تمنا:آرزو ، خواستن چیزی همراه با تواضع و فروتنی ، دختری که وقارش همه را در مقابلش به فروتنی می کشاند... با شدت دراتاقش را بهم کوفت وبا قدم هایی محکم به سمت اتاق مهندسین ناظر برپروژه رفت ...منشی با ترس به حرکات او خیره شده بود.همیشه عصبانیتش همه ی کارکنان سیستم شرکت را بهم می زد .. .خدا می دانست چه کسی مسبب آن بود...اما هرکس بود باید تقاص بدی را پس می داد . منشی هنوز با کنجکاوی والبته ترسی که ناشی از جدیت رفتار رئیسش بود به او چشم دوخته بود...ارمیا با همان شدت بدون در زدن وارد اتاق شد ...همه با شنیدن صدای در سرهایشان را به سمت او برگردانده بودند ...ارمیا حالا وسط اتاق بود وازعصبانیت دندانهایش را روی هم می سایید .احسان که آن میان خطری جدی را حس کرده بود.سعی کرد برای آرام کردن دوستش جلو بیاید ...اما تا خواست بلند شود .صدای فریاد ارمیا اورا برجا میخکوب کرد: - بشین سرجات ... احسان لبخندش را که به دلیل عصبانیت ارمیا وکاملا اتفاقی بود قورت داد وبی خیال روی صندلی پشت میزش نشست .ارمیا با نگاهی به تک تک کارکنان با حرصی کاملا آشکار نقشه های در دستش را روی زمین پرت کرد : - طراح اینا کی بوده ؟! قبل از اینکه کسی جواب دهد.احسان با جرئت درآن میان گفت : - ببخشید مگه اسم طراح وبازبین رو ننوشتن ؟! ارمیا بدون اینکه به احسان نگاه کند با همان عصبانیت گفت: - نخیر...انگار می خواستن ریا نشه ! احسان که واقعا خنده اش گرفته بود و نمی توانست خودش را کنترل کند .پوکی زد زیر خنده ...که با نگاه جدی ارمیا مواجه شد وفروی لبخندش را جمع کرد.بقیه هم دست کمی از او نداشتند اما لا اقل می دانستند ارمیا وقتی عصبانی است نباید روی اعصابش راه بروند...ارمیا نگاهی به مهندسین جدید کرد وگفت : - هرکی بوده حتما خودشم الان می دونه چه گندی زده ...دلم نمی خواد جلو بقیه بیاد بگه اما من تا آخر وقت امروز منتظرم ...اگه کسی نیمد ازحقوق همه کم می کنم ...حواستون باشه ... صدای همه ی کارمندها درآمده بود وارمیا درمیان اعتراض آنها بلند گفت : - من مسخره ی کسی نیستم که با کلی سرمایه مسئولیت پروژه هارو به عهده بگیرم وبعدشم یه جوجه مهندس بیاد گند بزنه تو همه چی ! اونم فقط با یه ندونم کاری ...یادتون باشه از امروز تا یه ماه دیگه که قرارداد داریم تمام نقشه ها میره بازبینی وخودم همشو بررسی می کنم ...وای به حال اون کسی که بازم دست از پا خطا کنه ... نگاه عصبانی اش را ازهمه گرفت وبا همان جدیت وقدم های محکم ازاتاق بیرون رفت و دررا بهم کوفت ...خانم احمدی گوش هایش را گرفت وزیر لب گفت : - ایش ...بداخلاق ! خانم سارمی که تقریبا نزدیک همکارش بود وحرف اورا شنیده بود .لبهایش را جمع کرد وبا اخم گفت : - خدا به داد اون شمیم بیچاره برسه .نمی دونم چه جوری با این گند دماغ تحمل می کنه ؟! خانم احمدی تایید کرد وخانم حسینی نزدیک آنها رفت ودرجمع سه تای شان گفت : - دیدین طرحارو ؟! بیاین یه نگاه بندازین به خدا...بیچاره رئیس حق داره داد وبیداد راه بندازه .هرکی کشیده یا خواب بوده یا با کمک بچه دوسالش کشیده ! هرسه خانم نگاهی به هم کردند وپقی زدند زیر خنده .نقشه هایی که ارمیا آورده بود به دست مهندسین چرخ می خورد وهرکدام یه یه چیزی می پراندند... احسان گوشی اش را درآورد وبا یه پیامک به شاهین ملکی مهندس جدید شرکت گفت : - شاهین من می رم تو اتاق رئیس.توهم بذار یه نیم ساعت بگذره .آبا که ازآسیاب افتاد بی سرو صدا بیا اونجا ...می دونم کار خودته .آخه خره وقتی نمی تونستی براچی چندتاچندتا قبول می کنی ؟! شاهین وقتی پیامک را خوند با نگاهی ازسراستیصال به احسان تایید کرد که پشت سر او می رود.احسان ازجایش بلند شد وبه سمت دررفت .همه ی نگاه ها با تعجب به او خیره شد ...اوهم کم نیاورد وبا خنده گفت : - چیه بابا ؟! فک کردین منم ،دارم میرم بیفتم به التماس ؟! منو دار بزننا التماس این سگ اخلاقه نمی رم ! همه به حرفهای می خندیدند ...چون می دانستند هرکسی هم نتواند درآن شرکت ازاخلاق ارمیا بد بگوید احسان می توانست .و واقعا هم ارمیا نمی توانست ازپس زبان او برآید . احسان با خنده دراتاق را باز کرد تا بیرون برود .اما همان موقع با ارمیا سینه به سینه شد .چشمهایش به اندازه دو گردو درشت شده بود.ارمیا با نگاهی طلب کارانه به او نگاه می کرد : - خب ...