یکی به من بگه چی شده؟ پژمان چشه؟
با صدای دادی از جام پریدم و رو تخت نشیتم. گوشهام و تیز کردم تا بفهمم این داد برای کی بوده.
-: آرمین جون من بگو چی شده؟ مامان قربونت برم تو چی میدونی؟ پژمان کجاست؟
صدای داد همراه با ناله و بغض السا بود که ملتمس فریاد میزد.
السا.. السا...
با یه حرکت پتو رو از سرم پرت کردم اون طرف و با یه پرش از رو تخت فرود اومدم. دوییدم سمت هال و با دیدن السای گریون بین آشپزخونه و هال و مامان و آرمین بهت زده و مستعصل تو جام ایستادم.
آروم آروم به سمت السا رفتم. وقتی دید التماسهاش زبون کسی و باز نمیکنه خ.ودش تا ته ماجرای احتمالی رو خوند.
رو زمین زانو زد و شروع کرد به هق هق گریه کردن و نوحه سرودن.
السا: بدبخت شدم بیچاره شدم. پژمانم از دستم رفت. کجا رفتی؟ تو بهم قول داده بودی. چرا سر حرفت نموندی؟
اخمهام تو هم رفت. سوز صداش خیلی زیاد بود از ته دلش زجه میزد. هنوز نمیدونستم که السا چه جوری در مورد پژمان فهمیده.
نزدیکش شدم. مامان و آرمین با دیدن من نور امیدی پیدا کردن. با صورتهای گناه آلودی بهم نگاه کردن. کاملا پیدا بود این دونفر باعث این حال و روز السا بودن.
سری به نشونه ی چی گفتید تکون دادم. مامان مثل همیشه که یه کاری می کرد و بعد بی گناه میگفت هیچی لبهاش و تکون داد و گفت: هیچی خودش فهمید؟
نگاه جدی بهش کردم و رومو ازش برگردوندم. این مامان هیچ وقت قبول نمی کرد که مسئولیتی قبول کنه. رو به آرمین کردم و خیره شدم.
آروم با دست و لب و صدای ضعیفی گفت: مامان داشت بهم میگفت پزمان دعوا کرده بردنش بیمارستان نفهمیدیم کی السا بیدار شد اومد پشت سرمون و حرفهامون و شنید.
سری تکون دادم و نفس کلافه ای کشیدم. کنار السا زانو زدم واز پشت بازوهاش و گرفتم و سعی کردم بلندش کنم.
من: السا جام بلند شو عزیزم. بلند شو و انقدرم گریه نکن.
سرش و بلند کرد و با دیدن من صدای هق هقش بالاتر رفت. خودش و تو بغلم پنهون کرد و با زاری گفت: آرام دیدی بدبخت شدم؟ عروس نشده بیوه شدم؟
چشمهام گرد شد. الهی پژمان و کشته بود. الانا بود که سکته کنه.
به زور از رو زمین بلندش کردم و گفتم: عروسم میشی خواهر کوچولو. کی گفته پژمان دور از جونش مرحوم شده. یه دعوای ساده بوده همین.
تند سرش و بلند کرد و خیره بهم براق شد و نا مطمئن گفت: دروغ میگی؟
لبخند آرامش دهنده ای زدم و نشوندمش رو مبل و اشاره ای به آرمین کردم و گفتم: یه لیوان آب براش بیار.
سرم و کج کردم و گفتم: دروغم چیه دختر؟ پژمان حالش خوبه فقط یه چند تا بخیه خورده همین.
یهو السا ذوق زده تو جاش پرید و گفت: خدا رو شکر.
چشمهام گرد شد. با دیدن من تازه فهمید که چی گفته. یه لبخند ناله وار زد و با بغض گفت: خدارو شکر که زنده است.
دوباره مشکوک نگام کرد و گفت: مطمئنی؟
این دفعه راحت تر خندیدم. نه برای آرامش اون بلکه از حالت متهم کننده ی بامزه اش.
من: بله خانم مطمئنم. دیشب خودم با این دوتا چشمهام دیدم که راحت خوابیده بود.
خدایا من و ببخش یه دروغ نصفه و نیمه بود. درسته که با درد بود اما آخرش که خوابیده بود.
السا تند اومد کنارم و گفت: بگو جون من. خودت دیدی؟
من: آره خانمی خودم دیدم. دروغم نمیگم.
السا تند برگشت و رفت سمت اتاق و تو همون حال گفت: من و ببر پیشش.
چشمهام گرد شد. آخه الان؟ من کلاس داشتم. برگشتم و عاجزانه به مامان نگاه کردم که اون یه کاری بکنه. خیلی شیک من و ندید گرفت و رو به آرمین گفت: چایی می خوری؟
اونم از خدا خواسته یه آره گفت و سریع نشست پشت میز که مجبور نشه یه وقتی با السا بره.
مجبوری دنبال السا راه افتادم و تو کمتر از یک ربع دست و صورت شسته و حاضر و آماده از خونه زدیم بیرون. یه زنگ به آموزشگاه زدم و اطلاع دادم نمیتونم امروز کلاسهای صبح و بیام.
السا تا خود بیمارستان مرثیه سرایی کرد و هر چی من بهش میگفتم: " بابا به جون خودم هیچی نیست من خودم دیدم. پژمان زنده و سالمه. البته اگه دستش و چند تا جای کبودی تو صورتش و کوفتگی بدنش و فاکتور بگیریم. " گوش نمیداد.
تازه فهمیدم السا چقدر کولیه. بابا یکم متانت داشته باش دختر.
رسیدیم بیمارستان و یه راست بردمش دم اتاق پژمان. شانس آوردیم وقت ملاقات بود وگرنه من نمیدونستم السا با اون اضطراب و حالی که داشت اگه راهش نمیدادن تو بیمارستان چی کار که نمی کرد.
دم اتاق پژمان همچین در و باز کرد و خودش و پرت کرد تو که منی که همراهش بودم سکته کردم دیگه نمیدونم پژمان بدبخت که مریضم بود با اون صدای وحشتناک باز شدن در چه حالی پیدا کرد. البته با دیدن چشمهای گرد و دهن باز پژمان و ابروهای بالا رفته از تعجب آیدین فهمیدم که اونا هم حسابی ترسیدن.
السا تا پژمان و دید زد زیر گریه و با دو خودش و رسوند به پژمان و همون جور نصفه ایستاده نیمه ی بدنش و پرت کرد رو پژمان.
من که دیگه چشمام از حدقه داشت در میومد. دهنمم باز مونده بود که بابا این بدبخت مریضه اصلاً یه نیم نگاهم به دست نابود شده ی پژمان نکرده بود. اون بیچاره خودش مواظب بود که السا یه وقتی وسط ابراز احساسات خرکیش نکوبه به دستش.
چون السا افسار پاره کرده بود و وسط گریه یکی دوتا مشتم حواله ی سینه ی پژمان کرده بود و بین گریه یه چیزی مثل اعتراض به اینکه چرا بی خبرش گذاشته و چرا مواظب نبوده و چرا این بلا رو سر خودش آورده میگفت.
گوش تیز کرده بودم ببینم السا دیگه چی میگه که راه نگاهم صد شد. سرمو بلند کردم و به آیدین که جلوم ایستاده بود نگاه کردم.
یه ابروشو داد بالا و با سر و چشم به بیرون اشاره کرد.
اونقدر محو حرفهاس السا و نوازش پژمان و جمله های تسلی بخشش بودم که نمی گرفتم منظورش چیه.
سرم و تکون دادم که یعنی چی میگی؟
چشمهاش و برام گرد کرد و این بار جدی نزدیکتر شد و آستینم و کشید و آروم گفت: میای بیرون یا می خوای تا آخرش سر خر این دوتا بمونیم؟
تازه به خودم اومدم و فهمیدم چی میگه. همون جور که می چرخیدم و به خاطر آستینم که هنوز تو دستش بود دنبالش کشیده می شدم بهش چشم غره ای رفتم.
راستش یه خورده هم بهم بر خورده بود. یعنی چی تا آخر نمایش بمونیم؟
بمونیم؟ ابروهام پرید بالا. به نیم رخش نگاه کردم. یمونیم یعنی اگه من می موندم اونم صحنه رو از دست نمی داد؟
از اتاق بیرون اومدیم و آیدین در و پشت سرمون کشید جوری که بسته شد البته نه کامل بین قد 4 تا انگشت فاصله مونده بود و چفت نشده بود.
تازه اون موقع آستینم و ول کرد و تکیه داد به دیوار رو به روی در. خودم و از تک و تا ننداختم و دستی به گردنم کشیدم و موهایی که از زیر مقنعه بیرون زده بود و فرستادم تو و جلوی در اتاق قدم رو رفتم.
