رمان لالایی بیداری13
( دوباره شقیقه هاشو با دستهاش فشار داد.)
بعد مریضی مامان و حال خراب من خونه امونو فروختیم و به توصیه ی پژمان اومدیم تو آپارتمان شما خونه گرفتیم. خیلی خوب بود. کسی مزاحم آدم نمیشد. جو صمیمی بود ولی دخالتی هم تو زندگی همدیگه نمی کردین.
رابطه ام با دوستام کمتر شده بود و دیگه مجبور نبودم دم به دقیقه در مورد اون دختر بشنوم.
حتی دلم نمی خواست اسمش به گوشم بخوره چه برسه به اینکه ببینمش.
چند وقت بعد از اسباب کشیمون با اصرار پژمان رفتم تولد یکی از دوستام. به قول پژمان برای تغییر حال و هوام خوب بود.
( سری تکون داد و عصبی و پر اخم گفت: ) نمی خواستم برم. خدا شاهده که به دلم بد افتاده بود اما پژمان ول نمی کرد. به زور منو با خودش برد. کاش هیچ وقت نمی رفتم.
بیتا هم تو اون مهمونی بود. دیدنش بعد مدتها برام سخت بود و سختر اینکه با اون سر و شکل ببینمش. دختری که هر شب کنار خواهرم می خوابید و تا مدتها مثل عضوی از خانواده امون بود حالا اصلاً نمیشناختمش. خودشو غرق کرده بود تو دنیایی که حتی درک درستی ازش نداشت.
تنها نکته ی مثبت این بود که فهمیدم دیگه هیچ حسی بهش ندارم. شایدم از اول هم چیزی جز تلقین و عادت نبوده.
بعداً فهمیدم پژمان خبر داشته که بیتا هم اونجاست و برای همینم به زور منو برده بود تا با رو به رو کردنم با اون بتونم با خودم کنار بیام و آروم بگیرم.
تو مهمونی سعی کردم نادیده بگیرمش. اما اون منو دید. دقیقاً وقتی که داشتم با یه دختر، یه آشنای دور سلام علیک می کردم.
نمیدونم کی بیتا منو در حال حرف زدن دیده بود و چی شد که یهو رم کرد. اومد از پشت بازومو کشید و شروع کرد به خوش و بش کردن و عشوه ریختن. سرد نگاش کردم و بدون اینکه جوابش و بدم به اون دختر یه با اجازه ای گفتم و راهمو کشیدم و رفتم یه سمت دیگه.
همین نادیده گرفتنم باعث شد قاطی کنه و عصبانی بشه. اومد راهمو سد کرد و شروع کرد بحث کردن و تیکه انداختن.
برای اینکه نشون بدم حضورش برام اهمیتی نداره گوشیمو گرفتم دستم تا زنگ بزنم پژمان تا بیاد و این دختره رو دست به سر کنه. چون هم کلامی باهاشم باعث میشد حس بدی پیدا کنم.
نفهمیدم کی حمله کرد بهم و گوشیمو از دستم گرفت و با حرص کوبوند به دیوار. گوشیم 4 تیکه شد.
نمیدونستم به گوشی نابود شده ام نگاه کنم یا به بیتایی که مثل دیوونه ها داد می زد و چرت و پرت می گفت، یا به آدمهایی که مهمونی و ول کرده بودن و دورمون جمع شده بودن و یا حواسم به آبرویی باشه که این دختر برای بار دوم داشت به بادش می داد؟
با سرو صدایی که اون راه انداخته بود فقط عصبی تر میشدم. پژمان به موقع خودشو بهم رسوند و قبل از اینکه بزنم بیتا رو ساکت کنم کشوندم و از مهمونی بیرونم آوردم.
( دستی به موهاش کشید و پشیمون گفت) اون شب تو حیاط همین خونه برای اولین بار با پژمان دعوا کردم. باهاش بد حرف زدم. فکر می کردم تقصیر اونه چون اون به زور منو برده بود. پژمان واقعا برادر بود که با وجود همه ی حرفهام هیچی نگفت و گذاشت آروم بشم.
( یه خاطره ی دور اومد تو ذهنم. کنار پنجره ی اتاقم نشسته بودم و خیره شده بودم به دو پسری که تو تاریکی از در وارد شدن و رفتن کنار آلاچیق و یکی با حرص ضربه ای به سینه ی اون یکی زد و ... و اتاقی که روز بعدش داغون بود و پسری که بی اعصاب تر از همیشه بود. اینها رو خوب یادم بود.)
آیدین: بیتا یه آدمی بود از گذشته که دلم نمی خواد هیچ وقت دیگه نه ببینمش و نه تو زندگیم باشه. یه جورایی با کارهاش داغونم کرد. چون ذره ذره نابودم کرد رو روانم کار کرد. میدونی ضربه های یهویی و میتونی راحت تر فراموش کنی تا اینکه چیزی خورد خورد وارد ذهن و روحت بشه و بعد... بخوای به کل از یادش ببری.
سواستفاده ای که اون از منو خانواده ام و محبتمون کرد چیزی نبود که به راحتی فراموش بشه. میبینم که آیدا هنوزم که هنوزه یه وقتهایی دلش برای بیتا تنگ میشه اما خودشم میدونه که اون دختر اونی نیست که یه روزی میشناختش. حتی مامانمم دیگه حاضر نیست ببینتش. میگه این دختر خوب نشون داد که از خانواده ی ما نیست.
