صدای درخانه هر دونفر درحال چرت روی کاناپه را ازجا پراند...رامسین با چشمهای گشاد شده و طلا خانم با دهانی باز به او نگاه می کرد...شاید باور نمی کردند خودش باشد ...سالم وصحیح ...خدامی دانست که ازشب تا صبح را چطور سپری کرده بودند ...طلا خانم با خشم زجا برخواست وبه سمتش رفت ...اشک درون چشمش جوشید وحلقه زد...روبرویش ایستاد ...با همان قیافه ی عصبانی دهانش را بازکرد تا آنچنان برسرش فریاد بکشد که زمین وزمان را بهم بریزد ...
اما هنوزحتی اراده حرف زدن نکرده بود که صدای درخانه آنهارا متوجه خود کرد...مهران ایستاده پشت به در، مات ومبهوت به قامت بلند پسرش نگاه می کرد...کم کم صورتش از حالت سردرگمی بیرون می آمد ورنگ سرخ خشم را درون چشمهایش می کاشت ...جوری قدم ازقدم برداشت که رامسین با وحشت برای دفاع ازبرادرش از روی کاناپه بلند شد وبه سمت او رفت ...طلا خانم فوری گفت :
- مهران تو روخدا کاریش نداشته باش...
آقامهران بی توجه به مادرش طول راهرو را طی کرد وجلوی پسرش ایستاد...دستانش را با حرص مشت کرده بود وبه اوکه سربه زیر بود چشم دوخت ...طلا خانم می خواست حرفی بزند که آقا مهران دستش را جلو آورد وگفت :
- شما صبرکنین مادر...من باید تکلیفمو باهاش روشن کنم ...
وسرش را روبه او چرخاند وگفت :
- ازدیشب تا حالا کجابودی ؟!
اما او...سرش را زیر انداخته بود ولام تا کام حرفی نمی زد...صدای فریاد پدرش ستون خانه شان را لرزاند :
- مگه کری میگم تا صبح کدوم گوری بودی؟!!!
بازهم سوالش بی جواب ماند ...ساکت وسربه زیر ایستاده بود...آقا مهران که نمی دانست چطور اورا ادب کند که کارش را تکرار نکند ...لبهایش را روی هم فشرد ودستش را بالا آورد ...همان لحظه که قصد فرود برروی صورتت سفید ومردانه اورا داشت ...سرش را بالا کرد وبا نگاهی ناباورانه به دست پدرش خیره شد...هیچ گاه ازپدرش کتک نخورده بود ...وحالا بعد از هجده سال ...
آقا مهران با جیغ طلا خانم وچشمان لرزان پسرش ...تمام خشمش فروریخت ودستانش شل شد ...به چشمهای درشت ومشکی او که از ترس می لرزید نگاه کرد...آه کشید وروی کاناپه نشست ...سرش را درون دستهایش گرفت ...نسترن ...او به معنای واقعی زیبایی نسترن را به ارث برده بود...چطور می توانست پوست سفیدش را کبود کند...؟!
طلا خانم ورامسین سعی داشتند اورا ازدست پدرش که فوق العاده عصبانی بود نجات دهند وبه داخل اتاقش بفرستند ...اما او با قدم های لرزانش جلو رفت ...بی توجه به نیشگون های رامسین جلوی پدرش زانو زد ودستش را به زور بوسید...البته می شد گفت سرانگشتان دست پدرش را بوسید ...چون پدرش انقدر خشمگین بود که حتی اجازه بوسیدن دستش را به او نمی داد...با صدای آرامی که همیشه آرامش بخش بود گفت :
- رفته بودم سرقبر مامان ...تا صبح اونجا خوابم برد...من ...من ..دیشب فقط عصبانی بودم ...مث الان شما بابا...رفتم تا خالی شم وعصبانیتمو سرکسی خالی نکنم ...حالام که برگشتم هیچیم نشده ...فقط فرقم با دیشب اینه که ...من با همه چیز موافقم ...
سرش را بالا کرد ولحظه ای به چشمان پدرش خیره شد وبعد هم بلافاصله از جلوی او کنار رفت وبه اتاقش پناه برد...
طلا خانم نفس راحتی کشید وبه سمت آشپزخانه رفت تا برای پسر ونوه اش گل گاو زبان درست کند ...رامسین هم به تبعیت ازبرادرش به اتاق رفت تا با اوصحبت کند...
دراتاق را که بست بالا تنه عریان برادرش را جلوی کمد لباس هایشان دید ...خودش را روی تخت پرت کرد وگفت :
- راستی راستی دیشب تا صبح تو بهشت زهرا بودی ؟!
او درحالی که به دنبال تیشرتش درون کمد جست وجو می کرد سرش را چرخاند ونگاهی عاقل اندر سفیه به برادرش انداخت وچیزی نگفت ...بازهم به جست وجویش ادامه داد که صدای رامسین را شنید:
- توکه هنوز قاطی دادا؟! ...جون من نرفتی عشق وحال ...به مرگ خودم نباشه به مرگ تو رامین بدبخت دیشب تا صبح تو کلانتریا آواره شده ...بابام که حالا اومد...خدا می دونه اون رامین بدبخت کجا خوابش برده ...
بالاخره تیشرتش سرخ رنگش را پیدا کرد وآن را به تن کشید...درکمد را بست ودرحالی که به سمت کتابهای درون قفسه اش می رفت بی ربط گفت :
- ماشین گیرت اومد ؟!
رامسین چشمهایش گشاد شد ...بعد ازکمی مکث پخی زد زیر خنده وهمان طور که به سمت برادرش شیرجه می رفت گفت :
- نه مث اینکه راستی راستی دیشب رفتی دَدَری ...!
وچانه ی برادرش را گرفت وبه سمت خود کشید وبا لبخند مرموزی گفت :
- اَ کن دادا...َاَ کن ببینم ...
او بی حوصله چانه اش را ازدست برادرش بیرون کشید وگفت :
- اه ...ول کن اینو...مگه من مث تو واون رامینم تا تقی به توقی می خوره زهرماری کوفت کنم ؟!...
رامسین که مطمئن بود او هیچ گاه نه می نوشد ونه قصد این کاررا دارد با ته مانده ی خنده اش گفت :
- خیر...اثرش رفته دیگه لامصب ...ماست زیاد خوردی ؟!

او که خنده اش گرفته بود خواست که به سمت رامسین حمله ور شود که رامین با تنی نعش مانند وارد اتاق شد ....