سعی می کردم که به این پسر پروو نگاه نکنم. بیشتر از دست خودم عصبانی بودم. اونقدر که السا تو اتاق شب و نیمه شب بلند بلند با پژمان حرف میزد و من شبهایی که بی خوابی به سرم میزد بدون تکون خوردن تو جام به حرفهاشون گوش می کردم و این تبدیل شده بود به یه چیز خیلی عادی چون در هر حال السا غیر از تیکه های عاشقانه ی حال به هم زن همه ی چیزهایی که با گوشهام میشنیدم و دوباره خودش تعریف می کرد.
بریا همینم امروز که صحنه یزنده بود یه لحظه جا و مکان یادم رفته بود و خیره مونده بودم بهشون. برام گرون تمو شده بود که این پسره بیاد و بهم متذکر بشه که نگاه کردن و دیدن صحنه ی رمانتیک دوتا آدم خیلی زشته و باید اونها رو با خلوتشون تنها گذاشت.
همین جور قدم میزدم و تو دلم حرص می خوردم و این حرص درونی باعث میشد اخمهام بیشتر تو هم بره.
یه لحظه سرم و بلند کردم و به در نیمه باز اتاق با حرص نگاه کردم که یهو چشمم خورد به آینه ای که بالای روشویی روبه روی تخت پژمان رو دیوار نصب بود.
تو جام خشک شدم نمیتونستم از آینه چشم بردارم. هر چی بیشتر نگاه می کردم چشمهام بیشتر گرد میشد. کم کم لبهام کشیده شد تو. دهنم و با دندون گازشون گرفتم.
خاک به سر م بیمارستان و این کارها اونم با یه مریض؟
یه نفس عمیق پر حرص کشیدم. این السا دیگه خیلی روش زیاد شده بود. دستهام و مشت کردم که برم تو اتاق و یه حالی ازشون بگیرم که دیگه انقده بی حیا بازی در نیارن اما تا قدم از قدم برداشتم به سمت در اتاق مانتوم از پشت کشیده شد.
بی توجه به مانتوم و بی حواس به اینکه چرا نمی تونم تو راه رفتن پیش روی کنم سعی کردم دوباره به سمت در برم که این بار کمرم بیشتر کشیده شد و من به جای پیشروی پس روی کردم و آیدینم یهو چرخید جلوم.
با اخم نگاش کردم تا توضیح بده هدفش از گشاد کردن مانتوی بدبخت من چیه؟ یعنی چی که این پسره هی مانتو میکشه آستین میکشه؟
تو چشمهام نگاه کرد و آروم گفت: بزار راحت باشن.
چشمهام گرد شد و خجالت زده لبهام و به دندون کشیدم. آروم از کنار بدنش آینه نگاه کردم دوباره صاف ایستادم و با چشمهای نگران نگاش کردم.
یعنی اونم اون چیزی که من دیده بودم و دیده بود؟
یعنی دیده بود السا و پزمان چه جوری هم و میبوسیدن و حالا هم که کار بیخ پیدا کرده بود السا پاهاش و داشت میبرد رو تخت که کنار پژمان دراز بکشه.
سرش و انداخت پایین و گفت: در هر حال این دوتا مال همدیگن. بزار با هم آروم بشن. السا برای پژمان بهتر از هر مسکنیه. تا قبل از اینکه شماها بیاین داشت از درد دستش شکایت می کرد اما الان... حتی صداشم در نمیاد.
فقط نگاش کردم.
دستهاش و گذاشت تو جیبش و آروم رفت سمت در اتاق و آروم و بی صدا در و کامل بست و خودشم چند قدم از اتاق فاصله گرفت و دوباره تکیه داد به دیوار.
حتی روم نمیشد اعتراض کنم. ترجیح دادم ندید بگیرم و آروم و سر به زیر رفتم سمت صندلیهای ردیفی کنار دیوار و نشستم روش و تا موقعی که السا رضایت نداد و از اتاق پژمان بیرون نیومد سرم و بلند نکردم.
السا که بیرون اومد رفتم تو اتاق و با پژمان و حال و احوال کردم و اونم ازم بابت اومدنم تشکر کرد و بعد کلی که سفارش السا رو بهم کرد و گفت مواظبش باشم ازش خداحافظی کردم و سر به زیر یه خداحافظی زیر لبی هم به آیدین گفتم و با السا از بیمارستان بیرون اومدیم.
به زور من و اسرار پژمان و اصمینان دادن آیدین که مواظب پژمان هست تونستم السا رو ببرم خونه وگرنه می خواست تا موقع ترخیصش بیشش بمونه.
تو مسیر برگشت تو دلم کلی به السا فحش دادم که باعث شده بود یه همچین صحنه ای و ببینم. حتی یه لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی رفت بدتر از اون که با هر بار یادآوریش آیدینم میومد تو ذهنم که چه جوری آروم و با درک گفته بود اینا مال همن راحتشون بزار.
یه جورایی حس می کردم شدم مُخِلِ آسایش و رمانتیک گری این دوتا جون و آیدینم بپای منه که نزاره زمان های خوشیشون و خراب کنم.
السا رو که به خونه تحویل دادم بدون اینکه ناهار بخورم رفتم آموزشگاه. با اون چیزی که دیده بودم و این حسی که داشتم غذا از گلوم پایین نمی رفت.
*****
بار دیگه تو آینه به خودم نگاه کردم. بعد مدتها با دوستام شام می خواستیم بریم بیرون. همت کرده بودم و موهام و صاف کرده بودم.
موقع آرایش کردن بین حرفها و نگاه های سونیا که بدجوری کلافه ام کرده بود، با هر جمله ای که میگفت و میرفت رو نروم و تاکید می کرد که اصلاً صورتم قشنگ نشده من و جری تر می کرد تا اقلام آرایشی که به کار می بردم و بیشتر کنم جوری که حتی برای عروسی رفتن هم با این همه دقت و شدت آرایش نمی کردم.
مطمئنن مامان با این سایه ی کرم دودی ترکیبی که زده بودم و خط چشم دنباله دار و رژ پررنگ قرمز یه چیزی می گفت.
ولی خوب سالی یه بار من دستم به این جور آرایش کردن میرفت. از طرفی هم حوصله نداشتم که آرایشم و پاک کنم و دوباره بزنم.
با خودم درگیر بودم که سونیا دوباره پرید وسط تفکرم.
سونیا: رژ زدی؟
همچین مچ گیرانه میگفت رژ زدی که انگار دزدی کردم. هر آرایشی که می کردم با همین لحن یه جورایی دستگیرم می کرد.
" رژ زدی؟ سایه زدی؟ خط چشم کشیدی؟ ریمل زدی؟ "
ماشا... همه چیزا رو هم میشناخت از الان معلوم بود که حسابی دختره. عشوه که میومد، دنبال شوهر که می گشت، با انواع و اقسام لوازم آرایشی هم که آشنایی داشت.
مطمئنن 2 سال دیگه کیف لوازم آرایشش از مال من سنگین تره همین الان تعداد لاکها و رژهایی که از این و اون کش رفته و یا مامانش براش خریده از مال من بیشتر بوده چه برسه به اون موقع.
سونیا: رژ قرمز زدی؟ ببینمش.
از توی آینه نگاش کردم.
من: منو یا رژو؟
سونیا: رژو می خوام ببینم.
بی معطلی گفتم: نه نمیشه.
اونقدر قاطع گفتم که بفهمه راه نداره که این رژ و بتونه بزنه نفله کنه برای همین از در مسالمت آمیز و خر کننده وارد شد.
سونیا: نه میگم خودت و با رژ ببینم. ببینم چه طور شدی.
برگشتم و خم شدم تا هم قدش بشم. صورتم و صاف جلوی صورتش گرفتم و خیره شدم بهش.
من: نگاه کن.
یه نگاه دقیق کرد. از چشمهاش پیدا بود که بد جوری از رژه خوشش اومده بود. یه نگاه به لبهام کرد و یه لبخند خر کننده زد و گفت: وای چقدر خوشگل شدی. چقدر بهت میاد.
چشمهام و براش ریز کردم. دقیقاً همین چند دقیقه ی قبل که رژه رو میزدم به وضوح گفته بود " خیلی زشته و اصلاً بهت نمیاد." منم بی تفاوت بهش گفته بودم " به تو ربطی نداره خودم خوشم میاد."
کمرم و صاف کردم و از بالا بهش نگاه کردم. تا نگاه من و دید لبخندش و گشادتر کرد و چاپلوسانه گفت: برای منم میزنی؟
دوباره روم و برگردوندم و همون طور که می رفتم سمت کمد تا لباس بپوشم گفتم: نه نمیزنم. چون مامانت دعوا میکنه بفهمه برات رژ زدم. لبهاتم پوست پوست میشه. رژش خرابه.
دستش و زد به کمرش و گفت: پس چرا تو زدی؟
از گوشه ی چشم نگاش کردم و گفتم: مگه نگفتی زشت شدم؟ زشتا لب هم نداشته باشن مهم نیست ولی تو که خوشگلی اگه لب نداشته باشی کسی نگات نمیکنه.
دستی به لبش کشید و رفت تو فکر. انگار زیاد مطمئن نبود رژ زدن به لب نداشتن می ارزید یا نه.
