رمان غرور عاشقان 3
رمان غرورعاشقان....
*******************
فرحناز میخندید و من با حرص صحبت میکردم .خون خونم را میخورد پرسیدم:برای چه حق دارد؟
اینبار بلندتر خندید و گفت:معلوم است دیگر از دست تو راحت میشود وقتی تو ازدواج کنی دیگر کسی نیست که عذابش بدهد.
هنوز جواب فرحناز را نداده بودم که مادرم از پشت پنجره آهسته گفت :چی شده پری؟دوباره که حرص میخوری؟دختر که نباید انقدر صدایش را بالا ببرد.
از زمانیکه جواب رد به فرید داده بودم مادرم هم رفتارش تغییر کرده بود.حس میکردم مانند گذشته نیست دیگر قربان صدقه ام نمیرفت و کمتر میگفت پری جان.
حس کردم کاسه آب سردی روی سرم ریختند فروکش کردم و آهسته به فرحناز گفتم:با قایق چطوری؟
برگشت نگاهی به استخر انداخت و نگاهش به ساختمان چرخاند و پرسید:فرانک ناراحت نمیشود؟
نجوا کنان گفتم:نه ناراحت نمیشود خانم بزرگ خودشان اجازه داده اند.بعد در حالیکه بسوی حیاط پشت اتاقمان میرفتم گفتم:صبر کن لباسهایم را روی طناب پهن کنم الان برمیگردم.لباسها را یکی یکی پهن میکردم و به بهرام دری وری میگفتم:دراز بی عقل حسود بخیل از زور حسادت دارد منفجر میشود اصلا شیطانه میگوید با فرید ازدواج کنم تا بترکد.
پری؟چکار میکنی؟
آمدم چند لحظه صبر کن.
جورابهایم را در آخر پهن کردم و به آنها گره زدم .بعد برگشتم فرحناز تکیه اش را به دیوار اتاق داده بود و زیر لب آوازی را زمزمه میکرد.حس میکردم کلافه است انگار یک جا بند نمیشد نمیخواستم جر و بحث کنم .حوصله شنیدن نام فرید را نداشتم دست فرحناز را گرفتم و به دنبال خود کشیدم .هنگامیکه قدم برمیداشت مرتب سرش را بسوی پنجره بهرام میچرخاند و دوباره تا متوجه نگاه من میشد نگاهش را میگرداند .دیگر بروی خودم نیاوردم قایق را جلو آوردم و هر دو نشستیم یک پارو را دست گرفتم و پاروی دیگر را دست فرحناز دادم.سرگرم کننده بود و ارامش دهنده .وقتی وسط آب ایستاده بودیم و صدای پرنده ها را میشنیدیم وقتی صدای شرشر آبی که از دهان مجسمه داخل استخر میریخت بگوش میرسید دوباره تخیلها در مغزم هجوم می آوردند.
فرحناز با لحنی پر معنا بمن گفت:دیروز خانواده رضا برای خواستگاری از من آمده بودند.
همانطور که انگشتهایم را در آب استخر تکان میدادم و موجهای کوچک میساختم پرسیدم:خب چی شد؟بالاخره راضی شدی؟
نمیدانم چرا فرحناز خواست جوابم را بدهد اول به پنجره بهرام نگاه کرد بعد بمن خیره شد و گفت:گفتم نه مثل تو که به فرید گفتی نه.
انگار از میان پرده ای سوزان نگاه میکردم پرسیدم:اگر بهرام بیاید خواستگاریت قبول میکنی؟
لبش را جمع کرد و بعد شانه هایش را بالا انداخت.جوابم را گرفتم ولی تا مغز استخوان سوختم .چقدر جسور و بی پروا حرف میزد.احساس خفقان میکردم از حسد بود ؟نمیدانم.
دوباره فرحناز پرسید:پری!تو فکر میکنی بهرام هم مرا دوست داشته باشد؟
نیش کلامش زهرآگین بود با غیظ گفتم:خب میخواستی از خودش بپرسی.
از حرفها و نگاههایش که اینطور حدس میزدم.
دلم پر بود دلم خون بود ناگهان یکه خوردم عرق بر بدنم سرد شد.نکند بهرام گفته باشد که او را دوست دارد؟نکند واقعا فرحناز را میخواهد؟نگاه تندی به پنجره انداختم و همان لحظه بهرام آمد و روی بالکن ایستاد گلدانش را آب میداد ولی میدانستم بهانه است.فرحناز هم برگشت و بهرام را نگاه کرد و در همان لحظه با چرخش تندی که فرحناز کرد درب قایق بادی در رفت و باد قایق به سرعت خالی شد.فرحناز جیغ کشید و ظرف کمتر از چند ثانیه هر دو در آب فرو رفتیم.هر دو خیس شدیم و من برای لحظه ای زیر آب رفتم.ولی خوشبختانه هر دو شنا را خوب میدانستیم وقتی شنا کنان خود را به دیواره استخر میکشاندم صدای خنده های مکرر و بلند بهرام را شنیدم.یک دستش را به شکم گرفته بود و غش غش میخندید.با خنده های بهرام فرحناز هم شروع کرد به خندیدن ولی من که حال خوشی نداشتم و عصبانی هم بودم نگاهی به لباسهایم انداختم و خودم را در قالب یک موش آب کشیده دیدم.حرص خوردم و با صدای بلند به بهرام گفتم:خنده داشت؟و او بلافاصله ساکت شد و به اتاقش برگشت.پرده اتاقش را کشید و دیگر بیورن نیامد .هوا رو به تاریک شدن میرفت با فرحناز رفتیم لباسهایمان را عوض کردیم و بعد فرحناز در حالیکه با عجله لباسها و کتابهایش را جمع میکرد خداحافظی کرد و رفت.
روز جمعه بود و من هنوز کینه آنرور بهرام رادر دل داشتم.صبح زود با صدای مادرم که میگفت زود باش همه منتظر تو هستند از اتاق خارج شدم.قرار بود به باغ خانم بزرگ برویم.بهرام مسابقه اسبدوانی داشت و قرار بود برای تمرین برود.خانم بزرگ که چند مدتی بود از منزل خارج نشده بود خواست تا همگی حاضر شویم و برای پیک نیک به باغ برویم فرانک میگفت قرار است شهرزاد و پدر و مادر شهم بیایند.
دم ظهر در باغ و ساختمان قدیمی جنب و جوش و برو و بیایی بود.شوهر خواهر فرانک کبابها را باد میزد و شهرزاد دیسهای زرشک پلو را یکی یکی میآورد و درون سفره میگذاشت.مادرم دوغ درست میکرد و فرانک مرغها را در ظرف میچید.بهرام کنار دیگ نشسته بود مشغول کندن ته دیگ بود.منهم گوشه ای نشسته بودم و همانطور که مادرم خواسته بود مشغول چیدن سبزیها در سبدهای کوچک بودم.شهرزاد می آمد و میرفت و هر دفعه به شکلی سربسر بهرام میگذاشت.یکبار میگفت:ته دیگ دوست داری؟مطمئن باش شب عروسیت باران میبارد.دفعه دیگر میآمد و میگفت:کمتر کفگیر را ته دیگ بزن اعصابم خراب شد.و بهرام بی توجه به حرفهای شهرزاد زیر چشمی بمن نگاه میکرد و من که خدا میداند در دلم چه خبر بود و با هر نگاهش چه آشوبی در وجوم بر پا میشد هر وقت نگاهش نمیکردم میدانستم بمن خیره شده و وقتی رو بسویش میکردم سرخ میشد.
بعد از نهار به مادر کمک کردم تا ظرفها را بشوید .وقتی شستن ظرفها تمام شد همراه فرانک وارد اتاق شدیم داشتم دستهایم را با گوشه دامنم خشک میکردم .شهرزاد روبروی بهرام نشسته بود و غرق در فکر و سکوت مهره ای از شطرنج را حرکت داد.بهرام که گویا اصلا حواسش به بازی نبود مرتب به دور ور برش نگاه میکرد و قصد داشت به بهانه ای بازی را خاتمه دهد.این را از آنجا متوجه شدم که یکبار گفت:دیرم شده باید بروم تمرین.و بار دیگر دل درد را بهانه میکرد تناقض حرفهایش باعث شد که شهرزاد بپرسد:اگر دلت درد میکند چطور میخواهی بروی اسب سواری؟
بهرام گوشه ای از اتاق طاق باز خوابید و کلافه نازکی روی پایش کشید یک دست را تا ارنج روی چشمهایش گذاشته بود و وانمود کرد که خوابش برده است.شهرزاد بمن گفت بازی میکنی؟
چاره نداشتم از بیکاری بهتر بود گفتم باشد و جلو رفتم و شروع به چیدن مهره های سیاه کردم مشغول بازی بودم که بهرام با کشیدن خمیازه مصنوعی از جا بلند شد و بسوی اتاقک کوچکی که درست روبروی ما بود رفت.
من و شهرزاد هر دو سکوت کرده بودیم .من منتظر حرکت مهره شهرزاد بودم که بهرام از اتاق خارج شد.لباس مخصوص پوشیده بود.چکمه به پا کرده بود و موهایش را طوری شانه زده بود که هر یک به دقت در جای خود قرار داشتند.حسودی کردم شاید هم هنوز حس نفرت داشتم و مشمئز میشدم .آنچه بیشتر از همه مرا خشمگین میکرد این بود که من فکر میکردم قصد دارد خودش را به رخ من بکشد.
نزدیک غروب بود در سراسر ایوانی که فقط با یک پله از محوطه چمن جدا میشد و این چمنها به استری بزرگ منتهی میشد و دنباله آن درختهای میوه تا بینهایت گم میشد فرش و قالیچه انداختیم.یک تخت برا ی خانم بزرگ زده بودیم تا بشیند و قلیان بکشد.بساط میوه چای کاهو سکنجبین آوردیم .مادر کنار سماور نشسته بود و مرتب چای میریخت.هنوز بازی من و شهرزاد ادامه داشت هیچکدام حریف یکدیگر نبودیم.صدای فرانک هر دوی ما را از بازی پرت کرد:بهرام آمد.
