رمان دیوانه ی عاشق3
نشستم رو صندلی...دیدم آیلارم اومد نشست پیشم...
ـ آیلار چرا نشستی؟؟؟؟برو بازی کن دیگه...من اینجا میشینم نگات میکنم....
بلند شدو درحالی که دستمو میکشید گفت:پاشو با من بازی کنننننننننن....
ناچار دنبالش رفتم...آخر شب بودو پارک تقریبا خلوت بود...نشست رو تابو منم هولش میدادم...
ااااااا راستی میخواستم یه سوال ازش بپرسم...
ـ آیلار....
آیلار:جونم....
ـ تو دلت برای مامانی تنگ نشده؟؟؟؟؟؟؟؟
آیلار:مگه من مامان داشتم؟؟؟؟؟
حق داشت موقعی که از سحر طلاق گرفتم تازه یک سالش شده بود....بایدم چیزی یادش نیاد....
ـ اره گلم مگه میشه مامان نداشته باشی....
در حالی که با دستش یه بچه ای رو نشون میداد که دستش تو دست مامانش بود گفت:یعنی منم مثل اون پسره مامان دارم؟؟؟پس الان کجاس؟؟؟
ـ نمیدونم....حالا تو مامانی میخوای...
آیلار:اره....چرا نخوام....
آهی کشیدمو چیزی نگفتم....موبایلم زنگ خورد برای همین آیلارو از رو تاب بغل کردمو در حالی که راه میرفتم جواب موبایلمو دادم...
آرام:آرااااااااااااد هیچ معلومه کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ چی شده آرام؟؟؟؟چرا صدات میلرزه؟؟؟؟
آرام:آراد هرجا هستی زود بیا خونه...
دویدم سمت ماشین.....
ـ چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آرام:یکی از بیمارات اومده دمه در خونه...دیوونس...همه شیشه های خونمونو شکست...
ـ اومدم اومدم......
گوشیو قطع کردم....در ماشینو باز کردمو آیلارو گذاشتم رو صندلیو خودمم نشستم پشت رل...آیلارم هی سوال میپرسید رو مخ من بود....
ـ آیلار جونم میشه اینقدر سوال نپرسی....حاله آرام بده داریم میریم خونه...
آیلار:پس بستنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ بعدا برات میخرم.........
آیلار سرشو تکون دادو چیزی نگفت...رسیدم خونه ولی کسی دمه در نبود..درو با ریموت باز کردمو رفتم داخل....تا از ماشین پیاده شدم آرام اومد خودشو پرت کرد تو بغلمو گریه کرد...
ـ آرام..هیششششششششش چیزی نشده خواهری....
آرام:ا..اره چیزی نشده...داشتم سکته میکردم....
ـ میشه بپرسم بابک کجاست؟؟؟؟؟؟؟
همون موقع بابک اومد ماشینشو کنار ماشینم پارک کردو پیاده شد...
بابک:چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ تو کجا بودی؟؟؟
بابک:رفتم فروشگاه...
بابک آرامو بغل کردو هی میگفت چی شده...منم همه چیو براش تعریف کردم...
ـ آخه این وقته شب موقعی بود تو رفتی فروشگاه....
بابک:به من چه خواهر تو هی هوس چیزایی میکرد که تو خونه نبود....
آرام یکی با مشت کوبید تو بازو بابک...که بابک گفت:مگه دروغ میگم عزیزم؟؟؟
آرام با صدای خفه ای گفت:بابک....
فهمیدم یه چیزی رو دارن از من پنهون میکنن برای همین فوری گفتم:من منتظرم بگین چی شده......
آرام به خاطر اینکه بحثو عوض کنه سراغ خریدارو از بابک میگرفت...فکر کرده من اوشگولم...خوبه روانشناسمو تیزم....
ـ آرام منو نپیچون بگو چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟
بابک:هیچی بابا حاملس....
آرام:بابکککککککک....
ـ چیییییییییییییییی؟؟؟؟!!!
آیلار هی بالا پایین میپریدو میگفت:آخ جوووووون نی نی تو راه داریم...دارم دختر عمه میشم....
ـ نه گلم تو داری دختر دایی میشی...
آیلار:ااااااااا....خب حالا چه فرقی میکنی....
روبه آرام گفتم:تو چرا زودتر به من نگفتی؟؟؟؟؟
آرام:باور کن خودمونم امروز فهمیدیم...
ـ به هر حال مبارک باشه...
آرام:بریم داخل دیگه...که چی سرپا ایستادیم...
باهم رفتیم خونه من....نشستیم رو مبل که بابک گفت:حالا این وقت شب شیشه بر از کجا بیاریم؟؟؟؟
ـ الان که دیگه کسی نیست باید تا فردا صبر کنیم....
بابک کلی خرتوپرت برای آرام گرفته بود...که همشو باهم خوردیم....
*******
سیاوش:هیچ معلومه شما دوتا دارین چیکار میکنین؟؟؟ظهر شد.....
روشنا:اومدیم بابا چقدر غر میزنی...
روشنا در حالی که دنبال کلاهش میگشت آروم به سایه گفت:تورو خدا برو این سیا رو آروم کن...کلاه من آب شده رفته تو زمین...طول میکشه تا پیداش کنم...
سایه:اااااااا روشی حالا نمیشه بیخیالش بشی......
روشنا:نخیییییییییر نمیشه چون اگه اهورا بفهمه ناراحت میشه....
سایه:پوفففففففففففففففففف� �ف....از دست تو....
سایه داشت میرفت سمت در که با جیغ روشنا سرجاش ایستاد....
روشنا:ایناهاششششششش خداجون پیداش کردم هورااااااا....
سیاوش سراسیمه اومد کفشاشو دراورد اومد داخل.......
سیاوش:چی شده؟؟؟؟روشنا چرا جیغ میکشی؟؟؟
روشنا:هی..هیچی...سوسک دیدم..
سایه دست روشنارو کشیدو برد بیرون و از همونجا به سیاوش گفت ساکشونو بیاره...سیاوش ساک به دست اومد بیرونو به شوخی یکی زد تو گردن سایه و گفت:حمالم شدم...بدوئین ظهر شد....
روشنا:بریم یریم...باور کن سیا من یه ساعته آمادم...هی به این سایه میگم بدو بدو مگه حرف گوش میده....
سایه با چشای گرد شده به روشنا نگاه کردو گفت:منو میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
روشنا:مگه دروغ میگم....
روشنا خواست فرار کنه که سیاوش بازوشو گرفت:وروجک من خو میدونم همش زیرسر تو...
روشنا برای سیاوش چشمک زدو بازوشو از تو دست سیاوش دراورد رفت نشست تو ماشین....
روشنا:سیا جووووووونم....
سیاوش:روشنا صدبار بهت گفتم منو اینجوری صدا نکن...
روشنا:خب به من چه اسمت طولانی مجبورم مخففش کنم...
سیاوش:نیست اسم تو خیلی کوتاهه...منم از این به بعد مثل بقیه روشی صدات میکنم...تقصیر منه دلم برات سوخت از بچگی روشنا صدات میکردم....
روشنا:ایشششششش...حالا میذاری حرفمو بزنم...
سایه:بگو دیگه...
روشنا:سیا بیا ببرمون دزفول...توروخدا دوست دارم برم دزفول...
سیاوش:دزفول چی داره میخوای بری؟؟؟؟؟؟؟
روشنا:میخوام برم آب بازی کنم....
سایه:خب بریم شوشتر....
روشنا:نههههههه توروخدا هوس کردم برم دزفول...
سایه:مگه تا حالا رفتی که هوس کردی؟؟؟؟؟
روشنا:نه اما خب هوس دیگه میاد....سیا بریم؟؟؟؟؟شبم بمونیم همونجا....
سیاوش:باشه بریم....ولی فردا صبح زود بلند میشید میخوام گازشو بگیرم بریم تهران....
روشنا:باشه....
سیاوش:نه مثل امروز لنگ ظهر پاشید هاااااااا...
روشنا:نه قول میدیم زود بیدارشیم....
سایه:میشه از طرف من قول ندی....معلوم نیست شاید من تا لنگ ظهر بخوابم....
روشنا:تو غلط کردی...دروغ میگه سیا مادوتامون صبح زود بیدار میشیم...
سیاوش:باشه....
تقریبا دو ساعتی بود تو راه بودن دیگه رسیده بودن دزفول....سیاوش دمه یه رستوران نگه داشت...سه تاییشون از ماشین پیاده شدنو رفتن داخل...سر یه میز چهار نفره نشستن.....وقتی گارسون سفارشاتو گرفت...روشنا بلند شد رفت دستشویی...
سایه:سیاوش....
سیاوش:هوووم...
سایه:به نظرت روشنا بهتر نشده؟؟؟؟!!
سیاوش سرشو اورد بالا و گفت:چرا خیلی بهتر شده...دارم شاخ در میارم بعد از اون اتفاق اولین باره اینطوری میبینمش.....
سایه:اوهوم....ای کاش همیشه همینطور بمونه حتما به دکترش بگو...
سیاوش سرشو تکون دادو با اومدن روشنا هیچکدوم این بحثو ادامه ندادن...
روشنا:خب من نبودم چی میگفتین بهم؟؟؟؟
سایه:هیچی...خداااا دارم از گشنگی میمیرم...
روشنا دستاشو کوبید بهمو گفت:اخ جوووووون ای کاش زودتر بیارن...بریم علی کله...
سایه:تو اسم اینجا رو از کجا میدونی؟؟؟؟؟!!!!
روشنا:اهورا خیلی از اینجا تعریف میکنه...قرار بود خودش منو بیاره ولی نمیدونم چرا شماها چند وقته نمیذارین من ببینمش...البته چندبارم زنگ زدم موبایلش ولی خاموش بود...
با اومدن غذا دیگه کسی حرف نزدو همه در سکوت مشغول غذا خوردن شدن....
******
نشسته بودم رو صندلیو فکر میکردم به جز من کسی تو مطب نیست...از بابت آیلارم خیالم راحته...پیشه آرامه.. خیلی وقت بود از اون بیمارم که اومده بود دمه خونه خبری نبود...یکدفعه غیبش زد حتی دیگه مطبمم نیومد...آرام همین امروز خونشو جابه جا کرد...منم دارم دنبال خونه میگردم...همه جای این خونه منو یاد سحر میندازه...هرچند دیگه زیاد دوسش ندارم ولی.....نمیدونم شایدم دوسش دارم ولی اگه دوسش داشته باشم مطمئنن خنگم...آخه اون بهم خیانت کرده چطوری میتونم دوسش داشته باشم؟؟؟هزارتا بنگاه رفتم ولی اون خونه ای که مد نظرم بودو هنوز پیدا نکردم...موبایلم زنگ خورد..خب الان من باید جوابشو بدم؟؟؟؟حوصله ندارم...به شماره نگاه کردم...اوه اوه این خو مامانه..
ـ جانم؟؟
مامان:پسر تو چرا موبایلتو جواب نمیدی؟؟؟؟
ـ ببخشید...سلام خوبین؟؟؟
مامان:سلام خوبم شماها چطورین؟؟
ـ ممنون ماهم خوبیم...
مامان:زنگ زدم بگم من پس فردا تهرانم......
ـ چیییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!
مامان:وا چرا تعجب میکنی؟؟؟؟؟دلم نیومد بیشتر از این ازتون دور باشم موندم چطور این یه سالو اینجا موندم...تازه فهمیدم آرامم بارداره دیگه عمرا تنهاتون بذارم...
ـ منم دلم برات تنگ شده مامان...با مادر جان میای؟؟؟
مامان:چه حرفا میزنی من که نمیتونم این پیرزنوو اینجا ول کنم بیام...مادرمه هااااااا....
ـ بله شما راست میگی...با ماشین میای؟؟؟خودت میخوای رانندگی کنی؟؟؟
مامان:آراد چت شده چقدر سوال میپرسی...اره خودم میام...
ـ پس مواظب خودتون باشین....
مامان:باشه فعلا خداحافظ...
ـ خداحافظ...
اوووف...از موقعی که بابا مرد...مامان با مادر جان رفت شمال یه ویلا گرفتو همونجا زندگی کرد...مامان یکم خشکو جدیه و باعث میشه بقیه فکر کنن بد اخلاقه...نمیگم نیست...بداخلاق هست ولی خب دیگه هرکی یه اخلاقی داره...بازم موبایلم زنگ خورد ایندفعه آیلار بود...
آیلار:بابااااااااا من دیگه باهات قهرم...
ـ وا آیلار زنگ زدی جیغ بزنی اینو بگی؟؟؟
آیلار:اره...پس چرا نمیای دنبالم؟؟؟مگه نمیخواستی بهم بستنی بدی؟؟؟
از رو صندلی بلند شدمو کتمو برداشتم...
ـ چرا گلم آماده شو من دارم میام دنبالت...
آیلار:باشه...
بدون خداحافظی قطع کرد...بچه هم بچه های قدیم...پوففففف...سوار ماشینم شدم اول ضبطو روشن کردم بعد حرکت کردم...آهنگ مورد علاقم که پخش شد آرامش عجیبی گرفتم....
باید باور کنم یا نه
توی خوابم یا بیداری
محاله اما تو دستام
داری دستاتو میزاری
چقدر دور بود تو رو داشتن
تو اون روزای تنهایی
شاید رویاست ولی
کنار من همینجایی
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
بهت قول میدم از حالا
تا روزی که نفس دارم
تموم قلبمو با عشق
به دستای تو بسپارم
بهت قول میدم از حالا
چه تو شادی چه تو غمها
شریک لحظه هات باشم
از امروز تا ته دنیا
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
(اهنگ من نگاه تورو میخوام از امین رستمی)
موقعی به خودم اومدم که رسیده بودم خونه ی آرام....پیاده شدمو زنگ درو زدم....در باز شد منم رفتم داخل...تا پامو گذاشتم تو حیاط آیلار بدو بدو اومد بغلم....
آیلار:بریم...بریم...
ـ باشه...بذار برم داخل سلام کنم....
آیلار:نه بابایی بریم...عمه گفت نذار بابات بیاد تو زود برین....
ـ وا آیلار بذار برم سلام کنم زود میام.....
رفتم داخل خونه با آرام احوالپرسی کردمو گفتم چرا اون حرفو به آیلار زدی...گفت من اصلا همچین حرفی به آیلار نزدم حتما میخواسته تو زودتر ببریش بستی بخوره...با این حرف آرام قهقهم بلند شد....آرامم خندش گرفته بود....دیگه دلم نیومد آیلارو بیشتر از این منتظر بذارم برای همین خداحافظی کردمو رفتم سوار ماشین شدم........
رسیدم به یه بستنی فروشیو ماشینو نگه داشتم....
آراد:بشین همینجا تا من بیام...دست به چیزی نزنی...
آیلار سرشو تکون داد...منم از ماشین پیاده شدم رفتم داخل بستنی فروشه...همیشه وقتی سحر بستنی میخواست میوردمش اینجا....باورم نمیشه زندگی من با سحر فقط یه سال بود....اه بس کن دیگههههه...همش سحر سحر...بعد از گرفتن بستنیا سوار ماشین شدم...بستنی آیلارو بهش دادمو خودم مشغول خوردن بستنیم شدم....موبایلم زنگ خورد....خدا به خیر کنه...
ـ بله؟؟
طرف:سلام جناب...موسوی هستم از بنگاه املاک تماس میگیرم...
ـ سلام...بله بفرمائید...
موسوی:زنگ زدم بگم خونه ای که مد نظرتون بودو پیدا کردم....میتونید الان یه سر تشریف بیارین بنگاه باهم بریم خونه رو ببینیم....
به ساعت نگاه کردم...ده و نیم بود...با اینکه خسته بودم اما گفتم:حتما...تا یه ربع دیگه اونجام....
موسوی:پس فعلا خداحافظ....
ـ خداحافظ.......
بعد از خوردن بستنیم ماشینو روشن کردمو راه افتادم سمت بنگاه...آیلارم بعد از خوردن بستنیش خوابش برد....
****
(سه روز از اون روزی که آراد رفت بنگاه گذشته)
روشنا نشسته بود رو صندلی کامپیترو هی دور میخورد....یه یکدفعه هوس کرد تیپ بزنه و بره بیرون...برای همین عین فنر از جاش بلند شدو رفت سمت کمدش....یه مانتو سفید و شلوار مشکیو روسری مشکی برداشت..لباساشو پوشیدو رفت جلو آیینه فقط یه خط چشم کشید...کیفشو برداشتو از اتاق رفت بیرون....محمود(بابای روشنا)با دیدن روشنا از جاش بلند شدو اومد سمتش...