داشتین می گفتین جناب مهدوی ؟! احسان آب دهانش را قورت داد ونگاهی به مهندسین داخل اتاق کرد که از ترس میخکوب شده بودند وبعد هم با خنده ای بی خیال گفت : - ذکرخیرتون بود... ارمیا دست احسان را گرفت ودراتاق را محکم بست اورا کشان کشان به سمت اتاقش برد ...احسان مرتب به منشی می گفت : - برام دعا کنین ...به المیرا بگین اگه زنده موندم که هیچی اگه مردم همه مال واموالم مال اون و... ارمیا با کلافگی اورابه داخل اتاقش هل داد ومنشی با دیدن اخم ارمیا لبخندش را جمع کرد. احسان با خنده خودش را روی کاناپه شیری رنگ پرت کرد وبا حالتی مسخره ارمیا را نگاه می کرد وسرتکان می داد ...ارمیا دودستش را درجیب های شلوارش فرو برده بود وطلب کارانه اورا نگاه می کرد : - احسان خجالت بکش ...! احسان با همان حالت ادای ارمیا را درآورد وسرش را به معنی "برو بابا" تکان داد ...ارمیا راه افتاد وپشت میزش نشست ...درهمان حال که پرونده های روی میزش را بررسی می کرد گفت : - شاهین دیگه داره میره رو مخم ...همین روزاس که عذرشو بخوام ...یا میری یه چیزی حالیش می کنی یا من از نون خوردن می ندازمش ...گفته باشم ... احسان که حالا خطر اخراج شدن پسر اقوامشان را به خوبی حس می کرد به حمایت از شاهین گفت : - بابا یه کم گذشت کن آخه ...بیچاره تازه درسش تموم شده ...یه مدت که بگذره همه چی میاد تو دستش ... - گذشت کنم ؟! احسان تومی فهمی داری چی می گی ؟! من اگه اینارو به حال خودشون واگذار کنم شرکت رو که هیچی آبروی منو هم باد هوا می کنن...فک می کنی دلشون برا منو تو می سوزه ؟!...اینا فقط دنبال حقوق وپاداششونن که روز به روز هم تشویقی بخورن ... - حالا که چیزی نشده .تا تحویل پروژه هنوز یه هفته فرصت داریم ...تو به شاهین کاری نداشته باش ...قول می دم همه ی طرحاشو خودم بشینم بالا سرش دست ازپا خطا نکنه ... - پس لطف کن خودتم آخرش اسمشو بزن رو طرحاش ...یارو به کل قاطیه ! بگو آخه طرحتو خراب می کنی برا چی اسم نمی زنی دیگه ؟! احسان با خنده سری تکان داد وگفت : - نیس می دونه رئیسش یه آدم چلغوزه هاپوئه ...اینه که جرئت نمی کنه ... ارمیا با نگاهی جدی به احسان دهانش را باز کرد تا هرچی می تواند بار او کند اما با دیدن چشمان شیطان شوهر خواهرش خنده اش گرفت وهمان طور که چیزی را یادداشت می کرد گفت : - پاشو برو جلو این شاهینه روبگیر الانه که با گریه میره ننشو برام میاره ... صدای قهقهه ی احسان درحالی که ازاتاق بیرون می رفت بلند شد... کلید را درقفل انداخت ودررا باز کرد ...بلافاصله بعد از ورودش بوی غذا بود که شامه اش را پر کرد .لبخندی آرام بر روی لبش جا خوش کرد.شمیم به استقبالش نیامده بود واین ازمعدود اتفاق هایی بود که درموقع برگشتن ارمیا می افتاد...احتمال می داد که شمیم درخانه نیست ...بی حوصله تر ازآن بود که به آشپزخانه سر بزند ....یک راست به اتاق خوابشان رفت ...ازصدای شر شر آب می فهمید که شمیم درحمام است ...لباس هایش را عوض کرد وخودش را روی تخت پرت کرد...ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت ...به شدت سرش درد می کرد ...حمام رفتن شمیم هم روی مخش بود ...نمی توانست بفهمد چرا شمیم انقدر لجباز بود...آخر خبرکردن زهره خانم یا المیرا مگر چه قدر کار می برد که او همه ی خطرات را به جان می خرید ....بدون هیچ فکر دیگری فوری ازجا پرید تا ازهمان بیرون حالش را بپرسد ...تا ازروی تخت بلندشد ...درحمام بازشد وشمیم با ربدوشامبرحوله ای صورتی اش که تاروی زانواش بود وبا موهایی خیس که چکه چکه آب ازآن می ریخت با آن پاهای سفید وخوش تراشش بیرون آمد .... ارمیا ایستاد وبا لبخند به او که مانند بچه ها بامزه شده بود نگاه کرد...شمیم بالافاصله بعد از دیدن ارمیا دمپایی های حوله ای را روی سرامیک هاپوشید وبا خنده نزدیک ارمیا رفت : - اِ...تو اومدی ؟! ...سلام ...خسته نباشی ... ارمیا درآغوشش گرفت ودرحالی که یک قسمت ازموهای خیس اورادردست گرفته بود گفت : - من باتو چیکار کنم آخه ؟! شمیم خودش را لوس کرد وبا لبهای غنچه شده دستهایش را به دور گردن ارمیا حلقه کرد وگقت : - چلا ؟!!! بابایی ازدستم نالاحتی ؟؟؟ ارمیا ازلحن بچه گانه شمیم خنده اش گرفت وپیشانی اورا بوسید وگفت : - مگه قرار نبود مامان یا المیرا رو خبر کنی ؟! - آخه اونا هم کاردارن زندگی دارن ...نمیشه که من هرروز بخوام بیان منو بپان ! به جون خودش هیچیم نیس...