رمان لالایی بیداری10
چند قدم برداشتم که آیدین اومد جلوم. تازه رسیده بود.
آیدین: چی شد؟
دستی به صورتم کشیدم و گفتم: بردنش اورژانس.
نگاهی بهم انداخت و گفت: کجا میری؟
زیر ابرومو خاروندم و بی حوصله گفتم: میرم حسابداری.
آیدین: نمی خواد بزار من برم حساب کنم. بده فیش و ...
اخمام بیشتر رفت تو هم. خشک گفتم: خودم میتونم.
بدون اینکه دیگه نگاش کنم رامو کشیدم و رفتم. یه وقتهایی یه کارهای کوچیکی برای مشغول کردن فکر آدم خیلی کاربردیه.
کارهای مالیش 10 دقیقه ای طول کشید. آرومتر شده بودم. برگشتم پیش بابا. کارش هنوز تموم نشده بود. آیدین رو به روی در اتاق به دیوار تکیه داده بود. رفتم نشستم روی صندلی کنار دیوار روبه روی آیدین.
موبایلم زنگ خورد. السا بود، جواب دادم.
نمیفهمیدم چی میگه فقط داشت گریه میکرد و به آرمین بد میگفت.
پژمان گوشی و ازش گرفت و پرسید: کجام و چی شده؟
مختصر براش گفتم. میخواست بیاد که گفتم: نه لازم نیست. بمون خونه پیش مامان و السا. تونستی آرمینم پیدا کن. الان داغه دیوونه نشه یه بلایی سر خودش بیاره.
بعد سفارشا تلفن و قطع کردم. اعصاب گریه های مستمر السا رو دیگه نداشتم.
دست به سینه تکیه دادم به پشتی صندلی و سرم و چسبوندم به دیوار. بدون اینکه اخمام و باز کنم چشمهام و بستم.
آروم نبودم، استرس داشتم. قلبم داشت از نگرانی از تو سینه ام در میومد، همه ی اینا باعث میشد گره ی روی پیشونیم بیشتر بشه.
آیدین: میشه بپرسم الان چرا همچین اخمیکردی؟
صداش از رو به رو میومد. بی حوصله تلخ گفتم: قهوه و کیکم تموم شده.
صدای خنده ی آرومش و شنیدم. بد حرف زده بودم، اونم بعد این همه لطفی که امروز بهم کرده بود. دست خودم نبود عصبی بودم.
صندلی تکونی خورد، صداش و از کنارم شنیدم.
آیدین: یعنی باید برم قهوه و کیک بگیرم تا جواب بدی؟
لبم و گاز گرفتم. تکیه ام و از دیوار گرفتم و چشمهام و باز کردم. نباید بی ادب باشم.
برای آروم کردن خودم دوباره پناه بردم به دسته موی کنار گوشم و با حرص پیچوندمش دور انگشتام. بعد چند دور پیچش آرومتر شدم.
بدون اینکه سرم و بلند کنم گفتم: این بار برای آرامشه.
آیدین: آرامش چی؟ دختر تو الان داغونی. هر دختری جای تو بود و میومد خونه باباش و اون جوری میدید و تا بیمارستان تو آمبولانس کنارش مینشست تا الان باید از زور گریه صداش دو رگه میشد.
پوزخندی زدم.
سوالی گفت: میخندی؟
نگاش کردم. چشمش به دسته موی پیچیده دور انگشتم بود. نگاهم و که دید چشم از مو و دستم گرفت و خیره شد به چشمهام. سرمو به سمت راست کج کردم.
من: گریه کنم که چی بشه؟ السا گریه میکنه، افروز داغ میکنه و جیغ میکشه، آرمینم داغون میکنه، مامان از حال میره. تو این موقعیت که هیچکی به خودش نیست، من گریه کنم مشکل حل میشه؟
سری تکون دادم و گفتم: نه نمیشه... این وسط یکی باید باشه که بی گریه بی کولی بازی بره دنبال کارا بره ببینه چه خاکی میشه تو سرش ریخت چه جوری اوضاع و آروم کنه. گریه فقط بدترش میکنه.
تو دلم گفتم: "آدم وقتی تکیه گاه داره می تونه بلند بلند گریه کنه وقتی نداره خودش و قوی میکنه تا بشه تکیه گاه."
آیدین: ولی چرا تو؟
پوزخندی زدم.
من: یکی باید قوی باشه تا بقیه بتونن بهش تکیه کنن.
آیدین: هنوز نفهمیدم چرا تو؟
دوباره دست به سینه شدم و تکیه ام و دادم به دیوار و چشمهام و بستم.
آروم گفتم: انقدر سوال نپرس، اگه مجبور باشی یاد میگیری که قوی باشی. بالاخره تو هر خونه ای یکی باید باشه که بقیه بهش تکیه کنن. افروز که نیست، السا هم قدرتش و گذاشته برای پژمان، آرمینم زور نشون میده. این پیر مرد و پیرزن باید دلشون به یکی گرم باشه که به وقت نیاز بدون اینکه خودش و ببازه بتونه از پس کارها بر بیاد یا نه؟
آیدین: و اخمت؟
من: اون آدمم باید یه چیزی داشته باشه که خودش و آروم کنه و قوی نشون بده.
و سکوت....
دیگه سوالی نپرسید. سعی میکردم تو تاریکی پشت پلکهام آرامش بگیرم اما صدای بیمارستان و پیج پرستارها و دکترها نمیزاشت.
یه نیم ساعتی گذشت تا شراره اومد و گفت همه چیز مرتبه و میتونیم بابا رو ببریم خونه.
بالاخره بعد یک ساعت پر استرس تونستم نفسم و از سر آسودگی بدم بیرون.
آیدین نگام کرد. یه لبخند کوچیک گوشه ی لبش بود با یه نگاه آروم.
بی اختیار یه لبخند ریز زدم.
سرم و انداختم پایین و رفتم تو اتاق بابا. کمکش کردم و اومدیم بیرون. آیدین با ماشین باباش اومده بود. با همون هم برگشتیم خونه.
آیدین جلوی در خونه امون از ما خداحافظی کرد و بابا هم کلی ازش تشکر کرد.
تو خونه دوباره فیلم هندیها شروع شد. اعصابم و بهم ریخته بودن.
از بین جیغ و داد و گریه زاری السا و افروز و مامان، بابا رو رد کردم و بردمش تو اتاقش تا استراحت کنه.
آرمین برگشته بود خونه. درسته که با پررویی به همه نگاه میکرد انگار طلبکاره اما میشد تو چشمهاش نگرانی و دید. یه گوشه ایستاده بود و به بابا نگاه میکرد.
افروزم یه ریز متهمش میکرد.
دختره ی خنگ نمیفهمه با این حرفهاش بدتر جَریش میکنه. اینا رو به منم میگفتن من عصبی تر و مصّرتر میشدم.
داغون تر از اون بودم که بشینم پای دعوای خانوادگی. رفتم تو اتاق و لباسهام و عوض کردم و ولو شدم رو تخت.
گوشیم و در آوردم. هندزفریم و زدم بهش و تو سرم پر شد از صدای موسیقی سنتی.
و.... در نهایت... آرامش.....
مانتومو تو پله ها تنم کردم و دوییدم تو کوچه. به چپ و راست نگاهی انداختم و بی توجه به چند تا عابری که این وقت شب بیرون بودن با قدرت دوییدم سمت سر خیابون.
شهرام گفت آرمین کجاست؟
صدای شهرام تو سرم پیچید.
شهرام: آرام خانم آرمین یه کوچه بالا تر اون سمت خیابون داره با چند تا پسر بزرگتر از خودش دعوا میکنه آدم های خطرناکین تنهایی از پسشون بر نمیاد کوتاهم نمیاد.
یعنی این پسر نمیزاره یه روز نسبتاً خوب داشته باشیم. سه هفته ای از دعواش با بابا و اون افتضاح می گذره. این چند وقت یکم آرومتر شده بود کمتر بحث می کرد کمتر به پر و پای این و اون می پیچید.
خاک تو سرم که فکر می کردم این پسر می تونه آروم بگیره. چه خیال خامی. سر اون پر باده حالا حالا ها هم خالی نمیشه.
یه امروز که تعطیل بودم گفتم با بچه ها میشینیم و قشنگ می تونم از جفنگیات شراره و مینا لذت ببرم.
لذت برای من کوفته، حرامه.
شالِ باز شده امو با دست سفت گرفتم تا نیافته. با عجله از خیابون رد شدم. تو این شب و خلوتی چند تا ماشینی که با سرعت تو خیابون حرکت می کردن با دیدنم دستشون و یه سره رو بوق گذاشتن و مطمئنم روحمو یه سره با الفاظ زیبا مزین کردن.
دوییدم سمت خیابون جایی که شهرام آدرس داده بود. طفلی انقدر ترسیده بود که خودش نیومد.
یه سر و صدای ضعیفی به گوش می رسید.
پیچیدم تو کوچه ی عریض.