محمود:کجا داری میری بابا؟؟؟ که اینقدر خوشگل کردی؟؟؟
روشنا:هوس کردم برم بیرون...
محمود:خب بذار مادرت زنگ بزنه سیا....
روشنا:میخوام خودم تنها برم......
محمود:نمیشه تنها بری....
روشنا: بابا...خواهش میکنم....دوست دارم یه شب تنها برم بیرون...شایدم رفتم دنبال رویا...
محمود:باشه برو...
روشنا خوشحال از اینکه محمودو راضی کرده زود از مامانش خداحافظی کردو رفت بیرون....تو حیاط رو صندلی نشست تا کفشاشو پاش کنه...از در خونه که زد بیرون میخواست زنگ بزنه به رویا...ولی زود پشیمون شد چون نمیخواست شبشو با پرحرفیای رویا خراب کنه...تصمیم گرفت تا خیابون اصلی بره بعد تاکسی بگیره...وسطای راه بود که با دیدن چیزی که جلوش دید تو جاش میخکوب شد...
سایه داشت میرفت سمت در که با جیغ روشنا سرجاش ایستاد....
روشنا:ایناهاششششششش خداجون پیداش کردم هورااااااا....
سیاوش سراسیمه اومد کفشاشو دراورد اومد داخل.......
سیاوش:چی شده؟؟؟؟روشنا چرا جیغ میکشی؟؟؟
روشنا:هی..هیچی...سوسک دیدم..
سایه دست روشنارو کشیدو برد بیرون و از همونجا به سیاوش گفت ساکشونو بیاره...سیاوش ساک به دست اومد بیرونو به شوخی یکی زد تو گردن سایه و گفت:حمالم شدم...بدوئین ظهر شد....
روشنا:بریم یریم...باور کن سیا من یه ساعته آمادم...هی به این سایه میگم بدو بدو مگه حرف گوش میده....
سایه با چشای گرد شده به روشنا نگاه کردو گفت:منو میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
روشنا:مگه دروغ میگم....
روشنا خواست فرار کنه که سیاوش بازوشو گرفت:وروجک من خو میدونم همش زیرسر تو...
روشنا برای سیاوش چشمک زدو بازوشو از تو دست سیاوش دراورد رفت نشست تو ماشین....
روشنا:سیا جووووووونم....
سیاوش:روشنا صدبار بهت گفتم منو اینجوری صدا نکن...
روشنا:خب به من چه اسمت طولانی مجبورم مخففش کنم...
سیاوش:نیست اسم تو خیلی کوتاهه...منم از این به بعد مثل بقیه روشی صدات میکنم...تقصیر منه دلم برات سوخت از بچگی روشنا صدات میکردم....
روشنا:ایشششششش...حالا میذاری حرفمو بزنم...
سایه:بگو دیگه...
روشنا:سیا بیا ببرمون دزفول...توروخدا دوست دارم برم دزفول...
سیاوش:دزفول چی داره میخوای بری؟؟؟؟؟؟؟
روشنا:میخوام برم آب بازی کنم....
سایه:خب بریم شوشتر....
روشنا:نههههههه توروخدا هوس کردم برم دزفول...
سایه:مگه تا حالا رفتی که هوس کردی؟؟؟؟؟
روشنا:نه اما خب هوس دیگه میاد....سیا بریم؟؟؟؟؟شبم بمونیم همونجا....
سیاوش:باشه بریم....ولی فردا صبح زود بلند میشید میخوام گازشو بگیرم بریم تهران....
روشنا:باشه....
سیاوش:نه مثل امروز لنگ ظهر پاشید هاااااااا...
روشنا:نه قول میدیم زود بیدارشیم....
سایه:میشه از طرف من قول ندی....معلوم نیست شاید من تا لنگ ظهر بخوابم....
روشنا:تو غلط کردی...دروغ میگه سیا مادوتامون صبح زود بیدار میشیم...
سیاوش:باشه....
تقریبا دو ساعتی بود تو راه بودن دیگه رسیده بودن دزفول....سیاوش دمه یه رستوران نگه داشت...سه تاییشون از ماشین پیاده شدنو رفتن داخل...سر یه میز چهار نفره نشستن.....وقتی گارسون سفارشاتو گرفت...روشنا بلند شد رفت دستشویی...
سایه:سیاوش....
سیاوش:هوووم...
سایه:به نظرت روشنا بهتر نشده؟؟؟؟!!
سیاوش سرشو اورد بالا و گفت:چرا خیلی بهتر شده...دارم شاخ در میارم بعد از اون اتفاق اولین باره اینطوری میبینمش.....
سایه:اوهوم....ای کاش همیشه همینطور بمونه حتما به دکترش بگو...
سیاوش سرشو تکون دادو با اومدن روشنا هیچکدوم این بحثو ادامه ندادن...
روشنا:خب من نبودم چی میگفتین بهم؟؟؟؟
سایه:هیچی...خداااا دارم از گشنگی میمیرم...
روشنا دستاشو کوبید بهمو گفت:اخ جوووووون ای کاش زودتر بیارن...بریم علی کله...
سایه:تو اسم اینجا رو از کجا میدونی؟؟؟؟؟!!!!
روشنا:اهورا خیلی از اینجا تعریف میکنه...قرار بود خودش منو بیاره ولی نمیدونم چرا شماها چند وقته نمیذارین من ببینمش...البته چندبارم زنگ زدم موبایلش ولی خاموش بود...
با اومدن غذا دیگه کسی حرف نزدو همه در سکوت مشغول غذا خوردن شدن....
******
نشسته بودم رو صندلیو فکر میکردم به جز من کسی تو مطب نیست...از بابت آیلارم خیالم راحته...پیشه آرامه.. خیلی وقت بود از اون بیمارم که اومده بود دمه خونه خبری نبود...یکدفعه غیبش زد حتی دیگه مطبمم نیومد...آرام همین امروز خونشو جابه جا کرد...منم دارم دنبال خونه میگردم...همه جای این خونه منو یاد سحر میندازه...هرچند دیگه زیاد دوسش ندارم ولی.....نمیدونم شایدم دوسش دارم ولی اگه دوسش داشته باشم مطمئنن خنگم...آخه اون بهم خیانت کرده چطوری میتونم دوسش داشته باشم؟؟؟هزارتا بنگاه رفتم ولی اون خونه ای که مد نظرم بودو هنوز پیدا نکردم...موبایلم زنگ خورد..خب الان من باید جوابشو بدم؟؟؟؟حوصله ندارم...به شماره نگاه کردم...اوه اوه این خو مامانه..
ـ جانم؟؟
مامان:پسر تو چرا موبایلتو جواب نمیدی؟؟؟؟
ـ ببخشید...سلام خوبین؟؟؟
مامان:سلام خوبم شماها چطورین؟؟
ـ ممنون ماهم خوبیم...
مامان:زنگ زدم بگم من پس فردا تهرانم......
ـ چیییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!
مامان:وا چرا تعجب میکنی؟؟؟؟؟دلم نیومد بیشتر از این ازتون دور باشم موندم چطور این یه سالو اینجا موندم...تازه فهمیدم آرامم بارداره دیگه عمرا تنهاتون بذارم...
ـ منم دلم برات تنگ شده مامان...با مادر جان میای؟؟؟
مامان:چه حرفا میزنی من که نمیتونم این پیرزنوو اینجا ول کنم بیام...مادرمه هااااااا....
ـ بله شما راست میگی...با ماشین میای؟؟؟خودت میخوای رانندگی کنی؟؟؟
مامان:آراد چت شده چقدر سوال میپرسی...اره خودم میام...
ـ پس مواظب خودتون باشین....
مامان:باشه فعلا خداحافظ...
ـ خداحافظ...
اوووف...از موقعی که بابا مرد...مامان با مادر جان رفت شمال یه ویلا گرفتو همونجا زندگی کرد...مامان یکم خشکو جدیه و باعث میشه بقیه فکر کنن بد اخلاقه...نمیگم نیست...بداخلاق هست ولی خب دیگه هرکی یه اخلاقی داره...بازم موبایلم زنگ خورد ایندفعه آیلار بود...
آیلار:بابااااااااا من دیگه باهات قهرم...
ـ وا آیلار زنگ زدی جیغ بزنی اینو بگی؟؟؟
آیلار:اره...پس چرا نمیای دنبالم؟؟؟مگه نمیخواستی بهم بستنی بدی؟؟؟
از رو صندلی بلند شدمو کتمو برداشتم...
ـ چرا گلم آماده شو من دارم میام دنبالت...
آیلار:باشه...
بدون خداحافظی قطع کرد...بچه هم بچه های قدیم...پوففففف...سوار ماشینم شدم اول ضبطو روشن کردم بعد حرکت کردم...آهنگ مورد علاقم که پخش شد آرامش عجیبی گرفتم....
باید باور کنم یا نه
توی خوابم یا بیداری
محاله اما تو دستام
داری دستاتو میزاری
چقدر دور بود تو رو داشتن
تو اون روزای تنهایی
شاید رویاست ولی
کنار من همینجایی
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
بهت قول میدم از حالا
تا روزی که نفس دارم
تموم قلبمو با عشق
به دستای تو بسپارم
بهت قول میدم از حالا
چه تو شادی چه تو غمها
شریک لحظه هات باشم
از امروز تا ته دنیا
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
(اهنگ من نگاه تورو میخوام از امین رستمی)
موقعی به خودم اومدم که رسیده بودم خونه ی آرام....پیاده شدمو زنگ درو زدم....در باز شد منم رفتم داخل...تا پامو گذاشتم تو حیاط آیلار بدو بدو اومد بغلم....
آیلار:بریم...بریم...
ـ باشه...بذار برم داخل سلام کنم....
آیلار:نه بابایی بریم...عمه گفت نذار بابات بیاد تو زود برین....
ـ وا آیلار بذار برم سلام کنم زود میام.....
رفتم داخل خونه با آرام احوالپرسی کردمو گفتم چرا اون حرفو به آیلار زدی...گفت من اصلا همچین حرفی به آیلار نزدم حتما میخواسته تو زودتر ببریش بستی بخوره...با این حرف آرام قهقهم بلند شد....آرامم خندش گرفته بود....دیگه دلم نیومد آیلارو بیشتر از این منتظر بذارم برای همین خداحافظی کردمو رفتم سوار ماشین شدم........
رسیدم به یه بستنی فروشیو ماشینو نگه داشتم....
آراد:بشین همینجا تا من بیام...دست به چیزی نزنی...
آیلار سرشو تکون داد...منم از ماشین پیاده شدم رفتم داخل بستنی فروشه...همیشه وقتی سحر بستنی میخواست میوردمش اینجا....باورم نمیشه زندگی من با سحر فقط یه سال بود....اه بس کن دیگههههه...همش سحر سحر...بعد از گرفتن بستنیا سوار ماشین شدم...بستنی آیلارو بهش دادمو خودم مشغول خوردن بستنیم شدم....موبایلم زنگ خورد....خدا به خیر کنه...
ـ بله؟؟
طرف:سلام جناب...موسوی هستم از بنگاه املاک تماس میگیرم...
ـ سلام...بله بفرمائید...
موسوی:زنگ زدم بگم خونه ای که مد نظرتون بودو پیدا کردم....میتونید الان یه سر تشریف بیارین بنگاه باهم بریم خونه رو ببینیم....
به ساعت نگاه کردم...ده و نیم بود...با اینکه خسته بودم اما گفتم:حتما...تا یه ربع دیگه اونجام....
موسوی:پس فعلا خداحافظ....
ـ خداحافظ.......
بعد از خوردن بستنیم ماشینو روشن کردمو راه افتادم سمت بنگاه...آیلارم بعد از خوردن بستنیش خوابش برد....
****
(سه روز از اون روزی که آراد رفت بنگاه گذشته)
روشنا نشسته بود رو صندلی کامپیترو هی دور میخورد....یه یکدفعه هوس کرد تیپ بزنه و بره بیرون...برای همین عین فنر از جاش بلند شدو رفت سمت کمدش....یه مانتو سفید و شلوار مشکیو روسری مشکی برداشت..لباساشو پوشیدو رفت جلو آیینه فقط یه خط چشم کشید...کیفشو برداشتو از اتاق رفت بیرون....محمود(بابای روشنا)با دیدن روشنا از جاش بلند شدو اومد سمتش...
محمود:کجا داری میری بابا؟؟؟ که اینقدر خوشگل کردی؟؟؟
روشنا:هوس کردم برم بیرون...
محمود:خب بذار مادرت زنگ بزنه سیا....
روشنا:میخوام خودم تنها برم......
محمود:نمیشه تنها بری....
روشنا: بابا...خواهش میکنم....دوست دارم یه شب تنها برم بیرون...شایدم رفتم دنبال رویا...
محمود:باشه برو...
روشنا خوشحال از اینکه محمودو راضی کرده زود از مامانش خداحافظی کردو رفت بیرون....تو حیاط رو صندلی نشست تا کفشاشو پاش کنه...از در خونه که زد بیرون میخواست زنگ بزنه به رویا...ولی زود پشیمون شد چون نمیخواست شبشو با پرحرفیای رویا خراب کنه...تصمیم گرفت تا خیابون اصلی بره بعد تاکسی بگیره...وسطای راه بود که با دیدن چیزی که جلوش دید تو جاش میخکوب شد......
سه روز از اون روزی که رفتم بنگاه گذاشته...از خونه خیلی خوشم اومد برای همین فرداش خونه رو جابه جا کردم...خونه آپارتمان بودو برای منو آیلار کافی بود...رسیده بودم دمه خونه دستمو بردم ریموتو برداشتم...تا خواستم درو باز کنم یکی زد به شیشه...سرمو برگردوندم طرف شیشه...یه دختر بود...شیشه بالا بود ولی میتونستم صداشو بشنوم...
روشنا:اهورا بیا پایین...هیچ معلومه چندروزه کجایی؟؟؟اهورااااااا....
بهتره از ماشین پیاده شم تا بفهمه اشتباه گرفته...در ماشینو باز کردمو رفتم بیرون...تا از ماشین پیاده شدم....چشاش گرد شد اونقدر گرد که گفتم الان باید بیفتم دنباله تخم چشمش...ولی خیلی سریع همون حالتشو گرفت...
روشنا:اهورا چرا وایسادی اینجا منو نگاه میکنی؟؟؟؟هان؟؟؟بیا بریم دیگه...
و با این حرفش دست منو کشید...دستمو از دستش دراردمو گفتم:فکر کنم اشتباه گرفتید خانوم محترم.......
با صدای خفه ای گفت:اهورا.....
ـ تا جایی که یادم میاد اسمم آراد....
رنگش پریدو گفت:اهورا ازدواج کردی...اره؟؟؟دیدی...همه میگفتن مردی پس اینجا چیکار میکنی؟؟؟
هااااان؟؟؟؟زنتو اوردی نزدیک خونه ی من که زجرکشم کنی؟؟؟؟چراااااا؟؟؟؟مگه من چیکارت کردم اهورا؟؟؟؟؟؟؟
همه اینارو با گریه میگفت...دلم براش سوخت مطمئن شدم بیماره...
ـ سوارشو....
روشنا:نمیخوام....
ـ وقتی میگم سوارشو یعنی سوارشو....
نمیدونم اینو چقدر محکم گفتم که هم اشکاشو پاک کرد هم رفت سوار ماشین شد...نشستم تو ماشینو رومو کردم طرفش....
ـ خونتون هنوز همونجاست؟؟؟؟
روشنا:آره هنوز پیشه همون مغازهس...
چه راحت فهمیدم آدرس خونشون کجاست...یه سوپرمارکت بیشتر این اطراف نبود...رفتیم ته کوچه دوتا خونه بغل مغازه بود...خاکککک حالا من از کجا بفهمم کدوم خونشونه...دوتامون از ماشین پیاده شدیم...من رفتم سمت در چپیه که دختره گفت:اهوراااا....خونه ما این یکیه...
اوه اوه...حالا نمیشد خونتونو سمت چپ بگیرین تا من ضایع نشم....رفتم سمت دختره و کنارش ایستادم...با کلید درو باز کرد منم راحت رفتم داخل...خاک بر سرت آراد چرا اومدی داخل....برگشتم که برم بیرون...اما دختره باباشو صدا زد...دیگه نرفتم بیرونو دنبال دختره راه افتادم....پدرش نگران از در اومد بیرون...اووووو اینجا چه خبره؟؟عجب غلطی کردم....ولی من تا ته توی این ماجرا رو در نیارم از خونه بیرون نمیرم...مامانشم اومد بیرون اول به صورت گریون دخترشون نگاه کرد بعد من...اوووووو ایناهم خو چشاشون گرد شد....پدرش اومد روبه رو من ایستاد...
پدرش:ا...اهو...اهورا...