انقدم دست وپاچلفتی نیستم ... - حالا اون هیچی ...موهات چی ؟!؟ مگه نگفتم قبل ازاینکه بیای بیرون تو حموم با سشوار خشکشون کن ... شمیم سرش را جلو برد وصورت شش تیغه ی ارمیا را بوسید وبا همان بچگی خندید : - بی خیال دیگه بابایی گیر نده ...تومگه گشنت نیس ؟! - آره هی منو خر کن ...آخرم یه بلایی سرت اومد باید بشینم بزنم تو سرم ... شمیم بازهم ازته دل خندید وگفت : - خیلی سه پیچیا... ارمیا دستش را آرام روی شکم شمیم کشید همان طور که سرش را جلو می برد گفت : - جوجوی بابا چطوره ؟! شمیم چشمکی کوچک زد وگفت : - سلام داره خدمتتون .... بعد ازلحظاتی از همدیگر جدا شدند وشمیم گفت : - من میرم غذا بکشم دست وروتو بشور بیا... ارمیا ریز ریزمی خندید وسرتکان می داد ...ازخنده های او شمیم هم خنده اش گرفت وگفت : - چته ؟! - داری ماما می شی اخلاقت برا منم تغییر کرده ... وبعد با ادای خاصی گفت : - مامان جون دست وروتو بشور بیا غذاتو بخور بعدم مشقاتو بنویس... ارمیا هنوز حرفش تمام نشده بود ...شمیم با حرص به سمتش حمله کرد که فریاد ارمیا بلند شد : - اِ...اِ... شمیم را محکم گرفت وبا لحن عصبانی که مهربانی درآن موج می زد گفت : - یعنی چی با این وضعت پا می ذاری به دو ؟! ببین وقتی می گم یکی رو بیارم پیشت الکی نمی گم ...الان من نبودم خودتو ونی نی ودیوارو یکی کرده بودی ... صدای قهقهه شمیم بلند شد ...ارمیابا لبخند به او نگاه کرد وآرام گفت : - فدای خنده هات ... شمیم درهمان طور که سعی می کرد دیگر نخندد گفت : - خیلی لوسی ارمیا...برو کنار بچم خفه شد... ازآغوش ارمیا بیرون آمد وبه آشپزخانه رفت ...ارمیا هم چند لحظه بعد به دنبالش به آشپزخانه رفت ... - شمیم ؟! شمیم درحالی که روغن را ذره ذره روی برنج می ریخت گفت : - هوم ؟! - یه اسم خوشکل براش پیدا کردم ... شمیم با شدت برگشت عقب وهمان طور که کفگیرش دردست راستش بود ...دست هارا طلب کارانه به کمر زد وگفت : - اِ ...؟! زرنگی ! اونوقت منم اینجا بوقم دیگه ؟! ارمیا با خنده سرش را تکان داد ودرحالی که با طوسی نگاهش عاشقانه اورا ازبر می کرد گفت : - تو تاج سری ...من میگم فقط انتخاب کردم نمی گم حتما باید روش بذاریم که ... شمیم ازآن حالت طلب کارانه بیرون آمد ولبخند کمرنگی زد وگفت : - آها...پس یه کاری کنیم ...اگه پسر بود تو اسمشو انتخاب کن اگه هم دختر بود من هوم ؟! - نه دیگه ...دخترا بابایین ...اگه دختر بود من اگه پسر بود تو شمیم چشمانش را تنگ کرد وبازیرکی بامزه ای که ارمیارا به خنده کشانده بود گفت : - ناکس...نکنه دکترفرجام بهت گفت جنسیتشو؟! - ای بابا ...شمیم کلید کردیا ...بابا هنوز سه ماهته ! هنوز که دست وپا واون چیز اصلی روکه باید داشته باشه نداره ! شمیم لحظه ای ساکت به ارمیا چشم دوخت ...درفکرحرفی بود که او زده بود...چشمانشان برای لحظه ای درهم افتاد ویک هو هردو با صدای بلند زدند زیر خنده ...شمیم درحالی که برنج را دربشقاب پیرکس می کشید گفت : - خدابه داد بچم برسه ...چه بابا بی حیایی می خواد تربیتش کنه ! ارمیا برای کمک نزدیک رفت وبشقاب را ازشمیم گرفت وگفت : - صبرکن...بچه ای بسازم که مادر نزایده باشه ! شمیم دریخچال را باز کرد وظرف ماست وسبزی وژله را بیرون آورد وگفت : - خدایا به امید تو !!! وخودش ریز خندید وسرمیز نشست .وروبه ارمیا که با حرص وخنده ی بامزه ای نگاهش می کردگفت : - دوغ رو از تو یخچال بیار...لطف کن خورش رو هم بکش ... زنگ اف اف به گوشش رسید .میوه هارا درسینک ظرفشویی رها کرد ودستانش را زیر آب شست .با حوله ی کوچکی درحالی که دستانش را خشک می کردبه طرف اف اف رفت وآن را جواب داد : - بله ؟! بادیدن تصویر داخل ال سی دی اف اف ....مغزش سوت می کشید ...صدای درون اف اف نشان ازاین بود که قصد داخل شدن را دارند ...دستان یخ کرده اش را روی شقیقه هایش گذاشت ...خانه به دور سرش می چرخید ...گوشی اف اف به دستش بود وهنوز مات تصویر آن بود ....با خود می گفت ...چرا حالا ؟! چرا بعد ازدوسال ....چرا؟چرا ؟؟؟ صدای معترض افراد بیرون باعث شد که دست لرزانش را به سمت دکمه ی اف اف ببرد ودررا با صدای تیکی باز کند ... اما خودش ....مانند آواری روی زمین فرود آمد ....نفس هایش نامنظم بود ...دستانش یخ بود واما عرق هایش دانه دانه ازپشت گردن تا دامنه ی کمرش فرو می رفتند ....سرش درحال منفجر بود ...