سر میز صبحانه نشسته بودیم. بردیا دائما به تیام خیره می شد. ولی تیام توجهی نمی کرد. الهه و یاشار و حسام هم در مورد شغل یاشار حرف می زدند.
از الهه چشم گرفتم و به تیام نگاه کردم که دیدم بر خلاف انتظارم داره من و نگاه می کنه. با اشاره ازش پرسیدم «چیه؟»
ولی سری بالا انداخت و توجهی نکرد. الهه به خاطر وقت دندان پزشکی ای که داشت تصمیم گرفت کلاس ساعت اول و نیاد و با حسام عزم رفتن کردند.
_ آقا تیام از آشنایی با شما هم خیلی خوشحال شدم.
_ ای بابا...حسام جان بردیا و یاشار و چطور راحت صدا می زنی و با من انقدر رسمی ای؟
حسام با صمیمیت دست تیام را فشرد و گفت: چاکریم داداش. خدایی خیلی حال کرددم باهات.( چه زودم پسر خاله میشه این)
_ منم همینطور حسام جان.
بالاخره الهه و حسام هم رفتند و فقط خودمون چهار نفر مانده بودیم. به کمک تیام میز را جمع کردیم ...داشتم فنجان های چایی را می شستم که کنارم آمد و گفت:
باران من میزو جمع کردم. لطفا اگه بردیا خواست ببرتت باهاش نرو. خودم می خوام برسونمت.
با تعجب بهش نگاهی انداختم . ولی او به نگاهم توجهی نکرد و با نادیده گرفتنم ازم گذشت و از آشپز خانه خارج شد.
همان یک جمله ای که گفت کافی بود که دلشوره به جانم بیفته و از این رو به اون رو بشم. نمی دانستم که قراره در چه موردی باهام صحبت کند. و همین بیشتر اذیتم می کرد.
دست هایم را خشک کردم و بیرون آمدم. نگاهی به اطراف انداختم. یاشار روی کاناپه دراز کشیده بود و با گوشیش حرف می زد. ولی خبری از بردیا و تیام نبود. از صدای پایی که از سمت پله ها می امد به آن سمت نگاه کردم. بردیا مثل همیشه شیک و مرتب از پله ها به زیر می آمد.
_ ای بابا! دختر تو که هنوز آماده نیستی؟! بدو که میخوام برسونمت و برگردم. کلی درس دارم برای خوندن.
_ مگه تو کلاس نداری امروز؟
_ نچ...
_ خب ماشین و بده خودم می رم. چه کاریه تو را هم بکشم بیرون. اونم امروز که هم داره باران میاد . هم اینکه سرده.
تیام_ من می رسونمش.
هر دو با صدای تیام به سمتش برگشتم. همان کاپشن و همان شلوار را به پا داشت. کیف گیتارش هم به دست داشت. مو هایش را به سمت بالا شانه زده بود.مو هایش کمی نم داشت. معلوم بود کمی آن ها را خیس کرده بود تا سر جایشان بایستند و به هوا پرواز نکنند.
با این فکر لبخندی به گوشه ی لبم آمد که از چشم تیز بین تیام دور نماند.
_ تو چرا؟ تو بشین برای امتحان فردا بخون. خودمک می رم و می رسونمش و بر می گردم.
_ من دلم به خاطر ابجی شما نسوخته. سیم گیتارم در رفته. می خوام ببرم بدم تعمیر. حالا که دارم می رم بیرون خودم می رسونمش.
_ باشه...هرجور راحتی. ...باران کلاست تمام شد زنگ بزن بیام دنبالت. پا نشی توی این بارون راه بیفتی بیایا.سرما می خوری. خب؟
_ خیلو خب بابا...پس من برم آماده بشم.
تیام_ بدو باران. منتظرتم توی ماشین.
داشتم از کنار یاشار رد می شدم که توجهم بهش جلب شد. میان حرف هاش اسم بیتا را شنیدم. ناهی بهش کردم و به راهم ادامه دادم. نمی دانم چرا من انقدر از بچگی فضول بودم. شاید همین فضولی هام هم بوده که همیشه گند زده به کارام.
پالتوی مشکی ام را در اوردم و با جین سرمه ایم پوشیدم. کمبر بند پالتو را هم بستم. به سمت آینه رفتم و مقنعه ام را هم درست کردم.
نگاهم به آینه افتاد.حالا که داشتم با تیام می رفتم بهتر بوود یکم به خودم برسم.با یه دستم رژگونه می زدم و با دست دیگرم ساعتم را می بستم. خودم عجله ی آنچنانی ای نداشتم ولی با تاکیدی که تیام برای زود رفتن داشت کمی هول بودم. هول هولکی رژ لب هم زدم و دویدم. با سرعت از بردیا و یاشار خداحافظی کردم و شروع به دویدن کردم. وارد حیاط که شدم دیدم خبری از ماشین تیام نیست.
_ اه...لابد دیده نیومدم رفته.
بازم نا امید نشدم و طول حیاط و به سرعت رد کردم و به در خروجی رسیدم. تا در را باز کردم چشمم به ماشینش خورد. ریلکس پشت فرمان نشسته بود و روی فرمان با دستاش ضرب گرفته بود. در و باز کردم و با اضطرابی که توی ظاهرم کاملا معلوم بود نشستم:
ببخشید تو را خدا...می دانم. یکم دیر کردم.
نگاهی بهم کرد ولی حرفی نزد.دنده را جا زد و راه افتاد. هنوز سر کوچه نرسیده بودیم که خواستم عینک آفتابی ام را بزنم که دیدم ای دل غافل...محکم زدم توی سرم.
تیام ترمز کرد و به سمتم برگشت:
_ چی شده؟
_ تیام یه چیزی بگم؟!
_ چی؟
_ تیام من کیفم و جا گذاشتم.