رامسین با تعجب گفت :
- به آقا رو...خوش گذشت ؟!این چه ریختیه پیدا کردی ؟!
رامین که حتی نای حرف زدن هم نداشت .کشان کشان خود را به تخت رساند وروی آن رها شد ...با بی حالی گفت :
- برپدره اونی که دیشب مارو کو...
رامسین بلافاصله پرید وجلوی دهان اورا گرفت ...با خنده وچشم وابرو گفت :
- اِ اِ...داری به بوات(بابات) فحش می دی دادا...
رامین بی حوصله چشمانش را بست وبدون اینکه حتی بخواهد بداند برادرش تا صبح کجا بوده است به ثانیه نکشید که به خواب رفت ...
رامسین که صدای خروپف رامین را شنیده بود با چشمان گرد شده گفت :
- اینجارو...بابا اینکه به خرس قطبی گفته برو من هستم جات !
نفر سوم با خنده ی تلخی سرتکان داد وبه سمت دراتاق رفت ...رامسین با داد گفت :
- کجا رو کردی دیوانه ؟!
به سمت او برگشت وبی خیال گفت :
- حموم
- ببینم تنت می خواره ؟! نه توروخدا می خواره ؟!
- خفه شو رامسین ...حوصله چرت وپرتای تو یکی رو ندارم به خدا...
- چرت وپرت چیه برادر من ...دارم میگم نرو بیرون یارو قاطیه می زنه لت وپارت می کنه ...می گی حوصله ندارم؟!
او درحالی که بی توجه دررا باز می کرد گفت :
- اولا یارو هفت جد وآباد زنته ...دوما جرم که نکردم بخواد بکشتم ...ازش عذرخواهی کردم تا حالام آتیشش خوابیده ...
وبدون هیچ حرفی دیگرازاتاق بیرون رفت .


*****


- الو ...الو طنین...
- رامسین...
- طنین ...طنین چته ؟! چرا گریه می کنی ؟!
- رامسین ...رامس..ی ..ن ...من ...م ...
طنین بدون اینکه حرفش را ادامه دهد هق هقش را پشت تلفن بلند کرد ...رامسین که نگران شده بود ...ماشین را کناری پارک کرد وبا حرص گوشی اش را ازاین دست به آن دستش داد وگفت :
- دِ یه کلمه حرف بزن ببینم چی شده ؟!
طنین درحالی دور وبرش را با اشک دید می زد که کسی وارد اتاقش نشود گفت :
- رامسین ...بابام ...بابام...بابام می خواد منو به پسرخالم شوهر بده ...گفته ...گفته آخر هفته بیان خواستگاری ...
رامسین با شنیدن حرفهای او احساس می کرد که تمام صورتش درحال سوختن است ...انگار که داغ کرده باشد ...دلیلش را هم خودش نمی دانست اما بی اختیار فریاد زد:
- بابات غلط کرده باتو...می خوای زنش شی ؟!...آره ؟!...
نفس عمیقی کشید ودوباره فریاد زد:
- باتوام می گم می خوای زنش شی ؟!...
طنین که ازترس درحال سکته بود...دستش را روی قلبش گذاشت وساکت ماند...می دانست رامسین موقع عصبانیت واقعا وحشت ناک است ...تماس را قطع کرد وگوشی اش را خاموش کرد ...خود را روی تخت یک نفره کنار دیوار اتاقش پرت کرد ودرحالی که دمر خوابیده بود عکس رامسین را ازتوی کیف پولی خود برداشت وزیرنورآباژور به آن خیره شد...اشک هایش می جوشید ...اگر به رامسین نمی رسید چه می شد ؟! یعنی واقعا پدرش قصد داشت اورا به پسر خاله اش شوهر دهد؟! چرا رامسین نمی توانست به خواستگاری اش بیاید؟! چرا همیشه می گفت باید صبرکند؟! ...اگر اورا می خواست چرا پیش قدم نمی شد ؟!...به یاد حرف دوستش نغمه افتاد که گفته بود: پسرای ایرانی همیشه با دوس دختراشون خوش می گذرونن بهشون وعده ازدواج می دن بعد موقع ازدواج که رسید دختره رو مث دستمال کاغذی پرت می کنن اونور،میرن خواستگاری یه دختر آفتاب مهتاب ندیده ...فرقشون با پسرای اونورم همینه ...پسرای خارجی تویه مهمونی اونم یه بار ازیه خانم خواستگاری می کنن وتاآخر عمرشونم بهش وفادارن !!!
عکس رامسین را روی سینه اش فشار داد ودستش را به سمت آباژور برد ...اوباید به خواب می رفت تا هیچ غمی از دنیا را یاد آورنشود ....

درکناریک خیابان ...زیر نورچراغی بزرگ ...درماشینی سفید رنگ ...پسری آشفته حال نشسته بود...دقیقا چند ساعت از قطع تماسش باطنین می گذشت واو خیره به خیابان خلوت روبرویش مانده بود...نمی دانست چه مرگش است ...فقط نمی خواهد...می دانست که نمی خواهد این اتفاق بیفتد...او با همه ی آنها فرق داشت ...او طنین بود...او دختر دل نازک مهربانی بود که با همه فرق داشت ...نباید زن کسی می شد ...با خود فکرکرد :دوسش دارم ؟! ...من ...من ؟! رامسین ؟! من که به هیچ دختری دم به تله نمی دادم ...من که همه رو رنگ می کردم ؟! من وعشق وعاشقی؟!...
خنده ای تلخ کردوسرش را تکان داد...غیر ممکن بود او عاشق شده باشد ...او فقط نگران طنین بود...نگران این که طنین با آن پسرخاله ی بی غیرتش هم خانه نشود ...می دانست ...فقط همین بود...طنین برای او مثل همه ی دخترها یه سرگرمی بود...همین !
نه سرگرمی نامی نبود که برروی طنین بشود گذاشت...بهتر بود می گفت طنین یک دوست است ...یک دوست که رامسین او را می پرستید ....
می پرستید ...؟؟؟؟؟
با خود چه فکرمی کرد ...چه می گفت؟!...طنین چه کسی بود ؟!چرا می رفت ؟!!!....
باحرص مشتش را روی فرمان کوبید ...فریادش دل خودش را هم سوزاند :
- طــنین...................

