رمان غرور عاشقان**
*-*--

*/*****************


فرید به سویش چرخید و پرسید:«زنگ زد؟»فرحناز سرش را تکان داد و به سوی ماشین رفت.فرید هم جلوتر از من قدم برداشت و من هم پشت سرش.سوار شدیم.

فرید کاملا در فکر بود.در آینه نگاهی به من کرد و گفت:«خب داشتید میگفتید.»«گفتم که مهم نیست»و موضوع نامه را برایش تعریف کردم.پرسید:«حالا خانم افشانی را میخواهید چه کار کنید؟»گفتم:«قرار است نامه را ببرد آموزش و پرورش.»قیافه ام مصمم بود ولی در دلم آشوب برپا شده بود.فرحناز به طرف من برگشت و گفت:«نکند از دبیرستان اخراجت کند؟»ملتمسانه به فرید نگاه کردم و گفتم:«یعنی میتواند؟؟!...


«که اخراجت کند؟»«نه که ثابت کند میتواند ثابت کند من نوشته ام؟»«مگه واقعا شما نوشتی؟»«نه به خدا من و از این غلطا؟»و فرحناز در ادامه حرفهای من افزود:«آن هم هیچ کس نه پری؟که به عنوان شاگرد ممتاز دبیرستان شناخته شده چرا باید چنین عمل زشتی انجام بدهد.در ضمن اگر پری نوشته بود که اسم خودش را پایین نامه نمینوشت.»ناگهان فرید محکم زد روی ترمز و گفت:«فهمیدم عموی رضا معاون آموزش و پرورش منطقه یک است.میرویم پیش او خیالتان راحت باشد پری خانم!»بعد برگشت و به من نگاه کرد و افزود:«درستش میکنم.»با تردید گفتم:«شما مطمئن هستید درست میشود؟»صدایش را پایین تر آورد و در چشمانم خندید.سرم را پایین انداختم و سرخ شدم.آهسته گفت:«گفتم که به هر قیمتی باشد نمیگذارم..»حرفش را قطع کردم و گفتم:«متشکرم.»ناگهان یاد خواستگاریش افتادم.یاد اینکه چه طور جوابش کردم.نکند میخواهد مرا زیر منت خودش ببرد.نکنه بعد از این مجبور باشم جواب مثبت بدهم.به دبیرستان رسیدم.وقتی خواستم پیاده شودم گفتم:«آقا فرید فکر کنید این مشکل برای خواهرتان فرحناز پیش آمده.»لحظه ای در فکر فرو رفت و مانند کسی که متوجه منظورم شده بود لبخندی زد و گفت:«خدمت مرا برادرانه قبول کنید.»خیالم راحت شد.

--------------------------رمان رمان رمان---------------------------

نفس راحتی کشیدم و در اتومبیل را بستم.هنوز چند قدم از اتومبیل فرید دور نشده بودم که با صدای فرید چرخیدم.گفت:«خداحافظ»و رفت.فرحناز دستش را برایش تکان داد و من مستقیم نگاهش کردم.ایستادیم تا از پیچ خیابان گذشت.بعد وارد دبیرستان شدیم.داشتم میگفتم«خوش بحالت فرحناز که همچین برادری داری قدرش را بدان.»که دوباره چشمم به خانم افشانی افتاد.بین چند دختر ایستاده بود.نمیدانم چه گفت خودم را از نظرش پنهان نگه داشتم.دوان دوان به حیاط پشتی رفتم و منتظر ماندم تا زنگ بخورد.بعد از چند دقیقه فرحناز پشت سرم آمد:«چرا آمدی اینجا پری؟»گفتم:«ندیدی شمر آنجا بود.»خندید و گفت:«نترس پری!تا کی از نظرش پنهان میمانی.قاطع و مصمم جلویش بایست و بگو من ننوشته ام.»بغض کرده بودم:«دلم میخواهد فرحناز!

دیروز هم گفتم ولی باور نمیکرد.اصلا از روز اول از من متنفر بود.»فرحناز خنده زیرکانه ای کرد و گفت:«معلوم است که از تو متنفر است.از همان روز اول به خوشگلی تو حسادت میکرد.بیچاره ترشیده هیچ کس نمیگیردش.»باز فکری از مغزم گذشت و گفتم:«فرحناز؟»«چیه پری؟»
غرق در افکار مختلف گفتم:«نکند خودش نوشته تا مدرکی داشته باشد مرا از دبیرستان اخراج کند؟»
شانه هایش را بالا انداخت و با تردید گفت:«نمیدانم...فکر نمیکنم...حسود هست ولی...؟
غصه نخور پری بالاخره قضیه روشن میشود.»

ساعت دوم کلاس فیزیک بود.همه مشغول نوشتن مسائل روی تخته بودیم.کلاس ساکت بود و فقط گاهی صدای ورق زدن کتاب یا دفتری شنیده میشد.
دبیر فیزیک آهسته در وسط کلاس در بین نیمکتها قدم میزد.صدای ضربه زدن به در کلاس حواس همه را پرت کرد.تق تق قلبم ریخت.حس ششم گفت:«خانم افشانی پشت در است با من کار دارد.»با هر قدمی که دبیر به سوی در برمیداشت نفسهای من به شماره می افتاد.
آهسته در را باز کرد و من سرجایم میخکوب شدم.حدسم درست بود و خانم افشانی پشت در ایستاده بود.به چشمهایش خیره شده بودم.او هم همینطور و گفت:«نجاتی!وسایلت را جمع کن بیا دفتر.»هیچ کدام از بچه ها از موضوع اطلاع نداشتند.پچ پچی میان همکلاسهایم در گرفت.هرکس چیزی میگفت و با صدای دبیر فیزیک که میگفت:«چه خبر شده؟الان زنگ میخورد بنویسید دیگر.»از کلاس خارج شدم.وقتی میرفتم فقط به فرحناز نگاه میکردم.درکلاس پشت سرم بسته شد و من خودم را با خانم افشانی در راهرو تنها دیدم.سلام کردم و گفتم:«بله خانم؟»جواب سلامم را نداد ولی اخم کرد.گفت:«برو دفتر تا بیایم.»آهسته و همانطور که مرتب برمیگشتم و خانم افشانی را نگاه میکردم وارد دفتر شدم.همه بودند ناظم دفتر داد و یک مرد چاق سر کچل که فوری فهمیدم از اداره آمده است.آب دهانم را قورت دادم و با رنگ پریده اجازه خواستم بعد قدم اول را در دفتر گذاشتم.احساس میکردم همه طور دیگری نه مثل گذشته که مهربان بودند بلکه با غضب به من نگاه میکردند.به من!شاگرد ممتاز دبیرستان که تا همین چند روز پیش وقتی به دفتر میرفتم همین ناظم یا دفتردار چای یا شیرینی به من تعارف میکردند و کلی از هوش و استعداد من تعریف میکردند.میگفتند باعث افتخار مدرسه ما هستی.و با افتخار نمرانم را سر صف میخواندند و به رخ دیگران میکشیدند.من که همیشه انضباطم بیست بود و همه از آداب و معاشرت و ادبم تعریف میکردند.حالا چه شد؟چرا این طور زیرچشمی و با غضب نگاهم میکنند قتل که نکردم.بعد یاد حرفای فرید افتادم و کمی آسوده خاطر شدم.صدای پای خانم افشانی را خوب میشناختم.آهسته و با ابهت به سمت دفتر میامد.کنار دیوار ایستادم بی آنکه حرفی بزنم.نگاهم به مرد چاق که بعدا فهمیدم بازرس اداره آموزش و پرورش است بود.او هم داشت به من نگاه میکرد.نگاه های کوتاه و مرموزانه.خانم افشانی وارد دفتر شد.بی آنکه نگاهی به من بکند همه جلوی پایش بلند شدند.مثل نردبان بود.لاغر و دراز.متنفر بودم.از خودش از رفتارش.خدا به داد کسی برسد که یک روز بخواهد با این عفریته زیر یک سقف زندگی کند.پشت میزش نشست و بی آنکه نگاهم کند گفت:«آقای بازپرس آمدند با تو صحبت کنند.»تا دیروز شما بودم حالا دیگر تو شدم.بازرس کیف چرمی کوچکی را که زیر بغل داشت روی میز گذاشت و بعد که در ان را باز کرد نامه ای را بیرون کشید و به طرفم گرفت:«خانم نجاتی این نامه مال شماست از شما دعوت شده تشریف بیاورید اداره آموزش و پرورش.»

