بیرون از اتاقش که اومد مامان مامان درحال تماشاکردت تی وی بود.اومد کنارش نشستو یکی از شکلاتهای روی میز رو برداشتو گفت:مامان خوب به خودت میرسی ها...

مامان:مگه من دیشب نگفتم بیا چن تا ازشکلاتاروببر رو میزت بزار هر وقت ضعف کردی یکیشو بزار دهنت.

باران با شیطنت چشمکی زد وگفت:کدوم دیشب؟

مامان:الحقو والانصاف که جفتتون خواهر برادرهمین.

باران برگشت به سمت اتاق شایان نگاه کردو گفت:شایان؟چی شده؟

-زده به سرش

-چرا؟

-رفته عاشق یه دختری شده که خانواده اش عملی ان

-خود دختره چی؟

مامان فقط چپ چپ بارانو نگاه کردو دیگه چیزی نگفت.

باران:مامان من همیشه فک میکنم اگه بچه ی آدم پسرباشه  اونوقت دو تامرد تو یه خونه هستن و زن احساس میکنه تو پادگان نظامیه.به نظر شما الان شایان درباره ما چه احساسی داره؟

-این فرق میکنه

-فرقی نداره.شایان الان حس میکنه باید ازدواج کنه..بعد یه کم لبخند زد وادامه داد:قربونش برم عاشق شده بزرگ شده.دختر خوبیه.شما نباید انقد سخت بگیری.

-شما جوونین خامین نمی دونین نمی فهمین.

-آره ما از بچگی نفهمیدیم

-باران عصبانیم نکن.

-باشه بازم حرف شما. ولی فک میکنم اگه بابا بود شایان انقده تودار نمیشد.سختی نمیکشید.

مامان دیگه خیلی عصبانی شده بود:بابا...بابا...اخه اون لایق این اسم نیس..

توهمین لحظه گوشی باران چن بار چشمک زد نگاه که کرد فهمید آروینه.پنج شنبه شده بود.اس داده بود:خانومی بدو بیا که قراره بهمون خوش بگذره.

باران لبخندی زدو رفت سمت اتاقش.در کمد رو باز کرد کمی دیرشده بود شلوارجینشو برداشتو سریع پوشید بعد همون پالتوی سیاهشو که خیلی بهش میومد برداشت.بین شالهاش یه شال آبی تیره که باه رنگ شلوارش میومد برداشو سرش کرد.کوله پشتیشو که همونجا کنار میزش بود برداش تو آینه خودشو برانداز کرد خیلی معمولی بود.از اتاق بیرون اومد.مامان هنوز عصبانی بود.به سمتش رفتو صورتشو بوسیدو گفت:باشه تسلیم من میرم بیرون.

مامان:کجا؟

باران:یه کم تنوع میخوام.دو هفته اس از خونه بیرون نرفتم.

مامان:پس وایسا منم بیام.منم میخوام بیام بیرون.

باران:نه ...یعنی..یعنی میخوام یه کم خلوت کنم قدم بزنم تمرکزم بیشتر بشه...

مامان:میری پارک؟

-آره دیگه.همین پارکه هست که پنجشنبه ها شلوغه..

-هان..باشه.فقط عزیزم مواظب خودت باش.نمیخوام تو رو هم مثله شایان از دس بدم.

باران خداحافظی کردو رفت.کمی از خونه دور شده بود که مزدای آروینو دید ولی خواست وانمود کنه که اونو ندیده.آروین اومد همونجا وایساد.و پیاده شدو افتاد دنبال باران:خانوم خانوم...چه تند هم میره..

باران برگشت و گفت:بازم سلامتو...

آروین:خوردم...سلام خانومی.

باران:من دوس دارم قدم بزنم.

-نه.بیا سوار شو دوس دارم با ماشین بریم.

باران جدی شد و گفت:حتما اگه بگم نه میری همه چیو میگی..

آروین کمی اخم کردو گفت:حالا سوار شو حرف میزنیم.

باران سوار ماشین شد و گفت:دورغ که نمیگم.