انقدر مظلوم شده بودم که خودمم دلم برای خودم سوخت. لبخندی زد سریع دور زد. جلوی خونه ترمز کرد . سریع پیاده شدم و خواستم در بزنم که شیشه را پایین داد و گفت:
بارونی؟!
( ای الهی من قربون بارونی گفتنت بشم م مم م. بی اختیار لبخندی روی صورتم نشست و به سمتش برگشتم)

_ خانمی بپا خودتو جا نذاری....
_ بی مزه ی لوس.
_ کجا؟
_ ای بابا. تیام بذار برم دیگه. دیرم میشه ها.
_ بیا کلید ببر.
کلید و ازش گرفتم و مثل جت خودم را به داخل اتاقم رساندم. وسایلم را برداشتم و از پله ها سرازیر شدم. اثری از بردیا و یاشار نبود. توجهی نکردم و دوباره شروع کردم به دویدن.
وقتی نشستم داخل ماشین گفت: چرا نفس نفس می زنی؟
_ داش ...داشتم می...دویدم...
_ نگاش کن تو رو خدا. مثل بچه کوچولو ها می مونه.
به حالت شوخی اخم هایم را توی هم کردم و رویم را بر گرداندم.
_ خیلو خب بابا...چه زود هم قهر می کنه.
_ پ نه پ. نکنه توقع داری برات بشکنم بزنم.
لبخندی زد و گفت: باران میشه امروز نری دانشگاه؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: اونوقت چرا؟
چشم هایش را ریز کرد و گفت: چون من ازت می خوام. میششششه؟
خودم را بیشتر به صندلی فشردم و گفتم:نچ ...نمیشه.
_ چرا؟
_ خواهش کن...
سری تکان داد و با لبخندی که دندان های سفید و مرتبش را به نمایش می گذاشت گفت:از دست تو...خانم باران بردباری...از شما خواهش می کنم که امروز را با من باشی و به دانشگاه نری...امکانش هست؟
تازه بهش دقت کردم. تیام ، تیام همیشه نبود. این شخصی که روبه روی من نشسته بود با تیامی که هم خونه ی من بود فرق داشت. نمی فهمیدم...تا به ان موقع نشده بود که تیام از من بخواهد که باهاش تنها بیرون برم.این یعنی چی ؟
_ میشه بگی چرا ازم می خواهی که دانشگاه نرم؟
از لحن جدی ام فهمید که توقع دارم اون هم جدی باشه.رویش را به خیابان دوخت و گفت:
می خوام باهات حرف بزنم باران.
_ در چه موردی؟
_ اگر امروز باهام بیای متوجه میشی.
مگه می شد که باهاش نرم؟ اصلا مگه می شد که تیام از من چیزی بخواهد و دست رد به سینه اش بزنم؟...نه! امکان نداشت. اونم حالا که ازم خواسته تا باهاش بیرون برم. چه چیزی بهتر از این. اونم بدون هیچ مزاحمی.(اوخی...داداشمم کردم مزاحم)
رویم را به طرفش چرخاندم و گفتم: باشه...فقط زودتر بریم.
_ای به چشششششم
ماشین را به حرکت انداخت و گفت: باران نظرت با یک اهنگ فوق العاده چیه؟
_ نمی دانم...خودت دلت می خواد بذار.
_ تو کی رو دوست داری؟ از همان بذارم.
_ گفتم که...برام فرقی نداره.
_ باران میشه ازت یه چیزی بخوام؟
_ چی؟
_ تا لحظه ای که شروع به حرف زدن نکردم در مورد اینکه چی می خوام بگم فکر نکن.
خودم را زدم به کوچه علی چپ و گفتم: من که در ان مورد فکر نمی کردم.
_ باشه. تو راست می گی...ولی خواهشم یادت نره.
لبخندی زدم و سعی کردم از فکرش بیام بیرون. راهی که می رفت و بلد نبودم و نمی دانستم به کجا می رسه.
_ آخ آخ....آهنگ پاک از یادمون رفت. باران توی داشبرد یه سی دی سبز رنگ هست. بدش ببینم.
گشتم و سی دی را بهش دادم و صدای خواننده ی مورد علاقه ام توی فضا پخش شد و سکوت بینمون را شکست. همان اهنگی بود که توی این مدت وقتی پای کام می نشستم می گذاشتم و حاضر نبودم عوضش کنم. یادمه یک روز تیام بهم گفته بود:
باران این کیه تو رو خدا؟ آهنگ هاش مفت نمی ارزه.
ولی من مقابلش گارد گرفته بودم و گفته بودم که چقدر این اهنگ و این خواننده را دوست دارم.
ان روز حرفی نزد و فقط شانه بالا انداخته بود و رفته بود ولی حالا داشت به همین آهنگ گوش می داد. آهنگ به ته رسید و تیام دوباره زده بود از اول. من هم که از خدا خواسته...با اشتیاق شروع کردم به گوش دادن:
نگران خودمم که چجوری بی تو بمونم
دوری و ندیدن تو کار من نیست نمی تونم
نگران لحظه هامم که منو بی تو نمی خوان
نگران دستایی که تو نباشی خیلی تنهان
انقدر دوست دارم که نگران خودمم
اما باز جونمو میدم واسه با تو بودنم
نه میشه بی تو بمونم
نه می دونم که میمونی
همه ی ترسم از اینه
یه روزی پیشم نمونی
نگران لحظه هامم که منو بی تو نمی خوان
نگران دستایی که تو نباشی خیلی تنهان
انقدر دوست دارم که نگران خودمم
اما باز جونمو میدم واسه با تو بودنم
نتوانستم سوالم را بی پاسخ رها کنم: تو که از این خواننده خوشت نمی آمد؟! چطور الان دوبار دوبار به آهنگاش گوش می دی؟
_ به خاطر اینکه می دونم این اهنگ و خیلی دوست داری.