چه عجب یک نفر مثل انسان صحبت کرد.نامه را گرفتم و گفتم:«چشم کی بیایم؟»گفت:«فردا صبح اول وقت.»معترضانه گفتم:«ولی فردا صبح من امتحان فیزیک دارم تازه امروز هم نتوانستم مسأله ها را یادداشت کنم.»خانم افشانی با تمسخر گفت:«لازم نیست تا اطلاع ثانوی شما دیگر به مدرسه نمی آیید.»دوباره دلم فرو ریخت.دیگر حسابی ترسیده بود.قضیه جدی بود و حتما باید فکر اساسی میکردم و تنها امیدم به خدا بود.از دفتر بیرون آمدم.کنار راهرو ایستادم و اشکم سرازیر شد.حالا چطور به خانه برگردم؟به مادرم چه بگویم؟بگویم به خاطر پاپش مرا از مدرسه اخراج کردند؟مادرم دق میکند.نباید حرفی بزنم.پس چه کار کنم؟فردا با کی به اموزش و پرورش بروم؟غیر از مادرم چه کسی را دارم؟دانه های درشت اشکم پشت سرهم روی زمین میریخت.گاهی هم روی کفشهای کهنه قهوه ایم.منتظر بودم زنگ بخورد و فرحناز را ببینم.باید به او میگفتم.شاید تنها فرید به دادم برسد.خانم افشانی باز جلویم ظاهر شد.«هنوز که نرفتی؟جای تو دیگر در این دبیرستان نیست.عجب گستاخه هنوز وایستاده.»و از کنار من گذشت.فقط اگر یک جفت شاخ داشت شکل بز بود.پوزه جلو و لبهای باریک صورت کرکی و دندانهای دراز.دلم میخواست با دستهایم آنقدر گلویش را فشار میدادم تا جان از دهان پوزه ایش بیرون میزد.زشت بیقواره واقعا که هرکس آن نامه را نوشته دستش درد نکند.من که ننوشتم ولی ایده ام همان است.

رفتم گوشه حیاط ایستادم.آنجا هم ولم نکرد.از پشت پنجره دفتر با آن دستهای زمخت اشاره کرد که بیرون بروم.ناامید و نگران مدرسه را ترک کردم.دلم پر بود دنبال جایی میگشتم تا درونم را بیرون بریزم.به پارک رفتم.خلوت بود یکی دو پیرمرد روی نیمکت نشسته بودند و روزنامه میخواندند.وارد چمنها شدم.پشت یک درخت تنومند روی چمنها نشستم و تکیه ام را به درخت دادم.زانوها قائم و سرم میان دو دستم.غرق در فکر و بی توجه به اطراف کم کم بغضم از هم باز شد و زیر گریه زدم.مرتب صدای افشانی درگوشم و مغزم تکرار میشد:«برو بیرون...برو بیرون!»هق هق گریه میکردم.آب بینی ام را بالا میکشیدم و زیر لب افشانی و کسی که برایم پاپوش درست کرده بود را نفرین میکردم.بعد دوباره یاد بی کسیم می افتادم.یاد بی پدری بی برادری مادری مریض که طاقت شنیدن هیچ مشکلی را نداشت.ای خدا به کی پناه ببرم.من که تنها امیدم درس و مدرسه بود حالا تنها امید آینده ام را از دست دادم.فردا چه کار کنم؟با کی بروم؟جواب رئیس آموزش و پرورش را چه بدهم؟محال است حرف مرا قبول کنند.نامه به اسم من نوشته شده بود.باز روزنه امیدم را در حرفها و قول فرید پیدا کردم.ظهر شده بود و مدارس تعطیل شدند.

خسته بودم.بلند شدم و به سوی خانه قدمهای سستم را برداشتم.وقتی به خانه رسیدم و وارد اطاق شدم مادرم منتظرم نشسته بود.گفتم:«سلام»و پیرزن نگران و آشته پرسید:«چی شده پری؟تو را به خدا بگو چی شده؟ها؟»سکوت کرده بود باز جلوتر آمد.خسته و با چشمانی اشک آلو نگاهش کردم.دو دستش را روی شانه هایم تکیه داد و محکم تکانم داد.«پری؟»پرسید:«مدیرتان چی گفت؟»سوز صدای دلشکسته اش قلبم را آزرده تر کرد.کتابهایم از شدت تکان روی زمین ریخت و بی آنکه من حرفی بزنم هر دو زدیم زیر گریه.سرم را در سینه مادرم گذاشته بودم و هق هق میکردم.عصر فرحناز آمد.اول پرسید:«چرا تنها برگشتی خانه؟فرید نگران شده بود.»و من موضوع بازرس و خانم افشانی را برایش تعریف کردم.گفت:«از فرید برات پیغام آوردم.»با عجله گفتم:«خب بگو.»گفت:«قرار است امروز برود پیش عوی رضا.گفت خیالت راحت باشد هرکاری از دستش بربیاید کوتاه نمیکند.با ناامیدی گفتم:«فردا باید بروم اداره.نمیدانم با کی بروم.مادرم مریض است در ضمن اگر بخواهند اخراجم کنند همان جا پس می افتد.بعد دوباره زدم زیر گریه.»فرحناز دلداریم داد.گفت:«فردا نمیروم مدرسه.»گفتم:«پس امتحان فیزیک را چه میکنی؟»صدایش میلرزید گفت:«تو ارزش بیشتر از اینها را داری پری.»و دستش را دور گردنم حلقه کرد.از صمیم قلب تشکر کردم.وقتی رفت گفت:«فردا صبح زود می آییم دنبالت.»«دنبالم؟می آیید؟»خندید:«با فرید می آیم اشکالی که ندارد؟»سرم را به راست و چپ گرداندن و گفتم:«نه به هیچ وجه فقط برایتان زحمت است.»باز خندید و رفت.صبح زود دنبالم آمدند.حاضر و نامه به دست در حیاط ایستاده بودم.در را که باز کردم بهرام رو به رویم ظاهر شد.نه من سلام کردم نه او حرفی زد.فقط من خارج شدم و او همینطور که به اتومبیل فرید نگاه میکرد وارد خانه شد و در را بست.رفته بود ورزش.از لباسش فهمیدم.فرید بووق زد.هنگامی که در اتومبیل را باز کردم و قصد سوار شدن داشتم متوجه شدم لای در حیاط هنوز باز است.نگاهم را مستقیم به زیر در کشاندم.حدسم درست بود.کفشهای سفید ورزشی بهرام معلوم بود.داشت از درز در مرا نگاه میکرد.ولی من آنقدر گرفتار شده بودم که پاک این نگاهها و اذیت آزارها را فراموش کرده بودم.در بین راه اعصابم متشنج شده بود و دست و پایم را گم کرده بود.هر لحظه که چشمم به نامه می افتاد قلبم فرو میریخت و چهره کریه خانم افشانی جلوی چشمم ظاهر میشد.مرتب سؤالهای تکراری میپرسیدم.فرحناز گفت:«زنگ صورتت مثل گچ شده.به خودت مسلط باش.»و فرید در ادامه صحبتهای فرحناز افزود:«پری خانم اگر در هر کاری فقط به خدا امید داشته باشی مطمئن باش مشکلت حل میشود.»چه قدر این پسر خوب و مهربان بود چه قدر زیبا حرف میزد چه مرگم بود که نمیتوانستم به او فکر کنم؟مگر چه عیبی داشت...تابلوی اداره آموزش و پرورش را که دیدم باز انتهای فکرم به نامه ختم شد.دوباره تپش قلبم شروع شد.فرید درحالی که در اتومبیل را باز میکرد و پیاده میشده خطاب به من گفت:«چند لحظه صبر کنید تا ببینم عموی رضا آمده؟»سرم را آهسته تکتان دادم.آب دهانم را قورت دادم و گفتم:«چشم.»فرید رفت و من و فرحناز سکوت اختیار کرده بودیم.در اداره شلوغ بود.گاهی خانم و گاهی مردی داخل میرفت و دیگری بیرون می آمد.چند نفر هم روی پله ها اجتماع کرده بودند و ورقه یا پوشه در دست داشتند.چشمم را به در دوخته بودم تا ببینم فرید کی می آید.انگار تنها امیدم فرید بود یا همان عموی رضا.زیر لب دعا میکردم و به خدا متوسل میشدم.تا اینکه بالاخره فرید از پله ها پایین امد و نگاهم مستقیم به لبهایش بود تا ببینم چه میگوید.سرش را از پنجره داخل کرد و گفت:«پیاده شو!شانس آوردم هنوز نرفته بیرون.»دلم میخواست میتوانستم گریه کنم.التماس کنم.عجب گرفتاری شده بودم.من با تمام غرور مرتب به فرید میگفتم:«تو را به خدا آقا فرید یک کاری بکن.»نامه به دست پشت سر فرحناز و فرید وارد اداره شدم.فرید به سوی دری رفت که رویش نوشته بود«اطاق معاون»بعد آهسته چند ضربه به در زد و هرسه نفر وارد شدیم.