بعد ازساعاتی ورزش کردن با عموی جوانش خسته وعرق ریزان به سمت رختگن رفتند...رختگن پرشده بود ازبوی عرق وولوله ی بچه ها برای فرار کردن ازآن مهلکه !
متین دماغش را محکم با دوانگشتش گرفت ورو به برادرزاده اش گفت :
- میگم میشه مایه بار بیایم تو این باشگاه وآخر سربی هوش بیرون نریم ؟! لامصبا بو باقالی میدن!
متین جدی حرفهای شوخش را می زد وبرادرزاده اش به یاد رامسین ریز ریز می خندید:
- ببینم تو ورامسین حرفاتونم باهم هماهنگ می کنین ؟!
متین تیشرت چسبان و ورزشی از تن کند ودرهمان حال که بلوز اندامی ومشکی اش را می پوشید گفت :
- یه بی شرفیه این داداشت ..یه بی شرفیه که حد نداره ...نمی دونی آخر شبا چه بازی می ده دستم ...از12شب که شروع می کنه تا 3صبح یه ریز اس میده...حالا کاش اسمساش مث آدم بود...به جون خودم من با این همه پرروییم آب عرق میشم وقتی می خونم...
- دیوانه...بجا درس خوندشه ها...هرچی هیچی نمی گم بدتر می شه...باز رامین یکی دوساعت میشینه کلشو به زورم که شده توکتاب فرومیکنه...منتها این رامسینه...باباهم ازش ناامید شده به خدا...
- رامین می گفت طنین داره ازدوج می کنه آره ؟!
باشنیدن این اسم...چیزی دردلش فرو ریخت...شاید یکه خورد...شاید دلش نمی خواست دیگراسمش رابشنود...شایدهم...فقط خودش رابازنده می دانست...
- آره...زنگ زده رامسینو تهدید کرده...پنجشنبه این هفته خواستگاریشه
- خب اون وقت جواب خودش چیه ؟!
- نمی دونم...این طورکه رامسین میگه می خواد جواب مثبت بده...رامسینم دوسه روز ریخته بود بهم...رو خودش نمیاره ولی مطمئنم داوغونه...متین رامسین هنوز برا ازدواج خیلی بچه اس..اصلا ما هنوز هیچی حالیمون نیس...مارو چه به زن گرفتن؟! ...هنوز داریم پیشو رد می کنیم دانشگاه نرفته ،بدون کار...بدون خونه...گیرم باباهم راضی شد می خواد بره به بابای دختره بگه چی ؟!چی داره که قبولش کنن...مسلمابا نهایت احترام بالقت ازخونه شوتش می کنن بیرون دیگه...سردسته ی بچه های اوباش مدرسه رو چه به این قرتی بازیا...!
میتن بازهم ازخنده قهقهه می زد...واقعا حرفهای برادرزاده اش به دلش نشسته بود..درعین شوخی درست درست بود...ساکش رابرداشت وروبه اوگفت :
- این جورکه پیداس اوضاع خونتون بدجورقاراشمیشه ...اون رامین بدبختم که داره بی زن میشه!حالا من که میدونم همه ی اینارو تو تا آخر هفته نکشیده حل کردی ..منتها می خوام تو این حل کردنش دست داشته باشم...بدجور مشتاق اون ذهن خلاقتم دادا...

اوهم لبخندی زدوبعد ازبرداشتن ساک خود وخداحافظی با بچه های باشگاه هردو سوارماشین متین شدند...متین طبق همیشه رانندگی اورا به خود ترجیح داد وپشت فرمون ننشست ...واوبود که با رانندگی آرام وموسیقی ملایم درون ماشین متین رادرخلسه فرو برده بود ...
متین :میگم دلم برا شب گردیامون تنگ شده !
- امشبو که بی خیال...بذار یه مدت بگذره...اوضاع خونمون جوریه که هیچکی حوصله نداره...آباکه ازآسیاب افتاد خودم جمعشون میکنم میایم دنبالت...
- باباتم که دیگه سرگرم خانوم وزندگی وعشق وفردا هم یه نی نی کوچول واووئه اوئه ی بچه و...
نگذاشت متین حرفش را تمام کند وبا دستی که به بازوی اوزد گفت :
- خفه شولطفا...
متین همانطورکه می خندید...سرش را به پشتی تکیه داد وچشمانش را بست....

******

وارد خانه شد...ساعت ازدوازده می گذشت وخانه سوت وکور وتاریک بود...درخانه را آهسته بست وبه سمت اتاقش رفت ...ترجیح داد مسواک زدن را بی خیال شود..چون به خطربیدارشدن پدرش نمی ارزید...وارد اتاقش شد...بادیدن چراغ خواب روشن نگاهش را تاروی تخت رامسین کشاند...رامسین همانطور که باموبایلش بازی می کردگفت:
- ددری خوش گذشت ؟!
ساکش راروی زمین گذاشت وگفت :
- پاشو بگیربخواب ...من دیگه فردا حوصله ندارم برم تو دفتر نقش تورو بازی کنما...ماس مالی خراب کاریات باخودت...پاشو بخواب...
رامسین بی توجه گفت :
- باشه بابا توهم !
- رامین کجاس؟!
- ازوقتی رفتی رفته تو تراس نشسته یه ریز آسفالت خیابونو تماشامیکنه...دادامون ازدست رفت!!!
به سمت تراس رفت...چراغش خاموش بود...پرده را کنار زد و درشیشه ای را بازکرد...
- رامین ؟!
رامین نشسته بر روی لبه ی تراس به پایین خیره بود...
- نمی گی سرما می خوری؟!پاشو بیا بخواب...
رامین خیلی سرد وکوتاه گفت:
- توبرومن میام...
وارد تراس شد وکنار رامین قرارگرفت ...بازویش راگرفت :
- چته داداش؟!
رامین دستش محکم ازاو جدا کرد وبا اخم گفت:
- برو توحوصله ندارم ...
- دارم می گم چته ؟! باباچیزی بهت گفت ؟!بااون بحثت شده ؟!توکه سرشب چیزیت نبود؟!
رامین بازهم خیره به خیابان پایین ساکت مانده بود...اوهم مانند رامین ساکت شد...میشد گفت بلد بود..بلد بود که باهرکس چگونه رفتارکند...رفتارهای همه ی اطرافیانش رامی شناخت...دیگر قلق همه را می دانست ...چه پدرش چه رامسین چه متین وحتی چه نغمه!!! همه را مانند مشاورها ازبربود...خوبی رفتارش همین بود...او فقط 18 سال داشت ...اما عقلش بیش ازیک جوان 18 بود...وشاید درمیان دوبرادرش فقط اوبود که استثنای این اخلاق بود...
- بابا می دونه می خوای با نغمه بری؟!
به ستاره های آسمان خیره شد...بالاخره رامین سکوتش را شکست ...لبخندی محو زد وگفت :
- نه...اگه قرار بود بدونه که من انقدرواسه ویزا دربه دری نمی کشیدم ...
- واسه چی می خوای بری؟! توکه هیچ وقت کارات یهویی نبود؟!
- گاهی آدما واسه خاطر یه نفرحاضرن هم خودشونو عوض کنن...هم زندگیشونو....فقط واسه خاطریه نفر.
رامین سرش را بالا آورد وبه او نگاه کرد...دوچشم ...دوبرادر...دوسرسخت ومغرور...منتهابا کمی تفاوت...ببری وزخمی ..بهم خیره بودند...اما...
رامین نفسش رافوت کرد ودستانش را روی لبه دیوار تراس گذاشت ...سرش پایین بود ونگاهش بازهم خیره ی خیابان :
- هیچ وقت فک نمی کردم تو...
حرفش را برید...
- من چی ؟!
رامین سکوت کرد ...بعد ازکمی مکث گفت :
- بهزادمی گفت نغمه دیگه کلاس نمیاد...زبانشو چیکارمیکنه ؟!
- براش کتاب وسی دی آموزشی گرفتم اونجا کارکنه...فرق زیادی باکلاس نداره...
- براچی انقد زود می خواد بره ؟!اون که قراربود تا چندماه دیگه ...
حرفش را برید وگفت :
- من مجبورش کردم ...نمی خوام کنکور بدم ...می خوام تا بابادرگیر زن وزندگیشه من فلنگو ببندم ...مزایای دانشگاه های اونجام همینه...لازم نیس کنکور بدی...
رامین سرش راتکان داد وپوزخندی زد:
- فک نمی کردم انقدر احمق باشی....!
اوهم مانند او نیش خند زدوخونسردگفت :
- فقط واسه یه نفر...مهم اونه...!
وبدون هیچ حرف دیگری وارد اتاق شد ...کاش می ایستاد وبرق اشک را درچشمان برادرش می دید....