نمی فهمید چرا بعد ازدوسال ...حالا که او و ارمیا .... حالا که ارمیا اورا پذیرفته بود ! حالا که ارمیا بعد ازآن همه زجردادن خود وشمیم به زندگی رو آورده بود ؟!...حالا که بعد ازدوسال ثمره ی عشقشان درحال شکفتن بود ؟! چرا حالا ؟........ صدای زنگ خانه شان اورا مانند فنر ازجا پراند ....گوشی اف اف درون دستش را سرجایش گذاشت ...آب دهانش را قورت داد وبا وحشت به درخانه خیره شد ...کاش اصلا اف اف را جواب نداده بود ...کاش اصلا خانه نبود ! اما می دانست اگر خانه هم نبود اگر جواب هم نمی داد بالاخره آنها می آمدند ...دیر یا زود می آمدند ...! چادرش را ازچوب لباسی کنار دربرداشت وبا لرزش آن را روی سر انداخت ...با قدم هایی سست به طرف در رفت وآن را باز کرد .... چهره ی یک زن ویک دختر که همیشه داخل کابوس هایش بودند حالا روبرویش ،نزدیک او ودرخانه او بودند ....نگاه طلب کارانه آنها باعث شد که به سختی دهان باز کند وبا صدایی گرفته گفت : - سلام ... فقط همین یک کلمه ...بیشتر نتوانست حرف بزند ....حتی نتوانست به آنها خوشامد بگوید ...لبخندش هم ازلرزش وترس پنهانی اش محو شده بود ...یکی باید می بود ...این وسط باید یکی می بود وبه او امید می داد ...باید می بودو می گفت که شمیم برنده است ...او همیشه برنده بود ! دونفر با چهره های فوق العاده بزک کرده خود با قدم های خود وخواه ومغرورشان درحالی که سینه هارا به جلو داده بودند وسرها روی سقف بود به خانه وارد شدند ...شمیم تند تند آب دهانش را قورت می داد...درخانه را بست وبا گفتن کلمه ی بفرمایید مختصر وکوتاه آنها را به نشستن دعوت کرد ...هنوزثانیه ای نگذشته بود که صدای زن ...آن مادر خانه خراب کن بلند شد »: - ارمیا سرکاره ؟! شمیم لبخندی محو زد وبا همان صدای گرفته گفت : - بله ... دختر...واما اوکه بعد از لحظاتی دیگر طاقت ساکت بودن را نداشت گفت : - چرا ارمیا خونتونو عوض نمی کنه ؟! اینجا که از اولش مال یکی دیگه بوده ...! دستانش را درزیر چادرمشت کرد ...لعنتی ها...فقط برای همین آمده بودند ...برای نیش وکنایه هایشان ، برای خنک کردن حرص خودشان ...فقط برای همین ... مادر دختر که انگار ازسکوت شمیم لذت می برد گفت : - شمیم جون خوب حوصله ای داری به خدا...من که اگه یه ساعتم ازم بخوان تو همچین خونه ای زندگی کنم دووم نمیارم....ماشالله تو صبرت زیاده ...من گفتم شاید این دوسال که دبی بودیم ارمیا خونه رو برات عوض کرده ...فک کردیم حالا چه ها کرده برا نو عروسش ...نگو اصلا بچم حوصله نداشته! ...همه می گن این ارمیا ، ارمیای دوسال پیش نیس ...حق دارن به خدا ...وقتی آدمو مجبور کنن ...دیگه حوصله برا آدم نمی مونه !... شمیم نفس های گرفته هایش را به آرامی بالا آورد وخودش را کنترل کرد...زیر لب خدارا صدا می زد ...ارمیا همیشه ازآن او بود ...روژان حق هیچ چیزی رانداشت ...عشق ارمیا ...عشق دوطرفه شان ...آن موجود کوچکی که درونش نفس می کشید همه وهمه امیدش را تسلا می داد که روژان یک مهره سوخته است وبس ! روژان با نگاهش به وسایل خانه ودکوراسیون آن گفت : - حالا چرا وسایل خونه رو عوض نکردین ؟! ...شنیده بودم زن ارمیا جهاز نداشته باور نکردم ...اما حالا می بینم انگار وسیله ها هموناس ...نو عروس باید همه چیزش نو باشه ... شمیم حرصش را با نفسی تند بیرون داد ودرحالی که سعی می کرد عصبانیتش را نشان ندهد گفت : - من از اول که وارد این خونه شدم ارمیا حتی نمی خواست من لباس های قبلمو با خودم بیارم ...می گفت همه چیزو خودش برام می خره ...حتی جهیزیه رو هم نذاشت من بیارم ...من واون تو زندگیمون دوتا قلب ویه عشق رو جهیزیه کردیم وبدون این تشکیلات مزخرف هم می تونیم دووم بیاریم ...مهم عشقمونه ! روژان با نگاهی حسادت بار وحرصی که نمی توانست پنهان کند نگاهی به شمیم کرد وبعد هم به مادرش ...مادر روژان که فهمیده بود دخترش کم آورده خنده ای بلند کرد ودرهمان حال گفت : - نه می دونی چیه شمیم جون؟! ارمیا قبلا ازاین خونه وقصد خرید این خونه خاطرات داشته براهمین دلش نمی خواد اینجا ووسایلشو ازدست بده... روژان لبخندی پیروزمندانه زد وگفت : - بیچاره ارمیا ... شمیم دستش را روی شکم نه چندان برآمده اش کشید وبا خونسردی گفت : - خدارو هم شکر می کنم چون بعد ازاون همه زجر کشیدن ارمیا تونستم بهش عشق رو بفهمونم وثمرشو تو وجودم پرورش بدم ...