تو یک ثانیه از بی وزنی و عالم دور در اومدم و مثل جت تو جام نشستم و تا جایی که می تونستم تعادلم و حفظ کنم خودمو از رو تخت خم کردم پایین جوری که کله و نیم تنه ی بالام تو هوا و فاصله ی بین دو تخت آویزون بود و هول گفتم: چی شده؟
السا که تا اون موقع متوجه ی من نبود و تو عالم خودش در حین قدم زدن و چرخیدن دور اتاق با گوشیشم حرف میزد با دیدن من بین زمین و آسمون و ناگهانی از ترس یه هــــــــــــــــی بلندی گفت و خودش و کشید عقب. دستش و گذاشت رو قلبش و سعی کرد یه نفس عمیق بکشه.
رسماً زهره اش آب شده بود اینو از رنگ پریده اش میشد فهمید.
السا: مرض بگیری آرام سکته کردم. حالا چی میگی این جوری آویزون شدی؟
من: میگم چی شده؟
چشم غره ای بهم رفت که مفهومش این بود "بترکی که فال گوش وایسادی."
بی تفاوت روشو برگردوند و گفت: هیچی آیدین با موتور تصادف کرده.
چشمهام گرد و نفسم بند اومد. برای یه لحظه حس از دستهام رفت و نزدیک بود با مغز بی افتم زمین که تونستم خودمو نگه دارم.
نگران و هول با صدای آروم و بی جونی گفتم: چیزیش.... شده؟
السا بدون اینکه برگرده گفت: نه فقط موتور افتاده رو پاش رفتن عکس بگیرن ببینن چیزی شده یا نه فعلاً فقط کبودی و کوفتگیه. شل میزنه.
نفسم سخت بالا میومد. خدارو شکر که السا روش اون طرف بود و نمی تونست صورت نگران و مطنئنن رنگ پریده امو ببینه.
به زور خودمو از تخت بالا کشیدم و صورتمو فرو کردم تو بالشت و پتو رو کشیدم روم. می خواستم تو تاریکی باشم شاید آرامش بگیرم.
مدام صحنه ی رو تخت خوابیده و رنگ پریده و بازوی آش و لاش شده ی پژمان میومد جلوی چشمهام. تازه اون دعوا کرد ه بود نه تصادف.
اونقدر نگران بودم که نمی تونستم آروم بگیرم کاری هم نمیتونستم بکنم. بعد کلی این دنده اون دنده شدن بلند شدم و از رو تخت پریدم و پناه بردم به طاقچه ی کنار پنجره و خیره شدم به دری که با هر باز و بسته شدنش قلب من یه دور می ایستاد و به کار می افتاد تا بالاخره در باز شد و پژمان که زیر بغل آیدین و گرفته بود وارد شدن.
همه ی هیکلم چشم شده بود و چسبیده بودم به شیشه تا ببینم حالش چه طوره؟
صورتش چیزیش نشده بود هنوز موهاش رو پیشونیش بود. با دقت نگاش کردم. لنگ میزد و با کمک پژمان راه می رفت و با هر تماس پای راستش با زمین یه دور صورتش جمع میشد. پس مرکز درد پاهاش بود.
اخمهام رفت تو هم. به شدت دلم می خواست از خونه برم بیرون و بپرم سر راهشون و خودم آیدین و وارسی کنم تا مطمئن شم چیزیش نشده ولی خوب نمیشد و باید به حرف السا که از پژمان شنیده بود که اونم نقل قول از آیدین کرده بود و گفته بود که "جز پام که کمی درد داره بقیه ی جاهام خوب و سالمه" اطمینان می کردم.
تا شب ده هزار بار دسیتم رفت سمت گوشی و نرسیده بهش برگشت عقب. با خودم درگیر بودم که زنگ بزنم یا نه. به شدت می ترسیدم بازم بگه لازم نیست تو بدونی و اصلاً به تو چه؟
یه جورایی از سوال پرسیدن ازش واهمه داشتم حالا هر سوالی می خواد باشه چه یه حالت خوبه ی ساده یا روزت و چه طور گذروندی.
تا نزدیکیهای صبح خیره موندم به سقف بالای سرم و با هر صدایی که از بین مصالح کف و سقف به من میرسید تیز میشدم تا مطمئن بشم، آیدین شب آرومی و میگذرونه.
صبح خیلی سخت تر از روزهای دیگه حتی سخت تر از کل این چند روز بیدار شدم. با پلکهایی که از زور کم خوابی پف کرده بود و پای چشمهایی که گود رفته بود.
برخلاف همیشه بدون خوردن حتی یه چایی از مامان خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون. تو پله ها کیفم و دستم گرفته بودم و بی حوصله تاب می دادم. از در ساختمون که بیرون اومدم نفس عمیقی کشیدم و به امید خدا سعی کردم یه روز خوبی و شروع کنم.
دسته ی کیفم و گرفتم و همون جور که از سراشیبی حیاط پایین میومدم از تو سرم رد کردم و کج انداختم رو دوشم.
سرم و که بلند کردم جلوی در کوچیکه ی حیاط چشمم خورد به عامل فساد.
تو جام صاف ایستادم، چشمهامو ریز کردم و خیره شدم به این موتور بلندی که با وجود قیافه ی خوبش دوزار بدرد نمی خورد.
همه ی دلنگرانیهای دیشبم و بیدار موندنم و دلهره و اضطرابی که برای سلامتی آیدین کشیدم با هم جمع شد، دستهام مشت شد. آروم آروم رفتم سمتش و خیلی جدی و در عین حال تهدید آمیز رو به موتور گفتم: پژمان هر چی می خواد بگه، صاحبت هر چقدر دلش می خواد می تونه بهت افتخار کنه ولی من با نظر السا موافقم تو یه لگن بدرد نخور قراضه بیشتر نیستی که فقط ظاهر خوبی داره و با همین ظاهر بقیه رو گول میزنه. مثل یه دختری هستی که درون پلیدی داره اما به خاطر ترگل ورگول بودن و ظاهر فرینده اش دل از همه میبره.
سرم و کج کردم و از گوشه ی چشمم نگاه چپکی همراه با چشم غره ای به موتور رفتم. از تمیزی برق میزد. رنگ مشکیش و برقش بدجوری تو چشم میزد.
پر حرص تر گفتم: قراضه ی زشت بیریخت ... ( کلمه ی درست و پیدا نمی کردم، پر حرص گفتم) آهن پاره.
و پر حرص تر لگدی نثار چرخهاش زدم که شاید دلم خنک بشه اما بدتر پام درد گرفت و این درد باعث شد خیره تر از قبل لگدی محکمتر بهش بزنم.
-: اینی که این جوری لگد میزنی 17-18 میلیون قیمتشه، دیه ی اون بیشتر از پای کبود شده ی منه. داری بدی؟
ترسیده برگشتم عقب و با دیدن آیدین که دست به چیب ایستاده بود و جدی نگام می کرد به زور آبدهنم و قورت دادم.
الان این پسره اینجا چی کار می کرد؟ مگه چلاق نشده بود؟ به همین زودی خوب شد؟ بابا تصادف کردی بشین تو خونه ات تا حالت بهتر بشه چیه دوره افتادی؟
تک سرفه ای کردم و به خودم مسلط شدم. اخمی کردم و خونسرد گفتم: برای چی باید دیه بدم؟
ابروهاش پرید بالا. سرش و کج کرد و خیره شد بهم.
آیدین: مگه بهش لگد نزدی؟
چشمهام و گرد کردم و تدافعی گفتم: کی؟ من؟ من حتی به زور به این موتور نگاه می کنم چه برسه به انگشت زدم بعد یه بارکی بیام بهش لگد بزنم؟ چه حرفها.
بی خیال چشمهای گرد شده ی آیدین و دهن باز مونده از این همه پرویی خودم شدم و چرخیدم و بدون اینکه اجازه ی حرف بیشتر و بهش بدم تا بتونه متهمم کنه در و باز کردم و از خونه زدم بیرون. تا سر کوچه بدون اینکه یک بارم برگردم و پشت سرمو نگاه کنم با قدم های محکم و تا حد ممکن تند و صورت پر اخمی رفتم. از سر کوچه که پیچیدم تونستم بایستم و نفس حبس شده امو بیرون بدم و شونه های صافم و ول بدم.
قلبم داشت میومد تو دهنم. اگه یه چیزی بهم می گفت حیثیتم به باد می رفت. خدایا شکرت که بخیر گذشت. از قدیم گفتن دیوار حاشا بسیار بسیار بلنده.
یاد صورتش که افتادم بی اختیار لبخند محوی زدم و سری کج کردم. حالش خوب بود. ندیدم راه بره ولی به نظر خوب میومد. همین که صبح زود بلند شده که از خونه بزنه بیرون یعنی مشکل جدی نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و همراه با بازدمم تو دلم خدا رو شکر کردم.