مرد قد بلندی با موهای جو گندمی و سبیل نسبتا باریک که کمی هم آنها را تاب داده بود کنار کمد دفترش ایستاده بود و درحالی که پرونده ای را ورق میزد مشغول صحبت با زن جوانی بود که روی صندلی نشسته بود.زن جوان که به نظر معلم می آمد پای راست را روی چپ انداخته بود.رنگ موهایش با کت و دامن زیتونی که بر تن داشت و مطابقت میکرد.سیگار میکشید و صورتش همانند یک عروس آرایش کرده بود.از پشت انبوهی از دود لبخندش را میتوانستم ببینم.همینطور عشوه هایی که میریخت.معاون یا همان عموی رضا که فرید او را آقای هژیری صدا زد پرنده را روی میز گذاشت و خطاب به معلم جوان گفت:«ببخشید چند لحظه اجازه بفرمایید من کار دوستم را راه بیاندازم.»معلم یک ابرویش را بالا انداخت و خیره به فرید گفت:«خواهش میکنم بفرمایید.»بعد یک پک به سیگارش زد.فرید دو دستش را به میز معاون تکیه داد و به جلو خم شده بعد آهسته گفت:«راجع به موضوع دیروز که با رضا آمده بودم.» اول یک دست را داخل موهایش برد بعد چند بار با نوک خودنویس روی میز ضربه زد و آهسته تر از فرید گفت: « متاسفانه جناب رئیس فرمودند می خواهند ایشان را از نزدیک ببینم. گویا امروز صبح هم از ایشمان دعوت شده.» و نگاهی به فرحناز انداخت. بعد فرحناز برگشت و به من نگاه کرد. و با این حرکت معاون متوجه شد که فرد مثلاً خطاکار من هستم. تازه که چشمش به من افتاد ، خیره ماند. دقیق و مانند خریدارها نگاه می کرد. سرخ شدم و سرم را پایین انداختم . از فرید پرسید: « ایشان هستند؟» و به من نگاه کرد. فرید هم به من نگاه کرد و گفت:«بله.»مانند محکومی در محکمۀ قاضی به من نگاه می کردند. آخر چرا؟ من که گناهی مرتکب نشدم. مگر قتل کردم که این طور نگاهم میکنند. دلم می خواست زمین دهان باز می کرد و ظرف کمتر از یک لحظه مرا می بلعید.معاون چند بار سرش را تکان داد. بعد یک سیگار روشن کرد و گفت:« عجب ؟ این چهرۀ معضوم و زیبا چه طور می تواند چنین توهینی به ...»نمی دانم چرا کنترلم را از دست دادم و با صدای بلند گفتم:« ولی من آن نامه را ننوشته ام.» همه یکباره ساکت شدند و به من نگاه کردند. هنوز صدای خودم در گوشم می پیچید. پشیمان شدم. صدایم را پایین آوردم و این بار خیلی آهسته گفتم:« برایم پاپوش درست کرده اند.» و چون مطمئن شدم از دست او کاری بر نمی آید خطاب به فرید و فرحناز گفتم:« برویم اطاق رئیس من از حق خودم دفاع می کنم.» و در حالی که زا دفتر معاون خارج می شدم زیر لب افزودم :« طلایی که پاک باشد چرا منتش به خاک باشد؟ » بعد خودم را دلداری دادم:« نترس پری ،

 وقتی تو ننوشتی از چه می ترسی؟ مطمئن باش حقیقت روشن می شود.» خودم را جلوی در اطاق رئیس دیدم . فرید و فرحناز ای طرف و آن طرفم ایستاده بودند. انگار پاهایم قدرت پیدا کرده بودند. دیگر نمی ترسیدم. تمام دل و جراتم را جمع کردم و رو به فرحناز گفتم : « شما دیگر زحمت نکشید. تنها می روم تو .» بعد در زدم و با شنیدن صدای بفرمایید وارد شدم. این یکی هم چهارشانه و قدبلند بود و سبیلهایی پرپشت داشت. سیگار می کشید. هنوز سرش روی پرونده بود. آهسته گفتم:« سلام .» جوابم را نداد. شاید نشنید. این بار کمی صدایم را صاف کردم و دوباره گفتم:« سلام.» گفت « سلام جانم.» و سرش را بالا کرد. خیره ماندن چشمهایش برایم عادی بود. خودمی می دانستم حالا چند لحظه ای به صورتم نگاه می کند و من طبق معمول باید خجالت بکشم و سرم را پایین بیاندازم. بعد از این که این لحظه ها تکرار شد و تمام شد ، جلو رفتم و نامه را روی میز گذاشتم. پرسید:« نامه از کجاست؟»آب دهانم در گلویم پرت شد. چند بار پشت سرهم و خفیف سرفه کردم و گفتم :« از خانم افشانی.» « صحیح ، صحیح!» و نامه را باز کرد و خواند. باز به من نگاه کرد و این بار دقیق تر.یاد فیلمهایی افتادم که سفیدها بردۀ سیاه می خریدند. دستش را زیر میز برد و بعد از این که کشو را کشید همان نامه ای را که به نام من نوشته بود را در آورد و روی میز گذاشت. هنوز زانوهایم می لرزیدند. این بار این نامه را باز کرد و گفت: « چرا این نامه را نوشتی؟»« کدام نامه را؟»لبخندی تمسخرآمیز زد و گفت:« مگر چندتا نامه نوشتی؟»قاطع جواب دادم :« هیچی .»« سال گذشته با معدل چند قبول شدی؟»« بیست.»سکوت کرد. فقط برای چند لحظه ، باز نگاهم کرد :« شاگرد ممتاز ، فکر می کنی امسال هم با معدل بیست قبول می شوی؟»با تردید گفتم :« نمی دانم ، شاید.»« چرا شاید؟»باز گفتم :« نمی دانم.» و او گفت :« ولی من می دانم.» بعد من پرسیدم :« به خاطر انضباط؟»خندۀ مرموزانه سر داد و گفت:« نه ، نه ، ربطی به انضباط ندارد.» کلافه شده بودم. چرا حرفش را نمی زند و خلاصم نیم کند؟ باز سکوت کردم و او سکوت را شکست و گفت:« بیا جلوتر ببینم.» جلو رفتم. گفت:« جلوتر.» یک قدم دیگر جلو رفتم به میز رسیدم. پرسید:« چرا با بزرگترت نیامدی؟» گفتم:« مادرم مریض بود.» پرسید:« پدرت؟» سرم را پایین انداختم و گفتم :« پدرم فوت کرده .» باز پرسید:« برادری ، خواهری ، یعنی هیچ کس را نداری؟» برگشتم و به در نگاه کردم. بعد گفتم:« دوستم آمده.» متعجب پرسید:« دوست؟ کدام دوستت؟» خنده ام گرفته بود. مگر او دوستان مرا می شناسد. خودم را کنترل کردم و باز سکوت کردم. به سیگارش پک زد و گفت:« بگو بیاید تو ببینم.» رفتم و در را باز کردم. رئیس که چشمش به فرید و فرحناز افتاد گفت:« بفرمایید.» و هر دو وارد شدند. فرحناز کنار من و فرید پشت به در ایستاد. هر سه به او نگاه می کردیم. به چشمان درشت و به برق نگاهش. از روی صندلی بلند شد. کت و شلوار طوسی قدش را بلندتر نشان می داد. دگمۀ کتش را بست و به سوی من آمد. از نگاه کردن به چشمهایش وحشت داشتم. پرسید:« فردا با بزرگترت بیا.» گردنم را بالا گرفتم تا بتوانم به صورتش نگاه کنم. بعد گفتم :« بزرگترم مریض است.» دوباره رفت پشت میزش نشست و گفت: « پس بیرون منتظر بمانید.» بی آنکه هیچ کدام حرفی بزنیم بیرون رفتیم و من آهسته در را بستم. هر سه به یکدیگر نگاه می کردیم. چند لحظه گذشت. دیگر جان از دهانم داشت بیرون می زد. دوباره در زدم. فرید گفت:« چه کار داری؟ هنوز که صدایت نکرده .» با عصبانیت گفتم:« مگر مطب دکتر است؟ قلبم از کار افتاد. می خواهم زودتر بفهمم چه بلایی قرار است سرم بیاید.» که صدای رئیس اداره را شنیدم.« بیا تو.»تو رفتم و باز در را بستم. دوباره گفت:« بیا جلو.» این بار جلوی میز رفتم و دستم را به میز تکیه دادم. نامه ای دستم داد و گفت:« شما از این دبیرستات اخراجی !»اول فکر کردم خواب می بینم. یا صدایش را اشتباه می شنوم. مانند گیجها پرسیدم:« اخراجم؟»بی رحمانه گفت:« بفرمایید.» و دستش را به سمت در گرفت.سرم گیج رفت و چشمم سیاهی می رفت.