تو نور کم چراغ سر کوچه چند تا پسر گنده رو دیدم که افتاده بودن رو سر یکی و میزدنش. اون بدبختم کتک خورش خوب بود منتها نمیفهمیدم چرا عوض خفه شدن یا در رفتن عربده میزد و خط و نشون میکشید و اونای دیگه رو بدتر جَری می کرد تا بیشتر بزننش.
الهــــــــــــــی آرمین بدبخت تو دست و پای این غول بیابونیا بود.
ایستادم. از همون جا نعره ای کشیدم که برای یک لحظه متوقفشون کرد.
من: ولش کنید، بدبخت و کشتید کثافتا...
یکی از پسرا گفت: مثلاً ولش نکنیم چی میشه؟ باید این بچه پررو رو ادب کنیم.
اونو که خودمم میدونم پرروئه ولی داداش منو غیر خودمون کسی حق نداره بزنه.
پر حرص گفتم: برو خودت و ادب کن که ننت نتونسته تربیتت کنه نکبت.
پسره همچین براق شد سمتم که یه لحظه حس کردم خودم بیشتر نیاز به ادب شدن دارم تا این جوون رعنا.
پسر: ولش نمیکنیم ببینیم توی جوجه چی کار می خوای بکنی؟
برای یه لحظه خوشحال شدم از اینکه منو با این ابعاد در حد جوجه ریزه میزه میدید. ولی سریع اخم کردم و بهش چشم غره رفتم.
از دهنم پرید و گفتم: ولش نکن تا ببینی چه بلایی سرت میارم.
آدم کتک خوری نبودم از طرفی زیاد هم اهل دعوا نبودم نهایت دعوام یه دماغ شکوندن به خاطر اصابت سر مبارک دوستم با میز مدرسه تو سال اول ابتدایی بود که منجربه تغییر کلاس تو همون روز اول سال اول تحصیلی شد و بعدِ اون فهمیدم اگه دعوا کردم یا با کسی شوخی کردم سرش و نزنم به میز یا اگه زدم خون نباید بیاد.
اما این پسرا خیلی کتک و کلفت تر از اون بودن که من درشت تو دخترا تنهایی از پسشون بر بیام.
با خودم چی فکر کرده بودم که دست خالی اومدم تا به خدمت 4 تا غول بیابونی برسم نمیدونم فقط یادمه اون موقع حس خواهرانه ام زیادی قلنبه شده بود.
با دیدن پسری که پوزخند گشادی بهم زد و برای رو کم کنیم اومد سمتم، سریع سرم و چرخوندم به اطراف تا ببینم چوبی، بیلی، کلنگی، سنگی پیدا میشه من بگیرم دستم بلکم از اون بترسه و نیاد یا نه.
از شانس مزخرف من تو این شهر بی در و پیکر آرمین باید میومد تو تمیزترین کوچه ی کشور دعوا می کرد. دریغ از یه سنگ ریزه.
کماکان دنبال یه جسم سنگین بودم و پسره هم خوشگل صدام می کرد و من مونده بودم با لگد بزنمش بهتر جواب می گیرم یا با مشت. اما خودم گاز و مو کشی و ترجیح می دادم. را دست تر بود.
برای یک لحظه چشمم خورد به چند تا تیر و تخته و یه آباژوره نصفه نابود که کنار در یه خونه ای گذاشته بودن. نور امیدی برام روشن شد اما با دیدن پسره جلوی خودم باید دسترسی به اون تیر تخته رو به بعد موکول می کردم.
پسره که جلوم سینه به سینه ایستاده بود و از بالا بهم نگاه می کرد به شدت حس کوتوله ی کوچولو بودن و بهم القا می کرد.
دست به کمر شد و از بالا نگام کرد و گفت: حالا می خوای چی کار کنی؟
خونسرد سر بلند کردم و چپکی نگاش کردم. از این آدمهای قلدر از خود راضی متنفر بودم. واقعاً ادب کردن می خواستن.
مخصوصاً اون لبخند مشمئز کننده اشون حالم و بهم میزد.
یکم نگاش کردم و با سردترین صدام گفتم: برو کنار.
پوزخند پر صدایی زد که باعث شد دستم خود به خود حرکت کنه. بدون کوچیکترین تغییر وضعیتی دستم مثل یه پتک مشت شد و بی هوا کوبیده شد به شکم عضلانی این غول و البته کمی شاید پایین تر و چون بی هوا بود کار خودش و کرد و غافلگیر شد.
دستش و گذاشت رو شکمش و یه آخی گفت و کمی خم شد.
بی تفاوت و یخ از کنارش رد شدم و آروم گفتم: من که گفتم برو کنار.
با خم شدن پسر دوستاش هم دست از کتک زدن آرمین کشیدن و به ما دوتا نگاه می کردن.
خدا رو شکر گذاشتن آرمین یه نفسی بکشه. صورتش پر خون بود و رو زمین ولو و به خودش می پیچید.
پسرا برام گارد گرفته بودن.
چیه فکر کردین کاراته یا تکواندویی چیزی بلدم؟ نه جانم من بوقتر از این حرفهام ولی اگه پای دفاع از خانواده ام وسط بی افته دندونام تیز تر از هر شیری و ناخنام بلند تر و برنده تر از هر عقابیه.
داشتم آروم و با تمرکز می رفتم سمت آباژور تا برش دارم و از طرفی اینا هم متوجه نشن که یه نعره از پشت سرم بلند شد و همزمان چند تا اتفاق با هم افتاد.
یه دستی نشست رو شونه ام و با یه حرکت چرخوندم و یه چیزی محکم خورد تو صورتم و با قدرت پرتم کرد دو متر عقب تر و افتادم رو زمین.
حس می کردم آب بینیم سرازیر شده.
حالا این وسط میون هاگیر واگیر بازی آب بینی اومدن و کجای دلم بزارم.
تند دستم و کشیدم به بینیم که حداقل کتک خوردم آبروم نره اما لامصب یه ذره دو ذره نبود که. با اینکه بد جوری تو صورتم زده بود اما نمی خواستم ضعف نشون بدم. بدتر اخم کردم و تیز خیره شدم به این غول بیابونی.
درگیر آبریزش بینیم بودم که پسر گندهه سر فحش و کشید بهم و با هر قدم پر حرصی که به سمتم میومد یه چیزی بارم می کرد.
پسره: دختره ی عوضی آشغال من و میزنی؟ از مادر زاده نشده که یه ضعیفه بتونه دست روم بلند کنه.
پوزخندی زدم و با اعتماد به نفس گفتم: فعلاً که دست روت بلند کردم مجبورتم کردم جلوم سر خم کنی.
کفری داد پر حرصی کشید و بعد...
حس کردم نفسم بالا نمیاد. چشمهام سیاهی می رفت و پهلوم به شدت تیر می کشید.
بی حال شده بودم اما نمی خواستم کم بیارم. این آشغالا خودم و داداشم و زده بودن باید خدمتشون می رسیدم. به زور دستهام و گذاشتم رو زمین که از جام بلند شم که لگد دوم هم خورد به همون قسمت پهلوم. بی حال ولو شدم رو زمین.
صدای داد بلندی همراه گاز موتور...
چشمهای بی حال نیمه بازم خیره شد به کسی که خیلی آشنا بود حتی با کلاه کاسکت مشکی که روی سرش بود.
از رو همون موتور لگدی به پسره ی قلدر زد که پرتش کرد یه طرف.
سعی کردم نفس بکشم و صدای داد پر درد آرمین باعث شد همه ی قدرتم و جمع کنم و فوران آدرنالین بهم کمک کرد که با وجود بی حال و سختی و درد نفسگیری که پیچید تو پهلوم از جام بلند شم.
آیدین کلاهش و از رو سرش برداشته بود و با همون کلاه پر حرص ضربات پیاپیی به پسرا میزد.
آرمینم این وسط با دیدن مدافع جون گرفته بود و از جاش بلند شده بود و پا به پای آیدین ضربه میزد.
همون وسط ایستاده بودم و با دستی که روی پهلوم بود با اخم های که از درد و حرص تو هم رفته بود خیره شدم به دعوای بین شرّ و خیر.
آیدین: جرات داری به اون دست بزن تا دستت و قلم کنم.
بی حال به آیدین نگاه کردم. به من نگاه می کرد ولی یعنی چی؟ من که دستهام چسبیده به تنمه کاری نکردم.
با دو قدم بلند خودش و رسوند بهم و با یه حرکت بازومو کشید و فرستادم پشت سرشو مشتی حواله ی پشت سرم کرد و یکی نقش زمین شد. اونقدر حرکتش و کشیده شدنم ناگهانی بود که حتی نتونستم داد بکشم. با پرت شدنم به پشت سرش نفسم بریده بود.
آیدین نشست رو سینه ی پسره و تند تند مشت کوبوند تو صورتش.
صدای داد آرمین بلند شد. چرخیدم سمتش دو نفری داشتن به قصد کشت میزدنش.