سرش را کم کم پایین آورد وتا روی فرمان ماشینش لغزاند ...نفس هایش نا منظم بود ...گلویش ازفریادی که زده بود می سوخت ...اشکی برای ریختن نداشت ...به قول برادر بزرگش به حساب مرد بود ! مردها اشک نمی ریزند ...
چشمهایش را بست ...تقریبا داشت آرامش اول را پیدا می کرد ...چهره ی خندان ومهربان طنین جلوی چشمش آمد...نه این غیر ممکن بود ...غیر ممکن بود او با کسی دیگر ازدواج کند ...یعنی چه؟! اصلا او موقع ازدواجش نبود ...او باید به درسش ادامه می داد ...اوتازه سوم دبیرستان بود ! ازدواج چه معنی داشت برای یک دختر بچه دبیرستانی ؟!....
صدای زنگ گوشی ....
سرش را بالا کرد وبا منگی به گوشی موبایلش که روی صندلی کنارش روشن وخاموش می شد چشم دوخت ...اسم برادربزرگش روی گوشی وعکش زیبای او خبر ازاین می داد که حتما نگران شده اند ...تماس را جواب داد ...با صدایی دو رگه وخشمگین :
- بله ؟!
- الو رامسین ؟!
- بله ؟!
- کجایی پسر ؟! توکه مارو دق مرگ کردی ...!
دوباره سرش را روی فرمان گذاشت وبا همان صدای دورگه ای که می لرزید گفت :
- طنین ...
- نفرسوم: طنین چی ؟!
آب دهانش را قورت داد وبا بی حالی گفت :
- اگه اون ...اگه شوهرش بدن من ...من ...
به میان حرفش آمد وفوری گفت :
- خیله خب ...خیله خب ...نمی خواد چیزی بگی الان میام ...کجای ؟!
آدرس خیابانی راکه درآن قرار داشت را سرسری گفت ودرخاطراتش با طنین غوطه ورشد ...
نمی دانست چقدر گذشته بود وچقدرخوابیده بود که با صدای تقه ای که به شیشه ی ماشینش می خورد از جا پرید...چشمهایش را به زور باز کرد وبه سمت چپش نگاه کرد ...برادرش اشاره می داد که دررابازکند ...درماشین را باز کرد وبه کمک او پیاده شد ...حال مساعدی نداشت ...در واقع اصلا دور وبرش را نمی فهمید ...
او بازوی رامسین را گرفت وتا در عقب ماشین کشید...باید اورا می خواباند ...نباید پدرش از این موضوع چیزی می فهمید ...به اندازه کافی دغدغه های دیگری درخانه شان بود...دیگر لازم به دامن زدن به این گرفتاریها نبود ...
رامسین را با آرامی درصندلی ماشین خواباند وخود سوارشد ...به آرامی حرکت می کرد که از تکان های ماشین برادرش بیدار نشود ...قصد رفتن به خانه را نداشت ...راهش را کج کرد ومسیر خانه مادربزرگش را پیش گرفت ...
درخانه مادربزرگش هم به کمک طلا خانم رامسین را روی تخت یکی از اتاق ها خواباندند وهردو بیرون آمدند ...طلا خانم با نگرانی رو به نوه اش گفت :
- توروخدا مادر...بگو بچم چش شده؟!
لبخند مهربانی زد وگفت :
- قربون اشکای اون چشمات ...چیزیش نیس به خدا...یه کم بی خواب شده ...ازدیشب تا حالا رفته خونه دوستش حالام که برگشته این جوری...شما نگران نباش .دوساعت بخوابه شارژ شده.
- راس می گی مادر؟! یعنی ازدیشب تاحالا خونه دوستش بوده ؟! یه وقت نرفته باشه جاهای...
اوبه میان حرف مادربزرگش آمد وباصبوری گفت :
- طلا جون ...مث اینکه هنوز مارو نشناختیا...منو داداشام واین حرفا؟؟؟
طلا خانم نگران به چشمهای زیبای او چشم دوخت وگفت :
- نه مادر...می دونم .شما سه تا مث دسته گل پاکین ...نگرانیه وهزارفکر...
با اصرار او مادربزرگش هم به آشپزخانه رفت تا غذا درست کند ...ساعتش را نگاه کرد ...فعلا تا هفت نیم ساعت باقی مانده بود ...این یعنی می توانست به سرکلاس برسد ...اگر رامسین را به موقع بیدار وآماده می کرد...!

تا نیم ساعت دیگر هم خودرا به هرنحوی بود سرگرم کرد ...رامین هم ده دقیقه ی قبلش به خانه ی طلا خانم آمده بود ...او ورامین سرساعت هفت ونیم به اتاقی که رامسین درآن خوابیده بود رفتند...آرام قدم برمی داشتند ...با خود فکرکرد اوکه می خواهد رامسین را بیدار کند چرا آرام آرام کارهایشان را انجام می دهند ؟!...
روی تخت یک نفره نشست وبه صورت بامزه ی رامسین درخواب نگاه کرد ...همیشه دست وپایش را هنگام خواب به این طرف وآن طرف پرت می کرد ...طوری که اگر کسی نزدیکش می شد حتما یک لگد جانانه ای نثارش می شد ....با لبخند پایش را که ازتخت به طرف پایین آویزشده بود را بالا آورد وروی تخت جای داد...ازگوشه ی رو تختی هم تکه نخی نازک جدا کرد وبا شیطنت به طرف دماغ رامسین برد ...کم کمک آن را نزدیک سوراخ های دماغش می کشید ....رامسین سرش را تکانی داد وبازهم خواب بود...می دانست دنیارا آب ببرد رامسین را خواب می برد ...محال بود خوابش سبک باشد ...بازهم کارش را تکرار کرد ..رامسین تکانی خورد ودربا چشمان بسته زیر لب فحش داد ...رامین ازفحشی که او داده بود با حیرت ریز ریز می خندید ...باصدای آرامی روبه او گفت :
- بی شعور تو خواب هم دست ازکلاشیاش برنمی داره ...
بالاخره چند دقیقه طول کشید تا این که رامسین دست از خواب نازش برداشت وبا چند عطسه ی بی وقفه ازخواب پرید ...دونفر دیگر که ریز می خندیدند نگاه کرد ...اول دور وبرش را درست نمی فهمید اما بعد که مسخره بازیهای دو برادرش را دید همه ی اتفاقات شب قبل جلوی چشمانش رژه می رفتند ...با حرص گفت :
- ببندین اون بی صاحابا رو ..بوشون اول صبحی عین چاه خلا می مونه لامصب...صبحونه نخوردین ؟!
رامین واو نگاهی بهم کردند وبعد هم بقی زدند زیر خنده ...ازصدای خنده ی آنها طلا خانم با شادمانی وارد اتاق شد .
- پسرا صبحونه آماده س...زود بیاین تا دیرتون نشده
رامسین که تازه مادربزرگش را دیده بود با شوق گفت :
- طلا جونم فدات شه رامسین ...باز گل کاشتی واسه شکمم؟؟؟
رامین لبهایش را جمع کرد وبا دست چپش ضربه ای به پشت سررامسین زد وگفت :
- صدبار گفتم اون زبون قیچی شدتو جلو طلا جون درست بازکن!
طلا خانم با لبخند مهربانی گفت:
- اِ رامین ! کاریش نداشته باش پسرمو...پاشین بیاین دیگه
طلا خانم اول وسه نفردیگر به ترتیب به آشپزخانه رفتند ودرحین تند تند غذا خوردن با طلا خانم شوخی می کردند ...
ساعت هشت و ده دقیقه بود که با هزار بدبختی خودرا به مدرسه رساندند...جلوی در اصلی مدرسه ایستاده بودند ...هرسه مثل همیشه به ردیف وخیره به در بسته شده !
- رامین :دفعه قبل کی رفت بالا ؟!
- نفرسوم :فک کنم رامسین
- رامسین :پس نوبت رامینه ...بپردادا بپر که اوضاع بدجوری خیطه
رامین با بی خیالی گفت :
- صبرکن ببینم چه خبره ...رامسین بیداری ؟!
رامسین باحرص گفت :
- بچه می زنم لهت می کنما...مگه داری با نعشه ای حرف می زنی !
- رامین :ببند فکتو ...به جون رامسین اگه زدیم زمین شب تا صبح دم دست شویی می خوابونمت گفته باشم !
رامسین جلو رفت ودستانش را بهم گره زد وجلوی شکمش قرارداد ...رامین یک پایش را درون دستهای او گذاشت وخودش را بالا کشید ...نفرسوم دستانش را به کمر رامین گرفت تا اورا نگه دارد...رامین سرش را ازدیوار بالا برد ودزدکی حیاط مدرسه را دید زد ...اوضاع آرام بود...انگارهمه به کلاس هایشان رفته بودند ...
- رامین :رامسین دستتو بیاربالا تر...می خوام برم بالا...
رامسین با سختی که سعی می کرد تحمل کند گفت :
- اون پای فلجتو ازروشونم بردار...قولنج کردم به جون تو
به کمک نفرسوم ورامسین ، رامین ازروی دیوارپشت مدرسه شان بالا رفت وپایین پرید...نرم نرمک به کنار درمدرسه رفت وآن رابرای برادرهایش بازکرد..وقتی هرسه وارد شدند برای خوشحالی شان دست هارا بهم کوفتند ورامسین گفت :
- حالا مونده وارد شدن وغایبی هامون که رفته دفتر
نفرسوم با زیرکی گفت :
- خودم ردیفش کردم ...اس دادم به مهدی گفتم نذاره اسمامونو رد کنن دفتر...ساعت اولو بریم عشق وحال...
چشمهای دونفر دیگر برق زدوبا شادی بازهم شروع به دست زدن وبالا وپایین پریدن کردند ...