نباید انقدر راحت خودشو گم می کرد. تنها شدن و از دست دادن پدر و مادر باعث نمیشه با وجود داشتن حامی و کسایی که بهت اهمیت میدن و براشون مهمی خودتو گم کنی. بیتا می تونست یه زندگی خوب داشته باشه ولی خودش نخواست.
سرشو بلند کرد و تو چشمهام نگاه کرد و آروم گفت: ببخشید که اون شب بهت گفتم لازم نیست بدونی. راستش تعریف کردنش به اندازه ی دیدنش سخته.
اما خوب به هر حال تو هم بیتا رو دیده بودی و حق داشتی کنجکاو بشی.
با بهت و چشمهای گرد گفتم: بیتا رو دیدیم؟ کی؟ من کسی و ندیدم.
یه لبخندی به سردرگمی منی که به سرعت داشتم آنالیز می کردم تا به یاد بیارم بیتا نامی و کجا و تو چه جمعی دیدم زد و گفت: همین جا، با من، سر همین خیابون، یه روز بارونی....
با اینکه تلگرافی آدرس داده بود ولی همون کافی بود تا چهره ی یه دختر ریزه میزه و ملوس و جلوی چشمم بیاره که با بهت آیدین و صدا می کرد و از دیدنش ابراز خوشحالی می کرد.
یه دختری که زیبا بود و من همون موقع به زیباییش حسادت کرده بودم بدون اینکه بدونم قبلاً چه نقشی تو زندگی این پسر داشت.
یه جورایی دمغ شدم. بیتا که اونقدر خوشگل بود الان چشم نداره ببینتش. چه جوری می تونستم با یه قیافه ی خیلی معمولی جایگزین دختری بشم که انصافا صورت زیبای داشت. اصلا نمیدونستم که حتی جایگاهی تو دل این پسری که رو به روم نشسته دارم یا نه؟ چه برسه به رقابت.
آیدین با انگشتش رو میز ضرب گرفت و باعث شد که اول به دستش و بعد به صورتش نگاه کنم.
آیدین: چیه؟ چرا رفتی تو فکر؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: هیچی.
با نی شکلات کلاسه ای که دیگه آب و کف شده بود و هورت کشیدم.
آیدین خیره به من قهوه اشو مزه مزه کرد.
صورت ملوس بیتا تو ذهنم بود.
آروم و پر حسرت گفتم: خوشگله...
فنجون قهوه اش با صدا رو میز نشست. سرمو بلند کردم و نگاش کردم. یه اخم غلیظ تو صورتش بود.
جدی و پر اخم گفت: آره خوشگله ولی وقتی بشناسیش به چشم نمیاد.
صاف تو چشمهام نگاه کرد اخمش کم کم باز شد و لبخند کجی رو صورتش نشست. با یه نگاه پر شیطنت گفت: زیادی لاغر بود و زیادی خوشگل. من یه قیافه ی معمولی با چند پره گوشت و ترجیح میدم.
نی تو دستم خشک شد. دهن نیمه بازم که میرفت نی و تو هوا شکار کنه تو نیمه ی راه موند و کامل باز شد.
حس می کردم دارم مثل منگلا نگاش میکنم. ولی حقیقتاً حرفشو درک نکرده بودم. نمتونستم تصمیم بگیرم که این حرفش کنایه بود؟ شوخی بود؟ توهین بود؟ تعریف بود؟
واقعا حرفش چه معنی می داد؟ و من الان باید چه عکس العملی نشون می دادم؟ باید خجالت می کشیدم و سرمو می نداختم پایین؟ باید عصبی میشدم و چشم غره می رفتم؟ باید سرش داد می کشیدم و بقیه ی کف تو لیوانم و با نی فوت می کردم تو صورتش؟ یا متین و موقر می نشستم تا شاید چیز دیگه ای میگفت که مطلب و روشن می کرد؟
ولی واقعیت این بود که من نه عکس العملی داشتم و نه فرصت انجامش و بدست آوردم. قبل از هر گونه حرکتی آیدین یه لبخند عمیق و ... مهربون... آره این لبخندش واقعا حس مهربونی و به آدم القا می کرد.
یه لبخند عمیق و مهربون بهم زد و بشقاب کیکش و به سمتم هول داد و با سر اشاره کرد و گفت: بفرما.. نوش جون... از دفعه ی قبل یادم بود که کیک شکلاتی دوست داری.
یه لحظه از ذهنم گذشت که " من همه نوع کیکی دوست دارم فقط اسم کیک و شیرینی روش باشه کافیه."
بالاخره دهنم و جمع کردم و به یه متشکرم اکتفا کردم و برای اینکه حرکت اضافه ای نکنم ظرف کیک و پیش کشیدم و مشغول خوردن شدم.
یکم از کیک خوردم و متفکر گفتم: ولی... من هنوز نفهمیدم که چرا بیتا تو مهمون قاطی کرد؟ مگه نه اینکه این خودش بود که ولت کرد؟
یهو حواسم جمع شد که خیلی زشته تو روی کسی بگی فلانی ولت کرد. زیر چشمی نگاش کردم. به خاطر کلمه ی ولت کردی که از دهنم پرید یه چشم غره ای بهم رفت. بعد چشمهاشو گردوند و بی خیال حرفم شد.
خودشو پیش کشید و تکیه داد به میز و گفت: عصبانی شد چون داشتم با یکی دیگه حرف میزدم. یه دختر دیگه.
شونه ای بالا انداختم و گفتم: ولی چرا؟ اون که خودش دوست پسر داشت؟
سری کج کرد و گفت: درسته که بیتا با کسای دیگه ای هم بوده ولی منو به یه چشم دیگه میدید. اون من و برای ازدواج می خواست و به بقیه رو برای سرگرمی.