بهرام روی اسب نشسته و آهسته بسوی ما آمد.صدای سم اسبش یکی در میان بگوش طنین خوش آهنگی میداد.اسب بهرام یک شیهه سر داد و بعد بهرام به تعارف فرانک که گفت بیا پسرم بیا عصرانه حاضر است.پیاده شد من و شهرزاد دوباره مشغول شدیم ولی من دیگر حواسم پرت شده بود.دیگر مهره ها را نمیشناختم دلم میخواست بازی تمام شود و از طرفی حالا که متوجه شده بودم تمام حواس بهرام در باز یمن و شهرزاد است نمیخواستم بازی را ببازم.شهرزاد با مهارت کامل اسبش را تکان داد و گفت کیش.در دلم خنده ام گرفته بود او که تا به آن لحظه با دقت بازی میکرد چرا یکباره این حرکت را کرد.مطمئن شدم که شهرزاد هم حواسش پرت شده یا شاید او هم قصد دارد بازی را به اتمام برساند.با وزیرم اسبش را کشتم و اینبار من گفتم کیش.و شهرزاد در حالیکه به بهرام نگاه میکرد گفت:خسته شدم پری حدود 4ساعت است که بازی میکنیم جمع کن.
پیروزمندانه پرسیدم:باخت را قبول داری؟که ناگهان بهرام با عجله استکان چای را روی زمین گذاشت و گفت نه.
هر دو به بهرام نگاه کردیم بهرام لبخندی که معنیش را نفهمیدم زد و بعد جلو آمد و به شهرزاد گفت برو کنار.
شهرزاد کمی خودش را کنار کشید و بهرام جای او نشست پرسیدم:میخواهی بازی را ادامه بدهی؟
چشمهایش را ریز کرد و نگاهی دقیق بمن کرد و گفت میترسی؟
از چه؟
از باخت.
نه به هیچ وجه.
بهرام مهره ای را تکان و به همین ترتیب من .شهرزاد با دقت نگاه میکرد و ما مبارزه ای سخت را با یکدیگر انجام میدادیم.یکساعت دیگر گذشت و نوبت من بود که حرکت کنم.بازی به حدی جذاب و هیجانی شده بود که برای لحظه ای متوجه شدیم که همه نگاهشان به شطرنج است و منتظر این هستند که کدامیک از ما برنده میشویم.
هوا کاملا تاریک شده بود و پدر شهرزاد موتور برق را روشن کرد.آخرین لحظه های بازی را میگذرانیدم که من با یک حرکت بهرام را کیش و ما ت کردم .چند لحظه بهرام ساکت ماند کلی فکر کرد بعد زیر چشمی نگاهی بمن انداخت از نگاهش تیری رادر چشمهایش احساس کردم.بهرام در حالیکه لبش را روی هم فشار میداد دستی داخل موهایش برد و آنها را محکم بسمت عقب کشید و گفت بردی.راضی و خوشحال لبخندی زدم و مهره ها را جمع کردم.حس کردم بهرام ناراحت شده ولی بروی خودش نمیآورد .خودم را لعنت کردم حقا که عقل ندارم چرا کاری نکردم که ببازم.دلم برایش سوخت که خجالت کشید.ولی بهرام که غرورش را حفظ میکرد یک برگ کاهو برداشت و رفت روی اسبش نشست .پدر شهرزاد پرسید:تاریک است بهرام خان؟کجا میروی؟
شهرزاد که در این میان تصمیم گرفته بود تلافی باخت بهرام رادر بیاورد دوباره صفحه شطرنج را باز کرد و از من پرسید:یکبار دیگر بازی میکنی؟
خسته شده بودم ولی دلم میخواست او را هم شکست بدهم گفتم:اگر ببازی ناراحت نمیشوی؟فکر کرد منظورم با بهرام بود با اشمئزاز گفت:فکر میکنی بهرام ناراحت شد؟
گفتم نه و مهره ها را چیدم هنوز حرکت اول را نکرده بودم که بهرام دوباره برگشت با صدای سم اسبش بسویش چرخیدم .به شهرزاد نگاه میکرد .شهرزاد پرسید:چی شد بهرام؟چرا برگشتی؟
بهرام اسب را روی دو پا بلند کرد بعد گفت:دوست داری سوار شوی؟
شهرزاد که میخواست از خوشحالی پر در بیاورد شطرنج را فراموش کرد و بسوی بهرام رفت.بهرام پیاده شد و دست شهرزاد را گرفت تا بتواند سوار شود.شهرزاد با صدایی ظریف میخندید و میگفت:بهرام خواهش میکنم مراقبم باش.خانم بزرگ روی تخت دراز کشیده بود.آهسته گفت:شهرزاد مراقب باش نیفتی.و بهرام در حالیکه دهنه اسب را دست شهرزاد میداد برگشت و به خانم بزرگ گفت پس من اینجا چکاره هستم؟بعد اسب آهسته شروع به راه رفتن کرد.شهرزاد میخندید و بمن میگفت:پری بعد از من سوار شو چه میدانی چقدر لذت بخش است وای خدای من چه عالمی دارد؟نمیدانستم اسب سواری انقدر لذت دارد.شهرزاد سوار بر اسب تا نزدیک استخر رفت و بهرام پا به پای اسب مراقب شهرزاد بود.
باز رگ حسادتم تحریک شد باز عصبی شدم و به شهرزاد حسادت کردم باز از بهرام متنفر شدم و دلم میخواست خردش کنم.غرورم جریحه دار شده بود.بلند شدم و خودم را با جمع کردن مهره های شطرنج مشغول کردم.چند لحظه ای که گذشت شهرزاد و بهرام خنده کنان برگشتند من به هیچکدام نگاه نمیکردم.
فرانک سفره شام را پهن کرد و به بهرام گفت:بگذار پری هم سوار شود.و بعد رو بمن کرد و افزود:پری جان برو سوار شو بلند شو عزیزم.
بدم آمد حس کردم بمن ترحم میکند شاید هم خرد شدن خودم را احساس میکردم سرم را پایین انداختم و گفتم:من اسب سواری دوست ندارم.
شهرزاد پیاده شد و بهرام پرسید:مگر تابحال اسب سواری کردی که فکر میکنی دوست نداری؟گفتم نه و فوری گفت:امتحانش کن شاید بعد از این علاقه پیدا کنی.برای یک لحظه نگاهم در نگاهش چرخید .چشمان درشت و سیاهش لرزه بر اندامم انداخت.لبخندی روی لبانش بود که سفیدی دنداناهیش را نمایان میکرد.دوباره دلم را باختم و بلند شدم نمیدانم به فرمان چه کسی بسوی اسب رفتم و سوار شدم.ترسیده بودم و بدنم روی اسب میلغزید.بهرام خنده کوتاهی کرد و پرسید:میترسی؟اسب که ترس ندارد.
باز خجالت کشیدم و بروی خودم نیاوردم.ئهنه اسب را گرفتم و مثل کسی که ماهر است گفتم:برویم هی.
اسب قدم اول و دوم را که برداشت ناگهان شیهه بلندی سر داد و روی دو پا بلند شد و من جیغ زنان محکم روی زمین افتادم.
گریه میکردم ناله میکردم و میگفتم:آه کمرم آخ پای راستم خرد شد و در بین جیغهایی که میزدم مادرم را صدا میکردم.
ظرف کمتر از یک دقیقه همگی بالای سرم جمع شده بودند.حتی بهرام با نگرانی نگاه میکرد.در آن لحظه به هیچ چیزی فکر نمیکردم و فقط درد میکشیدم.داد و بیداد میکردم و با کمک مادرم و فرانک سوار ماشین شدم.یک لحظه بخودم آمدم و متوجه شدم بهرام رانندگی میکند و فرانک دستپاچه میگوید عجله کن بهرام جان از این خیابان برو.و بهرام با سرعت داخل خیابان فرعی پیچید و جلوی در یک بیمارستان توقف کرد.مادرم و فرانک زیر بغلم را گرفته بودند .ناله کنان وارد بیمارستان شدم حیف که فرانک همراهم بود وگرنه هر چه از دهانم بیرون میآمد به بهرام نثار میکردم.مطمئن بودم که مخصوصا کاری کرد تا من پرت شوم دلش میخواست دوباره مسخره کند و بخندد.پس چرا شهرزاد نیفتاد میخواست تلافی شکست شطرنج را در بیاورد .اصلا من به چه عقلی به او که به خون من تشنه است اطمینان کردم و سوار اسبش شدم؟
دکتر معاینه میکرد و من فریاد میکشیدم.آی وای.و به محض اینکه انگشت روی استخوان پایم میگذاشت آه از نهادم بلند میشد.
لعنتی با این کاری که کردی دیگر حاضر نیستم گذشت کنم .مطمئن باش حالت را میگیرم حالا میبینی.دنداناهیم را با حرص فشار میدادم و غرغر میکردم.
پند لحظه بعد دکتر رو به مادرم کرد و گفت:باید از پایش عکس بگیرید.
مادرم نگران پرسید:یعنی پایش شکسته؟
دکتر با خونسردی جواب دادکمن که هنوز چیزی نمیدانم باید اول عکس را ببینم.
ناله کنان گفتم:آقای دکتر کمرم چی کمرم خیلی درد میکند.
دکتر در حالیکه لبخند روی لبانش ظاهر شده بود گفت:نترس دخترم کمرت فقط ضرب دیده.و از اتاق خارج شد.
این هم از پیک نیک و باغ اینهم از تفریح اصلا انگار خدا هیچ چیز خوبی برای من نمیخواهد پای دخترم شکست تفریح کوفتم شد .کاش پاهایم میشکست و از این خانه بیرون نمیرفتم خدایا آخر مگر من چه گناهی کرده بودم که مستحق اینهمه عذاب شدم؟
تازه از خواب بیدار شده بودم پای راستم را گچ گرفته بودند و فرحناز بالای سرم نشسته بود .یک هفته گذشته بود ولی من فقط منتظر یک فرصت بودم .اینبار کینه سنگینی از بهرام به دل گرفته بودم.مادرم مرتب با خودش حرف میزد و بهرام را نفرین میکرد.فرحناز که گویا طاقت شنیدن نداشت بلند شد و گفت:پری جان کاری نداری؟چیزی نمیخواهی؟
گفتم:مگر میخواهی بروی؟زود است تازه آمدی.
خندید و پاسخ داد:زحمت بس است باید برگردم برای شام چیزی درست نکردم الان فرید خسته از اداره برمیگردد راستی گفتم فرید یادم آمد خیلی نگران حالت است گفته اگر اجازه بدهید بیاید ملاقات.
چشمهایم را بستم و برای لحظه ای چهره فرید جلوی چشمم ظاهر شد آهسته گفتم:لازم نیست زحمت بکشند حالم خوب شده.و زیر لب از روی لج افزودم:انشاالله همین روزها میرود ملاقات بهرام.