رامین بعد ازمدتی فکرکردن بیهوده با حالی زار وارد اتاق شد ودر تراس را بست ...چراغ خواب مشترک اتاقشان روشن بود ورامسین درحالی که هندزفری درگوشهایش مانده بود به خواب عمیقی فرو رفته بود ...وبرادر بزرگترش هم که طبق معمول آخر شب هایش را تا اذان صبح به درس خواندن می گذراند...به سمت تختهایشان قدم برداشت واول هندزفری راکه هنوز می خواند ازگوش رامسین بیرون آورد وگوشی اش را خاموش کرد ...آن راروی عسلی کنارتخت گذاشت وخودش روی تخت دومی پرید ...شاید یک ..شایدهم دو اما به سه ثانیه نکشید که ازخستگی روحی وجسمی اش به خواب رفت ...

******
با صدای زنگ گوشی اش چشمانش را به سختی باز کرد...نور اتاقش چشمش را می زد ...چندبارپلک زد تا توانست به خوبی ساعت را تشخیص دهد ...فقط سه ساعت خوابیده بود ...ازسه تا شش صبح!!!گوشی اش را خاموش کرد وبه سقف زل زد ...چقدر دلش می خواست به خوابش ادامه دهد ...امان ازمدرسه وکلاسهاش طولانی اش!!!!
با همان سختی ازجایش بلند شد وازتخت بالاتر وسومین طبقه به پایین پرید ...بدون اینکه ازنردبان کوچکش استفاده کند...
رامین ورامسین هم هنوز خواب بودند ...ازاتاق بیرون رفت ...دراتاق را که بهم زد آشپزخانه وفرد مورد نظر داخل آن دردیدش قرار گرفت ...با تعجب به راهش را ازدستشویی به آشپزخانه تغییرداد وبا صدای گرفته ای که ازخواب آلودگی اش نشات می گرفت گفت :
- طلا جون !!!!
طلا خانم که درحال آماده کردن چای وصبحانه بود با لبخند برگشت وبه او نگاه کرد :
- سلامت کو پسرم ؟!
لبخندی محو زد اما هنوز متعجب بود وطلا خانم این را ازنگاهش می فهمید ...
- ببخشید ...سلام ...شما اول صبحی اینجا چیکارمی کنی ؟!
- اومدم برا دسته گلام صبحونه آماده کنم حرفیه ؟!
- حرف ؟! من غلط بکنم رو حرف شما حرف بزنم ..منتها اون متین دربه درو کی باید صبحونه بده ؟
طلاخانم اخمی کرد وبه چای ریختنش مشغول شد وگفت :
- هرکی تنها تنها می ره گشت وگذار خودشم تنها تنها صبحونه وبقیه کاراشوآماده کنه ...
اونگاهی بامزه به مادربزرگش انداخت وریز ریز خندید...گاهی ازلجبازی هایش شبیه دخترک های شش هفت ساله میشد ...گاهی هم انقدربزرگ بود که نبودش به واضح حس می شد...جلو رفت وهمانطور که نگاه مشتاقش را به طلا خانم انداخته بود گفت »:
- آخه قربون قدوبالات برم من ...اونم مث من ؟!چه فرقی با من وداداشام داره که انقد کم محلش می کنی ؟! دو روز میره با دوستاش بیرون شما که نباید انقد واسه کاراش بدخلقی کنی ...! توکه می دونی نمی تونه تو رو تو جمعشون ببره ...!
طلا خانم بعد ازکمی مکث گفت :
- حالا برو دست وروتو بشور ...بعد درمورد اون یه فکری می کنم !
اوهم که می دید مادربزرگش دیگر راغب به ادامه ی بحث نیست ...بدون گفتن حرفی سرش را تکان داد وبیرون رفت ...دست وصورتش را شست ووارد اتاقشان شد...درحالی که درکمدش را بازمی کرد ولباسهایش می گشت گفت :
- رامسین ...رامین ...پاشین ...پاشین شیش ونیمه ...
لباسهایش را ازکمد بیرون آورد وروی میز انداخت ..درکمد را که بست هنوز صدای خروپف برادرانش را می شنید ..با حرص نفسش را فوت کرد...آن دو همیشه همین بودند...برخلاف خودش که هیچ گاه خواب درست وحسابی نداشت اما دوقل دیگرش دنیارا با خوابیدن وخروپف هایشان می گذراندند...
به طرفشان رفت وهرکدام را با لگدی نه خیلی محکم بیدارکرد وبه زور هردو را بیرون کشاند....خودش بی توجه به دعوای دوبرادرش برسردستشویی رفتن به آشپزخانه رفت وطلا خانم برایش چای ریخت... همان طور که با شکرپاش شکررا درون چای می ریخت قاشق چای خوری را با دست دیگرش برداشت وآن را هم زد :
- میگم طلا جون ...
طلا خانم برگشت ونگاهی به او کرد ولبخندی مرموز زد وگفت :
- جونم ...
او نگاهی به چای رقیق وخوشرنگ انداخت ودست ازهم زدن کشید وگفت :
- دیشب...
مکث کرد ...برایش سخت بود اما نه به آن اندازه که غرورش جریحه دار شود ...ادامه داد:
- خواستگاری چی شد ؟!
طلاخانم با لیوانی شیر به دست روی صندلی روبروی او نشست وگفت :
- دوس داری چی شده باشه ؟!
با نگاهی مشتاق وکنجکاو نوه اش را ازنظر می گذراند...دوست داشت عکس العملش را ببیند...او سرش را پایین انداخت وگفت :
- به دوس داشتن ونداشتن من ربطی نداره ...
طلا خانم ابرویی بالا انداخت وگفت :
- چرا این حرفو می زنی ؟! تو هرعضو این خانواده ای ..وپدرت قراره به عنوان همسریه عضوجدید وارد زندگیتون کنه ...!تو ازهمه مهم تری ازهمه ...
سرش را بالا کرد وپوزخند زد:
- می دونم ...براهمین به نظرم انقدر احترام گذاشتن...من سوال یه پرسیدم ویه جواب خواستم میشه جوابمو بدین ؟!
طلا خانم سری به طرفین تکان داد ودرحالی که لقمه ای نان وپنیر برای نوه اش می گرفت گفت :
- خیله خب ...مث همیشه اززیربارحرف زدن شونه خالی کن...اما یادت باشه هرکی رو دور بزنی من یکی رو حریف نیستی ! اینو می گم که به داداشاتم بگی...دیشب زنه رو دیدیم حرفامونم زدیم ...اما جواب اصلی رو نگرفتیم ...شاید داره نازمی کنه اما مطمئنم ازبابات خوشش اومده ..اوضاعش خوب نیس...داروندارش یه دخترنه ساله اس...شوهرش قبلا معتاد بوده وبه جرم برداشتن کلاهای مردم بدبخت افتاده زندان ...نه پدرومادر داره نه کس وکاری که حمایتش کنن...فقط یه جوونی داره ویه دخترمث دسته گل...وقتی دیدمش حیفم اومد تو اون وضعیت ولش کنم به امون خدا...یه مدت پیش رفته بودم توی یکی ازهمین خونه های دوره ای برا پیداکردن یه زن که کارای خونتونو هرهفته انجام بده...گفتم هم باباتون راحت تربه کاراش میرسه هم شما به درس ومشقتون ...تا این که همین زنه رو نشونم دادن ...اسمش زهرائه همه اونجا به اسم زری خانم می شناختنش ...می گفتن زن خوب وسربه زیریه ...هیچکس بدشو نمی گفت ...همه ازش راضی بودن ..به خاطر یه لقمه نون وخرج بچه مدرسه ایش نوکری مردمومی کرد...هم خوشکله هم جوون ...فقط بی کس بود که من فکرکردم جزبابات کسی به دادش نمی رسه ...اول تا چندماه تحقیق می کردم وکارای خونه رو می سپردم بهش...خوب زنیه ...هم خودش هم دخترش ..پاک ومعصوم ...حتی چندبارم امتحانش کردم که ببینم چیزی ازگوشه وکنارخونه کش میره یانه ...اما هربارتیرم به خطا رفت ...اون حلال کارمی کنه وحلال پول درمیاره...اهلش نبود...خداروشکرتحقیقامم که خوب ازآب دراومد ورفتم بهش گفتم ...نمی دونی مادر...نمی دونی چطوری اشک می ریخت...شاید ازشوق اما من که خوشحال شدم...اولش قبول نمی کرد...مخصوصا وقتی مهرانو دید دیگه نظرش بدترشد ...هی می گفت من به دردتون نمی خورم ...من کجا شما کجا ؟!...من بدبختم بدبختون می کنم و...خلاصه ازاین حرفا ...ولی تا یک ماه بابات رو مخش کارکرد...انقدر که هردوتا وابسته هم شده بودن ..وقتی هم که به شما خبردادم بابات حسابی بهم ریخت ...می گفت نباید ازاول ازشما پنهان می کردیم ...دوس نداشت شما عذاب ببینین ...حاضربود همه چی رو کناربذاره ازحق خودش ونیازاش بگذره اما فقط شما اذیت نشین...مخصوصا تو...پسرم ...دسته گلم ..خوشکلم ...تو برا اون یه دنیایی ...می فهمی یه دنیا ! انقدر دوست داره که حتی دلش نمی خواد برا یه بار فقط یه بار ناراحتیتو ببینه ...اونشبو هم که زدی بیرون تا صبح چشم روهم نذاشت ..یه ریز به خودش لعنت می فرستاد وبه من می گفت :مادر دیگه ازدواج بی ازدواج ! فقط پسرم ...!
تا صبح هم با رامین انقدرگشت که بعدش مث مرده برگشت خونه ! خودتم دیدی اون حتی نمی تونه روت دست بلند کنه ...چه برسه به ناراحتیت که دیگه دیوونش می کنه ...اون باتو راه میاد توهم با اون ونیازاش راه بیا...مرده مادر...می فهمی پسرم اون یه مرده همجنس خودت...تنها نمی تونه سرکنه ...به یه همدم به یه عشق به یه زن که شریک درد وغمش باشه نیاز داره ...خوب نیس تنهایی تو این خونه بمونه وجوونیشو هدربده ...به خداکه با یه نفردیگه خوشبخت میشه وتنهایی با شما سه تا وروجکا فقط پیرمیشه ...ایناروگفتم که بدونی چی به چیه !که بدونی همیشه حق با تونیس گلم...توباید ازهمه نظربه این موضوع نگاه کنی ...همه چی رو بسنج ...به اون دوتاهم بگو...هرچند میدونم اونا کگشونم نمی گزه