یک هو این رامسین بود که دست از شلوغ بازی برداشت وبااخم رو به برادربزرگش گفت :
- تو مرض نداری ؟!
او نگاهی به رامسین وبعد رامین کرد وبا نفهمی گفت :
- چرا؟!
رامسین با خنده گفت :
- آها دیدی گفتم ...تو یه مرگت هس ...وگرنه این بدبختو مجبورنمی کردین از دیواربره بالا ...اون پاهای قلم شدش شونمو کند به خدا...
رامین ونفرسوم ریز ریز می خندیدند ...واو بود که میان خنده هایش گفت :
- به جون داداشا اصلا فکر اینجاشو نکرده بودم..حالام که چیزی نشده ..دید بزنین کسی نیاد جیم بشیم ...
رامسین لبهایش را روی هم فشار داد وبا گفت :
- آقا اصلا من نمیام
- رامین :چرا ؟؟؟؟
- رامسین : به حساب من عاشقم ...تازه عشقمم داره ازدواج می کنه ...! ددری به ما نیمده ؟!
نفرسوم با پوزخندی حرصی لگدی به رامسین که روی زمین نشسته بود رد وگفت :
- پاشو جمع کن این قرتی بازیا رو ...
رامسین با لبخند ازجا پرید وبا چشمانی که ازخوشحالی برق می زد گفت :
- به شرطی که بریم جی تی آی
رامین ونفرسوم نگاهی بهم کردند وبا بی حوصلگی گفتند :
- ای بابا!!!
رامسین بی خیال گفت :
- هرجور دوس دارین ..من که جی تی آی داش رحیمو به هیچی ترجیح نمی دم ...
رامین گفت :
- آخه گاگول ،دفعه قبلو یادت رفته ؟ اکبری وباقری (مدیرمدرسه ) دمارازروزگارمون درآوردن...این دفعه اگه لو بریم به جای مدرسه بابارو یه راس می فرستن حراست !
رامسین با پا فشاری واصرار گفت :
- نیس بریم بیرون مدرسه نمی فهمن! خو خره اگه رفتیم بیرون چه معلوم که لو نریم ؟!بیایین بریم یکی یه دست می زنیم وبرمی گردیم ...یه داش رحیم می گیم مواظب باشه .
رامین سکوت کرده بود ورامسین با لبخند مرموزی گفت :
- هرکی پایه اس بزنه قدش
دستش را جلو آورد ...به ترتیب بعد ازاو دوست دیگر روی دستش قرارگرفت ...باهم به سمت خانه ی بابا رحیم رفتند...خانه ی او اتاقکی به نسبت کوچک کنار حیاط مدرسه شان بود که همیشه تنها درآن زندگی می کرد....وآن سه نفر از نفراتی بودند که بابارحیم همیشه با آنها بود وهرکاری را برایشان انجام می داد...ازجمله لو ندادن شیطانی ها واذیت های جوانی اشان را ....
داخل خانه ی بابا رحیم هم بعد از گذراندن دوساعت بازی وتفریح ...بازهم صبحانه ی دوم را با اشتها خوردند وپنج دقیقه مانده به زنگ تفریح هرکدام تک تک از اتاق بیرون زدند وداخل دستشویی ها کمین کردند ...
بلافاصله بعداز خوردن زنگ تفریح هرسه با کلی عق زدن و غرغر، از ساختمان سرویس های بهداشتی بیرون زدند وبه سمت کلاسهایشان هجوم بردند ....
درون کلاس هم بیشتر هم کلاسی هایشان بیرون نرفته بودند وبا دیدن آن سه ...مهدی با وحشت پرید جلو وبا قیا فه ای که ناراحتی از آن هویدا بود سریع گفت :
- جیم شین ...جیم شین که اکبری دربه در دنبالتونه !
رامسین نگاهی به برادرهایش کرد وبعد بی خیال رو به مهدی گفت :
- جدی ؟! اونوقت کی مارو لو داده ؟!
مهدی با همان حالت گفت :
- من چه می دونم ...یکی ازهمین نامردا دیگه ...برید الان اکبری پیداش میشه ها...
رامسین نگاهی تهدید آمیز به مهدی کرد وگفت :
- بفهمم کی بوده پوستشو غلفتی می کنم ...می دونی که مهدی جون !
مهدی که فهمیده بود دروغش کارساز نبوده آب دهانش را قورت داد وقدمی به عقب رفت ...نفرسوم با خنده گفت :
- ای ناکس !
مهدی همان موقع با فریادی فرارکرد وسه نفر به سمتش حمله بردند ...
درآخر این صدای محرابی دبیر زبانشان بود که آن ها را ازهم جدا کرد ....خوبی اش فقط آن بود که محرابی دبیر نرمالشان بود وهیچ موقع منفی درکارش نبود....فقط با خنده آن هارا ازهم جدا می کرد....