شراره نایلونهای سنگین خریدِ تو دستش و با یه هول به سمت بالا کشید و در حالی که کمرش در حال خم شدن بود با حرص و اخم گفت: من نمیدونم همه روز عید غدیر میرن خونه ی سیدا بعد این عموی تو برای چی می خواد بیاد خونه اتون؟
پر حرص به مینایی که خسته تر از اون بود نگاه کرد و وقتی دید مینا به شدت رو حمل بارهاش تمرکز کرده و قصد جواب دادن به سوالش و نداره با تشر و فشار از پهلو شونه اشو کوبوند به بازوی مینا و گفت: اوی با تواما ما رو که کردی خر بارکش، حداقل جوابمو بده. برای چی می خوان بیان خونه اتون؟
مینا دماغش و چین داد و گفت: من چه میدونم. انقدرم من از این مهمونیهای هولکی بدم میاد که حد نداره. خوب از دو روز قبل خبر می دادین دیگه. میبینی که من خودم بدتر از توام. تازه باید برم خونه کلی کار کنم، خونه تمیز کنم، گردگیری کنم، به مامان کمک کنم.
شراره: خیلی بی شعوری که گولمون زدی آوردیمون بیرون. منو بگو که فکر می کردم می خوایم بریم پاساژای شیک و پیک دور دور و کفشهای پاشنه دارم و پوشیدم. نمیدونستم مثل گاوی میشم که خیش شخم زنی ( خیش گاو آهن) و با خودش حمل میکنه.
مینا: خوب چی کار می کردم میگفتم می خوام برم میدون برای خونه خرید کنم هیچ کدومتون نمیومدین.
یه نگاهی به من انداخت و آرومتر گفت: آرام میومدا ولی چون تو نمیومدی اونم نمیزاشتی بیاد میکشیدیش می بردیش دور دور من میموندم تنها.
شراره حرصی هیکلش و جلو کشید که یعنی بزنم لهت کنم.
مینا هم مظلوم خودش و پشت من قایم کرد و گفت: به خدا گناه دارم. اگه بدونید چقدر برای امروز و فردا برنامه چیده بودم. حالا باید بمونم تو خونه. مدیونید بی من برید خونه ی آیدا اینا صبر کنید منم باهاتون بیام. تنهایی روم نمیشه برم عیدی بگیرم.
سرمو انداختم پایین و لبخندم و از چشمهای حرصی شراره که سعی می کرد مثل تیر بزنه تو صورت مینا پنهون کردم و جلوی در خونه نایلونهای خرید و با یه دست گرفتم و کلید و تو قفل انداختم و در و باز کردم و خودم زودتر از بقیه وارد شدم و در و نگه داشتم تا اون دوتا هم بیان تو و بعد در و پشت سرشون هول دادم تا بسته بشه.
شراره: منتظر تو بمونیم که چی بشه؟ اومدیم و تا نصفه شب مهموناتون موندن بعد ما باید به پای تو بسوزیم؟ نخیرم من که برای تو صبر نمی کنم.
مینا ملتمس گفت: شراره جون تروخدا بمون با هم بریم دیگه. من تنهایی نمیتونم برم خونه ی آیدا اینا.
شراره ابرویی بالا انداخت و گفت: برای چی اونوقت؟
مینا آروم و خجالت زده گفت: راستش می ترسم.
چشمهام گشاد شد. خم شدم و نایلونهای خرید و گذاشتم رو زمین و خیره شدم به مینا.
شراره با دهن باز مبهوت گفت: میترسی؟ از چی؟ آیدا طفلی به این خوبی و مهربونی از چی می ترسی تو؟
کمی فکرکرد و گفت: بیچاره مژگان خانمم زن خوبیه نمیبینی تو باشگاه چقدر تحویلمون میگیره؟
ابروهای بالا رفته ام پایین اومد و اخم شد. تو دلم پر حرص گفتم" آره شماها بایدم بگید خوبه. با شما که کاری نداره هر بار فقط جیگر منو در میاره. هی ورزشهای سخت سخت بهم میده و نفسمو می بره. را به راهم میگه اینجات گوشت اضافی داری بالا تنه ات زیادی بزرگه پایین تنه ات کمی کوچیکه. فقط با من لجه و می خواد منو از خودم متنفر کنه.
مینا من من کنون گفت: نه بابا از آیدا و مامانش نمیترسم که من... من....
شراره کلافه گفت: چرا من... من میکنی از بابای آیدا می ترسی؟ اون که همیشه میخنده؟
مینا پر حرص و کلافه از اینکه نمی تونست منظورشو برسونه گفت: نه... چقدر خنگی من از آیدین می ترسم.
دوباره چشمهای من گرد شد و دهن شراره باز موند.
شراره مبهوت گفت: از آیدین؟ آخه چرا؟ اون که ترسناک نیست. تازه کاری هم باهات نداره.
مینا اخم کرد و گفت: برای من ترسناکه. خیلی سرد و یخه، آدم نمیفهمه چی تو سرشه. خیلی مرموزه مخصوصاً با اون موهای صافش که همه اش تو صورتشه تازه همش حس می کنم به همه اخم می کنه.
شراره تند گفت: خوب آرامم به همه اخم میکنه ولی ترسناک نیست.
یه جورایی بهم برخورد برای دفاع از خودم سریع گفتم: نخیرم من به همه اخم نمیکنم.
شراره برگشت و یه چشم غره بهم رفت و جدی گفت: تو حرف نزن فقط یه خط درمیون به خودم اخم می کنی؟
حرصی تر و تدافعی تر برای تبرئه ی خودم اولین چیزی که به ذهنم رسید و تند تند به زبون آوردم.
من: مینا راست میگه این پسره با اون موهایی که این جوری این جوری تو صورتشه (دستهام و بالا بردم تا جلوی پیشونیم و انگشهامو رو به پایین گرفتم و مثل زمانی که می خوام با دست و انگشتهام موهامو شونه کنم با بالا پایین بردمشون.) وحشت میکنه. نه ابروشو درست میبینه نه چشمشو. برای همین آدم می ترسه مگه نه مینا؟
با دست و چشم به مینا اشاره کردم تا حرفمو تایید کنه. اونم با سر گفته امو تایید کرد. خوشحال از اینکه خودم و تبرئه کردم گفتم: ببین مینا هم همینو میگه خوب چه کاریه پسره سختشه یه توک پا تا آرایشگاه بره موهاشو کوتاه کنه تا همش تو صورتش نباشه. بلد نیست بده خودم براش یه کاسه میزارم رو سرش دورتا دورشو قیچی می کنم والا...
دست به کمر حق به جانب با یه لبخند پیروز خیره شدم به شراره و مینای متفکر. تو حس شیرین غیبت کردن و خالی کردن عقده ی حرص این چند روزه از آیدین بودم که در حیاط با ضرب باز شد و کوبیده شد به آرنج و بعد کتفم و آخم و بلند کرد.
پر خشم در حالی که دست راستم رو بازوی چپم بود برگشتم سمت در خونه تا ببینم این متوحش کی بود که در و این جوری باز کرد و با دیدن آیدین زبونم تو دهنم قفل شد.
بدون اینکه به من نگاه کنه یا به دخترا سر بالا خیره به جلو و پر اخم و مقتدر و کمی خشن گفت: خانمها...
سری کوچیک خم کرد و با صلابت از کنارمون رد شد و رفت.
قلبم مثل گنجشک می زد. نه برای دردی که تو دستم پیچیده بود بلکه برای دل پیچه ای که از ترس آیدین پیدا کرده بودم.
یعنی حرفهامو شنیده بود؟
شراره خیره به مسیر رفتن آیدین بهم نزدیک شد و گفت: خاک تو سرت آرام فکر کنم حرفات و شنید که این جوری در و کوبوند بهت.
مینا وحشت زده گفت: وای مامانم اینا جون من فردا بی من نرید اگه یه جو جرأت داشتم که تنها برم خونه اشون بعد امروز همون یه ارزنم ندارم. منو تنها نذارید.
بی حرف آهی از ته دل کشیدم و نایلونهای خرید و برداشتم و بی کلامی راهی ساختمون شدم.
خیلی رابطه امون حسنه بود با این گند عظیمی که امروز زدم امید به بهبود و باید فراموش می کردم.
بی حرف و کلامی نایلونها رو جلوی خونه ی مینا اینا گذاشتم و یه خداحافظی زیر لبی از بچه ها کردم و برگشتم پایین. جلوی در خونه ی آیدین اینا مکث کردم. آهی از سر پشیمونی کشیدم و زیر لب گفتم: ببخشد...
فایده ای هم داشت؟ اون که نمیشنید.
اگه اونقدر جَو زده نمیشدم تا از اخلاق گندم دفاع کنم یا اونقدر خود دار بودم که تن به غیبت و خالی کردن فشارهای این چند روزه به خاطر بی خبری ازش نمیدادم. اون چرت و پرتها رو که همه رو از روی حرص و دلتنگی زده بودم و هیچ کدومشون و حقیقتا قبول نداشتم و نمیگفتم و الان نادم و پشیمون و بی امید جلوی در بسته ی خونه اشون نبودم که بخواب با این همه فاصله و از پشت درهای بسته عذرخواهی کنم به امید اینکه بی ادبیمو ببخشه.
نفس عمیق و غمگینی کشیدم و از پله ها سرازیر شدم و رفتم تو خونه.