_ ا؟ من چه مهم شدم و خودم خبر ندارم.
_ مهم نشدی...خیالت راحت. چون دیدم توی ماشین من نشستی خواستم یکم بهت خوش بگذره. و پشت بند حرفش چشمکی زد. ( یکی بیاد منو جمع کنه ه ه ه)

_ یعنی مهمان نوازی کردی دیگه؟
_ یه چیزی توی این مایه ها.
_ اونم توی ماشین؟
_ اشکالی داره؟
_ نه...لذت برم.
_ ولی دور از شوخی خودمم این اهنگشو خیلی دوست دارم.
_ واقعا؟
_ آره.
لبخندی زدم و دیگه ادامه ندادم. کمی دیگه هم گذشت. ولی متوجه نشدم دقیقا کجا می خواهد برود.
_ کجا داریم می ریم؟
_ یه جای خوب.
_ کجا؟
_ انقدر حرف نزن. مگه 6 ماهه به دنیا آمدی؟ صبر کن تا برسیم.و گرنه میزنم یه اهنگ دیگه ها.
تا لحظه ای که برسیم آهنگ روی ریپیت بود و منم سکوت کرده بودم. تنها صدایی که توی ماشین می آمد صدای خواننده بود و صدای تیام که باهاش زمزمه می کرد.
ترمز که زد فهمیدم رسیدیم. چشم هایم را که تا آن لحظه بسته بودم را باز کردم و به اطراف نگاه کردم.سمت راست که خبری نبود...بجز وجود چند درخت. به سمت تیام نگاه کردم . اولین چیزی که توجهم را جلب کرد نگاه دوست داشتنی تیام بود که خیره نگاهم می کرد. سرم را کمی تکان دادم تا بتوانم پشت سرش را ببینم ولی فایده ای نداشت. چون هر طرف که می بردم اون هم سرش را تکان می داد و نمی گذاشت پشت سرش را ببینم.
_ا؟ تیام بازیت گرفته؟
_آره...اتفاقا بازی شیرینیه.
شال گردنش که فقط محض تزئین انداخته بود را از گردنش جدا کرد و کمی به سمتم خم شد. منم که ماشالله...ندید بدید. تا آمد جلو یک متر پریدم عقب.
_ وایسا ببینم...کجا در میری.
با شال گردنش چشم هایم را بست. منم که کلا پرت. توی هپروت...بعد از اینکه بست تازه گفتم: وا؟ تیام چرا چشمام و می بندی؟
_ باران این چند تاست؟
_ چمی دونم پسر خوب؟!
دستم و بردم تا شال و باز کنم که زد روی دستم.
_ باز نکنیا. جان عزیزت باز نکن. خب؟
_ نزن روی دستم...نا محرمیا...
در حالی که توی صداش موج خنده بود گفت: خب حالا...انگار بغلش کردم. ایش...
صدای در آمد. دستی به در کنارم کشیدم . خواستم بازش کنم که زود تر باز شد.
_ می گم 6 ماهه به دنیا اومدی می گی نه. آخه مگه با چشم بسته می تونی بیای پایین که دست میندازی تا در رو باز کنی؟ ...باران میشه دستتو بگیرم؟
_ نخیر نمیشه.
_آخه اینجوری که می خوری زمین.
_ بابا خب بذار چشمامو باز کنم دیگه...
_ عمرا...باران خواهش می کنم بذار کمکت کنم.
کیفم را به سمتش گرفتم و گفتم: بگرد یه خودکاری چیزی پیدا کن ببینم.
_ خودکار میخوای چی کار؟
_ بگرد حرف نزن.
_ خب پیدا کردم.
_ سر خودکار را خودت بگیر ...تهش هم بده به من و کمکم کن.
( انقدر هاهم حساس نبودم. نه حساس بودم و نه سخت گیر. ولی نمی دانم چرا انقدر از این که اذیتش کنم لذت می بردم. دوست داشتم حرصش بدم و البته کمی هم توی این مورد موفق بودم.)
_ خدااا. من اخه از دست تو چی کار کنم؟
_ هر کاری. برو کار کن مگو چیست کار ...که سر مایه ی جاودانی است کار.
_ با این شعر خوندنت. بیا ببنم....آروم....تند نیا...مواظب باش....
بالاخره ایستاد .
_ چشم هایم رو باز کنم؟
_نچ...
_ پس چرا ایستادی؟
_ باید از یه سری پله بریم بالا. باران خواهش می کنم. بذار کمکت کنم.می ترسم بیفتی.
_ تیام چرا نمی ذاری چشم هایم رو باز کنم؟
با لحنی دلخور گفت: باشه بابا. باز کن. دلم می خواست یکم سورپرایز بشی.
_ مچ دستم و بگیر.
_ چی؟
_ اوکی بابا. کمکم کن.
_ باران یه جایزه ی خوب داری.
_ چی؟
_ پر رو نشو حالا. یه چیزی گفتم تو چرا باور می کنی؟
_ آی این چی بود خورد به پام؟
_ ای بابا. خب انقدر حرف نزن تا منم هواسم جمع باشه دیگه...ببخشید.
با هزار تا بد بختی من و راه می برد. حس می کردم که داریم ارتفاع می گیریم ولی نمی دانستم دقیقا کجا قرار داریم.
دستم را رها کردم و شروع به باز کردن چشم هایم کرد.
_ خب...حالا چشماتو باز کن و نگاه کن.
