رمان ما سه نفر5
دستش را جلو آورد وبا لبخندی مانند خودش گفت :
- سلام ...خوش وقتم ...خیلی وقته مشتاق دیدارتون بودم ...خوشحالم که این فرصت پیش اومد...
بااو دست داد ونگاهش رابه آن دونفردیگرانداخت...رامین کمی جلو رفت ...اما نه به اندازه برادربزرگترش ..سربه زیر وسریع گفت :
- سلام ...منم رامینم پسردوم ...خوش بختم ...
- سلام آقارامین ...ازدیدنت خوشحالم...
نگاهش سریع به سمت رامسین چرخ خورد...رامسین هم بالبخندی مسخره که دندانهایش را به خوبی آشکارکرده بود...برخلاف رفتارهای چندساعت قبل جلو آمد وگفت :
- ازمنم سلام ...داداش ته تاقاری ام واسمم رامسینه . .اِ..راستش.....چیزه ....می دونین ....
کمی فکرکرد...قیافه اش حالت سردگمی را داشت ...با من من گفت :
- آخه اون دوتا همه حرفای باادبو زدن ...برامن باقی نمونده دیگه ...!!!
درآن جمع ساکت...شاید کمی غریبه ...وشاید هم رسمی ...آن حرف ها دیگر بعیدبود...اما خب رامسین بود دیگر...هررفتاری ازاو دورنبود!
جمع با یک خنده ی آن زن به هوا رفت وهمه خندیدند...ودرآخرغریبه ی جمعشان بود که گفت :
- سلام پسرخوب...همین که حرف دلتو رک وراست می زنی خودش برامن خیلیه !خوش وقتم ...
دستش را جلو نیاورده بود ...اما رامسین با نیش هایی کاملا باز انگار که به سمت او پرواز می کند ...رفت ودستش را به سمت زن غریبه دراز کرد...اول او متعجب شده بود..اما بعد بایک لبخندشاد وصمیمانه دست داد...رامسین که کمی هوایش جوگیر بود...دستان اورا برای صمیمیت بیشتر می فشرد...دستش را هم ول نمی کرد...کم کم دستهای طرف مقایلش سرخ می شد اما هنوز رامسین دستش را می فشرد وتکان می داد...لبخند زن داشت ماسیده می شد...دیگر آقا مهران بودکه به رامسین چشم غره می رفت ونغمه که ریز ریزمی خندید...اما رامسین انگارنه انگار...بی توجه ...آنقدردست زن بیچاره را فشردکه بالاخره صدای جیغش درآمد...یک هو رامسین ازجا پرید ودستش را درهوا ول کرد وسرش رازیرانداخت وگفت :
- ای وای ببخشید ...
همه ی جمع صورتشان رنگ به رنگ می شد ...طلا خانم وبچه هایش ازشرم ونغمه ورامین ازخنده بی صدا!
رامسین هم ازچشم غره ها ونگاه های بد درامان نماند...اما خب مثل همیشه خودش را به بی خیالی زد وآن زن کمی دستش را ماساژداد وبا لبخندی زورکی گفت :
- عیب نداره ...چیزی نشد...
تاساعتی بعد حرف ها زده شد...مهریه تعیین شد...میوه ها خورده شد...شیرینی ها بخش شد وبا یک صلوات همه چیز ختم به خیر شد....
مانده بود محضر وعقد دائم آن روز ...که مسلمابازهم باید همه می رفتند .........
چند ساعت بعد ......
همه بیرون محضرایستاده بودند ...آقامهران وهمسرش کنارماشین وبقیه روبرویشان ...هرکدام یک حرف می زدند...هرکدام به یک نحو اظهارنظرمی کردند ...فقط سه نفربودند که دور ازهمه ایستاده بودند...کناردرختی ومظلومانه به پدرشان زل زده بودند...اگر یک تلنگر می خوردند...مطمئنا مانند ابربهارهرسه می باریدند ...اما خب به حساب خودشان مرد بودند !
آقا مهران وهمسرش َباتک تک افراد خداحافظی می کردند...قرار بود این یکی دوهفته اول زندگی شان را به شمال بروند...خوبی ویلای آقا مهران همین بود...اینکه دیگر مزاحم سه پسرش نبود وباعث زجرکشیدن آنها نبود...لااقل تا یکی دوهفته بعد آنها هم با خود کنارمی آمدند....
طلا خانم که نفرآخر بود ازآغوش پسرش بیرون آمد وبا عروسش هم دست داد وروبوسی کرد...مهران نگاهش رابه زیر درخت انداخت ...دلش ازآن همه مظلومیت سوخت ...خدای من ...آن سه وروجکش که همیشه بلای آسمانی بودند حالا عین عزاگرفته ها ساکت وسربه زیر بودند !
به سمتشان حرکت کرد ...قدم برداشت ونزدیک شد...کم کم سرشان را بالا می آوردند...یکی یکی تعجب می کردند...پدرشان اول به سمت بزرگتری رفت ...به سمت او که همه ی کارهارا هرچند خود راضی نبود درست کرده بود ! واین یعنی عشق ...عشق نابی که به پدرش داشت !
محکم پسربزرگش را درآغوش کشید واما او...دست پدرش را برروی لب هایش کشید وآن را بوسید...آقا مهران دستش را برروی سر پسرش کشید واورا روبرویش قرارداد وپیشانی اش را بوسید ...آرام فقط به طوری که خودش بشنود گفت :
- تو همیشه امید من بودی...دلم می خواد همیشه بهترو بهتربشی ...پیشرفتت واسم آرزوئه ...هم خودت هم داداشات...این یکی دوهفته نذارشیطونی کنن ودرسشونو بخونن...نزدیک امتخاناتونه می دونم تو می خونی اما اون دوتا رونذارخراب کنن...
- چشم پدر...
- خیلی مردی ...
وبالبخندی چند ضربه به پشت شانه اش زد وبه سمت رامین رفت ...رامین خیلی سرد وساکت پدرش رادرآغوش کشید ...فقط دقایق آخر به حرفهایی که پدرش درگوشش می خواند یک لبخند خشک وخالی زد ...نوبت به رامسین رسید ...تا آقا مهران به سمتش رفت ...اوخود مانند عزاگرفته ها خودش را درآغوش پدرش رها کرد وشروع به مویه کرد...همه اول تعجب کردند وحتی اشک چشمانشان را پرکرد...رامسین شیطان هم بالاخره به گریه افتاد !
آقا مهران که وزن سنگین رامسین را تحمل می کرد اورا هل داد به یک طرف وگفت »:
- اِ ..مرد گنده ...شونم کنده شد ...
وروبه همه که احساساتی شده بودند وفکرمی کردند رامسین گریه می کند گفت :
- بابا این فیلمشه پدرسوخته ...داشت گوشمو کرمی کرد باهر هراش !
همه با تعجب وچپ چپ به رامسین نگاه کردند... ازخنده سرش را زیر انداخته بود وسرخ می زد ...زهرا خانم همسر آقا مهران با لبخند به رامسین نگاه می کرد وسرتکان می داد انگار که رامسین ازهمین اول بدجور دردلش رفته بود !
بالاخره بعد ازکمی خنده وشادی همه خوشحال با آنها خداحافظی کردند ...آقا مهران وهمسرش هم سوار ماشین شدند وبا دوسه بوق ازآنها دور شدند ...طلاخانم زیر لب آیه الکرسی برایشان می خواند ....