ـ نه آقای محترم به پیر به پیغمبر من اهورا نیستم...بابا اسمم آراده......
پدرش:آخه چطور ممکنه تو...تو خیلی شبیه اهورایی...
دختره اومد جلوو گفت:دیدی بابا...دیدی اهورا نمرده...تازه زنم گرفته...
و زد زیر گریه....اوووو من میگم نره اینا میگن بدوش...بهتره با پدرش تنها صحبت کنم...ظاهرا پدرش فهمیده بود اشتباه گرفته چون به مادر دختره اشاره کردو گفت دختره رو ببره تو...اسمشم نمیدونم...ااااا عجب شانسی مامانش صداش زد...روشنا...روشنا...چه اسم قشنگی داره.....
با صدای پدرش به خودم اومدمو نشستم رو صندلی...پدرشم پیشم نشست....
ـ من اسمم آراده خودم روانشناسم برای همین فهمیدم دخترتون بیماره....
پدرش که فهمیدم اسمش محموده:روشنا کجا تورو دید؟؟؟؟
جریانو براش تعریف کردم...ازش خواستم بگه چرا روشنا اینطوری شده....
محمود خان:روشنا و اهورا همکلاس بودن...از همون اول عاشق هم شدن...نمیخوام وارد جزئیات بشم...اهورا اومد خواستگاری روشنا و باهم نامزد شدن...روزی که میخواستن دوتایی برن حلقه بگیرن...باید از خیابون رد میشدن...روشنا عقب عقبی میرفت که یه کایمون اومد طرفشون...اهورا روشنا رو هل داد...کامیون ترمز کردو قسمت پشتش خورد به اهورا...در واقع اهورا کاملا رفت زیرش....روشنا این صحنه رو با چشماش دید....از اون موقع تعادل روحی نداره...
*******
بیچاره عجب زجری کشیده...باید درمانش کنم...
ـ اجازه بدید من درمانش کنم....
محمود خان:ما بهترین دکترارو براش گرفتیم ولی خوب نشد....
ـ منم یکی از بهترین دکترام...لطفا بذارین چندوقت فقط تحت درمان من باشه...ممکنه درمانش خیلی طول بکشه ممکنم هست خیلی زود درمان بشه...
محمود خان:باشه...ممنون هرکی دیگه جای تو بود معلوم نبود با دخترم چیکار میکرد...
ـ وظیفم بود...اگه میشه روشنا خانومو صدا کنین بیاد بیرون میخوام یکم تنها باهاش حرف بزنم......
محمود خان در حالی که بلند میشد گفت:باشه پسرم...الان میگم بیاد...
پوفی کشیدم...خدا چرا این دختر باید اینطوری میشد...دختر خیلی خوشگلی بود...تو فکر بودم که با نشستن روشنا کنارم...رومو برگردوندم طرفش...
روشنا:چاییتو بخور....
ـ نمیخورم...روشنا خانوم خوب به من نگاه کنین...من چیم شبیه اهوراست؟؟؟؟
روشنا:وااا اهورا چه حرفا میزینی مگه میشه آدم شبیه خودش نباشه...در ضمن اینقدرم منو جمع نبند من یه نفرم.......
سرمو تکون دادمو ترجیح دادم دیگه در این باره حرفی نزنم....
ـ از کجا فهمیدی ازدواج کردم؟؟؟
روشنا:از حلقه ی تو دستت...
لبخندی زدم...حلقه رو همینجوری گذاشته بودم تو دستم...یکم دیگه باهاش حرف زدم بعد رفتم خونه....طفلی آیلار خوابش برده بود...مامان هم اومده بود...مامان نشسته بود سر مبل...بهش سلام کردمو رفتم لباسمو عوض کردم...دوتا چایی ریختمو نشستم پیشش...
مامان:کجا بودی؟؟؟
ـ خونه یکی از بیمارام...
مامان:ااااااا از کی تا حالا خونه ی بیماراتم میری؟؟؟
ـ مامان....
مامان:آراد اینقدر مامان مامان نکن...من اومدم اینجا که هم زندگی کنم هم بگم دست زنتو بگیر برش گردون خونه...
چایی پرید تو گلومو به سرفه افتادم.....بعد از اینکه حالم خوب شد گفتم:اون هرزه دیگه زن من نیست....
مامان:سحر حیف بود...اون جوون بود یه اشتباهی کرد تو چرا زود بیخیالش شدی؟؟؟؟
ـ مامان خواهش میکنم...از کی تا حالا خوابیدن با دوست شوهر فقط یه اشتباه کوچیکه؟؟؟؟؟هااااااااااااا ن؟؟؟؟؟؟؟
از رو مبل بلند شدم چاییم کوفتم شد...تعجب میکنم هنوزم طرف سحرو میگیره...ایییییی خدا مادر مارو....رفتم تو اتاقمو گیتارمو برداشتم و نشستم سرتخت...خودمم موندم هنوزم سحرو دوست دارم یا نه............
دوباره نم نم بارون، صدای شرشر ناودون
دل بازم بیقراره
دوباره رنگ چشاتو، خیال عاشقی باتو
این دل آروم نداره نداره نداره
شبامو و خواب نوازش، دوباره هق هق و بالش
گریه یعنی ستایش…
ستایش تو و چشمات، دلم هنوز تو رو میخواد
دل باز پر زده واسه عطر نفس هات
یاد روزی افتادم که سحر برای استخدام اومد مطبم....آگهی داده بودم برای منشی....چرا بهم خیانت کرد؟؟؟سوالی که همیشه وقتی اسم سحر میشنوم...میاد تو ذهنم...اشکم اومد پایین...همیشه وقتی حالم خیلی داغون باشه تو خلوت خودم گیتار میزنمو گریه میکنم.....
اتاقم عطر تو داره، دلم گرفته دوباره
کار من انتظاره
یه عکس و درد دلامو، میریزه اشک چشامو
غم تمومی نداره نداره نداره
صدای باد و کوچه، داره تو خونه میپیچه
قلبم اروم نمیشه
بغل گرفتمت انگار، دوباره خواب و تکرار
باز نبودی من تکیه دادم به دیوار
ستایش یعنی دیوونگی هام، شبیه حس خوب تو دل ما
نگاه کن تو چشای بی قرارم
چقدر این لحظه ها رو دوست دارم
تصور میکنم پیشم نشستی
چقدر خوبه چقدر خووبه که هستی
ستایش یعنی این حسی که دارم
نمیتونم تو رو تنها بزارم
(آهنگ ستایش از مرتضی پاشایی)
با صدای آیلار که از پشت در داشت صدام میزذ...اشکامو پاک کردمو گیتارمو گذاشتم کنار...رفتم درو باز کردم آیلارم پرید بغلم....
ـ گلم مگه تو خواب نبودی؟؟؟
آیلار:چرا ولی دیدم داری شعر میخونی...اومدم پیشت...
یه ماچ محکمش کردم رفتم نشستم سرتخت...آیلارم نشوندم کنارم...
آیلار:بابا آهنگه که من دوست دارمو میزنی؟؟؟
ـ ارههه چرا که نه...ولی یه شرط داره....
آیلار:چه شرطی؟؟؟
ـ اینکه توهم باهام بخونی....
آیلار:باشه چووون تو صدامو دوست داری من افتخار میدم که برات بخونم...
ـ آوریییین...پس بریم که داشته باشیم یه اجرای دونفره...پدرو دختری....
آیلار سرشو تکون داد منم گیتارمو برداشتم....عاشق این آهنگ بود ماشالله حفظشم بود...
زندیگیرو با تو می خوام نه با هیچکس دیگـــ
می خوام کنارت بمونم تنهایی بسه دیگــــ
مثل تو پیدا نمیشه خودتم خوب میدونی تنها کسی هستی کـــ تا همیشه با من میمونی
اینو خودت خوب میدونی تو رو بــ دنیا نمیدم امدی تو زندگیم یک دفعه عاشقت شدم
همیشه منتظر بودم تا تورو پیدا بکنم تو اومدیو آخرش فقط شدی مال خودم
زندیگیرو با تو می خوام نه با هیچکس دیگـــ
می خوام کنارت بمونم تنهایی بسه دیگــــ
مثل تو پیدا نمیشه خودتم خوب میدونی تنها کسی هستی کـــ تا همیشه با من میمونی
اینو بدون که تا آخر عمر من همیشه عاشقت میمونم حسی که تو داری به من حس خوبه میدونم
بگو توهم دلت من و می خواد بگو که به پای من میمونی تموم دنیای منی من دوست دارم میدونی
زندیگیرو با تو می خوام نه با هیچکس دیگـــ
می خوام کنارت بمونم تنهایی بسه دیگــــ
مثل تو پیدا نمیشه خودتم خوب میدونی تنها کسی هستی کـــ تا همیشه با من میمونی
تورو بدست آوردم و به آرزوهام رسیدم تو همونی هستی که عاشق خنده هاش شدم
حرفی توی قلبمه فقط می خوام به تو بگم،بگم که زندگیم تویی من به تو وابسته شدم
(زندگی رو با تو میخوام از احمد سعیدی و عماد طالب زاده)
*******
روشنا درو باز کردو رفت نشست سر مبل از اون موقع آرادو زیاد میدید حالش نسبتا خوب شده بودو میدونست آردا دیگه اهورا نیست....با آراد خیلی صمیمی شده بود...با دستی که به شونش خورد دست از فکر کردن برداشت و روشو کرد طرف سیاوش....
روشنا:هوم؟؟؟
سیاوش:روشنا تو چته؟؟؟من اومدم تو رو ببرم خونمون تنها نباشی...پاشو یه شربت برام بیار ببینم...
روشنا با غرغر از جاش بلند شدو رفت داخل آشپزخونه....بعد از درست کردن شربت یه تیکه از کیکی هم که عصری درست کرده بود گذاشت تو بشقاب و از آشپزخونه رفت بیرون...
سیاوش:برو آماده شو دیگه....سه روز که نمیشه تنها بمونی.....
روشنا:من نمیفهمم عمو به جز بابام کس دیگه ای رو نداشت....اگه داشت من مجبور نمیشدم سه روز با شما دوتا اوشگول زندگی کنم....با سایه هم...هم اتاق شم...که دیگه هیچی از من نمیمونه...
سیاوش کوسن مبلو برداشت و افتاد دنبال روشنا....روشناهم جیغ زدو فرار کرد رفت داخل اتاقش و درو قفل کرد...مشغول پوشیدن لباس شد...یه مانتو سورمه ای کوتاه پوشید با شلوار جین مشکی یه شال مشکی هم انداخت رو سرشو رفت بیرون....
سیاوش:روشی تو میخوای اینطوری بیای؟؟؟
روشنا یه نگاه به خودش کردو گفت:مگه چمه؟؟؟؟؟!!!
سیاوش خندیدو گفت:دیوونه منظورم اینه که هیچی نمیخوای با خودت بیاری؟؟؟؟
روشنا یکی زد تو پیشونیش و برگشت تو اتاقش...سیاوشم نشست سر مبل...که تلفن زنگ خورد...سیاوش تلفنو برداشت...
سیاوش:بله؟؟
آراد:سلام...آرادم..
سیاوش:اااا چطوری آرادجان؟؟؟
آراد:خوبم مرسی...تو چطوری چه خبر؟؟؟
سیاوش:منم خوبم سلامتی هیچ خبری نیست...اومدم دنبال روشنا ببرمش خونمون...
آراد:چراااااا؟؟؟
سیاوش:مگه تو نمیدونی؟؟فکر کردم روشی بهت گفته...عموش تو یکی از شهرهای شمال زندگی میکنه مریض شده مامانش اینا رفتن پیشش....منم اومدم دنبالش که تو خونه تنها نباشه.....
آراد:آهان....الان روشنا کجاست؟؟؟
روشنا از اتاق اومد بیرونو بلند گفت:سیاوش ایشالله یه زنه غرغرو لوس گیرت بیاد....نشستی اونجا با کدوم خری مثل خودت حرف میزنی؟؟؟بیا کمکم کن...
سیاوش هی بهش اشاره میکرد اما روشنا توجه نمیکرد....
سیاوش:ایناهاش آراد جان صداشو که شنیدی؟؟من برم کمکش...
روشنا با شنیدن اسم آراد ساکشو ول کردو دوید سمت تلفن...گوشیو از سیاوش گرفت...
روشنا:الو آراد..سلام خوبی منم خوبم؟؟
آراد که از خنده غش کرده بود به زور گفت:منم خوبم....امشب میام دنبالت بریم بیرون...
روشنا:باشه باشه منتظرم..آدرس خونه خالمو برات اس میکنم....
آراد:باشه...مواظب خودت باش خداحافظ...
روشنا:خداحافظ...
روشنا یه چشم غره به سیاوش رفت...باهم از خونه رفتن بیرون و سوار ماشین شدن......
داشتم آماده میشدم دیگه کم کم باید راه بیفتم برم دنبال روشنا....دختر خیلی خوبیه...وقتی باهاشم حس خیلی خوبی دارم...حالشم خداروشکر داره بهتر میشه...هنوزم مامان دست از سرم برنداشته چپ میره راست میره یه دختر بهم معرفی میکنه....از دست آرام راحت شدم حالا مامان گیر داده...کتمو از رو تخت برداشتمو پوشیدمش...از اتاق رفتم بیرون...میخواستم آیلارم با خودم ببرم... خیلی خیلی روشنا رو دوست داشت...
ـ آیلار کجایی؟؟؟
آیلار:تو اتاقمم بابایی...
رفتم تو اتاقش دیدم نشسته سر تختو هنوز آماده نشده.....
ـ پس تو چرا هنوز آماده نشدی؟؟؟
شوهاشو انداخت بالا و چیزی نگفت...رفتم نشستم کنارش...
ـ چیزی شده؟؟؟چرا آماده نمیشی گلم؟؟؟
آیلار:من نمیام...
ـ چرااا؟؟؟
آیلار:روشی جونم دوست نداره من بیام...
ـ عزیزم کی همچین چیزی گفته؟؟؟
آیلار:چون اون مثل همیشه که باهاش میرم بیرون بهم زنگ نزد که بگه توهم بیا...
همون لحظه گوشیم زنگ خورد...مطمئن بودم روشناست همیشه هرجا میخواستیم بریم بهم زنگ میزد با آیلار حرف میزد...گوشیمو جواب دادم...
ـ الو...
روشنا:سلام آرادی...آیلار جونمممم کجاست؟؟؟
ـ اوووو شما دوتاهم کشتین خودتونو...این از اینور اون از اونور....
روشنا:آرااااد جون روشی گوشی رو بهش بده...
ـ باشه چند لحظه صبر کن...باور کن اگه آیلار رانندگی بلد بود بهش میگفتی ماشین باباتو بیار بریم بیرون من خو اصلا مهم نیستم......
روشنا:آراد اینجوری نگو...نیازی نیست به تو بگم بیا چون تو خودت منو دعوت کردی...
ـ آهااااااااان بله.....گوشی دستت...
گوشیو گرفتم طرف آیلارو گفتم:بیا آیلار خانوم مگه میشه روشی جونت تو رو یادش بره....
آیلار با یه آخ جون بلند گوشی رو ازم گرفتو مشغول حرف زدن شد...گوشمو چسبوندم به گوشی و حرفاشونو گوش دادم...آیلار خودشو لوس میکرد روشی قربون صدقش میرفت...سرمو تکون دادمو از جام بلند شدم رفتم سمت کمد آیلار....یه پیرهن سفید از کمدش در اوردم کفش سفیداشم برداشتم رفتم نشستم کنارش...
ـ حرف زدنتون تموم نشد؟؟؟الان همدیگه رو میبینین...
آیلار روشو کرد طرفمو اخم کرد...دستشو گذاشت سر دماغشو گفت:هیشششششش....
ـ نچ نچ توروخدا بچه ی مارو...
بلند گفتم:روشی قطع کن دیرمون شده...
آیلار:باااااباااااااا.....
ـ عزیزم بس کن الان میریم بیرون اونجا همدیگه رو میبینین...
آیلار:باشه....پس روشی جونم خداحافظ...
خداروشکر قطع کرد....گوشیمو از آیلار گرفتمو لباساشو تنش کردم...وقتی آماده شد عین فرشته ها شده بود...
ـ چه آفریدی خداااااا...بدو بغلم ببینم...
آیلار خندیدو دوید بغلم...
آیلار:بریم بریم روشی جونم منتظرمون...
ـ اییییی خدا....
