رمان رمان رمان

********************

نه نه به خدا این طور نیست.من اصلا اهل این کارها نیستم.من شاید بارها به شما گفتم به فکر نجات مادرم هستم.»
فرانک رو کرد به سوسن و گفت:«دیدی گفتم سوسن.از همان بچگی که یک ذره قد داشت میگفت:بزرگ شوم مادرم را نجات میدهم.»بعد با تمسخر گفت:«این طوری میخواستی مادرت را نجات بدهی؟با دزدی؟با بی آبرویی؟تو با این کاری که کردی هم ابروی خودت و مادر را بردی هم خودتان را بیچاره تر کردی.»
میدانستم بهرام هنوز در بالکن ایستاده و نگاه میکند.گفتم:«به خدا قسم میخورم که من برنداشتم.»بعد صدای بهرام را شنیدم که گفت:«بس کنید دیگر اعصابم خرد شد.»و داخل رفت و محکم پنجره را بست.
چرا من توقع داشتم بهرام در آن لحظه از من دفاع کند را نمیدانم.به هرحال از دستش ناراحت شدم.
راه افتادم که به اطاق بروم.فرانک پرسید:«نگفتی گردنبند را کجا بردی؟»شاید تا آن لحظه تلاش میکردم و التماس میکردم که فرانک حرفم را باور کند.آنهم به این خاطر بود که آبرویم پیش بهرام و خانواده اش نرود.ولی حالا که بهرام هم باور کرده بود دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود.گفتم:«گوش کن فرانک خانم.من...دست به...گردنبند...شما نزدم...حالا که شما میگویید من برداشتم هرکاری که دوست دارید بکنید.اصلا چرا حرص میخوردی.بروید پلیس خبر کنید.»این را گفتم و داخل اطاق رفتم.وحشت کرده وبدم.هنوز باورم نمیشد فرانک چنین اتهام بزرگی به من زده باشد و بهرام هم پذیرفته باشد.بنای گریستن گذاشتم.می اندیشیدم تا راه حلی پیدا کنم.صدای هق هق کردن و ناله کردنم در گوش خودم میپیچید.خدایا این دیگر چه بی رحمی بود؟تو که میدانی من بی گناهم.خدایا کمکم کن من طاقت ندارم.سالهاست تحمل هر رنجی را داشتم اما دیگر تهمت دزدی را...خدایا چه کار کنم؟چه طور میتوانم پابت کنم من دزدی نکرده ام.خدایا چه قدر من بدبختم.
مانند مرده ای که از گور برخاسته بود بلند شدم و پشت پنجره رفتم.فرانک و سوسن مشغول صحبت بودند.از نگاهها و اشاره هایی که میکردند فهمیدم راجع به من و گردنبند صحبت میکنند.خدایا عجب گرفتاری شدم.سکه یک پول شدم.حالا چه اتفاقی می افتد.اگر مادرم بفهمد...مادرم چه میگوید.نکند او هم حرف مرا...نه نه او مادرم است.من بچه همان مادر هستم.خودش مرا تربیت کرده مرا میشناسد.میداند من آبرویم را از هر چیزی حتی جانم بیشتر دوست دارم.مادر میداند که محال است من چنین کار احمقانه ای انجام بدهم.چطور ممکن است به همین راحتی حیثیتم را جلوی بهرام و خانواده اش از بین ببرم.جلوی کسی که دوستش دارم.میپرستمش و باز انتهای فکرم به بهرام ختم میشد.
ساعت پنج شد.ساعتی که با بهرام قرار داشتم.چطور بهترین روزم و بهترین لحظه زندگیم به عزا تبدیل شد.اطاق بهرام را نگاه کردم.پنجره باز بود و پرده تکان میخورد.پس چرا بیرون نمی آید.حتام دارد فکر میکند.به من به من و به کاری که فکر میکند من انجام دادم فکر میکند.