همان موقع رامین ورامسین با سروصدا وارد آشپزخانه شدند ...هرکدام به نحوی از سرو کول مادربزرگشان بالا می رفتند ...اما او بود که خیره به لیوان چای مانده بود وبدون هیچ حرفی دردنیای خودش غرق بود ...
طلا خانم به زور رامین ورامسین را ازخود جدا کرد وبرای هرکدام لیوانی شیر ترتیب داد ...رامسین با اشتها لقمه های غذا را درهان می گذاشت ومثل همیشه با دهان پر حرف می زد ...رامین بی خیال به او نگاه کرد ولیوان شیرش را سر کشید .با اشاره ای به برادربزرگش روبه طلا خانم که سرمیز می نشست احوال اورا جویا شد ...طلا خانم ابرویی بالا انداخت وبه معنی اینکه کاری به کارش نداشته باشند دستی تکان داد ....
ساعتی بعد هرسه درخیابان به ردیف راه می رفتند وبازهم یکی سربه زیرودرفکر ویکی با لگد پراندن و پارازیت هایش ودیگری با خنده های تشویق کننده اش ....
شاید تا یک ساعت وشاید هم تا دوساعت اما بیش ازاین نبود...ونفرسوم همه ی روحیه ی ازدست رفته ی خودرا بازیافت ...!
زنگ راحت بود ودوساعت آخررا با صادقی دبیرجبرواحتمالشان کلاس داشتند...درون حیاط مدرسه ...مهدی ...فرهاد ورامسین ورامین وبرادرشان هرکدام تکیه به میله ی تور بسکتبال داده بودند ودردنیای خود سیرمی کردند ...
مهدی :شاید دردنیایی که درآن به دنبال فرار ازمدرسه وشیطنت های خیابانی اش می گشت ....
فرهاد: راهی برای آشتی کردن با دوست دخترجدیدش ودک کردن قدیمی ها....
رامین : سیرکردن درعالمی که درآن نغمه دست ازسرکشی های دخترانه اش برداشته بود ووجود مزاحمی مانند برادر رامین به عنوان رقیبش اضافه بود....
رامسین : درب وداغون کردن صورت پسری به نام پسرعموی طنین ...وشاید راضی کردن پدرش برای بدست آوردن طنین....
ونفرسوم ...
اوبود که ازهمه دنیایش شلوغ ومتلاشی تربود...بیشترنگرانی هایش برای دیگران بود اما اوهم عضوی ازدیگران بود....عضو یک خانواده ویک گروه ...
دنیایش پربود ازاسم یک زن ...یک غریبه ونامادری که به زودی وارد خانه شان می شد....دنیایش مملوشده بود ازاسم یک دخترکه عشق ازدست رفته خود بود وعشق شکست خورده برادرش ...دنیایش پربود ازنام مادرش که امروزکسی مانند پدرش مرگ مظلموش را فراموش کرده بود...عالمی داشت پر ازاحساس عشق ناب برادرش ...رامینی که عاشق بود واما با غرور...عاشق بود وبرای عشق وابرازش ناتوان ...او پربود...پربود از نامردی ها...از شکست وازسکوت لبهایی که باید به حرف می آمدند وافسوس که همیشه خاموش بودند...
- بچه ها ...
صدای رامسین بود که بعد ازسکوتی کوتاه گوش پنج نفررا به خود جلب کرده بود...کسی جوابی نداد اما رامسین مطمئن بود آنها منتظرحرفش هستند...ادامه داد:
- میگم ...اگه این هفته طنین راستی راستی بله رو بده چی ؟!
هنوز کامل حرفش تمام نشده بود که صدای " اَه " بلند چهارنفر دیگر بلند شد...رامین با حرص گفت :
- ازصبح تا حالا کچلمون کردی به قرآن !
مهدی هم خنده ای کرد وگفت :
- به جون خودم اگه این رامسین قبلی باشه ! این بشراصلا مخش خالیه ...
رامسین ادایی برای مهدی درآورد وگفت :
- خفه !
فرهاد هم دربحثشان شرکت کرد وگفت :
- ای بسوزه پدره هرچی دوس دختره ...!
همه نگاهی به او کردند وصدای خنده ی بلندشان درهوا پخش شد....ازآن طرف مدرسه اکبری معاونشان که صدای خنده ی انها را شنیده بود به سمتشان حرکت کرد...او همیشه به دنبال بهانه ای بود تا آن گروه پنج نفره را ازهم جدا سازد وهمیشه انظباط هایشان را ازپانزده بیشتر نمی داد ...درواقع همیشه مخالف اذیت وشیطنت های آنها بود وهیچ وقت حریفشان نمی شد ...
رامسین که روبه او بود وبه خوبی نزدیک شدن معاونشان را حس می کرد فوری رو به بقیه گفت :
- جمع کنین خودتونو...جمع کنین که اکبرجوجه داره میاد...
نگاه هرپنج نفر به آن سمت کشیده شد...تقریبا همه برروی لبهایشان پوزخندی مسخره پدیدارشد...همه کمی سیخ نشستند وازحال بی حالی بیرون آمدند... منظربه قدمهای اونگاه می کردند ...گاهی هم به کت وشلوار زوار دررفته ی طوسی رنگش ...کفش هایی که شاید سنش ازکفش های میرزا نوروز بیشتر بود واما به زور واکس مشکی نشان داده می شد ...
رامسین پوزخندی زد وزیر لبی به طوری که فقط دوستان وبرادرانش بشنوند گفت :
- پاچشو به خدا...هنوز پی ژامشو کوتاه نکرده !!!
مهدی نگاهی به پاچه های شلوار اکبری کرد وبادیدن زیرشلواری اش که ازپاچه اش بیرون زده بود پقی زد زیر خنده ...همان لحظه اکبری مقابل هرپنج نفر سایه انداخت وایستاد...قبل ازاینکه بخواهد حرفی بزند رامسین با لودگی وخنده گفت :
- بــــــــــــــَـــــه ...آق اکبری گل گلاب ...شماکجا این جا کجا ؟!!!
اکبری نگاهی تلخ وگزنده به رامسین کرد وطبق معمول به سردی گفت :
- نصرتی همین الان چی داشتی بلغور می کردی ؟ صداخندتون مدرسه رو تمبوند!
رامسین نگاهی مسخره به بچه ها انداخت وبعدرو به معاونش گفت :
- من آقا ؟!
- اکبری :نه پس من !
- رامسین : هیچی آقا ...داشتیم می گفتیم بچه ها شما می دونین اول مرغه یا تخم مرغ ..؟!بچه هام داشتن روش بحث می کردن که شما رسیدین !
- اکبری: نصرتی شده یه بار من ازتو سوال کنم چرت وپرت جواب ندی ؟!
قبل ازاین که رامسین جواب دهد مهدی خنده اش را قورت داد وجدی گفت :
- آقا به جد مادرم اگه نصرتی دروغ بگه من اهلش نیستم ...! همین الان داشتیم سراین قضیه فک می کردیم ...شما خودت یه فک بکن ...به نظرت اول مرغ بوده یا تخم مرغ ؟!
اکبری نگاهی مشکوک مهدی کرد وگفت :
- منظورت چیه نعمتی ؟!
- مهدی : ببینین آقا ما داریم تحقیق می کنیم از روز اول خلقت اول مرغ بوده که تخم زاییده یا تخم مرغ بوده که مرغ زاییده ؟!! البته هنوزم به نتیجه ای نرسیدیم ...!
اکبری به نشانه ی تفکر چانه اش رادردست فشرد وگفت :
- خب این که معلومه ...اول تخم مرغ بوده دیگه ...بعدش شده مرغ...!
رامین با خنده ای که نمی توانست آن را پنهان کند گفت :
- خب آقا اونوقت اون تخم مرغه رو کی به وجود آورده به نظرتون ؟!
اکبری متفکرانه بازهم فکری کردو گفت :
- خب پس اول مرغ بوده دیگه ...!
فرهاد گفت :
- اونوقت مرغه که یه روز تخم مرغ بوده چه جوری به وجود اومده ؟!
اکبری بازهم متفکرانه چانه اش را دردست فشرد وزبرلب گفت :
- جالبه !واقعا کدوم می تونه باشه ؟!
وبدون اینکه به پسرها توجه کند راهش را گرفت وهمان طور که درفکربود قدم زنان ازآنها دورشد ...هرپنج نفر نگاهی به او که درحال فکرکردن وحل این مسئله بود انداختند وبازهم پقی زندند زیر خنده ...
رامسین دستش را جلو آورد وهرچهار نفر دیگر باخنده وشادی دستشان را به دستان اوکوفتند ...
- رامسین : یارو کلا برا حل مسئله شاس می زنه ...
- فرهاد: میگم اگه اینو دبیرفیزیک کنن همه بیست می شیم
- مهدی :حساب کنین این الان تاصبح میره فک می کنه تازه اگه به نتیجه نرسید میره تواینترنت سرچ کردن ...!!!
صدای خنده ی پنج نفر با صدای زنگشان یکی شد ...درآخرنفرسوم بود که ازجا بلند شد وگفت :
- بسه دیگه...پاشین بیایین .نوبت صادقی وگریه هاتونم میرسه !

