*رمان غرور عاشقان*

*رمان غرورعاشقان*

*رمان رمان رمان*


اواخر بهار بود خانه دكتر غرق گل و گياه شده بود.
*********
 گلدانهاي شمعداني روي پله ها ، كاجهاي يك اندازه ، تازه خانم وارد استخر شده بود و شنا مي كرد . صداي زنگ در حياط بلند شد مادرم چادرش را پوشيد و در را باز كرد. من هشت سال داشتم و همه جا همراه مادرم بودم. هنگامي كه نانوايي يا خريد مي رفت ، وقتي خانم بزرگ را به دكتر مي بردو
پشت در ، پستچي ايستاده بود و نامه اي را در دست مادرم داد مادر نگاهي به نامه انداخت و در را بست . قدمهايش را به سوي استخر تند كرد دنبالش مي دويدم. فرانك عروس خانم بزرگ بود و همه ما او را خانم صدا مي كرديم . مادر نفس نفس مي زد كنار مجسمه سنگي ايستاد و بريده بريده گفت:خانم نامه داريد فكر كنم آقا
فرانك نگاهي به خورشيد انداخت و جواب داد: برو بده دست خانم بزرگ، مي بيني كه فعلا در آب هستم و مادر اطاعت
بعد از ظهر فرانك طبق معمول روي نيمكت كنار بوته هاي گل سرخ نشسته بود و مشغول آرايش صورتش بود چهر ه اش بشاش تر از هميشه به نظر مي
بيا دختر جان بيا نزديك بينم
عروسك كهنه ام را پشت پنهان كرم و جلو رفتم . "سلام خانم"
سلام پري چي گذاشتي پشتت ها؟
و آهسته عروسك را بيرون آوردم
((چقدر خوشكله مثل خودت ، رنگ موها، چشم هاي مشكي ، نگاه كن لپها و لبهايش مثل خودت سرخ سرخ خوش به حالت دختر تو بزرگ شوي چه...)) صداي مادر از ته باغ به گوشم رسيد (پري پري جان بيا دختر مزاحم خانم نشو)
و فرانك دستي به موهايم كه مادر هميشه با حوصله آنها را مي بافت كشيد و آهسته گفت((خوش به حال كسي كه با تو ازدواج كند))و من دور از دنياي ناشناخته و بدون هيچ فكري جزء بازي هاي بچه گانه به سوي مادرم
(( پرك من . دختر خوشكلم الهي قربان اين چشمهاي درشت خوشرنگت بشوم مادر)) خودم را در آغوش مادر ي مهربان و زحمتكش كه چندين سال عمرش را در خانه دكتر به خدمتكاري گذرانده بود انداختم مادر موهايم را نوازش كرد و باز خودم را برايش لوس
شب خانم بزرگ مادرم را صدا زد من همراهش رفتم وارد سالن پذيرايي شديم با اينكه بارها به آنجا رفته بودم ولي هنوز برايم تازگي داشت ...

تابلوهاي نقاشي و آينه هاي قدي كتابخانه ، مبلمان و فرشها. ولي من هميشه عاشق مجسمه ها بودم عروسكي كه لباس هندي به تن داشت و آهنگ مي زد و مي رقصيد ، هميشه نظرم را جلب مي
به عروسك خيره شده بودم ولي حرفهاي خانم بزرگ را ميشنيدم
گوش كن كوكب باز فردا صبح مي روي بازار بزرگ، خشكبار ، آجيل چه مي دانم ليست گرفتم. روي ميز است همه را به همان مقدار كه نوشتم تهيه مي كني . بعد پاك مي كني و بعد هم بسته بندي ، متوجه
(( چشم خان بزرگ، خير است؟))
خانم بزرگ نگاه كوتاهي به نامه اي كه در دست داشت انداخت سپس خنده اي كرد و جواب داد :
انشاء الله خير است پسرم نامه اي فرستاده . نوشته فرانك و بهرام را بفرستم آنجا. فكر كنم تصميم گرفته باشد باز هم ادامه تحصيل
مادر سرفه كنان گفت: آقا بهرام هم مي روند؟
و خانم بزگ جواب داد : البته چه سوالهايي مي كني كوكب؟ دكتر همين يك پسر را دارد مگر مي شود بهرام
مي دانستم مادر چقدر از شنيدن اين خبر خوشحال مي شود آخر بهرام مادرم را خيلي اذيت مي كرد بهرام دو سال از من بزرگتر بود و اكثر اوقات مرا مجبور مي كرد تا عروسكم را نشان تير تفنگ باديش كنم و من گريه مي كردم و به اجبار حرفش را گوش مي دادم...

*****ویرایش شده در رمان رمان رمان*********

صبح روز بعد مادرم آماده شد تا براي خريد برود گفتم من هم مي آيم . مقداري نخود و كشمش در دستم ريخت و گفت : دختر گلم راه خيلي دور است تا ظهر برنمي گردم و خسته مي شوي مادر . در ضمن هنوز ديكته ننوشتي ، برو در ست را بخوان. ولحظه اي كه از اتاق بيرون مي رفت افزود :نكند در را براي بهرام باز كني؟ شيطان است دوباره چشم مرا دور مي بيند كتكت مي زند...

*********************

وقتي مادر در را بست تنها شدم دوباره مثل روزهاي قبل جاي خالي پدرم را ديدم دوباره مردنش را به ياد آوردم و طبق معمول شروع به گريه كردن كردم.

--------رمان رمان رمان--------

 قاب عكس پدر كنار آيينه روي طاقچه بود دستمالي را برداشتم و قاب را پاك كردم چهره خود را در آيينه ديدم چشماني اشك آلود با لپ هايي گل انداخته از خودم پرسيدم : چيه پري دلت مي خواست پدر داشتي؟ مثل
و صداي خنديدن بهرام را از پشت پنجره شنيدم به سويش برگشتم .اينجا چه كار مي كني بهرام ؟ مگر مادرم نگفت از پنجره نگاه نكن. دوباره خنديد و لبهايش را جمع كرد :بيا بيرون پري بيا بازي كنيم عروسكت را هم بياور.
رفتم و عروسكم را از روي زمين برداشتم و نشانش دادم به اين مي گويي عروسك ؟ اين كه شده صافي
هاهاي خنديد : صافي
بله ديگر سوراخ سوراخش كردي نگاه كن
حالا مي آيي بيرون يا نه
(( درس دارم مادرم اجازه نداده بايد ديكته بنويسم.
((بده من برايت ديكته بگويم))
(( راست مي گويي بهرام؟ ))بلند شدم وئ كتابم را دستش دادم.
بهرام كتاب را از دستم گرفت و موذيانه خنديد : اگر كتابت را مي خواهي بايد بگذاري چشم عروسكت را نشانه
((اذيت نكن بهرام جيغ مي زنم ها؟))

(2)

خب جیغ بزن مادرت که نیست هر چه قدر میخواهی گریه کن جیغ بزن ها ها ها...
صدای خنده هایش زجرم میداد:دیوانه شد بهرام؟کتابم را بده.
نمیدهم نمیدهم میتوانی بیا بگیر.
از روی لج لبهایم را به یکدیگر فشردم:الحمدلله که دیگر میروی امریکا همه از دستت راحت میشویم.
من امریکا برو نیستم.
حالا نوبت من بود که عذابش بدهم:میروی باید بروی دیشب خودم شنیدم.
کی گفت؟
مادر بزرگت گفت.و زدم زیر خنده انگار از حرص خوردن و عذاب کشیدنش لذت میبردم.بهرام که حسابی حرص خورده بود کتابم را ورق ورق کرد و گفت:پدر سوخته.و من تا استخوان سوختم.گریه کردم و به او گفتم:وحشی!پدر خودت سوخته.
و فقط صدای خودم را در جواب خودم شنیدم و جیغ کشیدم:آخ چشمم!مامان چشمم.
بهرام وقتی دید از چشمم خون میریزد پا به فرار گذاشت و من وحشت زده از اتاق بیرون دویدم جیغ میکشیدم و مادرم را صدا میکردم.
نشانی از بهران نبود.چند لحظه بعد فرانک از روی بالکن پرسید:چی شده پری؟چرا گریه میکنی؟
از لابلای درختها نمیتوانست مرا ببیند بلند شدم و جلوتر رفتم.دستهایم خونی شده بود و خون چکه چکه روی زمین میریخت.

وای خدا مرگم بده چی شده پری؟چشمت چی شده؟
و داخل رفت.داشتم از ترس زهره ترک میشدم.چند لحظه بعد فرانک بسویم دوید و پشت سر او مادربزرگ عصازنان پرسید:بهرام کجاست؟میدانم کار این شیطان است.و فرانک در حالیکه با پنبه خونها را از روی صورتم پاک میکرد جواب داد:همین طرفها بود خانم بزرگ.و خطاب بمن ادامه داد:نترس دخترم همین الان میرویم بیمارستان.
خانم بزرگ روی چشمم باند گذاشت و فرانک اتومبیلش را روشن کرد.به کمک خانم بزرگ سوار شدم ترسیده بودم.ولی بیشتر از خودم فکر مادرم را میکردم اگر برگردد و بشنود چه حالی پیده میکند؟بیچاره مادرم بیماری خودش کم بود حالا باید غصه مرا هم بخورد.

---+-
وقتی که به بیمارتسان رسیدیم یکی دو پرستار چشمم را نگاه کردند و بعد دکتر آمد.دکتر چانه ام را گرفت و سرم را بطرف بالا حرکت داد:ببینم!دستت را بردار دخترم.و هنگامیکه چشمم را نگاه کرد یکی دوبار سرش را با تاسف تکان داد و افزود:باید عمل شود شانس آورده که تیر داخل چشمش نرفته.
فانک بادستپاچگی پرسید:یعنی امیدوار باشیم آقای دکتر؟
شما مادرش هستید؟
نه مادرش...راستی مادرش؟کوکب بفهمد چه میکند؟و خطاب به خانم بزرگ ادامه داد:بهتر است زودتر برگردیم الان کوکب برمیگردد.
بخانه برگشتیم.مادرم هنوز نیامده بود.فرانک برایم شربت درست کرد .زانو بغل گرفته بودم و درخت بید را نگاه میکردم .با دیدن این درخت بیاد بهارم می افتادم.آخر همیشه عروسکم را زیر آن درخت نشان قرار میداد.
پ پرک!به چی نگاهه میکنی؟
هیچی خانم.و ناگهان چشمم به بهرام افتاد که خودش را پشت درختی پنهان کرده بود و سرک میکشید.آرام شده بود.با دیدن بهرام بغض کردم:دلت خنک شد؟چشمم کور شد.دوباره خود را پنهان کرد و چند لحظه بعد به سرعت به سمت خیابان دوید.نمیدانم درآن لحظه با یک چشم توانسته بودم دقیق ببینم یا نه.ولی گویا چشمان بهرام قرمز شده بودند.
پری جان برویم داخل اتاق.اگر استراحت کنی بهتر است.زودتر خوب میشوی.
ولی من که خوب نمیشوم من کور شدم.
نه عزیزم این حرف را نزن تو حتما خوب میشوی فقط باید استراحت کنی.
فرانک برایک رختخواب پهن کرد.چند لحظه ای که دراز کشیدم بهرام دوباره پشت پنجره آمد.رویم را بطرف دیوار برگرداندم و گفتم:برو بهرام.
بهرام بی آنکه هیچ حرفی بزند رفت.فرانک به او بد وبیراه میگفت:وروجک شیطان!خدا سربراهش کند اصلا به پدرش نرفته...
ولی من دلم بحال بهرام میسوخت .نمیخواستم مادرش او را تنبیه کند.یا حتی کسی حرف زشتی به او بزند.حتی در گذشته هم راضی نبودم مادرم شکایتش را به فرانک یا خانم بزرگ کند.
یک ساعت گذشت.درد چشمم کمتر شده بود.بهرام با اینکه میدانست مادرش به او دری وری میگوید ولی با اینحال هر چند لحظه یکبار کنار پنجره می آمد و بعد از اینکه نگاهی بمن می انداخت به سرعت میدوید.صدای کفشهایش بر روی شنها نشانگر مسیرش بود.میدانستم کجا می ایستد زیر درخت بید.
مادرم کلید داشت.صدایش را شنیدم:بهرام جان چرا مدرسه نرفتی؟ای وای چرا در اتاق باز است ؟و وارد شد و با دیدن پانسمان چشم چپ من روی زمین نشست و خیره ماند.
ساکت بود و هیچ نمیگفت فرانک بلند شد و یک لیوان شربت برایش ریخت گویا نمیتوانست دستش را حرکت بدهد.فقط مات و مبهوت بمن نگاه میکرد.
نگران گفتم:چیزی نشده مادر!دکتر گفت خوب میشوم مگر نه خانم؟
فرانک لیوان را جلوی دهان مادر گرفت ولی مادر هر لحظه نفسهایش شدیدتر میشد و شروع کرد به سرفه کردن.

