صداش آروم بود.
آیدین: آرام خانم...
چشمهام بسته شد. اونقدر آروم و نمیدونم... خاص صدام کرده بود که ضربان تند قلبم آروم گرفته بود.
گوشه ی لبم و گاز گرفتم سرم و بلند نکردم.
آیدین: بهم نگاه نمیکنی؟
قدرتم و جمع کردم و سرم و بلند کردم و خیره شدم بهش.
آیدین: چرا هر چی صدات کردم جواب ندادی؟
وقتی جواب نمیدم یعنی نمی خوام باهات حرف بزنم پیله میشی همینه دیگه. ولی نمیشد اصل مطلب و بهش بگم. دنبال یه چیزی بودم که کر شدن ناگهانی و عمدیم و توجیح کنه یهو تند از دهنم پرید.
من: داشتم آهنگ گوش می دادم نشنیدم.
یه ابروش و انداخت بالا و با یه لبخند کج گوشه ی لبش رو یه پاش تکیه داد و دستهاش و برد تو جیبش و یه نگاه خندون بهم انداخت و گفت: با بلوتوث آهنگ گوش میدی؟
گیج نگاش کردم. وقتی منظورش و فهمیدم اخمم بیشتر شد و چشم غره ای به لبخندش رفتم. بچه فضول. اصلاً من می خوام بی سیم آهنگ گوش بدم. تو ذهنم اجرا زنده می کنم به تو چه؟
از نگاهم خنده اش گرفت. لبهاش و جمع کرد تو دهنش و سرش و انداخت پایین تا جلوی خنده اشو بگیره. آروم که شد دوباره نگام کرد.
این بار جدی گفت: چند بار زنگ زدم. جوابم و ندادی.
جدی و خشک گفتم: ندیدم گوشیم زنگ بخوره، نفهمیدم.
دوباره یه ابروش رفت بالا.
آیدین: بعدش چی؟ بعدشم ندیدی؟
منظورش چی بود؟ دیدم خوب که چی؟ انتظار که نداشت بهش زنگ بزنم؟
من: چرا دیدم اما دیر وقت بود.
آیدین: می خواستم در مورد رژیم غذایی آرمین بهت بگم.
چشم ازش گرفتم و سرم و چرخوندم و بی حوصله پوفی کردم.
بازم آرمین. من یه روز نمی تونم بی حرف آرمین بگذرونم. اصلاً نمی خوام در مورد آرمین حرف بزنم.
ساکت شده بود. زیر چشمی نگاش کردم. خیره مونده بود بهم و یه اخم ریز رو پیشونیش بود.
جدی اما آروم گفت: مشکلی پیش اومده؟
خشک گفتم: نه.
سرش و پایین تر آورد تا بتونه صورتم و که رو به زمین بود و ببینه.
آیدین: اما من شک دارم. رفتارت یه چیز دیگه ای و میگه.
پر حرص سرم و بلند کردم و تیز نگاش کردم. با سردترین صدام گفتم: رفتار من زبون نداره که چیزی بگه. با اجازه من کار دارم.
از کنارش رد شدم که برم با دو قدم دوباره اومد جلوم ایستاد و گفت: تو چته؟ چی شده؟ چرا این جوری می کنی؟
آروم بود. دستهاش و آورده بود جلوی من و سعی می کرد با اشاره بهم بگه آروم باشم. بدتر حرصیم می کرد.
چشمهام و بستم. دستهای لرزونم و مشت کردم تا آروم بشم. کلافگی، بی حوصلگی، همه ی اتفاقات بد این چند وقت درگیریهام با خودم همه اش به مغزم هجوم آورده بود و ظرفیتم و تکمیل می کرد.
سعی کردم آروم باشم. با چشمهای بسته اما صدای لرزون گفتم: من چیزیم نیست. اجازه بدین برم.
آیدین: چیزیت نیست؟ پس لابد منم کورم. فکر کردی حالت و نمیبینم؟ چی شده؟ بهم بگو؟
اعصابم دیگه خورد شده بود. پر حرص چشمام و باز کردم و تیز خیره شدم تو چشمهاش داغ بودم با کلی خشم اما صدام آروم بود و تُنش پایین.
من: چرا بگم؟ بگم که چی بشه؟ اصلاً چرا باید به تو بگم؟ چرا می پرسی؟ چرا می خوای بدونی؟
عصبی بودم و سوزنم رو چرا گیر کرده بود.
آروم همراه با یه لبخند نگاهش و تو صورتم چرخوند و دوباره به چشمهام خیره شد و گفت: چون من گوش می کنم.
اعصابم بدجوری تحریک شده بود. دستهام به شدت می لرزید. یه نگاه چپکی بهش انداختم. از زور فشار قفسه ی سینه ام همراه با نفسهای پر حرصم بالا پایین میرفت.
بدون توجه از کنارش رد شدم که برم.
چیش... " چون من گوش می کنم" کی بهت میگه گوش کنی؟ کی مجبورت می کنه؟
همراه حرکت من به پهلو چرخید و قبل اینکه بتونم حتی یک قدم ازش دور بشم آستینم و گرفت و کشید.
آیدین: بگو از چی ناراحتی؟

دیگه ترکیدم.
برگشتم سمتش و با همون صدای پایین اما پر حرص تند و با حرکات دستی که بی اختیار تو هوا تکون می خورد گفتم: از چی؟ از همه چی؟ از شاگردای کلاسم، از اینکه السا شبا مدام با تلفن حرف میزنه و نمیزاره بخوابم. از پر شدن هارد لب تاپم و اون خط قرمزای مزخرف روی فایلهاش. از کمر درد و قلب درد بابا. از اینکه سونیا مدام بند میکنه به وسایلم و خرابشون میکنه. از سرگیجه و فشار بالا پایین شدن مامان. از اینکه یه هفته است دلم لوبیا پلو میخواد و مامان درست نمیکنه. از اینکه همش نگران آرمینم و می ترسم یهو بزنه زیر همه چیز. اینکه دلم یه تفریح یه روز خوشی می خواد اما همه اش چپیدم تو اون خونه و کنج اتاقم و همه ی سرگرمیم شده از پنجره ی اتاقم به حیاط نگاه کردن. اینکه افروز میاد و با اطلاعات و اعتماد به نفس کل از درس و دانشگاه و مقاله و همه چیز میگه و جوری با آدم رفتار میکنه که حس می کنی کودن تر از خودت تو دنیا کسی نیست. از اینکه مدام باید حس کنم زندگیم داره تباه میشه و راکد موندم و دلخوشی نیست. از اینکه مدام مجبورم سر یه خرس عروسکی با سونیا دعوا کنم که تنها یادگار بچگیم و بعد 26-27 سال نابود نکنه.
حرفهام تموم شد. صدام ساکت شد. با نفسهای تند و سینه ای که با سرعت بالا و پایین میرفت خیره شدم به چشمهایی که می خندید و صورتی که آروم بود.
از همه بدتر لبخند روی لبش بود که خیلی اذیتم می کرد.
با این نگاه و این صورت نفهمیدم با من چی کار کرد که تمام گله ها و نگرانی هامو از سدّ لبهام رد کردم و به زبون آوردم کار هرگز نکرده.
غرغر کرده بودم اونم با صدای بلند برای یه آدم دیگه غیر درون خودم.
با اخم خیره شدم به لبهایی که لبخند میزد و میرفت تو مخم و این حس و بهم میداد که داره به حرفهای من می خنده. با چشمهای درشت شده و پر اخم تا حدودی با لحن تندی گفتم: به چی می خندی؟
لبخندش عمیق تر شد و گفت: به اینکه عصبانیتتم آرومه... مثل خودت... مثل اسمت...
سریع چشم هام بالا اومد و رو چشمهاش متمرکز شد. داشت شوخی می کرد؟
از حرفش آتیش گرفتم همه ی درگیریهای ذهنیم تو این10 روز اومد تو سرم. دستهام و مشت کردم و عصبی گفتم: چرا مجبورم میکنی که اینا رو بهت بگم؟ چرا همش سوال می پرسی؟ به چی می خوای برسی؟ اینا چیزائیه که نباید گفته بشه.
پر حرص و عصبی دستهام و بالا آوردم و گفت: تو چقدر سوال داری؟ یه باره همه اشو بپرس خلاصم کن دیگه مجبورم نکن حرف بزنم.
دستهاش و فرو برد تو جیبش و یه ابروش و داد بالا و سرش و کج کرد و آروم گفت: چرا حرف نزنی؟ ببین حرف زدی چقدر خوب بود. حالا آروم شدی؟
آروم شده بودم از همون گلمه ی اولی که شروع کرده بودم و با هر جمله ای که می گفتم آروم می گرفتم. چیزهایی و گفته بودم که بعضیهاشون خیلی مسخره بودن ولی چیزهایی بودن که شاید بارها تو سکوت و تو ذهنم ازشون گله کرده بودم و حالا... با صدای بلند گفته بودم.
سرمو انداختم پایین و آروم گفتم: بلند گفتمشون. مجبورم کردی...
سرش و دوباره آورد پایین و با لبخند گفت: اگه بازم خواستی حرف بزنی بهم بگو تا مجبورت کنم.
آروم نگاش کردم. گفتم مجبورم کرد ولی در واقع خودم منفجر شدم و همه رو ریختم بیرون.
من: نباید میگذاشتی حرف بزنم. نباید می گفتم. نباید. چرا انقدر می پرسی؟ چرا می خوای همه چیزو بدونی؟ چرا باید بگم؟
آیدین: که آروم بشی. یکی باید به حرفهات گوش کنه؟ به کی میگی؟ السا؟ افروز؟ مامانت؟
اخم کردم از اینکه میدونست به هیچکی هیچی نمیگم حرصم گرفته بود. رومو برگردوندم و در حین چرخش گفتم: به تو هم نباید بگم.
دو قدم برداشتم که گفت: چرا اتفاقاً فقط باید به من بگی. چون من گوش می کنم.
دستی تکوت دادم مثل مگس پروندن شاید یه معنیش این بود که " بی خود نگو" یه قدم دیگه برداشتم که با حرفش میخکوب شدم.
آیدین: و برام مهمه....
