر میکنی من جدا از تو خوشبخت میشوم؟» «نمیدانم پری.» «ولی بهتر است بدانی که من فقط در کنار تو.فقط تو اگر سقف خانمان آسمان باشد اگر چراغ زندگیمان مهتاب باشد.اگر فرش زیر پایمان زمین و خاک باشد من فقط تو را میخواهم.فقط تو بهرام.فقط تو.اگر خوشبختی برای من رقم زده شده باشد فقط در کنار تو پیدا میشود.چه میدانی چه شبهایی راز و نیاز کردم.التماس کردم.دعا کردم.»گفت:«مثل من.تو به اندازه من دعا نکردی.»التماس نکردی لبخندی رو لبانش نقش بست.هردو با هم گفتیم:«هنوز مثل بچگیهایمان لجبازی میکنیم.» آسمان خاکستری شده بود:«الان مادر برای نماز صبح بلند میشود.»پرسید:«یعنی بروم؟»و بلند شد.گفتم:«نرو بهرام.»گفت:«اگر هم بگویی برو مطمئن باش نمیروم.»پرسیدم:«پس کجا میروی؟»گفت:«تا لحظه ای که دست تو به دست من برسد تنها خانه من اتومبیلم است.»و رفت و من در سپیده صبح نگاهش میکردم.همانجا دو زانو نشستم روی زمین سجده کردم و اشک ریختم.خدایا آنچه را که خواستم به من دادی.شکر و اشکهایم دانه دانه میچکید روی خاک. درون اطاق برگشتم.با عجله سنجاقهای باقیمانده را از لابه لای موهایم کشیدم و خودم را خواب زدم.مادر ناله کنان از درد پا بیدار شد.سرفه میکرد.اول سراغ داروهایش رفت.بعد بالای سر من آمد:«پری؟پری جان بلند شو.اذان گفتند.نمازت الان قضا میشود.» ادای کسی که تازه از خواب بیدار شده باشد را درآوردم و بلند شدم.مادر با تعجب پرسید:«چه عجب یک روز بدن غرغر کردن بلند شدی؟» سلام کردم و رفتم وضو گرفتم.اذان صبح بود.نسیم صبحگاهی دلم را خوش تر کرد.چند دقیقه منتظر شدم تا مادر نمازش تمام شود.من چهار رکعت خواندم.دو رکعت صبح دو رکعت هم نماز حاجت خواندم. باز منتظر شدم تا مادر بخوابد.پرسید:«تو نمیخوابی پری؟»«نه درس دارم.»پتو را تا زیر گردن کشید و گفت:«امروز که جمعه است.» منتظر شدم تا مادر خوابش برد.یک پتو برداشتم و چادرم را سر کردم از خانه خارج شدم و داخل کوچه پشتی رفتم.اتومبیل بهرام پارک شده بود. از شیشه نگاه کردم.بهرام روی صندلی عقب دراز کشیده بودد.اما بیدار بود.هر دو لبخند زدیم. بلند شد و قفل در را باز کرد.پتو را روی صندلی گذاشتم.«سردت می شود بهرام.» پرسید:«هنوز نخوابیدی؟» گفتم:«مگر می توانم بخوابم؟»و بر گشتم. تا وقتی که مادر از خواب بلند شد دو بار دیگر رفتم و به بهرام سر زدم.هر چه اصرار کردم به خانه برود،گفت:«اگر ده سال طول بکشد اینجا منتظر می مانم. مگر خودت مرا نخواهی.»گفتم:«می خواهم.»و لبخند رضایت روی لبش نقش بست. صبح،ساعت چند دقیقه به نه بود که فرید آمد دو جعبه شیرینی خریده بود یک تر و یک جعبه خشک.میوه خریده بود و مقداری تنقلات.با تعجب از مادرم پرسید:«چه عجب امروز پری سر حال و شاداب است؟»مادر شانه هایش را بالا انداخت و گفت:«من که گفتم شما صبر داشته باشید.خودش اخلاقش بهتر می شود.»به روی خودم نیاوردم و گفتم:«پس چرا مهر انگیز دیر آمده؟»فرید نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:«کم کم پیدایش می شود.وای که شما دو نفر امروز چه قدر حرف برای گفتن دارید.»بعد رو کرد و پرسید:«برای نهار که چیزی کم و کسر ندارید؟»و چون خیالش راحت شد خداحافظی کرد و رفت. مادر مشغول پختن نهار شد و من هم پنهانی شروع کردم به جمع کردن وسایلی که فرید برایم خریده بود. از آینه و شمعدان گرفته تا لباس و کفش. طلاها را در جعبه هایش گذاشتم و سند خانه را هم روی وسیله ها گذاشتم.بعد منتظر مهر انگیز شدم.ساعت از ده صبح گذشته بود که آمد.دوباره همدیگر را در آغوش کشیدیم.از خوشحالی فریاد کشیدم و اسم یکدیگر را صدا کردیم.شاید فکر می کردم که او تنها کسی است که ممکن است حق به من بدهد و کمکم کند تا به بهرام برسم. وقتی مهرانگیز وارد اتاق شد،مادرم هم از آشپزخانه بیرون آمد و هر دو همزمان چشمشان به بسته های گوشه ی اتاق افتاد.مادرم پرسید:«اینها چیه پری؟»و از تعجب انگشتش را لای دندان گرفت.گفتم:«خودتان که میبینید، وسایلی است که فرید برایم خریده.»مادر با تعجب گفت:«پس چرا همه را جمع کردی؟»مهر انگیز لبخندی زد و برای اینکه مادر را از نگرانی در آورده باشد گفت:«حتما خواسته جابجایشان ...»بعد نگاهی به دور و بر اتاق انداخت و رو به من پرسید:«توی این کمد بگذاری بهتر است پری جان!» حس کردم مهر انگیز تا حدودی موضوع را فهمیده.خندیدم و گفتم:«جدی؟بهتر است؟باشد در این کمد میچینم.»مادر نفس راحتی کشید و گفت:«پس من بروم سراغ غذا» و رفت. مهرانگیز به محض اینکه خیالش راحت شد که مادر رفت،آهسته از من پرسید:«جریان چیه پری؟»گفتم:«خودت که فهمیدی.» فقط گفت:«نه» گفتم:«بهرام برگشته.» گفت:«کی؟» گفتم:«همین دیشب» «دیوانه شدی پری؟» «برعکس، دیدانه بودم که فکر می کردم او گردنبند را برداشته»پرسید:«چه طور؟» نشستم و با حوصله تمام جریان را برایش تعریف کردم.گفت:«حالا می خواهی چه کار کنی پری؟باورم نمی شود.»گفتم :«باور کن مهر انگیز.باور کن که بهرام مثل گذشته حتی خیلی بیشتر عاشق من است.»پرسید:«می خواهی وسایل فرید را پس بفرستی؟» گفتم:«همین امروز.در ضمن زحمتش هم گردن تو می افتد.البته این محبت تورا هیچ وقت فراموش نمی کنم.» بلند شد و گفت:«این را از من نخواه پری!کار من نیست.من نمیتوانم همچین کاری بکنم.فرید دیوانه می شود.من نان و نمک فرید را خوردم.من نمیتوانم.متأسفم.» «باشد.مهم نیست.خودم پس میفرستم.اصلا وقتی برای ناهار آمد .مهرانگیز میان حرفم پرسید:مگر میخواهد ظهر بیاید؟بیچاره. گفتم:بله بیچاره.بیچاره اولین بار است که برای ناهاردعوتش کردیم. مهرانگیز با حالتی پر ازافسوس گفت:دلم برایش میسوزد.گفتم:من هم همینطور. مهرانگیز دوباره نشست.دستش را روی بسته ها کشید و گفت:به خدا گناه داره پری .بی رحمی نکن پری.فرید که به تو بدی نکرده.آخر او چه گناهی کرده که باید بین عشق تو و بهرام بسوزه؟ "این بی رحمی نیست مهرانگیز.به خدا نیست.این به نفع خود فرید است.من نمیتوانم با فرید زندگی کنم.تو کجایی که ببینی وقتی با من حرف میزند صدای بهرام را میشنوم،وقتی نگاهم میکند نگاه بهرام را می بینم.آیا این خیانت نیست؟آیا وقتی فرید از من سوال میکند دوستش دارم و من پاسخ میدهم بله ولی دروغ میگویم،گناه نیست؟کدام زندگی از دروغ پایه بسته و آخر آورده،هان؟ کدام زندگی؟اکر فرید بداند وقتی با او حرف میزنم در رویای بهرام هستم آیا مرا حلال میکند؟این گناه نیست؟مگر من دست خودم است؟بله تو راست میگویی.مگر فرید چه بدی در حق من کرده؟هیچ بدی نکرده،برای همین که بدی نکرده برای همین که بدی نکرده میخواهم رهایش کنم..الان رها شود بهتر است تا این که روزی متوجه شود با کسی زندگی میکرده که هیچ علاقه ای به او نداشته.مطمين باشد اگر الان بفهمد فبهتر است تا ان روز دیوانه شود و سر به بیابان بگذارد." با دلخوری حرفهایم را پدیرفت.اما گفت:پس چرا قبول کردی ازدواج کنی؟ من مقصر نبودم مهرانگیز !دخواهر خودش مقصر بود .مادرم مقصر بود گفتند وقتی ازدواج کنم فراموش میکنم،گفتند:... و همان لحظهدر باز شد و فرید بین چارچوب در ظاهر شد . حرفم را خوردم .اما نترسیدم.مهرانگیز خشکش زده بود.بلند شد و دستپاچه گفت:سلام فرید جان کی آمدی؟ مادرم هم پشت سر فرید ایستاد و مات و مبهوت نگاه میکرد.من هم بلند شدم .فرید که اشک در چشمش حلقه بسته بود.گفت:تمام حرفهایت را شنیدم .راست گفتی تو مقصر نبودی.خواهرم حتی مادرت هم مقصر نبودند من مقصر بودم .میدانی چرا؟چون دیوانه وار تمام این مدت دنبالت بودم .چون اگر همان سال با دختر عمویم ازدواج میکردم حالا این طور خوار نمیشدم.من مقصر بودم.من...من ! و از اطاق خارج شد .مهرانگیز و مادر دنبالش دویدند"صبر کنید آقا فرید صبر کنید" از پشت پنجره میتوانستم حال پریشانش را ببینم .به داخل اطاق اشاره کرد و به مادر گفت:ولی پری خوشبخت نمیشود،حال خواهید دید!! در آن لحظه دو حالت داشتم.خوشحال بودم که بهرام میرسم و ناراحت بودم که دل فرید را شکسته ام. مهر انگیز پشت سر فرید در را بست و همراه مادر وارد اطاق شد .هر چه از دهانشان بیرون امد به من گفتند.اما من میخندیدم چون عاشقی بودم که پس از چند سال به عشقش رسیده.آنقدر خوشحال بودم که حتی توهین های مادرم را نشنیده گرفتم.چادرم را سر کردم تا بروم و خبر را به بهرام بدهم او هم در این خوشحالی شریک بود و باید هر چه سریعتر خبر را میشنید.وقتی از راهروی خانه میگذشتم چشمم به چند گونی برنج و دو حلب روغن افتاد.برای اینکه داغ دل مادر را تازه نکنم هیچ سؤالی نکردم.ولی متوجه شدم که فرید برای چه برگشته بود .در هر حال این اتفاق را از خوش شانسی خودم میدم که با گوش خودش همه ی واقعیت را شنید و بی دردسر پایش را از زندگی من خارج نمود . در راهرو را که باز کردم مادرم پشت سرم آمد و پرسید:کار خودت را کردی؟حالا داری میروی که تلفن بزنی و به آن از خدا بی خبری که مثل اجل معلق سر رسید و زندگیت را از هم پاشید خبرش را بدهی؟ باز جواب ندادم و پله ی اول را پایین رفتم و قدم در حیاط گذاشتم .