******
وارد خانه شان شدند ...بی حوصل واخمو هرکدام کفش هایشان را درجا کفشی پرت کردند ...صدای اعتراض طلاخانم بلند نشد ...چون نوه هایش را ،روحیه شان ،موقیت واخلاقشان را درک می کرد...می دانست الان فقط باید آنهارا به حال خود واگذارکند ...متین هم به همراه مادرش آمده بود اما به داخل آشپزخانه رفت ویک خیار سبزرا با ولع گاز زد و کروپ کروپ می خورد ...کنترل تلوزیون را برداشت وکانال های ماهواره را زیر ورومی کرد...طلاخانم به او تذکر دادکه صدایش را کم کند ...پسرها دراتاق بودند وممکن بود صدا اذیتشان کند ...
دراتاق کوچکشان ...سه نفری روی تخت سه طبقه شان خوابیده بودند وهرکدام دریک فکر بودند ...رامین فکر نغمه ای که تا دوروز دیگر می رفت وبرادربزرگ رامین راهم ازآن خود می کرد...با خود فکرمی کرد برادرش هم چه آدمی است ! گذاشت زمانی فرارکند که پدرش نباشد وبه راحتی برود !
رامسین درچه فکراین بود که طنین پنج شنبه مراسم خواستگاری دارد وحتما به زور خانواده اش ازدواج می کند !
اما او...برادربزرگتر...فقط درفکریک چیز بود...نه پدرش..نه نامادری اش ...نه خودش وعشق ناکامش ! فقط درفکر این بود که فردا روز مهمی است وخیلی کارها دارد ...باید برنامه ریزی می کرد تا موفق می شد ...او می توانست ازپس همه شان برآید ...مطمئن بود می توانست همه را به خوبی انجام دهد ....!
فکرهایش زیادی طول کشید انقدر که وقتی صدای خروپف دونفر دیگررا شنید تازه فهمید که ساعت هااست که باخود درگیر است وهنوز به نتیجه ای نرسیده است !
مسئله این بود که ازفردا می ترسید !...می ترسید کارش رابه خوبی بلد نباشد وباعث یک عمر پشیمانی شود ...
بااین همه فکرکردن هم باز...
هنوز سردرگم بود !
ازروی تختش سریع به پایین پرید ...باید با مشاور همیشگی اش همه چیز را درمیان می گذاشت ...اوبهترین بود !
بیرون رفت ...طلا خانم مثل همیشه درآشپزخانه بود...میتن هم همچنان به پای تلوزیون لم داده بود ...به سمتش رفت وگوش دایی اش را محکم بالا کشید ...صدای فریاد متین بلند شد :
- اَی اَیـــــــــــی ...کندی لامصبو ...جونت دراد ایشالله مگه مرض داری ؟
- تو نمی تونی دودقه بذاری مردم آسایش داشته باشن ! صدا گوگوش تا دوتا کوچه اونورتر می رفت !
- برو بچه ...برو لاف نزن ...تازه رعایتتو کردم !
گوشش را ول کرد و سیبی که دردست متین برای گاززدن آماده بود را گرفت ودرحالی که به آن گازمی زد به داخل آشپزخانه رفت :
- سلام ...
طلا خانم دست ازمیوه چیدن داخل ظرف برداشت وبه سمت او برگشت ..با لبخند به قد وبالای اونگاهی انداخت وگفت :
- سلام به روی ماهت مادر...بیداری شدی بالاخره ؟!
- خواب نبودم ...
- اِ...چرا؟! داداشاتم بیدارن ؟!
- نه اونا خیلی وقته خوابشون برده
- چی شده پسرگلم خوابش نبرده ؟ کی خوابو ازچشمای نازت گرفته عزیزم ؟!بگو خودم آستین برات بالا بزنم ..!
هنوز او جواب نداده بود که صدای قهقهه متین ازداخل سالن بلند شد وگفت:
- مامان جون حرفامی زنیا..این بچه شیره رو چه به زن گرفتن ! اگه شما باغ کنی بیا باغچه پسرتو بیل بزن که ترشید ازبی زنی !
طلا خانم کمی با حرص ازروی اپن نگاهی به متین کرد وگفت :
- استراق سمع کردن مال بچه هاس ! هروقت بزرگ شدی برات زن می گیرم !
صدای متین می آمد که اعتراض می کرد اما طلا خانم به آن توجهی نکرد ونگاهی به نوه اش کرد ...لبخند ملیحی برروی لبهایش بود...صدایش را آرام ترکرد وگفت :
- چرا می خندی ؟!
- طلا جون یه چیزبگم قبول کن
- نکنه موضوع زن گرفتن متینه ؟
- بابا خب همش داره به صورت مستقیم وغیرمستقیم میگه برام زن بگیرین ...وقتی می خواد چرا مخالفت می کنین ؟
طلاخانم به سمت ظرف میوه رفت وبه کارچیدنش ادامه داد وگفت :
- تو نگران متین نباش ...به موقعش خودم براش یه دختر خوب جور می کنم ...پسره نه هنوز درسشو تموم کرده نه کارداره نه خونه ای نه زندگی ...زن کجا بیاد بدبخت ،این وسط فقط یه چیز اضافه اس!
- اگه واسه متین زوده ...پس رامسین که دیگه هیچی !
طلا خانم به ناگاه با چشمانی درشت شده دست ازکارکشید وروبه او برگشت ":
- چی ؟یه باردیگه حرفتو تکرارکن ...
سکوت............
طلا خانم بازهم گفت :
- ببینم درست شنیدم ؟! رامسین ؟ رامسین ..زن می خواد ؟
کمی ساکت ماند...دستش راتوی موهایش فروبرد ...کمی هم به زمین خیره شد ...مردد بود...اما بالاخره باید می گفت .
طلا خانم نزدیک آمد وروبرویش روی صندلی نشست ...سرش رانزدیک برد وگفت :
- رامسین کیو می خواد پسرم ؟! چرا ساکت شدی یهو؟! حرفتو بزن ...
نگاهی به چشمان مادربزرگش کرد...ازشرم سرش رابازهم زیرانداخت...رامسین عاشق شده بود و او شرم می کرد! با صدایی ضعیف گفت :
- یه دختره هم سن وسال خودشه ...چندسالی میشه که همدیگرو می شناسن...رامسین شیطونه ...اون اولا واسه اذیت کردنش هی به پرو پاش می پیچید ...اما بعد کم کم خاطرخواش شد ! دخترخوبیه ...دوسه باردیدمش ...هم سرووضع ظاهرش بد نیس هم اخلاق وروحیاتش...ساده اس ...ازرفتاراش معلومه رامسینو خیلی دوس داره ...رامسین اول می گفت واسه ازدواج می خوامش....باهاش دعوام شد...رامین جدامون کرد ولی حرفش جدی بود ...من می گفتم دروغ می گی می خوای فقط دختره رو بازی بدی اما اون می گفت تاپای مرگ پاش می مونه...اون اولا باور نکردم ...رفته رفته وقتی رفتاراشو دیدم فهمیدم نه من اشتباه می کردم ...انگار راستی راستی می خوادش!می خوادش واسه ازدواج ...افتادم به تحقیق ...رامینم کمکم کرد...آدرس طنین رو پیدا کردیم وباهم ازدرو همسایه وکارمندای باباشو هرکی رو می دونستیم پرس وجوکردیم ...می گفتیم خواستگاریم فوری جواب می دادن ...خانواده ی خوبین ...باباش معاون یه شرکت تجاریه ومامانش معلم دبیرستان ...نه خواهر داره نه برادر تک دختره وعزیز دردونه ی پدرو مادرش...اینم یه مشکل واسه ی رامسینه که نمی تونه پاپیش بذاره ...رامسین بچه اس...هیچی نداره طلا جون ...تازه...این اواخر...