تاورودشان به کلاس همزمان شد با آقای صادقی دبیر بد اخلاق واخمویشان که همیشه ازآن انزجارداشتند...زنگ آخر بود اما خسته کننده !
با اکراه روی صندلی هایشان نشستند...هرکسی به شخص کناردستش با ناامیدی می انداخت و بعدهم به صادقی ...
انگار دنبال یه معجزه بودند ...وقتی همه ی نگاه ها مانندهم ناامید شد ..بی خیال شدند..باید گوش می کردند...کم درسی نبود ...! جبرو احتمال !!!
پر از پیوند وملکول و دانشمند ...
صادقی بعد از حضور وغیابی سرسری به سراغ تدریسش رفت ...رامسین یک دستش را زیر چانه اش گذاشت و درحالی که به زمین زیرپایش زل زده بود باخودکارش تق تق کنان روی دسته ی صندلی اش ضرب گرفته بود.رامین و مهدی هم باهم روی گوشی همراه مهدی زوم کرده بودند وهربار صدای خنده ی ریزشان به گوش می رسید...فرهاد هم روی کتابش طبق همیشه با خودکارقرمز وآن دست خط کریه اش شعر های عاشقانه می نوشت...
دراین گروه دوستی فقط یک نفر بود که مثل همیشه مثبت ومشتاق درس بود...برادر بزرگتر سه قلوها واما نفر سومی ...!
شاید نیم ساعت از کلاس بیشتر نگذشته بود که صدای درکلاسشان به گوش رسید ...صادقی ازهمان پای تخته برگشت و گفت:
- بفرمایین
درکلاس باز شد ومتعاقب آن اکبری یک پایش را داخل کلاس گذاشت ...قفط یک پایش...مثل عادت همیشگی اش! نیمش داخل کلاس ونمیش خارج ...!
- آقای صادقی اجازه میدین یه مطلبی رو به بچه هابگم ؟!
صادقی لبخندی محو زد وگفت :
- اجازه ما دست شماس ..بفرمایین .
این بار اکبری ازمحدوده در کلاس به داخل آمد وگفت :
- امروز برا اقامه نمازنوبت کلاس شماس.ربع ساعت به آخر کلاس بااجازه آقای صادقی میاین نمازخونه.هرکی ام وضو نداره میره وضو می گیره ...وای به حال اونی که نیاد نمازخونه وبمونه تو کلاس ...فقط وای به حالش...ازمن گفتن ..
هنوز حرفش تمام نشده بود که رامسین ازجا بلند شد وهمانطورکه انگشت اشاره اش را بالا گرفته بود گفت :
- اجازه آقا
- چیه ؟!
رامسین آب دهانش را قورت داد وبا چهره ای خجالتی گفت :
- هیچی آقا رومون نمیشه بگیم !
اکبری با چپ چپ نگاهی به رامسین انداخت وگفت :
- من انظباط تویکی رو نندازم اکبری نیستم !
رامسین با ترس وحالتی را که اضطراب را نشان می داد گفت :
- اِ...نه غلط کردیم غلط کردیم آقا...میگم ...
- بنال پس...
رامسین بازهم چهره اش را درهم کشید وبا خجالتی ظاهری وسرش را پایین انداخت وآرام گفت :
- آقا اونام که عذر دارن باید حتما بیان نماز خونه ؟!
لحظه ای کلاس ساکن ماند...فقط لحظه ای ...شاید برای یک ...دو ...وسه ...ناگهانی صدای خنده ی بچه ها کلاس را منفجر کرد...رامسین خنده اش را به زور قورت می داد وسعی می کرد به دوستانش که ازخنده ریسه رفته بودند نگاه نکند...هنوزهم خود را خجالتی نشان میداد ...اکبری ازحرص گوشه ای ازسبیل هایش را می جوید ...و صادقی باخشم ورنگی سرخ شده به رامسین چشم دوخته بود...همه ی کلاس معطل یک الف بچه شده بودند !
اکبری دیگر تحمل ایستادن نداشت...با خشم قدم برداشت وبه سمت رامسین رفت ...گوشش را محکم گرفت وپیچ داد...صدای آخ رامسین بلندشده بود ...
- آی آی آی ..آقا غلط کردیم ..به جون خودمون دیگه حرف بد نمی زنیم ...آقا گوشمون کنده شد...آیــــــــــی
اکبری اورا همانطوربا گوشش می کشید ودنبال خودش می برد وگفت :
- وقتی پروندتو زدم زیر بغلت وشوتت کردم بیرون اونوقت می فهمی عذرداشتن یعنی چی ! پسره بی حیا
همان لحظه بازهم صدای خنده بچه ها بلند شد ...اکبری با عصبانیت برگشت روبه همه ...نیش ها بسته شد ..واو گفت :
- خفه ...نمره انظباطایی به این کلاس بدم ...همتون کیف کنین ...
همه به اعتراض رو آوردند ..هرکسی چیزی می گفت...همهمه بلند شده بود ...که اکبری با رامسین ازکلاس بیرون رفت وصادقی با دادی وحشت ناک صدای همه را درگلو خفه کرد.