-*-
دوباره نفس تنگی به سراغش آمد.فرانک پشت مادرم را میمالید و میگفت:کوکب باید به اعصابت مسلط باشی.تو با این رفتار روحیه را از این دختر میگیری.و مادرم فقط سرفه میگیری.بعد زد زیر گریه.گریه اش دل سنگ را آب میکرد:چی بسر خودت آوردی پری؟حالا بگوببینم چی شد؟کور شدی؟دیگر نمیتوانی ببینی؟نه؟نمیبینی؟خدایا چکار کنم؟به کی پناه ببرم؟کسی را ندارم که به دادم برسد؟بچه من که پدر ندارد.حالا چکار کنم مادر؟باور نمیکنم کور شدی.چشمان به آن زیبایی!خانم دیدی چقدر درشت و خوشگل بود؟الهی بمیرم مادر برای آن چشمان سیاهت.مثل آهو بود.الهی فدای آن مژه زدنهایت بشوم.
مادرم نزدیکتر شد و مرا در آغوش گرفت و هر دو گریه میکردیم.مادرم ناله میکرد.ضجه میزد:دخترکم پرکم کور شد.و من در دنیای کودکانه برای مادر مسوختم.
وقتی مادر ساکت شد و من آرام گرفتم فرنک کنار مادرم نشست و آهسته همه آنچه که در نبودش اتفاق افتاده بود گفت.
مادرم وقتی شنید دهان گشود تا بهرام را نفرین کند.این را از آغاز فمیدم که اول محکم با دست راست بر سینه کوبید گفت:الهی...!
نه مادر نگو!من مقصر بودم اذیتش کردم.و در ادامه حرفهای من فرانک افزود»بخدا کوکب قول میدهم به هر قیمتی باشد چشم دخترت را برگردانم.ولی نفرین نکن.میدانی که من همین یک بچه را دارم خدا را خوش نمیاد چشم دخترت را بهرام گرفته من برمیگردانم تو هم دعا کن برای بهران نه برای پری.
فرانک این را گفت و بیرون رفت من ماندم و مادر با یک دنیا غصه و تنهایی .من ماندم و مادری بیمار و غصه دار و مادری ماند بادختری کور.
دو ماه بعد روز جمه بود ساعت 6 بعداز ظهر هوای گرم تابستان کلافه کننده بود.
مادرم مشغول بستن چمدانها بود.فرانک و بهرام عازم رفتن بودند.ساعت 11 پرواز داشتند.من با بهرام قهر بودم.در مدت این دو ماه حتی کلمه ای با او صحبت نکردم بهرام هم خود را بی اهمیت نشان میداد.آن روز زیر درخت بید نشسته بود و آلبوم عکسهایش را نگاه میکرد.میدانستم چند قطعه عکس منهم که با خانم یا خانم بزرگ انداخته بودم در آلبومش است.دلم میخواست عکسهایم را از او پس بگیرم و لی چطور؟من که قهرم.
کنار باغچه نشسته بودم و عروسکم را در بغل گرفته بودم.زیر چشمی نگاهش میکردم.از اینکه میرفت خوشحال بودم در دل میگفتم راحت شدم.دیگر کسی اذیتمان نمیکند بهرام بلند شد و بطرف من آمد .نگاهش نکردم او هم هیچ نگفت و هنگامی که از کنارم رد شد محکم با کفش روی پای من کوبید.
دردم آمد ولی هیچ نگفتم حتی کلمه ای اصلا انگار اتفاقی نیفتاده با اخلاقش آشنا بودم.اینطوری بیشتر حرص میخورد.چند لحظه گذشت منتظر بودم تا دوباره حرکت جدیدی کند حدسم درست بود.یک سنگ کوچک برداشت و در حالیکه راه رفته را برمیگشت تکه سنگی روی سر عروسکم انداخت.سنگ مستقیم روی چشم چپ عروسکم خورد.با دیدن این منظره خاطره تلخ آنروز برایم زنده و روشن شد حالا حس میکردم از بهرام تنفر پیدا کرده ام یا شاید دلم میخواهد او جای من کور شده بود.
جای نشستن نبود بهرام زیر لب یا آواز میخواند یا سوت میزد و مرتب سربه سر من میگذاشت.
ساعت 8 شد فرانک و بهرام د راتومبیل نشسته بودند صدای خانم بزرگ در باغ میپیچید:کوکب در را بار کن منهم برای درقه میروم فرودگاه و بعد به راننده اش افزود حکت کن.
اتومبیل از کنارم رد شد فرانک دستش را بلند کرد بهرام دو دستش را به شیشه اتومبیل نکیه داده بود و تا لحظه ای که از در حیاط بیرون میرفتند بمن خیره شده بود

(3)

بهرام رفت من ماندم با یک خانه ویلایی و باغی بزرگ و پیرزنی که چهره مهربانش فراموش نشدنی است.
من روبروز بزرگتر میشدم قد میکشیدم و شکل میگرفتم.دو سال گذشت.در بیمارستان بستری شده بودم.قرار بود اولین عمل جراحی روی چشمم انجام شود.خانم بزرگ طبق قولی که به مادر داده بود تمام هزینه بیمارستان و عمل را پرداخت.قرار بود بهترین متخصص بیاید پدر بهارم توسط نامه ای که فرستاده بود آدرس این متخصص را نوشته بود.
پرستارها کلاههای سفید بر سر داشتند برایم عروسک و اسباب بازیهای مختلف می آوردند.هر روز لباسم را عوض میکردند و عصراها به پارک بیمارستان میبردنم تا بازی کنم.مادرن نگران ولی خوشحال و راضی بود.
ساعت 8 صبح روز چهارشنبه دکتر به دیدنم آمد و دستور داد تا برای اتاق عمل حاضرم کنند.کمی ترسیده بودم ولی خوشحال برای اینکه دوباره چشمم سالم میشود.
نمیدانم چقدر عمل طول کشید فقط بخاطر دارم زمانی که چشمم را باز کردم و مادرم را دیدم گریه میکرد و خدا را شکر میگفت حس میکردم چشم چپم سنگینی میکند.
مادرم میگفت:دست نزن مادرجان پانسمان دارد.چند روز باید تحمل کنی .لبخندی زدم و دوباره خوابیدم.
4روز دیگر گذشت دکتر و دو پرستار بالای سرم ایستاده بودند.دکتر عروسکم را بدستم داد و گفت:فقط به عروسکت فکر کن!اسمش چی بود؟چقدر دوستش داشتی؟
آقای دکتر چشمم خوب شده؟یعنی میبینم؟
انشاالله عزیزم!خوب شده خب نگفتی اسم عروسکت چی بود؟و همزمان یکی از پرستارها مشغول باز کردن پانسمان چشمم بود.
میترسیدم حس میکردم خوب نشده ام دکتر چراغ قوه ای که در دست داشت را روشن کرد و بسمت چشمم گرفت و دست دیگرش را روی چشم راستم گذاشت .بعد آهسته گفت:حالا این چشم را باز کن و فقط به عروسکت فکر کن گفتی اسمش چه بود؟
باز جواب ندادم حس میکردم چشمم درد میکند هیچ چیز نمیدیدم گفتم نمیبینم.
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت:سعی کن!هیچ نوری نمیبینی؟حتی خیلی کمرنگ؟
نه نمیبینم بخدا نمیبینم و صدای گریه مادرم بگوش رسید.
چند لحظه بعد دکتر دوباره سوالش را تکرار کرد و من هنوز نمیتوانستم ببینم.دیگر کاملا امیدم را ازدست دادم و زدم زیر گریه.کور شدم.کور کور.بهارم ک.رم کرد.و دکتر خطاب به پرستار گفت دوباره چشمش را پانسمان کنید.و خطاب به مادرم ادامه داد شما هم تشریف بیارید اتاق من.
مادرم برگشت و نگاهی بمن مرد اشکهایش را پاک کرد و پشت سر دکتر راه افتاد.3روز بعد از بیمارستان مرخص شدم ناامید بخانه برگشتیم.هر روز دم غروب که میشد دلم میگرفت.گوشه ای مینشستم و در آن باغ سوت و کور گریه میکردم.حالا جای شیطانیهای بهرام را خالی میدیدم حالا که همبازیم رفته بود حالا که هیچ صدایی غیر از آواز پرندگان و ریختن برگهای چنار شنیده نیمشد.
مادرم بالای سرک ایستاد و دست روی شانه ام گذاشت.پری جان!دوباره گریه میکنی؟شنیدی که دکتر چه گفت باید یکبار دیگر عمل شوی غصه نخور مادر من دعا میکنم نذر میکنم ته دلم روشن است که خوب میشوی.
همانطور که بزمین خیره شده بودم گفتم:پس امسال مدرسه نمیروم خجالت میکشم به همه دوستانم گفته بودم که بعد از این عمل چشمم خوب میشود.
چه حرفهایی میزنی؟مگر میشود مدرسه نروی مادر؟حیف نیست؟وقتی شاگرد اول کلاس این حرف را میزند بقیه چه میگویند؟مگر نگفتی آرزو داری دکتر بشوی؟مثل پدر بهارم مگر نگفتی میخواهی چشمهای مردم را خوب کنی ؟ها؟نگفتی دخترم؟
سرم را بلند کردم چهره خسته مادرم دوباره نیروی جدیدی به روحم بخشید:چشم مادر هر چه شما بگویید.
یک سال دیگر گذشت فرانک مرتب برای خانم بزرگ نامه میفرستاد و در نامه هایش حال مرا میپرسید.
کم کم شادابی و شیطتنهای بچه گانه از من فاصله میگرفت روزبروز افسرده تر میشدم.بیشتر در خودم غرق بودم و تنها به این فکر میکردم که چگونه میتوانم از بهرام انتقام بگیرم.کی و چطور دستم به او میرسد.به آنروز و آن اتفاق فکر میکردم چهره بهرام رابخاطر می آوردم که چگونه تفنگ بادی را بسوی من نشانه گرفت.بعد بازیهایی کودکانه ای که با هم میکردیم به یاد می آوردم.قهرها آشتیها آه چقدر خوب بود لحظه هایی را که خوش بودیم.وقتی کشتیهای کوچک بادبانی ما بر روی حوض کوچک ته باغ به یکدیگر تنه میزدند و مادستها زیر چانه چشمها در چشم هم حرف میزدیم.
حالا لحظه ها به ساعتها میپیوستند و ما دور از هم اسیر سرنوشت قد میکشیدم و بزرگ میشدیم.
کلاس دوم راهنمایی بودم.برای بار دوم در بیمارستان بستری شدم و دوباره لحظه ها تکرار شد.و دکتر دومین عمل را روی چشم من انجام داد.روز چهارم بود دکتر کنارم نشسته بود و سعی میکرد مرا به آرامش دعوت کند:میخواهم چشمهایت را باز کنم اگر میخواهی دوباره ببینی باید فقط به آرامش فکر کنی فهمیدی؟
بله دکتر فهمیدم.
پس شروع میکنم.و شروع به باز کردن پانسمان کرد.بعد نور پراغ قوه را انداخت و چشم راستم را با دستش گرفت :خب دخترم!حالا آهسته چشمت را باز کن.و من ارام چشمم را باز کردم همه جا تاریک بود درست مثل دلم هیچ چیز نمیدیدم بغض گلویم را فشار داد دوباره سعی کردم تا شاید بتوانم چیزی ببینم .یکی دو بار چشمم را باز و بسته کردم و بعد به دستور دکتر چند لحظه ای بسته نگه داشتم و دوبازه باز کردم. دکتر گفت:تو الان در یک باغ گل سرخ هستی داری بازی چشم بند میکنی حالا نوبت دوستت است که چشمش را ببندد دستمال را از روی چشمت بردار و به چشم دوستت ببند.
و و من با صحبتهای دکتر خودم رادر آن موقعیت احساس کردم.هنگامی که دستمال را از روی چشمم برداشتم دیدم در باغ گل سرخ هستم .همه جا بوته های گل چقدر زیبا بود .حالا یک نور دیدم نور ی بسیار ضعیف و به اندازه یک نقطه.دو سه بار چشمم را باز و بسته کردم و هر بار نور بزرگتر و بعد حالت یک توپ مهتابی را گرفت.خدایا من میبینم دوباره میبینم نور مادرجان!نور میبینم.دیدم.بعد چهره یک مرد بله خودش بود دکتر بود.بعد مادرم را تار میدیدم.از خوشحالی زدم زیر گریه جیغ میکشیدم من میدیدم من میدیدیم.
و به این ترتیب با خواست خدا و دعاهای مادرم و خرجی که خانم بزرگ کرده بود من دوباره سلامتی چشمم را بدست آوردم.
یک هفته در بیمارستان بستری بودم .همانند زندانی در سلول یا پرنده ای در قفس فقط به آزادی فکر میکردم.به مرخص شدن از بیمارستان به دوستانم به مدرسه تحصیل و در واقع به آینده ای که هیچ چیز از آن نمیدانستم.
در کلاس دوم دبیرستان درس میخواندم.سرزنده و شاداب بودم.آنروز همراه دوستم فرحناز از دبیرستان خارج شدیم.
چته فرحناز؟اتفاقی افتاده؟
ها؟نه طوری نیست چطور؟
هیچی همینطوری پرسیدم دیدم مثل همیشه سرحال نیستی.
ای بابا!خوش بحالت عجب دل خوشی داری کاش من یک تار مو بودم بالای سر تو.
غش غش خندیدم :چرا من؟
آه کشید:خدا بتو هیچ چیز کم نداده.یک مادر خوب استعدادی که همه همکلاسیها آرزویش را دارند .از همه مهمتر زیبایی.زیبایی تو انگشت زد تمام بچه ها و دبیرها شده.همه بچه ها ارزو دارند فقط این چشمها را داشتند.وقتی بچشم آدم خیره میشوی دل هر کس را میبری حتی منکه دختر هستم عاشق نگاه کردنت...
در حالیکه کتابهایم را در کلاسور مرتب میکردم لبخندی زدم و گفتم:اولا که تعارف است در ثانی اینها که گفتی باعث خوشبخت شدن هیچکس نمیشود.کجا تابحال شنیدی که چشم اینده کسی را روشن یا تامین کرده باشد.حالا بگوببینم چطور شده رفتی تو این فکر؟من خوب تو را میشناسم.بیجهت به چیزی فکر نمیکنی.
ببین پری!چند روز پیش یک خواستگار برایم آمداز دوستان قدیمی برادرم است تا حدودی او را میشناسم.
خب پس مشکلت چیه؟
میترسم.
میترسی؟حالا راه بیا چرا ایستادی؟
اره پری میترسم.و در حالیکه دوباره شروع کرد به حرکت ادامه داد:همیشه ترسم از این بود که با هر کس ازدواج کنم زشتی صورتم را طعنه بزند.
خندیدم :به حق چیزهای نشینده خب دختر جان اگر کس یتو را پسند نکند که به خواستگاریت نمی اید.
اینها همه حرف و حدیث است بقول مادرم وقتی خرشان از پل بگذرد..
میان حرفش پریدم و گفتم:از این فکرهای شیطانی نکن.اولا که تو عیبی نداری در ثانی انسان بایستی سیرت زیبایی داشته باشد نه صورت زیبا اصل کار نچابت است که تو داری.
دوباره ایستاد و در چشمهایم خیره شد.معلوم بود که به عالم دیگری رفته.ولی آهسته گفت:اینها را برای دل من میگویی یا واقعا همینطور است؟
دستم را دور گردن فرحناز حلقه کردم :وقتی قلب صافی داشته باشی وقتی صداقت و وفا داشته باشی وقتی سیرت زیبایی داشته باشی فاصله ات با خوشبختی به اندازه یک تار مو است.
پری جان با یک لیوان آبمیوه چطوری؟
خوبم به شرطی که مهمان من باشی.
دوباره که تعارف میکنی دختر کی از این اخلاقت دست بر میداری؟
نفس عمیقی کشیدم و در حالیکه بهراف فرحناز بسوی کافه گلاسه میرفتم گفتم:منهم غصه های بزرگی دارم.تو که بهتر از هر کسی موقعیت خانواده مرا میدانی.میدانی که از بچگی حسرت دست گرم پدر را داشتم ولی تو قدر نعمتهایی که خدا بهت داده نمیدانی.مثلا ثروت پدر یا اصلا وجود پدر...
وارد کافه گلاسه شدیم و بعد از سفارش آبمیوه در لژ خانوادگی نشستیم.
راستی پری از بهارم چه خبر؟گفتی در امریکا تحصیل میکند؟
پوزخندی زدم و گفتم:بدبخت به هر چی امریکاییه !حالا از دست بهرام چه میکشند؟البته بزودی مدتی از دست شیطانیهایش خلاص میشوند.
مگر میخواهد بیاید؟
اینطور که فرانک برای خانم بزرگ نوشته بود قرار است اول تابستان بیایند ایران.
جدی؟برای همیشه؟
نه فکر نمیکنم.فقط تعطیلات تابستان.
فرحناز خنده شیطتنت آمیزی کرد و گفت:پس خدا بداد توب رسد.
برای یک لحظه در عالم بچگی غرق شدم بازیهای کودکانه من و بهرام زیر درخت بید...
پری؟پ پرک؟
بله؟
کجایی؟و در حالی که با نی باز یمیکرد ادمه داد رفتی امریکا؟
نه بابا همیجا بودم.
خب از اینجا چه خبر آب و هوا چطور است؟
از روی صندلی بلند شدم و دستم را روی پیشانی گذاشتم و وانمود کردم که دور دست را نگاه میکنم بعد گفتم:هوا آفتابی از آن دورها هم یک سوار با اسب سفید میاید.
اوه یقین دارم بهارم است.
و هر دو خنده کنان خارج شدیم.دوباره قدم زیم و هر کدام به طریقی سربسر دیگری میگذاشتیم.
به این ترتیب روزها یکی پشت سر دیگری سپری میشد من نوجوانی سرزنده و شاداب و دارای روح بزرگی که در جسمم جا نمیگرفت.
وقتی سر کلاس درس مینشستیم فقط بفکر شیطتنت بودم.از دیدن چهره خندان و بشاش بچه ها لذت میبردم.بچه ها میگفتند اگر یک روز پری در این کلاس نباشد ما هیچکدام نمیتوانیم درس بخواینم.
دبیرها عاشق اخلاق و رفتارم بودند.میگفتند با همه شیطتنتهایی که داری ولی شاگرد ممتاز مدرسه هستی باعث افتخارمان هستی و ...
یک روز به علت سرماخوردگی کسل بودم دبیر ریاضی پای تخته ایتساده و مشغول درسدادن بود.
عطسه کردم دوبار پشت سر هم.
آهان!گفتم امروز کلاس ساکت است همه یاد بدهکاریهایشان افتادند پس پری مریض شده؟بعد بطرفم آمد و افزود:بلند شو ببینم.
چرخیدم بله خانم.
سرما خوردی؟
سرم را تکان دادم.
دستمال را بردار پری میخواهم دوباره این لپهای قلوه ای مخملی را ببینم.
خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.
فکر میکنم خداوند وقتی تو را آفریده تمام سلیقه اش را بکار بده جلل خالق!حالت چشمهایش را نگاه کنید وقتی بچشم کسی نگاه میکند طرف رادیوانه میکند.
یکی از بچه ها از ته کلاس گفت:خانم اجازه؟
نگاهش نکرد ولی گفت:بگو.
وقتی پری مژه میزند یا چشمش را میچرخاند ارزو میکنم یک مژه روی آن چشمها بودم.آنوقت همه با حسرت نگاهم میکردند.
و هر کدام از بچه ها شروع به گفتن جمله ای کردند.
خانم اجازه!موهایش را نگفتید وقتی میبندد هر کسی یاد دم اسب می افتد بلند و مشکی.
خانم اجازه!ابروهایش را بگویید قد بلندش را بگویید.
بینی کوچک و قلمی خوش بحالش.اگر من یک بینی ممثل بینی پری داشتم دیگر هیچ غصه ای نداشتم.
پری چشمهایت را خمار میکنی؟
پری لبهایت را این شکلی میکنی؟
پری وقتی میخندی صد چندان خوشگلتر میشوی.
راستی پری اگر موهایت را فر بزنی چه میشود؟وحشی وحشی مثل فیلمها آه خوشبحالت.
و آنان که سکوت کرده بودند حسودی میکردند میگفتند:خانم وقتمان گذشت خانم اجازه درس نمیدهید؟
خانم سوالی داشتم.لطف کنید مساله 237 را توضیح بدهید.و دیگری که رقابت عجیبی با من داشت بی آنکه بمن یا معلم نگاه کند نوک قلمش را روی میز کوبید و با جمله ای به تمام حرفها خاتمه داد:خوب شد ما در این کلاس یک مانکن داریم و گرنه در این کلاس درس حرف دیگری برای گفتن نداشتیم.