کمی سکوت کرد...چشمانش را بست ...لعنتی ...چقدر گفتن این جملات برایش سخت بود...انگار که جونش را می گرفتند...دردواقع طنینش رامی گرفتند ...برای برادرش ...مهم نبود ...مهم رامسین بود...مهم طنین بود وخوش بختی اش ...نه خودش مهم بود ونه عشق یک طرفه اش !
چشمانش را بازکرد وبازهم ادامه داد :
- این اواخر طنین هی به رامسین زنگ می زنه و می گه خانوادش قراره آخر هفته پسرعموش بیاد خواستگاری...گفته خانوادش هم می خوان به زور اونو به پسره بدن ...رامسین تا دوسه روز پیش خیلی بهم ریخته بود...وقتی ام که موضوع بابارو فهمید حسابی قاطی کرد...رامینم بدترازاون ...اما خب ...یه کم باهاشون حرف زدم ...خیلی بهشون امید دادم اما بازم می ترسم ...طلا جون برا دفعه اول دارم جلو داداشام کم میارم !
دودستش را به صورت پنجه وار داخل موهای صاف ولختش کشید ...پیشانی سفیدش دردید طلا خانم قرارداشت ...دلش برای نوه اش می سوخت ..چقدر درد ودل داشت وهمه را درخود ریخته بود...دستش راروی موهای نرم وبراق او کشید وبا نوازش گفت :
- رامین دیگه براچی ؟! اونم عاشقه ؟!
سرس را بالا کرد...کمی درچشمان مادربزرگش خیره شد وگفت :
- بدبختانه یا خوشبختانه !
طلا خانم با تعجب به پسرش خیره ماند...یعنی پسرانش انقدر مشکل داشتند ودم نمی زدند ؟؟؟...لبش را به شدت گزید وسرش را دردست گرفت زیرلب گفت :
- خدایا خودت به خیر کن...
کلید رادر فقل انداخت ودررابازکرد...صدای موزیک داخل سالن همه خانه راگرفته بود...بازهم کارهای رامسین بود...همیشه عین ناشنواها صدای موزیک رادرخانه شان بالامی برد...حالاهم که پدرش نبود...کمال استفاده رامی برد...بی حال سری تکان داد.خسته بود...حرف زدن وراضی کردن نغمه برای فرداهم خودش به اندازه صد مسئله فیزیک کارمی برد !
----------------------------------------------------------------
کفشهای آل استارجدیدش را ازپا کند ودرجاکفشی گذاشت ...کتش را روی دوشش انداخت وبایک دست گرفت ...عینک آفتابی اش روی موهای براق ومشکی اش قرارگرفته بود وچندتار ازآن هایی که لخت بودند ازبین عینک برروی پیشانی اش افتاده بودند .راه افتاد وبه سمت سالن حرکت کرد...چشمانش ازخستگی نیمه بسته بود وسعی می کرد که خشمش رابرای کتک زدن رامین کنترل کند...اما صدای موزیک فوق العاده بالابود...کنارستون وسط سالن ایستاد وچشمان خسته اش را بایک دست آزاد ماساژداد..خدا خدا می کرد که رامسین راببیند...فقط اگرمی دیدش ...اگرمی دیدش ...
هنوز چشمانش را بازنکرده بود...هنوز ماساژشان تمام نشده بود...هنوز رامسین را پیدا نکرده بود...وهنوزبه حسابشان نرسیده بود که احساس کرد....
چیزی روس شانه اش قرار گرفت ...بعد هم شکمش وسپس پاهایش ...انگارکه کسی بادست وپاهایش برروی او راه برود...سنگین نبود اما دستانش مطمئنا دستان رامسین ورامین نبود!
رامسین ورامین دستان مردانه ترازاین حرفاداشتند...ولی دست ها وپاهایی که برروی گردن وتن او فرود می آمدند دستان لطیفی بود...نمی توانست ...نمی توانست بیشتر ازاین در وهم خود بماند..مطمئنا خواب می دید...کسی روبرویش نیست همه ازسر خستگی است ...
چشمانش را سریع بازکرد....
اوبه او...چشم درچشم...هردوبا تعجب ...هردو ترسان وهردو خیره خیره ....
ناگهان هنوز به ثانیه نکشیده بود که صدای جیغ آن به هوا برخواست ....با ترس وازته دل ...
اوه خدای من ...همین یکی را کم داشت ..یک دختربچه غریبه درخانه شان و جیغ های مزخرفش!
همان موقع بلافاصله طلا خانم ازیکی ازاتاق ها به بیرون پرید...با وحشت به سمتشان آمد :
- وای خدا مرگم بده ...دخترم .. چی شده؟...چته مادر؟!
بادیدن نوه اش نفس آرامی کشید وروبه پسرش گفت :
- خوبی مادر؟
- سلام طلا جون
- به روی ماهت ...
ولبخندی ملیح ومعنی دارزد وادامه داد:
- دخترمو ترسوندی دیگه ؟!
اونگاهی به دخترک که جلویش ایستاده بود وبه او زل زده بود کرد...لباس کوتاه ودکلته ای ازجنس حریر وساتن آبی خوشرنگی داشت ...پاهایش کاملا کشیده وسفید بود ...قدش کوتاه وموهای طلایی اش تا پایین کمرش بود...چشمان درشت ورنگی اش زلال بود وصورتش کمی تپل! لبهایش کوچک وبینی اش متوسط بود...درکل ازبچه هایی بود که شیطنت ازنگاهش می بارید ... نگاهی به مادربزرگش کرد وبا گیجی گفت :
- دخترم ؟! یعنی چی مادربزرگ ؟!!!!
طلا خانم لبخندش عمیق ترشد وجلو آمد :
- آره عزیزم ...ببین ...این خانم خوشکل ازاین به بعد دخترمن وخواهر شماس...
ونگاهی به آن دخترک کرد ودستش را دورگردنش انداخت وگفت :
- دختر زهرا خانمه...اسمش افسون و نه سالشه ...دختر خیلی خانم وخوبی هم هس...قراره ازاین به بعد با ماوتوی این خونه زندگی کنه...
لبش رامحکم گازگرفت ...همین یکی راکم داشت ...خواهرناتنی ! دختر زن بابا ...خدایا چقدر تحمل ...با کمی نفرت اما کنترل شده نگاهی به او انداخت وسرسری سری تکان داد :
- من خستم برم استراحت کنم ...
وبه سمت اتاقش راه افتاد...اما صدای تحکم آمیز طلا خانم اورا ازجاپراند :
- کجا ؟!
برگشت وبا حالی خسته گفت :
- طلا جون میشه بقیش باشه برابعد خیلی داغونم !
- نخیرنمیشه ..وایمیسی ازخواهرت عذرخواهی می کنی بعد باهاش آشنامیشی بعد که خودتو معرفی کردی هرجا دلت خواست می ری !
دستانش را مشت کرد...آن دختر درحال رقص وخوشی کردن بوده ...او با آن رقص های رکیکش ازسروروی پسرمردم بالا می رفته ..او ناخوانده بوده وحالا خودش را مجبور می کردندکه عذرخواهی کند...!!!
با حرصی ناآشکار باصدای آرامی گفت :
- مادرجون ...مث اینکه ایشون جیغ زدن !
طلا خانم بااشاره و چشم وابرویی به نوه اش گفت :
- ولی تو بی خبر اومدی توخونه ! این جا خونه ی افسون هم هس...پس حق هرکاری رو داره !
او نفس عمیقی کشید ونگاهی به دخترک کرد...افسون با لبخند پیروزمندی به طلا خانم نگاه می کرد...طلا خانم هنوز منتظربود واو به زور وآرام گفت :
- آهان...ببخشید...معذرت می خوام ...
ونگاهی پرازغضب به دخترک کرد وازجلوی چشمانشان محو شد ...تا وارد اتاقش شد ...