فرحناز که با اخلاق من و لجبازیهایم کم و بیش اشنا بود خندید و خداحافظی کرد.وقتی رفت مادرم که خوب و بهتر از هر کسی مرا میشناخت گفت:ول کنی پری با این جوان لج نکن شاید مخصوصا نکرده باشد تو خودت عقل نداشتی که بدون تمرین یک دفعه رفتی نشستی روی اسب.
با عصبانیت و دلخوری پرسیدم:شما که تا همین چند دقیقه پیش داشتید تفریتش میکردید؟
مادرم آهی کشید و گفت:چکار کنم مادرم؟دلم میسوزد طاقت ندارم تنها دخترم را در این وضع ببینم ولی وقتی تو لج میکنی و برایش خط و نشان میکشی خب میترسم.
سرم را چند بار تکان دادم و گفتم نترس نترس.
حکایت غریبی بود خون میخوردم و دم بر نمیآوردم آیا واقعا چه کسی باید بهرام را تنبیه میکرد ؟آیا من باید به چه کسی شکایت میکردم؟خدایا به کی پناه ببرم تا حقم را از او بگیرم؟
دیگر آب از سرم گذشته بود دربند هیچ چیز نبودم دلم میخواست تلافی کنم شوریده احوال بودم و فقط به فکر انتقام هر لحظه به دنبال فرصتی مناسب میگشتم و شبها تا لحظه ای که به خواب میرفتم نقشه میکشیدم.
به این ترتیب یک ماه گذشت و هنوز پای من در گچ بود.هر شبی که صبح میشد و هر شبحی که به شب کشیده میشد زخم دل من عمیقتر میشد و بیشتر به انتقام فکر میکردم ضربه بزرگی خورده بودم و مهمتر از همه از درس سال آینده و کلاس زبان هم جا مانده بودم.
شب جمعه بود هز چه تلاش کردم خوابم نمیبرد انگار خواب با چشمانم دشمنی داشت.از پنجره به ستاره ها خیره شده بودم آنقدر به آسمان خیره شدم تا خاکستری شد .مادرم خر خر میکرد و گاهی تک و توک سرفه.نسیم خنکی از پنجره داخل میآمد .از خوابیدن در رختخواب دیگر به ستوه آمده بودم.دلم میخواست میرفتم و قدم میزدم.مانند گذشته گویا راه رفتن برایم بوی ارزو میداد.دیگر فقط به راه رفتن و دویدن فکر میکردم.این بار دومی بود که بهرام مرا در رختخواب می انداخت .سحر شده بود و ستاره ها کم کم خود را از نظر پنهان میکردند که بخاب رفتم.خواب بهرام را دیدم.دوستانم دور من نشسته بودند و هر کدام برایم شاخه گلی آورده بودند.در اتاق را زدند فرحناز رفت در را باز کرد بهرام بود یک بسته کادو پیچ در دست داشت لبخند زنان بمن سلام کرد و کادو را دست فرحناز داد.بعد رفت و فرحناز در را بست .بچه ها همه منتظر بودند تا فرحناز در را باز کند.من خیره شده و منتظر بودم تا بفهمم بهرام چه چیز برایم فرستاده فرحناز نشست و آهسته کاغذ کادوهای بسته را باز کرد و بعد در جعبه را باز کرد و ناگهان یک مار از بسته بیرون آمد و با صدای جیغ بچه ها و خودم از خواب پریدم.
پری؟پری جان؟خواب میدیدی مادر؟
دست مادرم را روی پیشانی عرق کرده ام حس کردم قلبم تند تند میتپید آب دهانم را قورت دادم و آهسته سرم را رو پای مادر گذاشتم.مادرم موهایم را نوازش کرد سپس همچنان که بر زانو میکوبید و خم و راست میشد آه کشان گفت:الهی برایت بمیرم مادر چرا به این حال و روز افتادی؟چرا به حرفم گوش نکردی؟چرا خواستگار به آن خوبی را رد کردی؟...تا این پسر شیطان مردم آزار هر دقیقه یک بلا سرت بیاورد؟هزار بار گفتم پری بخت یکبار در خانه هر کس را میزند نباید در را برویش ببندی.
مادرم رنگ به چهره نداشت و گویا با خودش حرف میزند .هنوز تپش قلبم کمتر نشده بود دلم بیشتر برای مادرم میسوخت چطور حال و رزو مرا میبیند و آب میشود با لحن طنز آمیزی گفتم:نگران نباش مادر هنوز بخت پشت در ایستاده است.
مادرم به صورتش چنگ زد:وای خدا مرگم بدهد خدا میداند عاقبت تو چه میخواهد بشود؟از همان بچگی سربزرگ بودی پدر بیامرزد همیشه میگفت این بچه باید پسر میشد اصلا رفتارش به دخترها شبیه نیست از همان سه سالگی از دیوار راست بالا میرفتی.
خندیدم و گفتم:مگر گربه بودم؟
مادرم آهسته سرم را روی بالش گذاشت و در حالیکه دست به کمرش زده بود بلند شد و گفت:هنوز هم حریف زبانت نمیشوم.
مادر رفت و من درفکر خوابم بودم.کم کم چشمانم سنگینی کرد و دوباره بخواب رفتم و اینبار با صدای بابا علی که از پشت در میپرسید کیه؟آمدم.از خواب بیدار شدم.چقدر احساس خستگی و کوفتگی در بدنم میکردم .صدای تیک تیک ساعت در مغزم پیچیده بود نگاهم را بسوی طاقچه و ساعت گرد انداختم وای چقدر خوابیدم؟ساعت حدود 11 بود.دستم را بردم تا کتابم را از کنار رختخوابم بردارم که صدای ضربه زدن بدر اتاق و بعد خنده های خفیف بگوشم رسید.بعد آهسته در باز شد و فرحناز و دیگر دوستانم سرشان را داخل اتاق کردند و یک صدا پرسیدند:اجازه هست؟
خوشحال شدم میخواستم پر در بیاورم نفس راحتی کشیدم و گفتم بفرمایید بچه ها.ای کاش از خدا چیز دیگر ی میخواستم چه زود دعایم مستجاب شد.نزدیک بود از تنهایی دیوانه شوم.هنوز صدایم خواب آلود بود فرحناز پرسید:تا الان خواب بودی؟خسته نمیشوی؟چند وقت دیگر مدرسه ها باز میشود اصلا جزوه ها را میخوانی؟بی حوصله جواب دادم:میخوانم مگر به غیر از خواندن کار دیگری دارم که انجام بدهم؟یکی از دوستانم جعبه نان گردویی را که آورده بود را باز کرد و جلوی دستم گرفت:حتما صبحانه هم نخوردی؟و دیگری بسوی سماور رفت و خنده کنان گفت:الان چای دم میکنم خوشبختانه آب سماور جوش است.و بعد همه زدیم زیر خنده..کمی دلم باز شد دوباره لبخند روی لبهای خشکیده ام ظاهر شد.فرحناز در حالیکه با فشار نان گردویی در دهانم میگذاشت پرسید:اگر برای نهار بمانیم ناراحت نمیشوی؟اصلا نکند گرسنه بمانیم؟دیگری نگاهی به دور وبر اتاق انداخت و بعد که چشمش به سفره نان افتاد خنده کنان گفت:احتمالا نان دارند.و دوباره فرحناز افزود:پس کباب هم مهمان من.
بچه ها چرا شرمندم میکنید؟همین که از تنهایی بیرون آمدم کافیست.دوباره فرحناز غش غش خندید و در میان خنده هایش گفت:خب حالا که انقدر خوشحالی شام هم میمانیم.و دوباره صدای خنده فضای اتاق را پر کرد.
هنوز نیم ساعت از آمدن دوستانم نگذشته بود که صدای خنده ها و جیغ کشیدنها تمام فضای خانه یا شاید هم باغ را برداشته بود.طوریگه بابا علی آمد پشت پنجره و کنجکاوانه پرسید:پری خانم چیزی احتیاج ندارید؟و بچه ها یک صدا گفتند فقط چند شاخه گل و دوباره زدند زیر خنده.
دلم شاد شده بود راستی که دوست بهترین نعمت زندگی است با آمدن آنها و شادیهایشان انگار که زندگی رنگ دیگر یپیدا کرده بود.
بابا علی چند لحظه بعد 3 شاخه گل رز مخملی که هنوز قطره های آب روی گلبرگهایشان بود را دست فرحناز داد و گفت خوش بحال پری خانم که چنین دوستان با محبتی دارد.بعد یک سبد کوچک که پر از سیب گلاب بود را روی طاقچه پنجره گذاشت و افزود این میوه ها را هم از من قبول کنید.
بغض کرده بودم ولی نه از روی غم بلکه از روی خوشحالی خدای مهربان امروز دلم خوش شد و دوباره خندیدم این دوستان خوب را از من نگیر.
ظهر شد دخترها از سر و کول هم بالا میکشیدند و شوخی میکردند .من لذت میبردم و حتی برا یلحظه ای خنده از روی لبانم جمع نمیشد فرحناز موهایم را بافت و کمک کرد تا لباسم را عوض کنم.میگفت باید امروز که ما اینجا هستیم رنگ شاد بپوشی باید حتما گلهای لباست قرمز و صورتی باشد.بعد از داخل کمد لباسم بلوزی را که خودش برای کادوی تولدم آورده بود و برگهای قرمز و صورتی و زرد داشت را آورد و تنم کرد.یکی از دوستان فقط میرقصید و ادا و اطوار در می آورد .یا اینکه مرتب جلوی آینه می ایستاد و با موها وصو رتش ور میرفت .میخندید و میگفت:اگر شکل پری بودم هرگز جلوی آینه نمیرفتم.
پرسیدم چرا؟
گفت:چون همه جلوی من می ایستادند.و باز خنده ها شروع شد.فرحناز خنده کنان کیفش را برداشت و رو بمن گفت:بچه ها گرسنه هستند میروم تا از سر کوچه چند سیخ کباب بخرم.که ناگهان در زدند.فقط چند ضربه آهسته همه ساکت شدیم و فرحناز از من پرسید:یعنی کیه؟
آهسته گفتم:مادرم که در نمیزند یعنی ممکن است کی باشد؟بعد اشاره کردم و فرحناز رفت در را باز کرد از دیدن بهرام چشمهایم گشاد شد و دوباره ضربان قلبم به شدت تپید.