رامین سرش را درگوش برادرش کرد وگفت :
- بابا بفهمه گاومون زاییده ...
- جهنم...پسره بی شعور حقشه درش کنن دیگه الکی جلو اکبری پارازیت نندازه ...
- دیوونه شدی ؟! اگه رامسینو درش کنن هیچ مدرسه ای دیگه راش نمیده.از اول سال تاحالا 5تا مدرسه عوض کرده خاک برسر!
- آخرش که چی ؟! بازم میره با زبون بیست متریش اکبریو خرمی کنه
- این دفعه اگه ردش کنن دیگه مخ زدن فایده نداره ها! زنگ نمازمیای بریم تو دفتربا اکبری حرف بزنیم ؟!
او موافقت کرد ودیگر حرفی بینشان رد وبدل نشد !
تا موقعی که صادقی درس می داد مسئله حل می کرد وحتی درس می پرسید مهدی ورامین با گوشی همراهشان شیطنت می کردند...فرهاد آرزو می کرد صادقی اسم رامین را صدا بزندتا دلش خنک شود ...اما...شانس بود دیگر...این چنین نشد وکلاس تمام شد...
چهارنفری به ردیف ازکلاس خارج شدند ...هرکسی برای آزادی رامسین نظری می داد...قصد داشتند که نمازخانه نروند...باید اول رامسین را ازاحراج شدن نجات می دادند...ازجلوی نمازخانه رد شدند وپله هارا درپیش گرفتند...همان موقع صدای سوت یک نفر ازپشت سربه گوش چهارنفرشان رسید...همه به سمت صدا برگشتند...صدای سوت آشنا...رامسین !
با خنده جلوی درنمازخانه ایستاده بود ..هردوبرادر ودو دستش دهانشان بازمانده بود! مگر رامسین درحال اخراج شدن نبود ؟!
صدای شاد وهمیشگی رامسین آنهارا ازبهت خارج کرد:
- چرا عین الم وایسادین منو نیگا می کنین! بیایین دیگه
مهدی با تعجب گفت :
- ای ناکس! چه جوری در رفتی ؟!
- رامسین :بابا اکبری واسه همه جوجس واسه من سوژه اس!
هرچهار نفر دیگرنگاهی به یکدیگر انداختند وپوزخند زدند.به سمت نمازخانه رفتند وشروع به بازکردن بند کفشهایشان پرداختند...
به ترتیب وارد نمازخانه شدند...بازهم تعداد محدودی ازبچه های کلاس برای اقامه نمازجماعت داخل نمازخانه بودند...انگار تهدید های اکبری هیچ وقت برای هیچ کدام ازبچه هااثرنمی کرد...فرهاد با نیش خندی مسخره رو به رامسین گفت :
- ما کی نمازخوندیم که حالا دفعه دوممون باشه ؟!
رامین هم حرف اورا تایید کرد ورامسین گفت :
- ازحالا به بعد می خونین ...با اکبری شرط کردم تا آخر سال اگه تموم نمازا رو بخونیم اخراجمون نکنه
فرهاد دستش را محکم برسررامسین کوفت وگفت :
- ایــــــی خاک برسرت !
رامسین درحالی که دستش را روی سرش گذاشته بود گفت :
- چرااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟
مهدی با حرص گفت :
- من می گم این بشرهیچی حالیش نیسا...خودت گندکاری می کنی ازما مایه می ذاری؟!
قبل ازاینکه رامسین جواب دهد رامین گفت :
- ازاین شرطمون فقط یه نفر خوشحال میشه ...
همه به سمت او نگاه کردند...نفرسوم ...برادر اول...او بود که همیشه نمازهایش را می خواند...امابه زور وفرارکردن ازدست دوست هایش!
رامسین دستش را به سمت برادرش درازکرد وبا خنده گفت :
- بزن قدش دادا...
اوهم با خنده ای عمیق با رامسین دست داد وگفت :
- اتفاقا خوب کاری کردی...این منافقارو به هیچ صراطی نمی شد مستقیم کنی .مگه اینکه تهدید باشه...
فرهاد با اعتراض گفت :
- آقا ما ایمان نمی آوریم ...مگه نمی گن اسلام دین زور وجبرو تهدید نیس؟؟؟؟
بقیه با نگاهی مسخره برگشتند وبه او نگاه کردند...فرهاد کمی سرش را خواراند وگفت :
- دینی سیاسی شد به نظرتون ؟!!؟!!!
هنوز نگاه هاروی او ثابت بود...با تمسخروتعجب...فرهاد با کلافگی گفت :
- ای بابا بگم غلط کردیم خوبه ؟!
همان موقع صدای اکبری همه ی آنهارا ازجاپراند...به ترتیب درصف دوم ایستادند...اکبری نگاهی خیره خیره به هرنفرآنها انداخت وبعد ازپوزخندی درصف جلو ودرست روبروی رامسین نشست ...
رامسین سرش را درگوش مهدی کرد وگفت :
- آدامس داری ؟!
- آدامس می خوای براچی دیگه ؟
- داری یانه ؟
- تودهن فرهاده !
رامسین بادستش به پهلوی فرهاد که کنارش نشسته بود زد ...فرهاد با خشم گفت :
- مرض سوراخم کردی ...چته ؟!
- آدامستو درار..
- هان ؟!
- میگم آدامس تو دهنتو دراربده من
- براچی می خوای ؟ یه بارمصرفه ها...
- باشه همون یه بارمصرفش به درد من می خوره ...فقط آبشو بگیر جون خودت..
فرهاد آدامسش را بیرون آورد وپنهانی کف دستان رامسین گذاشت ...رامسین با شیطنت خندید ...
لحظاتی بعد امام جماعتشان نمازرا شروع کرد...اگر دقت می کردند درحقیقت جز برادربزرگشان هیچ کدام ازگروه پنج نفره نمازنمی خواندند...یکی می خندید ...یکی به درو دیوار زل زده بود ...ودیگری آستین کناردستی اش را می کشید ...وضو نگرفته نمازی می خواندند که فقط به درد خودشان می خورد...این میان فقط همان استثنایشان بود که نمازش را کامل وبا وضوی صبحش خواند....