دهنم باز موند دختره ی پررو.
آیدین: وقتی دید من اون خری نیستم که روش پالون بزاره و ازش سواری بگیره عصبانی شد و اون جوری عصبانیت و حرصشو نشون داد. انتظار داشت بعد همه ی کارهایی که کرده بود من بازم قبولش کنم و بی خیال شم. ولی هر کاری هم که می کرد نمیتونستم دیگه بهش اعتماد کنم. اگرم یه درصد قبولش می کردم همیشه یه شََکی تو دلم می موند که هیچ وقت از بین نمیرفت.
الان که بهش فکر می کنم میبینم اون موقع چقدر کور بودم. باید از اول می فهمیدم. رفتارهای بیتا خیلی.. خیلی متغییر بود. دم دمی مزاج بود. وقتی حالش خوب بود پر شرو شور بود و شاد ولی وقتی بی حوصله بود عصبی و پرخاشگر میشد و اصلاً مهم نبود تو ازش بزرگتری یا کوچیکتر حرفهای ناجوری بهت می زد و سرت داد می کشید.
لبخندی زد و گفت: چیزی که من تو هیچ کدوم از دخترای ساختمونمون ندیدیم. همه ی آدمها مشکل دارن ولی این باعث نمیشه که حرمتها رو از بین ببرن و بی احترامی کنن. حتی السا خانم که خیلی زود از کوره در میره هم به کسی توهین نمیکنه. ( لبخندش عمیق تر شد و گفت) شاید به وسایل و چیزای دیگه توهین کنه مثل خواهرش ولی آدم ها نه.
لبم و به دندون گرفتم. مطمئنن منظورش حرفی بود که من و السا در مورد موتورش زده بودیم. خوب من واقعاً عصبانی بودم. موتوره خطرناکه خوب.
تو سکوت کیکم و خوردم و تموم که شد آیدین از جاش بلند شد و رفت حساب کرد. دوتایی از کافی شاپ بیرون اومدیم و قدم زنان به طرف خیابون رفتیم که تاکسی بگیریم.
کنارم آروم و هم قدم راه می رفت. فاصله امون اونقدری بود که برخوردی نداشته باشیم.
آیدین: ازت ممنونم.
با استفهام نگاش کردم.
-: ممنون برای چی؟
لبخندی زد و صاف زل زد تو چشمهام و گفت: برای اینکه خیلی ساده قبول کردی که باهام بیای بیرون. ساده خواستی که حرفهامو بشنوی، ساده بخشیدیم. فهمیدن آدم های ساده با وجود پیچیدگی ظاهریشون خیلی راحته. کنار اومدن و ارتباط برقرار کردن باهاشونم راحته. حتی راحته که تو دلت جا بگیرن.
حس کردم گوشام داغ شده، هول شده بودم. از خودم بدم اومد به این سن رسیده بودم اما نمی تونستم حرفهای دوپهلو رو تفسیر کنم و درک کنم.
آیدین حرفشو زد و نگاهش و ازم گرفت. زیر چشمی نگاش کردم.
یادم اومد مثل ماست اومدم، کاش تو این موقعیت یکم رنگ و روم بهتر بود تا اعتماد به نفسم بیشتر میشد و می تونستم حرفهای کنایه دارشو به خودم ربط بدم اما با این قیافه....
ریز ریز لبمو گاز گرفتم تا یکم خون توش جمع بشه یکم رنگ بگیره مثل میّت نباشم.
آروم دستمو بالا آوردم و محکم و سفت دو بار کشیدم به گونه هام تا کمی سرخ بشن.
صدای خنده ی بلند آیدین باعث شد از ترس دستم پایین بی افته و تو جام بایستم و نگاش کنم.
با ایستادن من اونم ایستاد ولی نگام نکرد. یه سرفه ای کرد تا جلوی خنده اشو بگیره. خنده اش که بند اومد برگشت طرفم و گفت: ببخشید که با خنده ام ترسوندمت.
هنوز تو نگاهش خنده بود. مشکوک نگاش کردم. یعنی فهمیده بود دارم چی کار می کنم؟
نگاه مشکوکم و که دید ریز خندید و با دست اشاره کرد که حرکت کنم و گفت: خواهش می کنم راه بیافت الان ملت فکر می کنن من دارم مخ یه دختر دبیرستانی و میزنم.
برای یه لحظه قند تو دلم آب کردن از تصور اینکه تو چشمش انقدر کم سن و سال و جوون به نظر میام، اما بعد به این نتیجه رسیدم که احتمالا به خاطر تیپ اداری بود که زده بودم. شاید خواسته بهم بگه آدم با یه پسر قرار می زاره باید یکم به خودش برسه.
خُب من که داشتم می رسیدم خودش خندید مزاحم میکاپم شد.
منو رسوند تا نزدیک خونه و یه کوچه قبل خونه پیاده شد و گفت: رسیدی خونه بهم پیام بده. شب بهت زنگ میزنم.
و با این حرفش یه لبخند شیرین رو لبم کاشت.
چقدر خوب بود بری خونه و بدونی کسی هست که بهت زنگ بزنه و حالت و بپرسه. و بدونی اونقدر مهمی که بخواد از سلامت رسیدنت خیالش راحت بشه.
عزیزم آروم بشین الان تموم میشه.
سونیا: وای خاله موهامو کندی. اصلاً نمی خوام دردم میاد.