بهرام سرش را پایین انداخته بود و به هیچ کس نگاه نمیکرد.فقط بسته ای که روزنامه پیچ بود را به دست فرحناز داد و فق گفت ببخشید مزاحم شدم.و رفت.یکباره بوی خوش کباب داخل اتاق پیچید.فرحناز در را بست و بسته را روی سفره گذاشت هنوز همه ساکت بودیم بوی ریحان هم میآمد.متعجب و با شک به فرحناز گفتم:خب منتظر چی هستی؟سفره را پهن کن.
فرحناز بی آنکه حتی کلمه ای حرف بزند سفره را پهن کرد و دوست دیگرم بسته کباب را باز کرد.بعد گفت:اوه چقدر خریده کی میخواد این کبابها را بخورد؟و فرحناز که انگار چندان راضی نبود گفت:حتما پری ا لبته باید تقویت شود.
شاید حسودی میکرد شاید هم...نمیدانم.بهر حال به هیچ عنوان راضی نبودم روز به آن قشنگی خراب شود.گفتم:بچه ها نگذارید سرد شود و به فرحناز گفتم:حتما وقتی تو گفتی کباب هم مهمان من بهرام این طرفها بوده و صدایت را شنیده.خواسته تا تو زحمت نکشی.و فرحناز که تازه بخودش آمده بود دوباره خوشحال شد و گفت:راست گفتی حتما بخاطر اینکه در این گرما من بیرون نروم رفته کباب خریده.بعد یک سیخ کباب را لای نان گذاشت و با مقداری ریحان دست من داد و دوباره خندید.با اینکه دلیل کار بهرام را میدانستم ولی بروی خودم نیاوردم و طوری وانمود کردم تا فرحناز باور کند که بهرام بخاطر او اینکار را کرده است.
لقمه اول را که خوردم دوباره بیاد خوابم افتادم بعد خندیدم و در دل بخودم گفتم راست میگویند خاب زن چپ است بیچاره بجای مار کباب آورد.
بعد از نهار فرحناز شروع به تعریف کردن از بهرام کرد که چنین است و چنان.که مرا میخواهد و منهم فقط او را میخواهم و من حرص میخوردم و گوش میکردم.ولی حاضر نبودم روزم را خراب کنم یا در واقع جوابی برای گفتن نداشتم.فقط مانند دیگران گوش میکردم با هر جمله ای که فرحناز تعریف میکرد انگار کینه جدیدی از بهرام در دل من زنده میشد یا شاید هم حرفهای فرحناز را باور کرده بودم.
دوباره اب خودم کلنجار رفتم تا کی باید زیر منت این خانواده باشم؟تا کی باید خرد شوم؟و دوباره فقط امیدم را در درس خواندن پیدا کردم.
تازه گچ پایم را باز کرده بودم و آهسته راه میرفتم.فرانک هر روز میرفت و میآمد و کارهای مربوط به رفتنشان را انجام میداد.دلم گرفته بود انگار به بهرام و اذیت و آزارش انس بسته بودم از ته دل دعا میکردم که فرانک پشیمان بشود نروند.ولی اینطور که فرانک به مادر گفته بود بهرام باید آنجا ادامه تحصیل میداد و این خواسته پدرش بود.
در باغ قدم میزدم و جزوه ها را میخواندم داشتم خودم را برای شروع درسهای سال جدید آماده میکردم که مادرم در بین چهارچوب در ورودی ساختمان خانم بزرگ ظاهر شد و گفت:پری!همین الان فرحناز تلفن زد و گفت که آب دستت است بگذاری زمین و بروی آنجا.
با نگرانی پرسیدم:نگفت چی شده؟
مادرم گفت:نه چیزی نگفت فقط گقت هر چه سریعتر بروی.و بعد داخل رفت و در را بست.
نگاهی به ساعتم کردم هنوز یک ساعت به ظهر مانده بود رفتم لباسم را عوض کردم و از منزل خارج شدم.آهسته قدم برمیداشتم هنوز پایم درد میکرد.نکند با فرید حرفش شده باشد.این اواخر سر من با فرید اختلاف پیدا کردند.میگفت دیگر از دست پیغامهای بیهوده فرید و جوابهای ناامید تو خسته شدم.حدس زدم حتما دوباره فرید پیغامی فرستاده یا اصرار داشته تا فرحناز مرا راضی کند و فرحناز ناامیدش کرده برای همین دعوا کردند.با افکار مختلف در آن هوای گرم شهریور خودم را بمنزل فرحناز رساندم زنگ زدم.چند لحظه صبر کردم ولی کسی جواب نداد دوباره و سه باره چندین بار پشت سر هم زنگ زدم ولی کسی جواب نداد.بیشتر نگران شدم نکند اتفاقی باریش افتاده باشد نکند...؟یکباره دلم به شور افتاد/در زدم.مجکم و پشت سر هم چند لحظه بعد همسایه فرحناز در را باز کرد و خانم جوانی سرک بیرون کشید و بمن نگاه کرد.
خشک ایستادم و گفتم:ببخشید فرحناز خانم نیستند؟
زن جوان نگاه دقیقی بمن کرد و نمیدانم چرا انقدر بمن خیره شده بود گفت شما پری خانم هستید؟
ای وای این دیگر مرا از کجا میشناسد؟سرم را تکان دادم و گفتم بله.بار دیگر با دقت بخ صورتم خیره شد و گفت هزار ماشاالله.
دیگر سوال نکردم و دوباره زنگ زدم که اینبار زن جوان خندید و گفت نیستند.خوش بحالش چقدر خونسرد است پرسیدم:نیستند؟کجا رفتند؟
لبخندی زد و گفت:همین چند دقیقه پیش مادرش آمد دنبالش بمن گفت یکی دو روز میرود منزل مادرش میدانی که پدر و مادرش...
بله میدانم ولی چرا بمن تلفن زد که بیایم اینجا؟
شانه هایش را بالا انداخت و نگاهی به آخر کوچه انداخت بعد گفت:نمیدانم چیزی از آمدن شما نگفت.
خداخافظی کردم و از کنار دیوار آهسته قدم بر داشتم .یک قدم دو قدم قدم سوم را که برداشتم چشمم به اتومبیل بهرام افتاد.سر کوچه ایستاده بود خدای من اینجا چکار میکند؟نکند دنبال من آمده؟نکند با فرحناز کاری داشته؟چه خوب شد که دیدمش پس آدرس فرحناز را میدانسته به اتومبیل خیره شده بودم و بسویش قدم برمیداشتم.آهسته و غرق در افکار مختلف سر کوچه رسیدم بهرام بمن زل زده بود.ایستادم و نگاهش کردم.شیشه را پایین کشید و گفت:اینجا چیکار میکنی؟و من بی اراده و با لحنی تند گفتم:شما اینجا چکار میکنید؟
بهرام با صدای بلند خندید و گفت:من آمده بودم شما را ببینم.
متعجب و مثل آدمهای منگ شده پرسیدم:من؟اینجا؟
در بین خنده هایش گفت:حتما شما هم آمده بودید فرحناز را ببینید؟
گفتم:خب معلوم است پس میخواستم کی را ببینم.
آهان گفتم شاید به دیدن آقا فرید آمده باشید.
و شما آمدید که مطمئن شوید آمدم فرحناز را ببینم؟
البته فرحناز خانم که منزل تشریف ندارند.
کمی در فکر رفتم و گفتم:شما از کجا میدانید؟
غش غش خندید دوباره دندانهایش خود نمایی کردند بعد گفت:مطمئن هستید که فرحناز خودش برایت تلفن زد و پیغام گذاشت؟
مغزم داغ شد خونم بجوش آمد چشمهایم میخواستند از حدقه بیرون بزنند با حرص گفتم:پس شما تلفن زدید؟
با خونسردی کامل گفت:نه شهرزاد.
صدای نفسهایم به راحتی شنیده میشد.از شدت حرص داشتم منفجر میشدم چه بگویم که لیاقتش باشد مادرم حق دارد میگوید دراز بی رگ.رفتم تند تند قدم برمیداشتم و زیر لب فحش میدادم .الاغ بشعور نفهم زبان دراز نوبت منهم میشود .اینبار دیگر میدانم چطور حالت را بگیرم احمق پیش خودش فکر نکرده در این هوای گرم چطور من بیرون بیایم حالا نشانت میدهم.
با اتومبیلش آهسته در کنارم حرکت میکرد.نگاهش نمیکردم دری وری میگفتم بوق زد.رویم را بسمت دیوار برگرداندم صدایم کرد:پری ؟کجا میروی برسانمت.
یک لحظه ایستادم او هم ایستاد جلو رفتم سرم را از شیشه داخل اتومبیل کردم و داد زدم:قبرستان.
خندید خنده زجر آور و در میان خنده هایش گفت:وقتی رفتی سلام ما را برسان.و گاز داد و دور شد.
از شدت عصبانیت فریاد کشیدم احمق ولی صدایم را نشنید و من از روی تنفر آب دهانم را جمع کردم و روی زمین انداختم.دوباره جیغ زدم دیوانه روانی.ولی فایده ای نداشت پاهایم را روی زمین کوبیدم و زدم زیر گریه.
در خیابان هق هق گریه میکردم.ظهر بود و خیابان خلوت گاهی عابری رد میشد و نگاهی می انداخت ولی من بی اهمیت فقط گریه میکردم.
وقتی بخانه رسیدم کمی آرام گرفته بودم.بهرام هنوز نیامده بود.مادرم چیزی نپرسید منهم چیزی نگفتم.میسوختم و دود سوختن دلم را حس میکردم.یکراست به منزل خانم بزرگ رفتم.هم او هم فرانک خواب بودند.داخل حمام رفتم این نقشه را چندی قبل کشیده بودم ولی فرصتی پیش نیامده بود.داخل شامپوی بهرام نفت ریختم.میدانستم از کدام شامپو استفاده میکند.قبلا فرانک تعریف کرده بود که برا ی نرمی موهایش از کدام شامپو میزند.وقتی شامپو را تا نصفه خالی کردم وقتی بقیه را ریختم خیالم راحت شد.آهسته از حمام خارج شدم و به اتاق برگشتم.حالا انتظار میکشیدم مطمئن بودم هر لحظه که برگردد به حمام میرود دوش میگیرد و بوقل خودش سرحال میشود.یکساعتی گذشت ولی هنوز از بهرام خبری نبود خسته بودم و گرما گلافه ام کرده بود.دراز کشیدم ولی گوش بزنگ بودم.دستها و زانوهایم میلرزیدند و ضربان رگ گردنم تند تند میزد اعتراف میکنم که کاملا وحشت کرده بودم.ولی دیگر پشیمان نبودم.دلم میخواست کاری کنم تا اشکش را در بیاورم.حتی به جرات میتوانم بگویم که در آن لحظه برای اولین بار بود که از خدا میخواستم کاری کند که هرگز چشمم به چشمش نیافتد.