دوباره تپش قلبم تند شد. نفسم مقطع شد. با همه ی قدرت سعی کردم که برنگردم. نباید می موندم. همین جوری یه چیزی گفته من نباید به روی خودم می آوردم.
همه ی قدرتم و تو پاهام ریختم و قدم برداشتم. اصلاً نفهمیدم چیو چه جوری خرید کردم. آخرم وقتی برگشتم خونه مامان کلی غر زد که آشغالِ بازار و خریدم اومدم.
ولی من نمیشنیدم گوشه ی پنجره نشسته بودم و از شیشه خیره شده بودم به حیاط و آلاچیق و آروم بودم.
نه دلم لوبیا پلو می خواست نه برام مهم بود که سونیا خرسم و بگیره نه تلفن حرف زدن با صدای بلند السا و نه حتی حس کودن بودن از حرفهای افروز تونست منو از حال و وضعیتم بیرون بیاره.
بی توجه به حرفهای بقیه، به السا و افروزی که بارها اومدن تو اتاق و صدام کردن و ازم پرسیدن چرا لباسم و در نمیارم و در نهایت از بی توجهیم خسته شدن و رفتن، اونقدر پشت پنجره نشستم تا هوا تاریک شد. یکی یکی همسایه ها اومدن خونه و در نهایت..
در نهایت در باز شد و آیدین از در وارد شد و ...
به محض رسیدن به حیاط سرش و بلند کرد و به پنجره ی اتاق من نگاه کرد و ....
حتی از این فاصله هم لبخندش و می دیدم. و سری که به نشونه ی سلام خم شد و دستی که به نشونه ی تلفن رفت کنار گوشش.
آروم تو جواب همه ی اینها سرم و خم کردم.
شال رو سرم و درست کردم و از اتاق زدم بیرون و میدونستم که امشب زنگ میزنه. زنگ میزنه تا در مورد آرمین حرف بزنه. تا رژیم غذائیش و بگه.
و من راضی بودم به همون سلام و حالت چه طوره ای که برای من بود. و فقط برای خود من...

دلم داشت از گشنگی ضعف میرفت. عاشق ماه رمضون بودم ولی وقتی از دو سه هفته ازش میگذشت و میرسید به آخراش گشنگیش زیادی فشار می آورد مخصوصاً که مدام روزها رو میشمردم ببینم چند روز مونده تا تموم شه من با خیال راحت بتونم یه چیزی بیرون از خونه دور از چشم السای فضول که مثل نگهبان کشیک می داد تا ببینه من چی می خورم چی نمیخورم میل کنم و دلی از غذا در بیارم.
حالا نه که همیشه دستم به جیبمه و از بیرون خوراکی می خرم نه، سالی به ماهی شاید یکی دوبار خرید کنم در حد دو تا دونه پیراشکی خریدن اونم هوسی.
در کل زیاد بیرون از خونه خرج نمیکنم. گشنه سرو کله زدن با این بچه های حواس پرت خیلی انرژی از آدم می گیره. صدای قار و قور شکمم باعث شد دستی روش بکشم.
عزیزم آروم بگیر آبرومو حفظ کن 1 ساعت دیگه اذان میشه، تا اون موقع مودب باش. باشه؟ آفرین.
کیفم و رو شونه ام صاف کردم و کلید و از توش در آوردم و در خونه رو باز کردم.
تا پام و گذاشتم تو حیاط سرو صداها بلند و واضح رفت تو گوشم.
هر چقدر صداها بلند میشد لبخند منم بیشتر میشد. از سر بالایی که میرسید به حیاط اصلی بالا رفتمو با دیدن همسایه های مونث و بچه هایی که سر و صداشون از تو حیاط پائینیه که منتهی میشد به پارکینگها میومد و چه حالی می کردن برای خودشون لبخندم عمیق تر شد.
یادم رفته بود که امروز پنج شنبه است و همسایه ها افطار میدن. امشب کدوم خانواده افطار میداد؟
رسم محله ی قدیممون این بود که پنج شنبه ها و جمعه ها هر یک خانواده یا دو خانواده با هم افطاری همسایه ها رو دعوت می کردن و همه دور هم بودن. حالا هم که اومده بودیم تو این خونه رسممون از بین نرفته بود فقط یکم جاش عوض شده بود. چون هوا گرم و مطبوع بود و هوای آخرای شهریور بود و نشوندن کل همسایه ها تو خونه کار سختی میشد از شب اول افطاردهی خانمها میومدن تو حیاط و زیر انداز و فرشی پهن می کردن و یه سفره از این سر حیاط تا اون سرش می نداختن و همه هم تو درست کردن افطار کمک می کردن.
بوی خوب کتلت روحمو پروند. یادم باشه موقع افطار حتماً از این کتلت بخورم.
با لبخند جلو رفتم و یه سلام بلند گفتم. هر کی که شنید جوابم و داد.
عزیز بانو هم تو صدر مجلس نشسته بود و بر کارها نظارت می کرد. رفتم جلو و بوسیدمش و یه سلام گرم همراه لبخند بهش کردم.
عزیز بانو: پیر شی دخترم حالت چه طوره؟
من: خوبم عزیز جون فقط دارم از گشنگی میمیرم.
خندید و گفت: 2 ساعت مونده بعدش می تونی همه ی این غذاها رو بخوری.
چشمکی زدم و آروم گفتم: پس السا رو از من دور نگه دارید.
هر دو خندیدیم.
مامان که چشمش به من افتاد ایستاد و بعد از جواب دادن به سلامم گفت: آرام برو بالا وسایلت و بزار و لباست و عوض کن بیا پایین کلی کار داریم اون وسایل سالادم بیار با دخترا با هم درست کنید.
چشمی گفتم و سریع رفتم بالا. لباسامو عوض کردم و با وجود خستگی و گشنگی ولی موندن تو جمع و با دخترا سالاد درست کردن یه حالی می داد که به خوابیدن می ارزید.
سبد گوجه و خیار و کاهو های شسته رو بردم پایین. چشم گردوندم و اولین کسی که در دسترس بود و صدا کردم.
من: آیدا جان میشه بیای کمکم؟
آیدا که کنار شراره و افروز نشسته بود سریع از جاش بلند شد و اومد بهم کمک کرد. زورم به این بچه رسید. اون دو تا گنده رو ندیدم اونا هم اصلاً به روی خودشون نیاوردن.
رفتیم و کنارشون نشستیم و آیدا رفت چاقو و یه ظرف بزرگ و یه سینی آورد.
من: خانمها ببخشید میپرم وسط حرفهای شیرینتون ولی لطفاً بیکار نشینید خیارا رو پوست کنید.
شراره چشمهاش و گردوند و گفت: باز تو نیومده به ما کار دادی؟ دو ساعته اینجا نشستیم هیچ کی نتونست بهمون کار بده بعد تو زرتی اومدی و کار گرفتی دستت؟
تو جوابش لبخندی زدم و گفتم: نخیر من کار نگرفتم دستم باز نیومده بهم کار دادن منم شماها رو به اشتراک گرفتم. بیخیال. چه عجب خانم شما شیفت نیستی؟
شراره تدافعی رو کرد بهم و گفت: چیه؟ خوشت میاد مدام من شیفت باشم؟ چشم نداری ببینی یه روز من تو خونه بمونم؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: به من چه تو هر روز خونه بمون. چرا عصبی میشی؟
افروز پرید وسط حرفمون و گفت: بی خیال آرام، شراره الان ناراحته اعصاب نداره.
نگاهمو بین افروز و شراره گردوندم و گفتم: جداً؟ برای چی؟ از چی ناراحتی؟
افروز: نمیدونم یه پرستار جدید اومده تو بخش خیلی رو اعصابه شراره راه میره.
شراره پر حرص گفت: این دختره خیلی چندشه براش فرقی نمیکنه که کی باشه فقط مرد باشه خودشو بهش نزدیک میکنه اَه.
شاخکام تکون خورد. شراره آدمی نبود که پشت سر کسی بد بگه پس حتما این دختره خیلی رو اعصابش رفته بود که این جوری داشت حرف میزد.
شراره: اَه اَه انقدر بدم میاد. همچین تو کمین نشسته که ببینه کی از در میاد تو بپره بهش. دکتر مظهری دکتر مظهری از دهنش نمی افته. همه شیفتاش و با اون برداشته.
ابروهام رفت بالا و از دهنم پرید.
من: این همون دکترِ فامیلمون نیس...
چشم غره ی شراره دهنم و بست و دیگه ادامه ندادم. چند وقتِ پیش بین حرفهاش گفته بود خیلی از این دکتر خوشش میاد و ظاهراً اونم بهش بی میل نیست. راست و دروغش پای خودش ولی من که حس کردم چیزی بیشتر از یه خوش اومدن دو طرفه است. شراره آدمی نیست که تو سکوت کسی و دوست داشته باشه. تا از اون آدم مطمئن نباشه در موردش به کسی چیزی نمیگه.
خوب به من چه من فکر می کردم این دکتره قراره فامیلمون بشه. باید با من هماهنگ می کرد کسی خبر نداره. بی خیال.
نمیدونم این پرستار جدید چی کار کرده که شراره این جوری آتیشی شده؟ ولی پرستاره باید مراقب خودش باشه پا رو دم بد آدمی گذاشته.
دیگه تا آخر حرفهای شراره ساکت نشستم و سالادم و درست کردم و گذاشتم اون هر چقدر می خواد در مورد همکار جدید بد بگه و خالی بشه.
آروم رو به افروز پرسیدم: ببینم سونیا کجاست؟
افروز: با سعید و پژمان رفتن شرکت پژمان. سری تکون دادمو مشغول کار شدم. 

نزدیک افطار شده بود و همه تند تند از این ور میدوییدن اون ور و سعی می کردن یه سفره ی خیلی شیک بچینن.
من که با دیدن اون آب گوشت قرمز و اون کوبیده ها و آشی که روشو با پیاز داغ و سیر داغ و نعنا داغ تزیین کرده بودن و اون کتلتها و سالاد و کلاً چشمشم به هر غذایی که می افتاد ضعفم بیشتر میشد.
انقدر دلم می خواست برم بشینم کنار سفره و تا خود اذان منتظر بمونم و به محض گفتن الله الکبر بپرم رو غذاها...