حالا که فک می کنم می بینم اگه اذیتش کردن به جاش تموم اذیتای دیگرونو من با عشق براش جبران کردم .... وبا نگاهی پرازشادی ازجلوی چشمان آن دوعفریته بلند شد وبه قصد چای ومیوه آوردن به داخل آشپزخانه رفت ... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- واما نگاه دو حسود برروی شکم شمیم بود که با حسرت وحسادت باعث پوست لب جویدن روژان می شد ... انگار که ازموضوع هیچ خبری نداشتند ...روژان بند کیف چرمش را دردستانش فشار میداد ...همان موقع مادر روژان برای اینکه حواس دخترش را پرت کند رو به شمیم که درآشپزخانه بود گفت: - بیا بشین دختر ما چیزی نمی خوریم ...فقط اومده بودیم یه سری به ارمیا بزنیم که نیستش... شمیم با حرص لبش را گزید تا بر سرآن زنیکه جیغ نزند ...برگشت ودرحالی که یک سینی حاوی دوفنجان چای در دستش بود گفت : - یعنی شما نمی دونستین ارمیا صبح تا شب سرکاره ؟!!!! با لحنی مسخره ونگاهی بدتر ازآن این حرف را زد ...فقط برای اینکه آنها را سنگ روی یخ کند ...قفط برای اینکه بگوید من گوش مخملی نیستم !!! روژان نگاهی تند وتیز به او کرد وبا لبخندی مصنوعی که بیشتر ازحرصش بودگفت : - حرفا می زنیا ...مافقط دوسال نبودیم حالا که اومدیم کوچه وخیابون خونمونم یادمون رفته ...چه برسه به ارمیا وکارش !!! ونگاهی خندان به مادرش کرد وباهم پیروزمندانه خندیدند ...شمیم که کاملا برروی اعصاب خود مسلط شده بود با حالتی مسخره گفت : - بعله ...خدارو شکر باز خونه و وسایلشو خوب یادتون مونده !!! ضربه ی کاری را زده بود ....روژان جا خورد ومادرش لبهایش را روی هم فشار می داد...شمیم با خونسردی کامل چای را روی میزجلوی آن دونفر گذاشت وخودش روی مبل نشست وگفت : - ببخشید نمی تونم خم شم ... روژان نگاهی به شکم شمیم کرد وپوزخندی زد ...ومادر روژان بود که زبان بازکرد: - عزیزم زن که نباید انقد نازنازی باشه ...اینجوری ارمیا بیچاره زجرمیکشه ...وگرنه زن زائو هرچی بیشتر جنب وجوش داشته باشه واسه بچش بهتره ....من خودم موقع حاملگیم یخ حوض می شکستم تو سرمای زمستون لباسای شوهرومادرشوهرمم می شستم ...مادرشوهرم هرروزخدا می یومد خونه ما...باید براش غذادرست می کردم ...لباساشو می شستم ...چه میدونم کارای خونه رو می کردم ...آخ... دریغ ازیه کمک از طرف اون ...ما اون همه زجر وخون دل کشیدم تا بچه ها مون به اینجا رسیدن ...حالا زنای امروزی ...تا تقی به توقی می خوره خون شوهرومادرشوهرومی کنن توشیشه ...که چی ؟؟؟ که من حامله ام وویاردارم واین کوفت ومیخوام اون کوفت ومی خوام ...اینو هوس کردم اونو هوس کردم ... دربین حرفهایش مکثی کرد وبا نگاهی به روژان که ازقصد بلندمی خندید گفت : - والله ...آدم که نباید انقد نازک نارنجی باشه...زن اگه زن باشه باید تو کاروقوه ازصدتا مرد بیشترتحمل داشته باشه... روژان نگاهی مسخره به شمیم کرد وبازهم خندید ...مادرش هم ازخنده دست کمی ازاو نداشت وبرای اینکه جورا صمیمی نشان دهد گفت : - حالا شمیم جون من اینارو گفتم تو نمی خواد گوش کنی ...حقم داری والله ...آدم باید نازکش داشته باشه ...وقتی شوهر آدم بی اعتنا باشه ها آدم دیگه چاره ای نداره رو بیاره به ناز کردن و ویار وبچه و این چیزا ... روژان باخنده ای ازته دل گفت »: - وای مامان خیلی باحال حرف می زنی ....ادامه بده توروخدا ...من که خیلی حال کردم ... مادرش نگاهی به او کرد وبا همان خوشحالی زاید الوصف گفت : - بسه توهم ...حالا انگار تاحالا براش تعریف نکردم ... روژان به زور خنده اش را کنترل کرد وگفت : - به بامزه ای امروز نه ... شمیم لبخندی زورکی زد ...درهمه حال چهره ی زیبای مردانه ارمیا را جلوی چشمانش تصور میکرد...ازنگاه عاشقانه ی چشمان طوسی اش امید می گرفت ...امیدی برای پیروزی درجنگی تازه ... تقریبا چهل وپنج دقیقه بود که یکریز مادرروژان حرف می زد وبه چرت وپرت گفتنش ادامه میداد انقدرکه شمیم خسته ازیک ساعت روی مبل نشستن دیگرداشت عصبانی میشد ...روژان بی هوا به هر حرف مسخره ای می خندید و مادرش ازخنده های او تشویق میشد وبازهم شروع می کرد...بالاخره بعد ازآن همه پرحرفی بدون اینکه حتی به چای یا میوه وشیرینی دست بزنند برای رفتن به سمت دررفتند ...