احساس می کردم هر لحظه امکان دارد فکم به زمین برسد. تمام اون محوطه زیر پاهایم قرار داشت. جایی که ما قرار داشتیم کافی شاپی بود که بین دو درخت قدیم ساخته شده بود. دو درخت تنو مند که به وسیله ی شاخه هایشان کلبه را در آغوش گرفته بودند.کلبه از پایین درخت ها و از روی زمین پله می خورد و تا قسمت های بالایی درخت ها ادامه داشت. انقدر تحت تاثیر اطرافم قرار گرفته بودم که وجود تیام را فراموش کردم.
_ باران...
به خودم آمدم : بله؟
_ گوشیت داره زنگ می خوره.
نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم . الهه بود: جانم الهه؟
_ تو معلوم هست کجایی دختر؟ ساعت اول هم که بچه ها می گفتند نیومدی؟! تو که قرار بود بیای. دلم هزار راه رفت. کجایی؟ چرا نیومدی؟
_ بعدا برات توضیح میدم. من امروز نمیام.
_ چیزی شده باران؟
_ نه...فقط به خانه هم زنگ نزن.
_ باران تو کجیی؟ من دارم از فضولی می میرم. بو تو رو خدا.
_ نگران نباش. چیزیم نشده. با تیامم.
_ اوهوووووو. پس حدسم درست بوده.
آروم انگشت اشاره ام را کنار گوشیم بردم و صدای گوشیم را کم کردم. چون حس می کردم که تیام تمام سعی اش بر اینه که صدای الهه را بشنود.
_ حالا...کاری نداری؟
_ خوش باشین. شیطونی نکنینا. بوس بوس بای..
سری تکان دادم و به تیام نگاه کردم.
_ بریم داخل؟
_ بریم.
پشت میز نشستیم و هر کدام سفارش قهوه با کیک یخچالی دادیم.
_ خب نطرت راجع به اینجا چیه؟
_ عالیه. محشره. اینجا رو چه جوری پیدا کردی؟
_ یکی از دوستام اینجا رو بهم معرفی کرد...پاتوقش با دوست دخترش اینجاست.
از بچگی هم اصلا خوشم نمی آمد مقابل کسی قرار بگیرم و طرفم خیره بشه بهم.
_ تیام مشکلیه؟
_ مشکل؟! چه مشکلی؟
_ آخه بر و بر داری منو نگاه می کنی. گفتم شاید شاخ در آوردم.
خنده ای کرد و گفت: نظرت چیه بریم سر اصل مطلب؟
تا اینو گفت به غلط کردن افتادم...! ای بابا چه کاریه. اصلا شما به همان شاخ های من نگاه کن. نظرت چیه؟ ...(آخه دختر تو که نمی دونی قراره چی بگه. خب بذار حرفش رو بزنه دیگه)

_ بگو...
_ باران بعد از اینکه دفتر رو خوندی در موردم چی فکر کردی؟
دفتر...چه دفتری. توی مغزم هر چی دنبال دفتر گشتم گیر نیاوردم. من چی خونده بودم و خودم خبر نداشتم؟
_ کدوم دفتر؟
_ کدوم دفتر؟ باران خواهش می کنم خودت و به اون راه نزن. می دونم اونو خوندی.
نمی فهمیدم چی داره می گه. با عصبانیت گفتم: چی داری می گی؟ خودت می فهمی از چی حرف می زنی؟ کدوم دفتر ؟ دفتر چی؟
خواستم ادامه بدم که سفارش هایمان را آوردند. صدایم را در گلو خفه کردم و خیره شدم به میز.
_ یعنی تو اون دفتر رو نخوندی؟
_ انقدر دفتر دفتر نکن. کدوم دفتر رو می گی؟
با نگاه ناباوری به چشم هایم خیره شد. در سکوت شروع به قهوه خوردن کرد و هر چند لحظه به من نگاهی می انداخت.از حرکاتش سر در نمی آوردم و این عصبیم می کرد.
_ نمی خواهی حرفی بزنی؟
نگاهی بهم انداخت که احساس سرما کردم.رنگ نگاهش رنگ نگاه یک ربع قبل نبود.نمی دانم چی شد که انقدر تغییر کرد.
با صدایی از ته چاه گفت: امروز بازم کلاس داری؟
_چطور ؟؟
_داری یا نه؟
_آره...یه کلاس دیه هم دارم.
_ پس قهوه ات رو تموم کن پاشو تا برسونمت. حداقل به کلاس اخرت برسی.
_ تیالم مگه نمی خواستی با من حرف بزنی؟
_ نه...می خواستم فقط اینجا رو بهت نشون بدم.
_ یعنی چی تیام؟ منو الاف کردی؟....تو می خواستی یه چیزی بگی؟! پس چرا حرف نمی زنی؟
دندان هایش را قفل کرد واز لابه لاش فت: دیگه مهم نیست. پاشو...
بیشتر سر جایم فرو رفتم و سری به بالا انداختم. از سر درماندگی دوباره سر جایش نشست و با لحن آروم تری گفت:
باران جان...مگه نمی گی اون دفتر رو نخوندی. پس موضوعی برای حرف زدن نیست.
_ مگه اون چه دفتریه.
چنگی به موهایش زد و گفت: دفتر خاصی نیست. یه سری جمله ها و داستان هایی که زاییده ی خیالم هستش رو توش نوشتم. همین. فکر می کردم خوندی. می خواستم نظرت رو در موردشون بدونم.
حاضر بودم قسم بخورم که دروغ می گه. حیف که نمی داننستم منظورش از دفتر کدوم دفتره. وگرنه ته توشو در می آوردم. بلند شدم گفتم:
پاشو من و برسون.
نگاهم نکرد. میز رو حساب کرد و با سرعت خارج شدیم. وقتی ماشین را روشن کرد دوباره همان آهنگ پخش شد. اصلا اعصاب آهنگ را نداشتم. حداقل اون آهنگ. دست بردم و ضبط رو خاموش کردم.