مداد به دست جلوی آینه خیره شدم به خودم. حس یه دوونده ایو داشتم که مدتها برای رسیدن به قهرمانی تلاش کرده و نزدیک نقطه ی پایان که رسیده پاهاش تو هم گیر کرده و با مغز خورده زمین.
خط پایان و میدیدم، قهرمانی جلوی چشمم بود اما فاطله ام با اونها یه 4 قدم که کیلومترها فاصله بود و هیچ کسی جز خودم و مقصر نبودم چرا که همه چیز تو مشتم بود و با یه اشتباه کوچیک و صحفی همه رو نابود کردم و حالا باید در پآرزوش تو رویام بمونم.
همچنان خیره به صورت ماتم آینه بودم که در اتاق باز شد و السا با سرو صدا وارد شد.
نیم نگاهی به من کرد و گفت: وا آرام چرا خشکت زده؟ زود باش حاضر شو دیگه. ببین مینا گفت عیدی منو بگیرین من نمیتونم بیام. مهموناشون کنگر خوردن لنگر انداختن.
نمیدیدنمش اما تو تیر رس نگاهم بود بدون اینکه بهش توجهی داشته باشم حس می کردم که رو تخت خم شده یه چیزیو برداشته بهش نگاه کرده. پرتش کرده رو تخت رفته سمت کمد لباسها از توش چند تا لباس برداشته اومده کنارم جلوی آینه ایستاده ریمل و برداشته و با باسن هولم داد کنار و عنق گفت: برو اون ور ببینم. نمی خوای حاضر شی بی خود فضا اشغال نکن.
بی حوصله با یه نفس عمیق که بیشتر شبیه آه بود بدون آینه مداد و کشیدم تو چشمهام. ریمل و گرفتم و بازم بدون آینه چند بار کشیدم به مژه هام. از حفظ رژ گونه و رژ زدم.
اون موقع ها که دانشگاه می رفتم تو محیط دانشگاه وقت آرایش نداشتیم. بعد ناهار باید سریع می رفتیم کلاس و برای همین یاد گرفته بودیم که خیلی تند و سریع بدون آینه آرایش کنیم.
بیشتر وقتها خوب هم میشد. دستمون راه افتاده بود.
نمیدونستم با چه رویی می خوام برم خونه اشون. اگه خونه باشه چه جوری بهش نگاه کنم. مات نشستم روی صندلی و خیره شدم به السایی که تند تند حاضر میشد.
مانتوشو که تنش کرد با دیدن من یه داد بلند زد.
السا: آرام... هیچ معلومه چته؟ چرا مثل لَمسها رفتار می کنی؟ نمی خوای حاضر بشی؟
بی حوصله گفتم: چی بپوشم؟
پر حرص پوفی کرد و رفت سمت کمد یه مانتوی سورمه ای با شلوار جین در آورد و با یه شال حاشیه طرح دار سورمه ای انداخت تو بغلم.
السا: پاشو اینا رو بپوش. زود حاضر بشیا. من بروم آب بخورم تو هم بیا که بریم.
سری تکون دادم و از جام بلند شدم. لباسهامو عوض کردم و از اتاق بیرون رفتم. مامان اینا سر ظهر رفته بودن عید دیدنی و چون قرار بود ما دخترا با هم بریم و مینا هم کلی قسممون داده بود که بی اون نریم منتظر اون موندیم و نرفتیم، اونم که بعد 5-6 ساعت معطلی گفته بود نمیتونه بیاد و خودمون تنها باید می رفتیم.
جلوی در خونه ی آیدا اینا ایستادیم تا شراره هم بیاد و وقتی رسید السا زنگ و فشار داد.
به ثانیه نکشید که آیدا در و باز کرد و با لبخند سلام کرد.
شراره زد زیر خنده و گفت: دختر چقدر هولی، پشت در خوابیده بودی؟ شانس آوردی خواستگار نبودیم وگرنه م یگفتن ما عروس هول نمی خوایم و پشیمون میشدن.
آیدای طفلی فقط به یه لبخند و شونه بالا دادن بسنده کرد و گفت: آخه خیلی منتظرتون بودم. بفرمایید تو.
یکی یکی باهاش سلام و روبوسی کردیم و وارد شدیم.
مژگان خانم و آقای شکیبا اومدن استقبالمون. هر دو خوشرو و مهربون دعوتمون کردن. رفتیم و رو مبلهای هال نشستیم.
تا نشستیم در اتاق آیدین باز شد و اومد بیرون. از ترس گلوم خشک شد. عکس العملش خیلی برام مهم بود. خودم حالم خراب بود شراره هم که مدام سقلمه میزد تو پهلوم هم بدجوری رو اعصابم بود.
برگشتم و چشم غره ای بهش رفتم که دست از سوراخ کردن پهلوم برداره. خودم میدیدم کور که نبودم. دقیقاً منظورش از این ضربه ها دیدن آیدین و عکس العملش بود که بدجوری دلم و فشرده می کرد.
با احترام اومد جلو و ما هم به احترامش به صف ایستادیم و اونم خیلی مردونه و جدی با هممون سلام علیک کرد و از شراره و السا حال خانواده رو پرسید و خیلی شیک منو نادیده گرفت.
وا رفته بودم ببا دیدنش بدتر شدم. به زور سعی کردم ظاهرو حفظ کنم و به روی خودم نیارم اما تا اخر بودنمون تو خونه اشون ساکت رو مبل نشستم و به میز چیده شده خیره شدم.
نه اینکه خودمم بخوام خیلی ساکت باشم نه حقیقتش کسی هم کاری با من نداشت. آیدین که همه ی سوالاتش و از شراره و السا می پرسید حتی در مورد آرمین و پژمان هم از السا پرسیده بود انگار نه انگار که من دختر بزرگترم.
و توجه و پرسشهای آیدین باعث شده بود که آقای شکیبا و مژگان خانم هم خواه ناخواه روی سخنشون با اون دوتا باشه و رسماً یه گوشه منذوری مونده بودم.
شکایتی هم نداشتم. شاید حرف دیروزم اونقدر بد بود که از نظر آیدین قابل بخشش و چشم پوشی نبود و شایدم با این مدل نادیده گرفتنم سعی در تلافی حرفهام داشت.
هر چی که بود حس فوقالعاده بدی بهم میداد حس ترد شدگی و تنهایی بیش از حد. همیشه به سکوت و تنهایی عادت داشتم ولی معمولا این خودم بودم که این چیزها رو انتخاب می کردم نه اینکه به اجبار ساکت بمونم و تنها.
از سر بی کاری خیره شدم به کاسه ی بزرگ ته کیسه ایها که اسکناسهای صد تومنی بودن که پاپیونشون کرده بودن و روشون نوشته ای بود به رنگ قرمز که عید غدیر تبریک گفته بود. همچنین کارتهای دو برگه ای کوچیکی بود که با خودکارهای اکلیلی طلایی نوشته ای مشابه اسکناسها روش بود به همراه یه ربان سبز رنگ بلاریک که پاپیون شده بود یه گوشه اش و از روشون طرح سکه ی توش پیدا بود.
لبخند کوچیکی به این ذوق و سلیقه و بهتر بگم زحمت زدم. مطمئن بودم آیدا خودش تک تکشونو درست کرده بود. این کارها رو خیلی دوست داشت.
با انگشتهام مشغول بازی بودم که صدای با اجازه ی آیدین توجهمو جلب کرد.
سرمو بلند کردم. ایستاده بود و به گوشیش نگاه م یکرد و تو همون حال گفت: خانمها از دیدنتون خیلی خوشحال شدم. با اجازه اتون من یک کاری دارم که باید انجام بدم. از حضورتون مرخص میشم.
به السا و شراره نگاه کرد و لبخند ریزی زد. بدون اینکه به من نگاه کنه از اونها خداحافظی کرد و رفت.