عذاب این که حالا بهرام درمورد من چه فکرهایی میکند بیشتر از عذاب تهمت دزدی بود.وای خدایا کمکم کن که تو تنها امیدم هستی.چشمهایم از شدت گریه متورم و سرخ شده بود و پلکهایم تاول زده بودند.در اطاق قدم میزدم.صدای خداحافظی سوسن را شنیدم.بی اراده پشت پنجره رفتم.مانند کسی که سنگر گرفته باشد نگاه میکردم.داشت میگفت:«فرانک جان!حالا شما به بزرگی خودت ببخش!جوان بوده نادانی کرده خودش می آورد و سرجایش میگذارد.شما بزرگی کن و ببخش.بیچاره اگر پایش به اداره وا بشود به دادگاه میرود.برایش پرونده درست میشود.نمیتواند دانشگاه برود.در هیچ اداره ای نمیتواند استخدام بشود.خودت که میدانی همه جا تعهد اخلاقی میخواهند.گناه دارد.یتیم است.بیچاره مادر گناهی نکرده.»و فرانک که انگار سکوت کرده بود تا من بهتر بشنوم آهسته گفت:«حالا ببینم چه میشود اگر بیاورد که شاید کوتاه بیایم.»
میدانستم مخصوصا آمده بودند پشت در حیاط که م نبشنوم.آه که چقدر خوار و ذلیل شده بودم.چقدر بدبختم.به کی پناه ببرم و کی حاضر است از حقم دفاع کند.کاش بروم و به بهرام بگویم.شاید اگر واقعیت را بدانند کمکم کند.ولی محال است حرفم را باور کند.از رفتار و نگاههایش مشخص بود که حرفهای ماردش را باور کرده.حالا چطور میتوانم در چشمش نگاه کنم.وای خدا به فریادم برس...که ناگهان جرقه ای از مغزم عبور کرد.ساکت شدم.اشکهایم را پاک کردم.چشمم بر حقیقت روشن دش.حالا فهمیدم.چندین بار حرفهای فرانک را مرور کردم.انگار صدایش در گوشم پخش میشد.بعد خوب فکر کردم و فقط به یک نتیجه رسیدم.
فرانک گفت:«همه جا را خوب گشتیم.حتی کیف و وسایل سوسن را.»من هم که از خودم مطمئن بودم.پس حتما بهرام برداشته.بله بهرام برداشته.کار خود اوست.همه چیز فقط در یک لحظه از مغزم عبور کرد.یک دفعه حرفهای مادرم.حرفهای فرحناز.خط و نشانهایش.همه و همه به مغزم هجوم آوردند.کار بهرام است این هم یک بازی دیگر است.حتما مخصوصا گردنبند را برداشته تا آبروی من و مادر را ببرد.تمام این سالها هم مرا بازیچه قرار داده بود.حالا که برگشت و دید که من هنوز منتظرش نشستم و باور کردم که او مرا دوست دارد و حالا توقع دارم که به خواستگاریم بیاید و حرف از ازدواج می شود همچنین تصمیم خطرناکی گرفته و با این نقشه خواسته تا آبروی من برود.
ان کار را کرد تا من خودم پایم را از زندگیش بیرون بکشم.
بله. به این نتیجه رسیدم که بهرام تلافی کرده و تمام مدت مرا بازیچه قرار داده، منتهی، این بار بازی با روح، بازی خطرناکی که چند بار ذهن مرا به خودکشی راهنمایی کرد.
شب از راه رسید. از اطاق و از تنهایی ترسیده بودم. از خودم وحشت داشتم. از هر صدایی، حتی صدای پرندگان. چرا بهرام به من دروغ گفته؟
چقدر ماهرانه نقشه انتقام کشید. یعنی تمام این مدت به ریش من می خندیده؟ پس فرحناز راست می گفت. مادرم واقعیت را می دانست.
ولی ... پس نامه ها چه بود.پول ها ، نگاههایش آه ... آه می کشیدم وباز تنوانستم جلوی اشکم را بگیرم.
همه اش دروغ بود، کلک بود.پولها و نامه ها برای رد گم کردن بوده. ای وای که همه به من گفتند این سراب است.
اینها همه نقشه بوده، برای تلافی آخرین آزار من. انتقام بود. حدس می زدم ولی باور نمی کردم. خدایا این بازی سرنوشت چه به روزگارم آورد؟
آتشفشان منفجر شد. دریا طوفانی شد. عقده خشمم سرباز کرد و نعره کشیدم: ( بهرام ..... ای بی وفا .....بی معرفت ... این بود جواب عشق من؟ محبت من؟ آن همه وفای من؟ بهرام تو قسم خورده بودی ) گریه امانم نمی داد.
چقدر ساده بود دل صادق من.
چقدررویاپردازی کردم.
حالا فهمیدم چرا مادر بیچاره ام آب در صافی نگه داشتن را باور می کرد. ولی باور نمی کردم که بهرام به من راست گفته باشد و بخواهد مرا بگیرد.
آخ که هرچه بیشتر فکر می کردم، بیشتر می سوختم.