هنوز صدای مادرم در ساختمان می پیچید:امروز میروم منزل خانم بزرگ،حالا می بینی ،باید بدانند که پسرشان چطور زندگی دخترم را از هم پاشید.خدا برایش نسازد.من که نفرین میکنم.مهرانگیز دلداریش می داد:« آرام باشید کوکب خانم. برایتان خوب نیست. جوان است و نادان. بالاخره سرش به سرش به سنگ بخورد چنان خرد می شود که هیچوقت جایش خوب نمی شود. می دانی جای چه دخترم؟ جای ترکهای اشتباهاتش.» در حیاط را محکم بستم و به طرف کوچه پشتی دویدم. اتومبیل تکان نخورده بود. از پنجره نگاه کردم و وقتی دیدم چه آرام خوابیده دو سه ضربۀ ملایم به شیشه زدم. انگار هنوز نخوابیده بود. فقط چشمهایش را روی هم گذاشته بود.آهسته چشمهایش را باز کرد و چون مرا دید با عجله و متعجب بلند شد، طوری که پتو روی پایش جمع شد. شیشه را پایین کشید و گفت: « چرا برگشتی پری؟ چی شد؟» لبخند رضایت بخشی زدم و گفتم:« تمام شد. حالا تو آزادی...» لکنت زبان پیدا کرده بود و نصفه نصفه کلمه ها را می گفت:« یـَـــ ...یعنی ...از ....اِ...اِمروز ...تُـــ ...تُـــ ... تو ... مال منی؟» « مال تو شدم. اگر خودت بخواهی.» داد کشید:« چرا نخواهم ... چرا؟ چندین سال است که شب و روز از خدا خواستم. بالاخره به مرادم رسیدم.» و از اتومبیل پایین پرید و رفت پشت فرمان نشست. اتومبیل را روشن کرد و منتظر ماند تا گرم شود. « داری می روی؟» و عطسه کردم:« صبرآمد بهرام. چند لحظه صبر کن.» با صدای فریاد خوشحالی گفت:« صبر می گوید عجله کن پسر. وگرنه دیر می شود و دوباره ممکن است از دستم بپری.» و گاز داد و رفت. آه بهرام، به تو خواهم رسید، و آن روز محبت را فقط در آغوش گرم تو جستجو می کنم. آن روز نفس گرمت را مشق دفترم می کنم و کلام شیرینت را قلمم می کنم. بعد می نویسم که بوی تنت چه طور به من نیروی زندگی می دهد. بعد می نویسم که چطور دستهای مهربانت موهایم را نوازش می دهد و بازوانم را لمس می کند. می نویسم عشق یعنی چه. برای آنان می نویسم که نمی دانند یا می خواهند بدانند عشق یعنی چه. وقتی به خانه برگشتم، مادرم نبود. مهرانگیز کنار طاقچۀ گچ بری شده ایستاده بود . یک دستش را از آرنج بر طاقچه و از کف زیر سر نهاده و با دست دیگر عکسها را نگاه می کرد. عکسهای بهرام بود. عکسهایی که از آمریکا برایم فرستاده بود. پرسیدم :« اینها را کی از توی چمدانم در آورد؟» بی آنکه نگاهم کند، گفت:«مادرت.» گفتم:«برای چه» و سراغ چمدانی رفتم که درش باز بود و درونش به هم ریخته بود:«نامه ها؟ نامه های بهرام؟ کو؟ کجاست؟» مهرانگیز چند قطعه عکس را برداشت و به سوی من آمد بالای سرم ایستاد و عکسها را جلوی چشمم نگه داشت و گفت:«بگیر» سرم را بالا کردم و گفتم:« مادرم چه بر سر نامه های بهرام آورد؟»گفت:« تمام نامه ها و قطعه عکس بهرام را که در آمریکا انداخته بود ...» گفتم:« خب» ادامه داد:« برداشت و برد منزل ...» « خانم بزرگ؟ وای ! مادر.» و از حرص دندانهایم را چنان به یکدیگر فشار دادم که به جیرجیر افتاد:« به خدا اگر کاری کند که من و بهرام به هم نرسیم خودم را می کشم.» سرش را مانند کسی که روزگاری جای من بوده و این حرفها را زده تکانی داد و گفت:« خدا به خیر بگذراند. می ترسم آتش این عشق دامن خودت را بسوزاند.» محکم در چمدان را به یکدیگر کوبیدم و گفتم:« بگذار بسوزاند.اصلاً دوست دارم تمام تنم را بسوزاند. و بعد با رنجش و سردی افزودم :« مادر نباید این کار را با من می کرد... نباید.. نباید ...» و لحظه ای فکرم در منزل خانم بزرگ ، غرق شد که مادر چه می گوید و وآنها وقتی نامه ها و عکس را ببینند چه می گویند. بعد آهی از سرحسرت کشیدم و چشمانم را بستم:« اگر مخالفت کنند چه خاکی بر سرم بریزم؟آن وقت بهرام چه می کند؟ یعنی ممکن است مرا ول کند؟» حدسم به یقین تبدیل شد. مادرم برگشت، هنوز چشمهایش قرمز ، مثل خون بود. لبهایش از شدت حرص کبود بودند. نامه ای در دستش ندیدم. به محض اینکه وارد راهرو شد دویدم و رو به رویش ایستادم. چادر از سرش افتاد و اگر دو لبآ آن را با دست نگرفته بود روی زمین می افتاد. خیره و ساکت بود پرسیدم:« کجا رفته بودید؟ رفتید که بهرام را از من بگیرید؟ گرفتید؟ خیالتان راحت شد؟ شما هم دشمن بودید و من نمی دانستم؟» مهرانگیز پشت سرم ایستاده بود. دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:« صبر کن ببینم چه شده؟ حالا حرف نزن.» و رو کرد به مادر و گفت:« چه کار کردی کوکب خانم؟» آهسته گفت:« دعوا کردیم» دو زانو روی زمین نشستم. مادر هم همین کار را کرد. اولین دانۀ اشکش که چکید گفت: « هرچه از دهانشان بیرون آمد گفتند.» مهرانگیز پرسید:« به شما؟» مادر گفت:« به من نه ، به پری. به بهرام.» بعد پاهایش را دراز کرد و در حالی که می نالید و می مالید افزود: وقتی رفتم، فقط خانم منزل بود. بابا علی که در را باز کرد گفت خانم بزرگ از دست پری عصبانی است اما من باور نکردم چون بیشتر از آنها خودم از دست بهرام عصبانی بودم.داخل رفتم، حتی جواب سلامم را هم نداد انگار از همه چیز خبر داشت. حتی به نامه هایی که نشانش دادم توجهی نکرد. هنوز چند کلمه حرف نزدم که فرانک خانم هم آمدند. انگار از دیدن من خنجر خورده باشد داد کشید:«آخ کوکب» من که ترسیده بودم گفتم « چه شد خانم.» گفت:« برو از آن دختر بی حیای بی آبرویت بپرس چه شد که زندگی پسرم را فنا کرده. از آن نمک نشناسی که با پول ما آدم شد. چرا از خودش نپرسیدی چه بر سر ما آورده ، می دانی بهرام یک ماه بیشتر است که خانه نیامده. بهرام من. همان پسری که هنوز یک شب خانۀ خاله اش نخوابیده بود. دختر تو بیچاره اش کرد.» پرسیدم:«چرا دخترمن؟» داد زد:« از آن نامه هایی که دست تو است دست من هم هست. می خواهی ببینی. بیا ببین!» و چندین پاکت نامه از کیفش بیرون آورد و این بار صدایش را بالا آورد و گفت:« کور خوانده ، فکر کرده می تواند یک دانه پسر من را از چنگم در یاورد؟ مگر بهرام بی صاحب است. پدرش هنوز یک شب نتوانسته راحت بخوابد. چاقو بزنی خونش بیرون نمی زند. شما بگویید خانم بزرگ! مگر دکتر قسم نخورده که اگر بخواهد اسم پری را بیاورد از ارث محرومش می کند. اسمش را از شناسنامه اش بیرون می آورد؟ کوکب، برو به آن دختر بی چشم و رویت ، به آن آب زیرکاه که خودش را معصوم می گرفت بگو ما خیلی دوستش داشتیم. خرج تحصیلش را دادیم. مگر ندادید خانم بزرگ! ... انقدر موذی بوده که حتی به خانم بزرگ نگفته بهرام بیچاره هم تمام پولهای خودش را برای من می فرستند. شما دیگر نمی خواهید بدهید این نمک نشناس را باید از اینجا بشناسی خانم بزرگ. فهمیدی چه گفتم کوکب؟ برو بگو ، اگر پشت گوشهایت را دیدی بهرام را می بینی.: مادر انگار از حرف زدن خسته شده بود نفس نفس می زد و سرفه می کرد خودش را به راست و چپ تکان می داد و با یک دست توی سر خودش می زد« دیدی چه به روز خودت آوردی پری خانم؟ دیدی چه طور با زندگی خودت ، با بخت به این خوبی بازی کردی پری خانم؟ دیدی هم خودت را بیچاره کردی هم آن جواب بدبخت را که به پای تو سوخت پری خانم؟ حالا دیدی بهرام نمی تواند تو را بگیرد؟ آخر مهرانگیز خانم شما بگویید. هزار سال آنها می گذارند بهرام بیاید دختر من کلفت را بگیرد؟ تو را به خدا شما بگویید. این دختر بی عقل قکر کرد چون فرید با آن دب دبه کب کبه آمده خواستگاریش ، بهرام هم می آید، نه دخترجان! دِ اشتباه تو همین جا بود. فرید با بهرام فرق می کرد. در خانوادۀ فرید ، فامیلهایشان ، هیچکس من و تو را نمی شناخت، فرید که نرفت به فامیلهای پولدارشان بگوید من کلفت هستم و تو هم دختر من گفت؟ به خدا نگفت بیچاره برایمان خانه و زندگی خرید. برای آبروی خودش تمام این کارها را کرد. برای اینکه غیر از مادر و خواهرش هیچکس ما را نمی شناخت. اما بهرام چی. جد و بن جدشان من و تو را میشناختند اگر خانم بزرگ تو را دوست داشت.اگر فرانک خانم دوستت داشت برای اینکه یتیم بودی.دلشان میسوخت.نه برای اینکه قبول کنند تو عروسشان بشوی.آخر آنها فرنوش را یا یکی مثل او که هم خوشگل بود هم پدرش آنچنانی بود از خودشان بود را ول میکنند آن وقت تو را عروس خودشان میکنند؟» سراپا گوش بودم اما مات و متحیر!حالا چه میشود؟چه خاکی بر سرم بریزم.بهرام چه عکس العملی نشان میدهد؟باز مرا میخواهد...به فرمان خانواده اش پایش را کنار میکشد؟خدایا تکلیف من چه میشود؟ یک نفر زیر بغلم را گرفت.مهرانگیز بود.میگفت:«حالا بیا بریم تو.اینجا سرما میخوری.» عصر شد و من هنوز زانوی غم بغل کرده بودم.از بس که افکارم با یکدیگر میجنگیدند و متشنج و عصبی شده بودم مهرانگیز به خاطر حال مادرم که مرتب نفس تنگی پیدا میکرد پیش ما مانده بود.با رفتن فرید گویی دیگر نه منزلمان سقف داشت نه ستون.احساس عجیبی پیدا کرده بودم.حسی که غریبی و بی کسی را در وجودم زنده نگه داشته بود.ساعت شش بعدازظهر بود که مادر ناله کنان گفت:«آهای آتش به جان گرفته!نمیشنوی زنگ میزنند؟برو ببین کیه؟»