بادیدن برادرهایش ...
نمی دانست بخندد یا گریه کند....!
رامسین دوبالش را روی گوشهایش گذاشته بود ومحکم فشار می داد ورامین روی تختش به حالت دمر افتاده بود ویک بالش را برروی سرش فشار می داد !دیگر نمی توانست خودش را کنترل کند با صدای بلند زد زیر خنده ...رامین ورامسین با وحشت ازجا پریدند وبه او نگاه کردند ...رامسین گفت :
مرض تو حلقت ! چه دردته هرهر می کنی ؟!
رامین با پوزخند گفت :
لابد خوشش اومده بالاخره یکی این خونه ازسکوت درآورد !
او که هنوز ته مانده ای ازخنده اش را برلب داشت گفت :
- خیلی باحاله ...بالاخره یکی تواین خونه پیدا شدکه حریف شما بشه !
رامسین دماغش را با چندش بالا کشید و باصدای کلفت ادای برادرش را درآورد:
- خیلی باحاله !!!
وبعد با صدای عادی خودش گفت :
- بدبخت ...نمی بینی دختره اومده خونه رو بهم ریخته ...ازهمین الان شده سوگلی طلا جون
رامین گفت »:
- همچینم پرروئه ...همین اول کاری انگار اومده پیست رقص..ولوم که آخر...خونه رو هوا بعدم همچین قر می داد تو این کمر لامصبش...
حرفش را ادامه نداد وبرادربزرگتر گفت :
- عیب نداره ...اتفاقا حرص منم بدجوری درآورده ...ولی بچه اس ...رام کردنش کاری نداره ...بذارین این دو روزه اولو خوش باشه ..بابا که اومد دیگه رو نمی دیم بهش...اگه الان نذاریم خوش باشه مادرش فک می کنه درنبودش یه وقت با بچش بد تا می کنیم ...فک کنم واسه همین طلا جونم دختره رو تحویل می گیره...هم یتیم بوده هم ندار...حق داره بیچاره!
رامسین درحالی که بالش را دربغلش گرفته بود وبه جایی خیره بود آرام گفت :
- کاری به سرش بیارم ...فقط صبرکنین...مادرنزاییده کسی که بخواد رامسینو ضد حال بزنه ...
رامین گفت :
- حالا که فعلا یه بچه اومده رو سه تامونو کم کرد !
او با نگرانی وجدیت گفت :
- نبینم یه وقت اذیتش کنینا...رامسین باتوام ...اون فقط یه بچه اس!
رامسین بالش را ازآغوشش به کناری پرت کرد وبه سمت کمد دیواری رفت ...درآن را بازکرد ودرحالی که درلباسهایش جست وجومی کرد گفت :
- هرکی پایه پیسته پاشه ...
رامین فوری گفت :
- موتور؟!
رامسین برگشت وباحرص گفت :
- نه پس...هیوندا کمریاتون ! بابا که ماشین نذاشته برامون ...باموتور می ریم دیگه !
رامین خندید وبه سمت هرکمد شیرجه زد...نفرسوم هم ...دلشان برای موتور سواری هایشان لک زده بود...یکی دوماهی می شد که دیگر ازموتورهایشان برای گشتن وپیست استفاده نکرده بودند...لباسهای مخصوص وبادگیرشان را برتنشان کردند ...درهمان حین رامین که ساک پرازلباس برادربزرگش را دیده بود گفت :
- فردا داری میری ؟!
او زیپ کاپشنش را بالا کشید وسری به نشانه مثبت تکان داد ...رامین بازهم گفت :
- کی ؟!
او بدون نگاه کردن به رامین درحال انجام دادن کارهایش گفت :
- شب...ساعت ده بلیط داریم !
- عمه مریم می دونه نغمه رو می بری ؟!
- نه ...
- چی ؟!
- هیچ کی جزتو و رامسین نمی دونه !
- حتی طلا جون ؟!
- حتی طلا جون !
رامین سکوتی کوتاه کرد ودوباره گفت :
- دوست داره ؟!
او با نگاهی تعجب برانگیز گفت :
- ها؟!!!
- هی ..هیچی ...بی خیال.
و کلاه کاسکتش را برسرگذاشت وبه سرعت ازاتاق خارج شد....نماند ولبخند دوبرادرش را برلب ببیند...او نشانه های خوبی نشان داده بود! رامسین واو...نگاهی بهم کردند ودستهایشان را محکم به نشانه موفقیت برهم کوفتند...تااین جا عالی پیش رفته بود !
لحظاتی بعد هرسه به سمت در خروجی سالن می رفتند ...از ظواهر معلوم بود که طلا خانم در دسترس نیست ! این بار بدون اینکه ازپنجره ی اتاقشان بپرند ویا با طناب خودشان رابه پایین پرت کنند مانند سه فرد سالم ازاتاقشان تا توی حیاط را طی می کردند !
از درخارج شدند و وارد حیاط شدند ...هرکدام روی زمین به نحوی پهن شده بودند تا بند کفشهایشان را ببندند!
رامسین که زودتر ازهمه تمام شده بود ازجا برخاست وکلاه کاستکش را به دست گرفت ...دستانش را با کشیدگی زیاد بالا کشید وصدای خستگی اش را بیرون داد ...هنوز صدایش خاموش نشده بود که تصویر جلویش متعجب ماند !
دخترکی تنها ...زیر درخت بید مجنون حیاطشان ...چادر سفید به سر...وبا اسباب بازی های دخترانه وعروسکی ظریف بازی می کرد...رامسین لبخند زد ..موزیانه گفت :
- اونجارو ....
رامین هم که ایستاده بود با تماشای آن صحنه گفت :
- به به ...سرگرمی امروزو هم خدا گذاشت تو کاسمون ...!
صدای نفر سوم فکرشان رابرهم زد :
- کاریش نداشته باشینا...وای به حالتون آزارش بدین !
رامسین به نشانه "برو بابا" سری تکان داد وبه سمت افسون پرش کرد ...همان اول با یک صدای وحشتناک به پشت سراو پرید وباعث جیغ زدن دخترک شد!
- پخخخخخخخخخخخخ
رامین هم خنده کنان به سمت آنها رفت ...نفر سوم با حرص وآرام آرام قدم برداشت تا ببیند برادرهایش چه می کنند...هرچند می دانست آنها ذات خوبشان را فعلا قورت داده اند !
رامسین با خنده روبه افسون که با ترس عروسکش را بغل کرده بود وبه آنها نگاه می کرد ...سرش را نزدیک برد وگفت :
- خانومی بازی می کنی ؟!
افسون آب دهانش راازسرترس قورت داد وسرش رابالا وپایین کرد...رامسین بازهم گفت :
- عروسکت چه خوشکله ...می دی منم بازی کنم ؟! انقده بلدم...میای خاله بازی ؟!
رامین با صدای آرام گفت :
- نه زن وشوهربازی باحال تره ...
رامسین خنده اش را قورت داد ونفرسوم با آرنج دستش به پهلوی رامین کوفت که ساکت شود...رامسین وقتی دید افسون واکنشی نشان نمی دهد ...دستش را دراز کرد وگفت :
- بده تا برات خوشکل ترش کنم ...دیدی عروسارو آرایش می کنن چه خوشکلن...بیا عروسک توروهم عروس کنیم باشه ؟!!!
افسون فقط با نگاهش به آنها خیره شده بود...نگاه رنگی اش زلال ومعصوم بود...درست برعکس چند ساعت قبل !این نگاه را فقط یک نفر از آن فاصله می خواند ومی فهمید ...وگرنه رامین ورامسین که درپی اذیت وآزارشان بیشتر نبودند...