با دیدن این صحنه اونقدر عصبانی و داغ شدم که حس می کردم خون با شدت بیشتری تو رگهام جریان پیدا کرده. همه ی قدرتم و جمع کردم و بدون توجه به درد زیادم دوییدم سمت تیر و تخته ها و آباژور و تو مشتم گرفتم و برگشتم پیش آرمین و با همه ی قدرتم کوبوندمش تو کمر یکی از پسرها.
دادی کشید و چرخید سمتم و دستهاش و مشت کرد تا بکوبه تو صورتم. دوباره ضربه ای محکم تر زدم تو شکمش.
این بار دادی زد و افتاد رو زمین. حقت بود ناکار شدی.
آرمین خودش از پس اون یکی بر اومده بود و داشت تموم دق و دلی کتکهایی که خورده بود و سرش خالی می کرد.
سرمو چرخوندم سمت آیدین. خاک به سرم یکی از نره غولا رفته بود سراغ آیدین و می خواست از پشت غافلگیرش کنه.
دوییدم سمتش و با آباژور زدم تو کمرش و بازوش و هر جایی که دستم می رسید. پسره هم آخ و اوخ کنان رفت یه گوشه ای.
آیدین مشت آخر و به پسره زد و از روش بلند شد. نفس نفس زنون به پسرایی که رو زمین ولو شده بودن نگاه کردم.
آیدین اومد جلوم. یه نگاه عمیق همراه با یه اخم غلیظ بهم انداخت و بی حرف از کنارم رد شد و رفت سراغ آرمین. پر حرص بازوش و گرفت و چرخوندش سمت خودش و گفت: حالت خوبه؟
آرمین سری تکون داد.
دروغگوی خنگ. آش و لاش بود، صورتش خونین و مالین و لباسهاش کثیف بود آیدینم دست کمی نداشت فقط لباسهاش تمیز تر بود.
آیدین بازوی آرمین و گرفت و کشید و پر حرص گفت: مگه بهت نگفتم دیگه دعوا تعطیله؟ مگه قول ندادی؟
با تعجب نگاش کردم. دهنم باز مونده بود از مدل حرف زدنش با آرمین، مخصوصاً که آرمین سر به زیر و کمی شرمنده بود.
آیدین بهم اشاره کرد که بریم. آباژورو یه گوشه پرت کردم.
اولش داغ بودم جو زده شده بودم دردم و حس نمی کردم ولی الان که از مرکز هیجان دور میشدم حس می کردم پهلوم سوراخه و به طرز بدی تیر میکشید.
به ناچار دستم و گرفتم به پهلوم و سلانه سلانه با قدم های مورچه ای دنبالشون راه افتادم.
آیدین رفت سمت موتورش و بدون اینکه روشنش کنه مثل دوچرخه هلش داد و حرکت کرد.
تا خود خونه آرمین و دعوا کرد و عجیب این بود که وسط حرفهاش مدام میگفت: این قرارمون نبود.
و آرمین چقدر سر به زیر شده بود.
رسیدیم خونه و آیدین موتورشو توی خونه جلوی در پارک کرد و از پله ها بالا رفت و برگشت که دوباره بتوپه به آرمین که موبایل آرمین زنگ زد.
سریع سرش و بلند کرد و یه جورایی نمیدونم ترسون بود یا شرمنده به آیدین نگاه کرد. اونم چشمهاش و بست و نفس عمیقی کشید و گفت: برو جوابش و بده.
آرمینم یه ببخشیدی گفت و سریع برگشت و رفت تو کوچه که حرف بزنه.
منم مات و گیچ به حرکات این دوتا پسر نگاه می کردم.
آیدین عصبی و کلافه دستی به صورتش کشید و چرخید و رفت تو آلاچیق نشست و تکیه داد به ستون آلاچیق و چشمهاش و بست.
دستهام و تو هم گره کرده بودم و نگاش می کردم. سمت راست پیشونیش شکافته بود و خون از بالا تا پایین صورتش کشیده شده بود. رو گونه اش ورم کرده بود و چونه اشم خونی بود.
موهاش رو پیشونیش چسبیده بود.
یه تکونی خورد تا سرش و جابه جا کنه که صورتش از درد جمع شد.
حس کردم ته دلم خالی شد. اخمِ از دردِ رو پیشونیش دلم و فشرده کرد. درد خودم از یادم رفت.
هول چشمهام و ازش گرفتم. نمیدونم چم شده بود، شاید شرمنده شده بودم که به خاطر برادرم و من این جوری داغون شده بود.
تند دستهام و تو جیب مانتوم فرو کردم و دنبال دستمال گشتم. چند تا دستمال توش بود. با دقت نگاه کردم که نکنه دماغی باشن آبروم بره.
وقتی دیدم تمیزن رفتم سمتش و جلوش ایستادم. هنوز چشمهاش بسته بود. بی حرف دستمال و گرفتم سمتش.
خوب وقتی چشمهاش بسته است دستمال و نمیبینه که بخواد بگیرتش.
دهن باز کردم که صداش کنم اما عمیق تر شدن اخمش باعث شد صدام خفه بشه و نفسم بند بیاد.
قیافه ی جدی و پر دردش دستهام و به لرزه انداخت.
مثل مسخ شده ها خیره به صورتش سمت چپش نشستم. بی اختیار دستهای لرزونم جلو رفتن و دستمال و آروم گذاشتم رو پیشونی زخمیش.
از تماس دستمال با صورتش تکونی خورد و سرش و صاف و چشمهاش و باز کرد و نگاهی به دستمال انداخت و بعد خیره شد به من.
نمیدونم چرا، برای اولین بار تو زندگیم نمیتونستم چشمهام و از کسی بردارم انگار مات مونده بودم، خشک شده بودم.
بدون اینکه چشم از نگاهم جدا کنه دست راستش و بالا آورد و دستمال و ازم گرفت، گره ی ابروهاش عمیق تر بود. این گره به خاطر درد نبود داشت شماتتم می کرد.
خجالت زده از کارم دستم و پایین آوردم و گذاشتم رو پام و قفلشون کردم تو هم. سرم و انداختم پایین و خیره شدم به دستهام.
خاک بر سرم بعد عمری زندگی با آبرو این جوری خودم و بی حیثیت کردم اونم جلوی یه همسایه، دوست پژمان. اگه بره بهش بگه چی؟ چرا یهو جو زده شدم حس انسان دوستیم گل کرد آخه؟ مرده شور منو ببرن خودم راحت شم.
با خودم و فکرم درگیر بودم که دستمالی اومد جلوی بینیم. شوکه سرم و کمی عقب بردم و صاف نشستم.
الهی که از رو زمین ورداشته بشم نبینم دماغم کثیف بود پسره با زبون بی زبونی بهم فهموند.
آیدین کمی خودش و جلو کشید و گفت: بزار پاکش کنم.
هول گفم: نه خودم تمیز می کنم.
سریع پشت دستم و کشیدم به بینی و پشت لبم. عجیبه که خودم حس نمی کردم کثیف باشم.
با صدای محکمی پر جذبه گفت: تکون نخور بزار کارمو بکنم. کی بهت گفت بری اونجا که این جوری بزننت و صورتت و پر خون کنن.
با چشمهای گرد سریع برگشتم سمتش. صورت منو پر خون کنن؟
نگاه متعجبم و که دید یکم آروم شد. نگاش گرم شد و با یه لبخند گفت: یعنی نفهمیدی خون دماغ شدی و لبت شکافت؟
چشمهام باز تر شد. دستم و بالا آوردم و به دستهای خونیم نگاه کردم.
دستمال که کشیده شد به لبم و لبم که سوخت تازه متوجه شدم. اخم ریزی کردم و کمی خودم و عقب کشیدم.
پس بگو این خون بود که از بینیم بیرون اومده بود و من فکر می کردم اون وسط به فس فس افتادم.
آیدین: چرا رفتی اونجا؟ نگفتی یه دختر تنهایی و بلا سرت میارن؟ اونم تو اون کوچه که روز روشنشم خلوته چه برسه به شب تارش؟
اخم کردم. یاد وقتی افتادم که زنگ خونه رو زدن و رفتم در و باز کردم و شهرام و پشت در خونه دیدم و حرفهایی که زد. بی فکر دوییدم تو خونه و مانتوم و گرفتم و بدون اینکه به کسی چیزی بگم از خونه زدم بیرون.
من: شهرام گفت آرمین دعوا کرده. وقتی عصبی میشه هیچی حالیش نیست ترسیدم یه بلایی سر خودش و بقیه بیاره.
براق شد بهم.
پر حرص گفت: بله شهرام به منم زنگ زد تو راه خونه بودم و تونستم خودمو به موقع برسونم اگه دیر تر میرسیدم که باید جن .... استغفرا... آخه دختر تو فکرم می کنی؟
گوشه ی لبم کج شد یه ابروم رفت بالا. از کل حرفهاش فقط جمله ی اخرش و متوجه شدم.
با شیطنت گفتم: آره خیلی زیاد....
گیج و متعجب از لحن شیطونم نگام کرد.
یهو موقعیت و زمان یادم اومد شرمنده سرم و انداختم پایین و گوشه ی لبم و به دندون گرفتم. خاک تو سرم با این حس شوخ طبعیم.