این بار صدای فرانک وبهرام را شنیدم.
فرانگ گفت: بهرام منتظر چی هستی؟ روشن کن دیگر.
دیر شده . پشت پنجره رفتم. نمی توانستند مرا ببینند ولی مطوئن بودند که نگاه می کنم.
این را از لحن فرانک فهمیدم که می گفت : تقصیر ما بود که این همه محبت به این ها کردیم.
نمک نشناس.
نمک می خورد و نمکدان را می شکند پری؟
به سرعت خودم را کنار کشیدم ولی مانند غلامی گوش به فرمان، گوش می کردم. داد کشید: ما داریم می رویم. وای به روزگارت اگر تا وقتی که ما بر می گردیم گردنبند را سرجایش نگذاشته باشی.
برویم بهرام.
اول تصمیم گرفتم بروم و روی در روی بهرام بایستم وبگویم. خودت گردنبد را برداشتی به فرانک هم بگویم که کار پسرش است.
او برداشته و نقشه اش چه بود. بعد پشیمان شدم. نه قدرت اه رفتن داشتم. نه قدرت حرف زدن. چطور ثابت کنم.
مطمئن بودم که بهرام زیر بار نمی رود و هیچکس حرفم را باور نمی کند.
در ثانی ممکن است که مسخره ام هم بکنند.
باز پشت پنجره رفتم و دزدانه نگاه کردم می خواستم دوباره بهرام را ببینم . شاید هنوز کوره امیدی داشتم،
فکر می کردم و خودم را دلداری می دادم.
شاید اشتباه می کنم.
شاید دوستم دارد.
شاید ناراحت است، حتماً فکر می کند من برداشتم.
بهرام بی آنکه حتی نگاه کوتاهی به پنجره بیاندازند، حرکت کرد و فرانک هم بیرون رفت و در را محکم به یکدیگر کوبید. آنقدر محکم که گویی صدایش در تمام باغ پیچید.
بعد هم صدای تیکاف چرخ های اتومبیل که مشخص می کرد بهرام چقدر عصبانی است.
تنهایی، غم وسکوت. تهمت ناروا و از همه مهمتر شکست روحم داشت دیوانه ام می کرد.
دیگر گریه نمی کردم.
آب از سرم گذشته بود. توی باغ رفتم، زیر بید نشستم. فقط فکر می کردم. اما هیچ راه حلی به نظرم نمی رسید.
مشکل بزرگتر از آن بود که عقل جوان من از عهده آن برآید.
تا شب بی قرار بود.
هوا تاریک شد، مثل دیوانه ها تمام باغ را دونبال گردنبند گشته بودم، هیچ اثری نبود.
دلم پر بود، ترس برم داشته قبود. برق های ساختمان همه خاموش بودند. مثل دل من ظلمت . داشتم از غصه منفجر می شدم. تمام لج و لج بازیهای من وبهرام دانه به دانه از زمان بچگی تا آخرین روز به مغزم هجوم آورده بودند.
به خودم ناسزا گفتم. دیدی پری خانم بالاخره نتیجه آن همه لج و لجبازیهایت را چطور گرفتی . تف به این غرور لعنتی که باعث شد آبرویم برود.
اگر از همان روز اول نمی رفت. از طرفی هم حرص نمی خوردم که چرا به حرف ها و قول های بهرام اطمینان کردو و به پایش نشستم، وفادار ماندم و صادقانه منتظرش ماند. دیگر طاقتم تمام شد.
مانند موج بزرگی که به شدت به صخره می خورد و صدایش از خشم یا یا شاید از درد بلند می شود، داد کشیدم، صدایم در باغ پیچید. در آن تاریکی، سکوت شب را شکست.
آه بهرام ... چشمانم از شراب نگاه پیاله قلبم را به بازی گرفت. قلب من تهی بود اما با دیدن تو لبریز شد. لبریز ...... لبریز.
آه بهرام ... چقدر در محوطه باز خیال دویدم.به دنبال تو، خندیدم به خاطر تو.
آه بهرام ... هنوز پیاله قلبم را دارم. اما افسوس که ترک خورده. تو احساسم را کشتی. ذره ذره طراوتم را گرفتی و آتش عشقم راخاموش کردی.آه بهرام من فکر می کردم تو دریای امیدی، اما نبودی، سراب بودی.