بالاخره دوساعت کلاس زبانشان تمام شد وگله ای ازبچه ها به دنبال محرابی به بیرون کلاس رفتند ....

همان موقع مهدی با شتاب به سمت درکلاس رفت وآن را با صدای گومپی بست .بعد هم با اشاره به فرهاد که جلو بیاید رو به رامسین که لب پنجره نشسته بود گفت :
- دادا جون بپر که می خواییم بترکونیم ...
رامسین بی خیال نگاهی به مهدی کرد وسری به معنای بی اعتنایی تکان داد...مهدی با اشاره از رامین علت رفتار رامسین راپرسید .رامین با دست اشاره کرد که کاری به کارش نداشته باشند چون بازهم درلاک عاشقی خود فرورفته بود...اما مهدی که انگار چیزی نمی فهمید به سمت رامسین یورش برد ودستش را کشید .رامسین بی اختیار ازلب پنجره پرت شد ومهدی اورا به وسط جمع دوستانش که جلوی میز معلم گردشده بودند برد ...
- رامسین :مهدی گیرنده ها ..به جون خودت همچین می زنم تودهنت که صدا غاز بدیا...
- بابا دودقه بریم ...الان این صابری پیداش میشه ها...برو دادا برو که بریم ...
رامسین که انگار بدش نمی آمد شیطنت های همیشه اش را ازسربگیرد ...با خنده وسط جمع نشست ومهدی سطل پلاستیکی را ازکیفش بیرون آوردوبه دست رامسین داد...فرهاد با خنده شال سفید رنگ قرضی دوست دخترش را پوشید ورامسین شروع کرد....فرهاد با اداهای خاص می رقصید وروی ریتم تمبک می خواند :
- فرهاد :رامسین ؟!
- رامسین :بعله ؟!
- فرهاد :اگه دعوامون بشه منو با چی می زنی؟؟؟
- رامسین :آخه قربونت برم بازم که شروع کردی ...
- فرهاد با اشوه : نه ...من زن رامسین نمی شم اگر بشم کشته می شم ...
همه ی بچه ها با همخوانی خواندند:
- وایـــــــــــــــــی وای ....بیا ...وایــــــــــــــــــــ� �ـی وای ...بیا ...وایــــــــــــــــــــ� � وای ...بیا ...رامسین نصرتی پوروداکشن ...
- رامسین : فری به من گفت
- بچه ها : چی گفت؟
- رامسین :درگوش من گفت
- بچه ها : چی گفت ؟
- رامسین : همین الان گفت
- بچه ها : چی گفت ؟
- رامسین :رو پشت بوم گفت
- بچه ها :چی گفت ؟
- رامسین : من زن رامسین نمی شم
- بچه ها: چرا نمی شم ؟
- رامسین :اگر بشم کشته میشم
من دلم فری رو می خواد ...من دلم فری رو می خواد ...
فری منو نمی خواد ...فری منو نمی خواد...

میان سی نفر دانش آموز پسر ...تقریبا همه ی انها وسط کلاس بودند وبا دست وسوت های خود رامسین وفرهاد را تشویق می کردند ...اما این میان فقط یک نفر بود ...فقط یک نفر بود که آخر کلاس تکیه به دیوار درحالی که پای چپش را هم بالا برده بود وبه دیوار زده بود ،دست به سینه برادرو دوستانش را با لبخند تماشامی کرد...
او فقط می شنید وفکر می کرد ...به برادرش ...به رامسین ..به خودش وبه فرد سومی که قراربود ازآن کسی دیگر شود...نه رامسین ونه برادرش !
چقدر مزخرف بودند روزهایش ...روزهای زندگی اش همه با شادی های ظاهرانه می گذشت ...درحالی که هیچ کدام ازخانواده اش روحیه ی خوبی نداشتند وهمه می دانستند به زودی نامادری وارد خانه اشان می شود...ازاین نمی ترسیدند که انها را اذیت کند ...چون هیچ کس نمی توانست به اندازه آن سه قلوها شیطان باشد وبقیه را اذیت کند ...مسلما ازپس هراذیت وآزاری برمی آمدند ...مشکل این بود که با حضور یک زن به عنوان همسر پدرشان نام مادرشان کم کم ازذهن پدر رخت برمی بست ...واین برای هرسه برادر به خصوص فرد سوم نوعی رنج وعذاب اجباری بود ....
او می توانست جلو خواستگاری شب را بگیرد ...اما دیگر مهم نبود...می دانست که درآن خانه ماندن جایز نبود...او می رفت ...بالاخره می رفت ...

وایــــــــــــــــــــی وای ...بیا ...رامسین نصرتی پوروداکشن ...
- رامسین : فری به من گفت
- بچه ها : چی گفت؟
- رامسین :درگوش من گفت
- بچه ها : چی گفت ؟
- رامسین : همین الان گفت
- بچه ها : چی گفت ؟
- رامسین :رو پشت بوم گفت
- بچه ها :چی گفت ؟
- رامسین : من زن رامسین نمی شم
- بچه ها: چرا نمی شم ؟
- رامسین :اگر بشم کشته میشم
من دلم فری رو می خواد ...من دلم فری رو می خواد ...
فری منو نمی خواد ...فری منو نمی خواد...