وقتی دید که رامسین بالاخره پیروز شد وافسون بادلهره وشک عروسک را به او داد عصبانی شد وگفت :
- رامسین دست بردار دیگه ...
رامین که کناررامسین ودرزیر همان درخت نشسته بود گفت :
- منو رامسین قراره با افسون خانوم بازی کنیم شما اگه بدت میاد می تونی بری !
اودستانش را مشت کرد وبه سمت رامسین رفت که اورا ازجایش بلند کند اما دیگر دیر شده بود...صدای قهقهه رامین وخنده های ریز رامسین بلند شد ..عروسک دردستان رامسین بود وبه وسیله ی ماژیک مشکی رامسین به یک دیو سیاه شباهت داشت !
درآن ثانیه موهایش تار تارشده بود وصورتش خراب !...درمیان صدای خنده های رامین ورامسین افسون کوچک اشک هایی آرام می ریخت ولب هایش را بچه گانه غنچه کرده بود...جالب بود که صدایش درنیامد واین مظلومیت او باعث شد که برادربزرگتر با شتاب وعصبانیتی غیرقابل وصف به سمت آنهابرود ...بازوی هردویشان را گرفت وآنهارابه سمتی پرت کرد...با صدایی فریاد مانند گفت :
- کرمتونو ریختین ؟برین گمشین دیگه...
رامسین ورامین هرچقدر تلاش کردند دیگرنتوانستند به سمت افسون بروند...او نمی گذاشت ..با هل دادن وزور آنهارا دورکرد...رامسین با تمسخرگفت :
- آره بدبخت..دفاع کن ازش...فردا پس فردا که ننش اومد چمبره زد روزندگی بابا ...اونوموقع به غلط کردن می افتی !
رامین بازوی رامسین راکشید که دیگر چیزی نگویدودرحیاط راباز کردند وبالاخره شرشان کنده شد...واما آن دو...
او نگاهی به افسون کرد ...آهی ازسردلسوزی کشید..دلش برای این بچه ای که فکرمی کرد بدقلق است می سوخت...افسون مظلومانه عروسکش را دست گرفته بود وبه اونگاه می کرد...هنوزاشکهای زیبایش جاری بود...
روبرویش زانوزد... افسون ازهراس کودکانه اش کمی عقب تر رفت وعروسکش را پشت سرش گرفت ...او که فهمیده بود افسون می ترسد گفت :
- نترس ...من می خوام کمکت کنم ...
افسون دماغش را بالا کشید وبه چشمان اوخیره ماند...مردمک چشمانش مانند تن کوچکش می لرزید...اوگفت :
- ببین ...من با اونا دوست نیستم...من می خوام برات یه عروسک بخرم ...مث همین ! همینی که اونابرات خراب کردن... من دوستتم ازمن نترس خب؟!
افسون که انگارکسی را پیداکرده بود که دردش راابراز کند...ریز ریز زد زیرگریه وگفت :
- ولی این عروسک یادگاری باباییم بود!
دماغش را بالا کشید ونوازش کنان دستش را روی موهای عروسک کشید...اوخودش رابه افسون نزدیکترکرد ودستش رانوازش گونه برروی سرش کشید ...آرام نزدیک گوشش گفت :
- اگه قول بدی گریه نکنی ...منم یه قول خوب میدم ...
افسون ساکت شد وسرش رامنتظربه سمت اوبالاکرد...اوگفت :
- قول میدم اگه گریه نکنی منم یه روزببرمت پیش بابات !
افسون اول انگارکه باورنمی کرد اخم کرد وگفت :
- ولی بابای من گم شده !
اوابروهایش راباخنده ای درهم کشیدوگفت :
- کی اینوگفته ؟!
- مامانم !
اوهم خندید ...وگفت :
- خب ماپیداش می کنیم چطوره ؟!
افسون چشمانش برقی زد وخندید...این خنده ی کودک مانند دنیایی بود برای او که یک قول برزگ داده بود...!!!هرچند قولش قولی انجام پذیرنمی شد !
*******
برای بار سوم گوشی اش زنگ خورد ...با عصبانیت گوشی را برداشت وتماس را جواب داد :
- چته رامین ؟! دیوونم کردی بسکه زنگ زدی !
رامین بالش درآغوشش را بیشتربه خود فشرد وسکوت کرد...نغمه ازاین همه بی عرضگی لب پایینش راشروع به جویدن کرد...وبعد گفت :
- اگه می خوای بازم حرف نزنی قطع می کنم ...مطمئن باش این دفعه خاموش می کنم ...
رامین چشمانش را روی هم فشار داد وسرش رابه پشتی تخت تکیه داد...گفت :
- فقط یه سوال دارم ...
- بگو...
بازهم سکوت ...
- بگو رامین من هزار کاروبدبختی دارم ...
رامین با همان بی رمقی گفت :
- تو...نغمه...یعنی تو...اون ...اونو...
حرفش را خورد...لعنتی بغضش بد ریشه داونده بود...نغمه ساکت مانده بود...قلبش ازشدت هیجان به تپش افتاده بود...سعی کرد خودش را کنترل کند...فقط حرفهای مشاورش را تکرار کرد...آن پسردایی که برادرش را به سمت عشق می کشید ...قفط حرفهای اورا درذهن یادآوری می کرد...صدای رامی ازگوشی آمد :
- دوسش نداری نغمه من می دونم ...دوسش نداری ...
محکم بغضش را قورت داد...اشکهای نغمه جوشید...می خواست حرف بزند اما می ترسید صدای گرفته اش همه چیز را افشاکند...دهانش رابازکردوفقط همین راگفت :
- خدافظ...برای همیشه...
ساعتش را مرتب دید می زد ...هنوز تا هشت وسی دقیقه ، پنج دقیقه مانده بود...پروازش ده شب بود واو منتظرنغمه دراتاق خود مانده بود...افسون روی تخت رامسین خیره به او وساکت نشسته بود...نگاهی به افسون کرد ولبخند زد:
- تو دیگه چرا انقد ساکتی ؟!
افسون شانه ای بالا انداخت ولبخند زیبایی زد وگفت :
- خب می ترسم دعوام کنی...آخه خیلی بداخلاق شدی !
با تعجب نگاهی به افسون انداخت وگفت :
- من بداخلاق شدم ؟!
افسون سری تکان داد وگفت :
- اوهوم...
خنده ای بلند کرد وقهقهه اش بالا رفت ...افسون هم که خنده اش گرفته بود گفت :
- خیلی بهت میاد
کمی خنده اش را کنترل کرد وروبه افسون گفت :
- چی ؟!
- بد اخلاقی !
بازهم خندید ...همان موقع صدای دراتاقش آمد...دررا بازکرد...طلا خانم گفت :
- بیابرو مادر...نغمه دم درمنتظرته ...
کمی درچشمان مادربزرگش خیره شد وبعد گفت :
- طلا جون یعنی کارم درسته ؟
- به خدا توکل کن...برو مادرغصت نباشه...هرچی خدابخواد...
وزیر لب غر می زد :
- امان از بچه های این دوره زمونه ...!
ساکش را برداشت ونگاهی به افسون کرد...افسون با یک حرکت ازروی تخت پایین پرید وبه سمت آغوش او پرش کرد...او دستانش را باز کرد وافسون خود را درآغوش برادرناتنی اش رها کرد...نرم بود وکوچک ...زیبا ولطیف ...موهای زیبا وبورش دردستان او سر می خوردند واحساس خوبی را درون هردوایجاد کرده بود...!
صدای طلا خانم آمد:
- افسون جون ...بذار داداشت بره ...دیرش میشه ها...
افسون سرش را ازروی شانه ی او برداشت ونگاهی به چشمان او کرد ...برادرش گفت :
- یادت باشه منو تویه راز داریم...هیچ کس نباید بفهمه...