آیلارم خندید....تا دمه خونه سیاوش اینا آیلار شیرین زبونی میکرد...اونقدر که من اصلا نفهمیدم چطور رسیدیم....یه میس به روشنا زدم اومد بیرون...چه خوشگل شده بود یه مانتو قرمز با شلوارو کفش مشکی پوشیده بود...روسری مشکی سرش بود...کیفشم قرمز بود...اومد در جلو باز کردو آیلارو بغل کرد نشست آیلارم نشوند رو پاش...
ـ به چطوری؟؟
روشنا: خوبم مرسی...تو شطوری؟؟
ـ عالیم...
روشنا:بایدم باشی این افتخاراااا نصیب کم کسی میشه....
ـ اوووووه بلههههه....
آیلار:با من سلام نمیکنی؟؟؟
روشنا:الهی من فداتشم تورو گذاشتم آخر خوشگلم که حسابی باهات بحرفم....
آیلار گونه روشنا رو بوسید...روشناهم صورت آیلارو بوسه بارون کرد...این بچه مادر میخواد...ماشینو روشن کردمو راه افتادم...روشی و آیلار باهم حرف میزدن گه گاهی روشی بامن حرف میزد...من موندم نقش من اینجا چیه...دستمو بردم ظبتو روشن کردم...زدم عقبو روی آهنگ مورد علاقم ایستادم......
باید باور کنم یا نه
توی خوابم یا بیداری
محاله اما تو دستام
داری دستاتو میزاری
چقدر دور بود تو رو داشتن
تو اون روزای تنهایی
شاید رویاست ولی
کنار من همینجایی
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
روشنا:وووووووووی آهنگ مورد علاقم....توهم دوسش داری؟؟؟!!
ـ خییییییلی...
روشنا:منم خیلی دوسش دارم...
سرمو تکون دادم...چه جلب.....
بهت قول میدم از حالا
تا روزی که نفس دارم
تموم قلبمو با عشق
به دستای تو بسپارم
بهت قول میدم از حالا
چه تو شادی چه تو غمها
شریک لحظه هات باشم
از امروز تا ته دنیا
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
(اهنگ من نگاه تورو میخوام از امین رستمی)
با تموم شدن آهنگ رسیده بودیم رستوران...از ماشین پیاده شدیم...در ماشینو قفل کردمو باهم رفتیم داخل...
******
سیاوش در ماشینو قفل کردو وارد مطب آراد شد...رفت طرف میز منشی...یکم با منشی حرف زد
ولی آخرم نشست سر صندلی تا نوبتش بشه....یه نیم ساعت با موبایلش مشغول بود تا نوبش
شد رفت داخل..
آراد: به به چطوری سیا؟؟
سیاوش:خوبم مرسی تو چطوری؟؟؟
آراد:خداروشکر خوبم...
سیاوش نشست سر مبل...آرادم از پشت میزش اومد بیرونو رفت نشست روبه روی سیاوش..
آراد:گفتم برات قهوه بیارن..میخوری دیگه؟؟
سیاوش:اره بابا...ظاهرا باهام کاری داشتی...
آراد:آره درمورد روشناست...
سیاوش:روشنا؟؟؟!!!چش شده؟؟
آراد:هیچی بابا میخواستم بگم...
همون لحظه در زده شد...خانوم شکوهی بعد از اینکه قهوه ها رو گذاشت رو میز رفت بیرون...
سیاوش:خب بگو...
آراد:آره داشتم میگفتم....
موبایل آراد زنگ خورد...آراد معذرت خواهی کردو جواب موبایلشو داد...به سیاوشم اشاره کرد قهوه شو بخوره....
آراد:جانم خوشگلم؟؟؟
ـ........
آراد:باشه بابایی...دیگه چی؟؟؟
ـ........
آراد:باشه عزیزم زود میام...خداحافظ...
سیاوش:خب زود بگو تا یه چیز دیگه نشده....
آراد:روشنا حالش خوب شد...دیگه نیازی به درمان نداره...
سیاوش:چییییییی؟؟؟چطور اینقدر زود؟؟؟
آراد:خودمم نمیدونم...ولی خداروشکر حالش خوبه خوب شده...حالا دیگه میتونی مراسم عروسیتونو راه بندازین.......
سیاوش با صدای بلند زد زیر خنده...
آراد:چیه؟؟بگو منم بخندم....
سیاوش:تو....تو الان چی گفتی؟؟؟
آراد:گفتم دیگه خیلی راحت میتونی مراسم عروسیتونو راه بندازین...این چیش خنده داره؟؟؟
تا آراد اینو گفت سیاوش دوباره زد زیر خنده....
آراد:مرضضض خو بگو برای چی میخندی؟؟؟دختر خالت خوب شد..حالا نوبت تو درمانت کنم؟؟؟؟!!!
سیاوش:آخه منو روشنا...اونم ازدواج....
آراد:مگه تو روشنا رو دوست نداری؟؟؟
سیاوش:نه بابا چه حرفا میزنی....من روشی رو مثل خواهرم دوست دارم از بچگی تو بغل من بود....
آراد:ااااااااا بابا بزرگ مگه چندسالته؟؟؟
سیاوش:کووووفت....من بدبخت همش بیست هشت سالمه...
آراد...آراد....اووووف مردم بس که این اسمو تکرار کردم.....دیوونه شدم فکر کنم دوباره باید درمان بشم....هیییییی واقعا چرا آراد همه فکرمو مشغول کرده...شاید عاشقش شدم..دوسش دارم ولی هنوز به مرز عاشقی نرسیدم...فعلا باید بیخیالش بشم...موبایلمو از رو پاتختی برداشتم...اوووف یه اسو سه تا زنگ همشم آراد بود...اسشو باز کردم....
ـ روشنا چرا جواب نمیدی؟؟؟باشه به هر حال من ساعت 9 دمه خونتونم آماده باش.....
چیییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!به ساعت نگاه کردم....نه ربع کم بود....مثل فنر پریدم یه چیزی از کمدم دراوردمو پوشیدم...بدون هیچ آرایشی کیفمو برداشتم..رفتم بیرون....وووووی موبایلم...دوباره رفتم داخل اتاقم موبایلمو برداشتم....
ـ من دارم میرم بیرون با آرادم......
کفشامو تند پوشیدمو رفتم دمه در....ساعت موبایلمو نگاه کردم....نه دقیق بود...با صدا بوقش پریدم بیرونو سوار ماشینش شدم...
آراد:اوووووو آرومتر دختر چه خبرته؟؟؟؟
ـ آراد آراد...یه ربع پیش موبایلمو دیدم نفهمیدم چطور آماده شدم...
آراد یه نگاه از بالا تا پایین بهم کردو گفت:تیپت خوبه نگران نباش....کجا بریم؟؟؟
ـ نمیدونم تو منو دعوت کردی از من میپرسی؟؟؟
آراد: موافقی پیتزا بگیریم بریم پارک بخوریم؟؟؟؟
ـ آره چرا که نه....آیلار کجاست؟؟؟
آراد:پیشه مامانمه....
ـ آرااااااااااد چرا نیوردش.....
آراد:عزیزم حرف خصوصی باهات دارم اون وروجکو بیارم کجا.....
خشک شدم تو جام....فکر کنم نفسم نمیکشیدم.....این الان چی گفت؟؟؟؟؟عزیزم؟؟؟؟!!!حرف خصوصی؟؟؟!!!!این چیه جلوم داره تکون میخوره....اااااا این دست آراده....
ـ هاااااااااااان؟؟؟
آراد:هان یعنی چی؟؟؟
ـ هاااااااان؟؟؟
آراد:قرص هان خوردی...سکته نکنی دختر..چت شد یکدفعه؟؟؟!!!
ـ هااااان...هیچی هیچی...
یه نگاه به دروبرم کردم.....ماشینو پارک کرده بود کنار خیابون...برگشتم طرف آراد..دیدم داره با ابروهای بالا رفته نگام میکنه....
ـ آراد منو تو.....منو تو چه حرف خصوصی باهم داریم؟؟؟!!!
آراد یه لبخند روشنا کش زدو گفت:من حرف خصوصی باهات دارم...
وووی خدا به خیر کنه...یعنی چی میخواد بهم بگه؟؟؟؟چقدر دوست داشتم یه روز محکم چال گونه هاشو ببوسم...سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم...ماشینو روشن کردو راه افتاد...همه ی راه حواسم به بیرون بود...به این فکر میکردم که آراد چی میخواد بهم بگه....آراد دمه یه پیتزا فروشی نگه داشت...
آراد:همینجا بمون تا من بیام....
ـ پ ن پ از ماشین پیاده میشمو فرار میکنم...
آراد خندیدو گفت:ببخشید یه لحظه فکر کردم آیلار نشسته کنارم...
ـ آرااااااااااد......
آراد:گفتم که ببخشید......
بهش لبخند زدم آرادم وقتی خیالش از من راحت شد از ماشین پیاده شدو رفت داخل پیتزا فروشی....هییییییییی موبایلمو از تو کیفم دراوردم..سیاوش یه اس داده بود...
ـ سیلام روشی خوبی؟؟؟کجایی؟؟؟
براش نوشتم:خوبم با آراد اومدم بیرون....
بعد پنج دقیقه بهم اس داد:ااااااااا خوش بگذره مواظب خودت باش...پس تا بعد بااااای..
جوابشو ندادم عادتم بود جواب خداحافظی کسی رو نمیدادم...ولی گاهی اوقات میدادم....
بعد از بیست دقیقه آراد اومد...سوار ماشین شدو پیتزاهارو گذاشت رو صندلی عقب.....
ـ اووووف بو پیتزا میاد...گشنم شد.....
آراد:یکم تحمل کن شکمو الان میرسیم پارک.....
لبامو غنچه کردمو رومو کردم طرف پنجره.....تا خود پارک با بوی پیتزا سیر شدم....به زور جا پارک پیدا کردیم...من جعبه پیتزا هارو برداشتمو از ماشین پیاده شدم.....آرادم بعد از برداشتن زیر انداز اومد سمتم...رفتیم یه جای خلوت نشستیم...در جعبه پیتزامو باز کردمو تقریبا حمله کردم بهش..پیتزا هارو همینطور پشت سر هم میکردم تو دهنم...
آراد:روشی خفه نشی....
با دهن پر گفتم:نه باو تو نگران نباش...خیلی گشنم بود...
آراد:معلومه...چند ساله غذا نخوردی؟؟؟؟؟؟!!!
یکی زدم تو بازوشو گفتم:ااااا آراد آدم جلو تو غذا کوفتش میشه.....
آراد:نه بابا بخور شوخیدم...
ـ باشه....
دستمو بردم یه تیکه دیگمو بردارم..که آراد گفت:روشنا؟؟؟
تیکه پیتزامو برداشتمو گفتم:بله؟؟؟
خواستم بذارمش تو دهنم ولی با حرفی که آراد زد تو جام خشک شدم...قیافم خیلی مضحک شده بود...ای کاش یکی ازم عکس میگرفت...دهنم باز چشامم از حدقه زده بود بیرون...دستمم تو هوا
مونده بود....هااااااااااااااااان؟ ؟؟؟؟خدایا این آراده یا من خوابم آره خوابم...اه اه اینقدر بدم میاد رویامو تو خواب ببینم ولی به واقعیت تبدیل نشه...بذار یه نشگون از خودم بگیرم میترسم رویام عمیقترشه...یه نیشگون محمکم از بازوم گرفتم..آخخخخخخخخخ چرا دردم گرفت....آراد بدبخت فکرکنم سکته کرد...رنگش سفید شده بود و هی تکونم میداد اسممو صدا میزد...
ـ هاااااان؟؟هااااان چیه؟؟؟؟؟
آراد:چیه و مرضضضض......دختر من مردم تا تو یه چیزی بگی...
ـ ببخشید...نذاشتی پیتزامو بخورم....
اصلا سوالش به کل یادم رفته بود که دوباره گفت:روشنا با من ازدواج میکنی؟؟؟؟؟اصلا فهمیدی چی بهت گفتم؟؟؟؟!!!
خدااااااا دوباره همونجور خشک شدم...دروغ چرا باورش واقعا برام سخت بود...آراد بخواد با من ازدواج کنه...من هنوز نمیدونم حسم به آراد فقط یه عادته یا عشقه...نمیدونم..پیتزامو گذاشتم تو جعبه...
ـ آراد خودتی؟؟؟
آراد: پ ن پ من بابای خدابیامرزشم اومدم عروسمو انتخاب کنمو برم....فقط موندم چرا عروسم اینقدر لفتش میده....
ـ ایشششش بابا نمکدون...خب چی بگم شوکم کردی...آخه کی اینطوری خواستگاری میکنه که تو کردی؟؟؟؟؟
آراد:عزیزم من خاصم...
ـ اوووو یکی پپسی باز کنه...نه باو...
آراد:حالا نپیچون جوابو بده...
ـ یعنی تو همین الان میخوای جوابو از من بگیری؟؟؟؟؟!!!!!!
آراد:آره چرا که نه....خوشتیپ نیستم که هستم...پولدار نیستم که هستم...مهربون نیستم که هستم....
روشنا کش نیستم.....
خودم ادامه حرفشو گرفتم:که حتما اونم هستی؟؟!!!!!!بابا اعتماد به سقففففف....به هر حال من الان جواب نمیدم....
آراد:باشه اشکال نداره....
ـ نه بابا توروخدا بگو اشکال داره...چندتا سوال باید ازت بپرسم....
آراد: باشه بپرس....
ـ تو منو دوست داری؟؟؟؟؟؟!!!!!!
آراد:بذار راستشو بهت بگم.....
ـ اوهوم منم میخوام راستشو بشنوم...
آراد: ببین روشنا من...من دوست دارم ولی هنوز عاشقت نشدم...تو میتونی مادر خوبی برای آیلار باشی...مطمئن باش منم دوست دارم...شایدم تو زندگی مشترکمون عاشقت بشم....
ـ آراد مطمئنی دیگه سحر جایی نداره؟؟؟؟
آراد: نمیدونم...نمیدونم......
ـ یعنی چی آراد...یعنی من باید زندگیمو جوری بسازم که هر لحظه فکرکنم سحر بیاد زندگیه من خرابه...من تحمل ندارم یه ضربه دیگه بخورم....
آراد بازومو گرفت تو دستشو گفت:مطمئن باش وقتی بیای تو زندگیم...سحر از زندگیم حذف میشه....
زل زده بودیم تو چشمای همدیگه...نمیدونم حرفشو باور کنم یا نه...ولی خیلی محکم گفت پس نمیتونه دروغ بگه....فقط سرمو تکون دادم...اوووف چشاش منو دیوونه میکنن...سابقه نداشت اینقدر تو چشمش خیره بشم....بازومو ول کردو صاف نشست....
آراد: پیتزاتو بخور....
ـ نمیخورم...اشتها ندارم....
آراد:یعنی چی اشتها ندارم....گفتم بخور....
اوف کشتم....نمیتونم رو حرفش حرف بزنم....پیتزامو برداشتمو برعکس اول به زور گذاشتم دهنم....خداییش با حرفای آراد اشتهام کور شده بود....داشتم به زور میخوردم که دیدم آراد پیتزامو از دستم گرفتو گذاشت تو دهن خودش....بعدشم دید من بقیشو نمیخورم....جعبه رو کشید طرف خودشو با اشتها شروع کرد به خوردن....دقیقا برعکس هم شده بودیم اون موقع اون به زور میخورد حالا من...دست به سینه نشستم گردنمم کج کردم...
ـ خوشمزس؟؟؟؟؟؟
آراد لقمشو قورت دادو گفت:آره خیلی....
یه نگاه به جعبه کردم فقط سه تیکه مونده بود...همزمان باهم یه تیکه برداشتیم....حالا فقط یه تیکه دیگه مونده بود....یه نگاه به آراد کردم یه نگاه به پیتزا...زود دستمو بردم جلو....دکی.....آراد زودتر من برش داشت...بیخیال مشغول خوردن پیتزام شدم که دیدم آراد اون پیتزا رو گرفته جلوم....
آراد:بیا بخورش....
ـ نمیخوام...
آراد:بگیر بخور خودتو لوس نکن....
ـ ایشش...
پیتزا رو ازش گرفتمو مشغول خوردن شدم....
آراد داشت زیراندازو جمع میکرد منم رفتم جعبه ها رو انداختم تو سطل زباله....درحالی که با دستمال دستمو پاک میکردم رفتم سمت آراد....
آراد:موافقی یکم قدم بزنیم؟؟؟
ـ آره...
آراد:پس همینجا بمون تا من برم زیر اندازو بذارم تو ماشینو بیام....
ـ باشه....
*******
داشتم لباسامو میپوشیدم که برم خونه آراد...دلم برای آیلار تنگ شده بود...
یه شلوار جین مشکی پوشیدم...یه مانتو طوسی هم تنم کردم....شال مکشیمو سرم کردمو موبایلمو برداشتم......