من: سونیا جان دارم آروم انجام میدم سعی می کنم موهاتو نکشم ولی خیلی گره داره.
با د. دست سر سونیا رو صاف کردم تا بهتر بتونم کار کنم. سر خودم به شدت می خارید و سنگینی موادی که رو موهام ریخته بودم به همراه کلاه رنگ و دوتا روسری که سرم کرده بودم به شدت اذیت می کرد.
طاقتم کم شده بود و تحمل نق زدن های سونیا هم واقعاً صبر زیادی می خواست.
بچه ام همه جوره به خاله اش رفته حتی فرم و حالت موهاشم به من رفته. البته یادمه وقتی بچه بودم موهای پری داشتم که به زور مبسته ی شد اما سونیا تو همین سن موهای کمی داشت اونم چون هیچ وقت کوتاهشون نکرده بود. این موها هنوز همون موهای دوره ی نوزادیش بودن.
قدیمیها می گفتن باید یه بار موهای بچه رو از ته زد تا بتونن جون بگیرن و پر پشت بشن شاید واقعا حق با اونها بوده.
به هر حال امروز تصمیم گرفتم یکم به خودم و موهام برسم. از صبح بلند شدم و رو صورتم ماسک گذاشتم و بعدم کلی مواد گیاهی و با هم قاطی کردم از حنا گرفته تا صدر و زرده ی تخم مرغ و وسمه برای تیره کردن مو و روغن زیتون برای نرم شدن موها و در آخر کمی آب ولرم که مواد و با هم ترکیب کنه و یه خمیر نرم درست کنه.
سونیا هم با دقت به کارهام نگاه می کرد. همهی این مواد رو هم زدم تا بعد مخلوط شدن به ریشه و ساقه ی موهام بمالم. زنگ زدم از افروز هم اجازه گرفتم تا رو موهای سونیا هم بزارم . حالا دارم کم کم به مرز غلط کردن می رسم.
البته چون امروز حالم خوبه تحمل و صبرم زیاد شده.
بالاخره آخرین تیکه ی مواد خمیری رو روی موهای سونیا گذاشتم و کارم تموم شد. با کلاه رنگ و یه روسری موهاشو پوشوندم.
من: خوب عزیزم کارت تموم شد می تونی بری تو آینه خودتو نگاه کنی.
تند از جاش بلند شد و رفت سمت آینه. صدای زنگ موبایلم بلند شد. از جام پا شدم و گوشیم و از رو میز برداشتم. با دیدن اسم آیدین بی اختیار لبخند زدم.
عجیب بود این وقت روز یعنی تقریباً صبح بهم زنگ بزنه. تماس و برقرار کردم.
-: بله بفرمایید.
آیدین: سلام خوبی؟
من: ممنونم تو خوبی؟
آیدین: مرسی چی کار می کنی؟
من: هیچی امروز بیکار بودم از صبح دارم به خودم و سونیا میرسم.
آیدین: به به چه خوب، سونیا هم اونجاست؟ حالا چه جوری به خودت می رسی؟
من: خوب ماسک صورت گذاشتم و الانم مواد گیاهی تقویتی رو موهامون گذاشتم.
آیدین: ماسک یعنی همون چیزای سبزی که میمالی به صورتت؟
از یاد آوری حیثیتی که با همین صورت سبزم به باد رفته بود شرمنده لبخند خجولی زدم و گفتم: آره از همون چیزای سبز.
تک خنده ای کرد و گفت: خوبه پس من مزاحم شدم. زنگ زدم حالت و بپرسم و ببینم چی کار می کنی.
من: نه مزاحم نیستی.
من که از خدام بود زنگ بزنه صداشو بشنوم.
آیدین: خوشحال شدم صداتو شنیدم برو به کارات برس.
من: ممنونم، باشه. پس... خداحافظ.
آیدین: خداحافط. سونیا رو هم ببوس.
من: چشم، میبوسم.
تماس و که قطع کردم با لبخند برگشتم سمت سونیا که سفارش آیدین و انجام بدم. دیدم دستشو برده تو نایلون و رو موهاش و داره کله اشو می خارونه.
سریع دوییدم سمتش و دستشو کشیدم بیرون و گفتم: داری چی کار می کنی؟ الان انگشتات رنگی میشن.
اخمی کرد و گفت: کله ام داغ شده خاله می خاره.
محکم گونه اشو بوسیدم و گفتم: یه دو ساعتی تحمل کن عزیزم اونوقت موهات میشه خرمن گیسو.
با اخم نگام کرد و گفت: نمی خوام موهام خوب بشن. من نمی خوام خر تو بشم.
گیج نگاش کردم و یهو پق زدم زیر خنده و گفتم: نه قربونت بشم خرِ من نه خرمن یعنی پر، زیاد، پر پشت.
یه نگاه مشکوکی بهم کرد و با شک گفت: واقعا؟
لبخندی زدم و گفتم: آره گلم واقعاً.
سری تکون داد و دویید و از اتاق رفت بیرون. عصر قرار بود با دوستام برم بیرون و شامم بیرون می خوردیم. چون بار قبل یه جورایی قالشون گذاشته بودم و به خاطر السا زود برگشته بودم این بار باید جبران می کردم برای همینم پیشنهاد بازار رفتنشونم قبول کرده بودم.
هر دوماه در میون یه بار این جوری میشد دیگه.
تا عصر کلی به خودم رسیدم و بعد کلی چیسان فیسان کردن به انتخاب السا یه لباس شیک پوشیدم از خونه زدم بیرون. پامو که از در گذاشتم بیرون گوشیمو در آوردم که آهنگ گوش کنم با دیدن شارژ 30 درصدی گوشی آهم در اومد.