افسون سرش رابه نشانه "باشه " خم کرد وازاو جداشد...درحال بیرون رفتن بودکه روبه بردارش گفت :
- من منتظرتما...هنوزبرام عروسک نخریدی!
برگشت به آن چشمهای شیطان نگاه کرد...فوق العاده بودند..! رنگش قابل تشخیص نبود...هنوز نتوانسته بود رنگی برای آنها پیدا کند...لبخندی عمیق زد وگفت :
- خدافظ...
طلا خانم تا بیرون ازخانه وتاپای ماشین اورا همراهی کرد...با نغمه حرف زدوآنهارا راهنمایی کرد...نغمه نگران وسردرگم بود اما وجود مادربزرگ وپسردایی اش ...
غنیمتی بودند برای خود!
سوارشدند وحرکت کردند...رامسین دربین راه پیامک داد که همه چیز روبه راه است...فقط مانده بود یک کار دیگر...تا ساعتی دیگر...
روبه نغمه گفت :
- حال عروس خانوم ما چطوره ؟!!!
نغمه نگاهی ازسراستیصال به او انداخت ...کمی فکر کردتا توانست حرفش را هضم کند ...نگاهش را به روبرو دوخت وپوزخند زد :
- هه ...عروس...!
- قرار نشد اخم وتخم کنیا ...ماقبلا باهم حرف زدیم نغمه !
نغمه نیم نگاهی به او کرد وماشین را کنار خیابان نگه داشت ...
- چرا ایستادی ؟!
- نغمه درحالی که درماشین را بازمی کرد گفت :
- تورانندگی کن ...من نمی تونم ..
فوری پیاده شد وجایشان راباهم عوض کردند...وقتی او ماشین را روشن کرد وحرکت کردند ...صدای خودش بود که سکوتشان را شکست :
- یعنی واقعا انقد اضطراب داری ؟! یا از ذوق نمی تونی رانندگی کنی ؟! ببینم دستاتو...نکنه یخ کردی ؟ رنگت که عین گچ شده ..
ودستش را جلو برد ودست نغمه رادردست گرفت...گرماهی دستانش آرامشی وصف ناپذیری به نغمه تزریق کرد...اما فوری نغمه دستش را بیرون کشید وگفت :
- اذیت نکن پسر بد...
اوخنده ای کرد وبایه چشمک کوچک روبه نغمه گفت :
- هرچی باشه فعلا که نامزد منی !!!
نغمه خنده ای کوتاه کرد وزیرلب وآرام گفت :
- هیچکی مث تو نمیشه ...
- چی ؟!
نغمه فوری وباغمی آشکارگفت :
- اگه اون چیزی که مامی خوایم نشه چی ؟!
- میشه ...
- ببخشیدا...جناب عالی ازکجا انقد مطمئن حرف می زنی ؟
- چون من از اول خلقتم با اون بودم ...چون منواون فرقمون فقط سه دقیقه اس !
نغمه با غم گفت :
- ولی من می گم این دفعه روما بازم می بازیم ...
ونگاهش را به خیابان دوخت وزیرلب بازهم گفت :
- می بازیم ...می دونم ...می بازیم ...
اوچیزی نگفت...بهتر بود نغمه را به حال خود بگذارد...حالش را درک می کرد...کم زجرنکشیده بود...کارشان ریسک بزرگی بود. فقط وفقط برای یک نفر...
کاری که آیا موفق می شدند یانه! آن هم بدون اطلاع پدر وعمه مریم! خدامی دانست چه بود عاقبتشان...اوهم دلهره داشت اما نه به اندازه نغمه..نغمه درحقیقت درحال غش کردن بود تا خوشحالی !
سعی کرد به چیزی بیشتر فکر نکند...نتیجه گرفته بود هرچقدربیشتربه عمق کار مسخره شان فکرکند بیشتر پشیمان می شوداما خب ...کاری بود دیگر...که شده بود!
گازماشین را گرفت وپخش ماشین را روشن کرد...صدای آهنگ ملایم هردو را درخلسه آرامش بخشی فرو برد.........
******
رامسین متورش را کمی دورتر از ماشین مورد نظر نگه داشت ...ساعت را نگاه کرد ...هنوز پنج دقیقه به نُه مانده بود... گوشی اش را بیرون آورد وبازهم به برادرش خبرداد که جلوی ورودی فرودگاه مهرآباد ایستاده اند...یکی دودقیقه بعد جوابش رسید که :
- فعلا کاری بهش نداشته باش...
جواب را نوشت :
- باشه ...
وازمتورش پیاده شد وآن را قفل کرد...به گوشه ای رفت که درتاریکی شب معلوم نباشد وازدورهمه چیز را درنظر گرفت ...
******
پارکینگ فرودگاه ...
ساعت 9:00 شب
ساعت نغمه ازماشین پیاده شد وکیف دستی اش را روی شانه اش انداخت...
روبه پسردایی اش گفت :
- وای چقد اینجا سوت وکوره ...
او ازماشین پیاده شد ودرحالی که به سمت صندوق عقب می رفت گفت :
- غرغر نکن نغمه خانوم ...مشکل تواینه که تاحالا پارکینگ ماشین ندیده بودی!
و ساکهایشان را بیرون آورد وروی زمین گذاشت ...نغمه به سمتش آمد وگفت :
- آخه ...می دونی ...
ونگاهی به تاریکی ودرودیوار پارکینگ کرد وگفت :
- خیلی می ترسم...
وبعد شروع به جویدن لب هایش کرد...هم ازسراستیصال وهم ازسر ترس وواهمه !
اونگاهی به نغمه وچشمان لرزانش کرد وآرام سرش را نزدیک بردوگفت :
- می خوای همین جا کاروتموم کنم ؟!!!
نغمه با حیرانی نگاهش رابه چشمان مرموز اوانداخت وگفت :
- به این زودی ؟! یعنی الان همه چی جوره ؟ اصلا اینجاس؟!!
- اوه ...مطمئن باش عزیزم ...زودتر خبرارو برام گزارش کردن ...
نغمه با اخم وحرص مشتی به بازوی اوزد وگفت :
- نمی تونستی زودتربگی منم ازاین همه دلهره دربیام !فقط بلده آدمو دق مرگ کنه...
اوخنده ای کرد وگفت :
- بابا من که گفتم غمت نباشه نگفتم؟ ...حالام بیا جلو می خوام عملیاتو شروع کنم ...
وبازویش را جلو آورد...نغمه با تردید که نه ...با اطمینان وحتی بدون هیچ ترسی...جلو رفت وبازویش را گرفت ...واو بود که زیر گوش نغمه آرام می گفت :
- ازحالا به بعد حلالم کن ...چون هرلحظه ممکنه ترور بشم ..!
*******
صدای خنده ی بلند نغمه بود که به داخل ماشین فردی رسید ...همان لحظه ...خودش دید...دیدکه نغمه دست دربازوی اوگذاشت وخنده های شادی وارش را بیرون می داد ...بازهم ...بازهم برای صدمین بار آن روز اشک هایش را ازروی گونه اش کنار زد...با خشم ومشت ...محکم ومردانه...اشک مردانه ! عشق مردانه ...صدی پخش ماشینش بلند بود...گوشش کر هم می شد عیبی نداشت...مهم آن بود که او خالی می شد...ازهمه نامردی ها...ازهمه نارفیق ها...یا ازهمه برادرها....برادرهای نامرد!