آروین جواب نداد.باران هم مشغول نگاه کردن به بیرون شد.که صدای یه آهنگ باعث شد بگرده و بهش توجه کنه:

نگونمیدونی که خوبم میدونی برات میمیرم ....میمیرم اگه دیگه نتونم تورو آغوش بگیرم

نگونمیتونی که خوبم میتونی با مهربونی...کنارم بمونیو منم از خودم هرگز نرونی

چه جوری بگم باچه زبونی بگم درکم کنی تو...فکرشم آزارم میده بخوای ترکم کنی تو

بزرگواری میکنی نذار بمونم بی پشتو پناه..نفسام تو رو تمنا دارن برس به فریادم آه ه ه ه..

من عاشقتم دلت قرص...هیچی نگو هیچی نپرس...تازه گرفتم با تو انس

من عاشقتم دلت قرص.....

من اگه ناز تورو میکشم واسه اینه که به تونزدیک شم سرنوشتمو باتو شریک شم..سرنوشتمو باتو شریک شم..

من اگه میگم عزیزی واسم واسه اینه که شدی نفسم از خدام باشه به توبرسم...از خدام باشه به تو برسم...

من عاشقتم دلت قرص...هیچی نگو هیچی نپرس...تازه گرفتم با تو انس

من عاشقتم دلت قرص.....

باران رو کرد به سمت آروینو گفت:شهیاده آره؟

آروین همونطور که اخماش تو هم بود:آره.فک نمیکردم بشناسیش؟

-چرا این فکرو کردی؟

-فک نمیکردم بچه ی درسخونی مثله تو آهنگ هم گوش بده..

-من بچه ام؟این بچه ی درسخونو ولش کن تو رو خدا.باران دوباره بیرونو نگاه کرد.آروین گفت:دوسش داشتی؟

-چیو؟

-خانوم تیزهوش اهنگو میگم.

-موسیقیش بهتر از ترانه اش بود.

-ولی من دوسش داشتم.

-خوش سلیقه نیستی.

-هستم.

-گفتم نیستی.

-منم گفتم هستم.

-اوه ...اوه...چه اعتمادبه سقفی!

-خوش سلیقه نبودم که الان کنارم نبودی

باران پوزخندی زدو گفت:حالا کجا میریم؟

-حالا...

-مثلا سوپرایزه؟

-حالا...

-باشه.

باران منتظر موند و همینجوری به آهنگ گوش میدادو بیرون رو نگاه میکرد.برف اومده بود و منظره های زیبایی بوجود اومده بود.تا اینکه اروین جلوی یه رستوران بزرگ ایستاد و گفت:خب باران پیاده شو.

باران:اینجاس؟

آروین:آره.

باران کوله پشتیشو از صندلی عقب برداشو خواست حرکت کنه که آروین کوله رو گرفتو گفت:کجا؟

باران با تعجب نگاهش کرد و آروین یه کم خندید و گفت:آبرومونو میبری با این کوله ات.کتاب دفترت همین جاس..یه لحظه از خودت دورشون کنی دلتنگت نمیشن..

باران کوله رو ول کردو آروین اونو گذاشت رو صندلی عقبو باز به باران که داشت میرفت گفت:کجا؟

باران با اخم برگشت گفت:دیگه چیه؟من میدونستم تو رو اینجاها راه نمیدن.

-میگم یه کم آرومتر برو منم بیام با هم بریم تو.

بعد رفت سمت بارانو خواست دستشو بگیره که باران گفت:آ...آ...یه قول و قراری داشتیم زود یادت رفته ها؟

آروین کمی دلخور به نظر میرسید.با هم وارد رستوران شدند. رو به گارسون کرد وگفت:همه چی آماده اس؟

که اونم جواب داد بله.باران باتعجب نگاهی بهش کردو گفت:بریم ببینیم پسرا دخترا رو چه جوری سوپرایز میکنن.

رفتن طبقه دوم که جز یه دختر و پسر که معلوم بود اونا هم عاشق و معشوق همن کسی اونجا نبود.آروین یکی از صندلی ها رو عقب کشید وگفت:بفرمایین...