 پست بسیار مفید  :  +42 امتیاز    
پیش فرض
ســــــــــــــــــــلام ...الان یه پست بعد ازقرنها می دم .تا شب هم احتمالا چندتا دیگه داریم ...


بالاخره ربع ساعت نمازجماعت هم تمام شد وسلام نماز امام جماعت همراه شد با صدای زنگ آخر...همه با صلواتی ازجا برخواستند که صدای اعتراض اکبری بلند شد....یک پایش درهوا بود وآدامس کش داری به دنباله ی جوراب وپاچه های شلوارش چسبیده بود...رامسین ودوستانش فوری جیم شدند ...اما خنده های مسخره کننده شان تا خانه ادامه داشت.........

******
درخانه را با سروصدا بازکردند ...سه نفر با هیاهو وزور واین ور وآن ور شدن به داخل خانه پریدند...البته کارهمیشگی شان بود...جز موارد بحرانی همیشه باید با هل دادن ودعوا وبحث وارد خانه می شدند ...این بار رامسین بود که زود خودش را به داخل خانه پرت می کردوباصدای گومپی به دربرخورد وبعداز آن روی زمین افتاد....
ودونفردیگر هم روی او...
حدس می زدند که الان است که پدرشان با اخم وتخم به سراغشان بیاید وحسابی سروصدا راه بیندازد ...اما لحظه ای سکوت شده بود...
انگار سه نفر ازجا برنمی خاستند تا پدرشان بیاید ...عادت کرده بود...باید حتما هرروز تنبیه می شدند ...وگرنه روزشان شب نمی شد...
اما...
هم چنان سکوت بود وازوجود پدرشان بی خبر...
این بار یک جفت کفش دردیدشان بود...اشتباه نمی دیدند...زنانه بود...نه چندان زیبا ونو...اما...مهم این بود که زنانه بود..مسلما ازمادربزرگشان نبود...مادر بزرگشان که همیشه کفش هایش بدون پاشنه ونوبود...چشمهای هرسه چرخید...درست حدس زده بودند...کفش های طلاخانم درجا کفشی بود...پس این کفش های زنانه !!!!آنها که درراهروی ورودی خانه شان بود!
مشکی ورنی وجلو گرد...یکی دوسانت پاشنه تخم مرغی هم داشت ...معلوم بودکه صاحبش جوان است !
هنوز چشمهایشان روی آن یک جفت ککفش بود...اصلا درفکر این نبودند که سه نفری روی هم هوارشده اند ودرخانه شان باز باز است ...فقط درفکر این بودند که کسی به عنوان نامادری وارد این خانه شده است یانه ؟!!
رامسین درحالی که زیر دوتن دیگر له می شد آب دهانش را قورت داد وخیره به آن کفش ها آرام گفت :
- یعنی ازکیه ؟!
رامین پوزخندی زد وگفت :
- خب معلومه دیگه ...ازبابا!
نگاه پرازحرص دوبرادرش روی رامین افتاد که همان موقع گفت :
- هفته پیش می گفت رامین من می خوام برم کفش بخرم بیابریم برام انتخاب کن ...گفتم :باباجون قربونت برم خودت یهتوکه پابرو بخروبیادیگه...گفت :نه می خوام این دفعه کفشام با دفعه های قبل خیلی متفاوت ترباشه ! ...منم گفتم :خب پس باید این دفعه زنونه بخری ...! هه ...فک نمی کردم انقدر بچه حرف گوش کنی باشه !