صدای خنده های ریز و مردونه اش باعث شد زیر چشمی نگاش کنم. نگاهم و که دید سرفه ای کرد و خنده اش و قورت داد و نگاهش و به سمت دیگه ای متمایل کرد.
یه فکری مثل برق از سرم رد شد.
سریع صاف نشستم و گفتم: ببینم چی کار کردی که آرمین انقدر ازت حساب می بره؟
نگام کرد و جدی گفت: بحث حساب نیست، احترام می زاره؟
چشمهام گرد شد. تک خنده ای کردم. اما نتونستم جلوی خنده ی بیشترم و بگیرم ریز ریز خندیدم تا آروم گرفتم.
شاکی نگام می کرد.
شرمنده دستم و بلند کردم و گفتم: ببخشید، ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم. کلمه ای و برای آرمین به کار بردی که فکر کنم سالهاست فراموش کرده.
آیدین: هر چیزی یه راهی داره. با زور نمی تونی احترام بخری.
چرخیدم سمتش و مشتاق پرسیدم: تو چی کار کردی.
دهن باز کرد تا حرف بزنه اما با شنیدن صدای پای آرمین ساکت شد و آروم گفت: بعداً میگم.
تو دلم قدوم پر برکت آرمین و با الفاظ زیبا آراسته کردم.
آرمین اومد و آیدین دوسه تا توصیه و سفارش بهش کرد و در آخرم یه خداحافظی خشک گفت و رفت تو ساختمون. عجیب با آرمین خشک و رسمی برخورد کرده بود.
آرمینم شرمنده و ناراحت سرش و انداخته بود پایین و هیچی نگفت.
آیدین که رفت یه نگاه شاکی و سرد به آرمین انداختم و بی حرف رامو کشیدم و رفتم تو خونه. همین نگاه براش کافی بود. می خواستم داد و بی داد کنم پررو میشد 4 چیزم بارم می کرد و جبهه می گرفت. شاید صورت خونیم و لب باد کرده ام باعث بشه یکم شرمنده بشه.
تا وارد خونه شدم مامان که لیوان آب به دست از تو آشپزخونه بیرون میومد با دیدنم زد تو صورتش و یه وایی نسبتاً بلندی گفت.
انگشتم و گذاشتم رو بینیم و آروم گفتم: مامان جان هیـــــــش آروم تر. می خوای همه رو خبر کنی؟
تند اومد کنارم و گفت: چرا این ریختی شدی؟ اصلاً یه دفعه با این سر و شکل کجا پا شدی رفتی که حالا این ریختی برگشتی؟
به خودم نگاه کردم. منظورش کدوم سر و شکل بود؟
هنوز کفشهام و در نیاورده بودم. یه دمپایی نارنجی پام بود که 3-4 سایز برای پام بزرگ بود. با یه شلوار تو خونه ی بنفش و یه مانتوی سورمه ای و یه شال مشکی.
لبم و گاز گرفتم که از درد چشمهام بسته شد. دستی به صورتم کشیدم. دیگه حس حرص خوردنم نداشتم این پسره من و همه شکلی دیده بود اینم روش.
مامان با صدای آروم اما پر حرص و نگرانی گفت: آرام چی کار کردی که خونی برگشتی خونه؟
همون موقع در باز شد و آرمین اومد تو و مامان با دیدن اون نزدیک بود پس بی افته.
آرمین و نشونش دادم و گفتم: از گل پسرت بپرس من حوصله ی جواب دادن ندارم.
رفتم تو اتاقم و در برابر سوالهای السا همون جوابی که به مامان داده بودم و دادم و حوله امو گرفتم و رفتم حمام.
خدا رو شکر صدای شر شر آب از صدای خونه کم می کرد. قد یه ارزن دلم برای آرمین سوخت السا بدجوری داشت داد و بی داد می کرد. هنوز افروز مونده بود.
تو حمام به پهلوم نگاه کردم. قد یه وجب گنده کبود شده بود. الهی پاهاش قلم بشه زد ناقصم کرد. فکرم باعث شد خودم مات بمونم. نکنه واقعاً ناقصم کرده باشه. عروس خوشگل بود زدن چشمشم کور کردن. تپلی که بودم الانم که ناقص شدم خوب به سلامتی من عصای پیری مامان و بابام میشم. کارایی دیگه ای ندارم.
از حمام اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم. موهام و با حوله خشک کردم. امروز کلی انرژی سوزونده بودم نیاز به تقویت داشتم.
به فکر خودم لبخندی زدم نه که تقویت نیستم.
مثل دزدی که قصد دزدی داره به چپ و راست نگاه کردم. آروم کشوی میزم و بیرون کشیدم. بهش لبخند زدم. دست بردم و بسته شکلات سنگی که اونجا قایم می کردم و درآوردم و همراه کتابم بردم و گذاشتم رو لبه ی پنجره. نشستم رو لبه و خواستم پاهام و جمع کنم تو شکمم که پهلوم دوباره تیر کشید. نفسم و برید اما خیره تر از این حرفها بودم. پاهام و جمع کردم تو شکمم و کتابم و باز کردم و گذاشتم رو پام. کتاب خوندن پشت پنجره فقط به همین شکل حس خوبی داشت.
یه خط می خوندم یه دونه شکلات تو دهنم می نداختم.
داشتم لذت می بردم که در یهو باز شد و السا عصبی اومد تو. شیرینیِ شکلات پرید تو حلقم و به سرفه افتادم.
السا نگام کرد و با دیدن شکلات تو دستم و بسته ی جلوم یه اخمی کرد و پر حرص گفت: آفرین خواهری بخور نوش جونت گوشت بشه بچسبه به تنت.
وحشت زده اخم کردم و تو دلم گفتم: خدا نکنه گوشت بشه بچسبه به تنم همینایی که چسبیده رو نمی تونم آب کنم. کثافت نفرین میکنه.
السا: اگه به مژگان خانم نگفتم میری باشگاه بعدش میای خونه این چیزا رو می خوری. آخه حیفت نمیاد اون همه زحمت می کشی با 4 تا دونه شکلات حرومشون می کنی؟
عذاب وجدان گرفتم. ناراحت به شکلاتها نگاه کردم. نمیشه برم انگشت بکنم تو دهنم بالا بیارمشون؟ نه حیفه کلی پولشونو دادم.
بی خیال خوردن شکلات شدم و اونی که تو دستم بود و برگردوندم تو جعبه اش.
السا کنارم لبه ی تخت نشست و ناراحت گفت: می ترسم آرام.
بی حرف نگاش کردم.
السا: می ترسم از اینکه آرمین یک کاری بکنه که هم ما و هم خودش بدجوری پشیمون بشیم.
دلسوزی خواهرانش برام جالب بود. انگار نه انگار که همین چند دقیقه ی پیش داشت با جیغهاش جیگر آرمین و در میاورد.
لبخندی زدم و مهربون نگاش کردم. السا یاد گرفته بود محبتش و با فریاد نشون بده. توجهش و با داد و عشقش و با نگرانی.
دستم و گذاشتم رو شونه اش. غمگین نگام کرد. لبخند آرامش دهنده ای بهش زدم و گفتم: نگران نباش، اقتضای سنشه قرار نیست همیشه همین جوری بمونه.
ناراحت نگام کرد. خودمم به حرفم اطمینان نداشتم و تنها امیدم این تغییر رفتار آرمین با آیدین بود و احترام تعجب برانگیزی که بهش می گذاشت.
برای اینکه السا رو از این حال و هوا در بیارم شیطون همراه با ته خنده ای گفتم: چرا انقدر خودت و اذیت میکنی؟ مگه یادت نیست وقتی سیبیلش تازه سبز شده بود دو ماه تموم صبح تا شب هر وقت هر کدوممون و که میدید سر صبحونه، ناهار، یا شام مدام میگفت " سیبیلم و بزنم... سیبیلم و بزنم...".
با یادآوری اون روزا السا هم شروع به خندیدن کرد و گفت: آره یادمه. انقدر گفت و رو اعصاب رفت که آخرش بابا عصبانی شد و گفت برو هر غلطی می خوای بکن ولی اگه سیبیلات نصفه در اومد و کَل کَلی شد به من ربط نداره.
خندیدم و گفتم: آره بیچاره چقدر ترسیده بود. ولی پررو تر از این حرفها بود فرداش رفت زدشون. خدومونیم اون 4 تا شیوید پشت لبش خیلی ضایع بود.
السا: آره مخصوصاً که دماغشم کنده شده بود و صورتش جوش میزد. نمی تونست با اون سر و شکل جلوی دخترا فیس و قیافه بیاد.
بلند خندیدیم. آرمین از بچگی طرفدار زیاد داشت. یه بچه ی 5 ساله بود که کل محل می شناختنش بس که شیطون بود همیشه تو کوچه ولو بود. یه بار از یه سوپری یه کوچه پایین تر از خونه امون خرید کرده بودم. معمولاً مسیرم به اون سمت نمی خورد برای همینم پیرمرد مغازه دار و نمیشناختم.