اما نمیشد مدام یکی از یه گوشه صدام می کرد. انقدر اسمم و شنیده بودم که حالم از خودم و اسمم بهم می خورد.
عصبی شده بودم. دلم می خواست هر کی که صدام می کنه برگردم و سرش داد بزنم و بگم: چیـــــــه؟
اما نمیشد زشت بود.
-: خاله آرام خاله آرام...
برگشتم سمت صدا. با دیدن سونیا که تو بغل آیدین ورجه وورجه می کرد و می خواست بیاد پایین تا خودشو بهم برسونه لبخند خسته ای زدم.
بالاخره بعد کلی تقلا آیدین سونیا رو زمین گذاشت و اونم دویید اومد سمت منو خودش و انداخت تو بغلم.
بچه ام برای اولین بار آبروی منو حفظ کرده بود.
سفت بغلش کردم و بوسیدمش. دلم خیلی براش تنگ شده بود. با اینکه بیشتر روزها خونه ی ما بود اما من کم میدیدمش. معمولاً پیش مامان بود و ازش جدا نمیشد. یه وقتهایی هم که میومد پیش من یه کاری می کرد که میرفت رو اعصاب و بعد من مجبور میشدم با طلسم و افسون یه کاری کنم دلم خنک بشه و اونم جیغ میکشید و فرار می کرد.
سونیا خودش و از تو بغلم عقب کشید و گفت: خاله ببین. عمو آیدین برام چی خریده.
در حین ادای جمله اش مدام سرش و به چپ و راست تکون می داد و نمیگذاشت تا من اون چیزی که میگفت خریده رو ببینم. و
قتی بعد سعی زیاد نتونستم چیزی ببینم گفتم: عزیزم عمو چی برات خریده؟
عمو هـــــــــه چه جالب چه عجب بهش نگفت خوآن میگل.
سونیا: عمو برام گوشواره گرفته ببین.
به گوشواره های صورتیِ پری مانندش نگاه کردم. انگار دوتا دختر کوچولوی بالدار که بی شباهت به پروانه نبودن از گوشهاش آویزون بود و با هر حرکت سر سونیا یه تکون قشنگی می خوردن.
انقدر زیبا بودن که بی اختیار لبخند زدم.
من: چقدر قشنگن. مبارکت باشه از عمو تشکر کردی؟
سونیا با عشوه گفت: بــــــــــله دو سه تا بوسش کردم.
این و گفت و چشمش که به مامانش افتاد دویید سمت مامانش که گوشواره هاش و به اونم نشون بده.
بچه ام از الان بلد بود چه جوری خوبـــــ تشکر کنه.
سرم و بلند کردمو به آیدینی که با لبخند دست تو جیبش فرو برده بود و خیره شده بود بهم نگاه کردم.
سری به نشونه ی سلام تکون داد و منم تو جوابش سری تکون دادم. خیلی دلم می خواست ازش بپرسم که چرا سونیا دیگه بهش نمیگه خوآن میگل اما با اومدن سعید و پژمان نشد که بپرسم.
دیگه داشتن ربنا میگفتن و همه هم اومده بودن. نشستیم دور سفره ی بزرگی که پهن بود و منتظر اذان شدیم.
مامان چایی می ریخت و دست به دست می دادیم تا از سر سفره یکی یکی چایی بردارن و برسه به همه.
من که ذوم کرده بودم رو کتلتها و می خواستم تا اذون گفت سریع برم سراغشون.
با گفتن الله و اکبر خم شدم سمت کتلتها.
السا که کنارم نشسته بود پر حرص گفت: آرومتر دختر، زشته، بزار اول چایی بخوری بعد.
یه چشم غره ی چپکی بهش کردم و آروم گفتم: تو چه میفهمی گشنگی یعنی چی؟ از 30 روز ماه رمضون 5 روزش و به خاطر ضعف بُنیه روزه نمیگیری یعنی بخوای هم مامانو پژمان نمیزارن بگیری. وقتی نمیدونی گشنگی چیه نظر نده.
چشمهام و گردوندم و چشمم خورد به آیدین که با لبخند نگاهم می کرد.
چشمهام ریز شد. ممکنه لب خونی بلد باشه؟
افطار و خوردیم و چقدر خوب بود. تا موقع اذان و افطار انرژی داشتم برای کار کردن اما بعدش.... دلم می خواست فقط یه جا بشینم و هیچ کاری نکنم اما نمیشد.
انقدرم زورم میومد دخترا پا میشدن سفره جمع می کردن مردا مینشستن.
از راه دور به پسرا چشم غره رفتم. یه دسته ظرف که رو هم چیده بودم تا جمعشون کنم و برداشتم و از جام بلند شدم. همزمان با من پژمان و آیدینم بلند شدن.
با تعجب به ظرفهای تو دستشون نگاه کردم. اونا که بلند شدن آرومین و شهرام هم به تبعیت از اونا بلند شدن و کمک کردن.
انقده ذوق زده شدم. سفره ای که باید 10 بار میرفتیم و میومدیم تا جمع میشد خیلی سریع تر از همیشه جمع و پاک شد.
حتی برای ظرف شستن و جمع و جور کردن ظرفها هم پسرا کمک کردن.

تو حیاط دور هم نشسته بودیم و با دخترا حرف میزدیم.
آیدا با هیجان گفت: من عاشق این خونه ام. وقتی اینجا هستم حس نمیکنم تنهام. هر کدوم از شماها مثل خواهرام هستین و انگار دارم تو یه خونه ی قدیمی خیلی بزرگ که هر خانواده تو یه اتاقِ گوشه ی حیاط زندگی می کنن زندگی می کنم.
دقیقاً حسی که من به این خونه داشتم هم همین بود. با لبخند نگاش کردم.
چشمهای شادش یکم غم داشت.
آهی کشید و گفت: سالهای قبل ما خیلی تنها بودیم. همیشه دلم می خواست که یکی باشه که باهاش بتونم مثل شماها حرف بزنم اما نبود فقط.. فقط یه چند وقتی ...
انگار برای حرف زدن دو دل بود.
السا کنجکاو پرسید: یه چند وقتی چی؟
لبخند غمگینی زد و گفت: یه چند وقتی دختر عمه ام.. یعنی دختر شوهر عمه ام که خانواده اش و تو تصادف از دست داده بود پیش ما زندگی می کرد. یه جورایی بین خونه ی فامیلا می چرخید. اون یه مدت خونه ی ما بود درسته که بیشتر با آیدین صمیمی بود ولی یه جورایی مثل خواهرم شده بود اگه...
قلبم فشرده شد. همه ی وجودم گوش شده بود ببینم بقیه اش چیه. اما انگار آیدا دیگه خیال ادامه دادن نداشت. غیر من بقیه هم کنجکاو بودن. صدای مچاله شدن قلبم و میشنیدم. با آیدین صمیمی بود؟ تا چه حد؟
چرا باید مهم باشه هر چقدر که باشه بیشتر از توئه. آیدین برای من فقط یه سلام و حالت چه طوره ی با واسطه بود. همین...
صورت غمگین آیدا یهو با لبخندِ مصنوعی وا شد و سریع موضوع و جمع کرد و گفت: در هر حال بعد چند وقت از خونه ی ما رفت و من بازم تنها شدم.
شراره لبخندی زد و گفت: اما اینجا دیگه تنها نیستی. همه ی ما پیشتیم عزیزم.
آیدا هم به لبخندش جواب داد.
من اما تو عالم خودم بودم و به دختر عمه ای فکر می کردم که شاید غریبه بود اما خیلی به این برادر و خواهر و مخصوصاً برادر نزدیک بود و صمیمی.
تمام شب فکرم مشغول بود. رو تخت غلت می زدم اما خوابی نبود که به چشمهام بیاد. از رو تخت پایین پریدم تا برم آب بخورم و گلوی خشک شده ام و باز کنم.
میون راه رسیدن به هال بودم که صدای حرف زدن مامان و بابا رو شنیدم.
بی اختیار تو جام متوقف شدم و گوشهام تیز شد.
مامان: حالا می خوای چی کار کنی؟
بابا: نمیدونم. این بار چندمه که علی آقا صحبت و پیش میکشه. مدام میگه این دوتا جوون دیگه سنشون بالا رفته و بهتره که نامزدی رسمی بگیریم و ... میگه حداقل یه عقد معمولی بگیریم که به هم محرم بشن.
مامان: ولی ما دختر جوون بزرگتر تو خونه داریم. نمیشه که. مردم چی میگن؟ نمیگن حتماً دختر بزرگشون یه عیب و ایرادی داشته که شوهرش ندادن و در عوض دختر کوچیکه داره شوهر میکنه؟
بابا آهی کشید و گفت: نمیدونم خانم نمیدونم. ولی فکر می کنی چند وقت دیگه می تونیم این دوتا رو دور از هم نگه داریم؟
مامان ناراحت گفت: نمیدونم چقدر ولی من تا آرام شوهر نکنه اجازه نمیدم السا عقد کنه.
دیگه صبر نکردم بقیه ی حرفهاشونو بشنوم. دلم پر غم شد. چرخیدم و برگشتم تو اتاقم. رفتم زیر پتوم و پتو رو تا گردنم بالا کشیدم. یه جورایی می خواستم خودمو پنهون کنم.
اگه نبودم پژمان و السا خیلی راحت می تونستن الان تو خونه ی خودشون زیر یه سقف زندگی کنن و مجبور نبودن با این همه فاصله و یواشکی همو ببینن.
نفسم و اه کردم و دادم بیرون. چشم دوختم به گوشیم چقدر امشب نیاز داشتم با کسی حرف بزنم. یه حرف ساده مثل سلام.
نمیدونم چقدر به گوشیم نگاه کردم. چشمهام داشت سنگین میشد که گوشیم شروع کرد به لرزیدن.
تند گوشی و برداشتم.
-: الو ... آرام خانم.
با شنیدن صداش لبخندی رو لبهام نشست.
چشمهام و بستم و با آرامش گفتم: سلام.
-: سلام حالت خوبه؟
من: ممنونم خوبم. شما خوبی؟
ساکت شد. بعد کمی مکث گفت: چی شده؟
تعجب کردم. آروم گفتم: هیچی... چیزی نشده.