نفر سوم بی حوصله چشم ازکفش ها گرفت واز روی رامین برخاست ودو دستش را به سمت برادرانش گرفت وگفت :
- پاشین مسخره بازی بسه
آن دو به کمک برادربزرگشان ازجا برخاستند ودررابستند...این بارباید وارد سالن پذیرایی می شدند...همه ی این ها به کنار ...روبرو شدنشان با آن زن چه ؟! آیا ممکن بود؟!
هرچند برایشان مهم بود که پدرشان زن بابا را به داخل خانه آورده است...اما ترسیدن وکم آوردن درمرامشان نیود ...
رامین ورامسین بی توجه وبی خیال قدم ازقدم برداشتند که به داخل بروند ...همان لحظه صدای برادرشان ازپشت سرآن ها را میخکوب کرد:
- صبرکنین
آنها برگشتند ...نگاهشان با تعجب وعلامت سوال بود...نفرسوم ادامه داد:
- صبح که می خواستم بیام مدرسه طلا جون بامن صحبت کرد...همه چی رو برام توضیح داد ...ازم خواست با شماهم حرف بزنم ..اما من فک نمی کردم انقدر زود همه چی جور شه وزنه امروز پاشه بیاد خونمون !
لحظه ای مکث کرد وسرش را زیر انداخت ...فقط برای قورت دادن بغضش ...برای محو کردن تصویر مادرش که جلوی چشمش رژه می رفت ...اشک را هم راه نداد...چشمهایش به اندازه کافی مهمان غم وبی کسی بود!
سرش را بالا آورد وبا تمام توانش همه ی مادربزرگش را بدون کم وکاستی به برادرانش بازگو کرد...آن موقع بود که دونفر دیگر با دهانی باز به حرفهای او گوش می کردند ...باورشان نمی شد ...پدرشان چه کرده بود؟! درست بود که خبر داشتند قرار است زن بگیرد ...اما نه به این زودی ...نه با این عجله ! یعنی این همه مدت قصد ازدواج داشته وپنهان کرده بود؟!
حتی یک بارهم نظری ازپسرهایش نخواست ؟! آخر چرا ؟!!!!!!!
رامسین سرش را زیر انداخت ...پوزخند زد...تلخ تلخ ...برادرش هنوز درحال توضیح دادن بود ...رامین نگاهی به رامسین وسپس به نفرسوم کرد وبی حوصله گفت :
- بسه دیگه ...
- او ساکت شد...به رامین چشم دوخت وبا تعجب گفت :
- چرا ؟!
رامین با قیافه ای که پوزخند وحرص را به خوبی نشان می داد گفت :
- بقیه شو خودش برامون توضیح می ده!
وبدون اینکه منتظر حرفی دیگر ازجانب برادرهایش باشد ...راه افتاد...رامسین فوری پرید وبازوی اورا کشید تا مانع رفتنش بشود :
- دیوونه شدی ؟! می خوای بری چی بگی ؟!
رامسین با خشم دستش را کشید وصدایش را بالا برد:
- ولم کن ...می خوام ببینم کی اومده جای مامان منو بگیره "؟! عیبه ؟! نه این عیبه رامسین ؟!
دستان رامسین سست شد...اما هنوز بازویش را گرفته بود نباید می گذاشت او برود...نفرسوم ...اوهم دست کمی ازآنها نداشت ...مرتب دستش را روی صورتش می کشید ...دیگر صبرکردن وسکوت بس بود...همان بهتر که سروصدا راه می انداختند...باید به آن زن می فهماندند مادرشان را...حتی مرده اش را با دنیا دنیا عوض نمی کنند...!
اما پس ...
پس حرفهای طلاخانم چه می شد ؟!اوکه به نوه بزرگش اعتماد کرده بود...اوخواسته بود کناربیایند..به خاطر پدرشان ...حتی به خاطر مادرشان و شادی روحش ....!
هنوز افکارش به پایان نرسیده بود...وهنوز صدای جرو بحث رامین ورامسین بلند بود که طلا خانم ازسالن پذیرایی بیرون آمد...شوک خوبی بود...صداها همه خوابید ...

مادربزرگشان با جدیت قدم برمی داشت تا به آنها برسد..اخمایش درهم بود...برعکس لبخندهای همیشگی اش اینبار مشخص بودکه ازچیزی دلخور است ...سه برادر به خوبی اخلاق اورا می شناختند...پس بادیدن اخمهایش هم ساکت ماندند...
اوجلو آمد...روبری هرسه نفرایستاد..باهمان جدیت اما صدایی آرام که فقط خودشان بشنوند گفت :
- چتونه خونه رو گذاشتین رو سرتون ؟مگه من وپدرتون بهتون ادب یاد ندادیم که ازوقتی وارد خونه می شین عین کولیا سروصدا راه می ندازین !نمی بینین مهمون دارین ؟یه کم ادب ونزاکت داشته باشین ...ناسلامتی هرکدومتون واسه خودتون یه مرد شدین دیگه ....
رامین همان موقع با ابروهای گره خورده دهانش را باز کرد تا هرچقدر اعتراض دارد را اعلام کند...اما رامسین بلافاصله جلوی دهانش را بادست گرفت وگفت :
- تویکی فعلا خفه...حوصله داد وبیداد ندارم به خدا...طلا جون ماچاکرشماوباباهم هستیم ...منتها شما باید ماروهم کم وبیش درجریان قرار می دادین که این جوری شوکه نشیم....ناسلامتی مابچه های آق دومادیما!
رامین با سقلمه ای محکم به پهلوی رامسین زد وبه زورصدایی ازدهانش بیرون آمد...اما رامسین هنوز دهانش را گرفته بود...طلا خانم با نگاهی به برادربزرگترگفت :
- مگه نگفتم صبح اینارو توجریان بذار؟!
اوسرش را زیر انداخت وشرمنده گفت :
- طلا جون من شرمندتم ...کف دستمو بونکرده بودم که این خانم همین امروز پامیشه میاداینجا!الانم یه چیزایی براشون گفتم ولی نذاشتن کامل توضیح بدم...!
طلاخانم کمی مکث کرد وبه آنها خیره شد ...وبعد گفت :
- خیلی خب ...هرچی دونستین کافیه...الان موقعی نیس که بخواین سراین چیزا جروبحث کنین ...اینا تایه ساعت دیگه نوبت محضردارن.زود تند سریع می رین دست یه حمام می کنین ونو وتروتمیز میاین پیششون...برین ببینم چیکارمی کنین...
باشنیدن این حرف هرسه برادر وا رفتند...محضر؟؟؟؟؟؟ یک ساعت دیگر؟!!!! چه خبربود این همه عجله ؟!!!
رامسین واررفته دستانش راشل کرد ورامین عصبانی اورا کنارزد وبا پوزخندی بلند گفت :
- زکی...
وبعدهم به اتاقش پناه برد ودررامحکم بهم کوفت...رامسین کمی خندید...شاید ازروی مسخرگی ...شاید ازتلخی...شاید برای گریه ...نه خنده !
بعد روبه مادربزرگش...درحالی که اشک چشمان زیبایش را پرکرده بودگفت :
- مامانم...هه...مامانم...
نتوانست حرفش را بازگوکند...دهانش بی صدابازوبسته میشد...اوهم ورود غریبه را آن هم غیره منتظره دوست نداشت...اوهم گذاشت ورفت...
ونفرسوم ...
این باراونرفت...داد نزد...خدا خدا نکرد...گریه نکرد...اعتراضی راهم نشان نداد...فقط ایستاد وروبه مادربزرگش به آرامی وصبوری گفت :
- شمانگران نباشین...خودم این دوتارو تایه ساعت دیگه حاضروآماده میارم دست بوستون...
طلاخانم لبخند زد...اومطمئن بود که نوه ی بزرگش وقتی یک حرف می زند...سرش راهم به پای قولش میدهد...با اشتیاق پیشانی فرزندش را بوسید وبه مهمان خانه برگشت...
حالا مانده بود یک نفر ...وراضی کردن دوآدم یک دنده !!!