همه به مهمانی رفته بودن. اما من هم مهمانی داده بودم. مهمانی غصه ها. مهمانی درد و کینه ها. با سوخته ها و خاکستر آتش وجودم از مهمانهایم پذیرایی می کردم. موزیک مهمانیم ناله بود و سرگرمیشان شنا در اشک های جمع شده.
بهرام! آیا بهانه صبر من آنقدر گنجایش داشت که بی رحمانه هر بی رحمی را در آن سرازیر کنی؟
مگر چقدر از گرمای شعله های آتشی که به جانم افروختی لذت می بردی که این طور بی رحمانه سوزاندیم.
آخر شب بود. هول کرده بودم. حال خودم را نمی فهمیدم. نمی توانستم از شدت تورم چشم هایم را باز کنم.
صدایم گرفته بود و مرتب سرفه می کردم. آنقدر رگیجه داشتم که نمی توانستم حتی لحظه ای سرم را بلند کنم. آنقدر سرگیجه داشتم که وقتی چشم هایم بسته بودند گویی سوار بر چرخ و فلکی هستم و آن را به سرعت می چرخانند. گاهی ناله می کردم اما دیگر اشکم خشک شده بود.
آه چقدر در آن لحظه جان سپردن آسان بود.
صدای بوق اتومبیل بهرام را شنیدم. بعد باز شدن در باغ . بعد صداهایی که آهسته بود و بعد صدای پای مادرم که به سوی اطاق می آمد.
بعد صدای باز شدن در که گاهیی جیر جیر می کرد.
بعد صدای نفس های مادرم. بعد هم آهسته گفت : پری خوابیدی؟
بدون آنکه چشمم را باز کنم گفتم: بیدارم.
سرش را از اطاق خارج کرد و گفت : خانم بزرگ نخوابیده و بعد صدای خانم بزرگ را شنیدم که گفت : باشد.... آمدم کوکب.
نمی توانستم سرم را از روی بالش بلند کنم. ناله کردم، لای چشمانم را باز کردم، مادر تعارف کرد: بفرمایید تو ، بفرمایید.
باز سعی کردم بلند شوم، اما سرگیجه امانم نداد و دوباره نالیدم. خانم بزرگ وارد اتاق شد: چت شده پری؟ چرا اینقدر رنگت سفید شده؟
سلام کردم، گفت : علیک سلام و آمد بالای اطاق نشست. مادر دوید و سماور را نفت کرد. خانم بزرگ گفت: چایی نمی خورم ، بیا بنشین کوکب، مادر گفت : چشم
و آمد پایین پای من نشست. صدای فرانک هنوز شنیده می شد: بهرام مگر نمی آیی تو، کجا می روی این وقت شب؟
و باز صدای حرکت اتومیبل بهرام و بسته شدن در حیاط را شنیدم.
خانم بزرگ نفس عمیقی کشید و گقت: پری! گفتم: بله خانم بزرگ، پرسید: حالت خوب نیست؟ گفتم ببخشید، نمی توانم بلند شوم.
عجیب سرم گیج می رود. مادر گفت: مجبور بودی اینقدر گریه کنی؟
خانم بزرگ آهسته گفت: هیس ، سر به سرش نگذار کوکب، گفتم : مادر کمکم کن لند شوم.
مادر بالای سرم آمد. یک دست را زیر سرم گذاشت و آهسته بلندم کردو خانم بزرگ پشتی را که پشت خودش بود هل داد و گفت: حالا تکیه بده، سرم را لبه پشتی پنبه ای کهنه تکیه دادم.

می دانستم خانم بزرگ برای چه آمده بود. با صدای گرفته گفتم:« حتماً شما هم می خواهید بدانید من گردنبند را چرا برداشتم یا حالا که برداشتم کجا بردم؟ درسته؟» و سرفه کردم. مادر برایم آب آورد. خانم بزرگ گفت:« ببین دخترم ...»
« دخترم؟ هیچوقت به من نگویید دخترم. می دانید چرا؟ چون اگر واقعاً دختر شما بودم آیا فرانک خانم عصر جرات می کرد جلوی دوستش مرا خوار کند و تهمت بزند؟ فکر نمی کنم خانم بزرگ!»
خانم بزرگ سکوت کرد. گفتم:« حتماً به این فکر می کنید که اگر من واقعاً دختر شما بودم همچین کاری نمی کردم.» با تعجب نگاهم کرد. گفتم:« پس حدسم درست بود؟» باز خانم بزرگ نفس عمیقی کشید و خواست حرف بزند که گفتم:« پس متوجه شدید بین من و دختر شما چه قدر فاصله است. کما این که اگر واقعاً شما دختری داشتید و او واقعاً چنین کاری می کرد هیچکس حتی رات حرف زدن به او را نداشت. اما من ... دختر کوکب ... و چون در این وضع هستم اگر هم واقعاً این کار زشت را نکرده باشم به راحتی تهمت به من و امثال من می چسبد. درسته.»