خوابم برده بود و نفهمیدم چطور از خواب پریدم.همه چیز یکباره بخاطرم آمد ساعتم را نگاه کردم چهار بعدازظهر بود بلند شدم و حیاط را نگاه کردم.اتومبیل نیامده بود.پنجره اتاقش را نگاه کردم باد پرده اش را تکان میداد باید مطمئن میشدم آمده یا نه نکند آمده باشد؟
پس اتومبیل کجاست؟شاید فرانک بدره باشد.پس باید بدانم فرنک هست یا نه ؟این را دیگر میتوانم از بابا علی بپرسم.
از پشت پنجره با صدای بلند پرسیدم:بابا علی فرانک خانم رفتند بیرون؟
بدون اینکه نگاهم کند گفت:نه پری خانم منزل هستند.
پس هنوز بهرام نیامده در اتاق قدم میزدم و منتظرش بودم .ولی نیامد عصر شد نیامد.هوا تاریک شد نیامد.کم کم دلم شور افتاد.مادرم هراسان وارد اتاق شد و بعد که خیالش از طرف من راحت شد در اتاق نشستم دوباره رفت.در دلم خندیدم نکند مادرم فکرکرده من دوباره رفته بودم بیرون؟یا شاید حدسهای دیگری زده بود؟
حدود دو ساعت از شب گذشته بود.مادرم گفت:بروم پیش فرانک بیچاره دلش هزار راه میرفت مرتب در سالن قدم میزد و هر چند دقیقه یکبار تلفن را برمیداشت تلفن میزد به دوستان بهرام به منزل شهرزاد به بیمارستان و کلانتری و ...
کم کم منهم داشتم نگران میشدم من دیگر چطور آدمی هستم؟تا همین چند ساعت پیش به خونش تشنه بودم حالا دلم برایش شور میزند.مرتب به ساعت نگاه میکردم تا آنجا که میتوانستم فرانک رادلداری میدادم با خودم جدال فکری داشتم.که بگویم امروز بهرام را کجا دیدم یا نه و بالاخره به این نتیجه رسیدم حقیقت را بگویم بهتر است.
شاید فکری از مغزشان بگذرد یا حدس بزنند کجا رفته.لب گشودم و گفتم:راستش فرانک خانم امروز...که صدای مادرم حرفم را قطع کرد و گفت:آقا بهرام تشریف آوردند الحمدالله سلامت هستند خدا را شکر.
نفس راحتی کشیدم و خودم را روی مبل رها کردم.خانم بزرگ دستهایش را بالا برد و گفت:خدا را شکرت ما همین یک پسر را داریم.
(15)
باز دوباره از بهرام بدم آمد .دوباره کینه اش در دلم زنده شد و رفتارش آزرده خاطرم کرد .در دلم گفتم :«ای کاش همین یک پسر را هم نداشتی .»همان لحظه بهرام وارد شد.بینی اش ورم کرده بود وگوشۀ پیشانی اش کمی خراشیده بود تا وارد شد به من نگاه کرد.حالا که در آن شرایط اورا می دیدم راضی شدم . نیشخندی زدم و پرسیدم :«فرانک خانم اگر با من کاری ندارید ، من دیگر بروم .»
ولی فرانک که گویا اصلاً صدای مرا نمی شنید داشت از بهرام سؤال می کرد که چه شده؟ چرا اینقدر دیر آمدی ؟صورتت چه شده ؟بهرام جان تصادف کردی ؟وبهرام که هر لحظه منتظر رفتن من بود با صدایی گرفته گفت :«حالا بعداً می گویم .نه اتفاق مهمی نیفتاده . با بچه ها رفته بودیم دربند.»
بلند شدم که بروم .جلوی در ایستاده بود .منتظر بود بگویم از جلوی دربرو کنار ولی هیچ حرفی نزدم و ساکت ایستادم. حتی نگاهش نکردم فرانک گفت :«بهرام جان خسته ای مادر برو دوش بگیر که ناگهان یک جا قلبم فرو ریخت .» بهرام با قد بلند جلوی در ایستاده و یک دستش را به چارچوب تکیه داده بود . بی آنکه حرفی بزنم خم شدم واز زیر دستش رد شدم .به سمت اطاقم دویدم حتی جرات نکردم برق را روشن کنم . پاورچین پشت پنجره رفتم .وقتی آرام شدم به خودم ورفتارم خنده ام گرفت .کسی در اطاق نبود . از چه کسی وحشت داشتم وچرا پاورچین راه می رفتم شاید در آن لحظه از هر صدایی ،حتی تیک تیک ساعت هم وحشت داشتم تابرسد به صدای پای خودم .بیرون را نگاه می کردم .آسمان و ستاره ها را ،پنجرۀاطاق بهرام را ،حیاط و درخت بید را که ناگهان متوجه شدم اتومبیل در حیاط نیست .یعنی اتومبیلش را کجا گذاشته .پس حتماً تصادف کرده .برق سالن هنوز روشن بود وصدای فرانک از دور شنیده می شد .داشت با بهرام جر وبحث می کرد . گوشهایم را تیز کردم تابهتر بشنوم . فرانک با صدای بلند می گفت :«کی دست از این عادت برمیداری ؟چرا اینقدر تند می روی می خواهی جلوی کی فیگور بگیری ؟صدبار گفتم آرام رانندگی کن ، بکسواد نکن، سرپیچها مراقب باش...»
وبهرام در جواب می گفت :« ول کن بابا حوصله داری ، حالا مگر چی شده؟گذاشتمش در صافکاری ، سپر جلو خورده .تازه مقصر که من نبودم .»
فرانک این بار با صدای بلندتری می گفت :«پس حتماً من بودم .» وبهرام با پرروئی جواب داد :«البته شما هم بی تقصیر نبودی.حالا اجازه می دهی ما برویم حمام؟دارم از خستگی می میرم.»
با شنیدن کلمه حمام دوباره نگرانی به سراغم آمد .پیش خود گفتم
این بار دیگه حتماً لو می روم .حتماً صدای بهرام در می آید .هم عصبانی است هم خسته .پس بهتر است زودتر بخوابم .هرلحظه ممکن است مادرم سراغم بیاید و باید سؤال جواب پس بدهم.
رختخوابم را پهن کردم و دراز کشیدم .هلال ماه زیبائی آسمان را صد چندان کرده بود .نور مهتاب تا وسط اطاق تابیده بود .هر لحظه به بهرام فکر می کردم .وگاهی بلند می شدم وپنجره اطاقش را نگاه می کردم .هنوز برق اطاقش خاموش بود. .پس حتماً در حمام است. الان است که داد بزند وای خدایا به دادم برس. جواب فرانک را چه بدهم. یک دقیقه،دودقیقه،پنج دقیقه ، پس چرا صدایش در نیامد چرا مادرم نیامد ؟بعد از نیم ساعت بالاخره برق اطاقش روشن شد ،یعنی چه؟مگر می شود سرش را نشسته باشد؟یعنی بانفت شسته صدایش در نیامده ؟امکان ندارد. کنجکاو شدم .باید سر در بیاورم .بلند شدم دوباره منزل خانم بزرگ رفتم .مادر آشپزخانه را دستمال می کشید .فرانک در حالی که سیگار می کشید روزنامه می خواند وخانم بزرگ که هنوز بیدار بود قلیان می کشید .هیچ خبری نبود .هیچ کس از من سؤال نکرد . اصلاً انگار کسی به من توجهی ندارد . رفتم پیش فرانک نشستم .پرسید:« خوابت نمی برد.»
صدایم می لرزید.گفتم :«چرا ،چرا،دلم درد می کرد ،آمدم به مادر بگویم.»بی آنکه سرش را از روزنامه بردارد گفت :«خب برو بگو.»
بلند شدم به سوی آشپزخانه رفتم .مادرم پرسید:«چرا نخوابیدی؟»یک لیوان آب ریختم وهنوز سرنکشیده بودم که صدای بهرام را پشت سرم شنیدم.ترسیدم ولیوان از دستم به زمین افتاد.نه صدایشکسته شدن لیوان را شنیدم ،نه تکه های شیشه را فقط به بهرام خیره شدم .موهایش هنوز خیس بود.یک قدم جلوتر که آمد بوی نفت گیجم کرد .دو سه دفعه پشت سرهم بو کشیدم وطوری وانمود کردم که نمی دانم بوی نفت از کجا به مشامم می رسد .سرم را این طرف آن طرف آشپزخانه چرخاندم و از مادرم پرسیدم :«چرا بوی نفت می آید؟»
بهرام دستی به موهایش کشید بعد نگاه دقیقی به سرتاپای من انداخت و گفت:«خب حتماً وقتی مادرت سماور را نفت می کرده،نفتها روی زمین ریختند .مگر نمی بینی بیچاره دارد زمین را دستمال می کشد .»
دوباره خرد شدم .خجالت کشیدم ولی همچنان حرص می خوردم .مادربیچاره ام که از دنیا بیخبر بود سرش را بالا کرد و به بهرام گفت :«نه خیر آقا بهرام ، نفتی روی زمین نریخته .من صبح زود سماور را نفت می کنم .»
وبهرام پوزخندی زد وگفت :«جدی؟»
عجب پررو بود .گستاخ بی چشم و رو چه کار به مادرم دارد؟روبه رویش ایستادم و گفتم :«عافیت باشه بهرام خان !چرا بوی نفت می دهید ؟» فکر کردم الان عصبانی می شود وهرچه از دهانش در بیاید به من می گوید .به همین دلیل پی همه چیز را به تنم مالیدم و منتظر شدم تا زبان باز کند .
یک قدم دیگر جلو آمد .هرچه جلوتر می آمد بوی نفت بیشتر مشامم را پر می کرد .من یک قدم عقب رفتم و بینی ام را گرفتم .ولی اوبا پرروئی خندید وگفت :«نفت ونفتالین بدبوهستند،راستی پریتو بوی نفت را بیشتر دوست داری یابوی نفتالین را ؟»
بی اهمیت از کنارش رد شدم ودر حالی که از آشپزخانه بیرون می رفتم زیر لب گفتم:بیچاره تصادف کرده ضربه مغزی شده خل بود حالا بدتر هم شده.