اما لحظات آخر بود که روژان پاندای عروسکی آویز به چوب لباسی دم دررا با شوق برداشت وگفت : - وای مامان اینو ببین ... مادرش برگشت وبا تعجب به آن عروسک نگاه کرد وبا خنده گفت : - اِ ارمیا اینو هنوز نگه داشته !!! روژان با سرخوشی خندیدوگفت : - سه سال پیش برا سالگرد تولدش بهش کادو دادم ...تازه یه زنجیر نقره هم بهش دادم همیشه گردنش بود...یادش بخیر...مامان ببین چه کثیف شده ... ونگاهی به شمیم کرد وگفت : - اه ...این ارمیاهم...نمی تونست بشورتش ...؟!!! شمیم چیزی نگفت وروژان آن را سرجایش گذاشت وبا خداحافظی سردی بیرون رفتند ....شمیم دررا محکم بهم کوفت وبا قدم های سستش به سمت عروسک رفت ...دستان لرزانش را دراز کرد وآن را برداشت...پاندای سفید وتپل چرکی بود که همیشه به دسته ی کلید های ارمیا وصل بود....پاندا را دستانش محکم فشرد ومچاله کرد...اشک هایش بی اخیار می ریخت دلش به اندازه اقیانوسی گرفته بود ...نمی فهمید ...دلیل این کار ارمیا چه می توانست باشد ؟! او که درطی دوسال هیچ گاه حتی یک بار هم اسم روژان را نیاورده بود ! اوکه همیشه شمیم را مسبب خوش بختی اش می دانست ...مگر می شد یادگاری از روژان داشته باشد وآن را بیرون نینداخته باشد ؟! یعنی ارمیا یادش بود وهر روز با آن دسته کلید درخانه را بازمی کرد...؟!! جالب بود ...همان روزی که ارمیا یادش رفته بود کلیدهایش را ببرد ، روژان ومادرش از راه رسیدند...انگارباید ارمیا حتما یادش می رفت تا روژان آن عروسک زشت را ببیند وبه شمیم طعنه بزند ...انگار آن روز قسمت بود شمیم بفهمد هنوز روژان درزندگی اش نقش دارد ...یا شاید هم دربدبخت کردن شمیم هنوز هم نقش دارد ...! بدون اینکه کلید وآن عروسک بد یوم را آویز کند به اشپزخانه رفت ...هنوز تک وتوک اشک می ریخت ...گاهی از یادآوری حرفهای آن دوعفریته وگاهی هم از کارهای ارمیا ...! میز شام را برای ارمیا چید ...مثل همیشه تزیین شده وبا سلیقه...اما این بار خودش هیچ ذوقی نداشت ...نه حوصله ی غذا خوردن داشت ونه حتی یک کلمه حرف زدن با ارمیا ...سرمیز ایستاد وبه غذاهای رو آن نگاه کرد...چیزی کم وکسر نداشت ...دسته کلید را ازروی اپن برداشت وبه اتاق خواب رفت ...چراغ اتاق را خاموش کرد ودر را بست ...دلش می خواست در اتاق را قفل کند تا ارمیا به سراغش نیاید ...اما وقتی به نگرانی بعد ازآن فکر می کرد...می فهمید که فایده ای ندارد...اگر دررا هم قفل کند ارمیا با لگد ومشت وزور هم که شده آن را بازمی کرد...چرا که حتی یک ثانیه هم از شمیم غافل نمی ماند...! روی تخت خزید وپتو را تاروی گردنش بالا آورد...آه بلندی را که مسبب همه ی دلهره هایش بودرا با نفس بلندی بیرون داد...ازعشق خودش وارمیا مطمئن بود...انقدر که روژان را فقط یک بازنده می دانست ...بازنده ای که برای برنده شدن بیهوده دست وپا می زند... اما یک چیز مانند خوره مغزش را می جوید ...آن عروسک نحس چه ؟! اوه خدای من ...زنجیر نقره !!!...روژان ازوجود چنین گزدنبدی هم صحبت می کرد!...ارمیا تا قبل از ورود عشق شمیم به زندگی اش همیشه آن را به گردن داشت...حتی خود شمیم هم آن را درگردنش دیده بود...اما حالا خیلی وقت بود که دیگر نه آن زنجیر را به گردن می دید ..نه اثری ازآن یافت کرده بود ...خداراشکرکرد که لااقل این یکی را ارمیا بیرون انداخته ...ولی ... آن عروسکی که ارمیا هنوز نگهش داشته بود؟! چه معنی می توانست داشته باشد؟! ارمیا که خود می دانست دلیل همه ی بدبختی هایش روژان بوده ...اوکه می دانست عشقش به روژان هوسی بیش نبوده ...اوکه دیگر روژان رانمی خواست ..می خواست ؟!... چشمهایش را روی هم فشار داد...اما بازهم اشک هایش فرو ریخت ...لعنتی ها...بعد ازدوسال ...بازهم خانه خود را پیدا کرده بودند...چشمان شمیم ...بهترین خانه برای فرود آمدن اشک هایش ... یادش آمد...به آن دوسالی که زندگی اش با ارمیا را به بهترین نحو سرکرده بود...به عشق نابی که هردو بهم می ورزیدند وبه تغییررفتارهای ارمیا ... ارمیا انقدر خوب بودکه گفتن وتوصیف عشقشان برای شمیم عاجز بود...ارمیا به معنای کامل اورا بعد از خدا می پرستید ...وحالا هم هم شمیم را وهم بچه ی شمیم را ... اما ای کاش ... ای کاش که هیچ وقت دختری به نام روژان وجود نداشت ... روژان همیشه وهمیشه ...به عنوان مزاحمی بیش نبود...یادش بود که همیشه این آرزو را می کرد...حتی دوسال قبل : ای کاش دختری به نام روژان درزندگی اش وجود نداشت ... انقدر فک کرده بود که از شدت اشک هق هق می کرد... کم کم درخلسه ای آرام فرو می رفت وبدون اینکه بخواهد اشک هایش هنوز روی گونه هایش سر می خوردند...