رفاقت و توحق من امشب تموم کردی رفیق
گرفتی ازمن دستای عشقمو نامرد نارفیق
دارم می بینم اون روزو ...نه اون تو روبخواد نه تو
نه راه برگشت واسه من ...نه راه جبران واسه تو
چه حالی داشتم ...حال اون روزامو داری تو الان
تودست من بود دستای اون که تودستته الان
یه روز به حرفم می رسی امروز ویادت بمونه
رفتنی میره می دونم محاله یارت بمونه
نارفیق بودی برام آهای...
نارفیق بودی برام آهای رفیق بامرام ...
زخم کاریتم نذاشته بال پروازی برام
دلتم خنک بشه پره دستم جای تیغ ...
ضربه ی آخرتم به هدف خورده رفیق ...
ماشین را روشن کرد ...چراغهایش را هم ..سو بالا ...دریک آن انگارکه نیمی از پارکینک به وسیله ی چراغهای ماشین او روشن شدند ...
نغمه وهمراهش ازنور چراغ ماشینی که درست روبرویشان بود ایستادند ...نغمه جلوی چشمانش را بادست پوشاند و روبه پسر دایی اش گفت :
- وای ..چرا این یارو همچین می کنه ؟!
جوابی نشنید ...دستانش را ازروی چشمانش برداشت ..ونگاهی به او کرد...به ماشین مورد نظر خیره شده بود...با نگاهی به ماشین ونگاهی به پسردایی اش گفت :
- با توئما...
- نغمه آماده باش...
نغمه که سردرگم شده بود ...با نفهمی گفت :
- هان ؟!
جوابش را نداد...دست نغمه را کشید وشروع به راه رفتن کرد...نغمه هم به ناچاربه دنبالش کشیده می شد ...
همان لحظه ...صدای بازشدن در ماشین...نغمه سرش را چرخاند ... هرچند نور ماشین اذیتش می کرد اما بازهم دقت کرد ...فردی به شدت از ماشین پیاده می شد ...باهراس ...روبه پسر دایی اش گفت :
- وای ...وای داره میاد طرفت ...داره یکی دنبالمون میاد...
بازهم جوابی نشنید ...نمی دانست دوروبرش چه خبر است ...کلا از کارهای فرد همراهش چیزی نمی فهمید ...هنوز فرصت فکر کردن به اوضاعش را پیدا نکرده بود که ...
بازویش به دست کسی کشیده شد...محکم ودردناک ...
باصدای جیغ نغمه ...فرد همراهش هم با وحشت به عقب برگشت ...نغمه هنوز بازویش در دست او بود ومبهوت هم مانده بودند ...نغمه باورش نمی شد ...می دید ...می دید اشک است که درچشمان او حلقه بسته ...لبهایش بازو بسته می شد ...اما نمی توانست حتی صدایی ازگلویش خارج کند...دستانش را محکم تر به بازوی نغمه فشار داد ...صدای آخ نغمه بلند شد ...او خندید ..خنده ای تلخ وگفت :
- پس هنوز احساس داری !
نغمه دیگر توان نگاه کردن درچشمانش را نداشت...سرش را آرام به زیر انداخت واو بازهم بلند ترداد زد:
- هان ؟! داری ؟! احساس داری ؟؟؟
نغمه را به کناری کشید وبه طرف برادرش یورش برداشت ...نغمه با ترس جیغ زد :
- رامین توروخدا...
رامین بدون اینکه به عقب برگردد یقه برادرش را کشید ...محکم اورابه دیوار کوفت ولحظه ای درچشمانش خیره ماند ...صدای پخش ماشینش هنوز بلند بود وتمام پارکینک را فرا گرفته بود...هنوز به گوش هردویشان می رسید :
نارفیق بودی برام آهای رفیق بامرام ...
زخم کاریتم نذاشته بال پروازی برام
دلتم خنک بشه پره دستم جای تیغ ...
ضربه ی آخرتم به هدف خورده دقیق ...
نارفیق بودی برام آهای...
نارفیق بودی برام آهای رفیق بامرام ...
زخم کاریتم نذاشته بال پروازی برام
دلتم خنک بشه پره دستم جای تیغ ...
ضربه ی آخرتم به هدف خورده دقیـــــــــــــق ...
- بد کردی باهام ...بدکردی نامرد...
- بدی رو تو به نغمه کردی که داشتی با غرور مزخرفت مسخرش می کردی ...
رامین کمی اورا از دیوار دور کرد ودوباره محکم تنه اش رابه دیوار کوفت وداد زد:
- خفه شو نامرد...نغمه عاشق من بود...تو همه چیزو خراب کردی ...می فهمی ؟همه چیزو...
آره نغمه عاشقت بود ولی نه به هرقیمتی ...نه به قیمت شکستن غرورش ...!
رامین با همان خشم گفت :
می کشمت ...به روح مامان می کشمت ...!
دستش را بلند کرد که سیلی محکمی توی گوش برادرش بخواباند...نغمه با فریاد به طرفشان آمد :
- نه رامیــــــــن...
دست رامین در هوا ایستاد ...نگاهی با جدیت به نغمه کرد وپوزخند زد ...دستش را پایین آورد وگفت :
- چیه؟ می ترسی عشقتو ازدست بدی آره ؟! آره عزیزم؟! می ترسی داداشمو بکشم ؟! می ترسی نامردا کم بشن ؟!
و حرف آخرش را با فریاد گفت :
- آره ؟! بگو عاشقشم !بگو...
نغمه باپشت دست اشکانش را کنار زد وبا صدای لرزانی درحالی که من من می کرد گفت :
- نه ...به خدا نه...رام...رامین ...اون برادرته...یادت رفته ؟!
- رامین قدمی به سمت نغمه برداشت وانگشت اشاره اش رابه سمت خودش گرفت وگفت :
- من نبودم ؟! نغمه من برادرش نبودم ؟! چرا این کاروبامن کرد؟! با من که نفس کشیدنامو هم همراه اون بودم ! حقم نبود عشقموبدزده ..
ونگاهی به برادرش که پشت سرش وهنوزبه دیوار تکیه داد بود کرد وآرام گفت :
- حقم نبود...!
بادیدن قیافه خونسرد برادرش بازهم شیر شد که به سمتش یورش ببرد...این بار قصد کرده بود اورا یک دست کتک مفصل بزندکه نغم بازویش را محکم گرفت وگفت :
- نمی ذارم هرغلطی دلت می خواد بکنی رامین ..اون بیش ازاونی که فکرشو بکنی به من وتوکمک کرده...!
رامین هم بلند گفت :
- به چی گوش کنم ؟به اینکه اون می فهمید من عاشقم وعشقمو دزدید ؟به اینکه می فهمید من برادرشم وبهم خیانت کرد؟به اینکه نامرد بود وادای مردا رو درمی آورد؟!هان به چی گوش کنم؟!!!!به چی نغمه ؟
- اون هیچ خیانتی به تو نکرده ...اون فقط می خواست توروبه زبون بیاره..وقتی تو بااون غرور کاذبت حتی یه نگاه هم به من ونگاه محتاجم نمی کردی باید چیکارمیکردم ؟! توقع داشتی بیام به پات بیفتم ؟!! نه آقا رامین ...دخترا همیشه تو عشق وعاشقی صبردارن ...خیلی بیشترازپسرا...همیشه هم منطقی ان ..نه مث تو که توخیالت فک می کردی منوبه زانو می کشی...اگه تو یه قدم ...رامین فقط یه قدم به سمت من می اومدی...لااقل من می فهمیدم بهم علاقه داری ...اما تو...
آب دهانش را قورت دادوپوزخند زد :
- اما توحتی تو حرفاتم منو کوچیک می کردی !وقتی عرضه ی نگه داشتن عشقتو نداشتی توقع داری دیگرون ازت ندزدنش ؟!!!