دیگه حس نشستن تو اون خونه رو نداشتم. با سر به شراره اشاره کردم که بریم. سری تکون داد و به السا اشاره کرد که اونم تند گفت: خوب مژگان خانم با اجازه ما هم بریم دیگه زحمتتونم دادیم.
مژگان خانم: کجا السا جان تشریف داشته باشین هنوز چیزی هم نخوردین.
و به بشقاب های میوه ی جلومون اشاره کرد که دست نخورده مونده بود.
شراره: نه دیگه ما بریم شما هم امروز کلی مهمون دارین نباید زیاد وقتتون و بگیریم.
خسته از تعارفات بی معنی منتظر موندم تا تموم شه و از اون خونه که به شدت بهم حس خفگی و القا می کرد بزنم بیرون.
قبل رفتن آیدا ظرف ته کیسه ای ها رو جلومون گرفت و یکی یه دونه برداشتیم و من از اول می دونستم که دلم پیش اون سکه های کوچولوی پاکتیه.
اینو میشد هر جایی تو کیف جا داد و همیشه همراه داشت.
دم در خونه آیدا اینا از شراره خداحافظی کردم و رفتم خونه ی خودمون. منتظر السا نموندم تا حرف زدنش با شراره تموم بشه میدونستم که حالا حالاها حرف دارن.
دلم گرفته بود نه تنها از برخورد و بی محلی آیدین بلکه از روزگار.
به خودم که نمیتونستم دروغ بگم. بارها پیش اومده بود که آرزو کرده بودم جای السا باشم. کسی و داشته باشم که بهم اهمیت بده و من به وقت نیاز بتونم اونقدر داد بزنم که خالی بشم بدون اینکه کسی به عقل داشته و نداشته ام شک کنه. خودمو بزنم به مریضی و کسی باشه که اونقدر براش مهم باشم که سرم داد بکشه و به خاطر اینکه بی توجهی کردم و مریض شدم دعوام کنه و بعد که دعواش تموم شد نگران بهم توصیه کنه که برای بهبودی چی کار کنم.
یه وقتهایی بود که حس می کردم از السا هم کوچیکترم، چون نادیده می گرفتنم. چرا؟ به خاطر اینکه تو جامعه ای زندگی می کردیم که موجودیت یه دختر و تو زن بودن و خانم کسی بودن می دونستن. تو چشم آدمهایی که یه دختر و یه زن و فقط در کنار یه مرد به حساب می آوردن دیده نمیشدم.
یه سری حرفهایی بود که به منِ بزرگتر نمیگفتن ولی به السا به خاطر نامزد داشتن می گفتن. فقط کافی بود بدونن که اسم کسی روت هست که یه مرد تو زندگیت هست اونوقت بود که بزرگ میدیدنت حتی اگه یه نوجون 15 ساله باشی.
نمیدونم چرا یاد این چیزها افتاده بودم شاید به خاطر این بود که با وجود بزرگتر بودن من و حضور داشتنم بهتر بود در مورد مامان و بابا یا حتی آرمین از من سوال می پرسیدن.
نادیده گرفتنم از طرف آیدین برام قابل درک بود اما مژگان خانم و آقای شکیبا هم چندان توجهی به این موضوع نداشتن. اونها هم ناخودآگاه روی همه ی حرفهاشون با السا بود. اونها السا رو علاوه بر دختر بابا دونستن نامزد صمیمی ترین دوست آیدین هم میدیدن و باهاش راحت تر بودن.
بعد مدتها آرزو کردم کاش هنوزم اون شور و شوق زندگی تو وجودم بود و تا منم می تونستم تو یه جمعی بدرخشم نه اینکه تنها یه گوشه ای کِز کنم.
در اتاقمو باز کردم کلید برق و زدم و لامپها رو روشن کردم. اتاق پر نور شد.
بی حوصله شال از سرم گرفتم و پرتش کردم روی تخت. گیره ی موهامو باز کردم و دستی نصفه نیمه تو موهام فرو کردم و پریشونشون کردم. حس می کردئم ریشه ی موهام به خاطر این همه پیچوندنش و گیره زدنش دزد می کنه.
دستم رفت سمت دکمه های مانتوم که صدای پیام گوشیم بلند شد. دست تو جیبم کردم و گوشیم و در آوردم. قفلش و باز کردم و با دیدن اسم آیدین با چشمهای گرد و بدنی خشک شده سریع پیام و باز کردم.
" بیا دم در"
دهنم از تعجب باز موند. بیام دم در یعنی چی؟ سریع رفتم سمت پنجره و به بیرون و کنار در سرک کشیدم. چیزی نمیدیدم.
شاید این یه شوخی بود. شاید اشتباه فرستاده بود اما هر چی که بود نمیتونستم آروم باشم. حتی اگه یک درصد احتمال داشت که این پیام واقعاً برای من باشه باید می رفتم و می فهمیدم. انگار کک تو جونم افتاده بود. هول از این سمت اتاق به اون سمت اتاق میرفتم.
با چه بهونه ای این وقت شب می رفتم بیرون؟ نگاهی به ساعت انداختم. ساعت از 9 گذشته بود.
اگه قبل از ورودم به خونه پیام داده بود راحت میرفتم دم در تا ببینم واقعی بود ه یا نه ولی الان با حضور بابا و مامان چه جوری میرفتم تا تو کوچه؟
لبم و به دندون گرفتم و فکر کردم.
صدای یه موسیقی آشنا تو کوچه پیچید. به سمت پنجره کشیده شدم. با به یاد آوردن موسیقی لبخندی زدم.
آهنگ کارتن سارا کورو بود که همیشه برای من یادآور حضور ماشین حمل زباله بود.
جرقه ای تو ذهنم روشن شد. سریع شالمو گرفتم و دور سرم پیچیدم و از اتاق زدم بیرون. یه راست رفتم تو آشپزخونه و تو کابینت زیر سینک دنبال سطل آشغال گشتم. نایلون آشغال نصفه بود ولی مهم نبود همونم کارمو راه می نداخت.
سر نایلونو گره زدم.
-: آرام ... چی کار می کنی؟
با صدای مامان هول شدم. تو جام ایستادم و نایلونو تو دست گرفتم و بالا آوردم و گفتم: دارم آشغالها رو میبرم دم در.
مامان با چشمهای گرد گفت: برای چی؟ هنوز پر نشده بود.
به سینک پر ظرف کثیف نگاه کردم و اخم کردم.
حق به جانب گفتم: می خوام آشپزخونه رو تمیز کنم میدونی که باید سطل آشغالم خالی باشه وگرنه عصبیم می کنه.
تا گفتم می خوام آشپزخونه رو تمیز کنم مامانم گل از گلش شکفت و همه چیزو بی خیال شد.
با محبت گفت: آفرین دخترم دستت درد نکنه برو عزیزم برو.
لبخندمو جمع کردم و سریع از کنارش رد شدم و از خونه اومدم بیرون. کافیه به مامان بگی می خوای تو کارهاش کمکش کنی اونوقته که در حد چی مهربون میشه.
نمیدونم با چه سرعتی از پله ها پایین اومدم جلوی در حیاط که رسیدم ایستادم. دستمو رو قلبم گذاشتم و چند بار نفس عمیق کشیدم و سعی کردم نفسهامو تنظیم کنم.

برای یه لحظه دوباره یادم اومد که ممکنه این یه پیام سر کاری و اشتباه باشه. بازم دلم گرفت. نا امید در و باز کردم و به سمت بالای کوچه خیره شدم کسی نبود. تو جام ایستادم و نفسی آه مانند کشیدم با شونه هایی افتاده برگشتم سمت چپ که نایلون زباله رو بزارم گوشه ی دیوار.
با دیدن آیدین جلوی روم از ترس یه قدم عقب رفتم و دست آزادم و جلو و بالا آوردم و مشت کردم.
-: هـــــــــــــه یا خدا ......
دستمو گذاشتم رو قلبم که با شدت و از ترس تو سینه ام می کوبید.
آیدین: ببخشید نمی خواستم بترسونمت ولی اصلا این ورو نگاه نکردی.
بی اختیار اخم کردم.
-: چه میدونستم این طرفی.
سریع یادم افتاد دارم با آیدین حرف میزنم و باید مودب باشم. لبمو به دندون گرفتم و زیر چشمی نگاش کردم. صورتش چیزیو نشون نمی داد.
دستهاش تو جیبش بود و حرفی نمیزد فقط نگاه می کرد. نمی دونستم چی بگم.
آیدین نگاهشو از صورتم رو شونه هام سر داد کمی مکث کرد و سرشو پایین تر آورد و به دستم خیره شد.
آیدین: این چیه؟
به نایلون سیاه زباله خیره شدم و دوباره لب گزیدم و گفتم: ام... چیزه...
سرشو که بلند کرد و مستقیم خیره شد بهم تند و بلند گفتم: آشغال...
چشمهای جفتمون گرد شد. سریع دستمو گذاشتم جلوی دهنم و با هول گفتم: نه نه منظورم به تو نبود.
نایلونو بالا آوردم و تو حد فاصله صورتهامون نگه داشتم و گفتم: منظورم به این بود. برای اینکه بیام بیرون بهشون نیاز داشتم. به هوای آشغال گذاشتن اومدم پایین.
نمیدونستم حرفمو قبول میکنه یا به خاطر کلمه ای که اشتباه از دهنم بیرون پرید ناراحت می مونه.

مضطرب و نگران مونده بودم ببینم عکس العملش چیه و اخمام خود به خود تو هم رفته بود.
از بغل نایلون بالا گرفته سرشو که کج کرده بود دیدم.
آیدین: باشه فهمیدم میشه این نایلونو پایین بیاری؟ یه جورایی بوش اذیت می کنه.
سرمو کج کردم. یعنی چی اذیت می کنه؟ با یادآوری اینکه مامان امروز مرغ تمیز کرده بود تند نایلونو آوردم پایین و بی اختیار پرتش کردم گوشه ی دیوار.
با این حرکتم نگاه خودم و آیدین کشیده شد به نایلون پرنده. و چقدر نشونه گیریم دقیق بود که نایلون دقیقاً کیپ دیوار رو زمین افتاد تو جای خودش.
آیدین شونه ای بالا انداخت و گفت: نشونه گیریت خوبه.
سرم و کج و شونه ای بالا انداختم.
و باز هم سکوت. حس کردم باید توضیح بدم.
سرفه ای کردم تا به خودم مسلط بشم و بشم آرام جدی. خیلی مطمئن گفتم: آقا آیدین من بابت دیروز ازتون معذرت می خوام. دست خودم نبود. نباید اون حرفها رو میزدم ولی ...