کسی خونه نبود...کلیدامو برداشتم رفتم بیرون....داشتم کفشامو پام میکردم که موبایلم زنگ خورد...
سایه بود...
ـ جانم؟؟
سایه: سلام روشی چطوری؟؟؟
ـ خوبم...داشتم میرفتم خونه آراد....
سایه:ااااا میخواستم بیام پیشت....
ـ ببخشید دیگه.....عصری بیا...
سایه:باشه عزیزم....پس کاری نداری؟؟؟
ـ نه خداحافظ...
سایه: خداحافظ...
تا موبایلمو قطع کردم زنگ در زده شد...وا این دیگه کیه حالا اگه گذاشتم من امروز برم خونه آراد... ااا اینکه آراده....
ـ وااااا آراد تو دیگه چرا اومدی؟؟؟؟!!!من خودم داشتم میومدم....
آراد:اولا سلام...دوما اومدم دنبالت...
ـ سلام...آخه این دو قدم راه چی داره؟؟؟خودم میومدم...آیلارو تنها گذاشتی اومدی دنبال من؟؟؟!!!
آراد: ظهره....نمیخوام تو کوچه باشی....آیلارم خوابه....
ـ اوووووو...باشه بابا بریم...
در خونه رو بستمو راه افتادم....یه نگاه به تیپش کردم....تو حلقمی درسته...یه شلوار راحتی آدیداس با یه تیشرت سورمه ای پوشیده بود...وووی خدا چه جیگری شده بود...همینطور داشتم نگاش میکردم....که یکدفعه خوردم تو یه چیزی...روبه رومو نگاه کردم....هه پایه برق بود...خاک بر سرم آبروم رفت...آرادم داشت غش غش میخندید...
ـ زهرهندوانه.....به چی میخندی؟؟؟؟؟؟؟
آراد که هنوز داشت میخندید بریده بریده گفت: خیلی...خیلی...خنده...دار بود.....دختر آخه من چی دارم که اینقدر نگام میکنی؟؟؟؟آخرشم خوردی تو.....
و دوباره خندید....بیشووووور......به درک انقدر بخند تا بمیری.....یه چشم غره بهش رفتمو راه افتادم...آرادم خندشو قورت دادو زود بازومو گرفت...
آراد:خب بابا لوس نشو....بریم....
بازومو از دستش دراوردم....
ـ به من میخندی؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه دیگه باهات حرف زدم......
آراد لبخندی زدو گفت:مگه میتونی با من حرف نزنی...ولی خب معذرت..
فکر کردم دیدم راست میگه...خداییش حقم داشت بخنده...خودم نزدیک بود وسط خیابون دلمو بگیرمو بخندم....فقط چون آراد روش زیاد نشه نخندیدم...سرمو تکون دادمو دوباره راه افتادیم...
آراد با کلید درو باز کردو رفتیم داخل...زود رفتم طرف آسانسور...دکمشو زدمو تکیه دادم به دیوار...
آرادم اومد روبه روم ایستاد....ابروهامو دادم بالا و گفتم:
ـ هوم؟؟
آراد:فکراتو کردی؟؟؟؟
همون موقع آسانسور اومد درو باز کردمو رفتم داخل...خداروشکر...میخواستم یکم اذیتش کنم... برای همین نمیخواستم الان بهش بگم...خیلی خوشحال بودم برای اولین بار میخواستم خونشو ببینم...اووووو طبقه 18 چه خبر!!!!!!یه نگاه به آراد کردم زوم کرده بود رو من....
ـ چرا اینقدر نگام میکنی؟؟؟؟خوشگل ندیدی؟؟؟؟
آراد: نه ندیدم....آخه سیر نمیشم هرچقدر نگات میکنم....
یه لبخند دندونی زدم...تا موقعی که آسانسور باییسته داشیتم بهم نگاه میکردیم....آسانسور که ایستاد زود پریدم بیرون...اگه یکم دیگه تنها میموندیم معلوم نبود چی میشد....آراد درو با کلید باز کردو هنوز نرفته بودم داخل ولی بوی فسنجونو حس کردم....
ـ آراااااااد مگه تو آشپزی بلدی؟؟؟؟
آراد:اختیار داری پس فکر کردی کی این همه سال برامون غذا درست میکرد...
ـ آووووورین.....
حالا وقته دید زدن خونس منم خو فضول....از در که وارد شدم نشیمن بود....همه جای خونه رو حسابی دید زدم...فقط اتاق خوابا مونده بود...در اتاق آیلارو باز کردم....جوووونم اتاقش چقدر خوشگله....آیلارم خوابیده بود رو تختش....یه اتاقم روبه رو اتاق آیلار بود که حتما اتاق آراده... درشو باز کردم..واااای خدا چقدر شیکه رفتم داخل همه وسایل رنگ سفیدو آبی بود...یه قاب عکس زن رو پاتختی دیدم....از رو پاتختی برش داشتم...چقدر خوشگله...یعنی سحره؟؟؟؟از اتاق رفتم بیرون....آراد تو آشپزخونه بود...
ـ آراد...آراد...
آراد ملاقه به دست از آشپزخونه اومد بیرون...یه خنده ی ریز کردمو گفتم....
ـ آراد این سحره؟؟؟؟؟؟؟
آآراد:آره.....چطور؟؟؟
ـ هویجوری...
برگشتم داخل اتاقو عکسو گذاشتم سرجاش..عجیب بود که اصلا حسادت نکرده بودم..شاید به خاطر حرف آراد بود...یکم دیگه فضولی کردم...آخ جوووووون گیتار داره...گیتارو گرفتم دستمو بردمش بیرونو نشستم سر مبل....آراد از آشپزخونه اومد بیرون...چایی رو گذاشت سر میزو نشست کنارم...
ـ تو گیتار میزنی؟؟؟؟
آراد:پ ن پ برای اینکه دل تورو بسوزونم گذاشتمش تو اتاقم.....
ـ ااااا آراد.....
آراد:شوخی کردم بابا...من برم آیلارو بیدار کنم...
اینو گفتو از جاش بلند شد....
ـ نمیخواد خودم الان میرم بیدارش میکنم....کی برام گیتار میزنی؟؟؟؟
نشست سرجاش گیتارو از دستم گرفتو گفت:بعد نهار.....
ـ باشههههه....پس من رفتم....
بلند شدم رفتم طرف اتاق آیلار...درو باز کردمو رفتم داخل....کنارش نشستم سرتخت...
ـ آیلار جونم.....آیلار...
یه غلت زدو گفت:هوم.....
هنوز چشاشو باز نکرده بود...بهتر یکم اذیتش کنم....یه تار موشو گرفتم کردم تو بینیش....اونم هی دسشو میزد به بینیش...کلی اذیتش کردم تا اینکه با جیغ چشاشو باز کرد...اول که منو دید چشماش گرد شد....بعد با دستاش چشاشو مالوند....
آیلار:روشی......
ـ جون روشی.....
آیلار پرید بغلمو محکم گونمو بوسید....خوابیندمش رو تختو قلقلکش دادم....بعد بوسیدمش...
آیلار:اومدی خونمون؟؟؟؟
ـ پ ن پ....
آیلار:نهارم پیشمون میمونی؟؟؟؟؟
ـ آره گلم...
آیلار:آخخخ جوووووووون.......
گرفتمش تو بغلمو از اتاق رفتم بیرون....بعد از شستن دستو صورتش بردمش تو آشپزخونه...یه آب پرتقال براش ریختمو رفتیم پیش آراد...
ـ وااااااای آراد ناهار کی آماده میشه؟؟؟
آراد:آمادس...الان میریم میخوریم....
خندیدمو گفتم:وای آراد انگار تو زن خونه ای من مرد خونه....
آراد: واقعا....نچ نچ...نترس اونروزیم میرسه که من بیام خونه بگم ناهار آمادس؟؟؟
ـ اااا آراد چقدر تو خوش خیالی من که هنوز بهت جواب ندادم..
آراد:ولی من مطمئنم جوابت مثبته...
ایششش ای کاش جوابم منفی بود....ولی خب دوسش دارم....
آیلار:بابا مگه قراره روشی بیاد با ما زندگی کنه که میگی باید غذا آماده کنه؟؟؟؟
آراد:آره میخواد بیاد با ما زندگی کنه...
یه اخم به آراد کردمو هیچی نگفتم...من چه جواب بدم چه ندم این کاره خودشو میکنه...اصلا میخوام بهش جواب منفی بدم...اگه دوستم داشته باشه دوباره خواستگاری میکنه..
ـ آراد...
آراد:بله؟؟؟
ـ من جوابم منفی....
آراد تو جاش خشک شد....ولی زود به خودش اومدو گفت:چرا داری لجبازی میکنی؟؟؟من که میدونم جوابت مثبت بود...به خاطر اینکه حرص منو دربیاری گفتی منفیه....
یه نگاه به دورو برم کردم...اااا پس آیلار کجا رفت....هیچی جوابشو ندادم...اصلا من غلط بکنم با یه روانشناس ازدواج کنم....به خودم اومدم دیدم آراد بازومو گرفته تو دستش...خیلی بهم نزدیک بودیم....من نشسته بودمو اون روم خم شده بود....یه فشار کوچولو داد...
ـ آخخخخ چته؟؟؟؟
آراد: من که میدونم جوابت مثبته...ولی اینو بدون شده با زور باید باهام ازدواج کنی....فهمیدی؟؟
ـ نه آقاجون من نمیخوام باهات ازدواج کنم پشیمون شدم...نمیدونستم اینقدر وحشی.....
آراد یه لبخند زدو گفت:وحشی نیستم...دارم یه جور دیگه بهت میگم که بدونی من هرجور شده تورو بدست میارم...
با این حرفش دلم قیلی ویلی رفت...خوبه هنوز عاشقم نشده و اینطوریه....وای به حال اینکه عاشقم بشه...هیچی نگفتم فقط خیره شده بودم تو چشماش....یه فشار دیگه به بازوم وارد کردو گفت:فهمیدی یا نه؟؟؟؟اگه نفهمیدی یه جور دیگه بهت بگم....
بعداز گفتن این حرفش یه خنده کوچولوم کرد...بی ادب...در حالی که بازومو از دستش درمیوردم گفتم:نچ نفهمیدم....
آراد: روشنا اینقدر با من لجبازی نکن...من هرچی بخوام به دست میارم مطمئن باش....
الان دیگه نشسته بود کنارم....خنده ای کردو گفت:پس معلومه دوست داری روش آخرو به کار بگیرم....عزیزم اینقدر هول نباش بعد عروسی وقت زیاد هست...
سرخ شدم...هم از خجالت هم از عصبانیت....با حرص گفتم:آرااااد خیلی بی تربیتی...هیچم اینطوری نیست...
آراد داشت غش غش میخندید...
آراد: باشه بابا اگه اون روشو دوست نداری میتونیم....
با اومدن آیلار دیگه حرفشو ادامه نداد...از کنارش بلندشدمو رفتم پیش آیلار...
آیلار:روشی جون ببین عروسکم چقدر خوشگله...مادر جون از شمال برام اورده...
ـ آره عزیزم خیلی خوشگله....بریم تو اتاقت ببینم دیگه چی داری...
آراد از جاش بلند شدو درحالی که میرفت طرف اشپز خونه گفت:لازم نکرده تو باید بیای کمک من کنی....میخوایم ناهار بخوریم...
سرمو تکون دادمو رفتم داخل آشپزخونه....سه تایی باهم میزو چیدیمو نشستیم سر میز....اولین قاشقو که گذاشتم تو دهنم خشک شدم...وای باورم نمیشد دست پختش اینقدر خشمزه باشه..البته به پای دستپخت من نمیرسید....
ـ ایییییی آراد...بهت توصیه میکنم دیگه غذا درست نکنی....دسپختت افتضاس...
آراد:آهان پس برای همین بود اولین قاشقو که گذاشتی تو دهنت چشات برق زد...
سرخ شدم ای خداااااا من چطور با این زندگی کنم....دیگه تا آخر غذا هیچی نگفتم...
بعد غذا من میزو جمع کردم...آیلارو آراد رفته بودن بیرون..البته به اسرار من...بعد از اینکه ضرفا رو شستم...چایی ریختمو رفتم بیرون....چایی رو گذاشتم رو میزو خودم نشستم روبه رو آراد....
آراد:دستت درد نکنه...
ـ خواهش.....خب حالا اگه گفتین وقت چیه.....
آراد با لبخند گفت: وقت اینه که روز عقدو عروسیو مشخص کنیم...
چقدر این بشر هوله....تازه میگه عقدو عروسی...دیگه چی؟؟؟؟؟.....یه چشم غره حسابی بهش رفتمو گفتم:نخیییر وقت اینه که تو گیتار بزنی....
آراد:اووووو....حالا نمیشه بذاری برای بعد...
ـ نه نه آراد اذیت نکن...
آراد:باشه بابا...
آراد گیتارشو برداشتو نگاشو دوخت تو چشام....یعنی تا آخرش میخواد همینطور خیره بشه تو چشام....
آیلار اضافه بود....بدبخت آیلار...ظاهرا آرادم میخواست ما دوتا تنها باشیم چون دمه گوش آیلار چیزی گفت که اونم قبول کردو رفت تو اتاقش...
ـ گناه داشت...چیکارش داشتی؟؟؟
آراد:عزیزم...آیلار باید میرفت چون اون منم که کارت دارم...
ـ باشه...
شروع کرد به زدن و همینطور به چشام خیره شده بود....
چقد دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل می شینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا می میره
تو هستی تنها عشقم تو دنیا
نباشی می مونم بی تو تنها
نگی که یک روز از من دلگیری
دوسِت دارم تورو قد دنیا
واسه دیدنت قلبم می لرزه
وجودِ تو به دنیا می ارزه
برای لحظه های شیرینم
لب تو داره بهترین مزه
چقد دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل می شینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا می میره
چقد دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل می شینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا می میره
که آدم واسه حوا می میره
وای خدا خیلی با احساس میخوند...صداش خیلی خیلی قشنگو مردونه بود...عاشقش شدم....دیوونش شدم....من چطوری میتونم بدون آراد زندگی کنم...باید زودتر به دستش بیارم...هه به آراد میگفتم هول...ظاهرا خودم هول ترم...اونقدر تو فکر بودم که وقتی آراد اومد جلوم رو زمین نشست...یه تکون کوچولو خوردم....رو زانو نشسته بود جلومو با لبخند داشت برام میخوند....اشکم تو چشام جمع شد...
واسه داشتنت جونمم میدم
تو چشمای تو من عشقو دیدم
کنار تو دنیا چه جذابه
تو رو من تو آغوشم می گیرم
تو خوبی که دنیا واسم خوبه
نباشی تو دنیام چه آشوبه
تو تنها دلیلی واسه قلبم
که تو سینه هر لحظه می کوبه
که تو سینه هر لحظه می کوبه
چقد دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل می شینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا می میره
چقد دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل می شینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا می میره
آراد وقتی آهنگشو تموم کرد یه بوسم برام فرستاد...بی ادب دیگه چی بهش بگم....وقتی چشم غره منو دید زد زیر خنده....بعد یکم جدی شد...دستشو کرد تو جیبشو یه جعبه کوچولو دراورد....سرشو اورد بالا و تو چشام خیره شد....در حالی که در جعبه رو باز میکرد گفت:روشنا با من ازدواج میکنی؟؟؟؟؟؟
نهههههه....خدایا چقدر شوکم کرد..خداییش انتظار یه همچین چیزیو امروز نداشتم....
ـ آراد...آراد من...من....
آراد:هییششششششش.....فقط جواب سوال من از دهنت بیاد بیرون...آره یا نه؟؟؟؟؟؟
ـ آراد....خیلی دوست دارم....
آراد زیاد تعجب نکرد....فقط انتظار نداشت جای جواب سوالش همچین چیزی بگم...دیگه طاقت نداشتم اگه نمیگفتم میمردم....آراد یه لبخند دندونی زدو انگشترو از تو جعبه دراورد....
آراد:این یعنی آره؟؟؟؟یعنی باهام ازدواج میکنی؟؟؟
فقط سرمو تکون دادم....آرادم لبخندش پر رنگتر شد....انگشترو کرد تو دستمو...دستمو بوسید....
آراد:بهت قول میدم اونجور زندگی که لایقه رو برات بسازم خانومم.....
نمیدونستم چی بگم...فقط تو چشاش نگاه میکردم...آراد یه لبخند شیطون زدو گفت: که من جوابم منفی...آره؟؟آخه تو کی بهتر از من گیرت میاد؟؟؟؟هان؟؟؟
ـ اصلا میدونی چیه آراد....پشیمون شدم..