لبهام و جمع کردم تو دهنم تا نخندم و شلوار جینم واز تو کمد در آوردم و پوشیدم. سونیا یه نگاه به من کرد و دوباره گفت: اشکال نداره پوست پوست بشه برام بزن.
ابروهام و انداختم بالا و گفتم: نمیشه مامانت ببینه دعوا میکنه.
یهو دهنش و سه متر باز کرد و بلند داد زد " مامان".
برای یک لحظه ترسیدم خیلی بد داد زد. دویید و از در رفت بیرون.
بچه کلاً مشکل داشت.
شلوارم و پوشیدم و رفتم سراغ مانتوهام.
در باز شد و السا موبایل به دست اومد تو اتاق.
السا: نخیرم بار اولت که نیست 10 بار بهت گفتم خوشم نمیاد سوار موتور بشی. تازه الان با اون وضعیت دستت تنهایی هم سوار شدی؟ می خوای منو بکشی از نگرانی؟ تازه از بیمارستان در اومدی. بزار یه ماه بشه بعد دوباره بی احتیاطی کن.
نمیشنیدم پژمان چی میگه ولی داشتم فکر می کردم وضعیت دستش همچینم بد نبود. بعد 20 روز تقریباً خوب شده بود.
السا منفجر شد.
السا: بله دیگه اصلاً برو هر کار دوست داری بکن به منم ربطی نداره دیگه هم به من نه زنگ بزن نه بیا دنبالم.
دهنم و جمع کردم. حالا وسط دعوا هر کار کرده و نکرده اشون و لو ندن خوبه.
السا یه داد دیگه سر پژمان بدبخت کشید و گوشی و قطع کرد و پرتش کرد رو تختش و پر حرص تو اتاق قدم رو رفت.
بدون اینکه ازش چیزی بپرسم گفت: پسره اصلاً نمیفهمه اگه خدایی نکرده از رو موتور بی افته زمین، رو همون دستش که بخیه داشت این بار دیگه دستش کلاً نابود میشه. اصلاً این موتور کوفتی چیه این سوارش میشه هیچ امنیتی نداره.
مانتوم و تنم کردم و اجازه دادم تا می تونه خودش و خالی کنه. البته بیشتر ترجیح می دادم موبایلش و جواب بده که پژمان بدبخت یه سره داشت می گرفتش و تا تموم شدن غرغرهای السا 10 باری زنگ زد.
السا ایستاد و یه چشم غره به گوشیش رفت و دست به سینه و پر حرص بدون اینکه حتی موبایلش و خفه کنه از اتاق زد بیرون.
نفس پر صدایی کشیدم و سرم و انداختم پایین. خواستم پاشم که در دوباره باز شد و این بار سونیا همراه افروز وارد شدن.
افروز تو اتاق چشم گردوند و تا منو دید گفت: آرام چرا برای بچه ام رژ نمیزنی؟
متعجب یه ابروم رفت بالا. جانم؟ همین شما نبودید که هر باری ما برای بچه اتون لاک یا رژ میزدیم کلی دعوامون می کردی که لاک ناخن هاش و خراب میکنه و رژ شیمیاییِ و برای بچه خوب نیست.
تا خواستم دهن باز کنم و بهش بگم سریع سونیا رو هول داد تو اتاق و آروم تر گفت: یه رژ براش بزن خفه اش کن یه ریز اومده حرف میزنه سرمون و برد نمیزاره دو کلام با مامان صحبت کنم.
پشت چشمی براش نازک کردم و شونه ی سونیا رو گرفتم و بردمش سمت آینه. رژم و برداشتم و آروم یکم کشیدم به لبش. تو آینه به خودش نگاه کرد و گفت: نه از اون مدلایی که برای خودت زدی، زیاد.
چشم غره ای بهش رفتم و دوباره یکم دیگه براش زدم. رفت چسبید به آینه و لبهاش و رو هم مالید.
رفتم سراغ شالهام نمیدونستم چی سرم کنم. امروز ویرم گرفته بود تیپ بزنم.
صدای افتادن اومد. سریع برگشتم و به کیف لوازم آرایش ولو شده ام رو زمین نگاه کردم. اخم هام کشیده شد تو هم. نگاه خشمگینی به سونیا کردم. یه نیشی باز کرد و به فرچه ی تو دستش اشاره کرد و گفت: می خواستم رژ گونه بزنم.
خانم سر خود برای خودش سایه زده بود حالا هم آرایشش رسیده بود به رژ گونه.
رفتم سمتش و گفتم: برو بیرون. اصلاً خوب نیست یه بچه صورتش و با این چیزا خراب کنه.
بچه پرو تو چشمهای من نگاه کرد و گفت: نمیرم.
بدون کوچیکترین توجهی به من برگشت سمت آینه و فرچه رو کشید رو گونه اش.
انقدر حرصم گرفت که نگو.
دندونام و رو هم فشار دادم و یه لبخند آروم زدم و سرد نگاش کردم و گفتم: بیرون نمیری؟
شونه اش و انداخت بالا.
لبخندم و پررنگ تر کردم و گفتم: باشه نرو منم طلسمت می کنم. شب که خوابیدی وقتی بیدار بشی همه ی موهات سفید میشن.
وحشت زده برگشت سمتم و خیره شد بهم تا ببینه جدی گفتم یا نه. وقتی دید هیچ شوخی تو چشمهام نیست ترسون گفت: خاله تروخدا.
شونه ای بالا انداختم و گفتم: نه دیگه پای خدا رو وسط نکش. من که بهت گفتم کار بد کنی مجبورم از نیروهام استفاده کنم حالا انتخاب با خودته یا موهات سفید بشه یا تو خواب نصف موهات بریزه و کچل بشی.
با چشمهای گرد و ترسیده فرچه رو ول کرد و دستهاش و برای محافظت از موهاش چسبوند به سرش.
یهو چشمهاش آروم شد و گفت: نخیرم تو نمیتونی طلسم کنی.
پوزخندی زدم و گفتم: جدی؟ نمیتونم؟ می خوای امتحان کنی؟ من کارم حرف نداره فکر می کنی عمو پژمان چرا دستش اون جوری شد من طلسمش کردم دستش پاره شد، یا دایی آرمین چرا بی تربیته؟ من باهاش این کارو کردم.
یکم زل زل نگام کرد و دوباره پرو گفت: نخیرم نمی تونی.
شونه ای بالا انداختم و دستم و آوردم بالا و کف دستم و گرفتم سمتش و شروع کردم زیر لب صلوات فرستادن. آروم چشمهام و بستم که صدای بسته شدن محکم در و شنیدم.
با لبخند چشمهام و باز کردم خدا بزاره این کارتونای جادوگری و که بچه ها رو رام میکنه.
وسایلم و جمع کردم که برای بار چندم در باز شد و لسا وارد شد. کلاً دو دقیقه نمیشه تو این خونه تنها موند یکی میره اون یکی میاد.
به گوشیش نگاهی انداخت و برگشت و به من خیره شد و گفت: حالا که انقدر آرایش کردی چرا سر تا پا مشکی پوشیدی؟
نگاهی به خودم انداختم و گفتم: مگه چیه؟
نفس پر صدایی کشید و گفت: چش نیست مگه داری میری مراسم ختم که مشکی پوشیدی. درشون بیار.
با تعجب ابروهام رفت بالا و نامطمئن و آروم گفتم: یعنی لخت بشم؟
همون جور که می رفت سمت کمد لباسها چشم غره ای بهم رفت. در کمد و باز کرد و لباسها رو بهم زد از بین لباسها یه مانتو کشید بیرون. یکم دیگه هم گشت و یه روسری در آورد.
برگشت و لباسها رو گرفت سمتم و گفت: اونا رو در بیار اینا رو بپوش.
لباسها رو از دستش گرفتم. مانتو و شال خودش بود. یه مانتوی کرم فیروزه ای که دور یقه ی بزرگ مثلثیش و کمر بندش طرح های کرم فیروزه ای ابرو بادی داشت و خود مانتو هم مدل گشاد بدون دکمه بود که با کمربند فیکس میشد.
روسریشم رنگهای مختلفی داشت و کرم و فیروزه ای هم توش بود بیشتر من و یاد بوته جغه مینداخت.
مشکوک رو به السا گفتم: ببینم این همون مانتویی نیست که پژمان پارسال برات خرید؟
سری تکون داد و گفت: آره.
رفت رو تخت نشست و گوشیش و دستش گرفت.
من: خوب من بپوشم ایراد نداره؟
نگاهی اجمالی بهم کرد و گفت: نه بابا بپوش. اینم مدلش گشاده اندازه ات میشه نگران گشاد شدنش نیستم.
چیشی تو دلی بهش گفتم و لباسهام و با مانتو و شال السا عوض کردم. واقعاً بهم میومد و خیلی خوش تیپم کرده بود.
منی که همیشه لباسهای تیره و ساده می پوشیدم این لباس طرح دار با نقش و نگارهای زیبای رنگی خیلی قیافه ام و عوض کرده بود.