ولی اون تا منو دید گفت: شما خواهر آرمین نیستید؟
انقدر تعجب کردم که نگو. ولی کل محل آرمین و میشناختن و دوست داشتن. مخصوصاً با اون موهای صافِ خوش حالت روشنش که همه ی قشنگیش و از مامان به ارث برده بود.
تو مدرسه اشون حاج آرمین معروف بود. 4 سالش بود که با مامان اینا رفته بود مکه. تو فرودگاه وقتی از پشت شیشه دیده بودیمش که با یه دشداشه ی بلند و این روسری ها که مردای عرب سرشون می کنن می دویید و برامون دست تکون می داد چقدر بهش خندیدیم. چون دشداشه بلند بود و تو پاش می پیچید و نمیگذاشت که بدوئه اونم دشداشه رو تا کجا بلند کرده بود تا پاهاش بتونن به قدر نیاز تکون بخورن. تو فرودگاه هم تفنگ اسباب بازیش و ازش گرفته بودن و به خاطر همون تفنگ کلی معطل شدن. فقط 3 بار وارسیش کردن تا مطمئن شدن اسباب بازیه و نه واقعی.
نفس عمیقی کشیدم. لبخند رو لب هر دوتاییمون بود. هر دو تو خاطرات قشنگی که از آرمین داشتیم غرق شده بودیم. آرمین همیشه هم این جور قُد و بد نبود. به وقتش محبتش اونقدر زیاد بروز می کرد که نمیشد منکرش شد.
زمونه بد چیزیه آدمها رو به شدت تغییر میده. کسایی که عاقلن میفهمن کدوم سمتی تغییر کنن تا کمترین ضربه رو بخورن.
یه آدمهایی هم مثل آرمین غرور جونی جلوی چشماشونو می گیره و به خیالشون همیشه همین قدر جوون و پر انرژی و استوار میمونن.
السا نفس عمیقی همراه یه آه کشید و همون جور که از جاش بلند میشد گفت: خدا کنه زودتر به خودش بیاد. آرمین حیفه که حروم شه.
بلند شد و رفت بیرون. منم همون جا پشت پنجره نشستم و با کتاب بسته خیره شدم به آسمون و شب و تاریکی و فکر کردم.
فکر کردم به همه چیز و همه کس. به پسر بچه ای که خیلی زود بزرگ شد و راهش و گم کرد. به مردی که تازه از راه رسیده بود و می خواست مسیر و برای بقیه هموار کنه و سرش پر بود از سوال. مدام صورت اخم کرده از درد آیدین جلوی چشمم بود و مثل همون موقع که دیدمش و قلبم فشرده شد با هر بار یادآوریش حس می کردم یکی دلم و چنگ می زنه.
اصلاً نفهمیدم چه جوری زمان گذشت و السا کی اومد تو اتاق و گرفت خوابید.
زمانی به خودم اومدم که صدای ویبره ی گوشیم و از روی میز شنیدم.
یه پام و گذاشتم پایین و خم شدم و از رو میز موبایلم و برداشتم و دوباره نشستم سر جام. این خم شدن و دوباره نشستن باعث شد پهلوم تیر بکشه آخ آرومی گفتم و دست چپم و گذاشتم رو پهلوم.
شماره ی شناشناس بود. بی حوصله قطعش کردم و انداختمش رو لبه ی پنجره و دوباره خیره شدم به آسمون.
باز هم صدای ویبره بلند شد. نگاه کردم همون شماره بود. سرم و خاروندم و گوشی و جواب دادم.
من: بله بفرمایید.
-: عادت داری همیشه بار اول قطع میکنی و بار دوم جواب میدی؟
صدا آشنا بود اما؟ پیشونیم و خاروندم و گفتم: بستگی داره.
-: به چی؟
من: به اینکه مزاحمه چقدر پیله باشه.
این و گفتم و بی حوصله تماس و قطع کردم.
گوشی هنوز تو دستم بود که دوباره زنگ خورد.
چیش ول کنم نیست. بی خوابی زده به سرش.
تماس و وصل کردم اما حرف نزدم تا طرف خودش خسته بشه و قطع کنه.
-: بهت نمیخوره انقدر بی حوصله و کم هوش باشی.
بی شعور.
تک خنده ای کرد.
جرقه ای از یه خاطره ... یه تک خنده تو سرم پیچید.
-: لبت چه طوره؟
از هولم تماس و قطع کردم و خودم با دهن باز خیره شدم به گوشی قطع شده.
اخمام تو هم رفت و چشمهام گرد شد.
وای خاک به سرم چرا قطع کردم. موهای کنار گوشم و پیچیدم لای انگشتم. نمی تونستم چشم از گوشی بردارم.
این پسره چرا زنگ زد به من؟ هـــــی اونم این وقت شب. تازه اولین حرفشم موضوع لب بود.
صدای دوستم تو سرم پیچید. پسرایی که شبا به دخترا زنگ میزنن اصلاً آدم درستی نیستن خاک تو سرشون.
عصبی سری تکون دادم که فکرها و حرفهای10-12 سال پیش از سرم بپره. اون موقع که اصلاً نمیدونستیم پسر چی چی هست چقدر در موردشون خیال بافی می کردیم و چقدرم بعضیها با حرفهاشون آدم و سکته می دادن و چه دروغایی که در موردشون نمیگفتن.
ویبره ی موبایل تو دستم باعث شد تکون بدی بخورم. جلوی دهنم و گرفتم که هـــــی بلندم از دهنم در نره.
دستهام می لرزید. از حرص موهای پیچیده تو دستم و کشیدم تا حواسم بره به درد سرم و مثل دختر بچه های راهنمایی از زنگ زدن یه پسر هول نشم.
بمیرم من با این احساسات خرکیم که یهو میگیره و داره آبرومو می بره.
تماس و وصل کردم. تا گوشی و گذاشتم کنار گوشم صدای تند و هولش پیچید تو سرم.
-: چرا هی گوشی و قطع می کنی؟ بابا آیدینم. شناختی؟
گوشه ی لبم و گاز گرفتم که از دردش صورتم جمع شد.
سعی کردم با سردترین صدا و مسلط ترینش حرف بزنم.
من: بله شناختم خوب هستید؟
صدای خنده ی کوتاهش و میشنیدم.
آیدین: به لطف شما اگه از کوفتگی تنم و پاره شدگی پیشونیم و چونه ام بگذریم حالم خوبه. ناگفته نماند که شنیدن صدای شما هم تو بهبودی سریعمون تأثر بسزایی داشته.
نفسم و حبس کردم. خاک به سرم این حرفها چیه میزنه منو بدتر هول میکنه.
اصلاً درک نمی کردم که چی شده که یه شبه انقدر از شنیدن صدای آیدین خجالت می کشیدم.
دقیقاً از زمانی که رفت تو آلاچیق نشست و صورت خونیش و تکیه داد به دیوار و صورتش از درد جمع شد حس کردم که تمام حواسم فعالیتشون بیشتر شد.
گوشهام صدای ضربان قلبم و بیشتر و بلندتر میشنیدن. چشمهام صورت آیدین و بهتر میدید.
آیدین: الو آرام خانم خوابیدی؟
تک سرفه ای کردم و گفتم: نه بیدارم.
آیدین: بد موقع زنگ زدم؟
یه ابروم پرید بالا. تا بد موقع رو چی تعبیر کنی؟
نگام رفت رو ساعت روی دیوار. ساعت 12:30 بود.
من: نه مشکلی نیست.
صداش آرومتر شد. حس کردم که ایستاده چون تا قبل اون صدای قدم رو رفتنش از اتاق بالای سرم میومد.
آیدین: حالت خوبه؟ زخمات که درد نمیکنه؟
دلم یه جوری شد. بی اختیار لبخندی نشست رو لبم. درد چیه؟ دردم کجا بود. پهلوم به درک که یه بیضی گنده کبود شده و هی تیر میکشه. لبم بترکه که بار هر بار لب گزیدن حس می کنم داره کنده میشه. الان تو این وضعیت، این وقت شب با صدای آیدین ... حالم خوبه خوبه.
به همون آرومی گفتم: ممنونم خوبم. جایم درد نمیکنه.
دروغ چرا این مغزم بدجوری درد می کنه بس که از وقتی اومدم خونه هی صورت جمع شدت تو آلاچیغ میاد تو ذهنم.
آیدین: آرمین چی کار کرد؟ چیزی نگفت؟ بابات چی؟
من: آرمین و بابا چیزی نگفتن ولی السا به اندازه ی همه داد و بی داد کرد.
تک خنده ای کرد و گفت: صدای اونو که خودمم شنیدم.
آروم زدم تو صورتم و با چشمهای گرد گفتم: وای یعنی صداش تا بالا هم میاد؟
دوباره خندید و گفت: هر صدایی نمیاد. (آروم و با طومأنینه گفت) یعنی صدای تو رو هیچ وقت نشنیدم. (بلندی صداش بالاتر رفت و گفت) اما صدای آرمین و السا و سونیا مدام تو خونه است.