آراد خندیدو گفت: اصلا میدونی چیه روشنا من از پس فردا باید راه بیفتم خواستگارای جناب عالی رو رد کنم...خوب شد؟؟؟
ـ آره آورین....
آراد:خب باشه من پس فردا با مامانم اینا میام خونتون...
ـ چقدر هولی آراد...
آراد :آره گلم اصلا من هولم...تو هول نیستی؟؟؟؟؟
ـ نه معلومه که نه....
آراد: آره از تو چشمات معلومه چقدر بیخیالی....
ـ آرااااااد....
آراد: باشه بابا اینطوری صدام نکن خطری میشم یه کاری دست هردوتامون میدم....
به خاطر اینکه بحثو عوض کنم گفتم:من تا حالا آرامو ندیدم...خیلی مشتاقم ببینمش...
آراد:اونم خیلی دوست داره تورو ببینه...خوب شد گفتی اتفاقا گفت برای فرداشب شام دعتتون کنم خونشون...
ـ نه بابا مزاحم نمیشیم با این وضعش.....
آراد: تو نگران آرام نباش دست تنها نیست...مامان کمکش میکنه..
یه دفعه دلشوره گرفتم..اگه مادر آراد از من خوشش نیاد چی؟؟؟؟آراد که خیلی تیز بود زود فهمید دارم به چی فکر میکنم...
آراد:نگران مامان نباش مطمئن باش از تو خوشش میاد.....ولی اخلاق مامان یه خورده تنده....
ـ وای آراد خوشش نیاد چی؟؟؟؟؟!!!
آراد:عزیزم همه از تو خوششون میاد مطمئن باش به خودت شک داری؟؟؟؟؟
ـ نه...نه....
آراد: خب عزیزم پس مشکلی نیست...فقط...فقط یه چیزی باید بهت بگم...
اوووف کشتم خو بگو دیگه....زل زدم به دهنشو گفتم:بگو...
آراد:مامان خیلی سحرو دوست داشت یعنی الانم داره...اگه چیزی گفت ناراحت نشو...
یکدفعه پنچر شدم....از سحر متنفر شدم....یعنی بودم...وای اگه یه روز بیاد دوباره آرادو هوایی کنه من چی کار کنم؟؟؟باید سفت آرادو بچسبم...حتی فکر اینکه این چلغوز بخواد دوباره با آراد باشه هم حالمو بد میکرد....نمیدونم چقدر به آراد خیره شده بودم که با تکون های دست آیلار به خودم اومدم....به آیلار نگاه کردم دیدم یه شلوارک مشکی با بلوز رزد گردنی پوشیده....چقدر این دختر خوردنی بود...
ـ به به خانوم خوشگله....جایی میخوای بری؟؟؟؟؟
آیلار: بابا آراد بهم گفت آماده بشم....
به آراد نگاه کردم...نشسته بود سر مبل کناریم...
ـ جایی میخواین برین؟؟؟
آراد:آره سه تایی میخوایم بریم پارک....
یه نگاه به ساعت کردم...پنج بود....آراد بلند شد بره آماده بشه...منم از موقعیت استفاده کردمو زود لباسامو پوشیدم.....
امروز میخوایم بریم خونه آرام....موندم لباس چی بپوشم...سرم داخل کمد بودو داشتم میگشتم دنبال لباس که تقه ای به در خوردو پشت سرش یکی اومد داخل..مطمئنم سیاس....آخه هیچکی مثل این در باز نمیکنه...سرمو از کمد اوردم بیرونو پشت سرمو نگاه کردم...نشسته بود سر تختم.... چشامو ریز کردمو در حالی که میرفتم سمتش گفتم:تو آدم نمیشی نه؟؟؟؟صد بار بهت گفتم در میزنی منتظر بمون....نه عین.....
سیاوش:بیشین بینیم باو...آماده شو دیره....
یه نیشگون محکم از بازوش گرفتم...که اگه نمیگرفتم سنگینتر بودم...بازوش سنگ بود هیچی حس نکرد تازه نیشخندم زد...
ـ بیشووووور برو خودتو مسخره کن...اینقدر بدم میاد از اینجور هیکلا...
سیاوش: هه تو راست میگی...تو که بدت میاد چرا داری با آراد ازدواج میکنی؟؟؟اون که بدتره منه...
ـ حالااا.....
سیاوش: حالا نداره خواهر من جواب بده....من نباید بدونم پس فردا خواهرم خوشبخت میشه یا نه؟؟؟همین موضوع به این کوچیکی چند وقت دیگه تو زندگیت فوران میکنه...تو از اینجور هیکلا بدت میاد آراد خوشش میاد...تو بهش میگی نرو باشگاه اون میره....خلاصه کارتون به جایی میرسه که از هم طلاق میگیرین...اونوقت تو میمونیو یه دله عاشقو یه بچه تو شکمت...بعدش.....
خندیدمو پریدم وسط حرفش وگرنه تا صبح ادامش میداد: بسه بسه...واقعا چقدر تو فسفر میسوزونی....تو حیفی جات اینجا نیست...
سیاوش یقشو درست کردو یه ابروشو داد بالا و گفت: تازه فهمیدی...اگه هر نفر مثل تو یه همچین پسرخاله ای داشتن اینقدر آمار طلاق بالا نمیرفت....
ـ آره داداش تو راست میگی...فقط بی زحمت تو که اینقدر باهوشی یه لباس برای من انتخاب کن موندم چی بپوشم...
سیاوش یه نگاه به ساعتش کردو گفت: نچ نچ نچ دیر شد....
از جاش بلند شدو رفت سمت کمدم....مگه اینام میان؟؟؟
ـ آراد... نه نه سیاوش....
سیاوش پقی زد زیر خنده حالا نخند کی بخند.....خودمم خندم گرفته بود همه حواسم پیشه آراد بود...
ـ خب حالا توهم حواسم نبود......
سیاوش: نه روشی حواست بود ولی عاشقی خواهر عاشق...
ـ نه باو...
سیاوش بهم چشمک زدو گفت: چرا باو....عاشقی عاشقی بد دردیه روشنا گرفتارش شده..(با ریتم)
خودشم با آهنگش قر میداد...مرده بودم از خنده...دیووونه...روسریمو گذاشته بود روسرشو هی ادا در میورد...روسریو از سرش برداشتمو گفتم:خب بابا توهم....میخواستم بگم مگه شماهام میاین؟؟؟؟
سیاوش:اختیار داری.....آراد ازمون دعوت کرده...یه شب شام مفتو من یکی از دست نمیدم...
ـ هه آره اونم تووووو.....حالا چیزی اون تو پیدا کردی یا نه؟؟؟؟؟
سیاوش: آره یه لباس جیگر برات پیدا کردم....
ـ کو ببینم؟؟؟
یه ساپورت براق نقره ای بهم داد با یه بلوز مشکی گردنی...عاشق این لباسم بودم ولی اصلا یادم نبود...تا حالا یه بارم نپوشیده بودمش...یه صندل مشکیم بهم داد....
ـ ممنونم داداشی دمت جیزززز اصلا یادم نبود....
سیاوش: تو که مثل من باهوش نیستی....
در حالی که میرفت طرف در گفت: زود آماده شو دوتا خانواده معطل یه فینگیلی شدن...
ـ اااااا سیا باشه الان زود آماده میشم....
لباسمو پوشیدمو رفتم جلو آیینه یکم آرایش کردم... جوووون چه جیگری شده بودم....انگشترو گوشوارمو گذاشتم....یه مانتو مشکی با شال مشکی پوشیدم رو لباسم....بعد از برداشتم کیفم رفتم بیرون....سایه نشسته بود سر مبل ولی بقیه نبودن...
ـ وااااا سایه پس بقیه کوشن؟؟؟
سایه: منو تو با سیا میریم...مامان اینا زودتر رفتن...
باهم رفتیم بیرون...سیا تو ماشینش نشسته بود...درو باز کردمو نشستم تو ماشین من جلو بودم...
دیدم سیاوش یکم سرخ شده معلوم بود عصبانیه....
ـ چیزی شده سیا؟؟؟؟
سیاوش با اخم گفت: آره یکم اون موهای ضایتو بکن تو....ندیدی لامروت داشت قورتت میداد...
با چشمای گرد شده گفتم: کی رو میگی؟؟؟؟؟!!!!
با سرش به مردی که دمه خونه روبه رویی ایستهده بود اشاره کرد....اولین بار بود دیده بودمش....
ـ ولی من متوجه این نشدم....
سیاوش یکی زد رو فرمونو داد زد: وقتی میگم اون بی صحابو بکن تو یعنی بکن تو اینقدر حرف نزن....
منو سایه از ترس چسبیدیم به سقف...لال مونی گرفتمو موهامو کردم داخل....سیاوشم خیالش که از بابت من راحت شد ماشینو روشن کردو راه افتاد....سیا گاهی خیلی شوخ بود گاهی خیلی خشکو جدی ولی وای به حال اون موقعی که غیرتی میشد...
********
آرام از جاش بلند شدو روبه آراد گفت: آراد جان من میرم بالا پیشه مامان...زودی میام....
آراد: باشه...
آیلار از جاش بلند شدو نشست رو پای آراد...بابکم داشت تلویزیون نگاه میکرد...
آیلار: بابا....
آراد: جانم...
آیلار: پس روشی کجاست؟؟؟چرا دیر کردن؟؟
آراد: آخه جوجه تو از کجا میدونی دیر کردن؟؟؟الاناس دیگه برسن...
دقیقا موقعی که حرف آراد تموم شد زنگ درو زدن....بابک از جاش بلند شد رفت طرف آیفون...
آیلار: آخ جووووون اومدن....
آیلار دوید طرف درو از خونه رفت بیرون..پشت سرش آراد و بابک رفتن بیرون...بعد از احوالپرسی همه رفتن داخل....روشنا رفت طرف آراد و گفت: خوبی؟؟
آراد: خوبم...تو خوبی خانمی؟؟؟
روشنا: مگه میشه بد باشم...
آراد: راست میگیا یادم نبود از ترشیدگی در اودی...
روشنا: ااااا آراد تو چرا همیشه منو اذیت میکنی؟؟؟
آراد: چون وقتی حرص میخوری....جذابتر میشی...
روشنا: حالا این حرفارو بیخی...یه اتاق نشونم بده منو سایه میخوایم لباسامونو عوض کنیم...
آراد: حتما...اتاقا طبقه ی بالاس...
روشنا به سایه اشاره کرد...سایه هم از جاش بلند شدو رفت طرفشون... روشنا و آراد کنار هم ایستاده بودن...
روشنا: آراد مامانت کجاست؟؟آرام کجاست؟؟؟
آراد: توی اتاقن....شماها زودی بیاین پایین الان مامان و آرامم میان پایین....
روشنا: باشه باشه...
آراد اتاقو نشونشون دادو برگشت پایین...نشست کنار سیاوش...خیلی باهم رفیق شده بودن...
آراد: چطوری سیا؟؟؟
سیاوش: خوبم ممنون...ای کلک تو نباید به من چیزی بگی...پس بگو اون روز تو مطب که گفتی میتونین مراسم عروسیتونو راه بندازین...به فکر خودت بودی...نچ نچ نچ...رفیقم رفیقا قدیم...
آراد خندیدو چیزی نگفت...آرامو صبا خانوم(مادر آراد) از پله ها اومدن پایینو مشغول تعارف و احوالپرسی شدن...
روشنا در حالی که دست سایه رو میکشید گفت: وای سایه اینقدر لفتش دادی فکر کنم رفتن پایین...
سایه: خب برن پایین مگه چیه...
روشنا: اه هیچی بالا ولم کن...به نظرت من خوبم؟؟؟
سایه: وااااای روشنا دیوونم کردی بابا بخدا عالی چته تو؟؟؟به خودت شک داری؟؟
روشنا: نه نه بیا بریم پایین...
در حالی که باهم حرف میزدن از پله ها رفتن پایین...وسط پله ها روشنا خشکش زد...نمیتونست حرکت کنه...باورش براش سخت بود که بهترین دوست دوران راهنماییشو اینجا ببینه...آرامم وقتی چشمش به روشنا افتاد بی حرکت ایستاد چشماشم گرد شدن...
سایه: روشنا...روشنا چت شد دختر؟؟؟
روشنا با صدای سایه به خودش اومد پلکی زدو بدون اینکه توجهی به سایه بکنه از پله ها دوید پایینو رفت طرف آرام...
روشنا: آرام...آرام خودتی؟؟؟
آرام: روشی باورم نمیشه تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟یعنی اون کسی که آراد اینقدر ازش تعریف کرده بود بهترین دوستمه...خدای من...
روشنا و آرامو همدیگه رو بغل کردن....همه توجهشون به آرامو روشنا بود...
آراد: شماها همو میشناسین؟؟؟؟
آرام: معلومه آراد..روشی بهترین دوستم بود...
کم کم همه به حالت عادی برگشتنو مشغول صحبت شدن...روشنا و آرام پیشه همدیگه نشسته بودن مطمئنا بعد از این همه سال حرفای زیادی برای گفتن داشتن...
آراد زوم کرده بود رو روشنا...چقدر دوست داشت همین الان ازش خواستگاری کنه...عین فرشته ها شده بود...سیاوش یکی زد تو بازو آرادو گفت: هوی نخوریش...خواهرم تموم شد...
آراد خندیدو روشو کرد طرف سیاوش...
آراد: نترس خواهرت به این زودیا تموم نمیشه...تازه من که کاری بهش نداشتم..فقط داشتم نگاش میکردم...
سیاوش: آره فقط اگه یکم بیشتر نگاه میکردی با چشمات قورتش میدادی...
آیلار اومد بین آرادو سیاوش نشست...سیاوش بغلش کردو نشوندش رو پاش...
سیاوش: خوبی عمو جون؟؟؟
آیلار: آره عمو خوبم...
آراد: آیلار روشنا چی میگفت در گوشت؟؟؟
آیلار: میگفت بیام پیشتون بشینم ببینم چی میگین...
آراد و سیاوش زدن زیر خنده...سیاوش آیلارو بوسیدو گفت: عزیزم وقتی کسی یه همچین چیزی بهت میگه تو نباید به کسی بگی...
آیلار دستشو گذاشت رو دهنشو گفت: وااااای اتفاقا روشی جون گفت بهتون نگم از دهن پرید.... دروغ گفتم....
سیاوش خندیدو گفت: مهم نیست فدات..فقط اگه رفتی پیشش بهش بگو تو کار مردا دخالت نکنه و اینقدر فضول نباشه...
آیلار: باشه بهش میگم....
آیلار از جاش بلند شدو رفت نشست پیشه روشنا....
روشنا: وا آیلار چرا اومدی اینجا؟؟؟بهت گفتم بشین پیششون ببین چی میگن....
آیلار: نشستم...ولی عمو سیا گفت بهت بگم تو کار مردا دخالت نکن و اینقدر فضول نباش...
روشنا خندش گرفت ولی چیزی نگفت...پشیمون شد از اینکه آیلارو فرستاد پیششون....آیلارو بوسیدو روشو کرد طرف آرام...
روشنا: نگفتی آرام بچت چند ماهشه؟؟؟دختره یا پسر؟؟؟
آرام: شش ماهشه...پسره....
روشنا: اوخی عزیزم...خیلی خوشحالم که دوباره دیدمت...
آرام: منم همینطور حالا تو بگو بینم کلک چطور داداش منو تور کردی؟؟؟
روشنا: نه اصلا اینجوری نیست والله یه شب باهاش رفتم بیرون ازم خواستگاری کرد....
آرام: آره اخلاق آراد اینجوریه یکدفعه یه کاریو انجام میده....
صبا که تا اون موقع ساکت بودو داشت حرفای آرامو روشنا رو گوش میداد...روبه روشنا گفت:مگه میشه تو کاری نکرده باشی و آراد همینطوری از تو خوشش بیاد؟؟؟
روشنا روشو کرد طرف صبا... عرق کرده بود و یکمم از عصبانیت سرخ شده بود...
روشنا: من هیچکاری نکردم....
آرام: مامان....
صبا: نمیدونم چرا آراد سحرو بیخیال شده و داره با یکی از بیماراش ازدواج میکنه....اون مادره بچشه...مطمئنم آراد هنوز عاشقشه...تو چرا پاتو از زندگی پسر من نمیکشی بیرون....اون عاشق سحر ...مطمئن باشه اگه یه روز مادر بچش برگرده اون تورو ول میکنه....
صبا این حرفا رو طوری زد که فقط روشنا بشنوه آرام فقط یکم از حرفای مادرشو شنید...