السا کیف کرم رنگشم داد دستم و گفت: با اون کفش کرمهات بپوششون. همونا که پاشنه های10 سانتی دارن.
معترض گفتم: همون ها که باهاشون به زور راه میرم؟
بی حوصله گفت: حالا یه روز که 1000 روز نمیشه بعدم یه شامه دیگه نمی خوای بری قدم بزنی.
کله ای خواروندم و به حرفش گوش کردم.
از اتاق که بیرون اومدم افروز سوتی کشید و سونیا با چشمهای گرد شده گفت: خاله چقدر خوشگل شدی. می خوای بری عروسی؟
لبخندی زدم و گفتم: نه گلم می خوام با دوستام برم بیرون. برگشتم برات شکلات می خرم.
خوشحال هورایی کشید اما افروز گفت: نمی خواد بخری ما شب میریم خونه ی مادر شوهرم اینجا نیستیم.
من: چرا خوب شام بمونید.
ابرویی بالا انداخت و گفت: اولا که دعوتیم بعدم تو که نیستی خونه برای چی دعوت میکنی؟
لبخندی زدم. مامان نگاهی به سر تا پام انداخت و رو صورتم مکث کرد و گفت: آرایشت زیاد نیست؟
خودمم فهمیده بودم که زیاده تا خواستم دستم و بلند کنم و بکشم به لبهام السا که تازه از تو اتاق بیرون اومده بود گفت: گیر نده مامان بعد عمری این دختره یه بار درست و حسابی به خودش رسیده بزار خوش باشه.
مامان سری تکون داد و بی حرف رفت تو آشپزخونه. منم بی خیال پاک کردن رژم شدم.

از همه خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون. با اون کفشها مثل مورچه راه می رفتم. تو حیاط وقتی خواستم از رو پله ی آخری بیام پایین، پام کج شد و سکندری خوردم و چند قدم مونده به در رو با کله رفتم. به زور تونستم نرسیده به در تعادلم و حفظ کنم و نقش زمین نشم.
به سمت جلو خم شده بودم و موهای صاف شده ام از زیر روسری بیرون اومده و ریخته بود تو صورتم. از سر آسودگی نفس راحتی کشیدم و تا سرم و بلند کردم و خواستم موهام و از رو صورتم بزنم کنار در باز شد و سینه به سینه ی آیدین شدم.
هول و ترسیده خیره نگاش کردم. بی حرف نگاهش و رو صورتم چرخوند و از رو صورت و لبهام کشیده شد تا روی لباسم و کفشهام.
از هولم تند سلام کردم. با طومأنینه سری تکون داد. قیافه اش خیلی سرد و یخ و بی تفاوت بود.
خودش و از جلوی در کنار کشید خواستم از در خارج شم تا بیشتر از این ضایع نشم.
نگاه خیره اش از پشت اون موهای بلندش عصبی و معذبم می کرد.
تا اومدم برم بیرون مهدی خودش و انداخت تو خونه و با دیدن من نیشش گوش تا گوش از هم باز شد و با ذوق گفت: سلام آرام خانوم خوب هستید؟ همیشه به گشت و گذار جایی تشریف می برید برسونمتون.
با حرف آخرش صورتم که به خاطر آب پاشیش جمع شده بود از هم باز شد و ابروهام رفت بالا. این بچه کی ماشین خریده بود؟
بی هوا گفتم: مگه ماشین دارید؟
با حرفم مهدی گیج نگام کرد و گفت: ها؟
سرش و خاروند و یکم فکر کرد تا متوجه ی حرفم بشه. وقتی فهمید لبخندی خجل و هول زد و گفت: نه والا اگه بخواین با آژانس می رسونمتون.
انقده جمله ی آخرش و با ذوق گفته بود که حس کردم همه ی محتویات تو دهنش و پرت کرد سمت من.
چشمم خورد به آیدینی که دست به سینه کناری ایستاده بود و پوزخندی هم روی لبهاش جا خوش کرده بود و عجیب حس می کردم از این بدبختی من داره لذت می بره.
برای اینکه آرایشم بیشتر از این بهم نخوره و از طرفی یه جورایی خجالت می کشیدم که با این همه آرایش جلوی این دو پسر ایستادم دنباله ی روسریم و یکم بالا گرفتم تا کمی جلوی لبهام بیاد تا حداقل این رژ قرمزه کمتر تو چشم باشه و تفها هم تو دهنم نرن.
تند گفتم: نه ممنون خودم می تونم آژانس بگیرم. من باید برم با اجازه.
سریع از کنارش رد شدم و از خونه زدم بیرون. در و که پشت سرم بستم نفس راحتی کشیدم. دستمالی از کیفم در آوردم و صورتم و پاک کردم.
پسره فکر کرده من خودم چلاقم نمی تونم آژانس بگیرم.
نفس صدا داری کشیدم و به سمت سر کوچه راه افتادم. بعد مدتها دیدن دوستام خیلی خوب بود. معمولاً دوماه درمیون یه همچین بیرونایی میرفتیم و کلی هم خوش می گذشت اما این بار با وجود تلفن های مکرر السا که تقریباً نیم ساعت بعد از نشستنم تو رستوران شروع شد دور همیم با دوستام کوفتم شده بود.
من نمیفهمیدم یکی دیگه باعث میشه زنش باهاش قهر کنه یکی دیگه می خواد ناز بکنه من چرا باید این وسط زجرش و میکشیدم؟
انقدر السا زنگ زد و اصرار کرد که زودتر برگردم خونه تا اون بتونه با پژمان بره بیرون که اصلاً نفهمیدم چه جوری شام خوردم. قد گنجشک غذام و خوردم و خورده نخورده گفتم کاری برام پیش اومده و باید برم.
بماند که چقدر بچه ها بهم تیکه انداختن که با یکی دیگه قرار دارم و وقتی فهمیدن با السا قرار دارم کلی بهم توپیدن که شام و بهشون کوفت کردم و زود دارم میرم. اما چاره ای نبود اگه نمیرفتم السا زمانهای زنگ زدنش و از 5 دقیقه به یک دقیقه یه بار کاهش می داد.
وسایلم و جمع کردم و یه نگاهی تو کیفم انداختم و مطمئن شدم برای یه دربست گرفتن و خلاصی از دست السا به مقدار کافی پول همراهم هست. سر کوچه هم از عابر بانک پول بر می داشتم. همهی این شام بیرون رفتن خوب بود فقط این قسمتش که جیب آدم خالی میشد خیلی بد بود.
یه ماشین دربست گرفتم و سر کوچه وقتی داشتم پول کرایه رو به راننده می دادم به خاطر از دست دادن پولهای نازنینم کلی فحش به السا دادم، بلکم یکم دلم خنک بشه.
از ماشین پیاده شدم و رفتم رو به روی خیابون تا از بانک پول بکشم اما لعنتی عابرش کار نمی کرد و هی میگفت شبکه اتصال پیدا نمیکنه. با حرص کارتم و از تو دستگاه برداشتم و بی خیال پول کشیدن شدم و راهی خونه شدم.
تازه وارد کوچه شده بودم که السا زنگ زد. تماس و که وصل کردم آنچنان جیغی کشید که فکر کردم پرده ی گوشم فرو ریخت.
السا: آرام کجایی؟ هنوز نیومدی؟
اخم کردم و گفتم: کجا نیومدم؟ تو منو کشتی امشب. سر کوچه ام.
السا ذوق زده گفت: پس همون جا بمون من دم درم دارم میام.
دختره رو ببین معلوم نیست از کی جلوی در ایستاده. یکی نیست بگه تو که عرضه ی قهر موندن نداری بی خود میکنی جو زده میشی و دعوا راه می ندازی.
همون جا وسط کوچه منتظرش موندم تا بیاد. دیدم از ته کوچه دون دون داره میاد. دختره ی منگل.
تا به من رسید تند دستم و کشید و حتی محلت نداد یه سلام خشک و خالی کنم. دستم و گرفت و دویید سمت سر کوچه و منو هم دنبال خودش کشوند و تو همون حال گفت: چقدر دیر کردی پژمان گفت تا نیم ساعت دیگه اونجاست دیرمون میشه.
کنار خیابون ایستادیم. هر ماشینی رد میشد السا دست تکون می داد و میگفت: آقا دربست.
یه ابروم پرید بالا، تو فقط یه بار دیگه دعوا کن خودم میزنمت.
دست السا که تو هوا در حال تکون دادن بود و گرفتم و گفتم: چته بابا سوزنت گیر کرده دربست دربست میکنی؟ من یه قرونم ندارم همه ی پولم تموم شد آخریشم دادم به خاطر شما دربست گرفتم زودتر برسم خونه. بزار اول یه عابر سالم پیدا کنیم من پول بردارم بعد پولا رو آتیش بزن.
السا بی توجه گفت: مهم نیست وقت نداریم من پول همراهم هست نمی خواد.
یکم نگاش کردم و شونه امو انداختم بالا.
بالاخره ماشین گیر آوردیم و السا آدرس محل قرار و داد و راننده هم در عرض نیم ساعت ما رو رسوند به کافی شاپ مورد نظر.