بی توجه به درد لبم گازش گرفتم. این فک و فامیل من حیثیت ندارن که صداشون تو خونه ی ملته.
نمیدونستم چی بگم. عذرخواهی کنم از این همه سر و صدای خواهر برادرام یا خودم و بزنم به بی خیالی.
نگذاشت بیشتر با خودم درگیر باشم آروم گفت: تو خونه هم همیشه آرومی؟
چشمهام و دوختم به سیاهی شب و گفتم: هستن کسایی که جای من داد و بی داد کنن.
آیدین: جالبه.
یه سکوت به نسبت طولانی بینمون برقرار شد. نه اون حرف می زد و نه من. هنوز نمیدونستم چرا زنگ زده.
آیدین: در مورد آرمین ازم پرسیده بودی.
مشتاق گوشم و فشار دادم به گوشی.
آیدین: بعد قضیه ی بیمارستانِ بابات با آرمین بیشتر رفت و آمد کردم. به پژمان گفتم چند بار بیارتش باشگاه. از خودش شنیدم که ورزش میکنه.
من: آره نصفه نیمه دستی تو همه ی ورزشا داشته. تکواندو و کاراته. کمربندم داره. فوتبالم بازی می کنه.
آیدین: آره خودشم گفت. ولی ظاهراً فوتبال و بیشتر دوست داره و تا جایی هم که من دیدم کارش بد نیست. اشکال داره اما میشه روش مانور داد. قرار شده من باهاش کار کنم و از نظر بدنی آماده اش کنم تا بتونه برای یکی از باشگاه ها برای گروه نوجوانان تست بده. کارش خوب باشه فیلمش و برای چند تا مربی می فرستم. هم خودم و هم بابا آشنا داریم.
دهنم باز مونده بود. آرمین و تیم و فوتبال؟
من: یعنی امیدی هم هست؟
آیدین: آره من که خیلی امیدوارم. فقط همت می خواد و اصلاح کردن خودش. یه جورایی منو مربی خودش میدونه برای همینم بهم احترام می گذاره. قرارمونم اینه که دور دعوا و قاطی کردن و خط بکشه. باید آروم باشه تا بتونه یه ورزشکار خوب بشه.
نمیدونستم چی بگم. چشمهام و بستم و لبخند زدم.
ورزشکار... آرمین....
آرزومندانه گفتم: امیدوارم...
لطیف گفت: انقدر نگرانش نباش اونم بزرگ میشه.
سکوت کردم. سرم و تکیه دادم به دیوار پشت سرم.
آروم گفت: انقدر غصه ی دیگران و نخور پس خودت چی؟
تعجب کردم. اولین کسی بود که از خودم می پرسید.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: وقتی خونه و خانواده آروم باشن منم آروم می گیرم.
دوباره سکوت.
آیدین: دیگه برو بخواب. ببخشید که شبونه زنگ زدم.
لبخندی زدم. از اینکه شبونه زنگ زده بود ناراحت نبودم. شاید خوشحال هم بوده باشم. یه جورایی آروم بودم و خیالم جمع.
من: ممنون ... بابت همه چیز.
آیدین: قابل تو رو نداره. خوب بخوابی.
من: ممنون شما هم.
و تماس قطع شد. نمیدونم تو همین مکالمه ی کوتاه چند دقیقه ای ساده چی بود که لبخند و کاشته بود رو لبهام و جدا نمیشد.
قلبم تو یه آرامش مطلق فرو رفته بود.
با یه آرامش و یه لبخندی سر خوش رفتم و رو تختم دراز کشیدم و خیره شدم به سفیدی سقف و به خوابی رفتم که شاید سالها بود ازش دور مونده بودم.
یه خواب پر رویا .... خوابی که وقتی صبح روز بعدش بیدار میشی اون لبخند و شیرینی خوابت باهات میمونه و یه روز کامل و می تونی با حس همون خواب داشته باشی.
******
از در آموزشگاه بیرون اومدم. بی حوصله کیفم و از سرم رد کردم و کج انداختم رو شونه ام. کنار خیابون ایستادم. خمیازه ای از خستگی کشیدم و سرمو خاروندم.
از این کار کسالت آور روز به روز زده تر میشم. همه ی عشقم تو دوره ی دانشجویی این بود که برم تو موزه ی ایران شناسی و در مورد آداب و سنن ملیتهای مختلف ایران از قدیم تا حال و برای یه عده دانش آموز بازدید کننده یه سری توریست آدمهایی که مشتاقن در مورد ایران قدیم بدونن توضیح بدم.
همیشه تو کنفرانسهام و ارائه های درسیم با چنان شوری کلمات و بیان می کردم که استادام با لذت خیره میموندن بهم و همیشه هم میگفتن تو با این همه عشق به رشته ات آینده ی خوبی داری.
پوزخند تلخی زدم. کدوم آینده ی روشن. فعلاً که گیر کردم بین یه مشت دختر دبیرستانی نابالغ و کنجکاو که هر روز به جای درس خوندن و گوش دادن و فهمیدن دنبال اینن که ببینن من دوست پسر دارم یا نه؟ و اگه دارم رابطه امون چه جوریه.
من نمیدونم بچه های این دوره زمونه خدا پیغمبر حالیشون نمیشه؟
زمان ما نهایت هیجان و ارتباط با پسرا در حد این بود که مدرسه که تعطیل میشد موهامون و آب می زدیم و یکم از مقنعه می نداختیم بیرون که مثلاً قیافه امون بهتر شه حالا با اون همه سیبیل و ابرو 4 تا تار مو چه تأثیری می تونست داشته باشه من نمیدونم. بعد دماغمون و بالا می گرفتیم و همچین با فیس و افاده مثل زیبای خفته از جلوی پسر دبیرستانیهای بیکار و علافی که هر روز میومدن دم مدرسه دخترونه می ایستادن رد میشدیم و زیر چشمی بهشون نگاه می کردیم و اگه 4 تا تیکه هم می نداختن بهمون تا خود خونه میشد سوژه ی خودمون و دوستامون که در موردش حرف بزنیم و کلی تجزیه و تحلیلش کنیم.
دیگه بعضی ها خیلی سر نترسی داشتن با یه پسر دوزاری فنچول که تازه پشت لبش سبز شده و یه شبه قد کشیده دوست میشدن و شاید چی میشد تو کوچه پس کوچه های خلوت با هم یکم قدم میزدن و دیگه خیلی عشقولانه اشون گل می کرد یه کوچولو دست همو می گرفتن.
یا یه سری دخترا بودن که مدیرای مدرسه از دستشون شاکی بودن، چرا؟ چون یه بار با یه پسر دیده بودنشون و بین بچه ها پخش شده بود که فلان دختر فلان پسر و بغل کرد اونم چی؟ تو خیابون یا یه بوس هول هولکی تو یه کوچه ازش گرفت.
این دخترا میشدن خراب. نمیشد اصلا باهاشون حرف زد ممنوع بود ممکن بود ماها رو به راه بد بکشن.
اما حالا چی؟ کار کوچیک کوچیکشون دوست پسر داشتن و دست دادن و بوسیدن بود.
والا بچه ها الان از دست رفته ان.
این دخترا هدفشون از کلاس رفتن، درس خوندن نبود بلکه به بهونه ی کلاس می خواستن از خونه بیرون بیان و با دوستاشون وقت بگذرونن.
میومدن تو کلاس و از وقت کلاس برای برطرف کردن مشکلات احساسیشون استفاده می کردن. بعد این همه مدت با این جلسات کلاسها خودم شده بودم یه پا مشاور مسائل عشقی نوجوانان.
اَه لامصب یه دونه ماشینم نیست. کنار خیابون ایستادم و سرم و انداختم پایین. بزار اگه تاکسی رد شد خودش دلش برام بسوزه بایسته.
با صدای بوق ماشینی به خیال اینکه تاکسیه امیدوار سرم و بلند کردم اما با دیدن 206 جلوی روم اخمهام رفت تو هم. خواستم رومو برگردونم و برم اون طرف تر که صدای پژمان و شنیدم.
پژمان: آرام ...
برگشتم و خیره شدم به کله ی پژمان که از شیشه بیرون اومده بود.
لبخند پت و پهنی رو لباش بود و شیطون گفت: بیا بالا.
از شیطنتش تک خنده ی ریزی کردم و گفتم: نه خودم میرم تو کار داری.
پژمان: نه بابا بیا بالا دارم میرم دنبال السا ببرمش خونه بیا تو رو هم میبرم.
من که میگم پژمان هر روز میره دنبال السا و میارتش خونه این السا خانم انکار می کنه ببین پژمان خودش لو داد. خوشحال از اینکه بالاخره انتظار برای تاکسی گرفتن تموم میشه رفتم سمت ماشین و سریع نشستم توش.
با دیدن آیدین کنار پژمان معذب شدم. نمیدونستم چی بگم یا چه مدلی سلام کنم.