(4)

و معلم که متوجه حسادت یا رقابت افسانه شده بود دستی به پشت شانه ام زد و گفت:فردا بمان خانه استراحت کن بخاطر تو درس نمیدهم حیف است شاگرد زرنگی مثل تو در تب بسوزد ولی باز آماده در خواندن باشد.
ممنون خانم شما لطف دارید.
سال تحصیلی تمام شد آخرین امتحان انشا بود .موضوع لجبازی را انتخاب کردم گویا سالها بود که دلم میخواست قلم در دست گیرم و تمام درونم آنچه را که بر دلم سنگینی میکردرا بر روی کاغذ مینوشتم لجبازیهای بهرام را اذیتهای کودکانه اش را...
نوشتی پری؟
صدای دبیر ادبیات بود آخرین جمله را بسرعت نوشتم آیا لجبازی از تنفر برمیخیزد یا از دوست داشتن.و بلند شدم و ورقه را تحویل دادم.
دوستانم در حیاط جمع بودند هر کدام چیزی مسگفتند چشمم به فرحناز افتاد.دستم را تکان دادم و بسویش رفتم.راجع به لجبازی چه نوشتی؟
لبهایش را از روی حرص جمع کرد و گفت:غیر از این موضوع راجع به هر موضوعی میتوانستم بنویسم.
خندم گرفت ولی جای خندیدن نبود خودم را کنترل کردم و گفتم:خب میخواستی موضوع بهداشت را انتخاب کنی.
فرحناز سرش را تکانی داد و باافسوس گفت:مگر چاره دیگری داشتم؟آخر من از لجبازی چه میدانم تک فرزندی که به فول مادرش در رختخواب پر قو بزرگ شده چه کسی با او لج بازی کرده که معنی این کلمه را بداند.
ولی من اگر فرصت داشتم چندین صفحه مینوشتم.
نگاه عمیقی کرد و گفت:راجع به بهرام مینوشتی؟
چشمهایم را برای لحظه ای بستم و چهره بهرام را مجسم کردم بعد گفتم:تابحال شیطان را دیده ای؟
خدا نکند مگر تو دیدی؟
چشمهایم را باز کردم لبهایم را گاز گرفتم :البته بارخا و بارها حتی با او زندگی کردم زیر یک سقف.
وای بس کن پری از جان این بهرام بیچاره چه میخواهی؟
پوزخندی زدم و گفتم:بیچاره؟بیچاره امروز میاید خدا به روزگارمان رحم کند.
پری؟
بله؟
راستش را بگو هنوز بخاطر چشمت از بهرام متنفری؟...خودت گفتی که صاف و صادق بودن بهترین خصلت است مگر نگفتی؟پس چرا به ایده ات عمل نمیکنی؟چرا کینه داری؟تو که چشمت خوب شد مگر خرج عمل را ندادند مگر دوباره زیباییت رابدست نیاوردی/
غرق در فکر گفتم :نمیدانم خودم هم نمیدانم شاید هنوز کینه دوران بچگی را دارم.شاید...
ناگهان هر دو متوجه شدیم که حیاط مدرسه خلوت شده وفقط فراش مشغول جارو کردن است.
یک خیابان تا منزل فاصلهداشتیم سر چهاراره که رسیدیم لوله آب ترکیده و سطح خیابان را اب گل آلود گرفته بود.مجبور شدیم مقداری از خیابان فرعی را که مخالف خیابان ما بود پیاده برویم تا بتوانیم از عرض خیابان عبور کنیم .چند قدم که رفتیم ناگهان یک اتومبیل به سرعت از کنار ما رد شد و تمام آب جمع شده را بر سر و رویمان پاشید.جیغ ظریف و کوتاهی کشیدم »وای خدایا خیس و کثیف شدم ای لعنتی.
و همزمان با من فرحناز افزود:مردم آزار.
اتومبیل ایستاد تازه متوجه شدم که چقدر ...بله...اتومبیل فرانک است یعنی فرانک است؟بسرعت نگاهی بساعتم انداختم .خانم بزرگ گفته بود ساعت 12 به فرودگاه میرسند.و الان ساعت حدود 2 بعدازظهر بود .جلوتر رفتیم هنوز ایستاده بود.پسر جوانی راننده اتومبیل بود خوب که نگاه کردم بهرام بود.چقدر چهره اش تغییر کرده !عجب جوان برازنده ای شده.
انگار هنوز مرا نشناخته ولی با دقت و تعجب نگاه میکند .نگاه کوتاهی به او و بعد فرحناز کردم و گفتم:برویم.
بهرام آهسته پرسید:پری؟...ببخشید شما...؟
و من بی توجه به او عرض خیابان را طی کردم.به حدی عصبی شده بودم که حتی وجود فرحناز را حس نکردم.
صبر کن پری؟چرا آنقدر تند قدم برمیداری؟بهرام بود؟
جوابی ندادم.
جدی تر پرسید:پرسیدم بهرام بود؟
بله بهارم بود.لعنتی!دیدی چطور خیسم کرد.
ولی بیچاره که تو را نمیشناخت.
نمیخواهد از او دفاع کنی این مارمولک را من میشناسم.
دوباره که به چهارراه رسیدیم بهرام به سرعت از چهارراه عبور کرد طوری که صدای تیکاف چرخهایش تا چند صد متری میرفت.
سر خیابان از فرحناز جدا شدم و بسوی خانه رفتم.دلم شور میزد حال عجیبی داشتم هنگامیکه سر کوچه رسیدم دیدم بهرام با اتومبیل وارد حیاط شد.چند لحظه صبر کردم تا داخل ساختمان برود.اصلا نمیخواستم با او رو در رو شوم چشمم در چشمش بیفتد یا حتی کلمه ای با او همصحبت شوم.زیر لب با خودم حرف میزدم:یعنی من هم آنقدر تغییر کرده ام عجب پسر جذابی شده.یعنی منهم آنقدر بزرگ شدم بالغ شدم؟
نفهمیدم چطور بخانه رسیدم.در نیمه باز بود حتما در را برای من باز گذاشته بود نگاهی به لباسهایم انداختم و آهسته گفتم:چقدر وقییح است؟پرررو...
وارد شدم هنوز نرفته کنار اتومبیلش ایستاده بود و بر بر مرا نگاه میکرد.لبهایم را جمع کردم و بسمت ساختمان کوچک خودمان رفتم.وقتی بدر اتاق رسیدم برگشتم نگاه کوتاهی به او انداختم.رویش را بسوی درخت بید چرخاند و با حالتی مسخره آمیز گفت:حالتان چطور است آقای بید؟
چقدر لوس!جلف مسخره و داخل اتاق شدم توقع سلام هم دارد بی چشم و رو.
مادرم منزل نبود در واقع هر روز این ساعت مشغول کار در آشپزخانه خانم بزرگ بود.
از پنجره دیدم بهرام د راتومبیلش را بست و بسوی ساختمان رفت.با خودم غرغر میکردم و لباسهایم را عوض میکردم.زلزله دوباره آمد خرس گنده شده ولی هنوز شیطانی را کنار نگذاشته.
هنگامی که لباسهایم را میشستم حرص میخوردم :باید این بی احترامیش را تلافی کنم نباید بگذارم به ریشم بخندد باید فکری کنم خب آقا بهرام خیسم کردی؟
حالا نشانت میدهم.مادرم طناب کوتاهی بین دو درخت چنار در پشت اتاقهایمان بسته وبد.بهوای پهن کردن لابسها به حیاط پشتی رفتم.از آنجا خوب اطراف را نگاه کردم باغ ساکت بود و فقط قار قار کلاغها بگوش میرسید لباسها را پهن کردم و دوباره نگاهی به ساختمان انداختم وقتی خیالم راحت شد با قدمهای کوتاه و آهسته بسمت اتومبیل بهرام رفتم.مرتب ساختمان را نگاه میکردم .یک نگاه به در ورودی ساختمان و نگاهی دیگر به پنجره اتاق بهرام که درست روبروی ساختمان ما بود خب مثل اینکه هیچ خبری نیست.حالا وقتش است خم شدم و باد چرخ جلو سمت راننده را خالی کردم بعد بسرعت چرخ عقب را بعد بی آنکه بروی خودم بیاورم بمنزل خانم بزرگ رفتم.