دقایقی طول کشید ...شاید نیم ساعت هم نشد ...دراتاقشان بازشد واو به همراه دونفردیگر بیرون آمد...درحالی که این بارآماده وبا آرامش قصد ورود به پذیرایی را داشتند ...داخل سالن پذیرایی شان هنوز آدم هایی بودند که منتظرسه پسرشیطان نشسته بودند ...معلوم نبود آن آخری ..نفرسوم ...آن برادر بزرگترچه کاری کرده بود یا چه چیزی گفته بود که دونفر دیگر را ازسرلج کردن وآن همه اخم پایین آورده بود!
اما هرچه بود مهم آن بود که اوکارش را بلد بوده ...وهم چنین طلا خانم که می دانسته کاررا دست کاردان بسپارد ...جالب بود...کسی رابرای آسان کردن ازدواج پدرشان فرستاده بودند که خود یک روز ازهمه سخت گیرترونظرش مهم تربود!
هرسه به سمت قسمت اصلی خانه راه افتادند...کمی قدم هایشان می لرزید ...کارآسانی نبود...بالاخره آنها هم آدم بودند وبااحساسات خاص خود ...کسی وارد خانه شان شده بود که می خواست جای مادرشان رابگیرد واکنون هم به دیدن کسی می رفتند که قراربود برای همیشه اورادرخانه خودتحمل کنند...آیا به عنوان مادر؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
مسلما برای آن سه که این چنین نبود!
نزدیک سالن شده بودند...هرکدام قدم هایشان را سست وسست ترمی کردند...انگار ازورود به آن مکان هراس داشتند...هریک به دیگر نگاه می کرد که برای داخل شدن پیش قدم شود...اما...
هرسه جلو پرده ی نخ نخی سالن پذیرایی به ردیف ایستاده بودند...طلا خانم که متوجه آنها شده بود فوری ازجا بلند شد وبا ببخشیدی ازسالن بیرون رفت وبدون هیچ حرفی آنها رابه سمت داخل هدایت کرد...به زورمادربزرگشان هم که شده بود جلو رفتند وبالاخره داخل شدند...
هرسه بایک قدم بازهم به ردیف جلوی مهمان ها ایستادند...انگار مات افراد داخل سالن شده بودند...اوه...عمه مریم وشوهرش ...نغمه ومتین ...کی آمده بودند که سه برادرخبرنداشتند !چشم هرسه به سمت نفراصلی چرخ خورد که صدای مادربزرگشان آن هارابه خود آورد:
- خب اینم سه قلوهای شاخ شماد آقا مهران !!!
سه نفری به افراد آشنایی که می شناختنندسلام کردند...اما طلا خانم بالبخند نگاهی به قدوبالای بلند وتیپ های جذاب آنها انداخت وباافتخارگفت :
- برید شاخه گلام ...برید جلو آشنا شین ...
آنها به مادربزرگشان نگاه کردند...مردد بودند...همه منتظربودند...حرص رامسین که درآمده بود...باخود فکرمی کرد...آخر این چه وضعش بود...آن زن جای نوکرشان می شد وحالا خودشان رابرای آشنایی پیش اومی فرستند !
اما رامین فقط با نگاه های بدبینانه پدربیچاره اش را مورد اصابت قرارداده بود...انگارکه به یک مجرم نگاه می کرد...
نفرسوم ...فقط بایک لبخند ملیح وپنهان زیرچشمی جانشین مادرش را زیر نظرداشت...اودیگرفکری نداشت...فقط به خاطرمادرش...اوفقط راضی بود ..به خاطررضایت مادرش!
ازچشم او آن زن لااقل ازنظرظاهرکه بد نبود...نه زیاد پیر بود ونه زیاد جوان!می شد گفت سی وخورده ای سن دارد...لباس هایی ساده وصورتی بدون آرایش داشت...قیافه اش هم که مانند لباس هایش ...سادگی ومهربانی ازآن می بارید....فعلا که به دلش نشسته بود...بایک نگاه ..اولین دیدار!
وقتی سکوت جمع وبقیه رامردد دید...برای ازبین بردن آن سکوت عذاب آورد ...پیش قدم شد...جلو رفت ودرست روبروی او قرار گرفت...حالا فقط دونفر درتیررس نگاهش بودند...پدر وآن زن ...
با همان قیافه وآرامش همیشگی وصدای جذابش گفت :
- سلام...خوش اومدین...من پسربزرگترم ...ورودتون به خانوادمونو تبریک می گم وامیدوارم که باپدرم خوش بخت شین ...مافقط خوش بودن پدرمون برامون مهمه که ایشالله باشما بدستش بیاره ...
او ازجا برخاست...باورش نمی شد...درواقع نگاهش ازتعجب چند پله آن ورتربود...آن همه ادب ومتانت ازیک پسربچه دبیرستانی محال بود!

دستش را جلو آورد وبا لبخندی مانند خودش گفت :
- سلام ...خوش وقتم ...خیلی وقته مشتاق دیدارتون بودم ...خوشحالم که این فرصت پیش اومد...
بااو دست داد ونگاهش رابه آن دونفردیگرانداخت...رامین کمی جلو رفت ...اما نه به اندازه برادربزرگترش ..سربه زیر وسریع گفت :
- سلام ...منم رامینم پسردوم ...خوش بختم ...
- سلام آقارامین ...ازدیدنت خوشحالم...
نگاهش سریع به سمت رامسین چرخ خورد...رامسین هم بالبخندی مسخره که دندانهایش را به خوبی آشکارکرده بود...برخلاف رفتارهای چندساعت قبل جلو آمد وگفت :
- ازمنم سلام ...داداش ته تاقاری ام واسمم رامسینه . .اِ..راستش.....چیزه ....می دونین ....
کمی فکرکرد...قیافه اش حالت سردگمی را داشت ...با من من گفت :
- آخه اون دوتا همه حرفای باادبو زدن ...برامن باقی نمونده دیگه ...!!!
درآن جمع ساکت...شاید کمی غریبه ...وشاید هم رسمی ...آن حرف ها دیگر بعیدبود...اما خب رامسین بود دیگر...هررفتاری ازاو دورنبود!
جمع با یک خنده ی آن زن به هوا رفت وهمه خندیدند...ودرآخرغریبه ی جمعشان بود که گفت :
- سلام پسرخوب...همین که حرف دلتو رک وراست می زنی خودش برامن خیلیه !خوش وقتم ...
دستش را جلو نیاورده بود ...اما رامسین با نیش هایی کاملا باز انگار که به سمت او پرواز می کند ...رفت ودستش را به سمت زن غریبه دراز کرد...اول او متعجب شده بود..اما بعد بایک لبخندشاد وصمیمانه دست داد...رامسین که کمی هوایش جوگیر بود...دستان اورا برای صمیمیت بیشتر می فشرد...دستش را هم ول نمی کرد...کم کم دستهای طرف مقایلش سرخ می شد اما هنوز رامسین دستش را می فشرد وتکان می داد...لبخند زن داشت ماسیده می شد...دیگر آقا مهران بودکه به رامسین چشم غره می رفت ونغمه که ریز ریزمی خندید...اما رامسین انگارنه انگار...بی توجه ...آنقدردست زن بیچاره را فشردکه بالاخره صدای جیغش درآمد...یک هو رامسین ازجا پرید ودستش را درهوا ول کرد وسرش رازیرانداخت وگفت :
- ای وای ببخشید ...
همه ی جمع صورتشان رنگ به رنگ می شد ...طلا خانم وبچه هایش ازشرم ونغمه ورامین ازخنده بی صدا!
رامسین هم ازچشم غره ها ونگاه های بد درامان نماند...اما خب مثل همیشه خودش را به بی خیالی زد وآن زن کمی دستش را ماساژداد وبا لبخندی زورکی گفت :
- عیب نداره ...چیزی نشد...
تاساعتی بعد حرف ها زده شد...مهریه تعیین شد...میوه ها خورده شد...شیرینی ها بخش شد وبا یک صلوات همه چیز ختم به خیر شد....
مانده بود محضر وعقد دائم آن روز ...که مسلمابازهم باید همه می رفتند ....



نظر یادتون نره×!