و با حرص و سرفه کنان افزود:«خدا کند این بهرام لعنتی باشد.» مانند کسی که برای دفاع تنها سلاحش مظلوم بودن باشد گوش به فرمان بلند شدم و به جانب در رفتم.از پشت در پرسیدم:«کیه؟» صدایی شنیدم که گفت:«باز کن پری!»و من هم در را گشودم.از دیدن چهره برافروخته مادر فرید خشکم زد.حتی نتوانستم سلام کنم.فقط از جلوی در کنار رفتم.بی آنکه حتی کلمه ای حرف بزند وارد شد.لحظه ای ایستاد.با تنفر و خشم نگاهم کرد و داخل اطاق رفت آهسته قدم در کوچه گذاشتم و چپ و راست را نگاه کردم.مطمئن شدم تنها آمده.نمیدانم چرا برای اولین باز از فرید ترسیده بودم.راستش در دلم خدا خدا میکردم دیگر چشمم در چشمش نیافتد.شاید دلیلش از ترس یا از شرمندگی بود.خودم هم نمیدانم. آهسته در را بستم و به داخل برگشتم.صدای مادر فرید از صدای مادرم که مینالید:«به خدا من بی تقصیرم خانم.»بلندتر بود:«شما چطور نتوانستید جلوی دخترتان را بگیرید.چطور از ریختن آبرویتان نترسیدید؟چطور گذاشتید پسر مرا مسخره کند و سکه یک پول کند فرید بد کرده؟بد بود؟زشت بود؟کور و کچل بود؟تقصیر خود بی عقلش بود.دخترها مثل دسته گل.با خانواده با اصل و نسب را ول کرد چسبید به دختری که حتی برای حرف مادرش ارزش قائل نشد.معلوم است دیگر کسی که...»حرفش را عوض کرد:«من نفرین میکنم.چشم پسر من همیشه دنبالش است.خدا نگذرد.ما هم نمیگذریم.»مادرم بلند شد و گفت:«خانم حالا شما تشریف بیاورید بنشینید.عصبانی هستید.»و مهرانگیز در ادامه حرفهای مادر گفت:«تو که انقدر عصبی و جوشی نبودی؟چه قدر سر و صدا میکنی حالا که اتفاقی نیفتاده.» باز مادر فرید بازویش را از دست مادرم کشید و داد زد:«دیگر میخواستید چه اتفاقی بیافتد.ممکن است برای اینها اتفاق نباشد مهرانگیز جان.ولی برای ما بی آبرویی است.حالا میدانی فامیل چه حرفایی پشت سرمان میزنند.فکر میکنند پسر بدبخت و بی نوای من عیبی داشته.چه میدانند آتش از این دختر بالا کشیده.الهی که خیر نبینی پری!»با این جمله آخر به سینه اش کوبید و از در اطاق خارج شد هرچه مادرم و مهرانگیز دستش را گرفتند فایده نداشت.من بغض کرده بودم و از شدت عصبانیت به خودم میلرزیدم.پایم را به زمین کوبیدم و صورتم را پشت دو دستم پنهان کردم تا کی به خاطر تو باید از این و آن حرف بشنوم بهرام؟و بغضم از هم باز شد و اشکهایم دانه دانه چکیدند. هنوز صدایشان از حیاط به گوش میرسید.مادرم میگفت:«پس حداقل تشریف بیاورید وسیله ها را ببرید.»و صدای بلندتر مادر فرید:«فدای سر یک تار موی پسرم ارزانی خودتان.ما برای مال دنیا ارزش قائل نمیشویم.پسر من خود پری را میخواست.اگر آدم بود جان به قربانش میکردیم.»و باز مادر با صدایی لرزیده گفت:«بیایید ببرید وگرنه خودم برمیگردانم.ما که صدقه نمیخواهیم.» مادر فرید دیگر جوابی نداد و بعد صدای بسته شدن در حیاط را شنیدم و کشیده شدن پای مادرم روی زمین که نشانگر ناامید شدنش بود.مهرانگیر رفت.من ماندم و مادر.تنهایی و سکوت غم بار بغض خفقان احساس خوار بودن.مادر بیچاره ام در رختخواب افتاده بود و ناله میکرد شب شده بود و ستارگان در دشت سیاهی که به نظر من دشت غم بود به نوبت نورشان کم و زیاد میشد.کم کم ابرها ما بین چشمان من و آنها قرار گرفتند خانه سوت و کور بود.دیگر صدای وزوز سماور و قل قل آب جوش نمی آمد.دیگر صدای داستان شب به خانه گرما نمیبخشید دیگر کلاف کاموای مادر نمیچرخید و به روی دختر و کتاب نمی آمد.دیگر بساط شام با پارچ دوغ و سبد چوبی کوچکی که پر از سبزی خوردن و تربچه های نقلی بود گوشه اطاق چیده نشده بودند.چراغ والر خاموش بود.فیتیله اش از بی نفتی سوخته بود.اطاق سرد شده بود و هرکدام دو پتو رویمان انداخته بودیم.مادر سرفه میکرد.آنقدر از دستم عصبانی بود که حتی جرأت نمیکردم حالش را بپرسم.بلند شدم و بی آنکه حرفی بزنم کیسه داروهایش را بالای سرش گذاشتم. دلم به حالش کباب بود.اما من چه گناهی داشتم.دست خودم که نبود وقتی که عشق بر دل انسان پر میزند.بی آنکه بفهمد قلب پریشان میشود میتپد نفسها به شماره می افتد.سینه ویران میشود آن وقت همه فکر میکنند که دل بیچاره گناه کرده.ولی چه گناهی کرده وقتی خودش اسیر شده.وقتی هیچ چاره ای برای رهایی پیدا نمیکند چه گناهی مرتکب شده؟چه گناهی؟وقتی خودش میسوزد. نیمه شب بود و همه جا ظلمت.هنوز بیدار بودم.فکر بهرام لحظه ای راحتم نمیگذاشت.دیگر به درس و دانشگاه هم فکر نمیکردم.مادر با نفسهایی بلند به خواب سنگینی فرو رفته بود.دوباره چند ضربه کوچک به در حیاط زدند.از جا پریدم.بهرام است.خودش است.مطمئن بودم.با صدای ضربه ها آشنا بودم درواقع منتظر شنیدن ضربه ها بودم.تق تق تق. سه ضربه.چادرم را برداشتم و همچنان که در حیاط سر میکردم در را گشودم. «سلام بهرام!» آهسته گفت:«همین طوری در را باز میکنی؟بی احتیاط نباید بپرسی کیه؟»وقتی حرف میزد قلب من از حالت عادی خارج میشد و تندتر میتپید.وقتی صدایش را میشنیدم دلم برایش ضعف میرفت.وقتی نگاهم به نگاهش آمیخته میشد خود به خود اشک شوق در چشمم جمع میشد.پاهایم سست میشد آنوقت در آن لحظات چه کسی میتوانست مرا درک کند؟مادرم؟مادر فرید؟یا حتی خود فرید.هیچکس...آه...هیچکس جز یک عاشق.یک عاشق واقعی مثل من کی برای جان سپردن در راه عشقش اعلام امادگی میکرد. «پری جان؟» فقط توانستم با صدای لرزان بگویم:«بله بهرام؟» «پرسیدم:نباید بپرسی...» «میدانستم خودتی.»بعد صدایش کرده بهرام.گفت بله ولی مثل اینکه نمیشنید.دوباره گفتم:«بهرام؟»برای بار دوم گفت:«بله»ولی انگار دوست داشتم صدایش بزنم که چند بار گفتم:«بهرام بهرام...» گفت:«چیه دختر؟دیوانه ام کردی.مجنون شدم.اسم خودم را فراموش کردم.چه بر سرم آوردی؟» «همانکه تو بر سر من آوردی.ولی خوب کردی.دستت درد نکند.من که راضیم.» مگر من گفتم ناراضیم. می گویم امانم بده تا بتوانم کارهایم را انجام بدهم. پرسید:« چه کاری؟» گفت:« عروسی. مگر نمی خواهیم عروسی کنیم ...» دیگر سرم را پایین نیانداختمو در چشمش که احساس می کردم مال خودم است نگاه کردم. مهتاب کمی صورتش را روشن کرده بود. گفتم:« می خواهم . اما می ترسم دیر بشود.» نگران شد و چشمهایش برق زدند:« چرا دیر بشود مگر نگفتی همه چیز تمام شد. نکند باز این فرید دست بردار نیست؟ راستش را بگو پری؟ من دارم دیوانه می شوم» گفتم:« نه به خدا بهرام راست گفتم. تمام شد. قرار شده وسایلش را هم پس بفرستم. فقط ... فقط ...» « فقط چی پری؟ بگو ؟ هرچی هست به من بگو»« این خانه» گفت:« خب» گفتم:« قیمتش را نمی دانم و فقط توی محضر به نام من کرد گفت: « دو برابر پولش را می دهم تو نگران این مسائل نباش.» گفتم:«بهرام» گفت:« جانم.» و رفت. صدایش در گوشم چند بار پیچید و به خودم لرزیدم. در را بستم و هنوز وارد اطاق نشده بودم که دوباره تق تق سه ضربه. باز نپرسیدم کیه و در را باز کردم. خودش بود لبش را گاز گرفت و گفت:« مگر نگفتم بپرس کیه؟ هنوز که لجبازی» در را بستم. پرسیدم:« کیه» و دوباره در را گشودم و گفتم:« هرچه تو بگویی.» نفس عمیقی کشید و گفت:« جانم را به پایت می دهم.» گفتم:« نیازی نیست چون آن موقع من جانی می شوم.» گفت :« الهی هرگز آن روز را نبینم.» و دوباره رفت. باز در را بستم و چند لحظۀ بعد برای بار سوم تق تق تق.« پشت در رفتم:کیه؟ بهرام؟» و در را گشودم. خندید و گفت:« این زبانت بیچاره ام کرد.» پرسیدم:« برای چه برگشتی.» گفت:« به دو منظور عروس نازنینم. اول اینکه فردا ساعت ده صبح حاضر باشی می رویم ...» فردا می گویم و رفت. سرم را داخل کوچه بردم و گفتم:« پس منظور دوم» در حالی که می خندید گفت:« خواستم ببینم می پرسی کیه؟» خندیدم و در حالی که در دل قربان صدقه اش می رفتم در را بستم پس از مدتها به خواب راحتی فرو رفتم. طبق معمول خواب بهرام را دیدم. باز در لباس عروسی و باز دست در دستش و چشم در چشمش قدم به خانۀ بخت و خوشبختی می گذاشتیم. صبح زود از خواب بیدار شدم. به مادرم هیچ حرفی نزدم. مادرم هم حرف نمی زد. گویا قهر کرده بود. حتی از رختخوابش بیرون هم نیامد. باز خانه سوت و کور بود ولی دل من روشن بود. ساعت هشت صبح که شد، انگار طاقت نداشت حرف نزند پرسید:« مگر دانشگاه نمی روی؟» گفتم:« سلام مادر» جواب سلامم را نداد و دوباره سوالش را تکرار کرد. گفتم:« نه، نمی روم» « پس برای سر قبر من شال و کلاه کردی؟» گفتم:« نه ، خدا نکند» ناله کرد کرد و گفت:« چرا خدا نکند . کاش می مردم و راحت می شدم. عوضش آبرویم نمی ریخت.» با لحن تندی گفتم:« چه بی آبرویی کردم. اگر بی آبرو بودم ، اگر آبرو ریزی کرده بودم پاشنۀ در را از ریشه نمی کندند.» سرفه کنان گفت:« نمی کندند؟ مگر چند نفر کندند؟ فقط فرید بود که صدبار آمد. حتماً منظورت بهرام هم بود؟» بعد پوزخندی کش دار زد و گفت:« به همین خیال بنشین تا بهرام بیاید. آنقدر بنشین تا موهایت مثل دندانهایت سفید شود. خامی دختر. بچه ای و نادان. بهرام صاحب دارد. پدر و مادر دارد. مگر می گذارند تو را بگیرد» گفتم:« می گیرد، خودش گفت.» با زهرخنده گغت:« کی گفت؟ دیشب توی خواب؟» گفتم:« نه ، دیشب در بیداری. توی کوجه . دم در همین حیاط گفت. همین را می خواستید بداند؟ و بعد مجبور شدم جریان آمدن بهرام را در هر دو شب برایش تعریف کنم.» حرفهایم که تمام شد گفت:« من که باور نمی کنم. من می گویم محال است . یعنی بهرام توانسته خانواده اش را راضی کند. به خدا بچه ای پری. گولت زده . خامت کرده» بعد برای اینکه دوباره اعصاب من به هم نریزد دست به آسمان دراز کرد و گفت: من که فقط دعا می کنم خوشبخت شودی. به حال من دلشکسته چه فرقی می کند تو زن بهرام بشوی یا فرید. من می گویم بهرام تو را نمی گیرد. حالا می گویی می گیرد؟ الهی که راست باشد و تو به آرزویت برسی مادر. من یا مادرهای دیگر جزء آرزوی خوشبختی برای فرزندانشان دیگر چه آرزویی دارند؟ حالا بلند شو بیا یک لقمه نان و پنیر بخور و برو دانشگاهت تا ببنیم خدا چه می خواهد. « گفتم که ، قرار است بهرام ساعت ده بیاید اینجا. نگفته چه کار دارد. اما ...» دوباره صدای ضربه زدن به در بلند شد. همان سه ضربه. علامت در زدن بهرام بود. به سمت حیاط دویدم. دستم را بردم که باز کنم. ناگهان یاد آمد. پرسیدم:« کیه؟» گفت:« منم.» باز کردم. خودش بود. بهرام بود. بهرام من ، همزمان سلام کردیم و لبخند زدیم. خوشحال بود. گفتم:« ساعت هشت و نیم است» گفت:« طاقتم تمام شد، نتوانستم تا ساعت ده صبر کنم. حاضری؟» گفتم:« خیلی وقت است که حاضر نشسته ام. حالا کجا برویم؟» گفت:« برو شناسنامه ات را بردار و بیا. به مادرت هم بگو بیاید.» گفتم:« مادرم عصبانی است.» خندید و گفت:« وقتی بداند من راست گفتم، عصبانیتش تمام می شود.» با تعجب پرسیدم:« تو از کجا می دانی؟ گفت : از حرفهای آن شب خودت فهمیدم» داخل اطاق دویدم« مادر حاضر شوید. دیدید که آمد. می گوید شناسنامه ببرم. می خواهد مرا عقد کند. گفت شما هم بیایید.» مادر که انگار هنوز شک داشت گفت:« پری پایت را از این خانه بیرون بگذاری به روح آقاجانت اسمت را نمی آورم» شناسنامه در دستم می لرزید. آنقدر از دیدن بهرام خوشحال بودم که اشکم در نمی آمد. اما گفتم:« دیدید دروغ گفتید. دیدید به فکر من نیستید. حالا دیدید که بحث سر خود بهرام است» بعد ملتمسانه گفتم:« مادر تو را به خدا بیایید.» گفت:« برو و دیگر اسم مرا نیاور. دفتر و کتابت هم ببر ، چون دیگر نمی خواهم ببینمت.» می دانستم دلسوزتر از آن است که جدی بگوید. فکر کردم بعداً نگران است که این حرفها را می زند. قدم اول را که از اطاق بیرون گذاشتم گفت:« فقط آرزو می کنم که آنقدر خوشبخت بشوی که مرا از یاد ببری» گفتم:« مگر می شود؟ مگر من می توانم شما را فراموش کنم؟» و به سمت حیاط دویدم. در باز بود. بهرام را ندیدم. بیرون رفتم و در را پشت سرم بستم. توی کوچه پشتی دویدم. آنجا هم نبود. نه خودش ، نه اتومبیلش. دور خودم چرخی زدم و همه جا را نگاه کردم. اما نبود. یعنی کجا رفت؟ آنقدر مادرم و بقیه حرف پشت سرش زده بودند که باز شک به دلم راه پیدا کرد. نکند رفته . نکند ، ... حالا جواب مادرم را چه بدهم؟... وای از شدت عصبانیت چاقو می زدند خونم بیرون نمی زد. برگشتم دستم را بردم که زنگ را فشار بدهم که صدای بهرام را شنیدم:« آمدی پری جان. عروس خوشگلم.» به سویش چرخیدم . خودش بود. جیغ زدم « بهرام ! پس تو کجا رفته بودی؟» خندید:« چه قدر کم طاقت ، حالا این طوری هستی ، وای به حال ... وقتی با هم ...» « بس کن بهرام ! پرسیدم کجا رفته بودی؟» گفت:« رفتم فتوکپی بگیرم. وقت غنیمت بود.» پرسیدم:« پس اتومبیلت کجاست؟ گفت: توی خیابان اصلی. حالا چرا ایستادی و به من نگاه می کنی؟ شناسنامه ات ...» چشمش که به شناسنامه افتاد حرفش را عوض کرد:« مادرت کو؟» گفتم:« حالش خوش نیست.» گفت:« پس راه بیافت که دیر شد.» چنان تند قدم بر می داشت که دنبالش می دویدم. اولین بار بود که کنارش می نشستم. اتومبیل را روشن کرد. شیشه های اتومبیل از نفسهایمان بخار کرد. با چشمان با نفوذش نگاه عمیقی در چشمهایم انداخت که وجودم را به آتش کشید. آهسته گفت:« حاضری؟» گفتم:«بله.» خندید. شیرین ترین خندۀ دنیا گفت:« یادت باشد بعداً پشیمان نشوی ها؟ بله را گفتی؟» « برای تو حاضرم تا آخر عمر بگویم بله.» گفت:« ممنونم پری» و حرکت کرد. هرچند ثانیه یکبار نگاهم می کرد و من خجالت می کشیدم. آه که بین دو عشق لازم نیست هیچ جمله ای گفته شود. نگاهشان کافی است .آه این صبح چه قدر زیباست. خورشید چه مغرورانه پرتو افشانی می کند. چرا گاهی تکه ابری خاکستری حسودی می کند و جلوی نورش را می گیرد؟ آه ! ای ابر! آیا آن روز تو نبودی که به حال من می گریستی؟ می پرسی کدامین روز... آنروز که عشق من مرا قسم داد و رفت.آن روز زیر درخت بید. آیا تو بودی. پس اگر تو بودی چرا حالا ...چرا حالا که به آرزویم رسیدم حسودی می کنی. برو کنار تا اشعه اش بر تن عزیزنم بتابد و گرمش کند. «پری جان! چشمهایت اذیت می شوند. به خورشید نگاه نکن. قرار بود همیشه از خودت مواظبت کنی. یادت رفته؟» « اما بهرام این چشمها چند سال برای تو اشک ریختند.» «آن موقع هم راضی نبودم. مگر برایت نمی نوشتم گریه نکن. آن چشمها مال من است. حالا دیدی که اقرار کردی سرم کلاه گذاشتی؟» «جدی؟ من فکر کردم کلاه سرت گذاشتی که بوی نفت موهایت بیرون نیاید.» با صدای بلند خدید و پس از این که خوب نگاهم کرد گفن:« همین شیرین زبانیهایت بیچاره و آواره ام کرد.» پرسیدم:« حالا چرا ایستادی.» به آن سوی خیابان اشاره کرد و گفت:« مگر سواد نداری تابلو را بخوانی؟» پرسیدم:« کدام تابلو؟» گفت:« اگر بگویم که یعنی نوشته اش را خوانده ام دیگر.» چشم گرداندم. دو تابلود بود . یکی دفتر نمایندگی لباسشوئی. یکی هم مطب دکتر. پرسیدم:«یادم نمی آید گفته باشم مریض شدم.» باز خندید و گفت:« ولی هر دو بیمار هستیم و تنها طبیبمان کسی است که ما را به عقد هم در بیاورد. » باز صدای خنده های شیرینش گوشم را نوازش داد. خواستم پیاده بشوم که گفت:« صبرکن، همین الان برمی گردم.» با چشم دنبالش می کردم: رفت آن سوی خیابان وارد ساختمانی شد که گویا مطب دکتر بود. فقط چند لحظه طول کشید که بهرام برگشن. وقتی راه می رفت دلم برایش ضعف می رفت. دلمی می خواست جای پاهایش چشم بگذارم. در ماشین را باز کردم و همراه با خودش سوز سردی وارد شد.پرسیدم:«کجا رفتی؟» گفت:« مگر نمی دانی؟ عقد شاهد می خواهد.» بعد وقتی دید من هنوز متوجه نشدم و با تعجب نگهش می کنم. لبخندی زد و گفت:« پری جان! خودت می دانی که خانوادۀ من با این ازدواج مخالفند. من خیلی تلاش کردم حداقل پدرم را بتوانم راضی کنم. اما موفق نشدم. از طرفی حاضر نیستم یک تار موی تو را با تمام دنیا عوض کنم. فکر کردم وقتی با هم ازدواج کردیم، بالاخره مجبور می شوند قبول کنند. این بود که تصمیم گرفتم فعلاً عقد کنیم و جشن ساده ای بگیریم ... بعد انشاءالله وقتی پدر و مادرم قبول کردند حتماً برایت بهترین جشن عروسی را می گیرم.» ساکت بودم. پرسید:« چرا ساکتی پری؟» « می دانی بهرام؟آخر...» گفت: بگو دیگر. جانم را گرفتی.» گفتم:«آخر مادر من هم موافق نیست و گفت اگر با تو بیایم دیگر پا را در آن خانه نگذارم» آه کشید. در فکر فرو رفت. زیر لب گفت:« این طوری که همۀ نقشه هایم به هم می ریزد.» انگشتش را به علامت تعجب در دهان گذاشته بود و بعد از چند لحظه سکوت گفت:« فعلاض عقد کنیم ، تا ببینیم چه طوری می شود. تو غضه نخور. خودم یک فکری می کنم. تا مرا داری غصه نخور. فقط این را بگو. حاضری با هر شرایطی با من بسازی؟» گفتم:« تا پای جان. قبلاً که گفته بودم.» دوست بهرام که او هم پزشک بود و نامش علی بود، به عنوان شاهد عقد همراه ما آمد. لحظه ای که در دفترخانه نشسته بودیم فکر می کردم خواب هستم و دلم نمی خواست هرگز از خواب بیدار شوم. اما هنگامی که صدای مدیر دفترخانه را شنیدم ، باور کردم که آنچه می گذرد حقیقت دارد و من به فاصلۀ چندین دقیقۀ دیگر همسر قانونی بهرام خواهم شد. ای کاش می توانستم فریاد بزنم. فریاد خوشحالی. مدیر دفترخانه ، شناسنامه ها را خواست و پس از گرفتن چند امضا از همکارش خواست تا خطبۀ عقد را بین من و بهرام جاری کند. قلبم همچون گنجشک اسیری می تپید. چشمانم از فرط شادی می درخشیدند. رو به رویمان آینه ای بزرگ بود و می توانستم شادی را در چشمهای بهرام هم ببینم.صورتش کنار صورتم بود و لبخندش دوباره نور امیدهای گذشته را در دلم زنده نمود. برای سومین بار بود که از من سوال می کرد.« پری خانم راضی هستید؟» صدای خودم در گوشم چندبار پیچید. «بله ريالبله...» و هربار ضعیف تر می شد. بعد صدای بهرام به همان شکل در مغزم جا گرفت«بله» و برای اولین بار دستم را در دستش گرفت و گرمای آتشین دستش را حس کردم. دو نفر دیگر که آنجا نشسته بودند و گویا آمده بودند وقت بگیرند تا عاقد را برای خواندن خطبۀ عقد به منزل ببرند به عنوان شاهد پای عقدنامۀ من و بهرام را امضاء کردند و مبارک باشد را گفتند. بهرام حلقۀ برلیانی را که در یک جعبۀ سبز بود را در آورد و در انگشتم کرد. حلقه با انگشتم می جنگید. برق نگینش چشم را خیره می کرد. به این ترتیب من و بهرام پس از گذراندن دوران سخت و دشواری به عقد یکدیگر در آمدیم. ظهر بود. در رستوران نشسته بودیم. از خوشحالی ایشتهایم دو برابر شده بود. به هیچ کس و هیچ چیز فکر نمی کردم جز بهرام. «عزیزم؟ عروسم؟ خانمم؟ به چی فکر می کنی؟» گفتم:«به تو بهرام.» گفت:« دیگر تمام شد دوران عذاب و سختی. حالا نوبت من است. برایت جبران می کنم. جبران آن همه مهر و وفا. حالا بگو ببینم عزیزم حاضری با هم برویم یک آپارتمان اجاره کنیم؟ البته قبل از هرچیز باید پول خانۀ مادرت را به فرید بپردازم.» گفتم:« ولی فکر نمی کنم فرید...» حرفم را قطع کرد و گفت:« هیس...» و انگشتش را جلوی بینی گرفت و افزود:« خوب گوش کن پری. هرگز این اسم را بر زبان نمی آوری، فهمیدی عزیزم.» خاری از خوشحالی در دلم غلتید. گفتم:«چشم» همانند پدری که با محبت کودکش را تشویق به کاری می کند گفت:«آفرین عزیزم: بعد مکث کرد و گفت:« گفتی مادرت خواسته دیگر برنگردی؟» « بله. البته شاید هم ...» « نه، صبر کن ببینم! این طوری بهتر شد. تو حاضری با یک جشن ساده و رویایی به خانل من بیایی؟» گفتم:« من حاضرم بدون جشن هم به خانۀ تو بیایم.» گفت:« الهی قدای آن چشمها و قلب مهربانت بشوم» از ته دل گفتم:« خدا نکند بهرام» عطر اقاقیا توی کوچه و خیابان پیچیده . امشب ماه خندان است. امشب برای اولین بار یاس توی باغچه گلهایش را عاشقانه و برای عاشقها باز نموده. امشب صدای موسیقی گوشها را نوازش می دهد و چراغهای الوان به مهمانی شب آمدند. امشب ارابۀ عشق با گل تزئین شده و ملکۀ زیبای سعادت را سوار کرده و به سوی باغ می راند.واقعاً شب زیبائیست. صدای خنده ها زینت بخش محفل و بزم شب شده. شادی ساقی ، با پیالۀ سرور بر لبان باز و مبهوت ، شرابی از نشاط رقصان به این بزم آمده اند.درختان به همراه برگهایشان به پایکوبی مشغولند.اطاقکی از میخک و مریم در وسط این باغ زیبا چشمان را خیره میکند.ارابه عشق با اسب مهربان محبت به سوی این اطاقک می آید و ملکه خوشبختی بر میان این اطاقک مینشیند. جشن من و بهرام طی مراسم ساده ای در باغ گرفته شد.همان باغی که چندین خاطره تلخ و شیرین در دل من و بهرام گذاشته بود.هیچکس نبود.حتی مادرم هم نیامد.اما ما هر دو خوشحال و راضی بودیمم.من در لباس سفید همان لباسی که بارها در رویاهایم دیده بودم در کنار بهرام دست در دستش در میان میهمانها قدم برمیداشتم و به همه خوش آمد میگفتیم. آخر شب همه رفتند.من ماندم و بهرام.صداها هنوز در سرم پخش بودند. خوش آمدید مشرف فرمودید قربان قدم شما.خیلی خیلی خوش... روی یک صندلی نشستم.پایین لباسم روی زمین پخش شده بود.بهرام دو زانو رو به رویم نشست.دستهایم را در دستش گرفت و نوازش داد:«امشب چه خوشگل شدی پری.همیشه در خیالم وقتی در لباس سفید عروسی میدیدمت با همین قیافه بودی چه قدر این آرایش به صورتت می آید.همیشه همین مدل برایم آرایش کن.خدای من چقدر ماه شدی.چشمانت انسان را دیوانه میکند.»و بوسه ای روی دستم جا گذاشت که از داغیش دستم سوخت.گفت:«باور میکنی؟پری جان.»گفتم:«بله» گفت:«بگو که خواب نیستم.»گفتم:«میترسم اگر حرف بزنم خودم از خواب بپرم.» از روی صندلی پایین رفتم و روی زمین روبه رویش نشستم.طوری که زانوهایمان به یکدیگر چسبیده بودند.دستانش را روی شانه هایم گذاشت و موهایم را آرام آرام نوازش داد.بی اختیار اشک میریختم.اشک شوق.درهمان حالت گفتم:«بهرام.»همانطور که نوازش میکرد گفت:«جانم عزیزم.»باز قلبم فرو ریخت و دلم لرزید.سرم را برنداشتم تا خوب عقده هایم خالی شود.گفتم:«فکر نمیکنم هیچ زمان هیچ بارانی یا آبی بتواند این اشکها را که نشان عشق است پاک کند.»گفت:«اشکهای تو دارد در قلب من میچکد.باران یا آب چگونه میتواند به قلب من نفوذ کند.»باز گفتم:«بهرام.»باز گفت:«دوستت دارد پری.بگو هرچه که دلت میخواهد بگو.»گفتم:«دوست داشتم میتوانستم به تو بفهمانم چه قدر دوستت دارم.»فقط گفت:«اگر یک هزارم آنقدر که من تو را دوست دارم باشد برایم کافی است.» بعد از چند سال چشمانم را شادمانه بستم و سرخوش از ته دل خندیدم. صبح چشمانم را باز کردم.بهرام بالای سرم نشسته بود و موهایم را که روی متکا پخش شده بود نوازش میداد.گفتم:«سلام بهرام.»چشمانش را چرخی داد و یک ابرو را بالا گرفت و گفت:«خدایا این پری دریایی است؟یا انسان؟پری جان میترسم چشمت بزنم.»گفتم:«نترس.چشمم نمیزنی فقط داری لوسم میکنی.» گفت:«عیب ندارد.بهتر همیشه برای خودم لوس باشی.»بعد آنقدر صورتش را به صورتم نزدیک کرد که بوی نفسش دوباره چشمانم را به خواب دعوت کرد. به خانه جدیدمان رفتیم.به خانه بخت.خانه آرزوها.امیدها.آپارتمانی که یک سالن پذیرایی در قسمت راست داشت و سمت چپ هم دو اطاق خواب و سرویش بود.آشپزخانه در روبه روی درب ورودی قرار داشت.آشپزخانه ای که دارای کابینتهای به رنگ سفید بود و پنجره اش به سمت خیابان باز میشد.سالن پذیرایی که دارای سه لوستر برنز یک دست مبلمان و یک دست سرویس غذا خوری که عکس لیلی و مجنون روی پارچه اش بود.چند تابلوی نقاشی از مناظر مختلف پرده های تور پرچین که زیر آنها ملحفه سفید زده شده بود.چند قالیچه ابریشم که به طور نامنظمی روی فرشهای گرانقیمت دست بافت انداخته شده بودند.و ویترینی که پر از چینیهای عتیقه و مجسمه های ریز و درشت بود.جلوی آشپزخانه حال بود که حدودا پانزده تر میشد.یک فرش شش متری یک دست مبل چرمی تلویزیون و...و چند گلدان بزرگ و کوچک از گلهای مختلف.بهرام دستم را گرفت و به سمت اطاق خواب کشاند.وقتی پشت سرش میرفتم هنوز چشمم به سالن پذیرایی بود.وارد اطاق خواب شدم.یک دست سرویس خواب برنز با روتختی تتکه دوزی که رنگهایش با رنگ قرمز پرده مطابقت میکرد.چهار عدد کوسن بزرگ و کوچک روی تخت افتاده بودند که روی هرکدام نوشته بود«دوستت دارم.»«شب بخیر.»«صبح بخیر»و «مبارک باشد.» انواع و اقسام لوازم آرایش روی میز توالت چیده شده بودند روی هرکدام از پاتختیها یک چراغ خواب قرمز بود.روی زمین پای تخت یک پوست پلنگ انداخته شده بود و یک جفت دمپایی که عکس خرس رویشان بود. نمیدانم چه طور شد که دستانم را دور گردن بهرام حلقه کردم و از شادی جیغ کشیدم:«بهرام تو چه وقت اینها را...» پیشانیم را عاشقانه بوسید و گفت:«برای تو به خاطر تو کوه قاف را میشکافم.قبلا که گفتم نگران هیچ چیز نباش.اینها در برابر وفای تو هیچ است.» دانه های باران که پشت سرهم به شیشه میخورد باعث شد چشمانم را باز کنم و باور کنم که صبح شده خسته بودم و دلم میخواست باز میخوابیدم.بهرام را در کنارم ندیدم خواب آلود پرسیدم:«بهرام جان؟»اما چون صدایش را نشنیدم از تخت پایین رفتم.صدای شرشر آب حمام خیالم را راحت کرد.میز صبحانه آماده بود و قوری روی کتری آب جوش پر از چای تازه دم بود.نان تازه کره پتیر مربای به که بهرام عاشقش بود دست به دست هم داده بودند تا اشتهایم برای خورد صبحانه باز شود.بدون حضور بهرام لب به هیچ چیز نمیزدم حتی اگر از گرسنگی هلاک میشدم.به اطاق خواب رفتم و لباسهایش را برایش آماده کردم.پشت پنجره آشپزخانه ایستاده بودم و خیابان را نگاه میکردم.عابرینی که چتر در دست داشتند دانش آموزانی که دو به دو زیر یک چتر بودند و بعضی ها هم که کلاه بارانی را روی سر کشیده بودند و به این شکل خودشان را از باران حفظ میکردند. صدای بسته شدن در حمام را شنیدم از همان جا که ایستاده بودم گفتم:«آمدی بیرون بهرام عافیت باشد.»بهرام جلوی در آشپزخانه ظاهر شد در حالی که کلاه حوله اش را روی سرش می انداخت گفت:«از پشت پنجره بیا کنار عزیزم!پرده را بکش.»گفتم:«حیف نیست صبح به این زیبایی را پشت پرده پنهان کنیم؟»خندید و گفت:«حیف نیست همه تو را ببینید عزیزم؟» باز دلم برایش ضعف رفت و به رویش لبخند زدم:«چشم هرچه تو بگویی.»آنوقت دو فنجان چای ریختم و منتظر نشستم تا بگردد.چند دقیقه گذشت.چای ها سرد شدند بهرام را صدا کردم.صدایش را از اطاق خواب شنیدم:«آمدم عزیزم.» و برای بار دوم فنجانهای چای را عوض کردم.بالاخره آمد گفتم:«مگر قرار نبود امروز بروی مطب علی؟» دستش را لای موهایش کشید و گفت:«تمام فکر و ذکرم رفته پیش تو مگر حواس برایم میگذاری.خوب شد یادم انداختی.امروز قرار بود با علی بریم همان مطب را که قبلا پیدا کرده بودم...»یک جرعه چای نوشید و افزود:«خدا کند صاحبش به قیمتی که من گفتم راضی بشود.» انگار دلم میخواست فقط بنشینم و نگاهش کنم.حرف بزند و من گوش کنم.یک لحظه متوجه لباس من شد و گفت:«تو هم که حاضر شدی.»گفتم:«به خاطر تو منتظر ماندم.دیرم شده.»