آرام: مامان این چه حرفیه به روشنا میزنی؟؟؟؟مطمئن باشه آراد هیچوقت یه همچین کاری نمیکنه...اون از سحر متنفره....
روشنا بغض کرده بود...آراد بهش گفته بود مادرش اینطوریه ولی فکرشو نکرده بود اینقدر تند باهاش برخورد بشه...حرفای صبا براش سنگین بود...بدون توجه به جمع از جاش بلند شدو از خونه رفت بیرون...رو یکی از صندلی های حیاط نشست...داشت به این فکر میکرد که حرفای صبا چقدر میتونه درست باشه....اگه سحر بیاد آراد ولش میکنه...اون شب آراد خیلی محکم بهش گفت اگه باهاش ازدواج کنه دیگه سحر جایی تو زندگیش نداره....سرشو گرفت بین دستاش...داشت دیوونه میشد...با صدای آراد با تعجب سرشو بلند کرد...
آراد: چرا اومدی تو حیاط؟؟؟میدونم از حرفای مادرم نارحت شدی...عزیزم من که بهت گفتم یکم اخلاقش تنده....تو به دل نگیر...
روشنا: ولی آراد تو نمیدونی مادرت بهم چی گفت...
آراد: میدونم چی گفت....مادرمو خیلی خوب میشناسم....مطمئن باش سحر دیگه هیچ جایی تو زندگی من نداره...اون روز من نابود شدم خیلی بده بری خونه ی دوستتو بعد........اههههه....لعنتی......
آراد از جاش بلند شدو چند قدم رفت اونطرف تر...روشنا هم از جاش بلند شدو رفت طرف آراد...
روشنا: آراد خیلی دوست دارم جریانو بشنوم....البته اگه اذیت نمیشی...
آراد روشو کرد طرف روشنا و گفت: نه اذیت نمیشم....بشینیم بهت بگم...
دوتاشون نشستن سر صندلی....
آراد: میدونستی سحر یکی از فامیلای دورمونه؟؟؟؟
روشنا: نههههههه....واقعا؟؟؟!!!!
آراد: آره منم بعدا فهمیدم....سحر منشیم بودو من وقتی چند بار تو مهمونیای خانوادگی دیدمش فهمیدم یکی از فامیلای دورمونه....عاشقش شدمو باهاش ازدواج کردم اولاش دیوونه ی من بود...چند ماه بعد ازدواجمون حامله شد..دقیقا یادمه آیلار چند ماهه شده بود...که یه شب با سروش شام رفتم بیرون چند روز بعد کیف پول سروشو تو ماشینم دیدم....تصمیم گرفتم برم خونشو بهش بدم...کلید خونشو داشتم چون وقتی دانشجو بودیم دو نفره اونجا زندگی میکردیم...سحر بهم گفته بود رفته خونه مادرش سر بزنه...وقتی رسیدم ماشینو پارک کردمو رفتم بالا در واحدشو باز کردمو رفتم داخل...خونه تقریبا تاریک بود...یکی از چراغارو روشن کردمو چند بار سروشو صدا زدم وقتی دیدم جوابمو نمیده رفتم سمت اتاق خوابش...درو که باز کردم خشک شدم...دوست داشتم همونجا دوتاشونو بکشم...حالم خیلی بد شده بود...ولی هیچکار نکردمو از خونه رفتم بیرون....اونا وقتی رفتم تو اتاق...منو دیدن... سروش خیلی ترسیده بود ولی سحر زیاد عکس العمل نشون نداد و این خیلی برای من عجیب بود...
آراد سرشو گرفت بین دستاش....عرق کرده بود عصبانیم شده بود...یادآوری اون روز خیلی عذابش میداد فکر نمیکرد هنوز براش مهم باشه..روشنا خیلی ناراحت شدو بیشتر از سحر متنفر شد...هیچی نداشت که به آراد بگه و آرومش کنه....با صدای آرام به خودشون اومدنو از صندلی بلند شدن....
آرام: کجایین شما دوتا...همه سر میز منتظر شماهان....
آراد: اومدیم...
********
آراد
نیم ساعتی میشد مهمونامون رفته بودن....منم نشسته بودم رو مبلو داشتم فکر میکردم...فقط منو مامان بیدار بودیم...امشبو میمونم خونه آرام....
ـ خب مامان نظرت درمورد روشنا چیه؟؟؟؟
مامان: گفتم که من خوشم نمیاد با بیمارت ازدواج کنی...
ـ ماماااااااان روشنا بیمار روانی نبود فقط مشکل روحی داشت به خاطر مرگ نامزدش....
مامان: به هرحال به نظر من فقط سحرررررر......
خیلی عصبانی شدم برای همین یکی کوبیدم رو مبلو گفتم: شما میدونی سحر چیکار کرده و هنوز ازش طرفداری میکنی؟؟؟؟؟؟؟
از جام پاشدمو رفتم داخل اتاقی که آیلار خواب بود...کنارش خوابیدم...دارم دیوونه میشم نمیفهمم چرا اینقدر از سحر طرفداری میکنه...اینقدر فکر کردم تا خوابم برد....
صبح با تکونای آیلار چشامو باز کردم..
آیلار: بابایی پاشو ساعت یازدهه...
خداروشکر امروز جمعه بودو نمیرفتم مطب...
ـ باشه تو برو صبحونتو بخور میخوایم بریم....
آیلار: باشه...
از رو تخت بلند شدمو رفتم سمت دستشویی...بعد از شستن صورتم رفتم پایین...آیلار تو آشپزخونه بود و آرام داشت بهش صبحونه میداد منم رفتم پیششون...
ـ سلام صبح بخیر.....
آرام: علیک سلام...ظهربخیر..
ـ ااااا راست میگی خب ظهر بخیر...
نشستم سر میزو مشغول صبحونه خوردن شدم...
بعد از خوردن صبحونه با آیلار برگشتیم خونه....به آرامم گفتم به مامان بگه قرار خواستگاری رو بذارن برای سه روز دیگه.....
ـ آیلار چرا نشستی؟؟؟؟برو بازی کن دیگه...من اینجا میشینم نگات میکنم....
بلند شدو درحالی که دستمو میکشید گفت:پاشو با من بازی کنننننننننن....
ناچار دنبالش رفتم...آخر شب بودو پارک تقریبا خلوت بود...نشست رو تابو منم هولش میدادم...
ااااااا راستی میخواستم یه سوال ازش بپرسم...
ـ آیلار....
آیلار:جونم....
ـ تو دلت برای مامانی تنگ نشده؟؟؟؟؟؟؟؟
آیلار:مگه من مامان داشتم؟؟؟؟؟
حق داشت موقعی که از سحر طلاق گرفتم تازه یک سالش شده بود....بایدم چیزی یادش نیاد....
ـ اره گلم مگه میشه مامان نداشته باشی....
در حالی که با دستش یه بچه ای رو نشون میداد که دستش تو دست مامانش بود گفت:یعنی منم مثل اون پسره مامان دارم؟؟؟پس الان کجاس؟؟؟
ـ نمیدونم....حالا تو مامانی میخوای...
آیلار:اره....چرا نخوام....
آهی کشیدمو چیزی نگفتم....موبایلم زنگ خورد برای همین آیلارو از رو تاب بغل کردمو در حالی که راه میرفتم جواب موبایلمو دادم...
آرام:آرااااااااااااد هیچ معلومه کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ چی شده آرام؟؟؟؟چرا صدات میلرزه؟؟؟؟
آرام:آراد هرجا هستی زود بیا خونه...
دویدم سمت ماشین.....
ـ چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آرام:یکی از بیمارات اومده دمه در خونه...دیوونس...همه شیشه های خونمونو شکست...
ـ اومدم اومدم......
گوشیو قطع کردم....در ماشینو باز کردمو آیلارو گذاشتم رو صندلیو خودمم نشستم پشت رل...آیلارم هی سوال میپرسید رو مخ من بود....
ـ آیلار جونم میشه اینقدر سوال نپرسی....حاله آرام بده داریم میریم خونه...
آیلار:پس بستنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ بعدا برات میخرم.........
آیلار سرشو تکون دادو چیزی نگفت...رسیدم خونه ولی کسی دمه در نبود..درو با ریموت باز کردمو رفتم داخل....تا از ماشین پیاده شدم آرام اومد خودشو پرت کرد تو بغلمو گریه کرد...
ـ آرام..هیششششششششش چیزی نشده خواهری....
آرام:ا..اره چیزی نشده...داشتم سکته میکردم....
ـ میشه بپرسم بابک کجاست؟؟؟؟؟؟؟
همون موقع بابک اومد ماشینشو کنار ماشینم پارک کردو پیاده شد...
بابک:چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ تو کجا بودی؟؟؟
بابک:رفتم فروشگاه...
بابک آرامو بغل کردو هی میگفت چی شده...منم همه چیو براش تعریف کردم...
ـ آخه این وقته شب موقعی بود تو رفتی فروشگاه....
بابک:به من چه خواهر تو هی هوس چیزایی میکرد که تو خونه نبود....
آرام یکی با مشت کوبید تو بازو بابک...که بابک گفت:مگه دروغ میگم عزیزم؟؟؟
آرام با صدای خفه ای گفت:بابک....
فهمیدم یه چیزی رو دارن از من پنهون میکنن برای همین فوری گفتم:من منتظرم بگین چی شده......
آرام به خاطر اینکه بحثو عوض کنه سراغ خریدارو از بابک میگرفت...فکر کرده من اوشگولم...خوبه روانشناسمو تیزم....
ـ آرام منو نپیچون بگو چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟
بابک:هیچی بابا حاملس....
آرام:بابکککککککک....
ـ چیییییییییییییییی؟؟؟؟!!!
آیلار هی بالا پایین میپریدو میگفت:آخ جوووووون نی نی تو راه داریم...دارم دختر عمه میشم....
ـ نه گلم تو داری دختر دایی میشی...
آیلار:ااااااااا....خب حالا چه فرقی میکنی....
روبه آرام گفتم:تو چرا زودتر به من نگفتی؟؟؟؟؟
آرام:باور کن خودمونم امروز فهمیدیم...
ـ به هر حال مبارک باشه...
آرام:بریم داخل دیگه...که چی سرپا ایستادیم...
باهم رفتیم خونه من....نشستیم رو مبل که بابک گفت:حالا این وقت شب شیشه بر از کجا بیاریم؟؟؟؟
ـ الان که دیگه کسی نیست باید تا فردا صبر کنیم....
بابک کلی خرتوپرت برای آرام گرفته بود...که همشو باهم خوردیم....
*******
سیاوش:هیچ معلومه شما دوتا دارین چیکار میکنین؟؟؟ظهر شد.....
روشنا:اومدیم بابا چقدر غر میزنی...
روشنا در حالی که دنبال کلاهش میگشت آروم به سایه گفت:تورو خدا برو این سیا رو آروم کن...کلاه من آب شده رفته تو زمین...طول میکشه تا پیداش کنم...
سایه:اااااااا روشی حالا نمیشه بیخیالش بشی......
روشنا:نخیییییییییر نمیشه چون اگه اهورا بفهمه ناراحت میشه....
سایه:پوفففففففففففففففففف� �ف....از دست تو....
سایه داشت میرفت سمت در که با جیغ روشنا سرجاش ایستاد....
روشنا:ایناهاششششششش خداجون پیداش کردم هورااااااا....
سیاوش سراسیمه اومد کفشاشو دراورد اومد داخل.......
سیاوش:چی شده؟؟؟؟روشنا چرا جیغ میکشی؟؟؟
روشنا:هی..هیچی...سوسک دیدم..
سایه دست روشنارو کشیدو برد بیرون و از همونجا به سیاوش گفت ساکشونو بیاره...سیاوش ساک به دست اومد بیرونو به شوخی یکی زد تو گردن سایه و گفت:حمالم شدم...بدوئین ظهر شد....
روشنا:بریم یریم...باور کن سیا من یه ساعته آمادم...هی به این سایه میگم بدو بدو مگه حرف گوش میده....
سایه با چشای گرد شده به روشنا نگاه کردو گفت:منو میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
روشنا:مگه دروغ میگم....
روشنا خواست فرار کنه که سیاوش بازوشو گرفت:وروجک من خو میدونم همش زیرسر تو...
روشنا برای سیاوش چشمک زدو بازوشو از تو دست سیاوش دراورد رفت نشست تو ماشین....
روشنا:سیا جووووووونم....
سیاوش:روشنا صدبار بهت گفتم منو اینجوری صدا نکن...
روشنا:خب به من چه اسمت طولانی مجبورم مخففش کنم...
سیاوش:نیست اسم تو خیلی کوتاهه...منم از این به بعد مثل بقیه روشی صدات میکنم...تقصیر منه دلم برات سوخت از بچگی روشنا صدات میکردم....
روشنا:ایشششششش...حالا میذاری حرفمو بزنم...
سایه:بگو دیگه...
روشنا:سیا بیا ببرمون دزفول...توروخدا دوست دارم برم دزفول...
سیاوش:دزفول چی داره میخوای بری؟؟؟؟؟؟؟
روشنا:میخوام برم آب بازی کنم....
سایه:خب بریم شوشتر....
روشنا:نههههههه توروخدا هوس کردم برم دزفول...
سایه:مگه تا حالا رفتی که هوس کردی؟؟؟؟؟
روشنا:نه اما خب هوس دیگه میاد....سیا بریم؟؟؟؟؟شبم بمونیم همونجا....
سیاوش:باشه بریم....ولی فردا صبح زود بلند میشید میخوام گازشو بگیرم بریم تهران....
روشنا:باشه....
سیاوش:نه مثل امروز لنگ ظهر پاشید هاااااااا...
روشنا:نه قول میدیم زود بیدارشیم....
سایه:میشه از طرف من قول ندی....معلوم نیست شاید من تا لنگ ظهر بخوابم....
روشنا:تو غلط کردی...دروغ میگه سیا مادوتامون صبح زود بیدار میشیم...
سیاوش:باشه....
تقریبا دو ساعتی بود تو راه بودن دیگه رسیده بودن دزفول....سیاوش دمه یه رستوران نگه داشت...سه تاییشون از ماشین پیاده شدنو رفتن داخل...سر یه میز چهار نفره نشستن.....وقتی گارسون سفارشاتو گرفت...روشنا بلند شد رفت دستشویی...
سایه:سیاوش....
سیاوش:هوووم...
سایه:به نظرت روشنا بهتر نشده؟؟؟؟!!
سیاوش سرشو اورد بالا و گفت:چرا خیلی بهتر شده...دارم شاخ در میارم بعد از اون اتفاق اولین باره اینطوری میبینمش.....
سایه:اوهوم....ای کاش همیشه همینطور بمونه حتما به دکترش بگو...
سیاوش سرشو تکون دادو با اومدن روشنا هیچکدوم این بحثو ادامه ندادن...
روشنا:خب من نبودم چی میگفتین بهم؟؟؟؟
سایه:هیچی...خداااا دارم از گشنگی میمیرم...
روشنا دستاشو کوبید بهمو گفت:اخ جوووووون ای کاش زودتر بیارن...بریم علی کله...
سایه:تو اسم اینجا رو از کجا میدونی؟؟؟؟؟!!!!
روشنا:اهورا خیلی از اینجا تعریف میکنه...قرار بود خودش منو بیاره ولی نمیدونم چرا شماها چند وقته نمیذارین من ببینمش...البته چندبارم زنگ زدم موبایلش ولی خاموش بود...
با اومدن غذا دیگه کسی حرف نزدو همه در سکوت مشغول غذا خوردن شدن....
******
نشسته بودم رو صندلیو فکر میکردم به جز من کسی تو مطب نیست...از بابت آیلارم خیالم راحته...پیشه آرامه.. خیلی وقت بود از اون بیمارم که اومده بود دمه خونه خبری نبود...یکدفعه غیبش زد حتی دیگه مطبمم نیومد...آرام همین امروز خونشو جابه جا کرد...منم دارم دنبال خونه میگردم...همه جای این خونه منو یاد سحر میندازه...هرچند دیگه زیاد دوسش ندارم ولی.....نمیدونم شایدم دوسش دارم ولی اگه دوسش داشته باشم مطمئنن خنگم...آخه اون بهم خیانت کرده چطوری میتونم دوسش داشته باشم؟؟؟هزارتا بنگاه رفتم ولی اون خونه ای که مد نظرم بودو هنوز پیدا نکردم...موبایلم زنگ خورد..خب الان من باید جوابشو بدم؟؟؟؟حوصله ندارم...به شماره نگاه کردم...اوه اوه این خو مامانه..
ـ جانم؟؟
مامان:پسر تو چرا موبایلتو جواب نمیدی؟؟؟؟
ـ ببخشید...سلام خوبین؟؟؟
مامان:سلام خوبم شماها چطورین؟؟
ـ ممنون ماهم خوبیم...