میان سی نفر دانش آموز پسر ...تقریبا همه ی انها وسط کلاس بودند وبا دست وسوت های خود رامسین وفرهاد را تشویق می کردند ...اما این میان فقط یک نفر بود ...فقط یک نفر بود که آخر کلاس تکیه به دیوار درحالی که پای چپش را هم بالا برده بود وبه دیوار زده بود ،دست به سینه برادرو دوستانش را با لبخند تماشامی کرد...
او فقط می شنید وفکر می کرد ...به برادرش ...به رامسین ..به خودش وبه فرد سومی که قراربود ازآن کسی دیگر شود...نه رامسین ونه برادرش !
چقدر مزخرف بودند روزهایش ...روزهای زندگی اش همه با شادی های ظاهرانه می گذشت ...درحالی که هیچ کدام ازخانواده اش روحیه ی خوبی نداشتند وهمه می دانستند به زودی نامادری وارد خانه اشان می شود...ازاین نمی ترسیدند که انها را اذیت کند ...چون هیچ کس نمی توانست به اندازه آن سه قلوها شیطان باشد وبقیه را اذیت کند ...مسلما ازپس هراذیت وآزاری برمی آمدند ...مشکل این بود که با حضور یک زن به عنوان همسر پدرشان نام مادرشان کم کم ازذهن پدر رخت برمی بست ...واین برای هرسه برادر به خصوص فرد سوم ....
او می توانست جلو خواستگاری شب را بگیرد ...اما دیگر مهم نبود...می دانست که درآن خانه ماندن جایز نبود...او می رفت ...بالاخره می رفت ...
رامین همان موقع از جمع بچه ها جدا شد وکنار برادر بزرگش قرار گرفت ...رامسین همچنان کلاس را گرم می کرد ...رامین نگاهی به او کرد .خیره به بچه ها بودو اما درفکر.رامین همانطورکه رد نگاه اورا دنبال می کرد گفت :
- بازکه تو خودتو کشیدی کنار؟! بابا یه دفعه بیا توجمع ...به خدا کلت نمی زننا...
او بی آنکه مکثی کند وحتی نگاهی به رامین بیندازد گفت :
- نغمه هفته دیگه داره میره
رامین با تعجب ودهانی باز به سمت او برگشت .هنوز خونسرد داشت بچه هارا نگاه می کرد...او ازکجا می دانست درحالی که خود رامین روحش هم خبر نداشت !با من من وسعی درخونسردی گفت :
- خب...خب ...بره ...
او فقط پوزخند زد ...حتی سرش را هم برنگرداند ...اما رامین با حرص وعصبانیت به برادرش نگاه کرد وگفت :
- چیه ؟! به جا ننه باباش حرصشو تو می زنی ؟!
سکوت ....بی آنکه چیزی بگوید بازهم به تماشای بچه ها پرداخت ...رامین کمی صبر کرد ...اما او حرف نزد ...بی طاقت شده بود...سکوت برادرش نشانه ی خوبی نبود ...با خود فکر می کرد که ممکن است میان نغمه وبرادرش چه رابطه ای فراتر از دخترعمه وپسر دایی باشد ؟!
مسلما رابطه شان خوب بود...مانند آن شب ...شبی که نغمه با رامین بحث می کرد وبا برادرش درد ودل ...! جالب بود ...رامین نمی توانست فرق زیادی بین خودش وبرادرش ببیند ...اما همین نبود فرق هم باعث شده بود نغمه برادرش را به او ترجیح دهد ...!
سرش را به سمت برادرش برگرداند وبا بی خیالی ظاهری گفت :
- تو ازکجا می دونی ؟!
بعد ازمکثی طولانی گفت :
- قرار نبود من ندونم ...منم همراش دارم می رم .

چشمان رامین گشاد شد ...آب دهانش را قورت داد .اما گوش هایش سوت می کشید ....می دید که مدتی است برادرش دنبال کارهای نغمه است ...می دید که همیشه با مدرک وپاسپورت نغمه به خانه می آید ...می دید که همیشه دنبال فتوکپی شناسنامه اش است ...اما بازهم خود را به خریت ونفهمی می زد ...وحالا این بود نتیجه اش ...!
نغمه واو....
غیرممکن بود...آن دو باهم می رفتند؟!...برای همیشه ...برای زندگی ...برای ازدواج...
رامین با بغض دستانش را مشت کرد وچشمانش را روی هم فشار داد ...عصبانیت فوق العاده خود را کنترل کرد تا به سمت برادرش حمله ور نشود ...چیزی نگفت .فقط به شدت از او دور شد وبه سمت درکلاس رفت ...تا دررا باز کرد با نماینده کلاسش که قصد ورود به کلاس را داشت به شدت برخورد کرد ...اورا به کناری هل داد وبدون توجه به صابری که به سمت کلاسشان می رفت پله هارا تند تند پایین رفت وبه سمت حیاط مدرسه پرواز کرد....


* * * * * *

کتابهای تستش را ازروی تخت جمع کرد و روبه رامسین که درحال چت کردن بود گفت :
- پاشو دیگه ...الان بابا میاد ...
رامسین با خنده گفت :
- دودقه دیگه صبرکن ... یارو خیلی اسکوله ...
وروبه رامین که داخل تراس بود داد زد:
- رامیـــــــــــــــن بیا...داره شارژ میفرسته برام ...
رامین باپرش به سمت کامپیوتر یورش برد وبا خنده به صفحه آن چشم دوخت ...او با بی حوصلگی به رامین ورامسین نگاهی کرد ولباسهای ورزشی اش را داخل ساک کوچکش ریخت ...رامین ورامسین ریز ریزمی خندیدند وهرکدام به نوبت چت می کردند ...انگار که سوژه ای برای مسخره بازی همیشگی اشان بدست آورده بودند....
اما او...مثل همیشه ساعت 9:45 دقیقه شب آماده می شد ...جلوی آینه ایستاد...شلوار جین تنگ سورمه ای ...بلوزی کاملا اندامی خاکستری ...آستین هایش را سه ربع بالا زده بود ...ساعت اسپرتش هم که طبق همیشه به دست چپش بست ...شال گردن نخی وتزیینی اش را هم که به رنگ مشکی وخاکستری بود را به دور گردنش بست ...عطر هات واترش را روی خود خالی کرد ...موهایش را با شانه ی دم باریک وکمی وژل ویک اسپری کامل تافت کاملا به سمت بالا داد ...کنار شقیقه هایش را کمی به سمت پایین شانه کرد ...جوراب های سفید ونخی اسپرتش را پوشید وساکش را به دست گرفت ...
- رامین بابا که اومد جلو اینو بگیر ضایع بازی درنیاره ...فردا خودم همه چی رو ازطلا جون می پرسم ...
رامسین که چت می کرد با خنده همانطور که مخاطبش برادرش بود گفت :
- "اینو " ارواح عمته بی شعور...!
رامین رو به برادرش به نشانه موافقت تکان داد وگفت که خیالش راحت باشد...بالاخره کاری بود که شده بود...پدرش بالاخره ازدواج می کرد حالا دیر یا زود اما بالاخره طلا خانم اورا به خواستگاری برده بود وبچه ها نمی توانستند خود را به خاطر این موضوع هرچند بزرگ افسرده کنند...کلا با همه چیزسازگار بودند ...این هم خصلت سه قلوها بود!!!
از رامین ورامسین خداحافظی کرد وبیرون رفت ...ماشین نداشت ...این بار پدرش بود که ماشین را واقعا لازم داشت ونمی توانست دراختیار پسربزرگش قراردهد ...درحیاط را بهم زد که گوشی اش زنگ خورد ...به صفحه آن نگاه کرد...عکس خندان نغمه روی آن روشن وخاموش می شد ...
با لبخند تماس را جواب داد :
- به نغمه خانوم گل گلاب ؟!
- سلام ...
- سلام ...خوبی دادا ؟!
نغمه ازته دل خندید وگفت :
- نگو که اصلا این حرفا به تو نمیاد...
اوهم تک خنده ای کرد وگفت :
- چرا ؟؟؟
نغمه با سرخوشی گفت :
- چراشو تو راه بهت می گم ...بپر سوارشو دادا...
او با تعجب به روبرویش که چراغهای ماشینی روشن وخاموش می شد نگاه کرد وگفت :
- نغمه !!!
- عیب نداره بابا...بیا حالا به جون خودم امشب شب آخره دیگه ...
ناچار به سمت ماشین راه افتاد ونغمه زود ازماشین پیاده شد وسمت دیگر نشست واو پشت فرمان نشست ...طبق همیشه ماشین با تک گاز او راه افتاد...اما باز هم ..یک جفت چشم از رفتن آنها غافل نمانده بود....