ولی این پسر به حدی پرو و وقیح بود که نه تنها عصبانی نشد بلکه با صدای بلند خندید وگفت:خب بگو گل بود وبه سبزه نیز اراسته شد وخنده کنان به سوی اطاقش رفت وقتی از پله ها بالا می رفت گفتم:امشب در بالکن بخواب تا بوی نفت از سرت بپرد به در اطاقش رسید در را باز کرد وخنده کنان گفت:تو هم امشب در هوای آزاد بخواب تا عقلی که از کله اتپریده بود شاید دوباره به سرت برگردد.بعد در اطاقش را محکم بست.
جان به سرم کرده بود داشتم از دستش دیوانه می شدمچطور حریف این خل چل بشوم؟یک بلایی سرت بیاورم بهرام که مرغان هوا به حالت گریه کنند حالا میبینی.
ولی برعکس شد من دیدم همان مرغان داشتند به حالم گریه می کردند چه وقت؟وقتی که کنار دوستم در حمام عمومی نشسته بودم در حالی که گل می گفتم وگل می شنفتم شامپو رو روی سرم ریختم وبعد هنوز چنگ اول نزده بودم که صدای دوستم وبعد جیغ خودم درآمد.بوی نفتالین بلند شد بوی نفتالین بلند شد تمام فضای گرم حمام را پر کرد واز همه بدتر و وحشتناک تر این بود که تمام سرم پر شد از عنکبوت ومگس های مرده.
جیغ میکشیدم وموهایم را می کندم دوستم جیغ کشان کاسه کاسه آب روی سرم می ریخت وهمه زنها ودختر ها دورم جمع شده بودن ومی خندیدند.بهرام خدا لعنتت کند به خدا می کشمت فقط جیغ می زدم وقتی عنکبوتها از روی سرم روی پاهایم می افتادند به هوا میپریدم وفحش میدادم بعد که تمام شد و سرم تمیز شد دورم خلوت شد بغضم از هم باز شد و زدم زیر گریه زنها هرکدام مشغول شستن خودشان شده بودند وگاهی دو به دو راجع به من حرف می زدند ومی خندیدند یکی می گفت:کار برادرش بوده ان یکی می گفت عجب شیطانی است بیچاره دخترک داشت سکته می کرد ودوستم که نمی دانست بخندد یا مرا دلداری بدهد و سعی می کرد جلوی خندیدنش را بگیرد وگاهی آب روی سرم میریخت ولی مگر بی نفتالین از روی سرم میرفت؟
دو ساعت در حمام ماندم وخسته وهلاک بودم صورتم از شدت بخار سرخ سرخ شده بود وقتی به خانه بر میگشتم هر عابری از کنارم می گذشت برای لحظه ای می ایستاد بو می کرد وبعدمتعجب نگاهم می کرد ومی رفت باز گریه ام گرفته بود به خانه رسیدم.
لباسهایم را روی طناب پهن کردم وبه اطاق رفتم مادر کنار سماور نشسته بود به محض اینکه وارد اطاق شدم بو کشید وپرسید این بوی نفتالین از تو می آید؟زدم زیر گریه ولی باز حرفی نزدم دوبار همادرم سوال کرد این بار به خود مسلط شدم اشکهایم را پاک کردم وگفتم: اشتباهی از شامپوی دوستم استفاده کردم جلدش درست شبیه شامپوی من بود برادرش سر به سرش گذاشته بود ونفتالین در شامپویش ریخته بود .
مادرم غش غش زد زیر خنده بعد گفت:بعد آن وقت ما فکر می کنیم فقط بهرام اذیت وآزار می کند ببین پسر های مردم چه شری هستند بیچاره بهرام خان امروز رفته بود توی زیر زمین همه جا را مرتب کرده بود تمام عنکبوتها را گرفته بود...
دیگر صدای مادر را نمی شنیدم فقط می دیدم لبهایش باز وبسته می شود بعد از چند دقیقه مادرم که صورتش را نزدیک صورتم آوردهبود و در چشمهایم خیره شده بود .دستش را تکان داد وگفت:شنیدی چه گفتم پری؟سر به سرش نگذاری ها دوباره یک کاری دستمان می دهد.
انگار از خواب پریده باشم گفتم:هاا؟چی گفتی مامان؟
مادرم شمرده شمرده طوری که حالیم بشود گفتکمی گویم امشب دوباره می خواهیم برویم باغ بهرام فردا مسابقه دارد برای چندمین بار گفتم اذیتش نکنی ها ببین چند بار گفتم تازه دارد آدم می شود.
غرق در فکر گفتم دوبار همی خواهیم برویم باغ؟
مادر با بی حوصلگی قوری سماور را برداشت وگفت:وای,حواست کجا رفته پری؟ نکند کر شدی؟
جرقه ای در مغزم زده شد(بلایی به سرت بیاورم بهرام خانه خرابت می کنم به خدا که این بار دیگر اشکت را در می آورم) با حرص گفتم\حالا نگاه کن.
مادرم گفت:چی؟
گفتم هیچی با شما نبودم.
بعد غر غر کنان چای ریخت دیوانه شده انگار نفتالین خورده.
خودش هم نمی داند چه می گوید وبعد بلند شد از اطاق بیرون رفت.
بعد از ظهر بهرام ماشین را از صافکاری آورد دوباره سوار شدیم موقع حرکتآیینه رو طوری تنظیم کرد تا بتواند من را ببیند سرم را به طرف شیشه گرفتموحتی برای یکبار هم نگاه نکردم به خونش تشنه بودم کمی که رفت به مادرشگفت:وای وای چه بوی نفتالینی می آید؟نکند رفتید سراغ لباسهای زمستانی؟
باز حرص خوردم ای کاش قدرت داشتم گردنش را می گرفتم وهمانجا خورد می کردمنزدیک باغ که رسیدیم دوبار هاز فرانک پرسید:راستی نگفتی زیر زمین تمییزشده بود؟دیدی نسل عنکبوتها ر از بین بردم همگی رفتند در چاه حمام.
لبهایم را به یکدیگر فشار می دادم صدای جیر جیر دندانهایم را می شنیدم با خودم گفتم بلاخره تا کی حرصم می دهی ؟نوبت من هم می شود؟
به باغ رسیدیم باز بساط شام راچیدند وموتور برق را روشن کردند آب استخرتوسط باغبان عوض شده بود ودرختها پر بار وبا طراوت ولی خون من تشنه به خونبهرام مرتب زیر چشمی نگاهش می کردم حتی یک لحظه هم کیفم را از خودم جدانمی کردم یکبار مادرم پرسید:مگر چی در این کیف گذاشتی که هر جا می رویدنبال خودت می بری؟
هیس!همه صدایت را شنیدند آبرویم را بردی لوازم شخصی.
مادرم خندید:کسی با لوازم وکیف شخصی تو کار ندارد
بهرام سوار اسب می آمد ومی رفت هر بار نگاه کوتاهی به من می انداخت ونیشخند می زد مادر کتلت سرخ می کرد وفرانک مشغول درست کردن سالاد بو وخانم بزرگ در حالی که مدام قربان صدقه نوه خل وچلش می رفت قلیان می کشید.
وقت خوردن شام شد بهرا مخسته از تمرین اسب را در اصطبل گذاشت وبرگشت. دست وصورتش را شست وکنار خانم بزرگ به پشتی تکیه داد یک زانو را قایم ویک دستش را از آرنج به پا تکیه داده بود.
نگاهش کن می خواهد ادای مردها را دربیاورد برو جوجه آخر تو را چه به این غلطها؟تو بایدلااله الله چقدر از دستش عصبی بودم هنوز وقتی یاد عنکبوتها می افتادم چندشم می شد موقع صرف شام خجالت می کشیدم سر سفره بنشینم هنوز موهایم بوی نفتالین می داد.هیچ کس نمی توانست شام بخورد بغض گلویم را می فشرد مادرم چند کتلت در بشقاب گذاشت وبعد مقداری سبزی خوردن ونان در یک سبد دستم داد هر لحظه که می گذشت غرورم را زیر پاهای بهرام جستجو می کردم وفکر انتقام راضیم می کرد.
روی پله نشستم وهنوز لقمه اول را نخورده بودمکه بغضم از هم باز شد واشک در چشمم جمع شد دیگر نتوانستم شام بخورم بلند شدم وبه سوی باغ رفتم .
مادرم پرسید:پری کجا می روی؟باز که کیفت را دستت گرفتی؟
جوابش را ندادم وقدمهایم را تندتر کردم ته باغ تاریک بود از شدت عصابانیت نمی ترسیدم از هیچ چیز وحشت مداشتم صدای کشیده شدن پاهایم روی برگها سکوت را می شکست به اصتبل رسیدم یک چراغ کوچک روشن بود برگشتم وبا دقت نگاه کردم بعد آهسته گفتم:بهرام؟
جوابشرا ندادم وقدمهایم را تندتر کردم ته باغ تاریک بود از شدت عصابانیت نمیترسیدم از هیچ چیز وحشت مداشتم صدای کشیده شدن پاهایم روی برگها سکوت رامی شکست به اصتبل رسیدم یک چراغ کوچک روشن بود برگشتم وبا دقت نگاه کردمبعد آهسته گفتم:بهرام,مادر؟فرانک؟
وقتی مطمئن شدم هیچکس پشت سرم نیامده آهسته در اصتبل را باز کردم و وارد شدم, به به عجب اسب آرامی چع پسر خوبی بیا عزیزم بیا جلو.
با عجله دستم را داخل کیف بردم و داروی خواب مادرم را درآوردم دنه اسب را گرفتم و با هر بدبختی بود شیشه دارو را در دهان اسب خالی کردم همه را تا آخرین قطره. بعد نفس راحتی کشیدم وشیشه خالی را در کیفم گذاشتم وپاورچین پاورچین از اصطبل خارج شدم در را بستم وسوت زنان در باغ قدم زدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده خوشحال بودم راضی شده بودم دلم خنک شد حالا قیافه بهرام دیدن دارد وقتی صبح به سراغ اسبش می آید تا برای مسابقه حاضر شود وای که چه لذتی دارد!
شب از خوشحالی خوابم نمی برد در رختخواب غلت زدم و به فردا فکر می کردم به چهره درهم بهرام چه قیاف ای به خود میگیرد تماشایی است.