 او را تار می دیدم. اطاق دور سرم می چرخید . باز خودم را کنترل کردم. گریه نکردم. حتی بغض هم نکرده بودم. کار از این حرفها گذشته بود. به میزش تکیه دادم و گفتم:« به خدا من این نامه را ننوشتم. » ولی هیچ جوابی نداد. دوباره گفتم :« اگر من نوشته بودم که اسم خودم را نمی نوشتم.» باز جوابی نداد. کمی صدایم را بلندتر کردم و گفتم:« من شکایت می کنم.» گفت:« بفرمایید هر کاری می خواهید بکنید.»نامه در دستم می لرزید. آهسته و سست ، گیج و منگ قدمهایم را برداشتم و بیرون رفتم. فرید و فرحناز گوشۀ دیوار ایستاده بودند. تکیه ام را به دیوار دادم. تمام سالن دور سرم می چرخید. انگار با پتک روی سرم کوبیده بودند. دست فرحناز را روی شانه ام احساس کردم . گفت:« چی شد پری؟» صدایش در گوشیم پیچید و بی آنکه حرفی بزنم روی زمین افتادم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.هیاهویی در سرم پیچیده ، صدای بچه های کلاس ، صدای زنگ مدرسه ، دبیرها و بالاخره خانم افشانی ، داد می کشید:« برو بیرون ، برو بیرون.» صدای رئیس اداره:« بفرمائید بیرون ، هرکاری می خواهید بکنید.» بعد صدای آهستۀ مادرم که نوازشم می کرد . « پری جان ، دخترم ! عزیزم!» و صدای فرحناز و فرانک :« پری حالت خوبه؟» چشمهایم را باز کردم. همه بالای سرم نشسته بودند.سقف چوبی اطاق خودمان را شناختم . برای لحظه ای همه ساکت شدند و فقط صدای پرندگان باغ به گوشم آشنا آمد. ناله می کردم. هنوز سرم گیج می رفت. مادرم شربت قند برایم درست کرد. فرانک دستم را در دستش گرفته و ماساژ می داد. گفتم :« فرحناز!» گفت :« بله ، بله پری !» گفتم :« اخراجم کردند.» و زدم زیر گریه . لرز کرده بودم و می لرزیدم. سردم بود. در را بستند. مادرم لحاف رویم انداخت. خوابیدم. بیدار شدم. شب بود. بالای سرم رفت و آمد بود. درد داشتم. در سرم . مادرم عرق از پیشانیم پاک کرد. صبح شد . نالیدم :« پرده را بکش می خواهم اطاق تاریک باشد. از نور متنفرم.» دیگر نمی فهمیدم کی شب می شود و کی روز.فرانک مرتب به دیدنم می آمد. می گفت: خانم بزرگ نگران حالت است.» گفت: « یک هفتۀ دیگر پرواز داریم ، دوست دارم تا قبل از اینکه بروم خوب شده باشی. دوباره روحیه ات را به دست بیاور پری ! من با پدر شهرزاد صحبت کردم اسمت را در یک دبیرستان دیگر نوشته است.»لای چشمهایم باز بود، پرسیدم: « امروز چند شنبه است؟» « سه شنبه » « من این همه خواب بودم. چهار روز از درس عقب افتادم.»مهم نیست دخترم . فقط دو امتحان را جا ماندی ، می خواهیم برایت معلم بگیریم. دوستت فرحناز تمام جزوه ها را برایت نوشته . تو سعی کن خوب بشوی، ما هم کمکت می کنیم.»« خیلی ممنون فرانک خانم ، چرا شما آنقدر زحمت می کشید؟»« عیبی نداره دخترم مادر تو عمرش را در این خانه گذاشته ، تو هم مثل بچۀ خودمان هستی .»می دانستم ترحم می کند. دلش برای می سوزد. چون پدر ندارم. در چشمانش رحم را می دیدم. سرم را تکان دادم و گفتم:« باز هم ممنونم.»صبح چهارشنبه صداهایی در حیاط شنیدم:« پتوها را روی باربند بگذار! این را بده من ،آن را بگیر.» صدای بهرام بود. صدای فرانک بود، گاهی صدای خندۀ شهرزاد.و بالاخره مادرم در را باز کرد و سرش را داخل اطاق کرد:« پری جان! خانم و بقیه می خواهند بروند شما ، فرانک خانم اصرار می کند تو هم بروی ، می گوید آب و هوا عوض کنی زودتر خوب می شود. داست داری بروی؟سرم را به علامت منفی تکان دادم. باز گفت:« شهرزاد خانم هم می رود.» گفتم:« من نیم روم.» چند لحظه بعد خانم بزرگ عصازنان به اطاق آمد ، بالای سر من . تکیه ام را به پشتی داده بودم. کتابی را که در دست داشتم بستم و خواستم بلند شوم که گفت: « پری جان دوست داری با ما بیایی.» گفتم:« درس دارم خانم بزرگ ، در ضمن مزاحم می شوم.» خنده ای کرد و گفت:« خودمان خواستیم که بیایی ، اگر تو قبول کنی مادر هم می آید. گناه دارد ، خیلی خسته شده . هم به ما کمک می کند، هم آب و هوایی عوض می کند.» در حالی که به سوی در می رفت برگشت افزود:« ما که این راه را می رویم ، شما هم باشید بهتر است.»نگاه مادرم در چشمانم سوال می کرد که چه کار کنیم؟ لبخندی سرد زدم و گفتم :« من حرفی ندارم.» و بلند شدم و آرام آرام وسایل شخصیم را در ساک دستی کوچکی گذاشتم.آفتاب می رفت که غروب کند. خانم بزرگ ، فرانک و مادر عقب اتومبیل نشسته بودند. من و شهرزاد که لاغرتر از بقیه بودیم جلو نشسته بودیم. بهرام پیچ های جاده را یکی پس از دیگر پشت سر می گذاشت . محو تماشای مناظر زیبای جاده شده بودم.گاهی کوههای سر به فلک کشیده ، گاهی دره های سرسبز و گاهی تکه های ابر که داشتند دست به دست هم می دادند تا ببارند. شهرزاد مرتب با بهرام صحبت می کرد و با صدای بلند می خندید. فرانک پرسید:« بهرام جان دوربین را آوردی؟» و بهرام جواب نداد. تازه متوجه شدم که حواس بهرام حتی به صحبتهای شهرزاد هم نیست. کمی به جلو خم شدم. از گوشۀ چشم نگاهش کردم. غرق در فکر رانندگی می کرد و گاهی ظاهرا! سرش را تکان می داد تا شهرزاد مطمئن باشد دارد گوش می کند. یعنی به چه فکر می کند؟ حواسش کجاست؟ تریلی که با سرعت از کنارمان گذشت و بوق شیپورش را به صدا در آورد همۀ ما را متوجه حواس برتی بهرام کرد. خانم بزرگ از آن عقب گفت:« بهرام جان حواست کجاست؟» و فرانک افزود:« پرسیدم دوربین را آوردی؟» بهرام مانند آدمهای منگ گفت:« بله آوردم.» بعد خم شد و به من نگاه کرد. یک لحظه نگاههای دزدانۀ من و او با یکدیگر برخورد کردند و هر دو به سرعت نگاهمان را به جاده چرخاندیم و این عمل چندبار دیگر تکرار شد و هربار لحظه ای بیشتر طول یکشید. با هر نگاهش قلبم تندتر می تپید و ته دلم آرام می گرفت.در بلندترین نقطۀ راه بهرام توقف کرد. فرانک پرسید:« چرا ایستادی؟» پیشانی بهرام عرق کرده بود ، دستهایش را داخل موهایش برد و پیاده شد. لبۀ دره رفت چهره اش آرام بود. باد موهایش را به هم می ریخت. من هم پیاده شدم. همینطور شهرزاد و بقیه. باد نسبتاً تندی می وزید. عجب منظرۀ زیبایی ، شاید اگر بهترین نقاشهای دنیا چنین منظره ای را نقاشی می کردند کسی باور نمی کرد. این طرف جاده دره ای سرسبز و خرم و آن طرف کوه باد درختانی با برگهای زرد پاییزی.