خواست بگوید درسته که حرفش را نیمه تمام گذاشتم و گفتم:« صبر کنید خانم بزرگ ! همین طوری حرفهای مرا قبول نکنید. من حرف دارم» بعد گفتم:« امروز من رفته بودم بازار تجریش. رفته بودم روسری بخرم و ...»
و همه را تعریف کردم و در آخر گفتم:« فقط نپرسید چرا رفته بودم روسری بخرم؟» مادر نگاهم کرد.گفتم :« شما هم نپرسید» و آهسته گفتم « چون شما می دانید.» و خانم بزرگ ساکت گوش می کرد. به مادر گفتم:« بی زحمت آن قرآن را بیاور.» مادر بلند شد و قرآن را از روی طاقچه آورد. قرآن را بوسیدم و گفتم:« از سرشب وضو گرفتم و منتظر شما هستم. می دانستم تنها راهم همین است. چون هرچه فکر کردم دیگر ثابت کردن این موضوع راهی ندارد.» دوباره قرآن را بوسیدم و دستم را روش گذاشتم :« قرآن را قبول دارید؟»
هر دو گفتند:« استغفرالله !» گفتم :«من به این کتاب آسمانی و به خدا که این کتاب را در سینۀ رسول ما گذاشت قسم می خورم که کار من نبوده و دست به گردنبند فرانک خانم نزدم. قسم می خورم.» و باز قرآن را بوسیدم و اشکم سرازیر شد.دیگر چشمهایم تار می دید.
مادر اشکش را پاک کرد و بلند شد قرآن را روی طاقچه گذاشت. خانم بزرگ آهی کشید و گفت:« گریه نکن پری جان! من باور کردم. تو پاکی » بعد زیرلب و غرق در فکر گفت:« یعنی چه؟ پس این گردنبند چه بر سرش آمده؟» و رو کرد به مادرم و افزود:« حالا اگر فرانک تنفری از پری داشت فکرمی کردم خودش مخصوصاً این کار را کرده ولی بیچاره خودش نیست خدایش هست. همیشه از پری و شما تعریف می کند. خواستم دهان باز کنم و بگویم درست حدس زدید خانم بزرگ. حس تنفر است. دسیسه است. اما نه فرانک خانم. کار بهرام است. ولی نگفتم، ساکت ماندم و این کارش را هم مانند کارهای دیگرش پنهان نگه داشتم. حتی اگر به قیمت ریختن آبروی خودم بود. به دو دلیل: اول اینکه هنوز بهرام را دوست داشتم و دوم اینکه نمی توانستم ثابت کنم. خانم بزرگ بلند شدند و خداحافظی کردند. من و مادر تنها شدیم. نه من حرفی برای گفتن داشتم نه او حرفی برای زدن داشت. هر دو ساکت و غرق در فکر به خواب رفتیم.
صبح آهسته چشمهایم را باز کردم:«مادر؟» جوابی نشنیدم. تلاش کردم تا توانستم از رختخواب برخیزم. چند کارتن و چندین بقچه وسط اتاق بود ، طاقچه خالی بود. بساط سماور جمع شده بود. پرده روی پنجره نبود. لباسهایم در کمد نبودند. ظرفها جمه شده بود. دور کارتنها طناب پیچیده بود.
باز مادرم را صدا کردم: از حیاط پشتی صدایش آمد:«چیه پری؟»
منتظر شدم تا آمد. خودم را در اطاق زندانی کرده بودم. حتی پشت پنجره هم نمی رفتم.
خجالت می کشیدم. کاری نکرده بودم ولی جزء خانم بزرگ چه کسی حرف مرا باور می کرد؟
مادر با کیسه ای که وسایل حمام را داخلش ریخته بود وارد اطاق شد. کیسه را در یک زنبیل گذاشت و با نگاهش چرخی در اطاق زد. فقط یک عکس کهنه از دختربچه ای که گربه ای بغل کرده بود و لباسهای پاره به تن داشت روی دیوار بود. خواست آن را بکند که پرسیدم :« چه کار می کنی؟ چرا اسبابها را جمع کردی؟» با عصبانیت گفت:« این جا دیگر جای ما نیست. بالاخره آقا بهرامت کار خودش را کرد، دیدی من راست می گفتم ، تو آنقدر بچه بودی ...»