به کل یادم رفته بود شارژش کنم. احتمال داشت باطری خالی کنه. ولی خوب راه زیاد بود و بدون آهنگ گوش کردن خیلی کسل کننده میشد.
برای همینم بی خیال شارژ کم گوشی شدم. در هر حال مامان اینا هیچ وقت بهم زنگ نمی زدن. کلا چندان نگرانم نمیشدن.
آهنگ و پلی کردم و گوشی و گذاشتم تو گوشم و از خونه زدم بیرون.
دیدن دوستام ( مهشید و سوگل و بهناز ) خیلی خوب بود. از هر دری حرف زدیم. به یاد روزهای خوب دانشجویی و جهالت جوونیمون کلی تو خیابون خندیدیم و به قول سوگل جلف بازی در آوردیم، کاری که در حالت عادی عمراً انجامش می دادم و چقدرم به دخترا برای کارهاشون چشم غره رفتم اما اونا مثل شراره و السا فولاد آبدیده شده بودن. دیگه ازم حساب نمی بردن. تا بهشون گوشزد می کردم که زشته با اخم بهم میگفتن: خف آرام، بی خودی برای ما قیافه ی خانم معلم ها رو نگیر که رو ما تاثیر نمی زاره. ما که میدونیم پاش بیافته خودت از هر جلفی جفنگتری.
و با این حرفهاشون مجبور میشدم سرمو بندازم پایین و زیر چشمی نگاشون کنم و امیدوار باشم که کارهای سرتقانه و شیطنتهای سالهای دورمو از یاد ببرن که اگر نه مجبور بودم تا 2 ساعت به یادآوری خاطراتی که الان واقعا فقط در حد یه خاطره ی خوش از آدمی که دیگه به سختی میشناختمش بود گوش بدم.
بعد کلی گشت زدن تو خیابون و خرید که من تو این یه مورد فقط نظاره گر بودم حدودای ساعت 9 رفتیم بر ای شام.
مثل سالهای قبل 2 تا پیتزا سفارش دادیم با کلی سالاد و قبل از اومدن پیتزاها با خوردن سالادها به اندازه ی کافی سیر شدیم و بازم مثل قدیم تقریباً یه پیتزای کامل اضافه موند و چقدر به خودمون خندیدیم که بعد 1000 بار تجربه کردن بازم همون کارهای قبل و انجام می دادیم.
مهشید: راستی از بچه های دانشگاه خبر ندارید؟
سوگل: خبر زیادی نیست. فقط اینکه المیرا رو یادتونه؟
اخم کردم این دختر و کاملا یادمه چون هر بار که امتحان داشتیم با اون دماغ عمل کرده ی عروسکی و لبهایی که زیادی بالا رفته بودن با اصرار کنارم می نشست و حتی تو امتحانات ترم هم به خاطر یکی بودن اول فامیلمون یه جایی دور و بر من می افتاد و همیشه ی خدا از رو دست من جوابها رو می نوشت و حتی یک بارم برای غافلگیری خودش درس نخونده بود. بهتر بود که میگفتیم که من جای اون درس خوندم و مدرک اون برای منه.
مهشید: آره چی شده؟
سوگل: می خواستی چی بشه دختره قد خَرِ پِرین درس حالیش نبود حالا تو موزه ی ایران شناسی شهرشون کار می کنه.
سه تایی ناباور با دهنی باز خیره شدیم به سوگلی که بعد از گفتن این حرف با حرص گاز بزرگی به پیتزاش زد و با همون حرص شروع کرد به جوییدن.
بهناز: سوگل جدی گفتی؟
سوگل چشم غره ای به بهناز رفت و گفت: نه شوخی کردم، معلومه که جدی گفتم. یادتونه چقدر به خاطر تنبل بودن و خنگ بودنش مسخره اش می کردیم؟ حالا اون کجاست و ما کجا.
دستهام دور قوطی نوشابه ام با حرص پیچیده شد.
بهناز: راستی بچه ها مهدی و یادتونه؟ یه هفته ی پیش تو اف بی باهاش حرف زدم.
بی اختیار لبخندی زدم. مهدی تنها پسر کلاسمون بود که کمی نرمال بود بقیه خیلی جفنگ بودن و این پسر میانه رو بود و این رفتارش باعث شده بود دخترا تو موارد مشورتی کلاس برن سراغ اون و نظر بقیه ی عناصر ذکور چندان مهم نباشه چون بقیه رو میشد با اعمال زور راضی کرد.
بهناز با ذوق دستهاشو تو هوا تکون داد و با هیجان گفت: وای اگه بدونید، یه عکس گذاشته بود از خودش و به بچه ی کوچولوی ناز...
چشمهامون در اومد.
مهشید: بچه ی خودش بود؟
بهناز با ذوق سر تکون داد و گفت: آره انقده بامزه بود. کپلی مثل باباش. مهدی به همه اتون سلام رسوند.
لبخند زدم. مهدی پسر خوبی بود و لیاقت یه زندگی خوب و داشت.
مهشید: راستی بچه ها میدونستید نسترن رفته مالزی؟ اونجا زندگی می کنه با شوهرش.
از دهنم پرید و گفتم: بالاخره با قانعی ازدواج کرد؟
مهشید پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: نه بابا چه خوشی تو، قانعی کجا بود. با یکی دیگه ازدواج کرد.
متعجب خیره شدم بهش.