بهرام در صندوق عقب اتومبیلش را باز کرد و دوربین را در آورد.« اولین عکس را همین جا می گیریم. موافقید؟» شهرزاد گفت:« عالی است بهرام.» ولی بهرام فقط نگاهش به من بود. انگار فقط از من سوال کرده بود. یا فقط منتظر جواب من بود. تکیه ام را به اتومبیل داده بود. باد موهایم را وحشی کرده بود. زیباترین غروبی بود که تا به آن لحظه دیده بودم. ناگهان برقی جلوی چشمم ظاهر شد و بهرام عکسم را گرفت .به اعتراض گفتم:« بهرام؟»خندید. باز دندانهایش نمایان شد. سفید و ردیف. مثل یک تابلوی نقاشی. ابروی چپش را به نشانۀ حیرت بالا برد و گفت:« به این می گویند یک عکس هنری ؛ به به عجب عکسی می شود!» و شهرزاد لبخندی کنایه دار و طعنه آمیز زد و گفت:« این بیچاره که فکر درس و مدرسه اش است ، کجا حال عکس انداختن را داشت.» و باز بهرام غرق در فکر به من نگاه کرد و سرش را پایین انداخت.تا لحظه ای که به ویلا رسیدیم بهرام سکوت کرده بود. رفتارش مرموز شده بود. انگار از آن بهرام شیطان و مردم آزاد هیچ خبری نبود. نکند دوباره در فکر نقشۀ جدیدی است. ولی نه ، فکر نمی کنم. بیچاره بعد از آن بلایی که سر اسبش آمد دید فایده ای ندارد با من سر به سر بگذارد ، در واقع حریف من نشد. ولی انگار خدا حقش را گرفت. نور چراغهای اتومبیل روی در ویلا افتاده بود. بهرام چندبار بوق زد. صدای پارس کردند سگها به گوش می رسید. چند لحظۀ بعد در باز شد. بهرام حرکت کرد و جلوی پای مرد مسنی ایستاد:« سلام میرزا، چطوری؟»میرزا کلاهش را از روی سرش برداشت و زیر بارش باران تعظیم کرد و گفت" « خوش آمدید آقا!» و در حالی که چند بار سرش را تکان داد افزود:« خوش آمدید ، خوش آمدید.»بهرام حرکت کرد و میرزا فانوس به دست در را بست. هنوز سگها پارس می کردند. ته باغ جلوی ویلا بهرام توقف کرد. عجب بارن تندی می بارید. بهرام گفت :« فعلاً هیچ کس پیاده نشود تا در را باز کنم.» بعد خودش پیاده شد و پله ها را دو تا یکی بالا رفت. در را باز کرد و اشاره کرد پیاده شویم.صدای شرشر باران از پشت شیشه های دودی ،آتش گرم شومینه و رنگهای قرمز و زردش ، تابلوهای نقاشی و مبلهای چرمی ، نخلهای مجلسی و لوسترهای برنز، آینه های قدی و بالاخره ، عکس پدر بهرام و پسربچه ای که حالا بزرگ شده بود ، همان شیطان کوچک که حالا ادای مردهای ادیب و خوش صحبت را در می آورد ، که حالا تلاش می کرد رفتارش با متانت و از روی اصول باشد.

فرانک یکراست رفت در یخچال را باز کرد و گفت:« دست میرزا درد نکند. عجب گوشتی خریده خانم بزرگ ! خوب شد قبلاً تماس گرفتیم . وگرنه کی حال داشت در این باران برود خرید کند.» و مادر در حالی که دستهایش را می شست آماده می شد تا کبابها را سیخ کند.خانم بزرگ روی صندلی راحتی نشسته بود و به آتش شومینه خیره شده بود. می دانستم در فکر دکتر است. بیچاره چند سال می شد که پسرش را ندیده بود. بهرام در بالکن را باز کرد و زغالها را در منقل ریخت. شهرزاد به خواستۀ فرانک میز را می چید و من هم مشغول درست کردن دوغ شدم. بوی کباب فضای ویلا را پر کرد. رادیو روشن بود و موسیقی اصیل ایرانی پخش می شد.بساط شام آماده شد. بهرام با هر حرکت یک نگاه دزدانه به من می انداخت. شهرزاد حسودی می کرد و بیشتر با بهرام شوخی و صحبت می کرد.شب از نیمه گذشته بود و من هنوز بیدار بودم. دانه های باران به شدت به شیشۀ اطاق خواب می خورد ، داشتم فرمولهای فیزیک را می نوشتم. مادرم در خواب و بیداری گفت:« نمی خواهی بخوابی پری؟» بعد ناله ای کرد و افزود:« برق را خاموش کن !»صبح با صدای موج دریا از خواب بیدار شدم. عجب طلوع زیبایی ، بلند شدم و تکیه ام را به سر تخت دادم. اشعه های قرمز خورشید روی موجها یم رقصیدند. موجها یکی پس از دیگری به ساحل می آمدند و بر می گشتند و نوای آرامش دهنده پخش می کردند. پرنده های دریایی ، زیبایی ساحل را صد چندان کرده بودند. پنجره را باز کردم و از آن لطافت هوای پاییزی نفس عمیقی کشیدم . خیره به دریا و طلوع خوشید بودم که بهرام را دیدم ، با لباس ورزشی کنار ساحل می دوید و ورزش می کرد. پنجره را بستم و دوباره زیر پتو رفتم. هنوز خوابم می آمد. کمی در رختخواب به این طرف و آن طرف چرخیدم و باز چشمهایم را بستم.این بار با صدای مادرم چشمهایم را باز کردم.« پری لنگ ظهر شده ، پس چرا نمی آیی پایین؟ » با زنالیدم :« مدرسه ام ، درسم ، امتحانهایم.» مادر دستش را روی پیشانیم گذاشت و با دستپاچگی گفت:«باز که تب کردی ؟ وای چقدر داغ شدی ؟» بعد رفت پایین و چند لحظه بعد با لگن آب برگشت. دستمالی را خیس کرد و روی پیشانیم گذاشت و باز قربان صدقه ام رفت.« الهی قربان این شکل ماهت بشوم پری ، تو را به خدا ناله نکن . من طاقت ندارم. خدایا دست تنها چه کار کنم، اینها هم که رفتند دریا . چه خاکی بر سرم بریزم.» و مرتب دستمال را نمدار می کرد.ظهر فرانک و شهرزاد برگشتند. کمی تبم پایین آمده بود. مادرم برایم شیرکاکائو آورد. می گفت : « بخور تا جان بگیری .حتماً ضعیف شدی. » می گفتم :« نمی خورم. » و فرانک به اصرار فنجان را دستم می داد.ظهر شده بود و دوباره نم نم باران از ابرهای تکه تکۀ خاکستری می بارید. فرانک گفت:« حیف است پری ، از وقتی رسیدیم هنوز بیرون نرفته ای ، شهرزاد و بهرام یک دقیقه هم در خانه بند نمی شوند. اینقدر دل مرده نباش. بلند شو با هم برویم کنار دریا.» و مادرم در ادامۀ حرفهای فرانک افزود :« هرچی بخوابی حالت بدتر می شود. کسل تر می شوی دخترم !»بلند شدم بارانی کلاهدار قرمز را پوشیدم. فرانک گفت:« چشمت می زنند پری ، این را نپوش.»لبخندی بی احساس زدم :« ای بابا ، کار از این حرفها گذشته.»بعد همراه فرانک از خانه خارج شدم. چه احساس عجیبی پیدا کرده بودم ، نم نم بارن روی برگهای زد و خشک ، بوی عطر خاک و چمن ، صدای شنهای ساحلی در برابر موج ، قدم زنان کنار ساحل رفتیم. بهرام و شهرزاد هم بودند. بهرام تا چشمش به من افتاد از روی صخره بلند شد و بریده بریده گفت:« حالت چه طوری پری؟ بهتر شدی؟ ..چه عجب ... بالاخره از خانه آمدی بیرون.»