خونسرد گفت: چرا یه چیزی شده. بگو چی شده.
اومدم دوباره بگم چیزی نشده که گفت: آرام.. خانم... میدونم چیزی شده پس بی خود انکار نکن. فقط بگو چی شده که ناراحتت کرده.
نمیدونستم چی بگم. بگم از اینکه سد راه خوشبختی السا و پژمانم ناراحتم؟ یا بگم از اینکه یه زمانی با دختر عمه ات صمیمی بودی دلم گرفته؟ یا بگم...
نمیدونستم چی بگم؟
من: چیز خاصی نیست. فقط.. کارهام زیاده و این روزه گرفتن و گشنگی... یه جورایی همه ی انرژی آدم و میگیره.
آروم گفت: فقط یه هفته مونده. پُرش رفته کمش مونده. یکم دیگه تحمل کن.
آروم گفتم: تحمل می کنم.
تو دلم گفتم همه چیز و فقط با تحمل میشه گذروند.
می خواستم از این حال و هوا در بیام.
من: چی کار کردی که سونیا دیگه بهت خوآن نمیگه؟
خنده ای کرد و گفت: بهش گفتم منو دوست داره یا خوآن و اونم گفت منو. بهش گفتم این من، اسم داره اگه صداش نکنی ناراحت میشه. بعدم که براش گوشواره گرفتم و قول داد که آیدین صدام کنه.
خوشم میومد از اینکه رگ خواب همه دستش بود. همه رو خیلی راحت متقاعد می کرد.
آیدین: دیگه دیر وقته بگیر بخواب. خوب بخوابی.
با لبخند گفتم: تو هم همین طور.
تلفن و قطع کردم و من موندم با شیرینی اولین تماس بدون واسطه. اولین تلفنی که غیر خودم حرف کسی توش نبود. اولین خوب بخوابی که فقط برای خودم بود نه آرمین و برای اون.
حس شیرینیه که یکی زنگ بزنه و فقط از خودت بگه. زنگ بزنه برای خودت. که بخواد بدونه حال خودت چیه.
و من اون حس شیرین و مطبوع و داشتم و با حسش خوابیدم و حتی گشنگی روزه گرفتنهای روزهای بعدم نتونستن اونو از بین ببرن.

مامان یه لیست بلند بالا داده بود دستم که برم خرید، فردا عید قربون بود و قرار شده بود که هر دو خانواده یه گوسفند برای قربونی بگیرن و سر جمع 2 تا از کل گوسفندها رو میبردن محله های پایین و خیرات می کردن. بقیه رو هم بین در و همسایه و خود اهل ساختمون تقسیم می کردم. کل همسایه ها قرار بود شریکی پنج تا گوسفند بگیرن و تو همین حیاط خودمون قربونی می کردن.
با کلی بسته ی خرید رسیدم خونه. کلید انداختم و در و باز کردم.
صدای بع بع گوسفندا از دیروز یه خواب درست و حسابی برامون نگذاشته بود. دلمم براشون می سوخت طفلی ها. نمیدونستن فردا این موقع نیستن که بع بع کنن.
این پسر بچه ها هم اسباب بازی پیدا کرده بودن هی میومدن دور و بر این گوسفندا و مدام دومشونو میکشیدن شاخشونو میکشیدن.
با دیدن فرزین که دم یکی از گوسفندا رو می کشید داد زدم.
من: فرزین نکن اون کارو کندی دمشو.
برگشت و با لبخندی که همه ی دندوناش و نشون میداد نگام کرد و گفت: خاله آرام حال میده.
نمیدونستم جلوی خنده ام و بگیرم یا بهش چشم غره برم.
تک سرفه ای کردم که خنده امو کنترل کنم و گفتم: خوشت میاد یکی بیاد پاتو بکشه؟ نکن دیگه دردش میاد.
یه نیشی نشونم داد و یه قدم رفت عقب تر. داداشش و پسرای دیگه نمیومدن جلوی گوسفنده.
تا سرم و برگردوندم برم دیدم دوباره صدای بــــــع زجر کشیده ی گوسفنده بلند شد.
برگشتم دیدیم پسره ی خیره بازم داره دم بدبخت و میکشه. دیگه گفتن نداشت اگه می خواست به حرفم گوش کنه همون بار اول گوش می کرد.
در ورودی ساختمون و باز کردم و از پله ها رفتم بالا. داشتم کلید می نداختم برم تو خونه که از تو پله ها صدای پا شنیدم.
برگشتم دیدم مرضیه خانم پشت سرمه.
لبخندی زدم و سلام کردم اما با دیدن صورت رنگ پریده اش که به زور سعی می کرد لبخند بزنه تو جام خشک شدم.
نگران کامل چرخیدم سمتش و گفتم: مرضیه خانم حالتون خوبه؟ چیزی شده؟
غم و ترس تو صورتش موج میزد. به زور سعی می کرد خودشو آروم نشون بده اما نمیتونست.
نگران تر گفتم: چی شده؟
یه آهی کشید و پر غم گفت: چیزی نیست آرام جان.
اما چیزی بود من کامل میفهمیدم. اصرار کردم.
من: مرضیه جون تروخدا بگو چی شده. اصلاً کجا داری میری؟
یه قطره اشک از گوشه ی چشمش سر خورد و اومد پایین. با گوشه ی چادرش پاکش کرد و گفت: دارم میرم دکتر. چند وقته حالم خوب نیست.
جلوی چادرش باز بود. دستی رو شکمش گذاشت و گفت: فکر کنم سرطان گرفتم. تو شکمم غده در آورده. اولش کوچیک بود بهش توجه نکردم. گفتم شاید کیستی چیزی باشه خودش رفع شه اما روز به روز داره بزرگتر میشه و حالا دیگه حالمم بد میشه و مدام بالا میارم. غذا از گلوم پایین نمیره. یا اگرم به زور بره سریع پسش میزنم.
دیگه داشت کامل اشک می ریخت. نایلونای خرید و رو زمین گذاشتم و رفتم جلو و بغلش کردم.
من: نگران نباش مرضیه جون چیزی نیست. آقا محمد میدونن؟
مرضیه: نه جرات نکردم بهش بگم. از ترسم دکترم نمیتونستم برم. تازه خودمو راضی کردم که برم دکتر اما می ترسم. یک ساعت دیگه نوبت دارم اما میترسم...
دلم سوخت. خیلی ناراحت شدم. مرضیه جون زن خیلی خوب و مهربونی بود و برای همه ی اهل ساختمون مثل یه کمک رسون تو موقع سختی بود.
ازش جدا شدم و گفتم: مرضیه جون یه دقیقه صبر کن من وسایل و بزارم تو خونه میام با هم بریم. صبر کن.
قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه و جلومو بگیره در خونه رو باز کردم و وسایل و گذاشتم توش و از همون دم در داد زدم.
من: مامان من دارم با مرضیه خانم میرم بیرون.
دیگه صبر نکردم که جواب مامانو بشنوم در و بستم و با مرضیه خانم از خونه زدیم بیرون.
طفلی خیلی ناامید و بی روحیه بود. مدام به یه گوشه ای زل میزد و بی اختیار قطره اشکی از گوشه ی چشمش پایین می چکید.
نمیتونستم حرفی یا کلامی برای دلداریش بگم فقط یه جمله گفتم: نگران نباش ایشا.. که چیزی نیست.
اما اگه حرف خودش راست باشه و یه غده تو شکمش باشه که رشد کنه باید دیدی میشه راحت ندیدیش گرفت یا از شرش خلاص شد؟
رفتیم دکتر و بعد کلی که منتظر نشستن بالاخره نوبتمون شد. مرضیه خانم بلند شد که بره اما دست منو که تمام مدت تو دستش بود و ول نکرد.
برگشت و خواهشانه نگام کرد. لبخندی زدم و از جام بلند شدم و با هم وارد اتاق دکتر شدیم.

دکتر یه خانم حدوداً 40 و اندی ساله بود که ظاهر آروم و صورت زیبایی داشت و با صدای آرامش بخشی جواب سلاممون و داد.
با دیدنمون یه لبخندی زد و گفت: بفرمایید بشینید. خوب مریض کدومتونید؟
به مرضیه خانم اشاره کردم و گفتم: ایشون مریضه.
دکتر نگاش کرد و گفت: خدا بد نده چی شده؟
مرضیه خانم از استرس نمیتونست حرف بزنه فقط خیره شد بهم تا من توضیح بدم.
من: خانم دکتر چند وقته حالش خوب نیست. جدیداً تهوع داره و معده اش غذا رو نگه نمیداره. راستش خودش فکر می کنه که تو شکمش غده داره و حس میکنه که بزرگم میشه.
دکتر اخم کرد و گفت: جداً؟ میشه برید رو تخت دراز بکشید تا معاینه اتون کنم؟
برای مرضیه خانم سری تکون دادم و کمکش کردم تا بلند بشه و با هم رفتیم کنار تخت.
چادرش و برداشت و خوابید رو تخت.
دکتر اومد و اول با گوشی معاینه اش کرد. و بعد با دست قسمتهایی از شکمش و اشاره کرد و گفت: اینجاهات درد داره؟
مرضیه خانم هم جوابش و داد.
دکتر گوشی و از جیبش در اورد و لبخندی زد و گفت: اگه میشه شما برید روی اون یکی تخت دراز بکشید.
مرضیه خانم نگران تر از همیشه بلند شد و رفت رو تختی که دکتر گفت و کنارش چند تا دستگاه و یه مونیتور بود دراز کشید.
دکتر شکمش و زد بالا و رو شکمش یه مایه ژل مانندی ریخت و با یه چیزی که سر گردی داشت و بی شباهت به میکروفن نبود ژل ها رو رو شکمش پخش کرد و از اون طرف مونیتورم روشن کرده بود و با دقت بهش نگاه می کرد.
داشتم سعی می کردم بفهمم چی کار می کنه. یعنی با این دستگاه غده رو پیدا میکنه؟ فکر کنم داشت سونوگرافی می کرد.