نغمه با لبخند رو به او برگشته بود وخیره به دستان مردانه اش به درماشین تکیه داده بود...اوکه نگاه نغمه را روی خود دید .نیم نگاهی بهش کرد وبعدهم خیره به روبرو گفت :
- خوشکل شدم ؟!
نغمه لبخندش را خورد وبا اخم گفت :
- بدبختانه ...
- اِ...چرا بدبختانه ؟!
- تا حالا شده ...نه تورو خدا شده بری بیرون ولی انقد برا دخترا دلبری نکنی ؟!
اوکه ازحرفهای نغمه همیشه عادت داشت لبخندی کوچک زد وچیزی نگفت .نغمه بازهم گفت :
- میگم ...تو ...موضوع رفتن منو...به به رامین ...گفتی ؟!
بعد ازسکوتی تقریبا کوتاه او بود که جواب می داد:
- تقریبا ...
نغمه با تعجب وصدایی که می لرزید گفت :
- خب ؟! چی گفت ؟!
- هیچی ...
نغمه با چشمانی گشاد تقریبا داد زد :
- یعنی چی هیچی ؟!
او نگاهی جدی به نغمه کرد وهمان طورکه به فرعی سمت چپ می چرخید گفت :
- داد نزنی هم من گوش برا شنیدن دارم !
نغمه به پشتی صندلی اش تکیه داد وساکت ومغموم به روبرو خیره شد ....بعد از لحظاتی سکوت صدای پسردائی اش بود که سکوت را شکست :
- ببین نغمه ...رامین مث خودت لجباز ویه دنده اس...حتی بهتره بگم بیشتر ازتو...اون اگه شده یه چیزی رو ازدست بده می ده ولی غرورشو زیر پا نمیذاره ...می دونی،زیادی خودخواهه ...ولی تو اگه بخوای می تونی بدستش بیاری...حتی می تونی بدون اینکه غرور خودتو خورد کنی اونو به زانو بکشی ...منتها ...
حرفش را نیمه تمام رها کرد وبه نغمه نگاه کرد..نغمه با چشمان اشک آلودش فوری به او خیره شد وگفت :
- منتها چی ؟؟؟
خنده ای کوچک کرد وبا ابروهایش اشاره به چشمان نغمه کرد وگفت :
- اول اون اشکاتو پاک کن ...
نغمه سریع دو دستش را روی گونه های خیسش کشید و او گفت :
- آفرین ...حالا شد ...خب ببین توباید مث خودش رفتار کنی ...مغرور ولجباز.اما ...این میون تنها یه چیزه که پسرا رو به اعتراف عشقشون می کشه ..می دونی چی ؟!
نغمه با کنجکاوی گفت :
- چی ؟!
- یه رقیب ...رقیبی که رامین به طور جدی خطر رو حس کنه وبیاد طرفت ....حالا فک می کنی اون رقیب برای رامین کی می تونه باشه ؟!
نغمه چشمانش راروی او ریز کرد وبا همان کنجکاوی گفت :
- نکنه دوست رامین ؟!همون که زبان بهم یادمیده ؟! کی بود اسمش ؟! ...بهزاد ؟!
- نه ....
- پس کی ؟! ...
نغمه سکوت کرد ودرفکر فرو رفت ...یعنی چه کسی می توانست یک رقیب جدی برای رامین حساب شود ...چه کسی که رامین واقعا به عشق خود اعتراف کند !!!
هنوز درافکارخود دست وپا می زد که صدای پسر عمه اش او را از فکر بیرون کشاند :
- حاضری پسردایی بزرگتو یه مدت کوچیک برا غلامی قبول کنی ؟!
نغمه اول شنید ...بعد ساکت به روبرو خیره شد ..بعد فکر کرد...بعد حرف اورا تجزیه وتحلیل کردوبعد هم ...به سرعت ازجا پرید وبه شدت سرش را به سمت او برگرداند:
- تو....تو ...
او خیلی خونسرد وآرام لبخندی زد وگفت :
- فقط یه نامزدی ...نامزدی هم نه ...یه خواستگاری ...اونم نه جدی ...فقط به بابام می گم ...تا بیاد به گوش مامان وبابات برسه رامینو جایگزین خودم می کنم چطوره؟!
نغمه که تقریبا هاج وواج شده بود گفت :
- ولی به حساب من دارم هفته دیگه میرم ...بااین که کلاس زبانم شیش ماه طول میکشه ...رامین تویه هفته راضی نمیشه ...!!!
- اگه با من راه بیای همه چی رو درست می کنم ...کافیه وانمود کنیم باهم داریم به این سفر می ریم و قبلش می خوایم ازدواج کنیم ...
نغمه بازهم به صندلی اش تکیه داد ودرفکر فرو رفت ...حتی نفهمید پسر دایی اش چه موقع ایستاد وچه موقع رفت ...فقط موقعی سرش را بالا کرد و دور وبرش را فهمید که تابلوی باشگاه پسرانه ی کنار خیابان در دیدش بود....کاش او نرفته بود ....

بی خیال افکار مزاحمش شد وبعد از نشستن پشت فرمون ماشین را روشن کرد وبه مقصدی نامعلوم می راند ...