سرمو انداختم پایین.
آیدین: ولی؟؟؟
سرمو بلند کرد و تو چشمهاش نگاه کردم و صادقانه گفتم: ولی برام سنگین بود که شراره بهم گفت یه آدم اخموی مطلقم. نمیدونستم چه جوری انکارش کنم برای همینم حواسشونو معطوف شما کردم و یکم زیادی هم به موضوع شاخ و برگ دادم. واقعاً متاسفم.
سری تکون داد و چشمهاشو گردوند و گفت: اینو وقتی امروز دیدمت خودم فهمیدم.
نگاش کردم. یه قدم جلو اومد و گفت: ببخش که درو کوبوندم تو پهلوت یهو عصبانی شدم دست خودم نبود. در ضمن نمیدونستم پشت دری.
آرنجم حتی بعد گذشت یه روز هنوزم به شدت درد می کرد و بازوم کبود شده بود اما اینا چه اهمیتی داشت وقتی اون عذرخواهی می کرد؟
لبخند کوچیکی زدم و گفتم: اشکالی نداره.

نگاهش رو صورتم سر خورد و رو شونه هام ثابت موند. نجواگر گفت: بابت اون شبم عذر می خوام. یکم تند رفتم.
با یادآوری اون شب و حس های بدی که بعد اون داشتم بی اختیار اخم کردم و سرمو پایین انداختم.

دوباره نگام کرد و گفت: توضیح میدم.
تند سرمو بلند کردم جوری که گردنم صدای بدی داد.
باورم نمیشد این کلمه رو شنیده باشم. منتظر خیره موندم به لبهاش.
آیدین: فردا برات توضیح میدم حضوری. میای؟
یه ابرومو دادم بالا و سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: برای فهمیدنش هر جا که باشه میام.
لبخندی به خاطر این همه فضولیم زد و گفت: پس فردا تو همون کافی شاپی که اون روز با السا رفتین میبینمت.
یه ابروم رفت بالا.
لبخندش عمیق تر شد. دوباره خیره شد به شونه امو گفت: مهمون من.
بی اختیار لبخند زدم. سریع با یه سرفه لبخندم و جمع کردم و گفتم: ام... من باید برم. یه آشغال گذاشتن زیاد زمان نمیبره.
سری تکون داد و گفت: بله حق با توئه.
من: پس... خداحافظ تا فردا.

بدون کلام سری تکون داد. اومدم از کنارش آروم رد شم و برم تو خونه که با یه قدم اومد جلوم. اگه خودمو کنترل نکرده بودم رفته بودم تو بغلش.
متعجب یه قدم عقب رفتم و خیره شدم بهش ببینم چرا راهمو سد کرده.
یکم زل زل نگام کرد. سرشو انداخت پایین و با نوک کفشش سنگیزه های فرضی روی زمین و جا به جا کرد.
سرمو کج و خم کردم ببینم آخر حرف میزنه یا نه.
یهو دستشو آورد جلو. یکم خودمو عقب کشیدم. چشمهامو با طمانینهاز صورتش گرفتم و خیره شدم به دستی که جلو اومده بود. یه اسکناس نوی تا نخورده لای انگشتهاش بود. با تردید دست جلو بردم و اسکناس و گرفتم.
یه اسکناس 10000 تومنی بود.
من: این... چیه؟
سرش و بلند کرد و یه جایی کنار سرمو نگاه کرد و با تک سرفه ای گفت: ته کیسه ایه.
ابروهام پرید بالا. ته کیسه ای اونم 10 تومن؟
با صدای بلند گفتم: ته کیسه ای که انقدر نمیشه.
سری تکمون داد و پرسید: چرا نمیشه؟
اخه من چی بهش می گفتم؟
با آرومترین صدای ممکن و شمرده شمرده گفتم: ته کیسه ای چیزیه که میدن بمونه تو کیفه آدم که کیفش خالی نشه. خوب وقتی انقدر زیاد باشه چه جوری آدم وسوسه نشه که خرجش کنه؟
یه لبخند کج زد و گفت: از اون لحاظ.
سری تکون دادم که یعنی" بله از این لحاظ."
دست کرد تو جیبش و یه سکه در آورد و با شستش زد زیرش و فرستادش هوا و چند دور چرخید و بعد رو هوا تو مشتش گرفتش و مشتش و آورد جلوی صورتم باز کرد.
با دقت خیره شدم به سکه ی کوچیک کف دستش. یه سکه ی قدیمی 1 ریالی بود. با دهن باز به اون سکه ی قدیمی که شاید به جرات می تونستم بگم 20 سالی میشد که ندیده بودمش شایدم بیشتر خیره شدم و گفتم: این....
آیدین: مگه نگفتی ته کیسه ای باید جوری باشه که خرجش نکنی. پس اینو بگیر. اینو پدر بزرگم 22 سال پیش روز عید غدیر بهم داد. همیشه همراهمه. بگیرش.
باورم نمیشد یه همچین چیزی که از نظر معنوی انقدر براش ارزش داشت بده به من.
خیره به سکه سری تکون دادم و گفتم: نه اینو نمی خوام. این برای خودته. یادگاریه.
محکم گفت: می خوام مال تو باشه.
دستشو جلوتر آورد. نامطمئن دستم و جلو بردم و سکه رو از تو دستش گرفتم. لبخندی رو لبهام نشست. این سکه ی با ارزش و تو مشتم گرفتم. اسکناس و بردم جلو و گفتم: این...
لبخند عمیقی زد همراه یه چشمک گفت: این که مال خودت بود. اون یکی عیدیِ اضافه اته.

دستی تکون داد و بدون اینکه خداحافظی کنه از کنارم رد شد و رفت سمت بالای کوچه. کمی به مسیر رفتنش خیره شدم.
-: آرام رفتی آشغال بزاری یا تولید کنی؟ کجا موندی؟ بیا دیگه.
صدای بلند السا که از آیفون پخش شد از عالم هپروت بیرونم آورد. وای کلی معطل کرده بودم. خوب بود که جلوی دوربین آیفون نبودیم وگرنه السا رسوامون می کرد.
تند از در حیاط وارد شدم و رفتم تو اتاق. دیگه از ناراحتی و دل گرفتگی ساعت قبل خبری نبود. با لبخند وارد اتاق شدم.
السا رو تخت نشسته بود با اخم گفت: کجا بودی تو؟
با همون لبخند رفتم جلوی آینه و به چشمهام نگاه کردم. حتی چشمهامم شاد بودن.
السا مشکوک گفت: چته میخندی؟ میدونستم یه آشغال بردن انقدر تو روحیه ات تاثیر داره هر روز آشغالا رو می دادم تو ببری.
تو دلم گفتم: به شرطی که آیدینم هر روز دم در باشه تا بتونم ببینمش.
السا اومد کنارمو پایین موهامو کشید و گفت: اینا رو چرا افشون کردی؟ خوبه شب بود وگرنه تصور کن ملت چه وحشتی می کردن.
تازه متوجه ی موهای فرم شدم که بدون اینکه با گیره جمعشون کنم شال کم عرضی روشون انداخته بودم و چون موهام بلند بود دسته های فر خورده ی موهام از زیر شال بیرون و رو شونه هام پخش شده بود.
تازه فهمیده بودم چرا آیدین انقدر به شونه ها خیره میشد. لبهامو تو دهنم جمع کردم.
برخلاف حرفی که السا زده بود موهام هیچم زشت نبودن بلکه امروز فرهای درشت و ریزش با هم قاطی شده بودن و قشنگ نشون میدادن.

هم خنده ام گرفته بود هم از دیده شدن موهام ناراحت بودم. خوب معنی نداشت پسر غریبه موهامو ببینه. زیادیش میشد.