« بس کنید مادر ، سرکوفتم نزنید.» پرسید:« نکند هنوز دیوانه وار دوستش داری» گفتم:«نخیر» ولی دروغ گفتم ، چون هنوز دوستش داشتم. چون نمی توانستم لحظه ای از فکرش بیرون بیایم.
مادر برای بار دوم دست برد که عکس را از روی دیوار بکند که گفتم:« چه کار به آن عکس داری؟ بگذار این بماند. این عکس خاطره های بسیاری را برای اهل این خانه زنده نگه می دارد. در این عکس هم من هستم ف هم بهرام.»
ببینید من هم بارها و بارها مثل همین دخترکوچولو با حسرت به بهرام نگاه کردم. به تفاوت اینکه این دختر گربه دارد و من عروسک کهنه ای داشتم. من و مادر هر دو زدیم زیر گریه. سرم را در آغوش مادر پناه داده بودم و اشک می ریختم. ناله می کردم و مادر بیچاره هم جواب ناله هایم را با هق هق گریه پس می داد.
به این ترتیب بود که ما تصمیم گرفتیم از آن خانه ، خارج شویم. خانه ای پر از خاطره های تلخ و شیرین. خانم بزرگ گفت:« بمانید» اما دیگر هیچکس حرفی نزد. نه فرانک و نه شوهرش. بهرام نبود. از آن شب هنوز به خانه نیامده بود. چرایش را نمی دانم. شاید ... منتظر است ما برویم.
و رفتیم. دو روز دیگر به اطاقی که مادر در جنوب شهر گرفته بود اسباب کشی کردیم. مادر می گفت:« تازه باید خدار را شکر کنیم که از دستمان شکایت نکردند.» نالیدم و گفتم:«ولی من شکایت دارم . نه به قاضی. به خدا.»
می دانید از دست کی؟ از دست فرانک ، دکتر ، بهرام ... بعد پشیمان شدم و گفتم: « از دست بهرام نه. از خدا می خواهم کاری به بهرام نداشته باشد.» و زدم زیر گریه. این دیگر گریۀ عشق بود. گریۀ جدایی یکی عشق نیمه کاری. یکی طرفه عشقی که به فرید می گفتم:« مایۀ دردسره.»
اسبابها را به کمک مادر در اطاق چیدیم. اطاقی که گرفته بودیم در جنوب شهر و در یک کوچۀ باریک بود. یکی خانۀ قدیمی یک خانوادۀ پنج نفره در آن زندگی می کردند. اطاق ما در یک راهروی باریک ، جلوی در حیاط بود.
صاحبخانه یک پیرمرد و پیرزن بودند که یک دختر و دو پسر جوان داشتند. پسرها ، یکی سرباز بود و دیگری در مغازۀ آهنگری پدرش کار می کرد. دخترشان دو سال از من کوچکتر بود. اسمش ربابه بود. درخانه کمک مادرش قالی می بافت دو روز بود که از خانۀ خانم بزرگ بیرون آمده بودیم. من کم طاقت و کلافه بودم. حتی نمی توانستم به درس و دانشگاه فکر کنم. مادر با حال ناتوانش بیشتر از گذشته دور و برم را می گرفت:« پری جان تو دست نزن ، عادت نداری، خودم ظرفها را می شویم.» حتی نمی گذاشت لباس خودم را بشویم. دلداری می داد و گاهی که بی طاقتی می کردم . می گفت:« می خواهی ربابه را صدا کنم تا تنها نباشی؟»
« نه حوصله ندارم. از بس از فقر و بدبختی حرف می زند کلافه تر می شوم.»
مادر نگاهی به عکس پدر که روی یک میز کوچک به دیوار آویخته شده بود انداخت و با دلخوری گفت:« مگر خودمان کی هستیم؟ تازه ای کاش ما وضع همین خانواده را داشتیم.»

اما درسته که ما هم ندار بودیم.شما هم خدمتکار بودی و من هم دختر شما بودم ولی امکانات که داشتیم.من هم برابر بهرام از امکانات آن خانه استفاده میکردم.دوستانی مثل فرحناز و مهرانگیز داشتم.با آداب و معاشرت آنها آشنا بودم.حالا نمیتوانم خودم را باور کنم.