(5)

انگار سبک شده بودم/حس عجیبی داشتم.دیگر حرص نمیخوردم.چهره ام خاندان شده بود.در را باز کردم و داخل رفتم.فرانک را دیدم سر جایش میخکوب شده و بمن خیره ماند چشم در چشم من حتی مژه هم نمیزد.خندیدم:سلام رسیدن بخیر.
صبر کن ببینم !خودت هستی؟...عجب؟!...ماشاالله حق دارند این اروپاییها وقتی برای چهره دوختر شرقی هلاکند.
بسویش رفتم و صورتش را بوسیدم :خوش آمدی فرانک خانم!
مادرم در حالیکه با پیش بند دستهایش را خشک میکرد جلو آمد.کنیز شماست خانم.
ناگهان جرقه ای از مغزم عبور کرد گویا خودم را گم کرده بودم پاک فراموش کرده بودم که من دختر کوکب در خانه پدر بهرام...آه عجب اشتباهی کردم ای دختر احمق!میدانی کی هستی؟آخر تو را چه با بهرام لجباز یکردن ؟ناگهان بغض گلویم را فشار داد.چهره ام برگشت.حال عجیبی پیدا کردم از خودم متنفر شدم.پشیمان شدم.حالا اگر بهارم بفهمد کار من بوده چه میکند؟ار که از روی قصد لباسهای مرا خیس نکرد.
پ پرک؟پری جان؟
بخودم آمدم:بله خانم؟
فکر کجا را میکردی؟
دستپاچه شدم و گفتم:هیچ جا.
خدای من!موهایش را نگاه کن!هر تارش مثل کمند میماند چقدر بلد شده؟فکر کنم اصلا کوتاه نکرده باشی درسته؟
بله بله خانم!
برگرد ببینم پری جان!و من بی اراده چرخی زدم و پشت به فرانک ایستادم همچون رباطی حرف شنوی میکردم و بی آنکه بدانم چرا.فرانک چند بار دستش را روی موهایم کشید و گفت:قدرت خدا را نگاه کن چقدر نرم و لطیف و به چه بلندی روی هم میرقصند.
این زن هنوز طبع شاعرانه اش را از دست نداده.هنوز همان جمله های زیبا همان کلمه ها...ناگهان چشمم به بهرام افتاد .طبقه بالا کنار نرده ها ایستاده بود با عجله روسریم را روی سرم انداختم .او هم مانند مادرش به من خیره شد اما فقط یک لحظه و به سرعت به اتاقش برگشت.
خدایا حالا چکار کنم؟چطور میتوانم چرخهای اتومبیل را باد کنم؟
پری جان غذا خوردی؟
هر چه بیشتر فرانک با من صحبت میکرد من بیشتر خودم را پیدا میکردم کی هستم و کجا هستم.حالا به واقعیت پی برده بودم .آنقدر در این چند سال دوستان و اولیا مدرسه از استعداد و زیبایی من تعریف کرده بودند من پا ک خودم را گم کرده بودم.در واقع من مقصر نبودم آنها از من یک کوه غرور ساخته بودند.
کوکب ببین پری غذا خورده؟
فرانک این جمله را گفت و از پله ها بالا رفت.حالا فرق بین خودم و بهرام را میدیدم.
آه فرحناز...حالا کجایی تا صعفهای مرا ببینی؟کاش اینجا بودی تا ببینم باز هم ارزو میکردی تار مویی روی سر من باشی؟حالا که من آرزو میکنم این موها را از ریشه نداشتم و جای یک ناخن تو بودم.با آن ثروت پدری در آن ناز و نعمت حالا کجایی تا ببینی چطور زیبایی و استعدادم را زیر پای فرانک و بهرام گذاشتم تا راحت بتوانند آنرا لگد کنند.کاش اینجا بودی تا ببینی چطور پ.لداری به زیبایی میگوید:غذا خوردی؟یا اینکه با استعدادی به پولداری میگوید بله خانم!
اینبار مادرم باعث از هم پاشیدگی افکارم شد:پ پرک بیا غذا بخور.
عصبانی بودم شاید هم دلخور.درست نمیدانم.ولی قهر نکرده بودم.گفتم:نمیخورم غذا خورده ام.
و با عجله از ساختمان خارج شدم.گویا آرامش و راست بودم را فقط در اتاقهای خودمان جستجو میکردم.بسمت ته باغ میدویدم ناگهان صدای افتادن و سپس شکسته شدن چیزی بگوش رسید.تق.صدابلند بود.ایستادم و بطرف صدا برگشتم.اول زمین را نگاه کردم درست زیر پنجره اتاق بهارم یک گلدان شسکته با یک گل شمعدانی خاکهایش پخش شده بود.نگاهم را از گادان شکسته به بالا چرخاندم بهرام روی بالکن کوچک پنجره اش ایستاده بود و بمن نگاه میکرد.ولی باز یک نگاه کوتاه و دوباره داخل رفت .شانه هایم را بالا انداختم و لبهایم را به علامت چه میدانم جمع کردم.بعد برگشتم دیگر نمیدویدم گویا دلگیر نبودم انگار از آن حالت بیرون آمده بودم.
نگاهی به چرخهای خالی باد انداختم و داخل اتاق رفتم.آه آه...وقتی دلگیرم و تنها به چه فکر میکردم؟نگاهی به کتابهایم انداختم و دوباره همان روزنه همان یک روزنه امید...کتابهایم .بله دوباره جلوی آینه ایستادم.باز فراموش کردی پری؟تو هیچ راهی برای خوشبختی نداری.فقط باز هم بگویم؟فقط اینده تو را درس خوادن تامین میکند.اگر میخواهی خوشبخت شوی اگر میخواهی به مقام و شهرت برسی اگر آرزو داری محترم باشی فقط درس بخوان پری.که از این راه به همه جا میرسی.تو گه چند سال پیش هدفت را لابلای این کتابها پنهان کردی پس تلاش کن .و از این راه به آنچه که میخواهی برس.و دوباره لبخند لبانم را از هم باز کرد:میخوانم پری قول میدهم تلاش کنم خواستن توانستن است حالا میبینی؟ثابت میکنم که میتوانم.
گرسنگی را فراموش کردم.فقیر بودن را فراموش کردم.دوباره کتابهایم را در سینه فشردم و فقط به اینده ای روشن فکر کردم.
عصر مادرم آمد یک ظرف غذا در دست داشت نگاهی به گوشه و کنار خانه انداخت همه جا را تمیز کرده بودم سماور روشن بود و قل قل میکرد .مادر ظرف غذا را کنار سماور گذاشت و گوشه ای نشست.خسته بود ولی بروی خودش نمی آورد.چهره مظلومش موهای سپیدش دستهای چروکیده اش قلبم را بدرد می آورد.دستش را برد تا ظرفی را که اسپند در آن بود در بیاورد.با اخلاقش آشنا بودم.از زمانی که چشمم آسیب دیده بود میترسید که دوباره کسی مرا چشم بزند:میگفت:آنروز فرانک تو را چشم زد امروز هم مرتب از چشمها و موهایت تعریف میکرد میترسم دوباره چشمت بزند.بلند شدم تا پرده را کنار بکشم.راستش از دود اسپند خوشم نمیامد.وقتی پرده را کنار کشیدم بهرام را دیدم لباسش را عوض کرده بود بلوز استین کوتاه و سفید و شلوار لی تنگ پوشیده بود.بهرام بی آنکه به چرخهای اتومبیل نگاه کند سوار شد و اتومبیل را روشن کرد.نفس راحتی کشیدم و خیالم راحت شد.باغبان در را برایش گوشد و بهرام حرکت کرد.بسرعت خود را کنار کشیدم تا هنگامیکه از جلوی در پنجره رد میشود مرا نبیند.باز دلم طاقت نیاورد میخواستم ببینم متوجه پنچری اتومبیلش میشود یا نه.بنابراین از گوشه پرده با یک چشم بیرون را نگاه کردم.آهسته رد شد و درست لحظه ای که قصد داشت از حیاط خارج شود ایستاد.یکجا دلم فرو ریخت ای خدای من!حتما متوجه شد.با دقت نگاه میکردم پیاده شد و حدسم تبدیل به یقین شد.اول چرخ جلو و بعد چرخ عقب را نگاه کرد.یک دست را به کمرش و دست دیگرش را داخل موهایش برد.گویا در فکر بود.من گوشه پنجره نگران مینگریستم .قلبم همچون گنجشکی که اسیر شده باشد میتپید.نفسهایم به شماره افتاده بود.عجب غلطی کردم.چه حماقتی کردم.دختر احمق وای!بسوی پنجره ما برگشت اینجا را نگاه میکند.و من بیشتر ترسیدم.ابروهایش را در هم کشیده بود و لبهایش را میجوید.حتما فهمیده کار من است.خب اینکه معلوم است.چه کسی دست به چنین کاری میزند؟غیر از من احمق؟نگاهش را به پنجره دوخته و در همان حالت که ایستاده بود سرش را تکان داد.حتما دارد برایم نقشه میکشد.میخواهد تلافی کند.ای کاش بروم و با یک عذر خواهی همه چیز را پایان دهم.ولی نه امکان ندارد پاهایم حرکت کنند مگر میتوانم؟آن هم هیچکس نه من؟بروم ازبهرام عذرخواهی کنم؟و زیر لب صدای خودم را میشنیدم.ببخشید بهرام خان!حماقت کردم پوزخندی زدم و از روی حرص گفتم:محال است حتی اگر بمیرم مگر او وقتی چشم مرا کور کرد از من عذرخواهی کرد؟
با خودت چه میگویی پری؟
صدای مادرم را میشنیدم ولی چشمم به بهرام بود.ای وای چرا نمیرود؟هنوز در فکر است به چه فکر میکند؟
چند لحظه بعد بهرام با حالتی عصبانی با پای راست محکم به چرخ اتومبیل کوبید و با صدای بلند بطوری که انگار بمن میگفت داد کشید:آهای باباعلی!بیا پنچری این وامونده را بگیر.بعد که صدایش را پایین تر آورد افزود:نشانت میدهم.