نامحرم خبیث یه بارم اشاره نکرد شالتو درست کن. منم که کلاً حواسم نبود.
اونقدر حسم شیرین بود که تا نزدیکیهای صبح این حس قشنگ بیدار نگهم داشت و نزاشت خواب به چشمهام بیاد و دم دمای صبح از زور خستگی خوابم برد.
دستی به موهام کشیدم و به درون مقنعه هدایتشون کردم. لبهامو چند بار محکم با دندون گاز گرفتم.
سرم و چرخوندم و تو شیشه ی در آپارتمان سمت راست کوچه به خودم نگاه کردم. یعنی ماست از من بیشتر رنگ و رو داشت.
دیشب اونقدر هیجان زده بودم که نفهمیدم چه جوری با این همه عجله رو هوا حرف آیدین و قبول کردم.
منی که تو وجودم حس کنجکاوی خفته بود، منی که زیاد وارد زندگی خصوصی دیگران نمیشدم حالا چه اتفاقی برام افتاده بود که انقدر مشتاق فهمیدن شاید جزئی ترین قسمت زندگی آیدین بودم و چقدر سریع همه ی دلنگرانی ها و دلخوریهام و فراموش کرده بودم.
حتی یادم رفته بود که امروز کلاس دارم. با همه ی خستگی ناشی از کارم با چه سرعتی خودمو رسوندم به محل قرار. صبح بهم پیام داده بود و ساعت و تعیین کرده بود.
حتی فرصت نکردم یه رژ بزنم. کل آرایشم در حد یکم ریملی بود که از صبح رو موژه هام مونده بود. حتی سرمه ای که تو چشمهام کشیده بودم هم بعد گذشت ساعتها از بین رفته بود.
با یه تیپ کاملا رسمی و اداری با مانتوی مشکی ساده مثل همیشه و با مقنعه. عجیب حس خانم معلمها رو داشتم.
معلم ها که قرار نمی زارن.
حالا که جلوی کافی شاپ ایستاده بودم تازه دو دل شده بودم. نمیدونستم درسته که برم سر قرار یا نه.
یه قدم به پیش می رفتم و یه قدم به پس.
دستهامو مشت کردم و چرخیدم که راه اومده رو برگردم. اما تو اولین قدم متوقف شدم. اگه امروز نمی رفتم و سر از ماجرا در نمیاوردم هیچ وقت نمی تونستم آروم بگیرم.
با نهایت سرعتم چرخیدم و با قدمهای تند و محکم خودمو رسوندم به کافی شاپ و وارد شدم. سر چرخوندم. هنوز نیومده بود، یه گوشه ی دنج و انتخاب کردم و نشستم. با اون تیپ ساده ام بین این آدم های چیسان فیسان کرده عجیب به نظر میومدم.
با یه تک سرفه کمرم و صاف کردم و بدون اینکه به بقیه توجه کنم خیره شدم به منویی که پسر جوونی جلوی روم گذاشته بود.
من: ممنونم آقا. بعداً سفارش میدم. منتظر کسی هستم.
پسره سری تکون داد و بدون گرفتن سفارش رفت.
با چشمهام منو رو زیر و رو کردم. عمراً قهوه بگیرم از هر مدل که می خواد باشه. من همون شکلات گلاسه ی همیشگیم و بخورم بهتره، به من نیومده کلاس بزارم و چیزهای جدید و امتحان کنم.
-: اجازه هست بهتون ملحق بشم و اینجا بشینم؟
تو فکر شکلات گلاسه ام بودم که صدا باعث شد سرمو بلند کنم و به پسر جوون و خوشتیپی که زل زده بود تو صورتم یه نگاه اجمالی بکنم. موهاشو به طرز زیبایی رو به بالا درست کرده بود.
بدون اینکه توجهی بهش بکنم به نیم نگاهی اکتفا کردم و همون جور که سرم و میاوردم پایین تا دوباره به منو نگاه کنم با لحن محکم و جدی گفتم: نخیر آقا جای کسی ....
تو یه لحظه هنگ کردم و خشک شدم. دهنم از زور تعجبِ احتمالی که میدادم باز مونده بود. با بهت و شَک آروم سرمو بلند کردم و خیره شدم به دو چشم خندونی که با لبخند نگام می کرد.
دهن نیمه بازم کامل باز شد و انگشت اشاره ام بی اختیار بالا اومد و با تعجب و بهت زده گفتم: م... مو...
لبخندش عمیق شد و نشست پشت میز و دستی به بغل موهای کوتاهش کشید و ابرویی بالا انداخت.
به زور به خودم مسلط شدم. دهنم و جمع کردم و دستم و پایین آرودم.
ماتِ پسر مو قشنگی شدم که موهای کوتاه خوش حالتش و با فرم زیبایی درست کرده بود و چشمها و پیشونیش به طرز قشنگی خودشونو نشون می دادن.
اونقدر واضح که حتی میشد خنده رو تو چشمهای خیره اش دید.
باورم نمیشد آیدینی که به قول پژمان موهاش به جونش بسته بود بعد این همه مدت بره کوتاهشون کنه.
اصلاً لال شده بودم.
بدون توجه به دهن باز مونده و نگاه خیره ی من منو رو از بین انگشتهام کشید و نگاهی بهش انداخت. همون جور سر پایین گفت: چی می خوری؟
سرشو بلند کرد و برای پسر جوون مسئول سفارشات دست تکون داد و وقتی پسره بهمون رسید هر دو خیره شدن به من.
به خودم اومدم و نگاهم و ازش گرفتم و با یه اخم ریز رو به پسره گفتم: من یه شکلات گلاسه می خوام.
پسر یاد داشت کرد.
آیدین: منم یه قهوه ی فرانسه و یه کیک شکلاتی.
برای یه لحظه نگاش کردم. به خودم فحش دادم که چرا کیک نگرفتم، حالا آیدین کیک می خوره من باید نگاش کنم، رومم نمیشد کیک به سفارشم اضافه کنم.
ناامید و پشیمون از سفارشم سرمو انداختم پایین و به دستهای قفل شده روی میزم نگاه کردم.
تجربه ای تو این زمینه نداشتم. اصلاً نمیدونستم این جور مواقع چی باید بگم. درسته که پیش تر ها هم شده بود با بچه های دانشگاه و همکلاسیهامون بیایم رستوران یا کافی شاپ اما دو نفره هیچ وقت.
اون موقع هم که میومدیم اونقدر تو فکر شر و شور و ور ور کردن و نطق کردن در مورد رشته و پروژه هام میشدم که حضور همه رو فراموش می کردم.
چون شاگرد درسخونی بودم و در عین حال روحیه ی بالایی هم داشتم که همه اش از عشق به رشته ام و امید به آینده ی درخشانم سرچشمه می گرفت دوستان زیادی هم دوروبرم بودن.
کسایی که یا به خاطر درس یا به خاطر اخلاق خوش و لبهای خندونم جذبم میشدن.
دوره ی لیسانس که تموم شد، کار که پیدا نشد. ارشد و هم گذروندم و بازم کار مورد علاقه ام پیدا نشد به مرور لبخند و روحیه شادم رفت و دیگه پیدا نشد. جاشو داد به یه اخم روی پیشونیم و یه دل آرزومند و رویاهای دست نیافتنی.
شرو شور و هیجانم جاشو با سکوت و سکون و تو خود فرو رفتن عوض کرد. دیگه به جای حرف زدن و نطق کردن فقط شنونده بودم.
با هر امیدی که نا امید میشد خودم و محکم تر می کردم که با نا امید شدن امیدهای بعدیم کمتر ضربه بخورم.