خانم دکتر با دیدن صفحه ی مونیتور لبخندی زد و یه پیچ و چرخوند و گفت: تبریک میگم خانم شما باردارید؟
دقیقاً مثل این فیلمها. خم شده بودم سمت جلو و سعی می کردم از تو اون برفک چیزیو که دکتر دیده بود و براش تبریک می گفت و پیدا کنم. اما همه ی حواسم رفته بود پی صدای گرومپ گرومپ قویی که از دستگاه میومد.
بعد چند ثانیه تونستم حرف دکترو تو مغزم آنالیز کنم. گفت مرضیه خانم بارداره؟
به مرضیه نگاه کردم. دهنش باز مونده بود و مثل سکته ایها به دکتر نگاه می کرد.
اونم باورش نمیشد. به دکتر نگاه کردم و گفتم: خانم دکتر شما مطمئنید؟
دگتر لبخندی زد و گفت: دیگه از این بیشتر؟ صدای قلبشم میشنوید.
من: آخه این زن و شوهر 10 ساله ازدواج کردن ولی...
دکتر: پس باید بگیم معجزه ای شده. در هر حال شما قراره مادر بشید و غده ی تو شکمتون بچه اتون بوده که سالم و سر حال در حال رشد کردنه. و چون تا حالا تجربه ی بارداری نداشتید تصورم نمی کردید و به اشتباه افتادید.
هول پرسیدم: ببخشید خانم دکتر چند وقتشونه؟
دکتر: تقریباً حدود سه ماه و نیمی میشه.
یعنی مرضیه خانم سه ماه و نیم حامله است و نفهمیده؟
دهن باز خیره شده بودم به خانم دکتر که داشت دستگاه و خاموش میکرد. سریع گفتم: ببخشید خانم دکتر درسته که من دارم سعی میکنم از بین این خط ها بچه رو ببینم ولی هنوز باورم نمیشه. میشه از همین خط خطیهای تو مونیتور یه عکس بهمون بدین من به پدر بچه نشون بدم مطمئنم بی مدرک باور نمیکنه.
دکتر از حرفم خندید و یه باشه ای گفت. چند تا دستمال کاغذی رو شکم مرضیه گذاشت که خودشو تمیز کنه و بلند شه.
دیدیم مرضیه هنوز با دهن باز خشک مونده. خودم شکمش وتمیز کردم و صداش کردم.
من: مرضیه جون... مرضیه جون پاشو عزیزم بهت تبریک می گم قراره بالاخره مامان بشی.
با گفتن کلمه ی مامان انگار از شوک بیرون اومده باشه یهو زد زیر گریه. یه اشک که تلخ نبود شور نبود. بعد این همه سال انتظار با شنیدن یه خبر خوش بالاخره تونست یه گریه از سر ذوق و از ته دلش بکنه.
بغلش کردم و کمرشو مالیدم و اجازه دادم خودش و آروم کنه.
برای اطمینان رفتیم آزمایش خونم دادیم. مرضیه خانم سر از پا نمیشناخت مدام می خندید. نمیدونست این خبر و چه جوری به محمد آقا بگه.
دم در خونه ی ما گفتم: من به مامان اینا چیزی نمیگم تا خودت بگی.
لبخند خوشحالی زد و با من وارد خونه شد.
مامان وقتی فهمید مرضیه جون بارداره یه ارحم الراحمینی گفت و السا یه جیغ کوتاهی زد و هر دو بغلش کردن و بوسیدنش.
اونقدر دلم شاد بود که دلم می خواست همه رو خوشحال ببینم.
رفتم تو اتاق و با ذوق نشستم کنار پنجره و خیره شدم به حیاطی که 2 سال دیگه میشد مقرّ بازی فسقلی مرضیه و محمد آقا.
وای که وقتی محمد آقا فهمید و از ذوق عربده کشید و صدای "خدایا شکرت" محمد آقا از طبقه ی پنجم تا خونه ی ما هم رسید و از شور و هیجان شبونه رفت دنبال گوسفند که به مبارکی این خبر خوش و قدم نو رسیده یه خونی بریزه و قربونی کنه.
شب وقتی آیدین درست سر موقع مثل همه ی شبهای این چند ماه زنگ زد و حالم و پرسید با چنان شوری گفتم " عالیم" که اونم به وجد اومد. بر خلاف شبهای دیگه که با اصرار سعی می کرد به حرف بیارتم خودم کل داستان و اتفاقات روزو براش تعریف کردم. اونقدر هیجان زده بودم که حتی از شوری که موقع فهمیدن بارداری مرضیه جون تو وجودم داشتم هم براش تعریف کردم.
یه حس عالی و معرکه بود.
حرفهام که تموم شد. ساکت که شدم. نفس که گرفتم آیدین گفت: خوشحالم که صدات و انقدر شاد و پر انرژی می شنوم.
و من آروم شدم با این صدای لطیفی که روحمو لمس می کرد.
و من گفتم برای تنها گوش شنوایی که داشتم.

آروم چشمهام و باز کردم.. هنوز هوا تاریک بود اما صدای بلند مامان و بابا اجازه نمیداد بخوابیم.
نه فقط من بلکه السا و آرمین هم بیدار شده بودن. این رسم روزهای عید قربون بود.
بابا خودش قربونی می کرد و ماها هم باید نظاره گر می بودیم.
خواب آلود از رو تخت پایین پریدم و سلانه سلانه به سمت دستشویی رفتم. چشمهام هنوز نیمه بسته بود.
دست و صورتم و شستم و از دستشویی بیرون اومدم. صدای زنگ خونه خبر از اومدم افروز و سعید می داد.
هر جای دنیا هم که بودیم روز عید قربون همه جمع میشدیم خونه ی بابا. عید قربون با عیدای دیگه خیلی فرق می کرد. روزه کباب خوری بود.
لباسهامو عوض کردم. و خواب آلود تو هوای گرگ و میش با السا و سونیای خواب آلودتر که مدام در حال چرت زدن بود رفتیم تو حیاط.
عزیز بانو و بابا حسین زودتر از ما اومده بودن. با دیدنمون لبخندی زدن و عزیز بانو به زیر اندازی اشاره کرد و گفت: بیاین دخترا بیاین اینجا بشینیند با این چشمهای بسته می ترسم بخورید زمین.
مثل بچه های حرف گوش کن سریع رفتیم و رو زیر انداز نشستیم. من و السا و سونیا چسبیده بودیم به هم و هر کدوممون به اون یکی تکیه داده بودیم و سعی می کردیم جوری بشینیم که بتونیم به ادامه ی خوابمون بپردازیم.
تازه چشمهام تو حالت نشسته گرم شده بود که سر و صدای بقیه ی اهالی ساختمون هم بلند شد.
کاملا پیدا بود که همه بیدار شدن و دیگه خبری از خواب نیست. دخترا یکی یکی به نوبت اومدن و همه مثل یه کولونی جمع شدیم و مچاله شدیم رو زیر انداز و به شدت به هم فشار می آوردیم که بتونیم جای بیشتری و اشغال کنیم و راحت تر بشینیم.
مامان اینا هم یه فرش دیگه پهن کرده بودن و نشسته بودن روش و کلی تشت و لگن هم بود برای سلاخی گوسفنده کنارشون بود.
بابا و پدر پژمان با کمک هم یکی از گوسفندا رو گرفته بودن. مامان یه مفاتیح که یه صفحه اش علامت گذاری شده بود داد دست بابا و اونم شروع کرد به خوندن دعا و بعد بابای پژمان به گوسفند بیچاره که حالا دیگه بع بع نمی کرد، انگار فهمیده بود قراره قربونی بشه کمی آب داد و بابا بسم ال... گفت و چاقو رو گذاشت رو گلوی گوسفند و ...
ثانیه ی بعد خونی بود که از گلوی بیچاره جهش می کرد. لحظه ی آخر چشمهای گوسفنده رو دیدم. برقی می زد که حس می کردم تو چشمهاش اشک بود.
پتو تابستونه ای که همراهمون آورده بودیم و دور خودم پیچیدم و بُغ کرده رومو برگردوندم یه سمت دیگه و تا آخر مراسم قربونی دیگه نه به گوسفندا نگاه کردم نه به بابا اینا.
بعد قربونی گوسفندها رو با طناب آویزون کردن به میله های کنار در و پوستشون و جدا کردن.
همه ی قربونی یه طرف بوی گندی که گوسفندا و احشامشون میدادن طرف دیگه. قابل تحمل نیست.
از جام بلند شدم و دخترا رو که حالا دیگه سر حال شده بودن و چونه اشون گرم صحبت شده بود و تنها گذاشتم و رفتم تو آلاچیق نشستم.
چشمم خورد به محمد آقا که با چه شوری گوسفندا رو تمییز می کرد و گوشت جدا می کرد که کباب کنیم.
مزه ی قربونی به صبحونه کباب خوردنش بود.
ولی من دیگه دلم کباب نمی خواست. دلم گوشت نمی خواست. تا می خواستم مزه ی خوب کباب و زیر دندونم یادآوری کنم چشمهای اشکی گوسفنده میومد تو ذهنم و به کل شیرینی کباب و کوفت می کرد.
پاهام و جمع کردم تو شکمم و تکیه دادم به ستون آلاچیق و چشمهام و بستم.
آفتاب در اومده بود و ساعت حدود 9 اینا شده بود. بوی زغال سوخته و بعد اون چربی کباب شده ی گوسفند و بوی گوشت آدم و مست می کرد.
سر و صدایی شده بود. جوونا برای صبحونه تو قید و بند سفره پهن کردن نبودن چون کبابا به سفره نمیرسید. رو هوا و سر منقل سیخ ها رو میزدن و همون جا تموم میشد و فقط بزرگترها بودن که سفره می نداختن و دور سفره همراه صحبت هاشون کبابا رو هم می خوردن.
دیروز چقدر برای این کبابا نقشه کشیده بودم. اما حالا....

بوی خوش کباب از یه فاصله ی خیلی نزدیک تو بینیم فرو رفت. حتی گرمای سیخ داغم حس می کردم.
چشمهام و باز کردم با دیدن یه سیخ داغ کباب جلوی صورتم یه هــــــی از ترس گفتم.
سیخ کباب سریع عقب رفت.
-: ببخشید نمی خواستم بترسونمت. دیدم نیومدی پای منقل گفتم برات بیارم.