سوگل: جدی؟ ولی اونا که قبل تموم شدن درسمون شیرینی پخش کرده بودن. دوتایی با هم. مگه نامزد نبودن؟
مهشید بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت: من چه میدونم فقط اینی که من به عنوان شوهرش دیدم خیلی لاغر تر از اون بود که بخواد قانعی تحلیل رفته باشه.
بهناز با صورت متفکر گفت: این دختره فقط دو سه سال اول خوب بود و مندوستش داشتم از وقتی دماغش و عمل کرد و موهاشو رنگ کرد دیگه دوستش نداشتم.
بهناز سری تکون داد و گفت: آره راست می گی همه همین احساس و داشتن. یادتونه چقدر اوایل خوب بود؟ با همه میگفت می خندید و همه واقعاً دوستش داشتن چون مهربون بود اما بعد عملش و تغییر ظاهرش یهو اعتماد به نفسش رفت تو آسمون و فکر کرد دیگه چه خبره. یادتونه چند بار تو کلاس با بچه ها دعوا کرد؟
مهشید: آره یادمه یه بارم سر یه موضوعی با یکی از استادا دعوا کرد و کلی گریه کرد و بهش بد و بیراه گفت. طفلی استاد به اون نازی و پیری.
یادآوری دوره ی دانشجوییم شیرین بود اما فهمیدن موقعیتهای بچه ها که همه یه پیشرفتی کردن الا خودم خیلی درد آور بود.
تا آخر مکالمه امون هیچ حرفی نزدم و نظری ندادم فقط شنونده بودم.
زمان از دستمون در رفت یه وقت به خودمون اومدیم دیدیم ساعت از 10 گذشته سریع از جامون بلند شدیم و حساب کردیم و یه ده دقیقه هم دم در فست فود با هم حرف زدیم و خداحافظی کردیم و هر کدوم از یه سمت رفتیم.
تقریباً دیر شده بود اما طبق معمول کسی نگرانم نشده بود که بخواد بدونه کجام و بهم زنگ بزنه.
با دلی امن در آرامش مسیر خونه رو پیش گرفتم و کمی از 10 شب گذشته بود که رسیدم سر کوچه. از تاکسی پیاده شدم. همه جا ظلمات شده بود. شبها داشت طولانی میشد و هوا زود تاریک میشد و البته من هم زیادی بیرون از خونه بودم.
آسه آسه و آروم رفتم سمت خونه و به بچه ها فکر کردم. به تک تک بچه ها. اون روزای خوش دانشجویی کدوممون فکر می کردیم آینده امون این جوری بشه؟
و برای بار هزارم تو این مدت حس کردم چقدر زندگیم راکد و بی معنیه.
نفس عمیقی کشیدم و کلید و تو قفل در انداختم و با یه هول در و باز کردم. وارد حیاط شدم و در و پشت سرم بستم.
با دو قدم وارد مسیر سر بالایی حیاط شدم.
-: تا الان کجا بودی؟
با ترس به خاطر شنیدین صدایی توی اون تاریکی حیاط برگشتم و به دورو برم نگاه کردم اما از حضور آدمیزاد خبری نبود.
-: پرسیدم تا الان کجا بودی؟
رد صدا رو گرفتم و به ورودی راه پارکینگها رسیدم. آیدین بین سیاهی پارکینگ ایستاده بود و دستهاشو تو جیبش فرو کرده بود.
تو اون نور کم فقط هیکلش مثل یه سایه دیده میشد و نه صورتش.
صداش سرد و خشک و جدی بود.
سعی کردم بهتر ببینمش. دو قدم رفته رو برگشتم و وارد راه پارکینگها شدم و تو همون حالت گفتم: با دوستام رفته بودم بیرون.
آیدین: تا این وقت شب؟
به ساعتم نگاه کردم. و گردنمو خاروندم، لبخند ریزی زدم، واقعاً اینکه میگن حرف حرف میاره و زمان و مکان و از یاد آدم میبره راسته.
شونه ای بالا انداختم و گفتم: یکم حرف زدنمون زیاد شد زمان از دستمون در رفت.
قدمی به سمتم اومد و صورتش تو نور کم حیاط پیدا شد که مثل سنگ سخت و سرد بود و چشمهایی که قرمز و به خون نشسته بود.
آیدین: کل این مدت و با دوستات بودی؟ این چه حرفی بود که همه رو فراموش کردی؟
اومدم جوابش و بدم که صدای کلید انداختن تو در باعث شد برگردم سمت در. درست نبود کسی منو اینجا تو این راه پارکینگ ببینه اونم با وجود آیدین. یه لرزی تو بدنم افتاد. قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم دستم کشیده شد و به عقب پرت شدم و تو تاریکیهای پارکینگ چسبیدم به دیوار.
نفسم به خاطر این حرکت ناگهانی و استرس قبلش بند اومده بود اما چیزی که اجازه نمیداد نفسم باز بشه دست داغی بودی که انگشتهامو در بر گرفته بود و گرمایی که با همهی وجود حسش می کردم. گرمای دست و بدنی که بازو به بازوی من کنارم به دیوار چسبیده بود. اونقدر نزدیک که می تونستم داغی بدنش و از روی لباسهامونم حس کنم.
می تونستم به وضوح بالا و پایین رفتن عصبی سینه هاشو نظاره کنم برخلاف سینه های خودم که هیچ تکونی نمی خوردن و داشتن نفسمو میبریدن.
صدای حرکت پا که قطع شد، دستش که از دور انگشتهام باز شد نفس منم رها شد و پاهام کمی خم شد.