پشیمونی که اومدی؟
چشمهامو از دستهام گرفتم و به چشمهایی که واقعاً حس می کردم دفعه ی اولیه که انقدر واضح و کامل میبینمش نگاه کردم.
سری به نشونه ی " بله؟؟" تکون دادم.
کمی خودش و جلو کشید و تکیه داد به میز و گفت: پشیمونی که دعوتم و قبول کردی؟ می خوای برگردی؟
تعجب کردم که دو دلیم و حس کرده بود ولی الان وقتی دیدمش، وقتی موهای کوتاه شده و شکه کننده اشو دیدم دیگه نمی خواستم برگردم. دیگه نمی خواستم برم.
چشمهام چرخید و رفت سمت موهاش. یاد چند روز پیش افتادم که با چه حرصی در مورد موهاش و کوتاهیش حرف زده بودم.
یاد ضربه ی کاری که با در بهم زده بود.
می تونستم امیدوار باشم که به خاطر من موهاشو کوتاه کرده؟
سرش و کج کرد و لبخند زد و فقط نگام کرد. جوری که باعث شد با خجالت چشمهامو از رو موهاش بردارم و سرمو بندازم پایین.
من: نه پشیمون نیستم.
لبی کج کرد و گفت: پس خوبه. می خوای شروع کنم؟
فقط نگاش کردم.
لبخندی زد و سری تکون داد و صورتش و به سمت پایین گرفت و رفت تو فکر. کم کم لبخندش محو و محو تر شد و اخمهاش کمی رفت تو هم.
داشت فکر می کرد شاید به یه خاطره ی دور. یا... یه خاطره ی عمیق و درد آورد.
نفسی گرفت و خیره شد تو چشمهام.
با صدای صاف و جدی و بدون خش گفت: نمیدونم آیدا در مورد بیتا چی بهت گفته برای همینم من از اول برات میگم.
بیتا دختر عمه امه. البته نه دختر عمه ی واقعی، هیچ رابطه ی خونی با هم نداریم، دختر شوهر عمه امِ. عمه و شوهری که تو یه تصادف تو جاده مردن و این دختر و تنها گذاشتن.
"دلم گرفت برای تنها شدن بیتا، برای از دست دادن با هم پدر و زنی که مثل مادر بود براش. برای دردی که حس می کردم چقدر سخت بوده براش. "
آهی کشید و ادامه داد.
-: وقتی بیتا تنها شد، شاید 15 سالم نداشت، کسیو هم نداشت. خانواده ی پدریش تو یه شهر دیگه بودن تو تهرانم فقط ماها بودیم. فامیلای نامادریش. ولی چون از 9-10 سالگی با عمه ام بوده یه جورایی همه امون اونو مثل دختر عمه ی واقعیمون تصور می کردیم.
بعد اونها بیتا یه جورایی با همه امون زندگی کرد. یه هفته ده روز خونه ی ما، یه چند روز خونه ی عموهام. یه وقتهایی هم خونه ی دوستاش میرفت. مخصوصاً یکی از دوستهاش که خیلی با هم صمیمی بودن و خانواده ی اونم وضعیت و تنهایی بیتا رو میدونستن.
بیتا با آیدا خیلی خوب بود. با هم بزرگ شدن. با اختلاف سنی نه سال ولی خیلی صمیمی. اینکه آیدا هنوزم هواشو بکنه و دلش براش تنگ بشه طبیعیه.
رفت عقب و تکیه داد به پشتی صندلی. یه دستش رو پاش و دست دیگه اش هنوز رو میز بود. رفت تو فکر. خیره شدم به دستی که رو میز مونده بود به انگشتهایی که بی هدف رو میز نقش می کشیدن.
آروم نشستم، تو سکوت مطلق حتی نفسهامم کنترل کردم تا تمرکز و فکرش و خراب نکنه.
پسر جوون برگشت و سفارشهامون و آورد. آیدین سر بلند نکرد.
آروم شکلات گلاسه امو جلو کشیدم و نی شو با دو انگشت گرفتم. یه کم مثل قاشق باهاش محتویات لیوانم و هم زدم و آروم سرمو جلو بردم و کمی از شکلات گلاسه ام خوردم. تازه بهم مزه کرده بود که نفهمیدم چی شد و نی کی چسبید به ته لیوان که یه صدای هورتی بلند شد که باعث شد چشمهای خودم از خجالت و غافلگیری گرد و سر آیدین بلند بشه.
نگاهی به من متعجب و ترسیده انداخت و لبخندی زد و قهوه اشو کشید جلو.
به زور آب دهنم و قورت دادم و بی خیال خوردن شکلات گلاسه با نی شدم. خودمو رو صندلی عقب کشیدم و مثل یه خانم، شیک با قاشق مشغول مزه مزه کردن شدم.
آیدن کمی از قهوه اش خورد و گفت: در برابرش حس مسئولیت می کردم. تو جمع خانواده ی ما خیلی کم حرف بود. آروم و ... ( خیره به فنجون قهوه، با کمی مکث گفت:) تنها... بیشتر وقتها....
یه نفس عمیق کشید و ادامه داد: همیشه با آیدا بود مثل دوتا خواهر. مثل آیدا حرفهاشو به من میگفت... و درد و دلهاشو.
رابطه ی نزدیکی با هم داشتیم اونقدری که از دوست پسراشم برام میگفت. حتی یه شب تموم تا صبح به خاطر بهم زدن با آخریش تو بغل من گریه کرد.
یه ابروم پرید بالا. این پسر چقدر رله بود که دختری که به قول خودش بهش حس مسئولیت داشت می تونست دوست پسر بگیره و در موردش نه، در موردشون باهاش حرف بزنه. والا آرمین ما با اینکه جوجه است اما بفهمه من دوست پسر دارم رگ غیرتش قلنبه می زنه بیرون و هوار می کشه.
نفسی آه مانند کشید و سری تکون داد. سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد. نمی دونم حالت صورتم چه جوری بود که باعث شد لبخند بزنه.
کمی نگام کرد و گفت: اونجوری نگام نکن. من آدم بی غیرتی نیستم همین الان اگه بفهمم آیدا تو این سن می خواد با کسی دوست بشه قاطی میکنم. اونم خواهر کوچولوی من. چون واقعا تو سنی نیست که بتونه درک درستی از رابطه با جنس مخالف داشته باشه و درست و غلط و خوب از هم تشخیص بده.
ولی در مورد بیتا درسته که تو خونه ی ما بود و منم هواشو داشتم ولی نمی تونستم در مورد رفتارش و کارهاش اظهار نظر کنم. هر عکس العمل تندی از من باعث میشد دیگه حرفهاشو بهم نزنه و این جوری من نمی تونستم ازش محافظت کنم. ترجیح می دادم از کارهاش خبر داشته باشم و تو لفافه نصیحتش کنم و راه و چاه و نشونش بدم تا اینکه با تعصب بی جا و رفتار بی منطق اونو از خودم دور کنم. اونم با توجه به اینکه من واقعاً حقی نداشتم که بهش بگم چی کار بکنه چی کار نکنه. خیلی راحت می تونست با یه جمله ی " به تو چه" یا "به تو ربطی نداره" دهن منو ببنده و مانع دخالت کردنم بشه. یا نه راحت تر می تونست از خونه امون بره. این طور فکر نمی کنی؟
با ابروهای بالا رفته سری تکون دادم. حالا که فکر می کردم میدیدم آیدین رفتار درستی داشت. یه جورایی مثل رفتار من با آرمین بود. من در موردش اضهار نظر نمی کردم و غیرت بی مورد نشون نمی دادم. اونم می تونست حرفهاشو بهم بگه و خودشو خالی کنه و هم من میفهمیدم که داره چی کار می کنه.
سری به نشونه ی تایید کارش و حرفش تکون دادم. لبخند محوی زد و دوباره چشم دوخت به فنجون قهوه اش. با انگشتش به لبهی فنجونش می کشید.
aram-anid آنلاین نیست.       پاسخ با نقل قول

آیدین: حس خوبی بهش داشتم، تا مدتها مثل یه برادر بزرگتر بهش نگاه می کردم.
خیلی هوامو داشت بیشتر از مامانم اینا. مدام مثل پروانه دورم می چرخید. بیش از اندازه بهم توجه می کرد که باعث میشد جذبش بشم.
البته همیشه هم رفتارش عالی نبود. گاهی که حالش خوب نبود یهو اخلاقش 180 درجه تغییر می کرد. تندخو و بد اخلاق می شد و به همه می پرید. حتی با منم تندی می کرد. اما در کل خوب بود.
این نزدیکیها و صمیمیت بینمون باعث شده بود احساسم بهش عوض بشه. یه علاقه ای بینمون بود حسش می کردم، اما هیچ کدوم ازش صحبت نمی کردیم. هر چی نباشه با هم زندگی می کردیم و این درست نبود.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: گذشت تا اینکه تو یه تعطیلات رفتیم مسافرت... غار علی صدر... چند تا خانواده با هم بودیم و بیتا هم باهامون.
قرار بود تو غار سوار قایق بشیم.
چند تا چند تا با هم سوار میشدیم. منم می خواستم با پسر دایی هام و پسر خاله هام سوار بشم. اونا سوار شدن و وقتی منم می خواستم برم تو قایق بیتا بازومو کشید.
برگشتم و نگاش کردم. با یه عجزی تو چشمهام نگاه کرد و گفت: آیدین.... تو با من سوار شو من می ترسم.
اونقدر صداش ملتمس بود که دلم و فشرد.... نتونستم بهش نه بگم. سوار قایق نشدم. منتظر شدم تا قایق بعدی بیاد و با بیتا سوارش بشیم.
تا اون موقع کسی از حسی که بینمون بود خبر نداشت. درسته که تو مسافرت از صمیمیت بین من و اون یه حدسهایی زده بودن ولی مطمئن نبودن. با حرف بیتا و دوتایی سوار شدنمون همه اطمینان پیدا کردن.
( پوزخند صدا دار و تلخی زد و ادامه داد) چقدر اون موقع خوشحال بودم و هیجان زده. چقدر به خودم می بالیدم که بیتا به من تکیه کرده و با وجود من از چیزی نمی ترسه. تو قایق که کنار هم و چسبیده به من نشست چه حسی داشتم. با هر تکون قایق که می ترسید و خودشو بهم نزدیکتر می کرد خوشحالیم بیشتر میشد.
اون مسافرت باعث شد اسممون سر زبونا بی افته.
" آیدین و بیتا همدیگه رو دوست داشتن". قلبم فشرده شد.
(( لبخند عصبی آیدین جمع شد و چشمهاشو رو هم فشار داد. دست چپش و بالا آورد و دوتا انگشتش و به شقیقه هاش فشرد. چشمهاشو که بازر کرد دوتا کاسه ی خون شده بودن. نمیدونستم به خاطر یادآوری خاطراته یا سر درد یا غم تو حر فهاش؟؟؟ ))
-: نمیدونم میتونی درک کنی سر زبونها افتادن یعنی چی؟ همه ازت حرف می زنن و زیر ذره بین می گیرنت. در کل چیز مزخرفیه.
دیگه علاقه امون علنی شده بود ولی بازم هیچ کدوم حرفی نمیزدیم. یه جورایی زبونم وا نمیشد. الان میفهمم چرا.
یه هفته بعد مسافرتمون بیتا وسایلشو جمع کرد که بره خونه ی دوستش. چند روز؟ معلوم نبود.
وقتی ازم دور میشد نگرانش می شدم. دلم نمی خواست جایی باشه که دسترسی بهش نداشته باشم. اون موقع موبایل نداشت. منم نمی تونستم مدام زنگ بزنم خونه ی دوستش نمود خوبی نداشت. موبایلمو دادم بهش که حداقل در دسترس باشه و هر وقت که بخوام بتونم حالشو بپرسم. این جوری آروم تر میشدم.
ظهر خودم بردمش دم خونه ی دوستش. ( با اخم به یه نقطه خیره شد. ) سه ساعت بعد زنگ زدم حالشو بپرسم.. جواب نداد.... گفتم حتماً ندیده یا صدای زنگو نشنیده....
یه ساعت بعدترش زنگ زدم.. بازم هیچی... چند بار دیگه هم زنگ زدم که هیچ کدومو جواب نداد. دیگه کلافه شده بودمو نگران. نمیدونستم چی کار کنم. به خونه ی دوستشم نمی تونستم زنگ بزنم نه درست بود و نه شماره اشو داشتم.
اضطراب و دلهره باعث شد برم دم خونه ی دوستش. تا برسم اونجا یه سره زنگ میزدم. یه چند دفعه ای گوشیش و جواب دادن، البته نه خودش. هر بار صدای یه دختر تو گوشی می پیچید و هر چی میگفتم گوشیو بدین به بیتا کسی اهمیت نمیداد.
تا اینکه رسیدم خونه ی دوستش. اونقدر عصبانی و نگران بودم که حد نداشت. با داد به دختری که برای بار هزارم موبایل بیتا رو جواب داده بود گفتم: یا گوشیو بهش بده یا بگو بیاد دم در تا زنگ خونه رو نزدم و آبروش نرفت.
دختره یه ایشی حواله ام کرد و بعد کلی معطلی گوشیو داد به بیتا. با صدای خندون و بی خیالی جواب داد.
یعنی کارد می زدی خونم در نمیومد. عصبانی ازش پرسیدم: کجا بودی؟
اونم خیلی شیک گفت: با دوستام حرف میزدم گوشی هم دست دوستاش بوده.
انقدر حرصی شدم که عصبانی تر گفتم: مگه من اون موبایل کوفتی و برای دوستات دادم بهت که الان سپردی دست اونا؟
به خانم برخورد. گفت: خوبه یه موبایل قراصه دادی بهم انقدر منت می زاری؟
بحث منت نبود نگرانش شده بودم. بهش گفتم بیاد دم در ببینمش تا از نگرانی در بیام. ده دقیقه ی بعد اومد دم در بهم نگاه نمی کرد. باهام قهر بود و دلخور. گفت: آبرومو جلوی دوستام بردی.
بعدم موبایل و گذاشت کف دستم و رفت تو خونه. حتی فرصت نکردم بپرسم مگه چی کار کردم که آبروت رفت؟
برگشتم خونه با خودم فکر می کردم که شاید واقعاً کاری کردم که انقدر ناراحت شده ولی هر چی فکر می کردم بازم کاری که اون کرده بود خیلی پررنگ تر از حرکت شاید بد من بود.
بیتا رفت و تا یه هفته حتی زنگ هم نزد.
داغون بودم و نگران. هر چی فکر می کردم چی کار کردم عقلم به جایی نمی رسید.