رامین مات ومبهوت به نغمه خیره مانده بود ونغمه ادامه داد :
- داداشت خیلی وقته که داره به من کمک می کنه...اگه اون نبود من الان مطمنئا با اون حرفا وکارای مزخرف تو ازپا دراومده بودم ..اما اون انقدباهام حرف زد انقد بهم روحیه داد انقد امید داد که به اینجا رسیدم...اینجا رامین ...اینجا که تو روبه زانو کشیدم ...من ...من تورو...
نفسش گرفت وبا صدایی آرام زد زیرگریه ...زیرلب می گفت :
- لعنتی ...همش تقصیرتوئه ...اگه اون غرور مزخرفتو کنارمی ذاشتی ...
رامین به سمتش رفت ..آرام آرام ...
برادرش دیگر نایستاد...می دانست اودیگر این وسط جایی ندارد...به سمت خروجی پارکینگ حرکت کرد وبیرون رفت ...بلافاصله بعد ازورودش به خیابان صدای سوتی را شنید ...به سمت آن صدا برگشت ...رامسین کنارمتورش ایستاده بود وبه او دست تکان داد...به سمتش رفت ...رامسین فوری گفت :
- چی شد ؟!
لبخندی محو زد وگفت :
- هیچی دوتاشون زدن همدیگه رو کشتن راحت شدیم !
رامسین هم با جدیت گفت :
- اِ؟؟؟ جون دادا راس میگی ؟! یعنی عروسی مروسی تعطیل ،عزا روعشقه ؟!
اوکه لبخندش بیشتر شده بود گفت :
- برو بچه ...برو طنینو دریاب که فردا دارن می برنش!
رامسین لحظه ای حالت غمگینی به خود گرفت وبعد یهو با خوشحالی گفت :
- طلا جون قول داده بره باهاشون صحبت کنه...من به طلا جون وزبونش ایمان دارم !
لبخندش به خنده ای عمیق تبدیل شد وگفت :
- خداروشکر...ولی حواست باشه حالاحالاها از زن گرفتن خبری نیسا...هم تو هم رامین ،این دخترارو قول می دین که ترشی نزنن فعلا...وقتی برا خودتون یکی یه مرد درست وحسابی شدین می رین سراغشون !
رامسین با ادایی خاص گفت :
- فقط منتظربودم تو نظربدی !
بازهم خندید ورامسین باحرص سر تکان می داد...
******
کلید رادرقفل انداخت و وارد خانه شد ...چراغها همه خاموش بود...خسته تر ازآنی بود که به ساعت نگاه کند...قصد داشت به اتاقش برود که صدای طلا خانم اورا متوقف کرد:
- بالاخره اومدی مادر؟!
برگشت ودرتاریکی چهره مادربزرگش را دید ..با تعجب گفت :
- طلا جون شما هنوز نخوابیدی ؟!سلام ..
- سلام عزیزم ...نه ازدلهره خوابم نمی برد...انگارتودلم رخت می شستن !
لبخندی زد وگفت :
- حالا دیگه برین بخوابین...همه چی حل شد..
- نه مادر تانگی چی شده خوابم نمی بره ...رامین که اذیتت نکرد هان ؟! وقتی ازخونه رفت همچین وحشتناک شده بودکه من دلم ازترس ریخت...همش نگران توونغمه بودم ...
- الهی قربون دلت بشم که همش نگران مائه! هیچی نشد به خدا...اصلا رامین فرصت نکرد حتی دستشو رو من بلند کنه...درواقع نغمه زود همه چیو توضیح داد...وقتی ام فهمید آروم شد ...منم تنهاشون گذاشتم...خیلی خوشحالم که نقشمون هرچند هم مسخره بود ولی گرفت !
طلا خانم دستانش را روبه آسمان بلند کرد وگفت :
- الهی صد مرتبه شکر...خوشحالم کردی مادر...دیگه دلم آروم شد...ایشالله یه روز برا تو برم خواستگاری عزیز دلم...امشب بهترین خبرو بهم دادی!رامسین کجاس پس؟!
او با خجالت ولبخندی سرش را زیر انداخت وگفت :
- اِ طلا جون خجالتم ندین دیگه...من نوکرشمام هستم ... رامسین رفت خونتون پیش متین
ودرآن ثانیه درهمان تاریکی دست مادربزرگش را بوسید ...طوری که طلا خانم غافلگیر شد وفقط دستش راروی موهای لخت مشکی اوکشید :
- خیرتو ببینم عزیزم ...الهی خوش بخت شی...
تشکر کردوباشب بخیری به مادربزرگش به سمت اتاقش رفت ....دررا باز کرد وداخل شد ...چشمانش ثابت ماند...روی تختش ..روشنایی چراغی می دید ودخترکی کوچک که بیدار وباچشمانی درشت وباز به اوچشم دوخته بود...چند لحظه ای به اونگاه کرد ..بعد به سمتش حرکت کرد وگفت :
- تواینجا چیکارمی کنی بلاگرفته ؟!
افسون با اخم گفت :
- سلامت کو ؟!
او ازآن همه جربزه آن دخترک متعجب شد وبعد هم خندید ودرهمان حال گفت :
- سلام ...خوبی شما؟!
- این چه وقت اومدن به خونس ؟! ساعتو نگاه کن ! اگه به بابات نگفتم !
- خب من امشب کاراشتم ...یه کارمهم! خودت که می دونی ...
وچشمکی به او زد ...وادامه داد:
- توچرا تا این موقع بیدار موندی ؟
افسون گفت :
- خب منم ناراحت تو بودم دیگه ...می ترسیدم آخره شبه بدزدنت !
او کمی به افسون خیره شد ...وبعد کمی بلند ترزد زیرخنده ولپش را کشید :
- وروجک !
- رامین ..رامین باز تو واکس موی منو کش رفتی ؟!!!
رامین از توی دستشویی داد زد :
- به مرگ خودت این دفعه کار من نیس..
رامسین روبه آینه نگاهی به موهای بهم ریخته اش کرد وپوفی کشید ...متین ازدراتاقش وارد شد وبادیدن رامسین درآن وضع گفت :
- اَاَاَاَاَاَ...توکه هنوز آماده نشدی...!
- واکس موم گم شده
متین دست به کمرنگاهی به موهای او کرد وگفت :
- بزار ببینم ...ژل داری ؟!
- آره
- بپر با یه لیوان آب وشونه برگرد ..رات می ندازم ...
رامسین زود بیرون رفت ...قرار بود پدرومادرشان تا یکی دوساعت دیگربرگردند... بعد از دوهفته حسابی دلشان برای آن پدرسختگیر وغرغرو تنگ شده بود ...!
رامسین به آشپزخانه رفت ...اوه بادیدن وضعیت شلوغ داخل آشپزخانه وبخار غذاها وهوای گرفته روبه همه دادزد:
- میگم اینجا آشپزخونه اش یا حموم زنونه !
عمه مریم با خنده برگشت وروبه رامسین گفت :
- خدا نکشدت بچه ...اگه حموم زنونه اس تو توحموم زنونه چه غلطی می کنی ؟!
رامسین با لبخندی موزیانه ابرویی بالا انداخت وگفت :
- آخه من ازکوچیکی آرزوم این بود برم حموم زنونه..هرچی ام به مامان خدابیامرزمی گفتم پشت گوش می نداخت !!!
نغمه درجواب رامسین گفت :
- زن دایی خدابیامرزم ازهمون بچگیت توروشناخته بوده !
رامسین دهانش را باز کرد که جواب نغمه را بدهد که صدای داد متین از توی اتاق بلند شد :
- رامسین ..رفتی آب بیاری یا چاه بکنی ؟!
- اومدم اومدم ...
ولیوان آبی را برداشت وازآشپزخانه بیرون رفت ...
ادامه دارد...