دستی به صورتم کشیدم و پاهامو آوردم پایین و درست نشستم و رو به آیدینی که سر پا بود گفتم: ممنونم ولی نمی خورم.
یه ابروشو انداخت بالا و جدی پرسید: چرا؟
از پایین چپکی نگاش کردم. این پسر چرا وقتی به من میرسید قرص چرا می خورد؟
هنوز منتظر سیخ به دست نگام می کرد.
کلافه پوفی کردم و گفتم: گوسفندِ بابا اینا داشت گریه می کرد.
لبخند محوی زد و کنارم نشست.
آیدین: و برای همون گریه تو کباب نمی خوری؟ حس نمی کنی این گوسفندا امروز آرومتر از دیروز بودن؟ من که میگم فهمیده بودن قرار نیست زیاد زنده بمونن.
عجیب منم همین حس و داشتم. با دست یه گوشت از سر سیخ جدا کرد و گرفت سمتم و گفت: بیا بخور. گوشت قربونی شگون داره.
فقط به گوشت تو دستش نگاه کردم.
آرومتر و نزدیکتر گفت: گوشت گوسفند بابات اینا نیست.
سرم و چرخوندم سمتش. تو چشمهاش نگاه کردم. آروم بود. یعنی واقعاً از گوسفندی که بابا اینا قربونی کردن نبود؟
بی اختیار دستم و جلو بردم و گوشت و ازش گرفتم.
من: خودت چی؟
لبخندی زد و گفت: تو اول بخور.
نگاش کردم. آروم گوشت و گذاشتم تو دهنم. لبخندی زد و یه گوشت از سیخ جدا کرد و گذاشت تو دهن خودش. شیطون چشمکی زد که باعث شد دهنم از تعجب باز بمونه و چشمهام گرد بشه. تک خنده ای کرد و از جاش بلند شد. سیخ کباب و گذاشت تو دستهای منِ متعجب و بی حرف رفت سمت بچه ها و منقل.
بهت زده تر از اون بودم که بتونم گوشت و بجوَم. رسید پیش منقل و یه گوشت دیگه خورد و یه لیوان نوشابه هم ریخت و بهم نگاه کرد. وقتی دید هنوز بهت زده مات موندم لیوانش و به سمت بالا هل داد که یعنی "بخور دیگه" و با لبخند نوشابه اش و خورد.
بالاخره به خودم اومدم و گوشتم و جوییدم و چشم ازش برداشتم.
روزای عید قربان صبحونه کباب هوسی می خوردیم و ناهار و چلو کباب کوبیده. علی آقا بابای پژمان کوبیده هاش حرف نداشت. از همون گوشتهای قربونی که خودش چرخشون می کرد یه غذای لذیذ درست می کرد.
زنها هم در حین حرف زدن مشغول تمیز کردن کله پاچه می شدن که من از این قسمتش متنفر بودم چون خیلی بوی بدی داشت. ولی در عوض عاشق کله پاچه ی قربونی بودم که صبح عید غدیر درست می کردن و هر سال خونه ی یکی جمع میشدن و امسال همه با هم میومدیم تو حیاط.
هر کی به کاری مشغول بود و السا گم شده بود و مینا و شراره و آیدا هم کنار من مشغول صحبت بودن و آیدا از مدرسه اشون تعریف می کرد که صدای گریه ی بلند سونیا رو شنیدیم.
همه برگشتیم سمتش که تو بغل مامانم نشسته بود و تازه از خواب بیدار شده بود. مات مونده بودیم که این بچه خواب بد دیده که بیدار نشده گریه می کنه یا یکی انگولکش کرده؟
بین صدای جیغ و گریه اش یه جمله رو میشد فهمید.
" گوسفندام کو؟"
بلند شدم و رفتم پیش مامان اینا و بغلش کردم.
من: سونیا جان چی شده خاله؟
سونیا: خاله گوسفندام نیست.
چشمهام گرد و دهنم جمع شد. این بچه دنبال گوسفندای مرده و خورده شده می گشت. حالا گوسفند از کجا در بیارم بدم بهش.
سعی کردم ارومش کنم و بگم گوسفندا نیستن اما بدتر شد و گریه اش بیشتر شد. حسابی جیغهاش رو روانم بود. اخم کردم و نگاه جدیدم و دوختم بهش و همون جور که به شاگردام نگاه می کنم تا مزه نریزن بهش نگاه کردم و گفتم: سونیا خاله یا ساکت میشی یا طلسمت می کنم رو صورتت زیگیل در بیاری.
بلافاصله ساکت شد و با وحشت و چشمهای گرد نگام کرد. وقتی صورت جدیم و دید دوباره بلند زد زیر گریه و به التماس افتاد. حالا دیگه عمرا ساکت میشد.
یه دستی اومد زیر بغل سونیا و از تو بغلم کشیدش بیرون. آیدین با چنان محبتی سونیار و بغل کرده بود که یه لحظه حس کردم بچه ی خودش و بغل کرده.
آیدین: سونیا جون عزیزم آروم بگیر. اول اینکه نمیزارم خاله طلسمت کنه.
برگشت و شماتت بار نگام کرد که باعث شد دهنم که باز مونده بود جمع بشه و جدی نگاش کنم و شونه ای بالا بندازم.
خوب ساکت نمیشد.
آیدین: دوم اینکه بهت میگم گوسفندات کجان.
تا اینو گفت سونیا ساکت شد و خیره شد به دهنش. راستش برای خودمم جالب بود ببینم چه جوری می خواد به این بچه بفهمونه که گوسفندا رو گردنشونو پخ پخ کردیم و پوستشونو کندیم و خوردیم.
آیدین: ببین گوسفندایی که اینجا بودن جادویی بودن.
سونیا: یعنی چی؟
آیدین: یعنی اینکه فقط تا یه زمانی میتونستی ببینیشون.
سونیا: یعنی چی؟
آیدین: یعنی فقط تا امروز صبح دیده میشدن و بعدش غیب میشدن.
سونیا با دهن باز خیره شده بود به آیدین که با جدیت این مشغول توضیح دادن بود.
آیدین: ماها هم که الان این پایین نشستیم برای این بود که صبح اومدیم باهاشون خداحافظی کردیم. اما تو خواب بودی نتونستی خداحافظی کنی.
حرفش تموم شد اما دهن من و سونیا بسته نشد. مونده بودم که یه همچین چیزیو از کجاش در آورده. اما هر چی که بود باعث شد سونیا قانع و ساکت بشه و تا بعد ناهار از تو بغل آیدین تکون نخوره و حتی خود آیدین بهش ناهار داد و اونم بدون بهانه گیری تا تهش خورد.
کلاً این دختر پسر پسند و غریب نوازه.


بعد ناهار و شستن ظرفها بزرگترها خوابشون گرفت این یعنی دورهمی تموم شد هر کی بره خونه ی خودش. وسایل و جمع کردیم و هر کی یه سینی دستش گرفت تا بره خونه ی خودش.
من و السا جلوی در خونه امون ایستاده بودیم و با بچه ها خداحافظی می کردیم و عجیب این بود که تو لحظه ی خداحافظی چقدر حرف یاد هممون میومد که باید گفته میشد.
ساکت به حرف بچه ها گوش می کردم که آیدا اومد کنارم و آروم گفت: آرام جون ببخشید...
خیره نگاش کردم. این دختر چرا انقدر رنگش تغییر می کرد و سرخ و سفید میشد؟ برای اینکه حرف زدنش و راحت تر کنم گفتم: جانم آیدا جان چی شده؟
سرش و انداخت پایین و با انگشتهاش بازی کرد و خجالت زده گفت: ببخشیدا می دونم پرروئیه ولی ... راستش من تو قواعد عربی مشکل دارم می خواستم خواهش کنم...
نگذاشتم بیشتر از این با زور حرف بزنه، لبخندی زدم و گفتم: تو خونه منتظرتم برو وسایلت و بردار بیار.
با ذوق سرش و بلند کرد و با یه حرکت ناگهانی رو پنجه ی پاش بلند شد و نفهمیدم کی گونه امو بوسید. چشمهام گرد شده بود، انتظارش و نداشتم.
متعجب نگاش کردم.
لبخند گشادی زد و گفت: خیلی ممنون آرام جون. من میرم وسایلمو بیارم.
اینو گفت و تند از پله ها بالا رفت.
بچه ها که نفهمیده بودن چی شده و آیدا برای چی ناگهانی منو بوسیده بود مثل فضولا هجوم آوردن سمتم و هر کی یه سوال می پرسید اما من حس جواب دادن بهشونو نداشتم چون خیره مونده بودم به دو پسری که از پله ها بالا میومدن و از نگاه هاشون کاملاً پیدا بود که صحنه ی بوسیدن آیدا رو دیده بودن و تو چشمهای هر کدوم یه چیزی بود.
مهدی با لبخند گشاد و یه صورتی که پیدا بود خیلی خوشش اومده و آیدین....
آیدین نمیدونم چه حسی داشت. صورتش بی حالت بود برعکس چشمهاش که... حس می کردم داغه. داغ و ملتهب.
با یه نگاه عمیق تو چشمهام زل زده بود و از پله ها بالا میومد. اونقدر نگاهش عمیق بود که نتونستم به خیره شدن ادامه بدم و سرم و انداختم پایین و تند از بچه ها یه خداحافظی سر سری کردم و رفتم تو خونه.
نفسم به شماره افتاده بود چه نگاهی داشت لعنتی.
رفتم تو اتاق و سعی کردم تا اومدن آیدا خودمو مشغول کنم. بالاخره آیدا اومد و رفتم استقبالش. بیچاره چه خجالتی می کشید. برای اینکه راحت باشه آوردمش تو اتاق و به السا گفتم یک ساعت مزاحممون نشه البته اگه طاقت بیاره.
در اتاق و بستم و به صندلی میز ناهار خوری که برای آیدا آورده بودم و پشت میزم گذاشته بودم اشاره کردم و تعارف کردم که بشینه.
من: آیدا جان بشین و راحت باش.
لبخندی زد و خجالت زده گفت: ببخشید که مزاحمت شدم خیلی سعی کردم که خودم درکشون کنم اما از اولم تو عربی خیلی ضعیف بودم. سالهای قبل بیتا بود تا کمکم کنه اما از بعد اون ماجرا و دعواش با آیدین دیگه خونه امون نیومد. راستش دیگه خودمم دلم نمی خواست ازش کمک بگیرم دختره ی نمک نشناس و .