تا اینکه بعد یه هفته یه خانمی بهم زنگ زد. یه دختر جوون. کسی که اسم منو میدونست و عجیب بود که نسبتم با بیتا رو هم میدونست.
اولش فکر کردم شاید یکی از دوستای اونه که می خواد اذیت کنه و این جوری تلافی دلخوریشو کرده باشه. خواستم گوشیو قطع کنم که گفت: در مورد بیتا می خواد حرف بزنه.
کنجکاو شدم و گفتم: گوش میدم.
( نفس عمیقی کشید و ساکت شد. سراپا گوش شده بودم ببینم دختره چی می خواست بهش بگه. اونم در مورد بیتا. بیتایی که هیچ حس خوبی بهش نداشتم. حالا یا به خاطر حسادتم بود و علاقه ای که آیدین بهش داشت یا یه حس زنونه یا هر چی.
خودمو جلو کشیدم و تکیه دادم به میز و کنجکاو خیره نگاش کردم.)
وقتی دو دقیقه گذشت و حرفی نزد بی تاب گفتم: اون خانم چی گفت؟
با حرف من تکونی خورد و متوجه ی من شد که به شدت کجکاو و بی تاب بودم.
لبخند عمیقی زد و گفت: باهام قرار گذاشت.
ابروهام پرید بالا. یه جورایی بدم اومد. تا حالا بیتا بوده حالا می خواد در مورد یه دختر دیگه حرف بزنه.
همه ی اشتیاقم به شنیدن ادامه ی ماجرا تموم شد. صورتم جمع شد و خودمو کشیدم عقب و تکیه دادم به صندلیمو بی تفاوت و تا حدودی دلخور گفتم: آهان...
تک خنده ی بلندی کرد که باعث شد سریع نگاش کنم و چشم غره ای به این خنده ی بی موقعش برم. بی تربیت...
خودشو کشید جلو صاف تو چشمهام نگاه کرد. هنوز لبخند رو لبهاش بود که با ادای هر کلمه به مرور لبخند هم محو می شد و در آخر جاشو به یه اخم داد.
آیدین: برای روز بعد جلوی یه کافی شاپ باهام قرار گذاشت.
گفت: می خواد بهم کمک کنه و اگه من می خوام بیتای واقعی و بشناسم برم اونجا.
نمیفهمیدم چی میگه ولی بهش مشکوک بودم.
گفتم: اصلاً شما کی هستید و چرا می خواید به قول خودتون بهم کمک کنید؟
گفت: من خواهر محمد هستم.
محمد... دوست پسر بیتا... همون که به خاطر تموم شدن دوستیشون یه شب کامل گریه کرد و تا یه هفته دپرس بود.
عصبی گفتم: اونا که بهم زدن، دیگه شما با بیتا چی کار دارین؟
گفت: کاش که بهم زده بودن. اونوقت من کاری به کارش نداشتم. من میدونم که اون الان با شماست و در حال حاضر داره هم از شما و هم از برادر من سواستفاده میکنه. هم با شماست و هم با برادر من.
سرم سوت کشید. حتی یه درصد هم حرفهاشو باور نکردم. تصور اینکه بیتایی که با اون همه اشک در مورد محمد و نامرد بودنش حرف میزد و اینکه چقدر از رفتنش غصه خورد و حرص خورد و ناله کرد حالا با وجود من بخواد بازم بره سمت کسی که بهش نارو زده برام خیلی سخت بود.
توپیدم به دختره و گفتم: این کارا یعنی چی؟ چرا بیتا باید برگرده پیش کسی که ولش کرده و بازیش داده.
دختره گفت: فعلا که اون دختر خوب تونسته جفتتونو بازی بده.
با حرص گفتم: اصلا چرا می خوای به من کمک کنی و به قول خودت چهره ی واقعی اونو بهم بشناسونی؟
دختره هم گفت: برای اینکه ازتون قول بگیرم. قول اینکه اگه یه روزی من به کمکتون نیاز داشتم برای اینکه بیتا رو به برادرمم بشناسونم بهم کمک کنید.
اونقدر عصبی بودم که داد زدم و 4 تا بد و بیراهم بار دختر بدبخت کردم و گفتم: بی خود امیدوار کمک نباشه.
می خواستم بی خیالش بشم اما هر کاری که کردم دلم آروم نگرفت. مدام حرفهای دختره تو سرم می پیچید. با اینکه باورشون نکردم ولی نتونستم که کامل هم فراموششون کنم.
مخصوصاً که شب با یه اس ام اس آدرس کافی شاپ و ساعت قرار بیتا رو هم بهم داد.
فرداش سر ساعت رفتم دم کافی شاپی که گفته بود. تو ماشین نشستم و بیرون نیومدم. با چشم کل محوطه رو کشتم و در آخر... تو یه کُنج خلوت بیتا رو دیدم با... محمد.. دل می دادن و قلوه می گرفتن. دست تو گردن همدیگه بلند می خندیدن.
( به دستهای مشت شده اش روی میز خیره شدم. به صورت قرمز از یادآوری لحظه ی پر درد زندگیش. شاید لحظه ی خیانت یه عشق.)
با صدای محکمی با صورت جدی و پر اخمی گفت: شاید من عاشق بیتا نبودم اما ضربه ای که به خودم و آبروم زد چیز کمی نبود. منی که همه قبولم داشتن و تا اون سن دنبال دختر بازی و کارهای خلاف نرفته بودم. حتی لب به سیگار نزده بودم. منی که...
برام خیلی سخت بود دختری که همه اونو به من نسبت می دادن و خودمم حس می کردم یه چیزی بینمون هست انقدر راحت بره با یه پسر دیگه.
درسته که بعدش یه دعوای شدیدی با هم داشتیم و اون از خونه امون رفت و دیگه نیومد اما تا مدتها اثراتش تو زندگیم موند. هر کی منو میدید با کنایه و نیش حال اونو ازم می پرسید، حتی بدتر از اون چند نفری از دوستام و فامیل اونو با پسره دیده بودن و میومدن بهم خبر می دادن. درسته که رابطه ی ما تموم شده بود اما یه جورایی آبروی منم خدشه دار شده بود.