پاندای عروسکی کوچک در دستانش بود واو به خواب عمیقی فرو رفت ... ارمیا ساعتی بعد خسته ازهشدارهای بیهوده اش به شاهین ملکی به خانه آمد...به خانه ی سوت وکور نگاهی انداخت وشمیم را صدا زد : - شمیم ... صدایی نشنید ...به سمت آشپزخانه راه افتاد ...بادیدن میز آماده ونبود شمیم...با نگرانی به سمت اتاق خواب راه افتاد ...حدس می زد که شمیم خواب باشد ...در اتاق را به آرامی وبا احتیاط بازکرد ...چراغ خواب روشن بود وشمیم درتاریکی ونور کوچک آباژور به خواب رفته بود...ارمیا کیفش روی زمین گذاشت ...پالتوی خردلی اش را بیرون آورد وشال گردنش را درکمد دیواری آویز کرد...حوصله عوض کردن لباس های دیگرش را نداشت ...بیشتر دلش می خواست بداند چرا شمیم انقدر زود خوابیده است ...! با همان شلوار جین وپیراهن بیرونش روی تخت خزید ...به صورت گرد ومهتابی شمیم نگاه کرد ...نور آباژور روی صورتش بود واشکهایش برروی گونه های زیبایش خودنمایی می کرد...ارمیا با نگرانی دستش را جلو برد وروی اشک های او کشید...ازشدت نگرانی لب زیرین خود را به شدت گاز گرفت...چرا شمیم گریه کرده بود؟!!!. به دستانش نگاه کرد...دسته کلید خود را با آن آویز عروسکی را دردست داشت ...دلیلش چه بود ؟!...با خود بی جهت فکرمی کرد...شاید بچه اش ...نه این غیرممکن بود ...اگر اتفاقی برای بچه اش افتاده بود الان شمیم انقدر راحت به خواب نمی رفت ... بازهم به صورتش نگاه کرد...شمیم خیلی هم راحت به خواب نرفته بود ...انگار قبل ازآن لحظات بدی را گذرانده بوده... ارمیا دستش را جلو برد وپاندارا آرام ازداخل دست های ظریف شمیم بیرون کشاند ...به ثانیه نکشیده بود که شمیم چشمانش را باز کرد...ارمیا با دیدن چشمان بازاوگفت : - ای وای بیدارت کردم ؟! چه وقت خوابیدنه گوگولی ... شمیم چشمانش را ازروی چشمان ارمیا لغزاند وبه دستانش وپاندای روژان چشم دوخت...لبهایش جمع شد وآروم آروم زد زیر گریه ... ارمیا که ازدیدن گریه او به شدت جا خورده بود ...به سمتش خم شد ..با دستپاچگی ونگرانی که شمیم به خوبی آن را حس می کردگفت: - چت شد شمیم ؟! جاییت درد می کنه؟! - نه ... - چته پس؟! بریم دکتر؟!... شمیم سرش را به نشانه نه تکان داد ولی بازهم گریه می کرد...ارمیا نزدیکش شد ...دستانش را دور کمر او حلقه کرد واو را درآغوش خود فرو برد ...شمیم مثل همیشه سرش را درسینه ی مردانه ی او فرو برد وارمیا با صدای زیبایش درگوش او گفت : - چته خوشکلم ؟! چته خانومم ؟!چی اذیتت کرده ؟! چی باعث شده تو این اشکارو بریزی ؟! ...با صدای هق هق مانندی گفت: - ارمیا ... - جونم ...بگو عزیزم ... شمیم سرش رابالا کرد ودرحالی که ارمیا اشک های روی گونه اش را پاک می کرد گفت : - می دونی ...می دونی امروز کی اومده بود خونمون ؟! ارمیا با کنجکاوی سرش را به او نزدیک کرد وهمان طورکه صورتهایشان فاصله ای باهم نداشت گفت : - کی؟! شمیم هق هقی کرد ونفس عمیقی کشید ....ارمیا با نگرانی گفت : - گفتم کی اومده بود شمیم ؟! شمیم به چشمان خاکستری او خیره شد وبا صدایی لرزان گفت : - رو...روژان ومامانش ... به ارمیا نگاه کرد...به عکس العملی که ممکن بود نشان دهد...ارمیا خیره به چشمان شمیم ساکت مانده بود...انگار اوهم خشکش زده بود ...شمیم بلافاصله گفت : - ازدر که وارد شدن تا موقعی که خدافظی می کردن یه ریز نیش وکنایه زدن ...اونا دوتایی بودن ومن تنها...باهم نیش می زدن وباهم می خندیدن ...ارمیا...من می دونم اونا بی خودی دست وپا می زنن ..می دونم از حسودیشونه که می خوان زندگیمونو بهم بریزن ولی ... حرفش را نیمه تمام گذاشت وبه ارمیا نگاه کرد...ارمیا انگارکه تازه همه چیز را فهمیده بود به خود آمد با عصبانیتی که رگ گردنش را متورم ساخته بود گفت : - ولی چی ؟! ...شمیم براچی امروز دروروشون بازکردی ؟! اونا فقط دوتا آشغالن که دنبال منافع خودشونن اونا خونه خراب کنن می فهمی شمیم ؟! شمیم با گریه درحالی که مشت های کوچکش رابه سینه ی او می زد گفت : - پس این عروسک نحس چی می گه هان ؟! این یادگاری قدیمی ؟!اونا خونه خراب کنن یا تو...تو..ارمیا ...تو... ارمیا با بهت دستان شمیم را محکم دردست گرفت وبا خشمی که ازقرمزی چشمانش می شد خواند گفت : - چی بهت گفتن شمیم ؟! چی کردن تو کلت هان ؟!... شمیم فقط بلند بلند گریه می کرد... ارمیا زیر لب غر می زد ... - لعنتیا ...