(6)

میدانستم با من است خواستم سرم را از پنجره بیرون ببرم و داد بزنم :مثلا چکار میکنی؟ولی انگار کسی جلوی دهانم را گرفته بود.هیچ خرکتی نکردم در دل میخندیدم دلم خنک شده بود.اذیت کردنش چه لذتی دارد؟وقتی میبینم اینطور حرص میخورد قند تو دلم اب میکنند.
صبح زود از خواب بیدار شدم مادرم گفت:بخواب مادر مدرسه که نمیروی کاری هم که نداری چرا صبح به این زودی بیدار شدی؟
در حالیکه رختخوابم را جمع میکردم نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:قرار است با فرحناز در کلاس زبان ثبت نام کنیم.راستی مادر پولی که قبلا گفتم فراهم کردی؟
مادر چادرش را دور کمرش پیچید و همان لحظه که از اتاق خارج میشد جواب داد:یک کقدار از خانم بزرگ گرفتم روی طاقچه گذاشتم آنجا.و دستش را بسوی طاقچه دراز کرد.بعد از اتاق خارج شد.رفتم تا لباسهایم را از روی طناب بیاورم اول دستم را بردم که شلوارم را...خدای من!وای...وای...؟ببین چه به روز شلوارم آمده وای بلوزم را نگاه کن؟یعنی ممکن است کار چه کسی باشد؟خشکم زده بود.لکه های ریز و درشت مرکب روی لباسهایم چشمم را خیره کرده بود.از حرص داشتم منفجر میشدم میدانم کار کیه؟بهرام ای لعنتی!حالا چکار کنم؟الان فرحناز می آید با کدام لباس بروم؟آبرویم میرود خدایا چکار کنم؟دلم میخواست چنان داد میکشیدم تا همه اهل خانه صدایم را بشنوند.ولی باز غرورم اجازه نداد بروی خودم نیاوردم انگشتم را گاز گرفتم تا بتوانم خودم را کنترل کنم.نیمخواستم اشکم در بیاید میدانستم الان از پنجره اتاقش دارد بمن نگاه میکند.نباید پنجره را نگاه کنم بگذار حرص بخورد اصلا بروی خودم نیاوردم و شروع کردم به سوت زدن وانمود کردم که برایم مهم نبوده آهسته و با ارامش لباسهایم را از روی طناب برداشتم و داخل رفتم.وقتی وارد اتاق شدم وقتی خیالم راحت شد کسی مرا نمیبیند لباسها را روی زمین کوبیدم با دو پا روی آنها رفتم و شروع کردم به گریه کردن مشتم را گره کرده بودم و حرص میخوردمکحیوان وحشی متنفرم...
صدای زنگ در بلند شد فرحناز آمد با عجله جلوی آینه رفتم و اشکهایم را پاک کردم و از اتاق خارج شدم.دیدم بهرام بسوی در میرود حرص میخوردم ولی بروی خودم نیاوردم.چرا او میرود در راباز کند.عجب جانوری است میخواهد بداند تا چه اندازه موفق بوده باید کاری کنم تا کنف شود.در حالیکه با لبم بازی میکردم بصورت یکپا بسوی در دویدم همزمان به در حیاط رسیدیم.خندیدم.خنده مصنوعی.صبح بخیر.
یک ابرویش را بالا انداخت نگاه کوتاهی کرد و در حالیکه در را باز میکرد گفت صبح شما هم بخیر و در را باز کرد.
فرحناز بود از دیدن من و بهارم پشت در جا خورد لبخندی زد و شروع کرد به احوالپرسی با بهرام با اینکه تابحال فرحناز را فقط یکبار آنهم برای چند لحظه دیده بود ولی چنان با اوحوالپرسی کرد که انگار سالهاست همدیگر را میشناسند.
و من فقط مواظب رفتارم بودم تا بهرام از درونم آگاه نشود.با فرحناز داخل اتاق رفتیم بهرام در اتاق قدم میزد و گاهی زیر درخت بید می ایستاد.فهمیدم نگران اتومبیلش است حتما دلش شور میزند میداند خنده هایم ساختگی بوده و دنبال فرصت میگردم.هرچند لحظه یکبار کنار پنجره میرفتم و نگاهش میکردم.حتی برا یلحظه ای اتومبیلش را ترک نکرد.
بالاخره تا کی اینجا می ایستی ؟یکساعت دیگر که آفتاب...
چیشده پری؟خیلی عصبانی هستی دوباره بهرام سربسرت گذاشته؟و من رفتم لباسهایم را از درون کمد بیرون آوردم و جلوی فرحناز ریختم.
چشمان فرحناز گشاد شد و با تعجب لباسها را زیر و رو کرد و گفت:تا آنجا که من دیدم بهرام آب گل آلود به لباسهایت پاشید نه مرکب.
بغض کرده بودم ولی گریه نکردم فقط صدایم میلرزید بریده بریده گفتم:حالا که میبینی مثل پوست ببر لک لک شده فکر کرده تا کی اینجا می ایسته؟بالاخره که خسته میوشد.دوباره پشت پنجره رفتم.هنوز ایستاده بود فاصله صندوق عقب اتومبیلش با درخت بید حدود نیم متر میشد تکیه اش را به درخت بید داده و پای راستش را روی سپر گذاشته بود آنروز هیچ فرصتی بسدت نیاوردم تا بتوانم تلافی کنم.شب نمیتوانستم بخوابم خواب با چشمانم غریبی میکرد به فردا فکر میکردم به بهرام به اینکه چگونه حقم را بگیرم از پنجره کوچک اتاقمان ستاره ها را نگاه میکردم مهتاب بود.راه شیری چشمانم را خیره و زیبایی آسمان را دو چندان کرده بود.
صبح بی هدف از خواب بیدار شدم خسته بودم دلم نمیخواست چشمانم را باز کنم.خمیازه ای کشیدم و در رختخواب نشستم.مادرم نبود سکوت سنگینی فضای خانه را پر کرده بود با بی حوصلگی موهایم را شانه زدم و جمع کردم سپس اتاق را مرتب کردم و مشغول خواندن کتاب شدم یک داستان غمگین وقتی میخواندم احساس خفگی میکردم.غرق کتاب شده بودم که صدای بهرام را شنیدم:
بابا علی آب استخر را عوض کردی؟
نمیدانم چرا بلند شدم و بسمت پنجره رفتم چه حسی مرا بسوی پنجره میکشاند چرا وقتی صدای بهرام را شنیدم از جا پریدم؟
بهرام سیب سرخی در دست داشت و مرتب سیب را بالا می انداخت و دوباره میگرفت برای یک لحظه نگاهش بمن افتاد سریع خودم را کنار کشیدم ولی لحظه ای بعد دوباره بیرون را نگاه کردم.بهرام زیر درخت بید نشسته بود حالا دیگر سیب را گاز زده بود برگشتم و دوباره مشغول خواندن کتابم شدم.هر لحظه دنبال فرصت میگشتم نمیدانم چرا وقتی چهره بهرام را میدیدم خون در رگهایم میجوشید.
حدودا نیم ساعت گذشت که صدای مادرم در باغ پیچید:پری بیا.فاصله ساختمان ما تا منزل خانم بزرگ زیاد نبود صدا به راحتی شنیده میشد کتابم را روی طاقچه گذاشتم و از اتاق خارج شدم.بهرام هنوز زیر درخت بید نشسته بود.با دیدن او قدمهایم را تندتر کردم و از کنارش گذشتم.هنوز چند قدم از او دور نشده بودم که بهرام گفت:سلام بهرام خان!صبح شما بخیر ا جدی؟حال شما خوبه؟
ایتسادم خشکم زده بود برگشتم و نگاهش کردم با خودم فکر کردم شاید به سرش زده باشد چرا با خودش احوالپرسی میکند ؟بهرام رویش را بطرف من برگرداند و ادامه داد:خیلی متشکرم پری خانم!خوبم.
تازه متوجه شدم منظورش از این حرکت چه بوده دیگر نگاهش نکردم و براهم ادامه دادم دوباره حرصم را در آورد.دوباره شروع کردم به غرغر کردن :خجالت هم نیمکشد یک ذره عقل ندارد من به خون او تشنه ام آنوقت آقا توقع سلام و احوال پرسی از من دارد واقعا که...
وارد ساختمان شدم:بله مادر؟
پری جان کمکم میکنی ؟خانم بزرگ امشب مهمان دارند کمکم کن وسایل اتاق پذیرایی را گردگیری کنیم.فرانک خانم هم مشغول پاک کردن مجسمه ها شده.وقتی دیدم فرانک هم مشغول تمیز کردن است تصمیم گرفتم منهم کمک کنم.دستمال نمداری از مادرم گرفتم و شروع کردم بخ پاک کردن گرم کار بودم که فرانک گفت:امشب خواهرم بادخترش می آیند کوکب!دلم میخواهد سنگ تمام بگذاری.
مادرم پرسید:خانم شوهر خواهرتان هم تشریف می آورند؟
البته ولی دیرتر از خواهرم میاید تادیروقت در شرکت میماند بیچاره وقتی خسته و کوفته هم بیاید باید بنشیند با بهرام شطرنج بازی کند.
ناگهان جرقه ای در مغزم زده شد شطرنج حتما امشب بهرام میخواهد شطرنج باز یکند.نگاهی به جعبه شطرنج که روی میز کوچکی در گوشه سالن بود اناختم و زیر لب گفتم فکر اینجا را نکرده بودی آقا بهرام!حالا برو مرتب نگهبانی اتومبیلت را بده حالا وقتش رسیده که نشانت یدهم.
کاملا خودم را مشغول کار نشان دادم بعد که فرانک از سالن خارج شد جعبه شطرنج را برداشتم و بسرعت بطرف آشپزخانه دویدم.جعبه را داخل زنبیل گذاشتم و مقداری روزنامه و کاغذ باطله روی آن ریختم و بعد که خیالم راحت شد کسی در حال نیست زنبیل را برداشتم و از ساختمان خارج شدم.
بهرام هنوز کشیک میکشید در دل به او خندیدم نگاهش نکردم و از روبرویش رد شدم آهسته گفت:خرید تشریف میبرید؟میخواهید برسانمتان؟
برای لحظه ای ایستادم و از روی حرص نگاهش کردم و دوباره براه افتادم بهجای من جواب داد»نه خیلی متشکرم بهرام خان!خودم میروم راضی به زحمت...
خنده ام گرفته بود ولی خودم را کنترل کردم و داخل اتاق شدم صدایش در گوشم میپیچید.
پرده را کشیدم و با عجله جعبه شطرنج را بیرون اوردم در آنرا گشودم و با چاقوی اره ای سر تمام مهره های شطرنج را بریدم.بعد سر مهره شاه را روی مهره سرباز چسباندم و سر فیل را روی سر رخ سر اسب را روی وزیر و سر یکی از سربازها را جای اسب گذاشتم و بقیه را هم بدون سر گذاشتم.البته برای زیبایی بیشتر سر مهره های سفید را روی سیاه و سرهای سیاه را روی مهره های سفید گذاشتم.بعد تمام مهره ها را مرتب در جعبه چیدم و دوباره در زنبیل گذاشتم خواستم بمنزل خانم بزرگ برگردم ولی فکر اینجا را نکرده بودم چطور برگردم بهرام هنوز نشسته فکر میکرد من برای خرید میروم.ولی دید که آمدم وارد ااتاق شدم.چند لحظه ای ایستادم و فکر کردم و بالاخره به نتیجه رسیدم زنبیل را برداشتم و از منزل خارج شدم.وقتی در حیاط را باز میکردم برگشتم و دوباره به بهرام نگاه کردم.زیر لب گفتم:لباسهای مرا لکه میکنی؟امشب باید گوشه ای بایستام تا قیافه ات را بهتر ببینم.لحظه ای که در برابر شوهر خواهرت خجل و کفن میشوی.
بهرام حواسش بمن بود مثل اینکه رفتار من مرموز بنظر میرسید.نکند شک کند؟بهتر است رفتارم را عادی تر نشان بدهم.
در را بستم و نیم ساعتی در کوچه قدم زدم.بعد برگشتم و زنگ را فشار دادم میدانستم بهرام در را باز میکند در این فکر بودم که در برابرش چه حرکتی انجام دهم اول هیچ نگفت فقط نگاه دقیقی به زنبیل انداخت بعد دوباره بمن نگاه کرد و با تعجب پرسید:روزنامه خریدی؟
بعد دوباره به زنبیل نگاه کردم لبهایش را به علامت سوال جمع کر د شانه هایش را بالا انداخت و در حالیکه از جلوی در کنار میرفت افزود:نمیدانم شاید خانم بزرگ روزنامه خان شده باشد.
چظور جلوی خنده ام را بگیرم بیچاره نمیداند زیر روزنامه چه خبر است وزیر با سر اسب و ...
نگاهش نکردم و بی اهمیت بسوی ساختمان خانم بزرگ رفتم.خانه ساکت بود داخل آشپزخانه رفتم جعبه را در آوردم و با عجله به سالن پذیرایی برگشتم جعبه را روی میز گذاشتم و مادرم را صدا کردم.
کاری با من نداری؟میخواهم بروم منزل فرحناز تا عصر برمیگردم.
زود برگرد مادرجان!امشب مهمان...
باشد مسدانم.و در دلم افزودم امشب باید چهره بهارم را ببینم که خیلی ددینی است.
نزدیک ظهر بود که به خانه فرحناز رسیدم دیوارهای بلند با نرده های طلایی و در حیاط یکه به شکل پروانه بود.زنگ را فشار دادم چند لحظه بعد صدای فرحناز را شنیدم:بله؟
فرحناز؟
تو هستی پری؟صبر کن الان در را باز میکنم.و صدای باز شدن در حیاط که همراه با موزیک بود.آهسته در را باز کردم و وارد شدم.منظره حیاط فوق العاده تماشایی بود.باغچه ای که شیب دار بود و سطح آنرا چمن پوشانده و گلهای صورتی و سفید داشت سمت چپ پارکینگ بود چند پله را بالا رفتم بعد دوباره راه باریکی را که پر از شن بود طی کردم تا به ساختمان رسیدم.یک سگ قهوه ای را به درختی زنجیر کرده بودند که مرتب پارس میکرد.کمی با ترس قدم برمیداشتم.وقتی جلوی در ورودی رسدیم فرحناز در را باز کرد لبخند گرمی زد و در حالی که دستش را بسویم دراز میکرد گفت:خوش آمدی پری جان!چه عجب بیا تو.نترس بسته است.و به سگ گفت:ساکت باش فیدر.و سگ زوزه ای کشید و نشست.
فرحناز دستش را پشت من گذاشت و در حالیکه تعارف میکرد افزود:مگر این سگ به حرف من گوش بدهد.
منظور؟
آهی کشید و مرا به اتاقش راهنمایی کرد بعد لبخند تلخی زد و ادامه داد:دوست ندارم با این خواستگاری که برایم آمده ازدواج کنم.
منظورت دوست برادرت اسمش چی بود؟آهان یادم آمد رضا.منظورت همان است ؟تو که گفتی پسر خوبی است.
خوب است ولی قدش کوتاه است.دوست دارم همسر آینده ام قد بلند باشد.
غش غش خندیدم:سفرش دیگری نداشتید؟
و فرحناز فقط گفت:نچ.
دوباره که رفتی تو فکر.باز فرحناز سکوت کرد.فهمیدم که حال شوخی ندارد.خوب که بصورتش دقت کردم متوجه شدم که تازه گریه کرده.زیر چشمها و پلکهایش متورم شده بودند.نگاهی به اتاق فرحناز انداختم.یک تخت یک نفره و یک تلویزیون کوچک چند کتاب که بطور مرتبی در کتابخانه چیده شده بودند و عکس برادرش.برای یک لحظه فرق خودم و فرحناز را متوجه شدم فرحناز از لحاظ مادی هیچ چیز کم نداشت ولی تمام درونش حسرت بود.حسرت زیبایی حسرت استعداد حسرت خانواده گرم.میگفت پدر و مادرم رابطه خوبی با هم ندارند مادرم مرتب از جدایی حرف میزند و پدر ادعا میکند که بعد از مادرم ما را به آلمان پیش برادرش میبرد و آنجا با همسر مورد علاقه اش ازدواج میکند.و در این بگو مگوها این فرحناز و برادرش بودند که هر روز به نابودی فکر میکردند.
فرحناز بغض کرده بود گفت:پری جان!خدا تو را امروز رسانده است تا من درد دلهایم را بگویم و کمی سبک شوم.
ایا راستی من باید دلم بال او بسوزد یا او بحال زار منکه سالهاست هزاران امید و آرزوی دست نیافتنی را زیر همان درخت بید به خاک سپردم.فرحناز کجاست تاببیند چه روزهایی را در تنهایی غم زیر همان درخت نشسته ام و بشنود چه درد دلهایی را با خود زمزمه کردم.