بعد به صورتم خیره شد. چشمش می خندید و نگاهش مهربان بود. اصلاً انگار یک بهرام دیگر شده بود. فهمیدم در فکر من بوده ، شهرزاد هم بلند شد و وقتی نگاههای پرمعنی بهرام را دید با لحنی پر از کینه گفت:« خاله جان من که خسته شدم . می روم خانه .» بعد رو کرد به بهرام و افزود:« تو نمی آیی بهرام جان؟» چنان می گفت بهرام جان که انگار واقعاً جانش بود. بهرام هنوز نگاهش به من بود. بعد آهسته از کنار من گذشت و گفت:« چرا می آیم.» هر دو ساحل را ترک گفتند. با چشم بهرام را بدرقه کردم. راه رفتنش هم تغییر کرده بود. دیگر مانند گذشته محکم و استوار راه نمی رفت. سست و بی اراده پاهایش را روی شنهای می کشید و سرش پایین بود. نه دیگر آن بهرام سر به هوا نبود. غرق در فکر راه می رفت. خیلی دلم می خواست می فهمیدم به چی یا کی فکر می کند ، شاید ... شاید به من.ظهر ناهارش را بی میل خورد. فرانک پرسید:« چته بهرام ، تو چه فکری؟» از روی صندلی بلند شد و باز نگاه کوتاهی به من کرد و بعد گفت:« شکر ، دست شما درد نکند.» و به اطاقش رفت. اطاقی که از زمان بچگی به او تعلق داشت و هنوز بیلچه و سطل و قایق بادی کوچکش دیوارش را تزئین کرده بودند.کم کم فکر بهرام مغز مرا هم پر می کرد. راه رفتنش ، حرف زدنش ، نگاههای دزدانه یا خیره کننده اش ، نگاههای تحسین آمیزش که وقتی به صورتم نگاه می کرد ، فقط از نگاهش زیباییم را می خواندم. می دانستم دلش چه می گوید: انچه را که هیچ وقت به زبان نیاورده بود. از نگاهش حسرت را می خواندم.عصر حالم بهتر شده بود. بهرام و شهرزاد تنیس بازی می کردند. همگی دور هم نشسته بودیم و چای می خوریم. باران تازه بند امده بود. بلند شدم که بروم. مادرم پرسید:« کجا؟» گفتم:« دریا.» گفت:« یک چیزی بپوش ، سرما می خوری.»هنگامی که از حیاط می گذشتم بهرام دوید تا توپش را بردارد. توپی که در یک قدمی من افتاد. همزمان به توپ رسیدیم. هر دو ایستادیم . چشم در چشم هم ، قبل از اینکه توپ را بردارد گفت:« کجا می روی پری؟» دلم فرو ریخت. چه قدر لحن کلامش مهربان شده بود. آهسته گفتم:« می روم دریا.» گفت:« کدام دریا؟»ابروهایم را بالا انداختم و پرسیدم:« منظورت چیه؟»خم شد و توپ را برداشت . چند بار توپ را پایین و بالا انداخت و آهسته با صدایی بسیار نرم گفت:« فکر کردم می روی دریای دل.» این را گفت و رفت. دیگر نتوانستم حتی یک قدم بردارم. خشکم زده بود. صدایش در گوشم تکرار می شد. دریای دل ، دریای دل ، دریای ...شهرزاد صدایم زد. بلند و خندان :« پری ، پری؟»گفتم:« بله» ولی به بهرام نگاه می کردم. توپ را محکم پرتاب کرد و به سویم برگشت. مانند کسی که از احساس خودش فرار می کند. شروع کردم به دوین . به ساحل رسیدم . نفس نفس می زدم. دریای دل؟ منظورش چه بود؟ بهرام بی منظور حرف نمی زند. دوست داشتم همین یک جمله را مرتب به زبان بیاورم و از تکرارش لذت می بردم. شاید چون از زبان بهرام بیرون آمده بود.غروب آفتاب مرا متوجه کرد که خیلی وقت است از خانه بیرون آمدم. پاچۀ شلوارم هنوز خیس بود. باد تندی که می وزید خبر می داد که قرار است امشب هوا طوفانی بشود. به خانه می رفتم که میرزا را دیدم. دستهایش سیاه و لباسهایش روغنی بود. مثل اینکه هنوز مرا نشناخته بود. جلو رفتم و سلام کردم . برگشت و طوری جواب سلامم را داد که معلوم شد هنوز مرا نشناخته است.خندیدم :« میرزا مرا نمی شناسی؟»دقت کرد و کمی که جلوتر آمد گفت:« ماشاء الله ببین چه خانمی شده ، هزار ماشاء الله !» بعد با تردید گفت:« پری ...درسته؟»گفتم: « بله ، همان پری شیطان.» و خندیدم . او هم خندید :« چه قدر بزرگ شدی؟ خیلی بچه بودی که دیدمت آن وقت که با بهرام خان بازی می کردی. » سرم را تکان دادم و هر دو در کنار هم راه افتادیم.
«میرزا از کجلا می آیی؟چرا دستهایت سیاه است؟»خنده ای که معلوم بود از روی اجبار است سرداد و گفت:«خیلی وقت است که یک مغازه اجاره کردم.البته شریک دارم.خب پنج تا بچه که شوخی نیست باید خرجشان را دربیاورم.»پرسیدم:«مغازه چی؟»دستهایش را نشان داد و گفت:«میبینی که مکانیکی.»به در ویلا رسیدیم.میرزا خداحافظی کرد و به سوی اطاقهای کوچکی که خانم بزرگ در تمام این سالها در اختیارشان گذاشته بود رفت.هوا تاریک شده بود و من آهسته قدم برمیداشتم فقط صدای خش خش برگهای خشک شده که زیر پای م میلغزیدند به گوش میرسید.بعد صدای پارس کردن سگ و بعد صدایی آهسته که گفت:«پری!»ایستادم.صدا از پشت سرم می آمد.دوباره گفت:«صبر کن پری.»برگشتم و کسی را ندیدم.بهرام از پشت درخت بیرون امد و در یک قدمیم ایستاد.«بهرام تو هستی؟»گفت:«پری چند لحظه صبر کن.»نرم و لرزیده حرف میزد.گفتم:«چیه؟چرا اینجا در این تاریکی ایستاده بودی؟»گفت:«منتظر تو بودم.»«منتظر من؟چه کار داری؟»و برگشتم که بروم که گفت:«صبر کن پری!باید موضوعی را روشن کنم.»باز ایستادم و به طرفش چرخیدم.گفتم:«سردم است.زودتر بگو.چه موضوعی؟»«میترسم...»گفتم:«میترسی؟تو؟»انگشتهایش را داخل موهایش برد و گفت:«قول بده عصبانی نمیشوی؟»«وای حوصله ام را سر بردی؟خب بگو ببینم چه شده؟»«گفتم که باید قول بدهی»با بی حوصلگی گفتم:«قول میدهم بگو.بهرام یخ کردم.»باز سکوت کرد.نگاهش کردم و منتظر بودم حرفش را بزند ولی او همچنان سکوت کرده بود.بالاخره گفتم:«یا بگو یا من بروم.»زیر لب گفت:«برو.»با قدمهای تند به باغ برگشت.تاریک بود و نمیتوانستم بهرام را ببینم.صدایش کردم:«بهرام!»ولی جوابی نداد.چند قدم پشت سرش رفتم.پایم در گل فرو رفت.اَه.دوباره جلویم ظاهر شد.گفت:«اَه به من؟»گفتم:«اِ بهرام تو ای جایی؟»پرسید:«رفتی تو گل؟»گفتم:«آهان»گفت:«کمکت کنم؟»گفتم«نمیخواهم.»و به زور پایم را کشیدم و برگشتم.گلی شده بودم پرسیدم:«شیر آب کجاست؟»جلوتر از من به راه افتاد و گفت:«پشت سر من بیا.»کنار استخر رفتیم.تاریک بود.بوی لجن می آمد.بهرام شیر آب را باز کرد و گفت:«بشور.»کفشم را در آوردم و شروع کردم به شستن پاهایم.بهرام رفت لبه استخر نشست.در آن سکوت و تاریکی فقط صدای شرشر آب می آمد.بعد آسمان رعد و برق زد.بهرام گفت:«الان باران میگیرد.»به آسمان نگاه کردم.رعد و برق بود و چند لحظه بعد بارش باران شروع شد.دانه های درشت باران همراه با بادی که میوزید.