از ماشین پیاده شدم و مشتاق به اطراف نگاه کردم. نه انگار دعوا هم چیز بدی نبود اگه قرار بود هر دفعه بعدش بیان یه همچین کافی شاپ شیکی تو یه همچین محله ای که آدم حس شمال رفتن بهش دست می داد خیلی هم خوب بود.
تا اومدم کل منطقه رو آنالیز کنم السا دوباره دستم و کشید و برد سمت ورودی.
وارد شدیم و چشم گردوند و وقتی پژمان و پیدا نکرد اخم غلیظی کرد و پر حرص گفت: هنوز نرسیده.
لبخند ریزی زدم و تو دلم گفتم: حقته کنف شدی.
یه میز 4 نفره انتخاب کرد و نشست پشتش و پر حرص دستهاش و تو هم قلاب کرد و خیره شد به در.
یکم اطراف و نگاه کردم و وقتی خسته شدم منم مثل السا چشم دوختم به در. بعد 10 دقیقه هنوز پژمان نیومده بود و کارد به السا می زدی خونش در نمیومد.
برای خالی نبودن عریضه السا برای گارسون دست تکون داد و اونم اومد تا سفارش بگیره. منو رو از رو میز برداشتم.
بد جوری هوس قهوه کرده بودم. بوی قهوه کل کافه رو برداشته بود.
السا بی توجه به من گفت: من اسپرسو می خوام.
منم جو زده گفتم: منم همین طور.
تا حالا اسپرسو نخورده بودم ولی خوب اونم یه جور قهوه است دیگه. از اونجایی که السا باید حساب می کرد یه کیک شکلاتی هم زدم تنگش. مفت باشه کوفت باشه.
گارسون سفارشا رو گرفت و رفت.
برای اینکه حرفی زده باشم گفتم: السا میخوای من برم رو یه میز دیگه بشینم تو و پژمان راحت باشید؟
السا با اخم و حرص گفت: نمی خواد راحتی نداریم که فقط منتظرم بیاد پوستش و بکنم علاوه بر کار قبلش منتظرمونم گذاشته.
من: خوب آخه شاید...
تا من حرفم و بزنم در باز شد و تا السا چشمش به تازه واردا افتاد سریع صورتش آروم و سرد شد. تکیه اش و از رو میز برداشت و چسبوند به پشتی صندلی و نگاه منتظرش و از ورودی گرفت و به یه سمت دیگه خیره شد.
یعنی جوری شده بود که اگه من نمیدیدم تا حالا چه جوری داشت بال بال میزد و منتظر بود میگفتم حتماً من زدمش و به زور آوردمش اینجا و اونم اصلا تمایلی برای اومدن نداشته و الانم کلافه است و می خواد بره.
یه چند بار پلک زدم و درست خیره شدم ببینم اثری از اون انتظار مونده توش که دیدم دریغ از یه اتم انتظار.
یه نفسی کشیدم و نگاهم و از السا گرفتم و با سلام پژمان برگشتم سمت اون. به احترامش از جام بلند شدم و السا فقط به گفتن یه سلام خشک و سر چرخوندن به طرف دیگه اکتفا کرد.
دختره ی بی تربیت.
به جای السا سعی کردم مودب و خوش رو باشم. یه لبخند نصفه و نیمه زدم و جواب سلام پژمان و دادم.
پژمان هم مهربون لبخندی زد و احوال پرسی کرد.
پژمان: سلام آرام جان ببخشید تو رو هم تو زحمت انداختم. شرمنده دیر شد ترافیک بود و ...
سری تکون دادم که یعنی درک می کنم. پژمان با همون لبخندش یه نگاه سر تا پا بهم انداخت و لبخندش عمیق تر شد و چشم ازم گرفت و سریع نشست رو به روی السا و شروع کرد از همون سلام گفتن به التماس و ناز کشیدن.
خواستم بشینم که دیدم یه نفر دیگه هم سلام کرد.
نصفه نشسته و نصفه ایستاده تو هوا موندم. سر بلند کردم دیدم آیدین پشت سر پژمان ایستاده و به خاطر همین من ندیده بودمش. با یه لبخند کج هیکلی از بالا تا پایینم و برانداز کرد.
چرا امروز همه سرتا پایی نگام می کنن؟ یعنی چی؟ آدم معذب میشه خوب.
جواب سلام آیدین و دادم و السا هم برخلاف پژمان با لبخند به آیدین سلام کرد.
بایدم براش لبخند بزنی. مطمئنن پژمان طفلی برای اینکه منِ سرخر زوم نکنم روشون و نگاه به دهنشون نکنم تا حرفهاشون و از گلو نیومده تو هوا بقاپم مجبور شده یه بِپا برام بیاره که من آویزونشون نشم. چقدرم که این بشر حواسش بود که من برای این دو جوون مزاحمت پیش نیارم.
به زور جلوی خودم و گرفته بودم که به ناز کشیدنهای پژمان بی تفاوت بمونم و با یه حرکت سریع برنگردم برم تو دهنش. همهی کافه رو جز به جز نگاه کردم اما مگه میشد آدم نسبت به حرفهای پژمان و بی محلی السا بی تفاوت بمونه؟
پژمان: السا... السا جان خانمم، بهم نگاه کن عزیزم جون پژمان یه بار نگام کن......
از اونجایی که پژمان برای یک ثانیه ساکت شد میشد فهمید که السا یه نیم نگاهی بهش انداخته. چون السا روی قسم جون پژمان خیلی حساس بود و محال بود که به جون پژمان قسمش بدن و اون قبول نکنه.
پژمان: قشنگم، ملوسکم، نگات و ازم نگیر قربونت برم. مگه نیومدیم اینجا که حرف بزنیم خوب حرف بزن دیگه.
السا سرد گفت: قبل اینکه 10 دقیقه تاخیر کنی می خواستم بشنوم، ولی حالا...
صدای صندلی پژمان بلند شد. زیر چشمی نگاش کردم دیدم خودش و کشیده جلو و تا کجا رو میز خم شده تا دستهای السا رو تو دستش بگیره.
یه تک سرفه از آیدین باعث شد که مثل دزدا سریع نگاهم و از پژمان بگیرم و به همون شنود بی تفاوت قناعت کنم.
پژمان: عزیزم خانمم تو که می دونی هر چی بگی من گوش میدم پس چرا این جوری میکنی؟
یهو السا ترکید.
با صدای یکم بلندی گفت: داری بچه خر میکنی؟ کِی به حرفم گوش کردی؟ 1000 بار گفتم از موتور بدم میاد اصلاً چیه این لگن که سوارش میشی.
تا گفت لگن آیدین یه تکون بدی خورد. سریع نگاش کردم رنگش کبود شده بود. نه انگاری رو لگنش خیلی حساس بود.
همچین ناباور و ناراحت به السا نگاه می کرد که یه لحظه حس کردم السا بهش فحش خواهر مادر داده.
پژمان بدبخت آروم سرش و خم کرد سمت آیدین و عذرخواهانه نگاش کرد.
آیدین یه نگاه عمیق و بد به پژمان انداخت که یعنی "تو باید بعداً جواب این توهین و بدی" بعد خیلی عصبی گردنش و چرخوند و نگاهش و ازشون گرفت.
پژمان آروم گفت: السا جان یواشتر. بعدم اونی که بهش میگی لگن 17 میلیونه کم پولی نیست.
السا بی تفاوت گفت: هر چقدر که پولشه، سقف که نداره همون لگنه.
آیدین به زور خودش و نگه داشت که برنگرده.
السا: اصلا مگه تو نمیگی گرونه پس چرا سوارش شدی؟ تصادف میکردی چه جوری می خواستی پول خسارتش و بدی؟ اصلاً اون به درک خودت دور از جون چیزیست میشد چی؟
صدای ضرب گرفتن عصبی پای آیدین به موسیقی متن دعواشون اضافه شده بود.
پژمان: عزیزم خوب کار داشتم. تو که می دونی تو این ترافیک کارهای فوری و نمیشه با ماشین انجام داد.
السا عصبی گفت: کار همیشه هست. یکم دیرتر انجامش می دادی طوری نمیشد که. اصلاً مگه من نگفتم خوشم نمیاد ازش؟
پژمان: چرا گلم گفتی.
الش: پس چرا گوش ندادی؟ چرا سوار شدی؟
پژمان مطیع گفت: ببخشید.
السا: ببخشید می خوام چی کار، باید قول بدی دیگه سوارش نشی.
صدا از هیچ کدومشون در نمیومد.
دِهَــــــه پس چرا پژمان قول نمیده قال قضیه رو بکنه و به مناسبت آشتی کنون یه شیرینی به ما بدن؟ اصلاً این بار که گارسونه اومد یه کیک پنیر هم سفارش میدم.
زیر چشمی نگاهشون کردم. پژمان با التماس به السا نگاه می کرد. با چشمهاش ازش می خواست بی خیال قول گرفتن بشه. با چشم حرف می زد اما زبونش به قول دادن وا نمیشد.