یه ماهی میشد که هر 2-3 شب درمیون سر یه ساعت خاصی 12:30 نیمه شب زنگ میزد و از وضعیت آرمین میگفت. از پیشرفتش و از بهتر شدنش و از امیدی که بهش داره.
همه ی حرفهامون تو آرمین و یه حالت خوبه خلاصه میشد و نه بیشتر اما بازم حسی که بهش داشتم با حسی که باید به یه همسایه ی ساده میداشتم بیشتر بود.
یه جور آشنائیت بیشتر یا شاید راحتی و صمیمیت بیشتری با اون داشتم تا مثلاً مهدی که از بچگی میشناختمش.
وقتی زنگ میزد خیلی راحت با هم حرف میزدیم. درسته که آرام خانم و آقا آیدین هنوز سر جاش بود اما فعلهامون دیگه جمع بسته نمیشد. راحت تر میخندیدیم. راحت تر از امیدها میگفتیم. برای همین نمیدونستم الان باید چه جوری سلام کنم. مثل شبهای تماس با یه لبخند و یه صورت آروم یا مثل خودم... آرام همیشگی بی لبخند، خشک و یخ؟
آیدین برگشت سمتم، یه لبخند ریز رو لبهاش بود. یه نگاه کلی عمیق بهم انداخت که بدتر هولم کرد، سری پایین آورد و خیلی عادی گفت: سلام آرام خانم خوب هستید؟
یه ابروم رفت بالا. به صمیمیت لبخند محوش سری آروم پایین آوردم اما با صدای جدی گفتم: سلام آقا آیدین ممنونم.
نه خیلی صمیمی نه خیلی سرد. شاید خیلی عادی و معمولی، ولی برای ما که همیشه سلام علیکمون در حد یه کله تکون دادن بی حرف بود این حال و احوال و جواب یک جمله ایش یعنی خیــــــــلی.
انقدر از دیدن آیدین هول شده بودم که یادم رفت از پژمان بپرسم این ورا چی کار می کرد.
پژمان حواسش به تلفنش بود و متوجه ی ماها نشد. تماسش که قطع شد و راه که افتاد از آینه نگام کرد و گفت: آرام یه چیزی به السا بگو کشته منو با این نگرانیش. از بعد تصادف همش می ترسه نکنه چیزیم بشه. نگرانشم.
خنده ام گرفت. لبخندی زدم و رومو کردم سمت شیشه.
السا نگران بود پژمان طوریش نشه و مدام تماس می گرفت و پژمان نگرانِ نگرانی زیاد السا و ناراحتیش برای اون.
این چه جور محبت و عشقی بود که هر حرکت طرفت برات مهم تر از خودت بود؟
من: بهش حق بده. تصادفت خیلی شوکه اش کرده اونقدی که حتی گاهی منم وقتی میفهمم دیر کردی دلم شور میزنه.
پژمان خنده ی بلندی کرد و گفت: یعنی انقدر دوستم دارید؟ خواهر جون از تو بعید بود.
خندیدم. خیلی وقت بود که این مدلی صدام نکرده بود.
چشمم خورد به آیدینی که کنجکاو برای یک لحظه برگشت و به من و پژمان نگاه کرد.
لبخندم عمیق تر شد.
پژمان متوجه ی نگاه آیدین شد و با لبخند دستی زد رو شونه اش و گفت: چیه داداش؟ برای چی انقدر تعجب کردی؟ به خاطر خواهر جون؟
آیدین فقط نگاه کرد. تو خونه ی ما همه به افروز برای بزرگتر بودنش میگفتن خواهرجون و آرمین از بچگی صداش می کرد آبجی. من همیشه آرام بودم برای همه.
تنها کسی که خواهرجون صدام می کرد پژمان بود.
پژمان: تو که نمیدونی این آرام خانم گل برای من بیشتر از یه خواهر زنه. همبازی بچگیهام دوست قدیمیم و خواهرمه. تنها خواهری که دارم. من خواهر واقعی ندارم اما این آرام همون حکم و داره. کم برای من زحمت نکشیده.
لبخندم عمیق شد منظورش از زحمت همون مراقبتهایی بود که از السا می کردم و موقعی که دعواشون میشد پادرمیونی می کردم. یا وقتهایی که جفتشون قاطی می کردن و میزدن به تیپ و تار هم نصیحت می کردم.
اولین کسی که فهمید پژمان السا رو دوست داره من بودم و اولین عکس العملی که نشون دادم تو یه جمله خلاصه میشد.
" پژمان السا رو کی میبری همه اش رو تخت من ولوئه اگه شوهر کنه شاید دست از سر تخت من برداره."
تو اون دوران سر خوشی نوجونی و یکم شیرین عقلی، فقط تختم برام مهم بود و خوشحالی پژمان و السا. البته بیشتر تختم.
کلی رو مخ مامان اینا راه رفتم و کلی در مورد پژمان حرف زدم و خوبیهاشو گفتم تا خواه ناخواه پژمان تو خونه امون تبدیل به یه حرف همیشگی و یه نمونه از یه پسری شد که هر مادری آرزو داشت داشته باشتش.
البته من قُد بازیهاشو گاهی دعواهاش با مزاحمای السا رو تعریف نمی کردم.
پژمان هنوز داشت برای آیدین از خواهری من می گفت و من غرق شده بودم تو خاطرات دور اما شیرینم.
تو تمام مسیر رفتنمون به دانشگاه بی اختیار خیره شده بودم به نیم رخ آیدین. شاید چشمهام روش بود اما فقط می دیدمش و توذهنم ثبت می شد، بهش فکر نمی کردم.
رسیدیم به دانشگاهِ السا و پژمان به السا زنگ زد و اونم سریع اومد و سوار شد و راه افتادیم.
سر خوش با همه سلام علیک کرد و دیگه ساکت نشد. یه ریز از اتفاقات دانشگاه تعریف کرد.
من و آیدین تو سکوت خیره شده بودیم به رو به رو. اون به خیابون و من... به پشت سرش. به موها و به گردنش.
نمیدونم چم شده بود اما میل شدیدی داشتم که مجبورم می کرد دستمو بلند کنم و بکشم رو سرش و فرو کنم تو موهاش تا ببینم موهاش به همین نرمی که نشون میده هست یا نه.
مثل مار هیبنوتیزم شده بودم خیره مونده بودم به پشت سر آیدین و نمی تونستم چشم ازش بردارم. مجبور شدم دستهامو مشت کنم تا بلند نشن تا بالا نیان و نشینن رو موهاش.
هر کاری می کردم نمی تونستم چشمام و ازش بگیرم. با تمام وجودم می خواستم دست بکشم رو سرش.
از زور فشار کنترل به نفسی نفس افتاده بودم. خیلی سخت بود. قفسه ی سینه ام تند تند بالا و پایین میرفت.
به محض اینکه حس کردم ماشین متوقف شد بدون هیچ حرفی سریع در و باز کردم و تند کلید انداختم و رفتم تو خونه. حتی نایستادم که از پژمان تشکر کنم یا ازشون خداحافظی کنم.
خودمو رسوندم تو خونه و یه راست رفتم تو دستشویی و مشت مشت آب پاشیدم تو صورتم تا این التهاب و میل از سرم بپره.
کمی آروم شدم. به خودم تو آینه نگاه کردم.
داری با خودت چی کار می کنی آرام؟
از دستشویی بیرون اومدم و رفتم تو اتاق. دکمه های مانتوم و باز می کردم که السا سرخوش اومد تو اتاق.
با دیدن من گفت: اِه اینجایی؟ چرا بی خداحافظی رفتی؟ ما گفتیم حتماً دستشویی داشتی که فرصت موندن پیدا نکردی.
خودش به این حرفش بلند خندید.
بی توجه به روحیه ی شادش لباسم و عوض کردم. اخمی رو پیشونیم بود که نمی تونستم کنار بزارمش. صدای اس ام اس گوشیم بلند شد.
شالم و آویزون کردم و گوشیم و از تو کیفم در آوردم.
" آیدین: حالت خوبه؟"
نمیدونم چرا ولی غمگین شدم.
تو یک کلمه "گفتم : آره."
گوشیمو رو سایلنت گذاشتم و پرتش کردم ته کیفم و از تختم بالا رفتم و ولو شدم روش. باید می خوابیدم تا از این حال و این غم بیرون بیام.
امروز به وضوح حس کردم دستم لرزید و غیر دستم... دلمم لرزید...
کاری که نباید انجام می دادم. حسی که نباید میبود.
من به تنهایی خودم عادت کرده بودم. وقتی قراره همیشه خودت باشی این حس جدید برات سمّه.
هیچ وقت عشق دوران نوجوانی نداشتم. هیچ وقت از نگاه اطرافیان برای خودم داستان تعریف نکردم. هیچ وقت خودمو اونقدر چشمگیر نمیدونستم که بگم ممکنه کسی با دیدنم عاشقم بشه.
و من آدمِ شاید و اما نبودم. یا آره و یا نه. یا دوستم داشتن یا نداشتن. حوصله ی موندن تو شک و تریدید و دو راهی بین عقل و احساس و هم نداشتم.