صبح با صدای پرنده های باغ بیدار شدم هنوز همه خواب بودند دست وصورتم را شستم ورفتم مقداری میوه چیدم میوه ها را در سبد گذاشتم وبرگشتم در بین راه بهرام را دیدم که به سوی اصطبل می رفت هنوز چشمهایش خواب آلود بود نه من سلام کردم ونه او حرفی زد فقط از کنارم هم گذشتیم بی انکه به یکدیگر نگاه کنیم مثل اینکه در دلم قند آب می کردند الان که اسبش را در خواب ببیند چه حالی پیدا می کند ومرموزانه خندیدم.
میوه ها را شستم و سر سفره صبحانه نشستم خانم بزرگ یک سیب برداشت وگفت:امروز سرحالی پری چه خبر شده؟
در حالی که چاییم را هم میزدم گفتم:کم کم نزدیک باز شدن مدارس است تابستان سختی را پشت سر گذاشتم خدا رو شکر هر چه زودتر دوباره با درس و مدرسه ودوستان سرگرم می شوم.
خانم بزرگ گاز اول را که به سیب زد صدای بهرام از ته باغ بلند شد :اسبم....اسبم..
چای را سر کشیدم و وانمود کردم صدایی نشنیدم بهرام نفس زنان از راه رسید و رو کرد به خانم بزرگ بعد همانطور که نفس نفس میزد با چهره ای بسیار نگران گفت:اسبم مرده افتاده روی زمین بیایید نگاه کنید.و دوید و دوبار هبه اصطبل برگشت.
همه به یکدیگر نگاه کردند و هرکدام با چشم سوال می کردند برای اینکه کسی به من شک نکند من هم خودم را نگران نشان دادم و پشت سر بقیه به اصطبل رفتم.بیچار هبهرام روی سر اسبش نشسته بود وسرش را میان دو دستش گرفته بود خدا می داند که چه قدر خوشحال بودم اسب بیچاره روی زمین افتاده بود و بهرام عزایش را گرفته بود فرانک بالای سر بهرام رفت وپرسید:چه طور این اتفاق افتاده؟حیوان که دیشب سالم وسر حال بود؟
بهرام فقط سرش را تکان می داد وفرانک باز پرسید:بهرام مطمئن هستی که مرده؟شاید بیمار باشد.
و خانم بزرگ در ادامه صحبتهای فرانک افزود:این جا وایستادن که مشکلی را حل نمی کند ما که دکتر نیستیم باید دامپزشک بیاورید بهرام جان بلند شو پسرم غصه نخور به جای اینکه عزا بگیری برو یک دامپزشک بیاور ببین حیوان چه بلایی سرش امده/
فکر این جا را دیگر نکرده بودم وای خدای من!حالا اگر دکتر بیاید چه می شود؟قضیه لو می رود همه میفهمند کار من بوده آبرویم می رود. حالا کی جواب مادر را بدهد؟بعد خودم را دلداری می دادم به جهنم که می فهمند آن وقت من هم شیرین کاری های پسرشان را می گویم از حقم دفاع می کنم ولی اگر از آن خانه بیرونمان کند چه کار کنیم؟کجا برویم؟ما کسی را نداریم خدایا خودت کمکم کن خودت به دادم برس اگر اسب بیچاره مرده باشد چه؟
نزدیک ظهر بود که بهرام با اتومبیلش وارد باغ شد یک نفر هم کنارش نشسته بود فهمیدم دکتر است قلبم با مغزم همکاری نمی کرد قلبم تند تند می زد ومغزم از کار افتاده بود دوباره زانوهایم شروع به لرزیدن کردند.
بهرام ودکتر پیاده شدند انگار در میان مه وغبار غوطه ور بودم فقط صداها را می شنیدم حالت چشمان بهرام برگشته و رگ گردنش برجسته شده بود. سرم را به پشتی تکیه دادم و از خوشی لبخند زدم.
بهرام بی آنکه توجهی به اطراف داشته باشد یا حتی مرا ببیند پشت سر دکتر تند تند راه می رفت بلند شدم و از لابلای درختان تعقیبشان کردم.صدای آنها را از دور می شنیدم بهرام می پرسید:دکتر مریض شده باشد چی؟امروز نمی توانم در مسابقه حاضر شوم؟بعد صدای دکتر می آمد که صبر کن جانم باید اول حیوان را ببینم.
از پشت یک درخت نگاه می کردم هر دو وارد اصطبل شدند جلوتر رفتم و دوباره پشت درخت دیگری پنهان شدم باز صدایشان به گوش می رسید بهرام می گفت:چی شده دکتر؟مرده؟
و دکتر خنده خفیفی کرد وگفت: هنوز نمرده ولی زود به دادش رسیدی.
چند دقیقه گذشت . چشمم به در استبل خشک شده بود. بالاخره بیرون آمدند . دکتر گفت:«خوب می شود ، نگران نباش. یک نفر به او داروی خواب آور داده . گفتی امروز مسابقه دشاتی؟»
بهرام سرش را تکان داد و با عجله گفت:« بله همین امروز» و دکتر خندید و گفت: « مسابقه دیگر بی مسابقه. دشمن داری پسرجان ، هرکس بوده نیم خواسته امروز در مسابقه ...» و بهرام داد کشید: « فهمیدم کار کریه ، ای لعنتی ، بازی بازی با دُم شیر هم بازی.»
چشمان بهرام گرد شده و بود و مشتهایش را به یکدیگر گره کرده بود. دیگر آب از سرم گذشته بود ، پی همه چیز را به تنم مالیده بودم و آمادۀ هر جواب گویی و از خود دفاع کردنی بودم.
دکتر رفت و همه در ایوان نشسته بودیم. ترسیده بودم ولی با وجود آن می شیدم به زور لبخند بزنم. بهرام حالتی داشت که دل من فرو می ریخت. غضب کرده بود و ابروهایش را در هم فرو برده بود. لبهایش جمع و زانوی غم بغل کرده بود. گاهی به من نگاه می کرد و به سرعت نگاهش را به ته باغ ، آنجا که استبل بود می چرخاند. حتماً در دلش داره به من فحش و ناسزا می دهد ، نفرینم می کند یا شاید هم نقشه می کشد. خدا می داند دیگر چه بلایی می خواهد سرم بیاورد. باید حسابی مراقب خودم باشم.
هر لحظه منتظر بودم حرفی بزند. شِکوه و شکایتی بکند . فرانک می پرسید:« دکتر چی گفت؟...» خانم بزرگ می پرسید:« نگفت چرا بیمار شده؟» و بهرام زیر چشمی به من نگاه می کرد. آب دهانش را قورت می داد و به علامت خط و نشان سرش را تکان می داد و آهسته می گفت:« دکتر گفت فقط خسته شده ، خوب می شود.»
فرانک با نگرانی می پرسید:« پس مسابقه امروزت چی می شود؟» و بهرام باز نگاهی سرد و پر از تنفر به من می انداخت و فقط سرش را تکان می داد.
آتشفشانی در دل بهرام بود که من تصور می کردم هرگز خاموش شدنی نیست. دندانهایش را از خشم به یکدیگر می فشرد و از لای دندانها گفت:« منتظر باش پری» خندیدم تا بیشتر حرص بخورد، بعد گفتم :« پس منتظر می مانم تا تو را منتظر اتفاق جالبتری بگذارم.» و بلند شدم و رفتم.
عصر به خانه برگشتیم. حال بهرام گرفته بود. دیگر حرف نمی زد و آرام رانندگی می کرد. همه می دانستند در فکر اسبش است ولی نظر من چیزی دیگری بود. در فکر من بود. نقشه ای جدید طراحی می کرد.
مراقب بودم. لباسهایم را روی طناب پهن نمی کردم. شامپو و سایل حمام را روی طاقچۀ پشت پنجره نمی گذاشتم. جزوه ها ، کتابها و دفترها حتی عکسهایم را داخل کمد گذاشته و در کمد را قفل کرده بودم.
اواخر شهریور بود. هنوز هوا گرم بود ، شب از نیمه گذشته بود . ما بیدار بودیم . مادرم بافتنی می بافت و من کتابهایم را مرتب می کردم. صدای جیرجیرکها سکوت اطاقمان را نوازش می داد. خوشحال بودم. برای اینکه هنوز فرصتی به بهرام نداده بودم تا اشکم را در بیاورد. هر لحظه و هر ثانیه از خودم مراقبت می کردم. مادرم بلند شد و در حالی که رختخوابها را پهن می کرد پرسید:« چند روز دیگر مدرسه ها باز می شوند؟» کتابهایم را دسته کردم و داخل کارتون گذاشتم تا جا برای کتابهای جدیدم باشد. بعد به مادرم رو کردم و گفتم :« دو روز دیگر مانده . راحت شدم . عجب تابستان سختی بود.»
مادرم که از حرفهای من درست و حسابی سر در نمی آورد برق را خاموش کرد و ناله کنان وارد رختخواب شد.
یک هفته از باز شدن مدارس می گذشت. دوباره سرحال و شاداب شدم. فقط درس می خواندم و به امید آینده ای روشن صبح ها می رفتم و بعدازظهرها برم می گشتم. اکثر روزها فرید با اتومبیلش جلوی در مدرسه می ایستاد ومن و فرحناز را می رساند. فرحناز بیشتر از گذشته پیش من می آمد. نمی دانم منظورش درس خواندن بود یا دیدن بهرام.
روز پنجشنبه بود. زنگ انشاء ، ساعتم را نگاه کردم. چند دقیقۀ دیگر زنگ آخر به صدا در می آمد. آهسته کتابهایم را جمع کردم. فرحناز برگشت نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:« امشب فرید با دوستش می خواهد برود شکار ، می آیی پیش من؟»
معلم یکبار زد روی میز و گفت:« ساکت ، چه خبر است؟»
زنگ خورد و صدای هیاهوی بچه ها بلند شد. پرسیدم :« فرحناز چی گفتی؟» و دوباره جمله اش را تکرار کرد. گفتم:« نمی دانم باید با مادرم صحبت کنم.» خندید و گفت:«بچه ننه !»