_ چرا خاموشش کردی؟
یه نمونه رضا خانی براش اومدم که دیگه حرفی نزد. تا لحظه ای که برسیم به دانشگاه هر دو سکوت کرده بودیم. هنوز چند قدم بیشتر از ماشین دور نشده بودم که دوباره برگشتم و زدم به شیشه. شیشه را پایین داد و گفت: جانم،چیه؟ باز کیفتو جا گذاشتی؟
( بی نمک لوس. فکر کرده خیلی با نمکه. اه اه اه): نخیر...خواستم بهت بگم اقای صالحی بنده احمق نیستم.
از لحنم جا خورد و گفت: مگه من همچین حرفی زدم باران؟
_ هیچ وقت اگر برای کسی احترام قائلی بهش دروغ نگو. این یعنی اینکه اون فرد و احمق تصور کردی....مگر اینکه هیچ احترامی براش قائل نباشی... این وضعش فرق می کنه.
خنده ی مصنوعی ای کرد و گفت: من کی بهت دوروغ گفتم؟
نیشخندی زدم: ما خودمون گنجیشک رنگ می کنیم جای قناری می فروشیم. تو حالا میخوای مارو سیاه کنی؟ برو فکر کن ببین کی دروغ گفتی !
بدون خداحافظی از ماشین دور شدم و وارد دانشگاه شدم. نگاهی به ساعتم انداختم. درست 1 ساعت دیگه تا پایان کلاس جاری مانده بود.بی خیال نشستم روی یکی از نیمکت های موجود در محوطه و دست هایم را از دو طرف باز کردم. چشم هایم را بستم و سعی کردم به رفتار تیام فکر کنم. به آن دفتر که باعث شد تیام ساعتی به من نزدیک بشه.
_آخه مگه توش چی نوشته؟!!!!!
حتی رفتارش در آن روز به نحوی بود که احساس می کردم می خواهد در مورد خودش یا من حرفی بزند. ولی زهی خیال باطل.
هر کاری کردم دیدم حوصله ی دانشگاه را ندارم. تصمیم گرفتم برگردم خانه تا الهه هم من را ندیده. تا ایستگاه اتوبوس فاصله ی زیادی نبود. شروع به پیاده روی کردم. همان طور که کنار خیابان راه می رفتم گوشیم را از توی کوله ام در آوردم و کوله ام را به شانه ی چپم انداختم. داشتم اس ام اسی را که مریم برایم زده بود را می خواندم که موتوری ای از کنارم رد شد و کوله ام را کشید. کوله ام را بیشتر به خودم فشار دادم و شروع کردم به جیغ زدن.
اما با لگدی که موتور سوار به رانم زد باعث پرت شدنم شد . احساس سوزشی توی سرم کردم و دیگه هیچی نفهمیدم.

اما با لگدی که موتور سوار به رانم زد باعث پرت شدنم شد . احساس سوزشی توی سرم کردم و دیگه هیچی نفهمیدم.
صدا هایی رو توی اطرافم می شنیدم ولی هر کاری می کردم بهشون پاسخ بدم فایده نداشت.سعی کردم از تخت بلند بشم. با هزار مکافات از روی تخت بلند شدم. دور تخت پرده ی سبز رنگی کشیده شده بود. یک قسمتش باز بود. از همان قسمت خارج شدم. متشابه تخت های من باز هم بود. رفتم سمت خانم پرستار. باید ازش می خواستم که با بردیا تماس بگیرم. اگر از 6 می گذشت بردیا دل نگران می شد.
_ ببخشید خانم پرستار؟!.
چقدر بی تربیت. مثلا صداش کردما. حتی حاضر نشد بهم یک نگاه بندازه. دوباره صداش کردم. ولی توجهی نکرد. دستم را روی شانه اش گذاشتم که ای کاش هیچ وقت این کار را نمی کردم. اون لحظه وحشتی را تجربه کردم که هیچ وقت در طول عمرم تجربه نکرده بودم.
در کمال تعجب دیدم که دستم از شانه ی پرستار رد شد. تازگی ها از این فیلم ها و سریال ها که یک نفر می میره یا میره توی کما رو دیده بودم ولی همیشه به باد مسخره می گرفتم. باورم نمیشد. می خواستم زار بزنم. یعنی من مردم.؟ دلم به حال خودم سوخت.! یعنی به همین راحتی مردم.؟ به یاد این افتادم که روی تخت بودم. دوباره به سمت تخت دویدم. خودم را با یک عالمه دستگاه روی تخت دیدم. حالم اصلا خوب نبود. احساس تهی بودن و سبک بودن می کردم. یا صدای چند نا آشنا به سمتشون برگشتم.
_ خانم سبحانی به خانوادش خبر دادین؟
_ کیفی چیزی که همراهش نبود. تنها چیزی که مردم به پزشک اورژانس تحویل داده بودند تلفن همراهش بوده که کنارش افتاده بوده.
_ یعنی هیچ وسیله ای همراهش نبوده؟
_والا اینطور که من شنیدم مثل اینکه کیفش را زده اند. مثل اینکه با کیف قاپا درگیر شده و اونا هم پرتش کردند. با ضربه ی سرش به جدول کنار خیابان به این روز افتاده.
_ کار احمقانه ای که اکثر این خانم ها انجام میدن. البته خانم سبحانی میگم خانم شما بهت برنخوره ها.
پرستار عشوه ای آمد و گفت: نه دکتر ...می دونم چی می گین. حق با شماست.
_ برین توی شماره های گوشیش بگردین، به یه نفر زنگ بزنید و خبر بدین.باید زود تر عمل بشه.
_چشم دکتر ...اساعه.
دنبالشون راه افتادم.خودمم حق را به دکتر می دادم. واقعا کار احمقانه ای کردم. مگه توی کیفم چی داشتم که بیشتر از جونم می ارزید؟!