(7)

با صدای ضربه زدن در افکارم از یکدیگر پاشدیه شد.در اتاق آهسته باز شد و مادر فرحناز وارد شد.زنی میانسال با موهایی که به طرز مرتبی کوتاه شده بودند با رنگ زیتونی نسبتا لاغر و قد بلند که بوز سفید و دامن طوسی پلیسه بتن داشت.صورتش در پشت انبوهی از تکه های دود خاکستری سیگار چندان مشخص نبود.
از روی مبل بلند شدم:سلام خانم.
پکی به سیگارش زد و با لحنی جدی گفت:به به شما باید پری باشید درست حدس زدم.
لبخندی زدم و به فرحناز نگاه کردم.فرحناز هنوز د رخودش غرق بود.مادر فرحناز افزود:فرحناز حق دارد آنقدر از زیبایی شما تعریف میکند و خنده کوتاهی کرد و دوباره پک به سیگارش زد و ادامه داد:اگر جثه کوچکی داشتی فکر میکردم فرحناز عروسک جدیدی خریده.گوشم از این حرفها پر شده بود و شنیدن این جمله ها دیگر برایم عادی جلوه میکرد.بنابراین لبخند زدم تشکر کردم و دوباره نشستم.
اینبار خطاب به فرحناز گفت:من میروم بیرون اگر پدرت تماس گرفت بگو رفت پیش وکیل تا ببیند چکار کرده.
فرحناز به مادرش نگاه نکرد ولی چند بار سرش را تکان داد.وقتی مادرش رفت فرحناز که گویا انبوهی از غم و غصه بود آهی کشید و بلند شد.مادرش را از پنجره نگاه کرد و گفت:دوست داشتی جای من بودی؟مادرم را دیدی؟فقط به فکر خودش و خواسته هاش است.بیچاره برادرم در این آتش چطور میسوزد.
با تعجب پرسیدم:برادرت چرا میسوزد؟
وقتی میبیند این زن و شوهر حتی برای ساعتی نمیتوانند در ارامش زیر یک سقف زندگی کنند غصه آینده مرا میخورد غصه خودش را که حتی دیناری نمیتواند از این ثروت استفاده کند و بیچاره برای اینکه روی پای خودش بایستد در شرکت دایی بزرگم استخدام شده.
اینکه خیلی خوب است باید خوشحال باشی برادرت چنین اراده ای از خودش نشان داده پس اگر مثل بهرام بود خوب...
فرق بهرام و فرید از زمین تا آسمان است بهرام تحصیل میکند ولی برادر من با جنگ اعصابی که در این خانه داشت حتی نتوانست درسش را تمام کند تازه پدر و مادر بهرام باید قدر چنین پسری را بدانند.
با اشمئزاز گفتم:چرا بخاطر شیطنتهایش؟
نه پری اشتباه نکن میدانی چه ثروتی تحت اختیار بهرام است در حال حاضر که دکتر نیست مرد آن خانه بهرام است درسته؟
مجبوری سرم را بعلامت مثبت تکان دادم.
خانه شیکترین اتومبیل پول و ... همه چیز تحت اختیارش است ولی کدام پسر مثل بهرام رفتار میکند کدام سوءاستفاده را زا این ثروت کرد؟
با اینکه حق با فرحناز بود و حرفهایش واقعیت داشتند ولی من دلم نمیخواست کسی از بهرام تعریف کند.نمیخواستم کسی به او امتیاز مثبت بدهد ولی بناچار حرفهای فرحناز را تایید کردم برای اینکه بحث را عوض کنم گفتم:راستی فرحناز نگفتی چه تصمیمی گرفتی با این خواستگاری که داری ازدواج میکنی؟
فرحناز در حالیکه از اتاق بیرون میرفت جواب داد:صبر کن الان برمیگردم جوابت را میدهم.
در فاصله ای که فرحناز رفت بلند شدم و چزخی در اتاق زدم.واقعا مادرم راست میگفتکهیچکس در این دنیا خالی از غصه نیست با اینکه هر کسی برای خودش دردی دارد نگاه کن پری همیشه ارزوی چنین اتاقی را داشتی این عروسکها لباسها...
فرحناز با ظرف میوه و شیرینی وارد شد هنوز چشمهایش قرمز بود.کنارم نشست و گفت:خب چی پرسیدی؟
خواستگارت را گفتم رضا.
گفتم که مادرم بخاطر اینکه از طرف من خیالش راحت شود میخواهد هر چه زودتر بقول خودش سرو سامانم بدهد تا راحتتر بتواند متارکه کند.ولی من موافق نیستم نمیتوانم با کسی که دوستش ندارم ازدواج کنم.
پس همه حرفهایی که میزدی بهانه بود؟
کدام حرفها؟
که صورتم زشت است میترسم در آینده زشتی صورتم طعنه بزند.
لبخند تلخی زد و در حالیکه میوه تعارف میکرد گفت:بهانه که نبود ولی اگر کسی را دوست داشته باشم میتوانم طعنه هایش را تحمل کنم.
پس حتما کسی را دوست داری؟راستش را بگو فرحناز کسی را زیر نظر داری؟
فرحناز با لحنی که ناامیدیش را نشان میداد گفت:کسی را که من دوست دارم این صورت آبله رو را نمیپسندد.
این را حدس میزنی یا مطمئن هستی؟
و در این لحظه صدایی از پشت در شنیدم :فرحناز؟
فرحناز بلند شد و همان لحظه که بسمت در میرفت آهسته گفت:برادرم برگشت خدا کند صدایمان را نشنیده باشد.
فرحناز در را گشود فرید برادر فرحناز پشت در ایستاده بود جوانی که قد بلندی داشت و چشمان درشتش توجه هر کسی را جلب میکرد.آهسته سلام کردم و کنار کتابخانه رفتم و خودم را مشغول خواندن کتاب کردم.نوشته ها را نگاه میکردم ولی حواسم به حرفهای فرحناز و فرید بود.
مامان کجا رفت؟حتما دوباره پیش وکیل؟
و صدای فرحناز را که بریده بریده جواب داد:مثل اینکه...تمام کارهایش را...انجام داده دیشب خودم...شنیدم که به پدر میگفت هفته دیگر طلاقش را میگیرد.
یک لحظه از گوشه در فرید را دیدم که سرش را پایین انداخته بود و سیگار میکشید.سکوت کرده بود و فرحناز در ادامه حرفهایش گفت:صدای موتورت را نشنیدم با چی آمدی؟
با رضا آمدم تو ماشین نشسته.
فرحناز به محض اینکه اسم رضا را شنید به فرید گفت:خب فرید!من مهمان دارم تو کاری نداری؟و فرید از اتاق خارج شد.
فرحناز برگشت پرده را کشید و گفت:رضا آمده تو حیاط ایستاده در باز است اگر میخواهی شاه داماد را ببینی بیا از این گوشه نگاه کن.
با عجله پشت پنجره رفتم و با کنجکاوی بیرون را نگاه کردم.دقیق نتوانستم ببینم ولی جوان با شخصیتی بنظر میرسید کنار اتومبیلش ایستاده بود و نگاهش به ساختمان بود پوست سبزه ای داشت ولی نسبتا قدش کوتاه بود .داشتم نگاه میکردم که فرید از منزل خارج شد و در را پشت سر خود بست.
دیدی پری؟مثل بانگلان میماند.
چه حرفهایی میزنی فرحناز گناه دارد خیلی هم خوب بود.
بله بگو!خجالت نکش بگو بسر من آبله رو هم زیاد است.
حرف میگذاری زبانم من کی این را گفتم.منظور بودی نداشتم.
صبر کن ببینم اگر رضا بیاید خواستگاری تو ازدواج میکنی؟
نه ازدواج نمیکنم ولی نه بخاطر اینکه قدش کوتاه است یا بینی اش بزرگ است.فقط به دلیل اینکه قصد ازدواج ندارم چرا ندارم؟چون سنی برای ازدواج ندارم ازدواج آمادگی میخواهد تصمیم میخواهد من با تو فرق میکنم من هدفم را انتخاب کردم .میخواهم فقط ادامه تحصیل بدهم.پس بنابراین اگر پسر وزیر هم به خواستگاریم بیاید که نمیاید شوهر نمیکنم.
پری عیب تو این است که من هیچوقت بین جدی حرف زدنت یا شوخی کردنت را نمیفهمم.
همان بهتر که ندانی مهم نیست که جدی یا شوخی است اصل قضیه را باید بفهمی ببینم فرحناز گفتی کلاس چندم را دو سال خواندی؟
کلاس پنجم آنهم بخاطر این بود که دوباره پدر و مادرم از هم جدا شدند یک سال هم که دیر به مدرسه رفتم.
پس با این حساب تو دو سال از من بزرگتری.
فرحناز کمی فکر کرد و گفت:خب بله چطور؟
فکر میکنی با این سن کم از پس مسائل زناشویی زندگی بربیایی؟
تا بحال به این موضوع فکر نکرده ام.
پس خوب گوش کن اول بنشین به این موضوع فکر کن بعد به خوشگلی قیافه و تیپ و چمیدانم.
فرحناز با تعجب و همانطور که به چشمهایم خیره شده بود گفت:تو دوسال از من کوچکتری ولی اطلاعاتی که داری...
خندیدم و گفتم:من با مادرم دوستم او همه چیز را برای من توضیح میدهد میگوید من هیچکس را در این دنیا ندارم نه برادر نه پدر نه خواهر باید همه چیز را بدانم تا ذهنم نسبت به ازدواج باز باشد مادرم از این میترسد که خدای ناکرده دستش از دنیا کوتاه شود و من تنها بمانم.
برای چند لحظه هر دو ساکت شدیم و فرحناز گویا در خواب حرف میزند زیر لب گفت:چقدر قشنگ حرف میزنی پری خواهش میکنم هر چه میدانی به منهم بگو.
از چه بگویم؟تو سوال کن تا جوابت را بدهم.
مثلا میتوانم کسی را دوست داشته باشم که او هرگز مرا نمیشناسد یا خبر ندارد که من او را دوست دارم؟
حس میکردم فرحناز به عالم دیگری رفته راستش در دلم به او میخندیدم بلند شدم و در حالیکه به ساعتم نگاه میکردم گفتم:این دیگر چه مدل از دوست داشتن است؟مسخره میکنی؟
فعلا که دیر شده باشد یک وقت دیگر صحبت میکنیم.
با فرحناز خداحافظی کردم و تمام راه را پیاده به خانه برگشتم.در بین راه به حرفهای فرحناز فکر میکردم چطور میشود کسی را دوست داشته باشی که او حتی...بیچاره فرحناز دلم برایش میسوزد چرا برای آینده اش تصمیم درستی نمیگیرد؟چرا خود را در بلاتکلیفی میسوزاند؟درس که نمیخواند با رضا هم که نمیخواهد ازدواج کند موقعیت خانوادگی هم که ندارد پس میخواهد چکار کند؟بعد...برای لحظه ای چهره مادرش را بخاطر آوردم و او را با مادر خودم مقایسه کردم.
غروب بود بوی عطر گلها خصوصا گلهای یاس در باغ پیچیده بود.از وقتی که از خانه فرحناز برگشتم بهرام را ندیدم.اتومبیلش هم نیست.پس حتما بیورن رفته کنار استخر نشسته بودم و با فرانک صحبت میکردم.فرانک موهایش را بیگودی زده و تور کوچکی روی سرش بسته بود و قایق بادی نشسته و گاهی با دست آب بمن میپاشید.از فرانک خوشم میآمد او هم مرا بسیار دوست داشت میگفت آرزو میکردم یک دختر شکل تو داشتم.خانم بزرگ که روی صندلی کنار کاجها نشسته بود جواب داد:خدا بهرام رانگه دارد پسرم هزار ماشاالله به این خوشگلی و جذابی.
آه باز خانم بزرگ شروع کرد از بهرام تعریف کردن.
چیزی گفتی پری؟
دستپاچه شدم:نه گفتم...نمیدانستم چه بگویم؟یکدفعه یادم آمد که قرار است مهمان برایشان بیاید.با عجله گفتم:خواهرتان نیامدند؟
فرانک آدامسش را در آورد بعد نگاه پرمعنایی بمن انداخت و گفت:بهرام رفته دنبالشان الان دیگر پیدایشان میشود.
باید بهانه ای جور کنم که بروم.نمیخواهم بهرام را ببینم بلند شدم و گفتم:ای وای خوب شد یادم افتاد فرحناز گفت جزوه هایم را میخواهد.
قرم اول را هنوز برنداشته بودم که صدای بوق اتومبیل بهرام از پشت باغ شنیده شد.دیگر حرکتی نکردم و دوباره لبه استخر نشستم.بابا علی در راباز کرد و بهرام وارد شد.فرانک چند پارو زد و از قایق پیاده شد و بسوی بهرام رفت.یک برگ را از روی زمین برداشتم و در آب انداختم و خود را با او سرگرم کردم.زیر چشمی نگاهم بسوی بهرام بود.گویا او هم بمن نگاه میکرد.چند لحظه خاله و دخترخاله بهرام که شهرزاد نام داشت از اتومبیل پیاده شدند.در این چند سال من فقط چند بار شهرزاد را دیده بودم.خوب که نگاهش کردم متوجه شدم که چقدر نسبت به گذشته تغییر کرده.فکر کنم بینی اش را عمل کرده بود هنوز عادت دارد موقع حرف زدن مرتب دستهایش را تکان بدهد.فکر کنم اگر یکروز دستهای این دختر را ببندند دیگر نتواند صحبت کند حتی یک جمله.
شهرزاد و بهرام از بچگی میانه خوبی با هم داشتند بهرام مرا اذیت میکرد ولی تمام اسباب بازیهایش را در اختیار شهرزاد میگذاشت.آنوقتها به شهرزاد حسودی میکردم و به نحوی میخواستم او را اذیت کنم.
شهرزاد و مادرش با صدای بلند میخندیدند و فرانک برایشا از امریکا تعریف میکرد ولی بهارم هنوز دنبال فرصت میگشت تا بتواند راحت بمن نگاه کند.