اومد و جلوم ایستاد، نزدیک به من جوری که از ترس زانوهام سریع صاف شد و زل زدم تو چشمهایی که تو اون تاریکی برق میزد. آب دهنمو قورت دادم.
برخورد نفسهای عصبی گرمش با صورتم باعث میشد بترسم اما قدرت حرکت هم نداشته باشم.
آیدین: آرام کجا بودی؟
سرد و خشک و شمرده پرسید. نمیفهمیدم چرا رو این موضوع انقدر کلید کرده معلوم بود که با دوستام بودم.
آروم لب باز کردم و با همهی جراتی که نمیدونم تا حالا کجا رفته بود گفتم: با دوستام رفتیم خرید بعدم شام. باور کن اصلاً نفهمیدم چه جوری تا این موقع طول کشید به خودمون اومدیم دیدیم دیر شد. سریع پا شدیم حرکت کردیم به سمت خونه هامون.
تازه رو موتور توضیح افتاده بودم که با یه حرکت جفت بازوهامو گرفت و کوبیدم به دیوار و عصبی اومد تو صورتمو با نفسهای داغ و پر حرص گفت: تا الان آرام؟ تا الان؟ نباید خبر می دادی؟ نباید می گفتی؟ خبر دادن به جهنم نباید جواب تلفنات و بدی؟ نباید اون گوشی وامونده اتو روشن کنی؟ اولش که جواب ندادی و بعدم که خاموشش کردی.
با چشمهای گرد گفتم: من... من خاموش؟
تو همون حالت دستمو تو جیب مانتوم بردم و گوشیمو در آوردم و با دیدن صفحه ی سیاه و خاموشش آه از نهادم در اومد.
لبمو به دندون گرفتم و گفتم: اصلاً نفهمیدم کی خاموش شد. وقتی داشتم از خونه میرفتم شارژ باطریش کم بود فکر نمی کردم خاموش بشه؟
بازوهامو یه تکونی داد با صدای نیمه بلندی گفت: فکر نمی کردی خاموش شه؟ فکر نمی کردی؟ میدونی چند ساعته اینجا ایستادم و تو کوچه قدم رو رفتم که برگردی؟ میدونی فکرم به کجاها کشید. میدونی چه فکرهای ناجوری کردم تا برگردی؟ دیگه کم کم می خواستم برم تو بیمارستانا دنبالت بگردم. گفتم یه بلایی سرت اومد. دِ لعنتی من که بهت زنگ زدم چرا نگفتی می خوای بری بیرون؟ چرا خودت بهم زنگ نزدی وقتی میرفتی؟ نگفتی بی خبر جایی میری دلم شور میزنه؟ گوشیت خاموشه دیوونه میشم؟ دِ لعنتی نگفتی نگرانت میشم؟
تو تمام مدت حرف زدنش وقتی تقریباً سرم فریاد میزد حس پشیمونی عظیمی داشتم که باعث میشد شرمنده و غمگین با ترس ناشی از فریادهاش بهش نگاه کنم.
با شنیدن حرف آخرش خونی که تو بدنم منجمد شده بود شروع به گردش کرد. خون به گونه هام هجوم آورد. تو سرمای ناشی از سردی هوا و سردی تُن صدای آیدین بدن یخ زده ام گرم و داغ شد و لبهام به لبخندی گشاد و ناگهانی از هم باز شد.
که همون لبخند باعث شد آیدینِ شاکی که زل زده بود تو چشمهام و فریاد میکشید با دیدن لبهای گشاد شده ام چشمهاش بلغزه و خیره بشه بهشون و دستهاش شل بشه و ناباور با صدای تحلیل رفته ای بگه: می خندی؟ داری به من میخندی؟ به این همه جِزی که میزنم؟ به حال زار من؟
دستهاش با یه حرکت از بازوهام جدا شد و بازوهامو به سمت عقب هل داد و دستی عصبی به موهاش کشید و با سری پایین گفت: من چقدر احمقم چقدر احمقم.
عصبی برگشت و پر اخم با یه قدم بلند رفت به سمت خروجی پارکینگ.
مغرم تو آنی فرمان داد و با یه جهش از کنار دیوار کنده شدم و پریدم جلوی آیدین و با دستهایی بالا اومده تند گفتم: خواهش میکنم نرو. باور کن به تو نخندیدم.
سری از روی تاسف تکون داد و گفت: متاسفم که اونقدر برات مضحکم که حرص خوردن و نگرانیم باعث میشه بخندی.
دوباره بی اختیار لبخند زدم با اخم غلیظش سریع جمعش کردم.
تند گفتم: باور کن که به حال و روز تو نمی خندم. نه به حالت نه به حرفات. نمیدونم الان چی باید بگم و چه جوری لبخندمو توجیح کنم. بزار برات ساده بگم...
لبهامو به دندون گرفتم و زل زدم تو چشمهای منتظرش آروم گفتم: من... من عادت ندارم....
با اخم و استفهام نگام کرد.
سرمو انداختم پایین تا تمرکز بگیرم. سرمو بلند کردم و خیره به چشمهاش با یه لبخند محو که نشون از شادی و آرامش درونم داشت گفتم: من عادت ندارم کسی نگرانم بشه. کسی به خاطر دیر کردنم بهم زنگ بزنه. یا مثل تو این جوری... تو کوچه و پارکینگ منتظرم بمونه تا برگردم. من عادت ندارم وقتی جایی میرم یا کاری می کنم به کسی بگم یا خبر بدم. عادت ندارم ریز ریز کارهامو برای کسی بگم. عادت ندارم کسی و داشته باشم که کارهام براش مهم باشه.