السا ناباور به پژمان نگاه کرد و با بهت گفت: قول نمیدی؟
پژمان فقط نگاش کرد. تو یه لحظه نفهمیدم چی شد که السا تو یک ثانیه آمپر چسبوند و پر حرص اما بی حرف با یه حرکت تند و تیز از جاش بلند شد و مثل جت رفت سمت خروجی و در برابر چشمای گیج و شوکه ی من پژمانم بلند شد و السا السا گویان دنبالش راه افتاد و از در بیرون رفت.
من بدبخت گیج و منگ به مسیر رفته اشون نگاه می کردم.
همون موقع گارسون اومد و سفارشای من و السا رو آورد و چید رو میز. با چشمهای گرد و بهت زده خیره مونده بودم به فنجونای کوچیک اسپرسو.
زمزمه وار و منگ گفتم: السا... السا...
یهو از جام بلند شدم و با صدای بلند السا رو صدا کردم.
من: الســـــــــــا ...
اونقدر عصبی و مستأصل بودم که حواسم به حضور شخص دیگه ای نبود. با همه ی حرصم همراه بغض و ناله گفتم: ای بمیری دختر. من که بهت گفتم پول همرام نیست؟ خدا بگم چی کارت نکنه. من کوفت بخورم اسپرسو می خوام چی کار. آقا ما غلط کردیم بیا پس بگیرش.
با التماس به پیشخونی که گارسون بهش تکیه داده بود نگاه کردم.
دنبال راه حل می گشتم. با خودم آروم گفتم: یا جد سادات یعنی ممکنه کارت خون داشته باشن؟ یعنی ممکنه کار کنه؟ 5 تا شمع نظر سید روستای عزیز اینا می کنم حداقل برای ظرف شستن بهم دستکش بدن من به مایع ظرفشویی حساسیت دارم.
با صدای خنده ی بلندی مثل جن زده ها از جام پریدم و بهت زده به پسر مو قشنگی که رو صندلی جلوم نشسته بود خیره شدم.
ای زهر بگیری ترسیدم.
هـــــــــــــــی .... الهی آرام بمیره این از کی اینجا نشسته؟
با التماس نگاش می کردم. یعنی ممکنه نشنیده باشه؟ چی میشد همهی اون طلسم هایی که باهاشون سونیا رو می ترسوندم واقعیت داشتن و می تونستم با یه ورد و حرکت یه دست همه ی چرت و پرتایی که گفتم و از ذهن این بشر پاک می کردم.
چشمهام و ریز کردم و سعی کردم با تمرکز یه کاری کنم از ذهنش پاک شه. امتحان که میشه کرد.
خنده اش قطع شده بود و نگاهش خیره مونده بود رو من. این علامت خوبیه؟ یعنی تمرکز و فراموشیم داره کار می کنه؟ تلاشم جواب داد؟
آیدین: بشین مهمون من.
زرشک... بادم خوابید. شونه هام افتاد. نمیدونستم الان باید چه عکس العملی نشون بدم. بی اختیار اخم غلیظی کردم که باعث شد بین ابروهام خط بی افته.
آیدین دستی به پیشونیش کشید و موهاش و از رو صورتش کنار زد.
زوم کرد رو پیشونی من و با صدای جدی و سردی گفت: من حساب می کنم به شرطی که تا وقتی که قهوه و کیکت تموم بشه جواب سوالاتم و بدی.
مشکوک نگاش کردم. چی می خواست بپرسه. برگشتم و دوباره یه نگاهی به پیشخون انداختم.
ممکنه کارت خون داشته باشه ها. امروز چندم بود؟ 18 ام بود. تا آخر ماه کلی مونده ، باید پولهام و مدیریت می کردم.
یعنی دوتا اسپرسو و یه کیک تو این جای با کلاس چقدر میشد؟
با انگشت اشاره ام زیر چونه امو خاروندم.
آیدین همچنان خیره نگام می کرد و منتظر بود.
دو دلی منو که دید دست به سینه شد و پاش و انداخت رو پاش و بی تفاوت گفت: ظارهاً جواب سوالای من و دادن سخت تر از ظرف شستنه باشه... هر جور راحتی ولی بگم اینجاها دستکش ندارنا....
تا اینو گفت سریع نشستم. بی دستکش ظرفشویی کنسله.
جدی و با اخم نگاش کردم. تکیه اش و از صندلی برداشت و یه دستش و کج گذاشت رو میز. همون جور که نگام میکرد یکی از فنجونای اسپرسو رو روی میز کشید و گذاشت جلوم. کیکم همین طور. فنجون بعدی و گذاشت جلوی خودش. یه قاشق شکر ریخت توش و همش زد و برش داشت و آروم مزه مزه اش کرد و یه قلوپ ازش خورد. فنجون و گذاشت رو میز و بی هوا گفت: چرا همیشه اخم میکنی؟ شوکه اخمام باز و چشمهام گرد شد. یکمم بهم بر خورده بود. بی تربیت بهم میگه اخمو. فضول کچل. ابروهام و بردم بالا و تا جایی که ممکن بود سعی کردم اخمیدر کار نباشه. همون جور که با جدیت تلاش میکردم ابروهام تو هم گره نخوره گفتم: من اخم نمیکنم. سعی کردم خودمو نسبت به حرفش بی تفاوت نشون بدم. به تقلید ازش یه قاشق شکر تو قهوه ام ریختم و همش زدم و فنجون و بردم به لبم. تا مزه ی قهوه رفت تو دهنم چشمهام زد بیرون و تک سرفه ای کردم. این قهوه بود یا زهر هلاهل. چرا انقدر تلخ بود؟ سرمو بلند کردم. آیدین داشت برو بر نگام میکرد. بی تربیت نمیفهمه موقع غذا خوردن نباید تو حلق کسی نگاه کنه. انقدر با چشم غره نگاش کردم تا از رو رفت و سرش و انداخت پایین و به قهوه اش نگاه کرد. از اون که مطمئن شدم سریع دست بردم سمت دستمال های روی میز و چند تا از توشون برداشتم تند بردم سمت دهنم و زبونم و یکم در آوردم و آروم جوری که کسی متوجه نشه دستمال و ریز ریز کشیدم به زبونم که دونه های قهوه ی بد مزه ی مونده رو زبونم پاک بشن. کثافتا چه بدم هستن. اه اه حالم بهم خورد. قربون قهوه های خودمون برم که یه قاشقش و میریزی تو یه لیوان گنده آب و با کلی شکر درستش میکنیم. انقدرم خوش مزه است که نگو. مجانی هم هست. سرمو بلند کردم دیدم آیدین داره با یه لبخند نصفه نگام میکنه. بهش اخم کردم که باعث شد لبخندش عمیق تر بشه و با کنایه ابرو انداخت بالا و گفت: که اخم نمیکنی. وا دادم. نمیتونستم دیگه بگم اهل اخم نیستم. تلاش برای خوش اخلاق نشون دادن دیگه فایده نداشت. دست از انکار برداشتم. جدی نگاش کردم و گفتم: چرا اخم میکنم. اونم خیلی زیاد. یه ابروشو داد بالا و گفت: میشه بپرسم چرا؟ نفس عمیقی کشیدم و سرمو چرخوندم. دوباره نگاش کردم. من: چون یه جور دفاعه. محافظته. اخم ریزی کرد و متمرکز گفت: چه جور دفاعی؟ در برابر چی؟ دقیق نگاش کردم. بعد کمیمکث گفتم: در برابر چی نه، در برابر کی. مشتاق نگام کرد. بچه فضول. من: در برابر همه. در برابر آدم ها و نگاه ها. در برابر فکرهای ناجور. تو این جامعه اگه خوش اخلاق باشی اکه بخندی اگه مهربون باشی میگن خُلی میگن ساده ای هر کی هر جوری که بخواد باهات رفتار میکنه و آخرشم بهت ضربه میزنن. یه پسر ببینه میخندی خودش و بهت نزدیک میکنه. یه دختر ببینه مهربونی خودش و میچسبونه بهت تا اگه شد ازت استفاده کنه. ولی وقتی اخم میکنی، وقتی جدی نگاهشون میکنی وقتی بهشون چشم غره میری حساب کار دستشون میاد. وقتی جلوی خودت دیوار بکشی و به هیج احدی اجازه ی عبور ازش و ندی بعد یکم خسته میشن و بی خیالت میشن تا جایی که دیگه نمیبیننت، براشون نامرعی میشی حالا هر چقدرم که بزرگ و غیر قابل ندیدن باشی، دیگه نمیبیننت، از اهمیت میافتی. چونه اش و خاروند و گفت: این خوبه؟ ندیده شدن؟ یه پوزخند تلخ زدم و گفتم: گاهی بهتر از هر چیزی تو دنیاست ولی گاهی... گاهی پوچت میکنه. چون هر چی دفاعت بهتر باشه تنها تری. آیدین: و چرا نمیخندی؟ بازم زهر خندی زدم و آروم و ملایم نگاش کردم و گفتم: به چی بخندم؟ آیدین: به همه چیز.. به دنیا... زندگی... تک خنده ای کردم. چقدر سر خوش میزد و چقدر حرفهاش شعاری بود. دقیق نگاش کردم و با همون لبخندم گفتم: شما خودت به اینایی که گفتی میخندی؟ اصلاً مگه دنیا و زندگی چیزی برامون گذاشتن که بتونیم بهش بخندیم؟ یه بچگی داشتیم که رفت. یه درس و دانشگاه و دوستای دانشگاه بود که تموم شد. یه امید به رشته ی مورد علاقه و کار بود که فنا شد. یه کار پر درآمد میخواستیم که نداریم. یه کسی برای تنهاییا ( سری تکون دادم) اونم نیست. حالا میشه بگی به چی باید بخندیم؟ دقیق نگام کرد. زل زد تو چشمهام. از توی این چشمها چی میخوای در بیاری؟ یه عمره خودم تو آینه نگاشون میکنم هیچی توشون نیست. یکم نگاش کردم اما نتونستم بفهمم نگاهش چه معنی داره. انگار رفته بود تو بحر حرفهام. شاید بهم نگاه میکرد اما حواسش بهم نبود.