مادر آهی از سردرد کشید و گفت:«به این زندگی هم عادت میکنی.باید عادت کنی انسان زود به همه چیز خو میگیرد.حالا کجا میخواهی بروی غروب است.»
گفتم:«حوصله خانه ماندن را ندارم.دارم دیوانه میشوم.میروم قدم بزنم و زود برمیگردم.»«تنها نرو محیط این جا مثل بالای شهر نیست.مزاحمت میشوند.»از روی حرص و لج گفتم:«نترسید بادمجان بم آفت نمیبیند.»و از اطاق خارج شدم.چند روز دیگر گذشت.ماه رمضان بود.روزه بودم.چیز زیادی برای افطاری نداشتیم.یک ظرف خرما که صاحبخانه برایمان آورده بود و کمی پنیر که بوی نا میداد.
«پری پس چرا نمی آیی افطار باز کنی؟»گفتم:«میل ندارم.»
«بیا دخترم تو که سحری هم چیزی نخوردی فقط یک چای.از پا درمی آیی پری جان.»
«از فردا صبح میروم دنبال کار.نمیگذارم به تو سخت بگذرد.»و پشت سرهم سرفه کرد و افزود...«هنوز یک مقدار پول داریم.کرایه خانه این ماه را پرداختم.نگران نباش.تا مرا داری غصه نخور.تا وقتی که جان...داشته باشم...»
بغضم ترکید:«بس کنید.شما هم...اصلا خودم میروم سرکار.از فردا صبح میگردم یک کار خوب پیدا میکنم.هرکاری باشد میکنم.خدا هم برای ما این طور خواسته.»
با لحنی که میخواست دلداریم بدهم گفت:«خداوند همه بندگانش را دوست دارد.حتما مصلحتی بوده تو نباید غصه بخوری.بالاخره همه چیز درست میشود.»
گفتم:«مصلحت بود که به من تهمت دزدی بزنند؟مصلحت بود که چهار سال عمرم را تباه کنم.هان؟مصلحت بود؟!»
«کفر نگو دخترم.تو خودت باعث تمام این بدبختیها شدی.خودت لج و لجبازی را شروع کردی.خودت از بهرام یک فرشته توی ذهنت ساختی.یک سوار بر اسب سفید که خوشبختی را برایت ارمغان می آورد.خودت ساده و زودباور بودی.چقدر فرحناز گفت من گفتم.دل آن جوان بدبخت را فرید را میگویم.چند بار شکستی؟انسان خودش هر بلایی را سر خودش می آورد.
روز بعد نگذاشتم مادر از خانه بیرون برود.گفتم:«خودم باید بروم سر کار هم سرگرم میشوم.هم توان بیشتر برای کار کردن دارم.»
ظهر شده بود زبان روزه در خیابانها راه میرفتم و دنبال کار میشگتم.تصمیم داشتم هرطور شده شب با دست پر به خانه برگردم.با خبر خوش.یک عمر مادرم زحمت کشیده بود حالا نوبت من بود که چرخ زندگی را بچرخانم.
در خیال و رویا راه میرفتم.به بهرام فکر میکردی به این که کاش همه را در خواب دیده بودم یا وقتی از خواب میپریدم متوجه میشدم همان شبی است که منتظر بهرام هستم و قرار است بروم فرودگاه پیشوازش.باز چشمان با نفوذش نگاههایش لبخندهای شیرینش روحم را...باز به یاد آخرین روز افتادم که قرار بود برای اولین بار همدیگر را تنها ببینیم و راجع به ازدواج صحبت کنیم و خاطرم آزرده شد و متوجه شدم که عابرین گاهی می ایستند و چند لحظه که نگاهم میکنند حرفی میزنند:«بیچاره...»نچ نچ میکردند و گاهی میگفتند:«بالاخره حتما یک دردی دارد.»راست میگفتند.درد داشتم.آن هم چه درد بزرگی.درد خرد شدن و درد از دست دادن عشق.درد شکست.بالاخره موفق شدم در یک بهداری شبانه روزی استخدام شوم.به اطاق رئیس رفتم.مشکلم را گفتم:«من دانشجوی رشته پزشکی هستم.فعلا از هر ساعتی که بخواهید میتوانم سرکار بیایم.»
قبول کردند.حقوق خوبی هم برایم در نظر گرفتند.هم کار منشی گری میکردم و هم پانسمان و تزریقات انجام میدادم.
دوباره وضعمان رو به راه شد.خودم برای خانه خرید میکردم.مادرم کمتر از منزل بیرون میرفت.