به قول السا شاخکهای اطلاعاتیم تحریک شد. بیتا... بیتا کی بود؟ چرا با آیدین دعواش شد و چقدر این دعوا شدید بود که باعث شد رابطه اش با خانواده ی اینا قطع بشه و آیدا در موردش این جوری نظر بده؟
فکرم بهم ریخته بود و تمرکزم و از دست داده بودم. اما خیلی سعی کردم که درست و حسابی به اشکالات آیدا جواب بدم.
اما بین توضیحات و زمانهایی که به آیدا تمرین می دادم تا حل کنه بدجوری تو فکر این بیتا میرفتم.
بعد یک ساعت تمرین و رفع اشکال و توضیح دادن قواعد عربی و تا حدود زیادی فهمیدن آیدا، در اتاق و زدن. تعجب کردم چقدر خانواده ام داشتن برام آبرو داری می کردن چون تو خونه ی ما معمولاً کسی در زدن بلد نبود هر کی هر کاری داشت یهو کله می کرد میومد تو اتاق و بیشتر موارد برای مچ گیری بود.
من: بفرمایید تو.
در باز شد و السا سینی چایی بدست وارد شد.
لبخندی زد و گفت: خسته نباشید چقدر درس می خونید، دیگه وقت استراحته.
لبخندم و جمع کردم تا همین الانشم السا خیلی جلوی خودش و گرفته بود که نیاد تو اتاق و از مدل حرف زدنش پیدا بود که طاقتش تموم شده.
میفهمیدم چرا انقدر آیدا براش جذابه. یه دختر نوجون و آروم که بیشتر شنونده بود و در عین حال به شدت دقیق بود. حرف و از تو دهنت می قاپید و غیر مواردی که شاید سوتی می داد و در مورد گذشته ی خودشو خانواده اش حرف می زد معمولاً اطلاعات زیادی از خانوا ده و گذشته اش به کسی نمی داد. نمیدونم چرا ولی حس می کردم این دختر آروم و خجالتی چندان دل خوشی از گذشته نداره و شاید غم های خودش و خانواده اش تو گذشته خیلی زیاد بوده و الان که توی یک جمعیه که می تونه شاد باشه نمی خواد این خوشی و از دست بده و با یادآوری گذشته تلخش کنه.
اینها رو میشد درک کرد اما راهی بلد نبودم که جلوی السا و شراره رو بگیرم که مدام از این دختر بیچاره سوال نپرسن. آیدا هم خوب جوری جواب می داد که نه مجبور بشه کامل بگه و نه اینکه خیلی پنهان کاری کنه و باعث بشه طرف کنجکاوتر بشه.
البته کم حرفیش به خاطر کوچیکتر بودنش هم بود. بیشتر با مینا برخورد داشت و با اون صمیمی تر شده بود. هنوز از من و شراره و السا خجالت می کشید و مهرانه رو هم خیلی کم میشناخت و غیر از جمع های خودمون تنهایی باهاش هم کلام نمیشد و تا اومد بشناستش شوهر کرده بود.

نگاهمو از السا که با یه لبخند گشاد به آیدا نگاه می کرد جوری که انگار یه شکار خوب پیدا کرده گرفتم و از تو کشوم ظرف شکلات سنگیمو در آوردم و گرفتم جلوی آیدا و گفتم: بفرما عزیزم.
نگاهی به شکلاتها کرد و با ذوق کودکانه ای گفت: وای شکلات سنگی من عاشقشونم.
بی تعارف دست کرد تو جعبه و یه مشت برداشت و بعد انگار تازه متوجه ی کارش شده باشه شرمنده نگام کرد و گفت: وای ببخشید، هیجان زده شدم. آخه مامان نمیزاره زیاد شیرینیجات بخوریم هم به خاطر دندونامون هم اینکه احتمال چاقی داریم و هم اینکه تو خانواده ی بابا بیماری قند یه جورایی ارثیه.
لبخندی زدم و گفتم: راحت باش می تونی هر وقت خواستی بیای اینجا و با السا شکلات بخوری.
السا به حرفم خندید و گفت: آره بیا اینجا با هم به مهمات آرام دستبرد می زنیم.
خودش از این حرفش بلند خندید و آیدا هم که چندان نفهمیده بود چی به چیه یه خنده ی گیجی کرد و نگاهش و بین منو السا چرخوند.
احتمالاً فکر می کرد با دو تا خل و چل طرفه.
برای رفع ابهامات گفتم: راستش و بخوای من یه وقتهایی که خیلی خودمو تحویل بگیرم شکلات یا شیرینی می خرم و به خاطر بعضیها قایمشون می کنم.
( با چشم به السا اشاره کردم) البته همیشه اون بعضیها مچمو می گیره و به بهانه ای غارتم می کنه.
السا حق به جانب گفت: کار خوبی می کنم. انقدر زحمت می کشی بعد میری چیزی و که نباید و می خوری.
آیدا گیج گفت: چرا؟ مگه آرام مریضی داره که نمی تونه شیرینی بخوره؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم: نخیر جونم یه معضل بزرگتر دارم.
با دست به سر تا پام اشاره کردم. آیدا با چشم سر تا پامو وارسی کرد و گفت: خوب...
ابروهام پرید بالا. با بهت گفتم: خوب؟ خوب به جمالت عزیزم. من مشکل چند پره گوشت اضافی دارم که سوژه ی خوبی برای این دخترای نی قلیونه. یا به قول عزیز جون "خِشکِ چو".
آیدا یه لبخند نصفه زد و گفت: به نظر من هیکلت خوبه. تو تو پری و این اصلا مشکلی نیست اینا هم زیادی گیر میدن.
بی اختیار لبخندی زدم. کاش مامانتم که تو باشگاه منو سرویس می کرد همین نظرو داشت.
با دست تعارف کردم که چاییش و بخوره. چرخیدم سمت میز و کتاب و دفتر آیدا رو بستم تا براش جمع کنم. چشمم خورد به اسمی که رو جلد کتابش نوشته بود.
" سیده آیدا شکیبا"
متعجب برگشتم سمت آیدا و گفتم: شما سیدین؟
آیدا برگشت و وقتی کتابش و تو دستم دید لبخندی زد و گفت: آره سیدیم، خیلی تعجب کردی؟
سری تکون دادم.
السا از جاش بلند شد و کتاب و از تو دستم گرفت و اونم متعجب گفت: واقعا؟ اصلاً فکرشم نمی کردم مخصوصاً با این فامیلی که دارین.
آیدا تک خنده ای کرد که به شدت منو یاد آیدین انداخت و گفت: حق دارین ولی پدرِ پدربزرگم فامیلیش و عوض کرد و گذاشت شکیبا. دقیقاً نمیدونم برای چی ولی این جوری که من شنیدم انگار سر یه موضوعی با خانواده و برادراش دعواش میشه و قطع رابطه می کنن و پدرِپدربزرگمم اونقدر ازشون ناراحت بوده که به فامیل بودنشونم راضی نبود برای همین میره فامیلیش و عوض میکنه.
من و السا سری تکون دادیم و یهو السا با ذوق گفت: ایول پس عید غدیر خونه ی شما مهمونیم. داشتم غصه می خوردم که امسال از کی ته کیسه ای بگیرم. جدیداً همیشه جیبم خالی میشه و پول تو دستم نمیمونه. واقعا به این ته کیسه ای نیاز داشتم.
یه ابرومو انداختم بالا و نگاش کردم. فقط کافی بود در کمد و باز کنه تا بفهمه چرا جدیداً پول تو جیبش نمیمونه. اگه هر روز نره خرید و یه چیز جدید نخره هم پولاش تو جیبش میمونه هم کمد جا داره که من حداقل یه مانتوی اضافه بزارم توش.
آیدا نیم ساعتی موند و السا هم کلی به حرف گرفتش و بعد کلی تشکر رفت خونه اشون.

تا شب با بی حواسی به کارهام رسیدم و ساعت که نزدیک 12 شد بی صبرانه منتظر زنگ آیدین بودم. فکر این دختری که آیدا اسمش و آورده بود به شدت مشغولم کرده بود.
دقیقاً سر ساعت آیدین زنگ زد. چقدر خوب بود که تو اتاق تنها بودم. السا نخوابیده بود اما تو هال نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد.
گوشی و جواب دادم.
من: سلام.
آیدین: سلام آرام خانم خوب هستید؟
من: یعنی از 6 ساعت پیش تا حالا؟ آره اتفاق خاصی نیفتاده که حالم بد بشه.
تک خنده ای کرد و گفت: خوب پس خدا رو شکر. چه خبر؟
با خودم درگیر بودم نمیدونستم این حق و دارم که ازش سوال بپرسم یا نه ولی به شدت دلم می خواست موضوع این بیتا خانم و حل کنم و آروم بگیرم.
آروم و دو دل گفتم: تقریباً خبری نیست.
کمی مکث کرد و گفت: چی شده؟
از در حاشا وارد شدم اما لحنم داد میزد که یه چیزی شده.
من: هیچـــی.
آیدین: بگو چی شده؟
مکث کردم. نامطمئن گفتم: میشه یه سوالی بپرسم؟
صداش جدی شد.
آیدین: بپرس.
با تردید گفتم: بیتا کیه؟
ساکت شد. صدای نفس های تند شده اش و میشنیدم. گوشه ی لبم و گاز گرفتم.
عصبی اما آروم گفت: کی در مورد اون حرف زده؟
من: هیچکی...
صداش بلند تر شد و عصبی تر.
آیدین: پس تو از کجا در موردش میدونی؟
لبمو گاز گرفتم و با اخم و ناراحت گفتم: در موردش نمیدونم. فقط اسمش و از آیدا شنیدم و ....
پرید وسط حرفم و عصبانی گفتم: در موردش چی بهت گفته؟
چقدر خوشحال بودم که الان جلوش نیستم.
اخمهام رفت تو هم. صدای ناراحتم صاف شد.
من: چیز خاصی نگفت فقط اینکه قبلاً تو درسا خیلی بهش کمک می کرد ولی از وقتی که با تو دعواش شده دیگه نیست و ... و اینکه نمک نشناسه...