(8)

و من فقط به شب فکر میکردم.به اینکه چطور با اشتیاق بهرام در برابر حریفش مینشیند و جبعه شطرنج بازی میکند.
با دست راست مشت مشت از آب استخر را بالا میآوردم و دوباره خالی میکردم.صدای شهرزاد باعث شد تا بطرف آنها برگردم.
چطوری پری؟چکار میکنی؟
یک لحظه چشمم به چشم بهرام افتاد تکیه اش را به درخت بید داده بود و بمن خیره شده بود.خجالت کشیدم و سریع نگاهم را به شهرزاد انداختم.
شهرزاد بمن رسید کنارم نشست و افزود:پری چشمت را ببینم.و دستش را زیر صورتم گرفت :چه خوب جراحی کردی اصلا مشخص نیست.
خواهش میکنم راجع به چشمم هیچ حرفی نزن نمیخواهم خاطره آنروز دوباره برایم زنده شود.و دوباره به بهرام نگاه کردم.صدای ما را میشنید انگار خجالت کشیده بود سرش را پایین انداخته ولی حواسش پیش ما بود.
حدود یکساعت من و شهرزاد پیش هم نشسته و صحبت میکردیم.بهرام رفته بود.
هوا تاریک شده بهتر است داخل ساختمان برویم.
تو برو من بعدا می آیم.
شهرزاد بلند شد رفت برق اتاق بهرام روشن بود و سایه اش روی پرده افتاده بود.مشخص بود دارد ورزش میکند چند لحظه ای ایستادم و بی اختیار به پنجره خیره ماندم دوباره از کاری که کردم پشیمان شدم دلم برایش سوخت ولی چاره نبود حتی نمیتوانستم بروم و جعبه شطرنج را پنهان کنم.دیگر کار از کار گذشته بود صبح عصبانی بودم چرا زود تصمیم گرفتم؟نگاه کن!بیچاره از هیچ جا خبر ندارد.
داخل اتاق خودمان برگشتم سوت و کور بود دلم میخواست پیش شهرزاد بروم ولی خجالت میکشیدم غرورم اجازه نمیداد مادرم را ببینم که از مادر شهرزاد پذیرایی میکند و همین ضعف باعث شده بود تا من همیشه در فکر آینده روشنی باشم.آینده ای که بتوانم مادرم را خلاص کنم دلم میخواست مادرم خانم خانه خودش باشد.
گاهی از پنجره بیرون را نگاه میکردم برق اتاق بهرام خاموش شده بود و من باز هم به تنهایی فکر میکردم.بعد برق روی پله های ساختمان خانم بزرگ روشن شد و در باز شد و مادرم بیرون آمد.روی همان پله اول ایستاد و دستش را برای من تکان داد و گفت پری بیا.
میدانستم خانم بزرگ فرستاده تا من بروم.برق را خاموش کردم و در اتاق را بستم فقط یک چراغ کنار استخر روشن بود چند قدم که رفتم ناگهان صدایی مثل ساییده شدن چیزی بر روی زمین شنیدم.ایستادم و پرسیدم :کیه؟و رو بطرف صدا دوباره پرسیدم کی آنجاست؟
صدا از طرف درخت بید می آمد بهرام آهسته گفت:نترس پری من هستم.نمیدانم چرا یکجا دلم فرو ریخت ؟باور نمیکردم صدای بهرام باشد چقدر نرم و آهسته صحبت میکرد.
چند قدم بسمت درخت بید رفتم که دوباره بهرام گفت:بسکی نگو من اینجا هستم.و منهم آهسته گفتم باشد.و با عجله از او و درختش دور شدم.این اولین بار بود که بهرام را در این حالت دیده بودم.تنها در تاریکی و اینکه آرام و شمرده صحبت میکند.
روی پله اول ایستادم دوباره برگشتم و همان گوشه را نگاه کردم.تاریکی بهرام را در خود پنهان کرده بود.در را بستم تمام چراغهای سالن روشن بود.فرانک و خواهرش تخته نرد بازی میکردند خانم بزرگ قلیان میکشید و شهرزاد آلبوم عکس نگاه میکرد.یکباره نگاهم به جعبه شطرنج افتاد وجدانم عذابم میداد .خدایا چطور این جعبه را بردارم؟جعبه روی میزی بود که شهرزاد فقط نیم متر فاصله داشت و شهرزاد کیف دستی اش را هم روی همان میز گذاشته بود.چاره نیست کاری است که شده میترسم بالاخره چوب این حماقتم را بخورم.
رفتم و کنار شهرزاد روی مبل نشستم شهرزاد آلبوم را طوری گرفت تا منهم بتوانم ببینم.عکسهایی بودند که فرانک بهرام و پدرش انداخته بودند.بین تمام عکسهای بهرام یک وجه تشابه متوجه میشدم و آن این بود که چرا بهرام در تمام عکسها به زمین نگاه کرده؟
خانم میز شام را چیدم آقا بهرام تشریف نمی آورند؟
خانم بزرگ از فرانک پرسید:بهرام کجا رفت همین یکساعت پیش در اتاقش بود نمیدانم یکدفعه کجا غیبش زد؟
و فرانک تاس ریخت و خنده کنان جواب داد :نگران نباشید باید همین دور و برها باشد ماشین که در حیاط است جایی ندارد که برود.و خطاب به مادرم افزود:زنگ میزنند کوکب در را باز کن حتما بهرام است.
و من میدانستم که بهران نیست بهرام...؟بهرام...؟راستی چرا بهرام در تاریکی آنهم زیر بید نشسته بود.مگر نمیتوانست در اتاقش تنها باشد؟
صدای مادرم را دوباره شنیدم:شوهرخواهرتان آمدند خانم.
رفتیم و سر میز شام نشستیم.خانم بزرگ حتی به مادرم هم اصرار کرد که سر میز با آنها شام بخورد و این اخلاق همیشگی این زن بزرگوار بود.رفتار این خانواده طوری بود که مادرم هیچ زمان کوچکترین رنجشی احساس نمیکرد.ولی با تمام این احوال من هر لحظه خرد شدنم را در خودم اخساس میکردم.سرمیز شام نشسته بودیم.طبق معمول چند جور غذاهای رنگ وارنگ روی میز چیده شده بود شوهر خاله بهرام و خود بهرام وارد شدند.پدر شهرزاد فوق العاده مرد با شخصیتی بود او کنار همسرش نشست.فقط یک صندلی خالی مانده بود که درست روبروی من قرار داشت بهرام دوباره یک نگاه فقط یک نگاه کوتاه بمن انداخت و روی همان صندلی نشست ای وای چرا دستهایم میلرزد؟همینطور به مادرم خیره شده بودم.مادرم با اشاره چشم پرسید چیه؟
و من فقط ابروهایم را بالا انداختم و خودم را با خوردن سوپ مشغول کردم.اصلا انگار نه انگار چیزی میخوردم.هیچ مزه ای حس نمیکردم فقط طبق عادت قاشق را به دهان میبردم و زیر چشمی به بهرام نگاه میکردم.بهرام ظرف سیلوری که مرغ در آن بود را برداشت و بطرف من گرفت ولی هیچ حرفی نزد و منم بی آنکه حتی کلمه ای صحبت کنم یک تکه مرغ برداشتم.همه مشغول صحبت بودند و در بین صحبتها با صدای بلند میخندیدند و در این میان فقط من و بهرام در سکوت دل غذا میخوردیم.شهرزاد یک برگ دستمال کاغذی کشید و خنده کنان گفت:بهرام چرا نمیخوری؟دست پخت کوکب را دوست نداری؟و رو بطرف پدرش افزود:از همان بچگی هم غذای دست کوکب را نمیخورد.و من قطره قطره اب میشدم و در زمین فرو میرفتم.
بهرام که متوجه رنگ پریده من شده بود یکی دو قاشق پشت سر هم خورد و در حالیکه میجوید گفت:خیلی خوشمزه درست کردی کوکب خانم و شروع کرد به سرفه کردن.
اعصابم بهم ریخته بود دلم میخواست دهان باز میکردم و هر چه دلم میخواست به شهرزاد میگفتم ولی مگر میشد؟نگاهم را بسوی مادرم که پایین میز نشسته بود انداختم.پیشانیش عرق کرده بود نمیدانم از خستگی بود یا خجالت.
من و فرانک مقداری از ضرفها را کمک مادر جمع کردیم.با اینکه دلم میخواست تمام کارها را انجام بدهم تا مادرم خسته نشود ولی غرورم مانع حرکتم میشد و فقط زمانی کار میکردم که فرانک کار میکرد.
بعد مادرم مشغول شستن ظرفها شد و فرانک و خواهرش دوباره پای تخته نرد نشستن.دلم فرو ریخت.زانوهایم شروع کردن به لرزیدن.کنترلم را از دست دادم رفتم کنار شهرزاد نشستم و دوباره آلبوم را دستم گرفتم.تمام نگاهم و حواسم پیش بهرام بود حالا چه اتفاقی می افتد؟آخر تو که جرات نداری چرا اینکار را کردی؟بهرام به شوهر خاله اش گفت:با شطرنج چطوری؟و من قلبم تندتر تپید.شوهر خاله اش بلند شد و پای میز شطرنج نشست و من نفسهایم به شماره افتاد طوری که خودم صدای آنها را میشنیدم.
بالاخره اتفاق افتاد بهرام در جعبه شطرنج را باز کرد من خیره نگاه میکردمبهرام یکباره در جعبه را بست.شوهر خاله گفت:چه شد بهرام؟
بهرام دوباره آهسته در جعبه را باز کرد و دقیقتر به مهره ها نگاه کرد چشمانش درشتر و گشاد شده بودند یکی یکی مهره ها برمیداشت و تا نزدیک چشمش میبرد دقیق نگاه میکرد و روی میز میگذاشت و دوباره مهره دیگری را برمیداشت و همان حرکت را انجام میداد.پدر شهرزاد که از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورد یکی دو تا از مهره ها نگاه کرد و بعد با صدای بلند های های زد زیر خنده.همه به خنده پدر شهرزاد توجه داشتند.هر کسی میپرسید:چه اتفاقی افتاد؟
و بهرام غرق در فکر چند مهره را برداشت و بسوی من خیره نگاه کرد چشم در چشم من مژه هم نمیزد.ترسیده بودم یعنی چکار میخواهد بکند؟بهرام آهسته بسوی من آمد هر یک قدمی که برمیداشت دلم فرو میریخت.چرا بطرف من میاید؟به خودم گفتم بروی خودت نیاور.تو که کاری نکردی.فقط جواب حرکت خودش را دادی بهرام جلو و جلوتر آمد.بمن رسید با فاصله ای کمتر از یک متر فقط به چشمهایم خیره شد گوشهایش قرمز و لبهایش را میجوید.چشمهایش را ریز کرد و گفت:پری این مهره را میشناسی؟مهره را نگاه کردم گفت:نترس بگیر دستت.