بدر پدرپدرشون لعنت ...پدرسگای مادرج... شمیم فوری دستش را روی دهان ارمیاگذاشت و با هق هق گفت : - صدبارگفتم وقتی با منی ازاین حرفا نزن...دلت می خواد بچتم مث خودت بددهن شه؟! ارمیا چیزی نگفت وشمیم دستش را ازروی دهان ارمیا برداشت ...لحظه ای طول نکشید که ارمیا پاندای عروسکی را برداشت وازروی تخت به پایین جهید: - ارمیا نیستم اگه بابای باباشو جلو چشمش نیارم .. همانطور که پالتویش را می پوشید زیر لب به روژان ومادرش فحش می داد ...شمیم با عجله از جا برخواست ...می دانست وقتی ارمیا عصبانی شود خون جلوی چشمانش را می گیرد ...هرکاری ممکن بود انجام دهد..هرکاری دراوج عصبانیت ...به خصوص که این بارپای روژان درمیان بود ... ارمیا دراتاق را باز کرد وبه شدت وبا قدم هایی تند مانند به سمت در رفت ...شمیم سریع خودش را به او رساند...ارمیا هنوز از در بیرون نرفته بود که شمیم بازویش رامحکم گرفت : - می خوای چیکار کنی ؟! ارمیا نگاهی به بازی قفل شده اش دردستان شمیم انداخت وگفت : - من باید از اول شر این دختره رواز توزندگیم بیرون می کردم ... - الان دیگه هیچ فایده ای نداره ارمیا...توروخدا بدترش نکن..اینا تازه برگشتن خونشون شلوغ پلوغه می خوای بری چی بگی ؟! بگی براچی اومدین زنمو اذیت کردین ؟! براچی اومدین خاطرات منو روژان رو برا زنم یادآوری کردین ؟!! آره ارمیا می خوای بری همینا رو بگی دیگه ؟! بگی که بیشتر خودتو سنگ رو یخ کنی ؟! که بگن آره اومدیم التماسای دوسال قبلتویادآوری کنیم ...اومدیم عشقتو دوباره بسازیم ...!!! شمیم می گفت واشکانش دانه دانه وآرام می ریخت...درچشمان ارمیا زل زده بود وارمیا با آن نگاه نگرانش به او واشکانش خیره بود....بازهم بعد ازلختی سکوت ادامه داد: - آدم وقتی یه اشتباهی رو تو زندگیش انجام میده ..وقتی تجربش بیشتر شد وفهمید که اشتباه کرده دیگه پی ماس مالی اشتباهش نمیره ..میره پی تجربه بیشتر که دوباره خطا نکنه...ارمیا تو اشتباه زندگیت فقط روژان بود..اما حالا داری با پای خودت بازم اونو وارد زندگیمون می کنی ...این موقع ها قلدر بازی وزد وکوفت درست نیس ...هرچی بیشتر به طرفشون بری وداد وبیداد کنی بیشتر باختی ...اونا فقط همینو می خوان.که فقط تو باپای خودت بری طرفشون حالا چه با دعوا چه بی دعوا... به خاطر ...من نه...لااقل به خاطربچمون نذار اونا زندگیمونو بهم بریزن ...راحت بدستت نیوردم که راحت ازدستت بدم ارمیا.... ارمیا هنوز هم خیره به شمیم واشکهایش سکوت کرده بود ...به درتکیه داد وآروم آروم روی زمین لغزید ...پاندای عروسکی درون دستانش را نگاه کرد...هنوز هم خشمش نخوابیده بود...اما لااقل شمیم عقلش را به کار انداخته بود...وگرنه خشمش ....هنوز هم .. باشدت پاندای درون دستش را با همان دسته کلیدها به دیوار روبرویش کوفت ...صدای فریادش دل شمیم را لرزاند : - لعنتی ....... ارمیا آخرین لقمه ی صبحانه را درون دهانش گذاشت وازجا برخواست ...کیف وسوییچ ماشین را از روی اپن برداشت ..شمیم هنوز خواب بود...دلش نیامده بود بیدارش کند...معمولا ازوقتی حامله شده بود بیشتر می خوابید ...به سمت در حرکت کرد که ... همان موقع شمیم فوری از توی اتاق بیرون آمد : - ارمیا ارمیا به سمتش برگشت ...با لبخند گفت : - براچی بیدار شدی ؟! برو بگیر بخواب دیشبم دیرموقع خوابیدی شمیم بی توجه به حرف او گفت: - قول می دی ؟! ارمیا با کنجکاوی ابروهایش را درهم کشید : - جــــــــــــــانم ؟! شمیم لبخندی کوچک زد وگفت : - خودتو به اون راه نزن ...قول می دی ازاین در که رفتی بیرون نه به انتقام روژان فک کنی نه به رفتن خونشون ؟! ارمیا نفسش را فوت کرد ودستش را به زیرپالتوودرجیب شلوارش فرو برد وگفت : - صبح به این زودی ازخواب نازت زدی اومدی اینو بگی ؟! - خب می ترسم بری جنجال راه بندازی دیگه...می شناسمت ازتو بعید نیس ... ارمیا با خنده سرش را به طرفین تکان داد وجلو آمد ...بوسه ای کوچک برروی لبهای شمیم زد ودرهمان حال که بیرون می رفت ودررامی بست گفت: - برو بخواب عزیزم... واز در بیرون رفت ...شمیم با نگرانی صدایش زد : - ارمیا ... ارمیا در را بازکرد وسرش را داخل آورد : - جان ؟! - نریا خب؟! - خیالت تخت...خدافظ ... وچشمکی زد ودررا بست ...شمیم نفس آسوده ای کشید وشروع به خواندن وان یکاد کرد....