ببخش که بهت نگفتم، ببخش که گوشیم خاموش شد، ببخش که نگرانت کردم. ولی اینو پای بدیم نزار. نزار پای اینکه از قصد این کارو کردم چون که حتی یک درصدم نمی خوام ناراحتت کنم. تا حالا نگرانی کسی و برای خودم این جوری حس نکردم.
فقط... بزار به حساب اینکه ... عادت ندارم...
نگرانیت.. انتظارت.... دلواپسیت... همه اش برام تازه است... چون....
سرمو انداختم پایین. ادامه دادن برام سخت بود. برام سخت بود که بگم هیچ وقت حس نکردم کسی نگرانمه. حتی مامانم. همیشه نگرانیش برای بقیه میچربید به نگرانیش برای من.
اگه یه وقتی السا دیر می کرد و هوا تاریک میشد و مامان نگران، من باید می رفتم دنبال السا ببینم کجاست و این اصلاً مهم نبود که بیرون رفتن تو اون ساعت شب ممکنه برای منم خطرناک باشه.
یا وقتی آرمین تو کوچه دعوا می کرد و کتک می خورد یا اینکه نگرانش میشدن که کجا میره این من بودم که باید میرفتم دنبالش. در همه حالت. مهم نبود کتک بخورم یا اینکه تو یکی از این تعقیب ها آرمین ببینتم و با نهایت کم شعوری تو همون خیابون داد و بی داد کنه. حتی اون موقع هم آبرو و تحقیر شدن من مهم نبود. آرمین مهم بود.
یا شبهایی که سعید خونه نبود و افروز تنها خونه میموند. مهم نبود که چه ساعتی از شب و روز باشه مهم نبود که من تازه از حموم اومده باشم و بدنم خیس باشه. مهم نبود که هوای آخر پاییزیه و سرما زیاده یا بارون میاد. تو اون سرما و خیسی باید می رفتم خونه اشون تا شب تنها نباشن.
تو هیچ کدوم از اینها منِ آرام مهم نبودم. همیشه بقیه ارجحیت داشتن به من و خیر و صلاح و سلامتیم.
تجربه ی اینکه یکی باشه که من براش مهم باشم. خیرِ من و صلاح و سلامتی من براش مهم تر از بقیه باشه برام چیز غریب و در عین حال شادی بخشی بود.
با چشمهایی که توش هزار حرف بود خیره شدم به آیدینی که موشکافانه تو اون تاریکی شب به چشمهام نگاه می کرد و انگار براش مهم نبود شبه، تاریکه، سیاهیه، بی کلامه، همه ی رازها و حرفهای تو عمق وجودمو از چشمهام می خوند و درک می کرد و در آخر با یه لبخند آرامش بخش. آروم بازومو نوازش کرد و گفت: دیگه... هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت.... منو بی خبر نزار، نگران نکن... باشه؟
دستهامو تو هم قفل کردم تا از لرزششون کم بشه، لرزشی که ناشی از هیجان زیادم بود. با چشمهایی که بغض داشت لبخندی که مخلوطی از غم و شادی عمیقم بود گفتم: باشه... دیگه نگرانت نمی کنم.
لبخندی زد و با سر به مسیر اشاره کرد و گفت: بهتره زودتر بری خونه فکر کنم مامانت نگران باشه.
یه ابروم بالا پرید. مامان و نگرانی؟
لبخندش عمیق تر شد و گفت: آیدا تو درس عربی مشکل داشت اومد پایین که از تو کمک بگیره. مامانت گفت رفتی بیرون و هنوز برنگشتی و اینکه اونم نگرانته. برای همینم من زنگ زدم چون وقتی بهت زنگ زدم تو هیچی از برنامه ی بیرون رفتنت بهم نگفته بودی.
شرمنده زیر چشمی نگاش کردم. سری تکون داد و گفت: بی خیال دیگه نمی خواد ناراحت باشی مهم قولی بود که بهم دادی. دیگه این کارتو تکرار نکن.
شونه ای بالا انداختم و با لبخند گفتم: چشم.
لبخند دندون نمایی زد و با صدای شیرینی گفت: قربونت بشم.
لبخندم به آنی جمع شد و آیدین با صورت جمع شدم سریع به خود ش اومد و تک سرفه ای کرد و صاف ایستاد و با یه اخم ریز گفت: برو بالا دیگه خیلی دیر شده. برو.
و با دست تقریباً هلم داد و من فرصت نکردم که بمونم و مزه ی شیرین قربون صدقه رفتنش و بچشم. کلماتی که حس می کردم ناخودآگاه از دهنش بیرون پرید مثل جملاتی که برای لوس کردن یه بچه ی بامزه و سرتق از ته دلت میگی.
لبخندی بود رو لبهام که هیچ جوره پاک نمیشد. حتی با غرهای مامان که دیر کردم و معلوم نیست تا حالا کجا بودم یا با داد و بیداد و قلدر بازی آرمین که به اصرار می خواست ازم بیرون بکشه که چی کار می کردم.
لبخندی که برای خودم بود و می تونست یه هفته روزها و شبهامو شیرین و خوش طعم کنه.
و دستی که گرمی دست دیگه رو با تمام وجودش حس کرده بود و من تمام شب این دست و بغل کردم تا از یاد نبرم که چند ساعت پیش با دستهای داغ کی محصور شده بود و اینکه فراموش نکنم که این یه رویا نیست.
ادامه دارد...