سرمو انداختم پایین. نگاهم رفت به اسپرسوی تلخ. گاهی زندگیمون مثل این قهوه میشه بدبختی اینه که نمیتونی با هیچ دستمالی دهنت و پاک کنی که ته مونده هاشم از بین ببره.
زیر چشمی به آیدین نگاه کردم. هنوز زوم چشمهام بود.
سعی کردم خیره بشم بهش که نگاهش و از صورتم نگیره از اون طرف آروم دستم و بردم سمت ظرف شکر و کشیدمش جلوی خودم.
یه قاشق، دو قاشق، سه قاشق، دیگه فنجون فسقلی جا نداشت شکر بریزم توش.
سریع تند تند همش زدم و دوباره بردمش دم دهنم.
اَه چقدر کوفته. انقده دوست داشتم اون یه قلوپی که تو دهنم بود و تف میکردم تو فنجون اما نمیشد این پسره داشت چشمام و در میاورد.
دوباره اخم کردم که باعث شد لبخند بزنه. سرش و به چپ و راست تکون داد.
یه لحظه موندم. نفهمیدم فکر تو ذهن منو خونده بود که سر تکون داد که یعنی تف نکن یا از مدل جمع شدگی صورت من این حرکت و رفت که بگه تو که نمیتونی نخورش.
بی خیال قهوه، من که پولش و نمیدم.
به زور قهوه رو خوردم و برای از بین بردن مزه ی تلخش نصف کیک و ریز ریز اما تند تند فرو کردم تو دهنم...
زیر چشمینگاش کردم. دست به سینه تکیه داده بود به پشتی صندلی و با یه لبخند کج داشت وارسیم میکرد. زیر این جور نگاه ها معذب بودم.
آیدین: فکر میکردم پژمان این لباس و برای السا میخواست. میدونستم برای شماست یکم گشاد تر میخریدم.
رنگم یهو پرید. هول شدم. سیستمم بهم ریخت با چشمهای گرد اخم کردم و همزمان چشم غره رفتم. خودم حس کردم خیلی ترسناک شدم اما این پسره لبخند عمیقی زد و یهو پق زد زیر خنده.
نمیدونستم چه جوری خجالت بکشم. خاک تو سرم با این شانس مزخرفم. همین مونده بود که اینم بهم بگه چاق.
یه بار من یه لباس از السا گرفتما ببین چه بی حیثیتم کرد. میگم چقدر لباسه قشنگه نگو سلیقهی این بوده نه پژمان کج سلیقه با اون همسریابیش.
ولی خدا رو صد هزار مرتبه شکر که پژمان از بچگی عاشق السا شد وگرنه این دختره رو بیخ ریش کی میبستیم ما؟
سیر خنده که شد آروم گرفت. خودش و کشید جلو و آروم گفت: ولی آبی خیلی بهت میاد.
شوکه شدم. حتی فرصت نکردم چیزی بگم چون از جاش بلند شد. اصلاً تو این جور مواقع باید چیزی گفت؟
آیدین رفت حساب کرد و تا قبل اینکه برگرده با وجود شوکه بودن سعی کردم بقیه ی کیکم و بخورم که حیف و میل نشه.
آیدین: بریم؟
سری تکون دادم و از جام بلند شدم و گفتم: بریم.
از در که بیرون اومدیم با دیدن شر شر بارون دهنم باز موند. ما فقط تو کافه بودیم نمرده بودیم که، پس چرا صدای بارون و نشنیدم؟
یه نگاه زیر چشمی به آیدین انداختم. یعنی انقدر حواسم پرت شده بود؟ حالا چه جوری برم خونه؟
آیدین: چه بارونی گرفته. اگه میدونستم پژمان قالم میزاره با موتوری ماشینی چیزی میومدم.
همین مونده بود تو بارون رو موتور بشینه. خوب خیس میشدی موهات خراب میشد بیچاره. پسره تخته اشم کمه ها.
آیدین: برسیم سر خیابون میتونیم ماشین بگیریم.
ماشین بخوره تو سرم بارون بیاد موهام خیس میشه فر میشن، آرایشمم خراب میشه خوب.
خودش دویید تو بارون اما من جلوی در تو سایه بون ایستادم و با غصه به بارون نگاه کردم.
چند قدم رفت و ایساد و برگشت نگام کرد.
آیدین: نمیای؟
یه نفس عمیق و ناراحت کشیدم. کیفم و از رو دوشم برداشتم و گرفتم روی موهای جلوم. پشتیها خیس بشن فر بشن دیده نمیشن. این جلو فر بشه بی حیثیت میشم.
یه بسم ال... گفتم و خودم و ریخت و قیافه ام و به خدا سپردم و زدم تو دل بارون.
یعنی با اون کفشهای پاشه دار مثل اردک دنبال این پسره میرفتم مخصوصاً که مسیر یکم سر پایینی بود و خیس، حس میکردم با هر قدم سرعتم زیاد میشه مثل ماشینی که بهش گاز بدی، هر آن منتظر بودم ترمز ببرم. وسطای سر پایینی بودیم که آسمونم باهامون شوخیش گرفت همچین رعد و برقی شد و یهو آسمون تپید.
بارونی بودا. شلنگ وا کرده بودن. همچین سرعتم گرفته بود.
یعنی خدا میخواست همین یه ذره مویی هم که ما در امان نگه داشته بودیم و خراب کنه. یعنی خوشگل کردن و به خود رسیدن به من یکی نیومده خدا هم اعلام کرده بود.
بالاخره رسیدیم به خیابون اصلی و میتونستیم ماشین بگیریم. چشمم خورد به دختر و پسری که قبل ما کنار خیابون رسیده بودن و از قضا یه ماشینم جلوی پاشون ایستاده بود.
تا پسره بره در و باز کنه آیدین پرید و در و باز کرد و رو به پسره گفت: داداش شرمنده اگه اجازه بدین ما این ماشین و بگیریم میخوایم بریم عروسی بارون گرفته خانومم تیپش بهم خورده حالا داستان داریم.
من شوکه تو جام اون سمت جوب ایستاد.
ما میخوایم بریم عروسی؟ من خانمم؟
دختر، پسره هر دو همزمان برگشتن و با دیدن تیپ و قیافه ی من دختره ناراحت یه آخی گفت و رو به پسره گفت: مهرداد بزار اینا با ماشین برن بیچاره خانمش داغون شد که.
یه نگاه به سرتا پای خودم کردم.
یعنی انقدر افتضاح شده بودم؟
آیدین: خانم نمیای؟
نگاش کردم. با سر اشاره کرد.
خواستم از رو جوب رد شم اما جوبش خیلی عریض و عمیق بود. هی از این ور رفتم، از اون ور رفتم دیدم نمیشه که رد بشم. اگه یه کتونی پام بود یه چیزی، میشد ریسک کرد اما با این کفشا میترسیدم بدتر پام پیچ بخوره پرت شم تو اعماق جوبی که داشت پر آب و لبریز میشد.
آیدین: پس چرا نمیای؟
داشت حرص میخورد. ابروهام مستأصل چسبید بهم و با دندونای رو هم فشرده سعی کردم نامحسوس حرف بزنم.
من: جوبش عمیقه.
چشماش و برام گردوند و اومد سمتم و بازوم و چسبید و با یه حرکت کشیدم اون سمت جوب و بدون اینکه بازوم و ول کنه رو به دختر، پسره تشکر کرد و من و انداخت تو ماشین.
بی شعور انگار گوسفند پرت کرد صندوق عقب.
خواست سوار بشه که یه صدای ظریفی گفت: آیدین....
قبل اینکه آیدین برگرده سمت صدا من سریع کله کردم ببینم کی داره صداش میکنه آخه صدای ظریف و ملوس یه دختر بود.