بیرون رفتیم ، هنوز فرید منتظر بود . خجالت کشیدم. گفتم :« تو برو فرحناز من تنها می روم.» گفت: « مگر دست خودت است؟ بی خود کردی. یاالله راه بیفت.»دستم را گرفت و کشید. گفتم:« آخر هر روز؟» گفت:« هیچ اشکالی ندارد. فرید دوست دارد ...» و حرفش را خورد. من هم به روی خودم نیاوردم و سوار شدم. سلام کردم و گفتم : « ببخشید من هر روز مزاحم می شود؟»
فرید با لحنی بسیار متین گفت:« این مسیری است که من هرروز می روم . چه اشکالی دارد شما را هم برسانم؟»
گفتم: « خیلی متشکرم.»
گفت:« خواهش می کنم.» و دیگر هیچ نگفت . نگاه نمی کرد. چقدر مودب و متین بود. با شخصیت بود ، شریف بود. ادیب و خوش صحبت بود. ولی با توام این احوال نم یدانم چرا نمی توانستم حتی لحظه ای در فکرش فرو بروم. ولی ساعتنها در فکر بهرام راه می رفتم ، حرف می زدم ، غذا می خوردم و یا حتی می خوابیدم.
شب شده بود. فرحناز آمد و اجازه ام را از ماردم گرفت. به منزل فرحناز رفتیم. با کمک هم شام پخته نپخته ای سرهم کردیم. از هر دری صحبتی می کردیم. گاهی از بهرام ، از درس و مدرسه ، از مدیر جدید امسال که تمام بچه ها از او وحشت داشتند ، از جذبه هایش و لحن حرف زدنش با دخترها. و خلاصه بحث روی فرید رفت. باز فرحناز شروع کرد. مرتب از فرید تعریف می کرد. آلبوم آورد و عکسها را نشانم داد. عکسهای فرید را در زمان کودکی ، در زمان نوجوانی در زمانی که برای تفریح به انگلستان رفته بودند، زمانی که سربازی رفته بود و خلاصه برای اینکه حس حسادت مرا برانگیخته کند عکس دخترعمه اش را که دختر به نسبت زیبایی به نظر می رسید را نشان داد و گفت:« این سیما...»
گفتم:« ول کن فرحناز! می دانم گفتی که عاشق فرید است. خب چه کار کنم؟ ببینم تو به غیر از این که حرف فرید را بزنی کار دیگری نداری؟»
زد زیر خنده و گفت:« کارم همین است دیگر ، آن هم به دستور برادر عزیزم.»
گفتم :« چه کاری؟»
گفت:« مُخ جنابعالی را شستشو بدهم.»
« برادر جان دستور ندادند با چه موادی بشویید؟»
باز خندید و گفت:« با زبانم دیگر.»
صبح جمعه با صدای رادیو از خواب بیدار شدم. فرحناز صبحانۀ مفصلی روی میز چیده بود. نان تازه هم خریده بود.
تا ظهر گفتیم و خندیدیم. زدیم و رقصیدیم . بعداز ظهر به پارک رفتیم . قدم می زدیم و صحبت می کردیم. بعد به خواستۀ فرحناز به سینما رفتیم. یک فیلم هندی که با هزار مصیبت موفق شدیم بلیطش را تهیه کنیم. شور و حال نوجوانی باعث شده بود تا هردو غصه هایمان را فراموش کنیم. البته فقط برای لحظاتی .
روز بعد دوباره دست در دست فرحناز وارد دبیرستان شدم. اول بسم الله چشمم به مدیر مدرسه خانم افشانی افتاد. طبق معمول لب پایینش را می جوید و زیر چشمی تگاه می کرد. برای اینکه صدایمان نکند راهمان را به سمت حیاط کج کردیم. تمام بچه ها از او فرار می کردند. فرحناز نفس عمیقی کشید و گفت:« آخ ، خدا رحم کند.» حرفش را تائید کردم و منتظر ماندم تا زنگ به صدا در بیاید.
زنگ تفریح بود. صحبت از بهرام به میان آمد. فرحناز پرسید:« کی می روند آمریکا؟» خوشحال گفتم: « شکر خدا همین روزها.»
دوباره پرسید:« ناراحت نیستی؟»
پوزخندی زدم و گفتم : « هر امامزاده یک شمع نذر می کنم که برود. حالا ناراحت باشم؟ تو چی ؟ خیلی ناراحتی؟»
نگاهش را دور حیاط چرخاند و گفت:« ای همچین.»
« راستی فرحناز به بهرام گفتی که دوستش داری؟ راستش را بگو بدجنس!»
« زیر زبانم را می کشی؟»
« نه به خدا ، کنجکاو شدم. به من اطمینان نداری؟»
« راستش رو بخواهی گفتم.»
« خب؟»
« گفت اشتباه کردم و دیگر به او فکر نکنم . گفت دوست ندارد نه به کسی وابسته باشد نه کسی به او وابسته باشد.»
« یعنی چه؟ منظورش چه بود؟»
« چه می دانم ، من اگر شانس داشتم ...»
ناگهان چشمم به خانم افشانی افتاد. روی پله ها ایستاده بود و با دست راست به من اشاره می کرد. خودم را مرتب کردم و به فرحناز گفتم :« همین جا بمان تا ببینم چه کارم دار.» بعد با قدمهایی سست به سویش رفتم. پایین پله ها رسیدم. گفت:« بیا بالا ببینم. » قلبم ریخت. یعنی چه کار کردم که خودم خبر ندارم. از پله ها بالا رفتم . مقابلش ایستادم و سرم را پایین انداختم.
زیر چانه ام را گرفت و گفت: « چشم ما روشن . شما شاگرد اول این مدرسه هستی؟»
با شک گفتم : « بله.»
« شاگرد ممتاز ولی بی ادب.»
چه می شنیدم؟ من ؟ چرا من؟
برگشت و راه افتاد ، گفت:« بیا ببینم.» دست و پایم می لرزید. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ من که نه با کسی دعوا کردم ، نه به کسی حرفی زدم. در دفتر رسیدیم. داخل شد ، گفتم : « اجازه می دهید؟« با لحنی تند گفت :« بیا تو .»
رفتم. صدای قدمهایم مانند پتک بر سرم کوبیده می شدند. هیچ کس در دفتر نبود. بینی عقابی و ابروهای پرپشت چهراه اش را ترسناک تر کرده بود. جرات نمی کردم سرم را بالا کنم. دستش را برد در کشوی میزش را باز کرد و پاکت نامه ای در آورد. بعد دستش را دراز کرد و پاکت را دست من داد و گفت: « بگیر»
وقتی گرفتم دستم می لرزید . آب دهانم را قورت دادم و آهسته و با احتیاط در پاکت را گشودم . این بار جدی تر گفت:«بخوان !»
خواندم.
« ورود مبارک مدیر وحشی و عقده ای را که ترشیده و می خواهد تمام عقده هایش و کمبودهایش را روی سر ما بچه ها خالی کند را گرامی می داریم ، البته بر خلاف میلمان.
ای کاش قلم پایش خرد می شد و هرگز پا در این مدرسه نمی گذاشت که از وحشت قیافه اش حتی نمی توانیم درس بخوانیم. از طرف پری نجاتی و دوستانش.»
خشکم زده بود. قبضه روح شده بود. واقعاض داشتم پس می افتادم . این را چه کسی نوشته؟ کی با من دشمنی کرده ؟
گفتم:« من این جمله ها را ننوشته ام.»
چنان ابروهایش ار در هم کشید که فکر کردم الان سیلی بر صورتم می زند. بعد جلو آمد و با شتاب نامه را از دستم گرفت و گفت: « پس پدرم نوشته؟»
قاطع و محکم گفتم : « من ننوشته ام ، با من دشمنی کرده اند ، دسیسه است.»
با لحنی تند گفت:« برو بیرون.» این نامه باید برود اداره . باید بفهمی شوخی با اولیاء مدرسه چه معنی دارد. وقتی اخراج شدی دیگر توبه می کنی .«
باز غرورم اجازه نداد التماس کنم. گریه هم نکردم. ولی باز تکرار کردم من ننوشته ام.
داد کشید:« برو بیرون ، دختر گستاخ !»
بغض کردم ولی به روی خودم نیاوردم و بیرون آمد. یعنی کی این بازی خطرناک را با من انجام داده. مگر دستم بهش نرسد ، مگر نفهمم کی بود. شب موضوع را با مادرم در میان گذاشتم . گفت : « حتماً هم کلاسیهایت حسودی کردند به زرنگی تو حسادت می کنند. غصه نخور مادر ، هیچ وقت خورشید زیر ابر پنهانم نمی ماند. گناهکار پیدا می شود ، من دعا می کنم.
با دلداری مادرم کمی آرام گرفتم. صبح زود در خانۀ فرحناز رفتم. باز فرید منتظر بود. حوصلۀ احوال پرسی نداشتم. گوشه ای ایستادم و منتظر ماندم تا فرحناز بیرون بیاید.
فرید پیاده شد و رو به رویم ظاهر شد.« سلام» سرش را پایین انداخته بود، گفتم « سلام» و نگاهم را به در منزلشان دوختم. پرسید: ن ناراحتی؟» چه قدر خودمانی حرف می زند؟ اصلاً این دیگر چه می گوید. عجب سمج است. دست از سرم بر نمی داد. نگاهم را به سویش چرخاندم و لب باز کردم تا بگویم ...شخصیت و متانت از سر و رویش می ریخت. باز خجالت کشیدم و آهسته گفتم: « مهم نیست .» انگار که با خودش حرف می زند گفت:« اگر مشکلی برایتان پیش آمده به من بگویید ، فرض کنید برادرتان هستم. به خدا دلم نمی خواهد شما را این طور پکر ببینم.»
فهمیدم حتماً فرحناز یک چیزهایی گفته ، دوباره گفت: « هرکاری از دستم بر بیاید کوتاهی نمی کنم.»
پای راستم را روی تکه برگی می کشیدم و به رنگهای قرمز و زردش خیره شده بودم. نگاهش دزدانه بود و پیشانیش عرق کرده بود. هوا خنک بود . فهمیدم عرق شرم است. گفتم :« شما نگران نباشید . مشکل خاصی نیست . چه طور بگویم ، بچه ها برایم پاپوش درست کردند.»
خوب می دانست. فرحناز برایش گفته بود. ولی وانمود کرد که چیزی از موضوع نیم داند. متعجب پرسید:« پاپوش؟ منظورتان چیه؟»
در این لحظه در باز شد و فرحناز میان در نیمه باز کلاسور به دست ظاهر شد.دستش را تکان داد و گفت:«سلام ببخشید دیر کردم.داشتم با مادرم صحبت میکردم...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۳ ساعت 11:27 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|