پرستار رفت سراغ گوشیم. اشاره ای به یکی دیگه از پرستارا کرد که اون هم سمتش آمد.
_ چه خبر هم هست. توی شماره های اخرش همش اسم پسره. تیام.. ..بردیا...یاشار.. ..شیطونه میگه به همشون زنگ بزنم بیان بفهمن سر کار بودن.فکر کن.. ..چند تا چند تا.
دوست داشتم پرستار را خفه کنم. یکی نیست بهش بگه به تو چه آخه فضول؟! خاله زنک بد بخت.
پرستار دیگر_ نه بابا. از کجا می دونی؟ زود قضاوت نکن. شاید برادراشن.
پرستار فضول شانه ای بالا انداخت و از توی شماره ها سر بلند کرد و شروع به شماره گرفتن کرد. شماره ی بردیا را گرفت.
دلم برای برادر بیچاره ام سوخت. چقدر صبح بهم سفارش کرده بود که بهش خبر بدم تا به دنبالم بیاد. ولی با یک ندانم کاری من ...حالا باید جواب گوی مامان و بابا می شد.
_ این شماره که بر نداشت.
_ خب یکی دیگه رو بگیر.
پرستار پشت چشمی نازک کرد و شماره ی دیگری را گرفت. شماره ی الهه بود. خدای من...کاش به یکی دیگه خبر می دادند. الهه ی عزیزم طاقت نداشت...
_ الو...سلام خانم. من از بیمارستان(...) تماس می گیرم. ممکنه بگین صاحب این خط با شما چه نسبتی دارند؟
_.......
_ خانم لطفا هول نکنید. مورد خاصی نیست.فقط زودتر به خانوادش خبر بدین. ایشون باید عمل بشن.
( ای خاک بر سرت که بلد نیستی حرف بزنی. خب آخه اون الهه ی بد بخت که اون پشت غش کرد با این حرف زدن تو! از یه طرف می گی چیزی نیست از یه طرف می گی باید زودتر عمل بشه؟)
_ چی شد خانم سبحانی؟ به خانوادش خبر دادین؟
( ای کوفت و خانم سبحانی. بهتر از این آدم نبود که بهش من بد بخت و بسپری ؟!)
_ بله آقای دکتر. به دوستش خبر دادم. اونم سریعا به برادرش اطلاع میده.
توی راهرو سر گردون بودم.. 20 دقیقه ای از تماس پرستار با الهه گذشته بود ولی خبری از بردیا نبود. می ترسیدم بمیرم. ای خدا بگم این بردیا را چی کار کنه. لابد دوباره نشسته به درس خواندن و گوشیش را سایلنت کرده.
_ آخه اگه من بمیرم درس به چه دردت می خوره ؟ هان؟
رفتم بالای سر جسمم. بیچاره در سکوت خوابیده بود. کم کم دلم داشت برای خودم کباب می شد...یهو صدای بردیا را شنیدم. با عجله از قسمتی که جسمم قرار داشت خواستم بیام بیرون که از پرده رد شدم. یهو یه حال بدی شدم. یه حس بدی توی خودم احساس کردم.
بردیا و یاشار و الهه و حسام دور قسمت پرستاری جمع شده بودند. یاشار بغض داشت...بردیا عصبی بود....الهه گریه می کرد...حسام هم به دیوار تکیه داده بود و در سکوت و تاسف نظاره گر بقیه بود.
_ حسام چوله...مگه نمی بیینی الهه داره از شدت گریه خودش و می کشه. برو اونو اروم کن به جای اینکه بیای تکیه بدی به این دیوار.آخ که اگه نمیرم به این الهه می گم زنت نشه.
ولی حیف. صدایم را نمی شنید. دلم برای خانوادم می سوخت و کاری از دستم بر نمی آمد.خدای من...وقتی مامان و بابا با خبر بشن چی میشه؟! بیچاره مامانم.
برگه ای را به بردیا دادند. بردیا به الهه و یاشار نگاه کرد.
بردیا_ یاشار چی کار کنم؟
یاشار_ بردیا یعنی چی چی کار کنم؟ امضا کن دیگه.
بردیا_ اگه براش اتفاقی بیفته.
یاشار_ زهر مار....زبونتو گاز بگیر . باران هیچیش نمیشه. فهمیدی؟ امضا نمی کنی خودم بکنم.
بردیا حرفی نزد و با« بسم الله الرحمن الرحیم » برگه ی رضایت نامه را امضا کرد.

خودکار را که سر جایش گذاشت از گوشه ی چشمش اشکی فرو چکید که آهم را در آورد.سریع آماده ام کردند برای اتاق عمل. وقتی روی برانکارد می بردنم یاشار همانجور که به دیوار تکیه داده بود و نگاه می کرد سر خورد و روی زمین افتاد. الهه دنبال برانکارد می دوید و گریه می کرد. بالاخره این حسام هم حرکتی کرد. هرچه سعی می کرد الهه را آرام کند فایده ای نداشت و تاثیری در او به وجود نمی آمد.
بردیا فقط دنبال برانکارد راه می آمد. بدون حرف یا حتی آهی.وقتی در اتاق عمل بسته شد تازه عمق فاجعه را حس کردم. باورم نمی شد به این روز افتادم....!
چند بار خواستم بروم داخل و از موقعیتم با خبر بشم. ولی دلم راضی نمی شد. حس خوبی به این موضوع نداشتم که برم و سر و کله ی باز شده ام را ببینم. با صدای حسام به پشت سرم نگاه کردم.
_ الهه تو رو خدا انقدر گریه نکن.. براش دعا کن. مگه نمی گفتی باران به دعا خیلی اعتقاد داره؟ براش دعا کن.مطمئن باش خدا کمکش می کنه.