نفسهاش عصبی بود صدای زیر لبیش و شنیدم. " آیدای بیشعور"
دهنم از تعجب باز و اخمهام تو هم رفت. یعنی آیدا بیشعوره چون در مورد این دختر حرف زده؟ ولی چرا؟ اصلاً این آدم کیه که حتی بردن اسمشم غدقنه؟
ناراحت اما جدی پرسیدم: این دختر کیه؟ چرا انقدر عصبیت کرده؟
عصبی اما جدی و با تحکم گفت: لازم نیست بدونی.
بدنم شل شد. دهنم باز موند. نگاهم خیره شد قلبم... حس کردم یه چیزی تو قلبم شکست. و تو مغزم یکی بود که فریاد میزد.
اخمم غلیظ تر شد.
من: چرا نباید بدونم؟ نمیخوای جواب سوالم و بدی؟
آیدین: نه جوابت و نمیدم و واقعاً لازم نیست بدونی.
صداش کمی بلند بود. عصبی اما جدی و بی حس. صداش باعث میشد بدنم یخ کنه و قلبم فشرده بشه.
به شدت حس حماقت می کردم. چقدر صادقانه و ابلهانه جواب همه ی سوالاتش و میدادم.
نفس عمیقی کشیدم تا آروم بشم. صدای محکم و جدی و سردم به اخمهای غلیظم اضافه شد و با یخ ترین صدای ممکن گفتم: باشه دیگه سوال نمی پرسم. من باید برم صدام میکنن. شب خوش.
بدون اینکه منتظر جوابش باشم تلفن و قطع کردم و اونقدر عصبی بودم که پرتش کردم یه طرف دیگه که حتی جلوی چشمم نباشه.
همه ی حرصی که از خودم و حماقتم و رفتار و حرفهای آیدین داشتم و سر اون گوشی بدبخت خالی کردم اما بازم آروم نشدم.
حتی ارزش جواب یه سوالم نداشتم و من چقدر ساده بودم.
از اتاق بیرون رفتم و یه لیوان آب یخ خوردم تا عطشم و بخوابونه اما فایده نداشت. رفتم تو اتاق و سعی کردم بخوابم اما تا چشمهام و رو هم میگذاشتم صدای آیدین تو سرم می پیچید.
" لازم نیست تو بدونی"
و بارها و بارها تو سرم تکرار شد که من چقدر ساده بودم.
در عین اینکه خودمو سرزنش می کردم و دلم نمی خواست دیگه حتی کوچکترین چیزی در موردش بشنوم چه برسه به اینکه ببینمش یا باهاش حرف بزنم اما بازم به شدت می خواستم که زنگ بزنه. عذرخواهی کنه و توضیح بده. یا نه توضیح نده فقط دوباره صدام کنه بگه " آرام خانم حالت خوبه؟"
خیره شدم به صفحه ی گوشی خاموشی که تا صبح یک بارم روشن نشد و من چقدر ناراحت بودم و ناراحت موندم.
مثل بچه ای که از پدرش چیزی می خواد و اون پدر بی دلیل سرش داد میکشه و به خواسته اش اهمیت نمیده. بچه ناراحت و دلخوره، بغض میکنه ولی در عین حال منتظره تا پدرش صداش کنه حتی به اسم و بخواد باهاش حرف بزنه. فقط یه نگاه هم براش کافیه اما هر چی منتظر میمونه از هیچ کدومشون خبری نیست.


از خواب بیدار شدم. امیدوار به صفحه ی گوشیم نگاه کردم. هیچ خبری نبود. دلم گرفت. اخمام از همون اول صبح تو هم رفت.
چهارمین صبحیه که با امید بیدار میشم اما ناامید روزمو شروع میکنم. بعد از شب عید که تلفن و روش قطع کردم دیگه زنگ نزده.
نسبت به اون دختره " بیتا" حس بدی داشتم و الان بدتر شده بود. جوری که این حس بد به آیدینم کشیده بود و باعث شده بود با حرفهای اون شبش و رفتارها و کنارگیریهای این روزهاش حس کنم یه جورایی مورد سوءاستفاده قرار گرفتم.
برای چی و چه جور استفاده ای و نمیدونم اما منی که حتی پیش خودمم خیلی چیزها رو نمیگفتم اون آدم با من کاری کرده بود که خیلی راحت بهش اطمینان کنم و ریز و درشت حسهامو براش بگم و الان چقدر از گفتنشون پشیمون بودم.
از گفتن حرفهام به کسی که شاید فقط برای رفع خستگیش به غرغرهای خنده دار و گاهی بچگانه ام گوش میداد.
دیگه نمیدونستم چه جوری باید در موردش فکر کنم. دلم بشدت گرفته بود و این باعث میشد که اخمهای گاه و بیگاهم مداوم بشه.
امروزم یه روز کسل کننده بود. صبح آموزشگاه و بعدش قرار بود مینا بیاد دم آموزشگاه تا بریم براش کلاس زبان ثبت نام کنیم و برام جای بسی تعجب داشت که این دختری که مادرش معلم زبانه چرا مشکل زبان داره.
یه روز خسته کننده تموم شد و مینا هم آموزشگاه زبان تعیین سطح کرد و به نسبت هم تو سطح خوبی افتاد.
سر کوچه ی خونه امون از ماشین پیاده شدیم و در حین حرکت به سمت ته کوچه گفتم: مینا من هنوز نمیفهمم تو چرا از مامانت کمک نمی گیری؟ یعنی واقعاً کلاس لازم بود؟
اخمی کرد و گفت: معلومه که لازم بود. مامانم وقتی منو میبینه که مشکل زبان دارم انگار تازه یادش می افته که توشه ی اطلاعات علمی خودش و به رخم بکشه. کافیه ازش بخوام یه چیزی و بهم بگه وقتی قراره به انگلیسی بگه همچین از قصد تند تند کلمه ها رو میگه که من اصلا نمیتونم بفهممشو. یه بار بهش گفتم برای اینکه زبانم تقویت بشه تو خونه با هم انگلیسی حرف بزنیم.
تا باهام کار داشت از قصد آروم و تند و نامفهوم حرف میزد که بگه من نمیفهمم و به درد نمی خورم. بعد مینشست 4 ساعت همون یه جمله رو برام توضیح می داد.
بی اختیار لبخند زدم. خنده امو که دید جبهه گرفت و گفت: به چی می خندی؟ باور نمی کنی؟
با همون لبخند نگاش کردم و گفتم: چرا اتفاقاً خیلی هم باورش می کنم چون دقیقاً کاریه که من بعضی وقتها با السا می کردم. با چشمهای گرد گفت: واقعا؟ ولی چرا؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم: برای اینکه یه وقتهایی از این همه کار خسته میشی دلت تنوع می خواد. می خوای بری تو خونه استراحت کنی ولی تو خونه هم ازت می خوان همون کار تکراری و انجام بدی اونوقته که اخم می کنی. هوله میری که انجامش ندی ولی باز هم وقتی گیرت میارن و مجبورت می کنن می خوای علاو.ه بر انجام کار یکم تفریحم کنی و یا به خودت نشون بدی که تو یه چیزی بهتر از بقیه ای.
من که این جوری بودم. از قصد جملات سخت و به السا میگفتم، قواعد و می پیچوندم تا نفهمه بعد می تونستم حسابی سرش منت بزارم و تا یه ساعت هم بهش بگم خنگه.
عجیب حال می داد.
مینا همچین با چشمها گرد و متهم کننده نگام کرد که لو دادن خودم و مامانش پشیمون شدم. نگاه کجی بهش انداختم و رومو برگردوندم و گفتم: اونجوری نگاه نکن. الان که میری کلاس یه کاری بکن که مامانت بفهمه تو زبان استعداد داری. این جوری می تونی عقده گشایی کنی.
ولی توصیه می کنم این کارو نکنی و بزاری همیشه حس کنه از تو بیشتر می فهمه. مخصوصاً وقتی که سنش بالاتر میره بیشتر به اینکه حس کنه آدم فهمیم و دانائیه نیاز داره به اینکه حداقل پیش خودش بتونه توانائیهاشو تحسین کنه. بهش حس خوبی میده.
مینا دیگه حرفی نزد و تو فکر رفت. دم در خونه امون بهش تعارف کردم که بیاد تو ولی نیومد و رفت خونه ی خودشون.
رفتم تو خونه و لباسهامو در آوردم و یه چیزی خوردم و ولو شدم رو تخت. خیلی خسته بودم.
امروز از اون معدود روزهایی بود که همه خونه بودن. از آرمین گرفته تا بابا. هر کسی مشغول کار خودش بود. مامان تو آشپزخونه بابا پای تلویزیون آرمین تو اتاق پای کامپیوتر و الشا هم نشسته پای تلفن.
بی حوصله تر از اون بودم که بخوام کاری بکنم. رفتم رو تختم دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم اما کو خواب؟
از اون بالای تخت به پهلو دراز کشیده بی حال به پایین نگاه می کردم و تو یه عالم بین هوش و بی هوشی سیر می کردم. چشمهام باز بود اما خودم و روحم تو یه جای ناکجا تو بی وزنی سیر می کردیم.
حتی باز شدن در و اومدن پر صدای السا هم نتونست آرامشم و بهم بزنه و منو از بی وزنی در بیاره.
چشمهام می دید گوشهام میشنید اما عکس العملی هم نداشتم. قصدی هم برای شنیدن صحبتهای السا با کسی که پشت خط موبایلش بود نداشتم.
اما صدای السا نگران بود با دلهره گفت: جدی؟ کی؟ وای... دیدی گفتم. من از این وسیله بدم میاد آخرشم کار دستمون داد. حالا حالش خوبه؟ پاش چی شده؟ وای نه... بیچاره... مامانش اینا میدونن؟ یعنی چی نمیخواد کسی بدونه؟ من اگه بودم میرفتم به مامانش ومی گفتم این موتور لعنتی و بگیره بندازه دور یعنی چی؟ حیف پول که آدم برای یه همچین چیز خطرناکی بده. خوب حق دارم دیگه. طفلی آیدین. وای... لنگ میزنه؟ الهی....