مثل اینکه باز تب کرده بودم.سردم بود و داشتم میلرزیدم.شیر آب را که بستم بهرام گفت:«میخواهی بروی تو؟»خنده کوتاهی از روی تعجب کردم و گفتم:«پس توقع داری در این باران بیرون بمانم؟»او هم خندید ولی خنده ظاهری بعد آه کشید و گفت:«یادت هست وقتی بچه بودیم زیر باران چتر بازی میکردیم.»گفتم:«تو هم یادت هست چطور مرا می انداختی در آب گل آلود باران که در چاله ها جمع شده بود؟»مثل بچه ها گفت:«ولی آن موقع نمیفهمیدم.بچه بودم.»گفتم:«بزرگ شدنت هم دیدم.»با اشمئزاز گفت:«چه کار کردم؟»گفتم:«چه کار نکردی؟»گفت:«فکر میکنی خودت کم اذیت کردی سر به سرم گذاشتی شخصیتم را خرد کردی؟ولی من با این همه...»رو به رویش ایستادم.باران هردویمان را کاملا خیس کرده بود.آب از سرورویمان میچکید.نور رعد و برق گاهی روی صورت بهرام می افتاد و نیمی از صورتش را برای لحظه ای روشن میکرد که در آن لحظه من برق را در چشمانش میدیدم.دلم میخواست ساعتها رو به رویش می ایستادم و نگاهش میکردم.ولی باز غرورم اجازه نمیداد حرفی از دوست داشتن بزنم.به سوی پله ها برگشتم و هنوز قدم اول را برنداشته بودم که گفت:«پری!»بی آنکه برگردم و نگاهش کنم گفتم:«بله»فقط گفت:«کار من بود.»بعد یک دفعه غیبش زد.دیگر ندیدمش.صدایش کردم.ولی هیچ صدایی جز صدای رعد و برق نشنیدیم.بلند داد کشیدم:«بهرام کجا رفتی؟»و صدای شرشر باران روی نرده ها و پله ها.داخل رفتم.خیس شده بودم و آب از لباسهایم میچیکد.موهایم خیس و به صورتم چسبیده بودند.مادرم دوید جلو و گفت:«مجبورر بودی در باران بمانی؟نگاه کن مثل موش آب کشیده شده.بدو برو لباسهایت را عوض کن.»باز تب کردم و میلرزیدم.پتو را تا زیر گردن کشیده بودم و ناله میکردم.فکر و خیال لحظه ای راحتم نمیگذاشت.به بهرام فکر میکردم و به حرفهایش.مخصوصا جمله آخری که گفت:کار من بود.زیر لب ناله میکردم:«چی کار تو بود؟کدام کار؟»مادرم پرسید:«با کس هستی؟»گفتم:«با خودم.»فکر کرد هذیان میگویم.برایم دارو آوردند و دوباره تبم پایین آمد.آخر شب بود.آهسته از پله ها پایین رفتم.همه خواب بودند جز بهرام و مادرم.بهرام داشت تلویزیون تماشا میکرد و ماردم ظرفها را میشست.بهرام کنار شومینه نشسته یود.از نم موهایش متوجه شدم تازه آمده است.مادر از آشپزخانه گفت:«شامت را گرم کردم صبر کن الان می آورم.»خودم را روی یک مبل راحتی پرت کردم و مشغول دیدن برنامه تلویزیون شدم.فیلم سینمایی بود.من هم مثل بهرام جذب فیلم شدم.خصوصا لحظه های آخرش که مادر شوهری از روی دشمنی با عروسش شلنگ ترمز اتومبیل را قطع کرد و عروس بیچاره هنگام رانندگی وقتی پایش را روی ترمز گذاشت متوجه شد ترمز خالی است و با آن سرعتی که داشت به دره سرازیر شد.بهرام بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد.گفتم:«بهرام کجا غیببت زد؟من که نفهمیدم چی گفتی منظورت از این که گفتی کار من بود چی...»حرفم را قطع کرد و گفت:«شطرنج بازی میکین؟»شانه هایم را بالا انداختم:«بدم نمی آید.»بعد هردو به سوی جعبه شطرنج رفتیم.مهره ها را چیدم و بازی را شروع کردیم.مادرم گوشه ای نشسته بود و بافتنی میبافت.بهرام مهره اسبش را تکانی داد و گفت:«پری؟»گفتم:«بله»گفت:«اسب چه طور حرکت میکند؟»خندیدم و گفتم:«خب معلوم است دیگر با اِل»گفت:«منظورم اسب واقعی است.»لبهایم را جمع کردم و گفتم:«با پا»پوزخندی زد و گفت:«تو باعث شدی که اسب من نتواند مسابقه بدهد.»به چشمش خیره شدم ابروهایم را درهم کشیدم و گفتم:«عنکبوتهای خودت باعث شدند.»بعد مهره دیگر حرکت داد و گفت:«من تلافی اسبم را درآوردم.»با صدای بلند خندیدم و گفتم:«این یکی را دیگر نتوانستی.کاملا مواظب خودم لباسهایم شامپو و جزوه هایم حتی پاهایم و چشمم بودم.»سرش را پایین انداخت و بعد نگاهی به مادرم انداخت.مطمئن شد که حواسش به بافتنی است و به حدی فاصله دارد که صدای مارا نمیشنود.بعد زیر لب گفت:«مواظب مدیرتان هم بودی؟»«چی؟»سکوت کرد.دوباره پرسیدم:«چی گفتی؟»باز سکوت کرد.یک دفعه زدم زیر صفحه شطرنج و بلند شدم.«پس کار تو بود.تو؟...بهرام؟»میخواستم با دندانهایم تکه پاره اش کنم که صدای مادرم بلند شد:«وای!باز که شما دونفر باهم نساختید.بابا نمیخواهد بازی کنید.»و دوباره مشغول بافتن شد.صدایم را پایین آوردم ولی هنوز عصبانی بودم.به خونش تشنه بودم.از لای دندانهایم که به یکدیگر فشارشان میدادم گفتم:«تو آن نامه را نوشتی؟»فقط سرش را تکان داد.ناتوان روی صندلی نشستم و برای لحظه ای چهره خانم افشانی بازرس معاون و رئیس اداره آموزش و پرورش جلوي چشمم ظاهر شد. بهرام را تار مي ديدم. صدايم دورگه شده بود. مي دانست خيلي عصبي شدم. هيچ حرفي نمي زد و دوباره مهره ها را چيد. «عجب پررو هستي ها؟» باز جوابم نداد، گفتم: «اي كاش بميري.» باز سكوت كرد، گفتم: «نفرينت مي كنم» و همچنان سكوت، لبم را گاز گرفتم و گفتم: «خيلي بي رحمي.» اين بار آهسته گفت: «نه پري! من بي رحم نيستم.» دوباره داد زدم: «هستي بي رحم تر از تو نديدم.» گفت: «من فقط تلافي كردم.» گفتم: «تلافي چه چيز را؟ تو قلب مرا شكستي. تو با آينده من بازي كردي. تو مرا خجالت زده كردي، باعث آبرويم شدي. مي داني وقتي رئيس اداره مرا از دفترش بيرون كرد چه حالي به من دست داد؟ مي داني سوختن دلم را احساس كردم؟ مي داني كنف شدم، من؟ شاگرد ممتازي كه تمام اميدم تحصيل بود.»آهي كشيد و با لحني كه مرا به آرام شدن دعوت مي كرد گفت: «مي دانم پري! مي دانم، كه اگر نفهميده بودم پنهان نگه مي داشتم، كه اعتراف نمي كردم. كه براي اولين بار غرورم را خرد نمي كردم. غروري كه حتي تو حاضر نشدي براي يك بار خردش كني. مي دانم پري، پشيمانم. اشتباه كردم. جبران مي كنم، بهت قول مي دهم، باشد پري؟ نخواه بيشتر از اين خرد شوم. احساسم را درك كن پري! ...»او مي گفت و من سكوت اختيار كرده بودم. ديگر صدايش را نمي شنيدم. مي ديدم كه لبهايش باز و بسته مي شود. به صورتش خيره بودم كه دوباره صدايي مرا به خود آورد. «پري»! خودش بود، بهرام بود. «گوش دادي،» سرم را تكان دادم. گفت: «قبول مي كني؟» گفتم: «چي؟ چي را قبول مي كنم؟»