آهسته دستم را باز کردم و مهره را از دستش گرفتم.
خب میشناسی؟
خودم را نباختم انگار دیگر نمیترسیدم دیگر آب از سرم گذشته چه یک وجب چه صد...
پری خانم؟
زود گفتم بله.
با شما بودم.
بله میشناسم سرباز است.
بهرام دوباره نگاه دقیقی به مهره شطرنج کرد و گفت:سرش که سرباز است تنش چی است؟
اسب است.
و این یکی ؟
صدایم میلرزید همه سکوت کرده بودند و هیچکس چیزی از موضوع نمیدانست.
گفتم:فیل.
و تنه اش؟
میلرزیدم ولی خودم را گنترل کردم و جواب دادم رخ.
بهرام دوباره مهره ها از دستم گرفت و در حالیکه دندانهایش را به یکدیگر فشار میداد پرسید:خیاطی که بلد هستی.
و فرانک که از همه جا بیخبر بود از آن دور گفت:پری جان خیاط تمیزی...
بهرام میان حرف مادرش پرید و بمن گفت:لطف کنید برای این 8 سرباز دامن بدوزید و برای بقیه هم نفری کی روسری لطفا روسری ها از جنس تافته باشد.و در این لحظه همه زدند زیر خنده و من از حرص پای راستم را روی پای چپم فشار میدادم و انگشتهایم را درهم میفشردم.
داشتم منفجر میشدم او هم همینطور گفتم:شما چیزی احتیاج ندارید برایتان بدوزم؟
یک لحظه مانده بود که بغضم از هم باز شود و جلو همه بزنم زیر گریه.بلند شدم و دوباره جزوه ها را بهانه کردم و از ساختمان خارج شدم.قدم اول را که بیورن گذاشتم زدم زیر گریه.با صدای بلند گریه میکردم کاش میتوانستم فریاد بکشم.
ساعت حدود 12 شب بود و من ساکت شده بودم صدای شهرزاد را از پشت پنجره شنیدم:پری خوابیدی؟
بیا تو بیدارم.
شهرزاد وارد اتاق شد نگاه تحقیر آمیزی به گوشه کنار اتاق انداخت و من بی اهمیت گفتم بفرما بشین.
شهرزاد رفت و بالای اتاق روی مخده نشست و گفت:پری جان لطف کن امشب جزوه هایت را بمن بده.
خجالت کشیدم بگویم نه رفتم جزوه ها را از داخل کمد چوبی کوچک در آوردم حوصله ام سر جا نبود حال حرف زدن نداشتم جزوه ها دست شهرزاد دادم و گفتم:شهرزاد جان خیلی مواظب باش اینها را از یکی از دوستانم که کلاس بالاتر است گرفتم دو شب تا صبح نخوابیدم و تمام سوالها را پاک نویس کردم میخواهم در تعطیلات بخوانم تا سال دیگر...
شهرزاد جزوه ها را از دستم گرفت و میان حرفم گفت:امشب مینویسم پری خیالت راحت باشد مراقب هستم.
تمام حواسم پیش بهرام بود انگار روحی در جسمم نباشد فقط نگاه میکردم به شهرزاد و جزوه ها.
حواست کجاست پری؟راستی موضوع مهره های شطرنج چه بود؟خودمانیم این بهرام هم چه حوصله ای دارد ها؟شهرزاد با صدای بلند خندید و در میان خنده هایش ادامه داد:دیدی چه بر سر مهره های شطرنجش آورده بود؟
صدای شهرزاد را میشنیدم بی آنکه توجهی به حرفهایش داشته باشم.
آنشب تا صبح بیدار ماندم در رختخوابم غلت میزدم و فکر میکردم بف فردا و اینکه بهرام به چه فکر میکند؟چه خیالی دارد یا چه نقشه ای برایم کشیده...
اشعه خورشید از پنجره کوچک روی رختخوابم تابدیه بود مادرم که سماور را روشن کرد و رفت تازه خواب در چشمانم نفوذ کرده بود.سنگین و بی حس شده بودم.تمام شب هر وقت بلند شدم و از پنجره اتاقش را نگاه میکردم دیدم برق اتاقش روشن است و گاهی سایه اش روی پرده می افتاد که قدم میزد.با این افکار نفهمیدم چطور خوابم برد.
وقتی بیدار شدم عرق کرده بودم روز گرمی بود ساعت یازده و نیم بود باز دلم میخواست بخوابم خسته و بیحال و از مهمتر نگران بودم.کاش موضوع را با مادرم در میان بگذارم همه چیز را بگویم شاید پا در میانی کند و به این بازی کودکانه فیصله بدهد آخر پری مگر تو بچه ای یادیوانه ای؟چرا کاری میکنی که اینطور پشیمان شوی؟چرا لجبازی میکنی؟تو که زورت به بهرام نمیرسد چرا سربسرش میگذاری؟و دوباره با حرص دندانهایم را با یکدیگر فشار میدادم و میگفتم:لباسهایم را از بین برد پیش دوستم خجالت زده ام کرد خیسم کرد چمیدانم از همان بچگی کورم کرد.
شاید کینه شاید هم عقده داشتم.از ته دل راضی نبودم اذیتش کنم ولی نمیدانم چرا وقتی عذابم میدهد دیگر کنترلم را از دست میدهم یا اینکه نمیتوانم از روی عقل تصمیم بگیرم و اینبار خودم را دلداری میدادم:شاید مخصوصا نکرده باشد شاید نمیخواهد عذابت بدهد تقصیر تو است که لج میکنی خب بهرام هم غرور دارد نمیتواند تحمل کند یک دختر سربسرش بگذارد.
با خودم کلنجار میرفتم که صدای بهرام را شنیدم صدایی خواب آلود و گرفته فهمیدم او هم دیشب را نتوانسته بخوابد.
بابا علی ماشین را بشور دلم گرفته حوصله ام سر رفته میخواهم بروم دربند.
مطمئن هستم که با من است میخواهد مرا حرص بدهد میداند من تنها هستم میداند بیکاری حوصله ام را سر برده میخواهد مرا غصه بدهد اصلا برو بدرک کاش دیگر برنگردی راحت میشویم و ادایش را دوباره درآوردم میروم دربند...
باز دلم طاقت نیاورد انگار شیطان در جلدم رفته بود پری چت شده؟خب نرو پشت پنجره و به سرعت خودم را کنار کشیدم وقتی مرا ببیند مطمئن میشود که صایش را شنیدم او هم همین را میخواهد بهتر است ساکت باشم و گوشه ای بنشینم.اینطوری فکر میکند خانه نیستم حرص میخورد اگر بفهمد نه خودش را دیدم نه صدایش را شنیدم.
گوشه ای از اتاق ساکت نشسته بودم ولی کنجکاوانه حواسم به بیرون بود کی میاید پایین؟کی میرود؟چه میگوید؟اتاق ساکت بود و فقط صدای وز وز سماور بگوش میرسید.آهسته بلند شدم و از گوشه پرده حیاط را نگاه کردم.بابا علی ماشین را میشست و بهرام هم لباسش را عوض کرده و طبق معمول یک دست به کمر انگشت دست راست لای دندان و غرق در فکر.زیر همان درخت بید گاهی چشمش را بسوی پنجره می انداخت و گاهی به اتومبیل گاهی به استخر و گاهی به درختها و من ساکت نگاهش میکردم.
بهرام هر وقت که به پنجره نگاه میکرد انگار میدانست من پشت پنجره ایستاده ام و تمام حرکاتش را زیر نظر دارم .چند بار سرش را تکان میداد و از روی حرص لبهایش را به یکدیگر فشار میداد و چشمهایش را ریز میکرد.
پس چرا نمیرود؟جان بسرم کرداصلا بمن چه مربوط است؟میخواهد برود میخواهد نرود بمن چه میدهند؟ولی با این حرفها داشتم خودم را گول میزدم حرص میخوردم ماشین به این شیکی زیر بایش است هر حا بخواهد میرود خوش میگذراند.
دوباره صدای شبلند شد در فکر بود ولی گفت:تمام شد؟برو در را باز کن.و بابا علی پرسید :پس کجا رفتی بهرام خان؟و بهرام در حالیکه بسوی ساختمان میدوید جواب داد:ماشین را روشن کن الان برمیگردم میروم یک تلفن به دوستم بزنم تفریح رفتن که تنهایی صفا ندارد.
میدانستم میخواهد مرا دق بدهد از بچگی هم همینطور بود.تلاش میکرد تا من بیشتر غصه بخورم.بهتر است تا برنگشته بیرون بروم میداند من خانه هستم اصلا انگار دارد بمن میگوید.از کی تابحال بابا علی همراز بهرام شده؟بگوش من می آورد.سریع لباسهایم را پوشیدم و بعد از اینکه مطمئن شدم از پنجره اتاقش نگاه نمیکند پاورچین از در باغ خارج شدم در کوچه میدویدم و مرتب برمیگشتم و عقب را نگاه میکردم.باید تا قبل از اینکه خارج شود از خیابان اصلی بگذزم.
به یک کوچه فرعی رسیدم نفس نفس میزدم راستی که من چقدر بچه بودم به چه چیزهایی فکر کیردم .قلبم تند تند میتپید و بی هدف در کوچه ها قدم میزدم.فکر میکردم با این کار حرصش را در آوردم.با خود میگفتم اگر بهرام بفهمد من در خانه نبودم تا صدایش را بشنوم تا بدانم که میخواهد به تفریح برود چه حالی پیدا میکند؟و خوشحال جواب خودم را میدادم:خب معلوم است دیگر حرص میخورد آخ جان.و پس از گذشت یکساعت بخانه برگشتم.
هنوز دو لنگه در باز بود ماشین هم در حیاط همانجا که قبلا بود پارک شده بود یعنی بهمین زودی برگشت؟از چرخهای ماشین که برق میزد چکه های آبی که روی شیشه ها بود فهمیدم هنوز نرفته.خواستم برگردم که ناگهان بهرام روبرویم وسط چهارچوب در ظاهر شد.چشم در چشمش ایستادم هر دو سکوت کرده بودیم و من بشدت قلبم میتپید آب دهانم را قورت دادم و از روی اجبار گفتم سلام.و سرم را پایین انداختم.

تازه متوجه شدم مقداری ورقه در دست داردگل آلود و خیس که در حال پاره شدن بودند بهرام ورقه ها را جلوی من گرفت و گفت:اینها را شهرزاد آورد...