و کتابهایم را برداشتمکه گفت:« کجا؟» گفتم:« خب معلوم است . دانشگاه.» گفت:« صبر کن ، خودم می رسانمت.» گفتم:« دیرت می شود. تا همین الان هم دیر کردی خودم می روم.» « نه ، صبر کن . باید خودم برسانمت، نمی خواهد تنها بروی. عیب ندارد که دیرم بشود.» گفتم:« بهرام» گفت:« جانم» دوباره ساکت شدم. با لبخندم گفته هایش را پذیرفتم. از پله ها که پایین می رفتیم، یک پله جلوتر از من ایستاد و گفت:« صبر کن ببینم پری.» ایستادم. با دقت نگاهم کرد،« موهایت پیدا است، بپوشان» آهسته دستم را جلوی موهایم کشیدم و گفتم:« این یک ذره؟» گفت:« حتی یک تار مو هم نباید بیرون باشد. این تارهای کمند فقط مال من است. هیچکس نباید ...» گفتم:« چشم عزیزم هرچه تو بگویی.» وقتی پشت در حیاط رسیدم ، دوباره ایستاد و نگاهی به سرتا پایم کرد :« بچرخ ببینم.» خندیدم:« چرا؟» و چرخیدم. نگاهی دقیق انداخت و گفت:« این طوری نمی خواهد بروی دانشگاه، برو چادر بپوش.» گفتم:« بهرام» گفت: ناراحتی؟ « نه ، چرا ناراحت؟ وقتی تو می خواهی چشم» و دلم ضعف رفت که این طور حرف می زد. هر چه می گذشت بیشتر عاشقش می شدم. چادر پوشیدم و پایین برگشتم. بهرام سوار اتومبیل شده بود. هنوز داشت براندازم می کرد. رفتم سوار شدم:« این طوری خوبه؟ نگاه تحسین آمیزی کرد و گفت:« الهی فدای زن نجیبم بشوم.» قند توی دلم آب می کردند و به خودم می بالیدم. در دانشگاه رسیدم ، باز سفارش کرد مواظب خودم باشم. گفتم چشم و پیاده شدم. گفت که ظهر خودش می آید دنبالم. ساعت حدود ده صبح بود که مهرانگیز دانشگاه آمد. از مادرم پیغام آورده بود. گفت:« مادرت حالش خوب نبود ، دلش گرفته بود فرید فرستادش مشهد. گفت: تا ده روز قرار است بماند. پیغام داده اگر زمانی کاری داشتی به من بگویی» پرسیدم:« مهرانگیز تو را به خدا راستش را بگو، مادرم حالش خوب است.» گفت:« بیشتر نگرانی زندگی تو اعصابش را به هم ریخته.وقتی برگردد می آید بهت سر می زند.» « من که از زندگیم خیلی راضی هستم، بگو خوشحال باشد و برای دعا کند» ظهر که از دانشگاه خارج شدم دیدم بهرام تکیه اش را به در اتومبیلش داده و گویا چهره اش گرفته به نظر می رسید. به محض اینکه چشمش به من افتاد سوار شد و از داخل در را برایم باز نمود. سوار شدم و سلام کردم. آهسته جواب سلامم را داد و اتومبیل را روشن کرد. « بهرام جان ، ناراحتی؟ مطب جور نشد؟» جوابم را نداد. دلم هول کرد. باز پرسیدم:« بهرام جان اتفاقی برایت افتاده؟» فقط گفت:«نه» و حرکت کرد. در بین راه نه او حرفی زد، نه من سوالی کردم. مرتب فکر می کردم ، چرا بهرام ناراحت است. یعنی چه شده؟ از چه ناراحت شده. شاید صبح من حرفی زده باشم یا حرکتی کرده باشم که راضی نبوده . به در خانه رسیدم. گفتم :« بهرام جان از دست من ناراحتی؟» باز گفت:«نه» و پیاده شد. وقتی از پله های آپارتمان بالا می رفتیم آه کشید. دلم شکست. گفتم:« بهرام به خاطر خدا بگو چه شده.» گفت:«هیچی » و باز آه کشید. دیگر داشتم دیوانه می شدم. وارد آپارتمان شدیم. پرسیدم:« هنوز نمی خواهی حرف بزنی؟» بی آنکه جوابم را بدهد وارد اطاق خواب شد. پشت سرش رفتم. دلم طاقت نمی آورد چهره اش را دلخور و گرفته ببینم. در اطاق را به رویم بست و من پشت در خشکم زد:« بهرام ؟ بهرام جان؟ چرا در را بستی بهرام» چند بار دستگیره در را تکان دادم. در را قفل کرده بود:« بهرام مرگ من در را باز کن» چند لحظۀ بعد در باز شد. رفت لبۀ تخت نشست. اولین بار بود که می دیدم سیگار می کشد. پرسیدم:« بهرام چه کار می کنی؟ آخر نباید من بدانم چه شده؟» عصبانی شدم و گفتم:« بابا دیوانه شدم، بگو حرف بزن.» دوباره صدایم را پایین آوردم و رو به رویش ، روی زمین نشستم، سرم را روی پایش گذاشتم. با یک دست موهایم را لمس می کرد و با دست دیگر سیگار می کشید. پرسید:« پری؟» گفتم:« بله بهرام» و سرم را بلند کردم. نگاهم نمی کرد. گفت: امروز کسی دانشگاه آمد؟ کمی فکر کردم و گفتم :«بله» پرسید:«کی آمد؟» گفتم:« مهرانگیز ، همان دوستم که ...» گفت:« می دانم. در نامه هایت نوشته بودی . خب ، چه کار داشت.» « کار خاصی نداشت . از مادر پیغام آورده بود.» پرسید:« چه پیغامی؟» « برای چه می پرسی بهرام؟» با دلخوری گفت:« نباید بپرسم؟» دستپاچه گفتم:« چرا ... البته که باید بپرسی. والله راستش پیغام آورده بود که مادرم بیمار شده و فرید ...» که ناگهان برقی از جلوی چشمانم جهید. آخ و دستم را جای سیلیش گذاشتم. سرم را پایین انداختم. گفت:« مگر نگفتم هیچ زمان اسم آن حرامزاده را نیاور » بعد ته ماندۀ سیگارش را در سطل زبالۀ اطاق خواب انداخت و از اطاق خواب خارج شد. هنوز دستم به صورتم بود که برگشت. دوباره لبۀ تخت نشست. زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد:« تو چشمهای من نگاه کن پری ببینم.» وقتی در چشمهایش نگاه کردم گفت:« فرید چه کار کرده؟» خواستم حرف بزنم که گفت:« اسمش را نیاوری ها؟» سرم را تکان دادم و مظلومانه گفتم:« چشم» گفت:« حالا بگو» وقتی برایش تعریف کردم که مهرانگیز چه گفته ، پرسید: « مطمئن هستی که از فرید چیز دیگری نگفت.» « به خدا ، فقط همین را گفت.» « تو چه گفتی؟» « گفتم، خوشبخت هستم. گفتم از زندگیم راضی هستم.» یک سیگار دیگر برداشت که از دستش کشیدم:« چه کار می کنی بهرام؟ می خواهی خودکشی کنی؟ تو که لب به سیگار نمی زدی. اگر فکر خودت نیستی ، فکر مرا بکن ، به من رحم کن. بدون تو من می میرم. به خاطر من از خودت مراقبت کن.» انگار اصلا! حرفهای مرا نمی شنید ، مانند کسی که با خودش حرف می زد گفت:« پس فرید در دانشگاه چه کار می کرد؟ برای چه آمده بود.» و بلند شد و صدایش را بلند کرد« از جان من چه می خواهی فرید؟ لعنتی ...» کیفش را برداشت و لحظه بعد که پشت سرش رفتم دیدم کنار جا کفشی ایستاده و با یک دست کفشهایش را بر می دارد. و خیره به پنجره های خانه گفت:« برو، پنجرۀ آشپزخانه را بکش.» گفتم:« کجا داری می روی بهرام؟» مثل کسی که کنترلش را از دست داده بود دوباره کفش هایش را در آورد و به سوی اطاق خواب رفت. صدای کشیده شدن پرده را شنیدم. پشت در آپارتمان ایستادم و دستهایم را به دیوار گرفتم. روبه رویم ایستاد. گفتم:« تا نگویی کجا می روی ، نمی گذارم یک قدم بیرون بگذاری.» با لحنی تند گفت:« باید تکلیفم را با این نامرد روشن کنم» می دانستم منظورش فرید است. گفتم:« باشد ، ولی چه طوری ، می خواهی چه بگویی. مگر در دانشگاه آمدن غدقن است. مگر گناه است. وقتی نمی توانی چیزی ثابت کنی.» بعد همانطور که دستهایم به دیوار کشیده می شد روی زمین نشستم. محکم پشتم را به در چسبانده بودم. صدایم را پایین آوردم و گفتم:« تو فقط داری خون خودت را کثیف می کنی.» مانند کسی که قانع شده باشد ، عرق از پیشانیش پاک کرد و روی زمین نشست و صورتش را به صورتم نزدیک کرد. رفتارش چندان نرمال به نظر نمی رسید. دستش را جالی سیلی گذاشت و بعد محکم جایش را بوسید. چند بار پشت سر هم. فقط می پرسید:« دوستم داری پری؟» و چنان محکم مشتش را به در کوبید که جای چهار بند انگشتش روی در به جا ماند. چشمهایش از شدت عصبانیت سرخ شده بودند. اما من نمی ترسیدم و سرم را در آغوشش پناه داده بودم. صدایش را شنیدم که با حرص گفت:« لعنت به این دست.» بعد مثل مادری که کودکش را بعد از تنبیه ناز می کند گفت:« دردت آمد؟» گفتم:« درد عشق بود» نفس راحتی کشید و گفت:« به من بگو دوستت دارم.» محکم بازویش را گرفتم و گفتم« بیشتر از آنچه فکر کنی دوستت دارم بهرام.» و زدم زیر گریه و باز نفس گرمش به صورتم خورد. یک ساعت گذشت. خواستم پرده ها را کنار بکشم. گفتم:« نمی خواهد. روسری نداری ، یک وقت از آن ساختمان رو به رو کارگرها نگاهت می کنند.» خندیدم و گفتم:«خب خودت که می گویی کارگر.» باز ابروهایش را در هم کشید و گفت:« کارگر دل ندارد؟» باز لذت غیرتش زندگی را برایم شیرین تر کرد. مرتب راه می رفت و پشت پرده ها را می پوشاند. پرسیدم:« بهرام برای نهار چه بپزم؟» نگاهی به ساعت انداخت و گفت:« عزیزم ساعت سه بعدازظهر شده. نمی خواهد با عجله آشپزی کنی، خودم یک فکری می کنم. تو، بگو ببینم! چی دوست داری ها؟» و دوباره پیشانیم را بوسید و بابت سیلی که به صورتم زده بود ، عذرخواهی کرد.گفتم:« غذای روح من تو هستی. وقتی تو را می بینم اصلاً گرسنه نمی شوم.» حالا به خاطر من بگو. گفتم:« پس هر چه که خودت می خوری.» گفت:« وقتی تو هم در کنار من هستی گرسنگی معنایی ندارد. من به خاطر تو می روم. » گفتم از خودم چند می خری بعد چند می فروشی؟» لحظه ای مکث کرد و گفت:« یعنی می خواهی می خواهیی به من بگویی تو بیشتر مرا دوست داری؟» گفتم:« این که تعارف نیست آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است.» زیر چانه ام را گرفت و خیلی جدی گفتم:« باید بدانی که اگر می دانستی من چه قدر دوست ...» دیگر ادامه نداد و افزود:« هرگز راجع به دوست داشتن با من بحث نکن.» انگار جلوی چشمم پردۀ تاری کشیده بودند. گفتم:« چشم» بیرون رفت و در را بست. قدم اول را برنداشته بودم که کلید به در انداخت و وارد شد. گفتم:« چه شد بهرام جان؟ چرا برگشتی؟» گفت:« پشت پنجره نروی ها؟» گفتم:« چشم» دوباره گفت:« وقتی برگردم دلم می خواهد آرایش کرده باشی.» خندیدم و آهسته چشمهایم را به علامت گوش کردن حرفش بستم و باز کردم. این بار گفت:« تا وقتی برمی گردم، فقط به من فکر کن.» قبل از اینکه جوابش را بدهم افزود:« قول می دهی؟» دیگر طاقتم تمام شد و عاشقانه گفتم:« دوستت دارم بهرام» و چون خیالش راحت شد در را بست. اما این بار از صدای چرخیدن کلید در قفل فهمیدم که در را قفل کرد و بعد صدای پایش را روی پله ها که به گمانم هر دو تا را یکی می رفت. خواستم بروم و سوار شدنش را ازپشت پنجره ببینم. اما قول داده بودم. راهم را به سمت اطاق خواب کج کردم. جلوی میز آرایشم نشستم. آن طور که دوست داشت خودم را آرایش کردم. موهایم را پریشان کرد. یک دست لباس از همانهایی که خودش برایم خریده بود پوشیدم. یک لباس راحت به رنگ صورتی که گلهای ریز بنفش داشت و از بلندی روی زمین کشیده می شد. پائینش چین داشت. همین طور لبه های آستینش که تا روی مچم بود. بهرام می گفت دوست دارم همیشه لباست پوشیده باشد حتی در خانه. بیشتر از نیم ساعت طول نکشید که بهرام برگشت. میز را چیدم . شنیدم به محض اینکه چشمش به من افتاد نگران پرسید:« کسی نیامد؟» خودش زیر لب جواب خودش را داد. در که قفل بود. دوباره پرسید:« کسی زنگ نزد؟ گفتم:« نه، چطور مگه.» در را پشت سرش بست و وارد آشپزخانه شد. از همان جا پرسید« پشت پنجره که نرفتی.» گفتم« نه» و پشت سرش وارد آشپزخانه شدم. انگار هنوز نگران بود گفت:« می ترسم یک وقت که خانه نیستم. این نامرد ... اصلاً نمی خواهم اسمش را بر زبانم بیاورم.» « بهرام تو خیالاتی شدی.» محکم دستش را روی میز کوبید و گفت:« این خیالات نیست. تو نمی دانی مردها چه موجوداتی هستند. الان او» منظورش فرید بود.افزود:« مار زخمی است. تو نامزدش بودی. یادت رفته؟به خاطر من رهایش کردی. اگر خود من جای او بودم چه کار می کردم. حتی تصورش وادارم می کند که رقیبم را بکشم. یا شاید ... نقشۀ دیگری بکشم» گویا حرفهای بهرام در روحیۀ من هم اثر گذاشته بود. پرسیدم:« چه نقشه ای؟» بلند شد. آهسته قدم برداشت. صدایش آرام و شمرده بود. گفت:« مثلاً ممکن است تمام مدت کشیک بکشد. وقتی مطمئن شود من خانه نیستم با نقشه ای ماهرانه وارد خانه شود و آنوقت ..آنوقت ...» بعد بهرام انگار که زده باشد به سرش داد کشید. و قدمهایش را تندتر کرد و به سوی من آمد:« باید خیلی مواظب تو باشم پری. تو هم باید به حرفهای من گوش بدهی. باشد؟» گفتم:« چشم عزیزم. من که قول دادم» آن گاه دستش را در جیبش کرد و بسته ای کادو شده را درآورد و به دست من داد:« بیا عزیزم ، ببین خوشت می آید؟» آرام آرام بسته را باز کردم. یک قلب که قلب دیگری رویش حک شده بود با یک زنجیر. از دستم گرفت و خودش به گردنم انداخت و دوباره عذرخواهی کرد. صبح روز بعد میز صبحانه را چیده بودم و منتظر نشسته بودم تا بهرام بیاید.وقتی وارد آشپزخانه شداول به کتابهایم نگاه کرد:« اینها چیه؟» در حالی که با قاشق چایی را هم می زدم لبخندی زدم و گفتم:« حالا دیگر کتابهایم را نمی شناسی.» صدایش را بلند کرد و دوباره روی میز زد. ضربه اش آنقدر محکم بود که از شدتش مقداری از چایها روی میز ریختند. صدایش بلند بود گفت:« شوخی نکن پری، پرسیدم اینها چیه.» کمی ترسیده بودم. از روی صندلی بلند شدم و گفتم:« خب کتاب دیگر. گفت:« می دانم ، می بینم که کتاب است. منظورم این است برای چه اینجا هستند.» گفتم:« منظورت را نمی فهمم، خب می خواهم بروم دانشگاه ...» دیگر نگذاشت ادامه بدهم. گفتم: « از امروز دانشگاه نمی روی.» « بهرام!» همین که گفتم. فعلاً صلاح نیست از خانه بیرون بروی. یعنی دوباره می خواهی دلیلش را بشنوی؟گفتم« نه» و گفت:« برو لباست را عوض کن. این کتابها را هم از جلوی چشم من بردار.» گفتم:« بهرام» گفت:« همین که شنیدی» و نشست و مشغول خوردن صبحانه شد. کتابها را برداشتم و از آشپزخانه بیرون رفتم. وقتی برگشتم دیدم با خودش حرف می زند. لقمه در دهان می گذارد و با حرص می گیود:« کور خواندی آقا! مگر من می گذارم این فرشته را از چنگم در بیاوری. من خودم شیطان را درس می دهم.» به روی خودم نیاوردم و وارد آشپزخانه شدم«بهرام جان چای بریزم ؟» گفت:« برای خودت بریز» و بلند شد و افزود:« نه، تو بیا بنشین، من برایت می ریزم.» آنوقت فنجان چائیم را عوض کرد و گفت:« این هم یک چای داغ برای عشق خودم» و پرسید:« عزیزم امروز که برای خانه چیزی نیاز نداری؟» گفتم:«نه، فقط برای سالاد کاهو می خواهم که مهم نیست خودم می خرم.» چنان داد زد:« خودت می خری؟ من می گویم از خانه بیرون نرو ...» بلند شدم و فوری یک لیوان آب دستش دادم:« چشم عزیزم. نمی روم بیرون. خودت که برگشتی سرراهت بخر.» کمی آرام شد. اما با دلخوری ازمنزل خارج شد. باز در را قفل کرد تنها شدم. تمام فکرم پیش بهارم بود. چرا باید این طور زجر بکشد؟آخر فرید که هنوز حرکت ناشایستی نکرده. چرا می ترسد، وقتی من عاشقش هستم، وقتی می داند که چه قدر دوستش دارم. آه بهرام. عزیزم . و دلم شور می زد که نکند برود سراغ فرید. نکند... آنقدر فکر کرده بودم که پاک غذا و کار خانه را فراموش کرده بودم. ظهر شد. بهرام برگشت. خوشحال بود، گفت مطب را معامله کرده. یک جعبه شیرینی هم خریده بود. مرا بوسید و گفت:« خوشحالیم از این بابت است که فاصلۀ مطب با خانه راهی نیست می توانم مرتب بیایم و به تو سر بزنم.» بعد بو کشید و گفت:« غذا چی درست کردی عزیزم.» گفتم:« هنوز هیچی ، ولی همین الان درست می کنم» گفت:«هیچی؟» و انگار که باور نکرده سرش را در آشپزخانه کشید و چون اجاق را خالی دید برگشت. گفتم:«بهرام» جوابم را نداد. کیفش را زمین گذاشت و وارد پذیرایی شد، سراغ پرده ها رفت. از بخت برگشتۀ من گوشه ای از پارچۀ سفیدی که پشت پرده های توری زده شده بود کنار رفته بود. از همان جا که پشت پنجره ایستاده بود پرسید:« این چرا کنار رفته؟» گفتم:« من نمی دانم.» گقت:«آمده بودی پشت پنجره؟» گفتم:« نه به خدا بهرام» از بس دوستش داشتم و عاشقش بودم هرچه می گفت برایم لذت بخش بود. به سویم آمد . گفت:« پس بگو چرا غذا درست نکردی.» مشغول بودی؟ پرسیدم:« مشغول چی؟» به پنجره اشاره کرد و گفت:« یادت می آید وقتی هنوز نوجوان دبیرستانی بودی ، چه طور دزدانه از پشت پرده مرا نگاه می کردی؟ هنوز هم این اخلاق را داری؟ بگو ببینم داشتی کسی را نگاه می کردی؟ فرید را؟» هرچه بیشتر حرف می زد، بیشتر عشقش کورم می کرد. بیشتر از شدت تکانهای عشقش تنم می لرزید . بیشتر در آتش عشقش می سوختم. از لحن حرف زدنش، از این همه شدت علاقه اش لذت می بردم. داد کشید:« پرسیدم چه کسی را نگاه می کردی؟» گفتم:« من اصلاً پشت پنجره نرفتم» پرسید« پس چهار ساعت چه کار می کردی» و نگاهی به دور و بر خانه انداخت افزود:« همه چیز که مثل اولش است. پس نمی توانی بگویی خانه را تمیز کردم و یا غیره . راستش را بگو! آن حرامزداده نامرد را دید؟» و دوباره یک سیلی و بار دوم در طرف چپ صورتم سیلی دیگری حس کردم. اما هنوز عاشقانه نگاهش می کردم و گفتم:« نه به خدا.» موهایم را کشید و گفت:« بگو که فرید را ندیدی» از شدت درد کشیده شدن موهایم جیغ زدم و گفتم:« ندیدم ، به خدا ندیدم» گفت:« دیدی هنوز فکر آنجاست لعنتی!» محکم گلویم را فشار داد. روی زمین افتادم. چشمهایم تار شدند و نفسم بند آمد. صدایش را شنیدم. همان لحظه بود. یک دفعه آتش خشمش فروکش کرد. شاید ترسیده بود که مرا در آن حالت می دید. سرم را بلند کرد. توی صورتم فوت می کرد« پری؟ پری جان. پری؟» قلبم را ماساژ داد و نبضم را گرفت. دوید و برایم آب آورد:« پری جان بیا بخور. بیا عزیزم» و چند جرعه از آب که نوشیدم سرم را در آغوش گرفت و چنان با ولع دستهایم را می بوسید که برای آرامشش زبان باز کردم و گفتم:« نترس بهرام طوری نشدم. فقط نفسم بند آمد.» زیر گلویم را بوسید و اشک در چشمش حلقه بست: پری طوری نشدی؟«پری اگر تو نباشی من چه کار کنم؟ به خدا دیوانه می شوم» هرچه بیشتر حرف می زد بیشتر مرا شیفتۀ خودش می کرد. گفتم:« من سالها آرزو داشتم سرم را روی سینۀ تو بگذارم ...» گفتم: « نگو پری. تو را به خدا نگو. دیوانه ام کردی.» و همچنان جای آتش بوسه های را بر جای سیلی ها و موهایم که هنوز در چنگش مانده بود را حس می کردم. گفتم:« بهرام . بهرام جان» و نفهمیدم که چه طور خوابم بر. وقتی چشم گشودم هنوز دستش در همان حالت زیر سرم بود. برای اینکه من از خواب بیدار نشوم تکان نخورده بود. از آب لیوان دستش را نمدار کرد و روی پیشانیم کشید:« خوبی عزیزم؟» خوب بودم. بهتر از همیشه بودم. اگر چه بدنم را تکه تکه می کردند. گفتم:« دوستت دارم بهرام. تو باید بدانی که تو را به تمام دنیا ترجیح دادم.» انگار که از من خجالت می کشید سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:« ببخش پریف به خدا تقصیر من نیست. تو نمی دانی شبها چه فکرهای از مغزم می گذرد. تو نمی دانی من چقدر وحشت دارم روزی تو را از دست بدهم. پری تو نمی توانی تصور کنی چه قدر دوستت دارم.» گفتم:« بهتر است تا بیشتر دعوایمان نشده بروم و چیزی برای خودت آماده کنم.» گفت:« نمی خواهد زحمت بکشی عزیز دلم. از بیرون حاضری می خرم. برو استراحت کن.» نگاهم به ساعت افتاد. اشک در چشمم حلقه بست، بهرام من دو ساعت و نیم روی دست تو خوابیدم ؟ آنوقت تو حتی ...آه بهرام ... بهرام و ...شب از نیمه گذشته بود. با بهرام مسابقۀ گفتن زیباترین جملۀ عاشقانه را داشتیم. تمام برقها را خاموش کرده بودیم ، فقط یک آباژور روشن بود. صدای موزیک ملایمی محیط را شاعرانه تر کرده بود. پانزده روز از تاریخ ازدواجمان می گذشت، ساعت هشت صبح بود، بهرام طبق معمول درها را قفل کرده و رفته بود. از دفترم فقط چند برگ سفید باقی مانده بود. قلم را برداتشم ، اما ترسم از این بود که برگ دفترم تمام شود. با خودم گفتم: باید صبح به بهرام می گفتم برایم دفتر بخرد و بیاورد. نوشتم :« امروز پانزده روز از زندگی مشترک من و بهرام می گذرد. امروز دو اتفاق مهم می افتد. اول آنکه بهرام مطب جدیدش را افتتاح می کند و دوم آنکه مادرم از مشهد بر می گردد. باید خانه را تمیز کنم و غذای خوبی بپزم تا ببیند دخترش چه قدر از زندگیش راضی است و چه قدر عاشق شوهرش است» حالا تمام صفحه های قبل را ورق زدم و کم کم خاطره ها برایم زنده شد. آخرین جمله را نوشتم :« من عاشق بهرام هستم.» و دفترم را بستم. « الان ساعت ده صبح است. هنوز بهرام برنگشته، دستهایم از شدت درد دارند می لرزند. می دانید چه اتفاقی افتاد؟ می نویسم. برای این می نویسم که کسی فکر نکند بهرام مقضر بوده. ناله کنان می نویسم. وقتی صبح دفترم را بستم یکراست به آشپزخانه رفتم. ظرفهای صبحانه را شستم . بعد خانه را تمیز کردم. همه جا برق می زد. دوباره به آشپزخانه برگشتم و شروع به پختن غذا کردم ، کاملاً سرم به کار آشپزی مشغول بود که زمگ زدند، ناگهان دلم فرو ریخت. با خودم فکر کردم یعنی چه کسی پشت در است. نکند مادرم آمده باشد. ولی نه ، بهرام پیغام فرستاده بود وقتی مادرم آمد اول به آدرس مطب برود. پس یعنی ممکن است چه کسی پشت در باشد؟ نکند ... نکند فرید ... وای خدای من؟ ترسیده بودم. وحشت برم داشته بود. جرات نمی کردم بپرسم کیه. آهسته گاز را خاموش کردم. تصمیم داشتم زیر غذا را خاموش کنم و به اطاق خواب بروم بی سر و صدا بنشینم تا بهرام بیاید. آنقدر با عجله گاز را خاموش کردم و قدم اول را که برداشتم، ناگهان لبۀ چین دار آستینم به دستگیرۀ قابلمۀ غذا گیر کرد و قابلمه روی بدنم افتاد. روی پای راستم. از رانم تا نوک اگشتهای پایم سوخت. ناگهان جیغ کشیدم سوختم. دیگر نمی توانم بنویسم. گوشتم تکه تکه شده. پوستم پخته شد، فقط می بینم از تمام پایم خونابه می ریزد.آه خدایا فقط تو می دانی که چه دردی می کشم. دارم می نویسم که فقط مردم بدانند من خودم مقصر بودم. کسی با بهرام من کاری نداشته باشد. آه بهرام عزیزم کجایی؟ بیا که دارم می میرم. بیا که فقط به خاطر تو نه از خانه خارج می شود و نه حتی از کسی کمک می خواهم. تا بدانی که قولم قول بود. دارم از درد می میرم ولی بدان که نه من مقصر بودم . نه ، تو. این فاصلۀ طبقاتی بود که من به این حال افتادم . آری ، اگر من می توانستم راحت وارد خانوادۀ شما بشوم الان این طور در این خانه که درهایش قفل است اسیر باشک و کسی نباشد که دردم را بفهمد. اگر خانوادۀ تو مرا می پذیرفتند حالا گرفتار نبودم . تو هم خیالت راحت بود. چون تنها نبودم. « دیگر نباز نبود ، در را قفل کنی . نیاز نبود مرا از فرید بترسانی. دیگر من نمی ترسیدم و این بلا ... وای که دیگر ... نمی توانم.» بله عزیزان! شما که تا این لحظه با پری بودید. با بهرام بودید می خواهید بدانید پایان این عشق چه می شود. چشم من برایتان می نویسم. اما تا اینجا را که خواندید نوشته های خود پری بود، خاطراتش بود، اما از این جا به بعد را من می نویسم و نوشته ها را از زبان مادر پری شنیدم. مادر ناله کنان، اشک می ریخت . از سوز جگر گریه می کرد آه و فغان می کشید. گفت:به مطب رفتم ، پیش بهرام. بهرام دستم را بوسید. من هم سرش را بوسیدم و گفتم:« من هرگز پسر نداشتم ، امروز خدا به من یک پسر دلسوز و مهربان داد. آه. ساعت یک بعداز ظهر بود که بهرام مطب را تعطیل کرد. و هر دو سوار اتومبیل شدیم. حدود یک ساعت هم طول کشید تا بهرام از روی لیستی که پری نوشته بود خرید کرد و بالاخره به خانه رسیدیم. آه ای کاش قدمم می شکست و هرگز پا در آن خانه به قول بهرام خانۀ عشق نمی گذاشتم. باز مادر پری اشک ریخت و ناله کرد. « خواهش می کنم مادر ، گفته های شما درسی است برای پری ها. خواهش می کنم تعریف کنید.» گفت:« باشدمی گویم» از پله ها بالا رفتیم . قلبم داشت برای دیدن پری از ریشه کنده می شد. آن عزیز دردانه ام. آن نازنین یکی یکدانه ام. پری که چراغ خانه ام بود. پری که مونس درددلهایم بود. بهرام کلید را به در انداخت. در که باز شد صدایش کرد:« عشق من؟ عزیز من کجایی نازنینم؟» ولی هیچ صدایی نشنیدیم. بهرام به من گفت:« مادر ! دیدی این دخترکت چه طور سر به سر من می گذارد؟» خندیدم و پشت سر بهرام وارد خانه شدم. کفشهایم را که در می اوردم گفتم:« بهرام خان چرا در را قفل کرده بودید.» گفت:« پری خودش برایتان می گیود و جلوتر از من به سوی یکی از اطاقها رفت و من که منتظر بودم پری بیاید و در آغوشم ... دیگر نمی توانم بگویم.» دوباره پیرزن های های گریه کرد. من هم ساکت و آرام آرام اشک می ریختم. لحظه ای بعد گفت:صدای فریاد ولی نه ، نعره کشید. پری. آخر چه طور می توانم تعریف کنم. عزا که تعریف ندار. چادر از سرم افتاد. و به طرف صدا دویرم. بهرام سر پری را در سینه گرفته بود و داد می زد:«پری؟» تو را خدا فقط یک کلمه فقط یک کلمه. فقط یک کلمه حرف بزن. بهرام ناله می کرد:« پری بگو بهرام» اما صدا از پری در نیامد و من مات و مبهوت ، تکیه ام را به دیوار داده بود و به گوشتهای جدا شده از استخوان نگاه می کردم. صدای بهرام دیوانه ام کرده بود:« عزیز من ، مونسم. پری من. تو مردی؟ تو رفتی؟ بدون من؟ پری؟» مثل دیوانه ها سر پری را محکم تکان می داد و ناله می کرد:« پری؟ پری جان؟» اشکم در نمی آمد. هنوز گیج بودم. باور نمی کردم. کار از گریه و زاری گذشته بود. شوکه شده بودم. نمی دانم؟ آن موقع هیچ نمی فهمیدم. جنازۀ پری جلوی چشمم افتاده بود. بهرام ناله می کرد و دو دستی محکم بر سر و روی خودش می زد. من هم خشکم زده بود» ماد رپری ساکت شد. پرسیدم:« بعداً چه شد؟» گفت:« بعداً ...؟ بعداً بهرام را دیدم که مانند دیوانه ها از اطاق بیرون رفت. آنوقت من ماندم و دردانه ام. یک دانه نور چراغم. نور دیده ام. رویش افتادم ، فریاد می کشیدم. باز هم می خواهید بدانید. ضجه می زدم . خدا را صدا می کردم. پری را صدا می کرد و فقط صدای خودم را می شنیدم پری جان؟ پری مادر؟ عزیزم، الهی قربانت بروم ...» صورتش را می بوئیم و می بوسید . چه قدر زیبا شده بود. مثل یک فرشته. چشمهایش هنوز باز بود. الهی فدای چشمهایت بشوم دختر. ای زجر کشیدۀ مادر. ای ستم دیدۀ مادر. چه عذابها که نکشیدی مادر. چه انتظارهایی که نکشیدی پری جان. چه شبهایی که منتظر نماندی مادر؟ چه روزهایی که اشک نریختی مادر ! الهی مادر فدای این چشمهای نازنینت بشود. مگر تو بهرام را نمی خواستی؟پس چرا تنهایش گذاشت. چه طور بدون بهرام رفتی؟ دیگر چه بگویم؟ همه را تعریف کردم. پرسیدم:« خواهش می کنم کوکب خانم بقیه اش را بگویید.» گفت« بقیه ندارد. پری من مرد، همه چیز تمام شد. فدای عشقش شد. روی دل مادر ستم دیده اش داغ گذاشت. بهرام هم همان لحظه رفت. نمی دانم کجا رفت ولی هرگز ندیدمش. پری را به خاک سپردیم. فرید وقتی شنید ، چنان به چشمهایش می کوبید و فریاد زد که من فکر کردم الان چشمهایش از کاسه بیرون می زنند. فرحناز و مهرانگیز بر سرخودشان می زدند. فقط ما چند نفر به خاک سپردیمش. فرید مشت مشت از خاکها بر می داشت و بر سر خودش می ریخت. من هم برای عزیزم حرف می زدم. درد دل می کردم: می گفتم پری جان! الهی مادر به قربانت ، چه طور می توانم آن همه زجر و عذابت را آن همه تحقیر، تهمت ، چه طور می توانم فراموش کنم؟ پری جان وقتی رفتی فکر مادر بیچاره ات را نکردی؟ نگفتی بعد از تو چه کنم. شبها دردم را به چه کسی بگویم. ها؟ نگفتی مونس مادر.» باز مادر طوری ساکت شد و با گوشۀ چادرش اشکهایش را پاک کرده پرسیدم: « دیگر از بهرام خبری نشد؟» گفت:« هیچ خبری» من و فرید هر هفته سر خاکش می رویم، فقط هفتۀ پیش که رفته بودیم ، قرآن خوانی که سر قبرها قرآن می خواند آمد و نشست. برای پری قرآن خواند و از من پرسید: دختر شماست؟گفتم«بله» برای پری یک فاتحه فرستاد و گفت:« یک آقای جوانی هر روز بعد از اذان ظهر می آید و ساعتها کنار این قبر می نشیند و اشک می ریزد. به من پول می دهد تا برایش قرآن بخوانم.فرید مشتش را گره کرد و بلند شد . گفت:« بهرام است» من گفتم:« نه دیگر او هم بهرام نیست. خاکستر عشق است...




پایان.