_ حس ....حسام من بارا ... باران و مثل خواهر...خواهر نداشته ام دوسش دارم. اگه بلایی سرش بیاد دق می کنم.
و بعد از حرفش که سر تا سر با هق هق بود گریه اش تشدید شد و بلند بلند شروع به گریه کرد...
یاشار سرش را به دیوار تکیه داده بود و چشمهایش را بسته بود. از همه مقاوم تر برادر عزیزم بود.هرچند کاملا مشخص بود عصبیه.طول راهرو را با سرعت طی می کرد و دوباره به سر جای اولش بر می گشت. وقتی حال الهه را دید سمتشان رفت و گفت:
حسام بلندش کن ببر توی محوطه یکم راه بره. حالش رو به راه نیست. یه چیزی هم بده بهش بخوره.
حسام سری تکان داد و رو به الهه گفت: خانمم بلند شو...بلند شو عزیزم. بریم یکم هوا بخور.
_نمیام...باران الان اون تو داره زجر می کشه من برم هوا بخورم؟ ن...می....یام.
_ الهه جونم پاشو دیگه. تو رو خدا. تو الان بشینی اینجا و هر چقدر گریه بکنی هیچ تاثیری توی حال باران نداره. پاشو خانمم.
( ای تو روحت الهه...خب پاشو دیگه. ناز می کنی که چی؟...به جای اینکه یکم به درگاه خدا التماس کنی من زنده بمونم اینجا نشستی زر می زنی؟ پاشو بینیم باااا)
هرچی حسام می گفت الهه گوش نمی کرد و حاضر نبود از پشت در اتاق عمل تکان بخورد. که یهو بردیا با خشم به سمتش امد و بازویش را گرفت و از روی صندلی بلند کرد و زل زد توی چشماش و گفت:
الهه اگه تو ناراحتی من از تو خیلی ناراحت ترم. اگه تو 6 ماهه با باران دوست شدی من 20 ساله که باران و میشناسم. خواهرمه ! می فهمی؟ مسئولیتش با من بوده. مفهمی؟ پس من باید الان از همه داغون تر باشم. ولی منو نگاه کن....می بینی؟ صدام در نمیاد. چون فایده ای نداره. اگه می خوای از روی اون تخت بلند بشه براش دعا کن. فقط دعا. انقدر هم نشین زار بزن.
نگاهم را از بردیا گرفتم و به حسام نگاه کردم. فکش منقبض شده بود. معلوم بود از این رفتاری که با عزیزش شده بود خوشش نیامده ولی حرفی هم نزد. الهه که انگار از شک در آمده بود آرام تر شد و دوباره روی صندلی نشست و چشم هایش را بست و تنها از گوشه ی چشمش اشک هایش را بیرون می کرد.
نگاهم را چرخاندم. چقدر جای کسی خالی بود. جای کسی که به بودنش احتیاج داشتم. نه تنها من...بلکه برادمم هم بهش احتیاج داشت. شاید حتی برای یه دل گرمی معمولی. کاش اون هم پشت این در می نشست و برام دعا می خواند.
رو به روی الهه روی زمین نشستم.گوشیش را روشن کرده بود و توی image های گوشیش دنبال عکسی بود. و بالاخره پیدا کرد. بلند شدم و بالای سرش رفتم. به صفحه ی گوشیش نگاه کردم. عکس هایی بود که کنار دریا بردیا ازمون گرفته بود. با یک عالمه ژست مختلف. توی یکی از عکس ها الهه روی ماسه ها نشسته بود و من هم از بالا بر رویش خم شده بودم و می بوسیدمش.
اشک هایش با سرعت بیشتری شروع به چکیدن کرد. گوشی را به لبهایش نزدیک کرد و بر روی عکسم بوسه زد.
دلم گرفت. ..ولی در عین حال که ناراحت بودم به داشتنش افتخار کردم. به داشتن همچین دوستی به خود بالیدم. در اتاق باز شد و یک پرستار خارج شد. حسام اولین کسی بود که به وجود او واکنش نشان داد. به سمتش رفت و گفت:
عمل تموم شد؟ در چه وضعیه؟
اما زن با لحن سردی فقط گفت: هنوز چیزی معلوم نیست. عملش هم هنوز تموم نشده.
و با سرعت از مقابلشان گذشت. الهه با شنیدن حرف های زن انگار که دوباره داغ دلش تازه شد و چانه اش شروع به لرزیدن کرد.
نگاهی به ساعت روی دیوار کردم. «18:56»...همان لحظه گوشی بردیا شروع به زنگ خوردن کرد.
نگاه خسته اش را روی گوشی چرخاند و بالاخره بعد از چند لحظه پاسخ داد:
_ الو سلام تیام.
نتوانستم فضولیم را کنترل کنم و فورا رفتم و کنار بردیا ایستادم و گوشم را به گوشی اش چسباندم.( آخ که چه حالی میده روح باشی...تا دلت بخواد میتونی فضولی کنی...خدایا جدی نگیریا! من می خوام زنده بمونم.)
_ بردیا شما کجایین؟؟ باران هم هنوز نیومده؟!
( ای بی شعور....نشسته لاپرت منو به بردیا میده. الان که ضایع شدی و یه جات جیز شد میفهمی)
_ تیام باران....!
_ بردیا چی شده؟ چرا صدات بغض داره؟
_ تیام خواهرم...عزیز دلم افتاده رو تخت بیمارستان.
(د آخه من نمیدونم این چه مرضیه که همه اینطوری خبر و میدن. بردیا آخه این بیچاره که سکته کرد..... خدا کنه تو به مامان خبر ندی! وگرنه می کشی اون بنده خدا رو..)
چند لحظه ای سکوت شد و بعد از آن صدای تیام بود که شنیده می شد: بردیا کجایی الان؟
_ بیمارستان(...)! تیام فقط اگه مامان اینا زنگ زدن فعلا حرفی نزن تا ببینیم چی میشه.