«مگر حرفهايم را نشنيدي؟» گفتم: «نه،» گفت: «پري دوستت دارم.» گيج و منگ گفتم: «هان؟» دوباره و شمرده شمرده گفت: «دارم از ايران مي روم. در تمام اين مدت مي خواستمت، دوستت داشتم. فقط ... فقط اين غرور لعنتي، پري؟» با حركت سر گفتم: «بله». گفت: «منتظرم مي ماني؟» بي آنكه از مغزم فرمان بگيرم گفتم: «تا كي؟» خوشحال گفت: «چهار سال، فقط چهار سال. برايت نامه مي نويسم.» گفتم : «بهرام». گفت: «قول دادي پري. خواهش مي كنم.» با حالتي عصبي ولي گيج از روي صندلي بلند شدم و گفتم: «من هيچ قولي يادم نيست.» و سالن را ترك كردم، آرام از پله ها بالا رفتم و به حرفهايش فكر كردم. فكر مي كردم رويا بوده، خواب بوده، فكر و خيال بوده، به پله آخر رسيدم. برگشتم و پايين را نگاه كردم. بهرام روي پله اول ايستاده بود و خيره به من گفت: «فكر كن پري، خواهش مي كنم.»دلم آتش گرفت ولي عصباني بودم. دوستش داشتم ولي به روي خودم نياوردم و وارد اطاقم شدم. پشت سر من مادرم هم آمد. گفتم: «برق را خاموش كن!» خودم را روي تخت پرت كردم، هنوز باران مي باريد. لحظه هاي تار را مي كشتم و در عوض ثانيه هاي اميد را مي شمردم. داشتم فرار مي كردم، از گذشته، از خاطرات تلخ و در اين پاييز فقط به حرفهاي عاشقانه بهرام فكر مي كردم. بهرام كه با عشق و نگاهش تازه بيدارم كرده بود. شب از نيمه گذشته بود و من از شدت خشم، عشق، خودم هم نمي دانم از چه بابت جدال داشتم. گاهي عصباني مي شدم و ناسزا و نفرين مي گفتم. گاهي ياد نگاهها و حرفهايش مي افتادم و فروكش مي كردم. در رختخوابم غلت مي زدم و سعي مي كردم خودم را به آرامش دعوت كنم. صداي غرش ابرها و امواج دريا و بارش تند باران و نفهميدم كه چه طور به خواب رفتم. تا صبح چند بار از خواب پريدم و دوباره به خواب رفتم. صبح هنوز خورشيد كاملاً بالا نيامده بود كه بيدار شدم. عصباني و كسل. باورم نمي شد هنوز بهرام را نبخشيدم، هنوز از او تنفر دارم يا نه، دوست داشتم تا آخرين نفس حقم را بگيرم. خودم را تشويق به انتقام مي كردم. حقت را بگير پري! نبايد او را ببخشي. مگر او از حق خودش گذشت؟با زندگي من بازي كرده. حالا چه طور با يك معذرت خواهي همه چيز را فراموش كنم. نه پري تو هم انتقامت را بگير بعد پوزش بطلب، مثل خودش نگذار به ريشت بخندد. نگذار فكر كند برنده شده. حالش را بگير بايد بفهمد با من سر به سر گذاشتن يعني چه. از روي تخت بلند شدم و گفتم: بلايي سرت بيارم بهرام كه ناگهان جرقه اي در مغزم زده شد. فيلم سينمايي ديشب، ترمز اتومبيل، فهميدم. و در حالي كه مشتهايم را گره كرده بودم با صداي بلند گفتم: «با زندگي من بازي مي كني؟» و به سوي حياط دويدم. هنوز همه خواب بودند. باران نم نم مي باريد و زمين كاملاً خيس بود. بالاخره در اطاق ميرزا رسيدم در زدم. صداي خانمش بود گفت: «كيه؟» گفتم: «منم پري. آقا ميرزا هستند؟» زن ميرزا در را باز كرد و گفت: «بفرما، تازه بيدار شده» لهجه شمالي داشت. گفتم: «خيلي ممنون كار واجبي داشتم.» بعد ميرزا با صداي خواب آلود گفت: «آمدم پري خانم» هر چه زن ميرزا اصرار كرد داخل نرفتم. چند لحظه بعد ميرزا چتر به دست كتش را پوشيد و از اطاق خارج شد. گفتم: «سلام» و بعد از اينكه جواب سلامم را داد هر دو راه افتاديم. پرسيد: «كار واجبي داشتي كه صبح به اين زودي از خواب بيدار شدي؟» دستپاچه جواب دادم: «خوابم نمي برد ... آخه مي داني آقا ميرزا ديشب يك فيلم ديدم كه عجيب در روحيه ام تأثير گذاشته.» پرسيد: «چه فيلمي؟آهان همان مادر شوهري كه ...» ميان حرفش گفتم: «آفرين آقا ميرزا، درست حدس زدي.» گفت: «خيلي غم انگيز بود.» گفتم: «همين كه غم انگيز بود روحيه ام را ضعيف كرده، خيلي دلم مي خواهد بفهمم مادر شوهرش چه طور شيلنگ ترمز را بريد.»آقا ميرزا خنديد و گفت: «چه فرقي مي كند.» براي اينكه شك نكند، من هم با صداي بلند خنديدم و گفتم: «شايد يك روز من هم عروس چنين مادرشوهري شدم.» آقا ميرزا بدون هيچ ترديدي گفت: «البته بي ربط هم نمي گويي، اگر فن ماشين را بداني خيلي خوب است، رانندگي بلدي؟»به دروغ گفتم: «بله، بله، فقط فني اش را خوب نمي دانم.» بعد گفت: «پس نشانت مي دهم» و همراهش به در مغازه اش رفتم. آقا ميرزا يك اتومبيل كه براي تعمير آورده بودند را روي چال مغازه اش زد و برق چال را روشن كرد. بعد به من كه بالاي چال ايستاده بودم گفت: خب بيا پايين تا نشانت بدهم. با دل و جرأت بسيار از پله هاي چال پايين رفتم. آقا ميرزا مثل مادري كه به كودكش حرف زدن يا راه رفتن مي آموزد، دلسوزانه لوله ترمز و بعد شيلنگ ترمز را نشانم داد. با دقت نگاه مي كردم. مثل خون آشامي كه به فكر خودن خون باشد به فكر انتقام از بهرام بودم. پرسيدم: «اين شيلنگ را با چي مي برند؟» خنده پيرمردانه اي سر داد. سرفه زنان گفت: «خب با يك چيز تيز و برنده، مثل چاقو، اره، اين كه سؤال ... ندارد. راستي پري خانم ... يك وقت نكند تو مادرشوهر شوي و چنين ... تصميمي بگيري.»غش غش خنديدم. بعد خداحافظي كردم و برگشتم. حال خودم را نمي فهميدم. حس كينه توزي نسبت به بهرام باعث از هم پاشيدگي افكارم شده بود. به نظر خودم رفتارم عجيب و غريب شده بود. گاهي تند مي رفتم، گاهي آهسته و با حركت دستهايم با خودم حرف مي زدم. گاهي مي ايستادم و به نقطه اي خيره مي شدم و گاهي بي خود مي زدم زير خنده. در آن لحظه حس مي كردم مثل جادوگرها شدم. از خودم وحشت كرده بودم. بالاخره به خانه رسيدم. هنوز هنمگي خواب بودند. به آشپزخانه رفتم و چاقوي تيزي را برداشتم. پاورچين از آشپزخانه خارج شدم. لحظه اي ايستادم تا مطمئن شوم كسي بيدار نشده. بعد سراغ ماشين بهرام رفتم. چرخ جلو سمت راننده ، همانجا كه ميرزا نشانم داده بود، به همان صورت شيلنگ ترمز را شكاف دادم. لباسهايم گلي شده بودند. به سرعت از اتومبيل فاصله گرفتم و آهسته وارد ويلا شدم. در اولين فرصت چاقو را شستم و سرجايش گذاشتم. بعد بي آنكه به چيزي فكر كنم از پله ها بالا رفتم. وارد اطاق خوابم شدم و بي سر و صدا لباسهايم را عوض كردم. هنوز مادرم خواب بود. بيچاره درخواب ناله مي كرد. سنه اش خزخز مي كرد و گاهي هم سرفه مي كرد. خيلي آرام و بي سر وصدا روي تختم دراز كشيدم و خودم را به خواب زدم.....