برای همینم احساسات تو زندگی شخصیم جایی نداشت. عشق فقط عشق خانواده، دوست داشتن فقط برای پدر و مادر و خواهر برادرا.
غمگین چشمهام و بستم و سعی کردم ذهنم و خالی کنم.
اگه بشه....
حالم خوب نبود کلافه بودم همه اش دلم می خواست بخوابم. دوست نداشتم با کسی حرف بزنم. سکوت و دوست دارم. جدیداً بیشتر از هر زمان دیگه ای اخم می کنم.
از زور بی حوصلگی از اتاقم زدم بیرون و رفتم تو هال نشستم. کنترل تلویزیون و گرفتم و کانال ها رو بالا پایین کردم. خدا رو شکر غیر 4 تا سریال مزخرف چیز دیگه ای نشون نمیداد.
بی حوصله تلویزیون و خاموش کردم و کنترل و پرت کردم رو مبل کنارم.
بی هدف دراز کشیدم رو مبل و چشم دوختم به سقف. خیره، ثابت، بی پلک زدن و بی فکر.
-: آره بیارش من امروز جایی نمیرم. پس شام درست می کنم بیاین. منتظرم. خداحافظ.
مامان با تلفن حرف می زد. نفهمیدم با کی، علاقه ای هم به دونستنش نداشتم.
اومد رو مبل رو به روم نشست و گفت: افروز اینا شب میان اینجا. حالا شام چی درست کنم؟ هیچی هم نداریم. باید برم خرید. آرام جان میری خرید کنی؟ من کلی کار دارم نمیرسم برم خرید.
بی حوصله تر از اون بودم که از خونه بزنم بیرون از طرفی هم میدونستم که مامان اونقدر میگه و میگه تا رو اعصاب نداشته ام قدم بزنه.
کلافه گفتم: باشه یکم دیگه میرم.
مامان: قربون دختر گلم بشم.
لبخند نصفه ای زدم. هر وقت طبق میلشون کار کنی قربون صدقه ات میرن. اگه همین الان میگفتم نمیرم کلی ناله و نفرینم می کرد و میگفت شماها اصلاً به من کمک نمیکنین.
بدم نیست. میرم بیرون علاوه بر خرید مامان وسیله هم برای درست کردن کیک می گیرم. سونیا کیک قهوه دوست داره.
مامان: امروز از صبح سرم گیج میره نمیدونم فشارم بالاست پایینه؟
بلند شدم و رو مبل نشستم و گفتم: خوب چرا فشارت و نمیگیری؟
مامان: دستگاهه نمیدونم چشه. خرابه؟ یا باطریش تموم شده درست نشون نمیده.
سری تکون دادم و تلفن و برداشتم و زنگ زدم به شراره. بیمارستان بود ولی گفت می تونم برم از مامانش دستگاه فشار سنجشونو بگیرم.
ازش تشکر کردم و تماس و قطع کردم. تو این خونه من بودم و مامان. اگه مامان مریض میشد یا اتفاقی براش میافتاد، من باید همه ی مسئولیتها رو گردن بگیرم.
نمیدونم چرا این مادرا همیشه تو کنج قرار می گیرن. من خودم به شخصه انتظار ندارم مامان مریض بشه یا چه میدونم یه روز حالش خوش نباشه. همیشه و همه جا مامان باید باشه. به وقت نیاز مامان. موقع غذا مامان. اعصاب نداری مامان.... کلاً مامان یه جورایی کلید هر کاریه.
بلند شدم و لباسم و پوشیدم تا اول برم خونه ی شراره اینا دستگاه فشار و بردارم و بیام فشار مامان و بگیرم و بعد برم خرید.
از خونه اومدم بیرون و از پله ها رفتم بالا. نرسیده به خونه ی آیدین اینا در باز شدن و آیدین اومد بیرون. یهو ایستادم. هول شدم دستم به لرزه افتاد. خواستم تا منو ندیده برگردم و برم اما دیر شده بود.
با دیدنم سرش و بلند کرد و مشتاق سلام کرد.
نفس عمیقی کشیدم و چشمم و ازش گرفتم و خیلی بی تفاوت سلامی گفتم و تند از کنارش رد شدم و رفتم بالا. قلبم تند تند می زد.
بعد از اون روزی که با پژمان دیدمش دیگه ندیده بودمش. یه 10 روزی گذشته بود. از طرفی دیدنش هیجان زده ام کرده بود و از طرف دیگه نمی خواستم ببینمش.
ازش دوری می کردم. تلفن که میزد یه خط در میون جوابش و می دادم و اگرم بر می داشتم خیلی خشک و جدی حرف میزدم.
خودم میدونستم بد کوفتی شدم. اما دست خودم نبود همیشه برعکس کار می کردم.
حالا که حس می کردم یه احساسی بهش دارم به شدت ترسیده بودم و به شدت خودم و حسم و آیدین و انکار می کردم. مدام با خودم می گفتم هیچس نیست و فقط یه حس صمیمیت عادیه.
برای اینکه به خودم ثابت کنم که حسی ندارم سرد شده بودم. یخ و بی تفاوت شده بودم. این جوری مدام به خودم متذکر می شدم که هیچی نیست.
از طرفی هم وقتی صداش و می شنیدم قلبم شروع به تپش می کرد و برای اینکه خودم مچ خودم و نگیرم سعی می کردم در معرض دیدش نباشم و یا تلفنهاش و نادیده بگیرم. تلفنم و گذاشته بودم رو سکوتِ بی جنبش که اصلاً نفهمم و نبینم کی زنگ میزنه تا نکنه یه وقت وسوسه بشم و جوابشو بدم.
و حالا...
با دیدنش دست و پام دوباره می لرزید و میدونم بی ادبانه یا شاید ناجوانمردانه و بی تفاوت جوابش و دادم طفلی گناه داشت.
برای سرکوب حسم تک سرفه ای کردم تا به خودم بیام. از پله ها بالا رفتم و از مامان شراره فشار سنجش و گرفتم و برگشتم خونه. مامان یکم فشارش پایین بود یه چیز شیرین خود تا سرگیجه اش بر طرف بشه.
کیفم و لیست خرید و برداشتم و ازش خونه زدم بیرون.
این چند روزه به شدت عصبی بودم و دیدن آیدین بدترش کرده بود. مثل معتادی که می خواد ترک کنه اما یهو وسط ترکش مواد و میزارن جلوی چشمش واون به سختی با وسوسه اش مقابله می کنه.
بازاری که همیشه ازش خرید می کردیم زیاد دور نبود 2 تا خیابون با خونه امون فاصله داشت. اگه از کوچه پس کوچه ها میرفتی خیلی نزدیک تر میشد.
اعصاب شلوغی و نداشتم. دستام و تو جیب مانتوم فرو کرده بودم و بی حوصله و پا کشون با سری کج بی عجله راه می رفتم. حتی گرمای هوا هم نمیتونست جلوی حرکت آرومم و بگیره و بهم سرعت ببخشه.
بزار از گرما آب بشم فایده ای هم داشت؟ لاغرم که نمی کرد فقط نور آفتاب سیاهم می کرد.
از خیابون اول رد شدم و رفتم اون سمت خیابون تا از کوچه ی مستقیمی که به خیابون بعدی راه داشت برم و برسم به بازار. یه لحظه سرم و بلند کردم و دیدم آیدین با یه پسری گوشه ی خیابون در حال حرف زدنه. سرم و انداختم پایین و سعی کردم بدون اینکه دیده بشم از جلوشون رد بشم و برم.
چقدر من ساده بودم آخه چه جوری با این ابعاد بدون دیده شدن می تونستم از جلوشون رد بشم؟
آیدین هم منو دید و از دوستش یه خداحافظی سریع کرد و پشت سرم اومد تو کوچه.
یعنی چی این پسره چرا دنبال من راه افتاده؟ چه بی تربیتیها.
دلم خوشه ها شاید مسیرش این سمتی باشه.
نفسی کشیدم و به راهم ادامه دادم.
-: آرام خانم.
با شنیدن اسم خودم از زبون آیدن اونم با صدای بلند اخمهای فرو رفتم غلیط تر شد.
-: آرام خانم یه لحظه صبر کنید کارتون دارم.
چقدر خوبه که آدم یه وقتهایی خودش و به نشنیدن بزنه. به روی خودم نیاوردم فقط قدم هام و تند کردم تا زودتر برسم سر کوچه.
ساعت حدود 3 ظهر بود و خیابون و کوچه خلوت.
-: آرام خانم.
نمیشه منو نبینه؟
تپش قلبم تند تر شد. صدای تند تر شدن قدمهاش و که شنیدم به حرکتم سرعت بخشیدم تا نرسه به من.
اما نزدیک شده بود. چند قدم مونده بهم و دویید و نرسیده بهم آستین مانتوم و کشید تا متوقفم کنه و خودش اومد جلوی روم ایستاد.
سرم پایین بود و با اخم خیره شده بودم به آستین مانتوم که هنوز تو مشتش بود.
نگاه خیره امو که دید دستش و آروم از مانتوم جدا کرد.