_ببینی چی میشه؟ !بردیا مگه چی شده؟ چه اتفاقی براش افتاده؟
_ نمی دونم...نمی دونم. الان اتاق عمله. ضربه به سرش خورده...
هنوز بردیا ادامه ی حرفش را نزده بود که صدای «یا ابوالفضل» گفتن تیام بلند شد. نمی دانم توی آن کلام چی بود که اشک بردیا هم فرو ریخت . همان لحظه دکتر از اتاق بیرون آمد. بردیا بی حواس به تیام گوشی را قطع کرد و هر چهار نفر به دور دکتر جمع شدند.
یک لحظه یاد این فیلم ها افتادم که وقتی خانواده ی مریض به دور دکتر جمع می شوند و ازش حال مریض را می پرسند دکتر سری تکان می دهد و با لحن تاسف باری می گوید:
« ما همه ی تلاشمونو کردیم....متاسفم» افتادم.هم خندم گرفته بود و هم اینکه دلشوره داشتم.
_ دکتر چی شد؟
_ برای به هوش آمدنش دعا کنید.
_ یعنی چی؟
دکتر که چند قدمی جلو رفته بود نیم رخش را به سمت بردیا کرد و گفت: یعنی اینکه عمل خوب بود ولی بر اثر ضربه ای که به سرش خورده به کما رفته.
نیشخندی زدم و از خانواده ام فاصله گرفتم. ترجیح می دادم موقع بیرون آوردنم خودم را نبینم. نمی دانم چرا ولی از این که جسمم را در آن وضع ببینم مشمئز می شدم. در راه رو ها راه می رفتم و به هر اتاقی سرک می کشیدم. " البته اتاق اقایون را دید نمی زدم"
همین طور که چرخ می زدم به در ورودی رسیدم. بلا تکلیف بودم و کار خاصی نداشتم. روی یکی از نیمکت ها نشستم و همانطور که به در خیره شده بودم به این فکر می کردم که چه گناهی مرتکب شدم که مجازاتم اینه؟!
( آخه خدا جون...من چاکرتم این چه کاری بود که با ما کردی؟ مال کسی رو خورده بودم؟ دزدی کرده بودم؟ هیزی کرده بودم؟ د اخه خدای من مگه چی کار کردم؟ میون این همه آدم چرا عدل به من بیچاره گیر دادی؟! خوشت اومده از ماها...نه؟!)
_ آقا کجااااا؟
با دادی که نگهبان بیمارستان زد حواسم را به جلوی در معطوف کردم. خودش بود. با همان لباس های صبح.
_ با منی آقا؟
_ پ نه پ! میگم کجا داری می ری؟ وقت ملاقات تمامه.
( این پ نه پ هم مسری بوده ها...نگهبان بیمارستانم دیگه میگه پ نه پ)
از روی کلافگی دستی به صورتش کشید و گفت: به خدا مریض دارم.
_ همه مریض دارن....دلیل نداره هر کی هر موقع دلش خواست پاشه بیاد اینجا که!
_ خانمم تصادف کرده آوردنش اینجا...جون مادرت بی خیالم شو. دارم از دلشوره می میرم.
نگهبان وقتی تشویشش را دید دستی تکان داد و گفت: ایشالله خدا شفاش بده. برو عیبی نداره...
وقتی رضایت نگهبان را گرفت شروع به دویدن کرد. انگار از این که تصمیمش برگرده وحشت داشت. نمی دانم چرا ولی احساس می کردم انرژی زیادی بهم داده شده. بی اختیار دنبالش می دویدم و سعی می کردم به آدم های دور و اطرافم برخورد نکنم...هرچند اون ها من را نمی دیدند و به وجودم اهمیتی نمی دادند. به اولین ایستگاه پرستاری که رسید ایستاد و محلی که بستری بودم را پرسید. وقتی پرستار گفت که در مراقبت های ویژه قرار دارم باور نکرد و دوباره گفت: نه خانم پرستار....من دنبال خانم باران بردباری می گردم.
_ آقای محترم من که گفتم...داخل مراقبت های ویژه بستری هستند.
با قدم های آرام تری شروع به راه رفتن کرد. و بالاخره به بقیه رسید.بردیا به دیوار تکیه داده بود و آرام اشک می ریخت. یاشار نبود...هرچه نگاه کردم ندیدمش. الهه هم نشسته بود و اشک می ریخت...حسام هم نبود. نفهمیدم حسام و یاشار کجا رفتند. برایم هم مهم نبود. بیشتر حواسم به تیام و نوع عکس العملش بود.
تیام وقتی بردیا را در آن حال دید به سمتش رفت و در آغوشش کشید.در حالی که صدایش می لرزید گفت:
هیش....چته مرد؟ مگه دور از جونش مرده. چرا اینجوری می کنی؟ خدا رو شکر کن.
بردیا به عقب هولش داد و گفت: خدا رو شکر کنم؟ برای چی ؟ برای اینکه رفته توی کما؟


دستهایش که روی شانه ی بردیا قرار داشت به کنار بدنش افتاد و گفت: توی کما؟ چرا؟
_ کیفشو زدن و پرتش کردن. سرش خورده به جدول کنار خیابون...ضربه مغزی شده.
سکوت بدی بود. یاشار و حسام هم به داخل اتاق دکتر رفته بودند و بعد از چند دقیقه آمدند. به اصرار یاشار الهه و حسام رفتند خانه. یاشار خیلی اصرار داشت که تیام هم برود ولی زیر بار نمی رفت. بردیا از یکی از پرستار ها خواست تا من را ببیند ولی پرستار بهش گفت که ممنوع الملاقات هستم و حضور آنها در انجا فایده ای ندارد و بهتره بروند.