باران پشت میز نشست.یه دسته گل رز سرخ روی میز بود.آروین اونو برداشت و گرفت یه سمت بارانو گفت:اینم برای باران خودم.باران لبخندی زد و دسته گل رو گرفت و گفت:همین!!!!یه دسته گل به چه درد من میخوره آخه؟

آروین متعجب گفت:دوسش نداری؟همه دخترا دوس دارن دوس پسراشون بهشون همیچین دسته گی بدن.

کلمه ی دوس پسر باران رو توی فکر عجیبی فرو برد.یه لحظه به خودش فک کرد و به چیزایی که دوست داشت ونداشت.همه چی عوض شده بود.حرکت دست اروین از فکر بیرونش آورد:داری به من فک میکنی؟آره دستم درد نکنه.عزیزم قابل تو رو نداره.اینجوری بهم نگا نکن.

باران:حالا کی ازت تشکر کرد؟

-من تشکرتو از چشات خوندم.

-نه.این دسته گلت فقط ولخرجیه.

-خب از خودت بگو.

باران به اون زوج نگاه میکردو گفت:منو که میبینی بی خیال نگاه کن به اون دوتا...فک کن اونا به هم چی میگن؟

آروین:پسره میگه عزیزم تواولیشی و سعی میکنم آخریش هم باشی....کم کم پسره دختر رو خرش میکنه...دختره عشوه میادو هزارتا شرط و شروط میزاره و پسره هی میگه باشه چشم...

باران:وظیفتونه.

آروین:اون که بله.

دختره داشت حرف میزد و دستاشو تکون میداد باران:الان چی میگه؟آروین نگاه پر از شیطنتی به باران کردو گفت:خب عزیزم داره قرامدار عروسیو میزاره.

-نه بابا.

-چرا دقت کن.مهریه به اندازه وزنشه.که کاش به اندازه قدش میشد.

-اونجوری پسره ضرر میکرد.

اروین یه کم خندید وگفت:اهان ..حالا رسید به جاهای خوب خوبش...دارن درباره اسم بچه تصمیم میگیرن...این میگه پسر اون میگه دختر...

باران لبخندی زد وگفت:خب بعدش؟

-به توافق میرسن که پسر باشه.این میگه اسمشو بزاریم قلی اون میگه سینا

-خب

-الان به تفاهم نرسیدن باید کم کم دعواشون بشه...صبر کن...صبر کن...آها...دیدی؟

باران متعجی نگاهشون میکرد واقعا مثله اینکه اتفاقی اتفاده بود.اول دختره بلند شد و رفت و پشت سرش هم پسره.

آروین هم داشت با لبخند خاصی همراه نگاه پیروزی به باران نگاه میکرد.یهو باران سنگینی نگاه آروینو حس کردو گفت:آدم ندیدی؟

آروین با همون لبخند ادامه داد:امروز اولین بارمه دارم میبینم.

باران سرشو انداخت پایینو گفت:این غذا چی شد؟گشنمه.

-فک نمیکردم شیکمو باشی

غذا رو آروین سفارش دادو با هم غذا خوردنو بعدش برگشتن خونه.آروین کنار خیابون ایستادو گفت:رسیدیم.

باران خواست پیاده بشه که اروین بازم دستشو گرفتو گفت:ممنون که اومدی.

باران:به خاطر تو نبود

-میخواستم اولین شبی که باهم بودیم خوش بگذره.خوش گذشت.

-نه.آقای مهندس اولین شبی که با هم بودیم اون شب لعنتی بود که از یادم نمیره..الانم اگه اینجام به خاطر چشم و ابروت نیست.مطمئن باش قد اپسیلون برام مهم نیستی.

-باران...

دستشو از دست باران بیرون کشید گفت:راستی من از آدمای بدقول بیزارم.

آروین پیاده شد کوله ی بارانو دستش دادو گفت:ثابت میکنم که...

باران حرفشو قطع کردو گفت:خداحافظ