* * * * *

ازدر باشگاه که وارد شد همه ی بچه ها به سمتش یورش بردند ...یکی حالش را می پرسید یکی از نبود یک ماهه اش اعتراض می کرد ...یکی موهایش را بهم می ریخت وبالاخره هرکسی به نحوی از آمدن او خوشحال شده بود...همه با عجله وتند تند سوالهایشان را می پرسیدند واو باحوصله وکوتاه جواب می داد...بعد از کمی کپ وگفت به سمت رختگن راه افتاد ...درفکر این بود که از برنامه ی یک ماهه اش عقب افتاده واندامش به هیچ وجه مناسب نیست ...باید جبران این یک ماه را می کرد ...
وارد رختگن شد ...به سمت یکی ازکمدهای لباس رفت وشورع به کندن لباس هایش کرد....
بعد از لحظاتی روبروی آینه ایستاد تا ساعتش را باز کند ...سرش زیر بود ومشغول ...صدای بسته شدن در رختگن را شنید ...سرش را بالا کرد وازآینه پشت سرش را دید زد ...
چشمهایش دریک ثانیه رنگ خون گرفت !...عصبانیتش را کنترل کرد ودندانهایش را روی هم فشار داد ....نمی خواست درگیری پیش بیاید...درواقع او هیچ وقت درگیری را دوست نداشت ...مگر ...مگراین که با نقطه ضعفش بازی می کردند ...
ساعتش را درون کمد انداخت وبدون اینکه حتی نگاهی به طرف مقابلش کند درکمدش را با صدای خشنی بست وبه سمت در حرکت کرد...هنوز دستش را به سمت دستیگره در دراز نکرده بود که بازویش به وسیله او گرفته شد...نگاهش خشمگین شد اما مثل همیشه با نفسی بالا بلند آن را خالی کرد ....حتی سرش را به سمت او نچرخاند ...نباید نگاهش می کرد او لایق نگاه کردن هم نبود ...او دیگر هیچ چیز...نبود!
صدای متین سکوت اتاق رختگن را شکست :
- حالا دیگه کارم به جایی رسیده که نگامم نمی کنی ؟!
- ......
- به مرگ خودم ازدهنم پرید ...
- ......
- می دونی عین دخترا ناز می کنی ؟! حالا انگار اومدم منت کشی زنم !
خنده اش گرفت ...بدون اینکه متین بفهمد قورتش داد ...حالا موقع مسخره بازی نبود ...اما...متین همیشه شوخ بود ...مانند رامسین ...اصلا متین ورامسین دوقلوهای اخلاقی ورفتاری بودند ...فرقشان فقط قیافه هایشان بود....
متین بازهم سرش را جلو آورد ونزدیک گوشش گفت :
- دادایی یه هفته اس باهام قهری دارم دق می کنم ...!
سرش را چرخاند وبالاخره به او نگاه کرد ...چشمان یشمی رنگ عمویش ازمهربانی وشیطانی برق زد...اینبار نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد ...متین بلافاصله محکم اورا درآغوش گرفت...صدای برادرزاده بلند شد :
- گمشو کنار دیوونه ...ای بابا ...لهم کردی ...خدازده تو سرهرکی که زن توبشه ...!
متین اورا رها کرد وبا خنده گفت :
- به ...اختیار داری...همه کس که لیاقت اینجا رو ندارن!
وبه سینه ی خود اشاره کرد وخندید ...او نگاهی به خنده ی خوشحال عمویش کرد وگفت :
- کی اومدی ؟!
- یه ساعت پیش...یه راس هم بدون اینکه برم توخونه اومدم ببینمت ...
- طلا جون خیلی نگرانت بود ... گوشیتو براچی خاموش کرده بودی ؟!
- شارژرمو نبرده بودم ...شارژش تموم شد نشد بزنگم ...
- نمی تونستی لااقل ازیه تلفن عمومی یاازگوشی های اون دوستای نکرت زنگ بزنی ؟! بیچاره پیرزن ...دیگه آخریا می خواست پاشه بیاد ویلا !
- مگه می ذارن لامصبا ...پدرمو درآوردن تو این یه هفته !همون موقع که اومدم رفتم دم خونه بهش خبر دادم...همچین کشید زیر گوشم به جون خودم گوشم هنوز داره زر زر می کنه !
همانطور که بیرون می رفتند با هم صحبت می کردند ...این بار متین بود که خیالش ازهمه چیز راحت شده بود ...
متین وزنه های کوچک را تاروی شانه هایش بلند کرد وبه بالا وپایین حرکت می داد وهمانطور روبه برادرزاده اش که مشغول گرم کردن بدن خود بود گفت :
- شنیدم امشب خواستگاریه ؟! به سلامتی یه عروسی هم افتادیم دیگه!
اوبدون اینکه نگاهی به عمویش کند پوزخندی حرصی زد وگفت :
- اگه بشه بهش گفت خواستگاری !
- مگه غیر ازاینه ؟!
- بله برونم اضافه کنی ،غیر از این دوتا نیس!شایدم یه صیغه محرمیت خوندن وهمین امشب زنه رو برداشتن آوردن !از طلا جون بعید نیس!
متین قهقهه ای بلند زد وگفت :
- خب مامانم صلاح پسرشو می خواد...ای فداش بشم من ...آخه بگو تو که ازاین گل کاریا بلدی واسه چی برا پسر کوچیکت آستین بالا نمی زنی ؟!
- اوه ...پسر کوچیکش ؟! تو خجالت نمی کشی با این قدت ؟! بذار ازشیربگیرنت بعد زن زن کن !
متین بازهم خندید وهمان طور که سرش را تکان می داد گفت :
- حالا خدا شاهده راضی ؟!
- من خر کی باشم !
- خودت خوب می دونی همه مشکلشون تویی! شنیدم اون هفته وقتی می خواستن بهت بگن چه بدبختی کشیدن تا راضی شی ...
- اگه همه مشکلشون منم ...خب سعی می کنم مزاحمشون نباشم ...کنکورو بدم رفتم !به اون زنه وکس وکارشم کاری ندارم !
- اوپس! بری ؟1 کدوم گوری اونوقت ؟!
- هرجا قبول شدم ...غیر ازتهران !
- اونوقت اگه تهران قبول شی چی ؟!
- خونه مستقلی رو گذاشتن برا این موقع ها ...رامسین ورامینم که هرجامیرم بهم وصلن...یه کاریش می کنم بالاخره ...
متین وزنه ها روی زمین گذاشت ودرحالی که با حوله ی روشانه اش پیشانی پرازعرقش را پاک می کرد
گفت :
- بگو کلا می خوای ریخت زن بابا رو نبینی و بس !....