آیدینم برگشت سمت صدا. یه دختر ریزه میزه ی جمع و جور اون سمت جوب ایستاده بود و با تعجب و لبخند عمیق به آیدین نگاه میکرد.
دختره: آیدین تویی؟ اصلاً فکرشم نمیکردم اینجا ببینمت. ببینم این دختره کیه همراهته؟
برگشتم سمت آیدین ببینم عکس العملش چیه که دیدیم داره میاد بشینه روم سریع خودم و کشیدم ته صندلی که یه وقت له نشم.
با یه اخم غلیظ نشست تو ماشین و در و بست و بی تفاوت بدون کوچکترین نیم نگاهی به دختره به راننده گفت حرکت کنه.
آدرس و گفت و دیگه تا رسیدن به خونه یک کلام هم حرف نزد و اخمهاشم وا نکرد.
این دختره کی بود که این بدبخت و بهم ریخت؟ تازه داشت لبخند میزد و میخواست به منم یاد بده. اصلاً برام کلاس خنده گذاشته بود.
رسیدیم سر کوچه و پول و حساب کرد و پیاده شدیم.
یه قدم عقب تر از اون راه میومدم. اونقدر تو خودش بود که میترسیدم یهو برگرده بزنتم.
رسیدیم دم خونه. کلید انداخت و بی حرف رفت تو و منم دنبالش. جلوی در خونه سر به زیر یه تشکر کردم.
فکر نکنم شنیده باشه چون بی حرف از کنارم رد شد و رفت.
خواستم برم تو خونه که صدای داد و بی داد شنیدم. در باز شد و خروج همزمان آرمین عصبانی با جیغ مامان یکی شد.
با دهن باز گفتم: چی شده؟
بدون اینکه جوابم و بده با اخم غلیظ، کبود شده هلم داد و از پله ها رفت پایین.
هول دوییدم تو خونه. مامان بابا رو صدا میکرد.
با دیدن بابا که رو زمین غش کرده بود و مامان سرش و تو بغل گرفته بود و صداش میکرد نگران دوییدم سمتشون.
مامان با یه دست میزد تو سرش و میگفت: دیدی خاک بر سر شدم. چشماش و باز نمیکنه
بابا رو تکون دادم ولی حرکتی نمیکرد. بابا فشار خون داشت احتمالا فشار عصبی بهش وارد شده بود. قلبشم مشکل داشت.
مامان: عماد .. عماد جان چشمات و باز کن چی شدی تو مَرد؟
دوییدم سمت تلفن و سریع شماره ی اورژانس و گرفتم. آدرس دادم و تلفن و قطع کردم. دوباره شماره ی شراره و گرفتم با هول ازش پرسیدم کجاست و اون گفت بیمارستانه. مختصر بهش گفتم بابا حالش بد شده و داریم میاریمش بیمارستان.
برگشتم سمت بابا. آیدین لیوان آب به دست کنار بابا نشسته بود و سعی میکرد آب و به خوردش بده.
سرش و بلند کرد و نگاه ثابتی بهم انداخت. این کی اومده بود تو؟
چشم ازش برداشتم و دوباره زانو زدم کنار بابا.
مامان مدام ناله میکرد و به زمین و زمان و آرمین بد و بیراه میگفت و گله میکرد. آیدین رفت تو کوچه منتظر آمبلانس بمونه تا وقتی اومد سریع بیارتشون بالا. حدود یک ربع بعد آمبولانس رسید. یکم دیگه دیر میکرد مرده و زنده اشونو تو دلم پیوند میدادم.
تا اونا بابا رو معاینه کنن رفتم تو اتاق و از توی کشوم یه مقدار پولی که همیشه برای موارد اضطراری نگه میداشتم و برداشتم. زیاد نبود تو کارتم پول داشتم.
قلبم تو دهنم بود اما گلگی کردن مامان میرفت رو اعصابم. چرا ساکت نمیشد؟
اخمهام بیشتر رفت تو هم. نفهمیدم مامانِ آیدین از کجا پیداش شد که سعی میکرد مامان و آروم کنه. خدا خیرش بده حداقل مامان و از تو دست و پا بر میداشت.
دکتر بابا رو معاینه کرد و فشارش و گرفت و همون جا بهش یه آمپول فشار زد که فشارش و بیاره پایین. ظاهراً فشارش خیلی بالا بود. یه قرص زیر زبونی هم براش گذاشتن.
برای چکاپ قلبش باید می رفتیم بیمارستان. بابا رو روی برانکارد خوابوندن و بردنش تو آمبولانس.
رو به مامان که میرفت حاضر شه بیاد بیمارستان کردم و گفتم: مامان جان شما اینجا بمون سعی کن آروم باشی. گوشی هم دستت نگیری شهر و خبر کنیا فقط اگه السا اینا اومدن بهشون بگو بیمارستان رفتیم ولی جوری نگو که نگران بشن.
مامان به زور میخواست بیاد که نذاشتم. سپردمش دست مژگان خانم.
آیدین: بزارید من همراه آمبولانس برم.
با اخم جدی گفتم: نه خودم میرم ممنون.
سوار آمبولانس شدم و راه افتادیم. بابا ریز ریز ناله میکرد. سرم درد میگرفت. نمیدونم چقدر تو راه بودیم اما به نظرم خیلی طول کشید.
صدای ناله های بابا با ضربات نبضی سرم با هم قاطی شده بود.
نمیتونستم بابا رو این جوری ببینم. باباها که مریض نمیشن، ناله نمیکنن.
خدا بگم آرومین و چی کار کنه؟ به قول عزیز که خدا علاقلش ( عاقل ) کنه. نمیشه ناله و نفرین پشتش انداخت چون اول و آخر، دودش تو چشم خودمون میره. خدایا به راه راست هدایتش کن. یه کاریم بکن ماها تو آرامش زندگی کنیم.
خدایا .... فقط تو می تونی زندگیمون و آروم کنی تا تو آرامش زندگی کنیم...... بی استرس....
***************
چشمهام و بستم و باز کردم تا بغض توش از بین بره. دوباره شدم همون آرام سرخوش. همون آرام پر انرژی که تو تموم این مدت هر روز سر ساعت اومد بیمارستان و با صدای پاشنه های کفشش سکوت و شکست و پر امید با روحیه وارد این اتاق شد و حرف زد.
حرف زد برای یه جفت چشمهای بسته. برای گوشی که همیشه برای همه ی درد و دلهاش شنوا بوده.
من: ببینم آدم بی معرفت نمی خوای خبری از اهل آبادی بگیری؟ دلت براشون تنگ نشده؟ ( آرومتر گفتم) ولی دل همه برات تنگ شده. همه سلام رسوندن.
دستی به صورتش میکشم منتظر میمونم پشت اون پلکهای بسته. برای هزارمین بار توی این مدت نا امید از جام بلند میشم. میرم سمت یخچال و یه آب پرتغال برمی دارم.
لبخند عمیقی میزنم و با هیجان میگم: اگه بدونی مهرانه داره مامان میشه باید بیای و ببینی. از هر طرف داره رشد میکنه مثل چی میخوره. جدیداً به من نگاه می کنه میگه کوفتت بشه.
نگاش می کنم. یه لبخند شرمنده میزنم و آرومتر میگم: خیلی بده که من دلم خنک میشه؟ بدجنس میشم اگه دعا کنم همه حامله بشن و چاق بشن و بعد خودشونو بکشن برای لاغری تا بفهمن من چی میکشیدم؟
شونه ای بالا می ندازم و میگم: ولی من دلم خنک میشه.
دوباره خیره میشم بهش. چقدر بی تفاوت به حضورم به وجودم دراز کشیده و چشمهاش و بسته.
گوشه ی لبم از بغض می لرزه. سرم و کج می کنم و با یه آه پر سوز پر حسرت نگاش می کنم.
جلو میرم میرسم کنار تختش همهی حسم و تو نگاهم میریزم و اشعه می کنم و می پاشم رو صورتش شاید که بفهمه. چشمهام و می بندم لبهام و جمع می کنم تو دهنم.
خم میشم و یه بوسه ی عمیق مینشونم رو پیشونیش.
به وسعت همهی این روزهایی که بی چشمهاش بودم بی صداش موندم....
لبهام رو پیشونیشه. حسم منتقل شده، آرومم...
صدای سوت دستگاه از جا می پرونم. وحشت زده خیره میشم به مونیتوری که دیگه کوه نمیسازه شده یه خط صاف و بوق میزنه..
بوق میزنه...
نفسهام تند میشه هوا رو گم می کنم. آب پرتغال از دستم می افته شیرجه میرم سمت زنگ کنار تخت و چند بار فشارش میدم.
با داد پرستارا رو خبر می کنم.
تروخدا یکی کمک کنه.
میدوام تو راهرو داد میزنم.
کمـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــک .... یکی کمک کنه....
چند تا پرستار و دکتر با هم میریزن تو اتاق. سیم و دستگاهیه که رو بدنشه...
وحشت زده دهن باز می مونم.
یکی هولم میده بیرون از اتاق و در و روم میبنده.


ادامه دارد...