یک ماه گذشت.کرایه اطاق را پرداختیم.کتابهایی را که میخواستم خریدم.ظهر بود و داشتم آماده میشدم که به بهداری بروم.هم صبحها میرفتم هم بعدازظهرها.البته برای اینکه فاصله بهداری تا منزل زیاد بود غروب برمیگشتم.
از پیچ کوچه های تنگ و باریک میگذشتم که ناگهان فرحناز و فرید را مقابل خودم دیدم.فرحناز خندید جیغ ظریفی زد و گفت:«کجایی پری؟هلاک شدیم آنقدر دنبالت گشتیم؟»
از خجالت سرخ شدم سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم:«سلام فرید خان.سلام فرحناز.»دست دور گردنم انداخت و سرش را روی شانه ام گذاشت:«پری خیلی بی وفایی.میدانی چند بار است به این آدرس لعنتی می آییم.»سرش را بلند کرد و از فرید پرسید:«چهار بار درسته فرید؟»هنوز به صورت من خیره بود.از چمشهایش بی تابی را میتوانستم تشخیص بدهم.هنوز با احساس نگاه میکرد.فرحناز گفت:«فکر نمیکردم انقدر بی معرفت باشی.تو نباید یک خبری به ما میدادی؟»
از خجالت حتی نمیتوانستم یک کلمه حرف بزنم.حتی خجالت میکشیدم تعارف کنم به منزلمان بیایند.این اطاق در این کوچه ها از زمین تا آسمان با اطاقی که در منزل پدر بهرام داشتیم فرق میکرد.اما فرحناز مثل بوم غلطان شده بود گفت:«کمرم درد گرفت از بس که راه آمدم.مادرت کجاست؟»
منظورش را متوجه شدم.از روی اجبار گفتم:«بفرمایید برویم منزل.»و کوچه را تا انتها برگشتم.خواهر و برادر عرق ریزان پشت سرم می آمدند و گاهی فرحناز با لحنی تحقیر آمیز نچ نچ میکرد و میگفت:«آخر این جا هم شد جا؟مگر ما مرده بودیم.میگفتید خودمان برایتان یک خانه جمع و جور میگرفتیم.»و فرید شاید برای اینکه نمیخواست من خرد بشوم میگفت:«فرحناز!»و فرحناز ساکت شد و هرسه وارد شدیم.
مادر هنوز پای بساط سماور نشسته بود.فرید از درون راهرو گفت:«یاالله»مادر که بهتر از من صدای فرید را میشناخت دستپاچه گفت:«ای وای!خدا مرگم بده چادرم کجاست.بفرمایید آقا فرید خان.خیلی خوش آمدید.فرحاز خانم.آقا فرید.»
آه بیچاره به این مادر که نمیدانست از چه راهی میتواند دخترش را به خوشبختی نزدیک کند.اگر من اصراری کردم که با بهرام خوشبخت میشدم تن به خواسته و حرفهای من میداد.
با تعارفهای مداوم مادر فرید و فرحناز وارد اطاق شدند و هرکدام گوشه ای نشستند.مادر از اطاق خارج شد و چند لحظه بعد با یک ظرف هندوانه سرخ برگشت:«شرمنده هستم آقا فرید.فرحناز خانم.خبر نداشتیم تشریف می آورید.ناقابل است.»و ظرف را جلوی دست آنها زمین گذاشت و اشاره کرد که من بشقاب و چنگال بیاورم.وضع روحی خودم بهتر از مادر بود.انگار سرب به پاهایم بسته بودند.به سختی قدم برداشتم و به سوی کمد میرفتم.آنقدر دستهایم میلرزیدند که صدای به هم خوردن بشقابها همه را متوجه کرد.
فرحناز خندید و گفت:«بیا بنشین پری جان تقصیر تو نیست کوکب خانم مقصر است که انقدر تو را لوس بار آورده.کار که بلد نیستی حداقل یک ذره معرفت داشته باش.»
برگشتم و با غضب نگاهش کردم.غش غش زد زیر خنده:«شوخی میگفت:فرحناز!و فرحناز ساکت شد و هر سه وارد شدیم.
مادر هنوز پای بساط سماور نشسته بود.فرید از درون راهرو گفت:یا الله مادر که بهتر از من صدای فرید را میشناخت دستپاچه
گفت:ای وای!خدا مرگم بده چادرم کجاست .بفرمایید آقا فرید خان.خیلی خیلی خوش آمدید .فرحناز خانوم.آقا فرید.....