مامان:زنگ زدم بگم من پس فردا تهرانم......
ـ چیییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!
مامان:وا چرا تعجب میکنی؟؟؟؟؟دلم نیومد بیشتر از این ازتون دور باشم موندم چطور این یه سالو اینجا موندم...تازه فهمیدم آرامم بارداره دیگه عمرا تنهاتون بذارم...
ـ منم دلم برات تنگ شده مامان...با مادر جان میای؟؟؟
مامان:چه حرفا میزنی من که نمیتونم این پیرزنوو اینجا ول کنم بیام...مادرمه هااااااا....
ـ بله شما راست میگی...با ماشین میای؟؟؟خودت میخوای رانندگی کنی؟؟؟
مامان:آراد چت شده چقدر سوال میپرسی...اره خودم میام...
ـ پس مواظب خودتون باشین....
مامان:باشه فعلا خداحافظ...
ـ خداحافظ...
اوووف...از موقعی که بابا مرد...مامان با مادر جان رفت شمال یه ویلا گرفتو همونجا زندگی کرد...مامان یکم خشکو جدیه و باعث میشه بقیه فکر کنن بد اخلاقه...نمیگم نیست...بداخلاق هست ولی خب دیگه هرکی یه اخلاقی داره...بازم موبایلم زنگ خورد ایندفعه آیلار بود...
آیلار:بابااااااااا من دیگه باهات قهرم...
ـ وا آیلار زنگ زدی جیغ بزنی اینو بگی؟؟؟
آیلار:اره...پس چرا نمیای دنبالم؟؟؟مگه نمیخواستی بهم بستنی بدی؟؟؟
از رو صندلی بلند شدمو کتمو برداشتم...
ـ چرا گلم آماده شو من دارم میام دنبالت...
آیلار:باشه...
بدون خداحافظی قطع کرد...بچه هم بچه های قدیم...پوففففف...سوار ماشینم شدم اول ضبطو روشن کردم بعد حرکت کردم...آهنگ مورد علاقم که پخش شد آرامش عجیبی گرفتم....
باید باور کنم یا نه
توی خوابم یا بیداری
محاله اما تو دستام
داری دستاتو میزاری
چقدر دور بود تو رو داشتن
تو اون روزای تنهایی
شاید رویاست ولی
کنار من همینجایی
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
بهت قول میدم از حالا
تا روزی که نفس دارم
تموم قلبمو با عشق
به دستای تو بسپارم
بهت قول میدم از حالا
چه تو شادی چه تو غمها
شریک لحظه هات باشم
از امروز تا ته دنیا
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
(اهنگ من نگاه تورو میخوام از امین رستمی)
موقعی به خودم اومدم که رسیده بودم خونه ی آرام....پیاده شدمو زنگ درو زدم....در باز شد منم رفتم داخل...تا پامو گذاشتم تو حیاط آیلار بدو بدو اومد بغلم....
آیلار:بریم...بریم...
ـ باشه...بذار برم داخل سلام کنم....
آیلار:نه بابایی بریم...عمه گفت نذار بابات بیاد تو زود برین....
ـ وا آیلار بذار برم سلام کنم زود میام.....
رفتم داخل خونه با آرام احوالپرسی کردمو گفتم چرا اون حرفو به آیلار زدی...گفت من اصلا همچین حرفی به آیلار نزدم حتما میخواسته تو زودتر ببریش بستی بخوره...با این حرف آرام قهقهم بلند شد....آرامم خندش گرفته بود....دیگه دلم نیومد آیلارو بیشتر از این منتظر بذارم برای همین خداحافظی کردمو رفتم سوار ماشین شدم........
رسیدم به یه بستنی فروشیو ماشینو نگه داشتم....
آراد:بشین همینجا تا من بیام...دست به چیزی نزنی...
آیلار سرشو تکون داد...منم از ماشین پیاده شدم رفتم داخل بستنی فروشه...همیشه وقتی سحر بستنی میخواست میوردمش اینجا....باورم نمیشه زندگی من با سحر فقط یه سال بود....اه بس کن دیگههههه...همش سحر سحر...بعد از گرفتن بستنیا سوار ماشین شدم...بستنی آیلارو بهش دادمو خودم مشغول خوردن بستنیم شدم....موبایلم زنگ خورد....خدا به خیر کنه...
ـ بله؟؟
طرف:سلام جناب...موسوی هستم از بنگاه املاک تماس میگیرم...
ـ سلام...بله بفرمائید...
موسوی:زنگ زدم بگم خونه ای که مد نظرتون بودو پیدا کردم....میتونید الان یه سر تشریف بیارین بنگاه باهم بریم خونه رو ببینیم....
به ساعت نگاه کردم...ده و نیم بود...با اینکه خسته بودم اما گفتم:حتما...تا یه ربع دیگه اونجام....
موسوی:پس فعلا خداحافظ....
ـ خداحافظ.......
بعد از خوردن بستنیم ماشینو روشن کردمو راه افتادم سمت بنگاه...آیلارم بعد از خوردن بستنیش خوابش برد....
****
(سه روز از اون روزی که آراد رفت بنگاه گذشته)
روشنا نشسته بود رو صندلی کامپیترو هی دور میخورد....یه یکدفعه هوس کرد تیپ بزنه و بره بیرون...برای همین عین فنر از جاش بلند شدو رفت سمت کمدش....یه مانتو سفید و شلوار مشکیو روسری مشکی برداشت..لباساشو پوشیدو رفت جلو آیینه فقط یه خط چشم کشید...کیفشو برداشتو از اتاق رفت بیرون....محمود(بابای روشنا)با دیدن روشنا از جاش بلند شدو اومد سمتش...
محمود:کجا داری میری بابا؟؟؟ که اینقدر خوشگل کردی؟؟؟
روشنا:هوس کردم برم بیرون...
محمود:خب بذار مادرت زنگ بزنه سیا....
روشنا:میخوام خودم تنها برم......
محمود:نمیشه تنها بری....
روشنا: بابا...خواهش میکنم....دوست دارم یه شب تنها برم بیرون...شایدم رفتم دنبال رویا...
محمود:باشه برو...
روشنا خوشحال از اینکه محمودو راضی کرده زود از مامانش خداحافظی کردو رفت بیرون....تو حیاط رو صندلی نشست تا کفشاشو پاش کنه...از در خونه که زد بیرون میخواست زنگ بزنه به رویا...ولی زود پشیمون شد چون نمیخواست شبشو با پرحرفیای رویا خراب کنه...تصمیم گرفت تا خیابون اصلی بره بعد تاکسی بگیره...وسطای راه بود که با دیدن چیزی که جلوش دید تو جاش میخکوب شد...
سایه داشت میرفت سمت در که با جیغ روشنا سرجاش ایستاد....
روشنا:ایناهاششششششش خداجون پیداش کردم هورااااااا....
سیاوش سراسیمه اومد کفشاشو دراورد اومد داخل.......
سیاوش:چی شده؟؟؟؟روشنا چرا جیغ میکشی؟؟؟
روشنا:هی..هیچی...سوسک دیدم..
سایه دست روشنارو کشیدو برد بیرون و از همونجا به سیاوش گفت ساکشونو بیاره...سیاوش ساک به دست اومد بیرونو به شوخی یکی زد تو گردن سایه و گفت:حمالم شدم...بدوئین ظهر شد....
روشنا:بریم یریم...باور کن سیا من یه ساعته آمادم...هی به این سایه میگم بدو بدو مگه حرف گوش میده....
سایه با چشای گرد شده به روشنا نگاه کردو گفت:منو میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
روشنا:مگه دروغ میگم....
روشنا خواست فرار کنه که سیاوش بازوشو گرفت:وروجک من خو میدونم همش زیرسر تو...
روشنا برای سیاوش چشمک زدو بازوشو از تو دست سیاوش دراورد رفت نشست تو ماشین....
روشنا:سیا جووووووونم....
سیاوش:روشنا صدبار بهت گفتم منو اینجوری صدا نکن...
روشنا:خب به من چه اسمت طولانی مجبورم مخففش کنم...
سیاوش:نیست اسم تو خیلی کوتاهه...منم از این به بعد مثل بقیه روشی صدات میکنم...تقصیر منه دلم برات سوخت از بچگی روشنا صدات میکردم....
روشنا:ایشششششش...حالا میذاری حرفمو بزنم...
سایه:بگو دیگه...
روشنا:سیا بیا ببرمون دزفول...توروخدا دوست دارم برم دزفول...
سیاوش:دزفول چی داره میخوای بری؟؟؟؟؟؟؟
روشنا:میخوام برم آب بازی کنم....
سایه:خب بریم شوشتر....
روشنا:نههههههه توروخدا هوس کردم برم دزفول...
سایه:مگه تا حالا رفتی که هوس کردی؟؟؟؟؟
روشنا:نه اما خب هوس دیگه میاد....سیا بریم؟؟؟؟؟شبم بمونیم همونجا....
سیاوش:باشه بریم....ولی فردا صبح زود بلند میشید میخوام گازشو بگیرم بریم تهران....
روشنا:باشه....
سیاوش:نه مثل امروز لنگ ظهر پاشید هاااااااا...
روشنا:نه قول میدیم زود بیدارشیم....
سایه:میشه از طرف من قول ندی....معلوم نیست شاید من تا لنگ ظهر بخوابم....
روشنا:تو غلط کردی...دروغ میگه سیا مادوتامون صبح زود بیدار میشیم...
سیاوش:باشه....
تقریبا دو ساعتی بود تو راه بودن دیگه رسیده بودن دزفول....سیاوش دمه یه رستوران نگه داشت...سه تاییشون از ماشین پیاده شدنو رفتن داخل...سر یه میز چهار نفره نشستن.....وقتی گارسون سفارشاتو گرفت...روشنا بلند شد رفت دستشویی...
سایه:سیاوش....
سیاوش:هوووم...
سایه:به نظرت روشنا بهتر نشده؟؟؟؟!!
سیاوش سرشو اورد بالا و گفت:چرا خیلی بهتر شده...دارم شاخ در میارم بعد از اون اتفاق اولین باره اینطوری میبینمش.....
سایه:اوهوم....ای کاش همیشه همینطور بمونه حتما به دکترش بگو...
سیاوش سرشو تکون دادو با اومدن روشنا هیچکدوم این بحثو ادامه ندادن...
روشنا:خب من نبودم چی میگفتین بهم؟؟؟؟
سایه:هیچی...خداااا دارم از گشنگی میمیرم...
روشنا دستاشو کوبید بهمو گفت:اخ جوووووون ای کاش زودتر بیارن...بریم علی کله...
سایه:تو اسم اینجا رو از کجا میدونی؟؟؟؟؟!!!!
روشنا:اهورا خیلی از اینجا تعریف میکنه...قرار بود خودش منو بیاره ولی نمیدونم چرا شماها چند وقته نمیذارین من ببینمش...البته چندبارم زنگ زدم موبایلش ولی خاموش بود...
با اومدن غذا دیگه کسی حرف نزدو همه در سکوت مشغول غذا خوردن شدن....
******
نشسته بودم رو صندلیو فکر میکردم به جز من کسی تو مطب نیست...از بابت آیلارم خیالم راحته...پیشه آرامه.. خیلی وقت بود از اون بیمارم که اومده بود دمه خونه خبری نبود...یکدفعه غیبش زد حتی دیگه مطبمم نیومد...آرام همین امروز خونشو جابه جا کرد...منم دارم دنبال خونه میگردم...همه جای این خونه منو یاد سحر میندازه...هرچند دیگه زیاد دوسش ندارم ولی.....نمیدونم شایدم دوسش دارم ولی اگه دوسش داشته باشم مطمئنن خنگم...آخه اون بهم خیانت کرده چطوری میتونم دوسش داشته باشم؟؟؟هزارتا بنگاه رفتم ولی اون خونه ای که مد نظرم بودو هنوز پیدا نکردم...موبایلم زنگ خورد..خب الان من باید جوابشو بدم؟؟؟؟حوصله ندارم...به شماره نگاه کردم...اوه اوه این خو مامانه..
ـ جانم؟؟
مامان:پسر تو چرا موبایلتو جواب نمیدی؟؟؟؟
ـ ببخشید...سلام خوبین؟؟؟
مامان:سلام خوبم شماها چطورین؟؟
ـ ممنون ماهم خوبیم...
مامان:زنگ زدم بگم من پس فردا تهرانم......
ـ چیییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!
مامان:وا چرا تعجب میکنی؟؟؟؟؟دلم نیومد بیشتر از این ازتون دور باشم موندم چطور این یه سالو اینجا موندم...تازه فهمیدم آرامم بارداره دیگه عمرا تنهاتون بذارم...
ـ منم دلم برات تنگ شده مامان...با مادر جان میای؟؟؟
مامان:چه حرفا میزنی من که نمیتونم این پیرزنوو اینجا ول کنم بیام...مادرمه هااااااا....
ـ بله شما راست میگی...با ماشین میای؟؟؟خودت میخوای رانندگی کنی؟؟؟
مامان:آراد چت شده چقدر سوال میپرسی...اره خودم میام...
ـ پس مواظب خودتون باشین....
مامان:باشه فعلا خداحافظ...
ـ خداحافظ...
اوووف...از موقعی که بابا مرد...مامان با مادر جان رفت شمال یه ویلا گرفتو همونجا زندگی کرد...مامان یکم خشکو جدیه و باعث میشه بقیه فکر کنن بد اخلاقه...نمیگم نیست...بداخلاق هست ولی خب دیگه هرکی یه اخلاقی داره...بازم موبایلم زنگ خورد ایندفعه آیلار بود...
آیلار:بابااااااااا من دیگه باهات قهرم...
ـ وا آیلار زنگ زدی جیغ بزنی اینو بگی؟؟؟
آیلار:اره...پس چرا نمیای دنبالم؟؟؟مگه نمیخواستی بهم بستنی بدی؟؟؟
از رو صندلی بلند شدمو کتمو برداشتم...
ـ چرا گلم آماده شو من دارم میام دنبالت...
آیلار:باشه...
بدون خداحافظی قطع کرد...بچه هم بچه های قدیم...پوففففف...سوار ماشینم شدم اول ضبطو روشن کردم بعد حرکت کردم...آهنگ مورد علاقم که پخش شد آرامش عجیبی گرفتم....
باید باور کنم یا نه
توی خوابم یا بیداری
محاله اما تو دستام
داری دستاتو میزاری
چقدر دور بود تو رو داشتن
تو اون روزای تنهایی
شاید رویاست ولی
کنار من همینجایی
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
بهت قول میدم از حالا
تا روزی که نفس دارم
تموم قلبمو با عشق
به دستای تو بسپارم
بهت قول میدم از حالا
چه تو شادی چه تو غمها
شریک لحظه هات باشم
از امروز تا ته دنیا
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
(اهنگ من نگاه تورو میخوام از امین رستمی)
موقعی به خودم اومدم که رسیده بودم خونه ی آرام....پیاده شدمو زنگ درو زدم....در باز شد منم رفتم داخل...تا پامو گذاشتم تو حیاط آیلار بدو بدو اومد بغلم....
آیلار:بریم...بریم...
ـ باشه...بذار برم داخل سلام کنم....
آیلار:نه بابایی بریم...عمه گفت نذار بابات بیاد تو زود برین....
ـ وا آیلار بذار برم سلام کنم زود میام.....
رفتم داخل خونه با آرام احوالپرسی کردمو گفتم چرا اون حرفو به آیلار زدی...گفت من اصلا همچین حرفی به آیلار نزدم حتما میخواسته تو زودتر ببریش بستی بخوره...با این حرف آرام قهقهم بلند شد....آرامم خندش گرفته بود....دیگه دلم نیومد آیلارو بیشتر از این منتظر بذارم برای همین خداحافظی کردمو رفتم سوار ماشین شدم........
رسیدم به یه بستنی فروشیو ماشینو نگه داشتم....
آراد:بشین همینجا تا من بیام...دست به چیزی نزنی...
آیلار سرشو تکون داد...منم از ماشین پیاده شدم رفتم داخل بستنی فروشه...همیشه وقتی سحر بستنی میخواست میوردمش اینجا....باورم نمیشه زندگی من با سحر فقط یه سال بود....اه بس کن دیگههههه...همش سحر سحر...بعد از گرفتن بستنیا سوار ماشین شدم...بستنی آیلارو بهش دادمو خودم مشغول خوردن بستنیم شدم....موبایلم زنگ خورد....خدا به خیر کنه...
ـ بله؟؟
طرف:سلام جناب...موسوی هستم از بنگاه املاک تماس میگیرم...
ـ سلام...بله بفرمائید...
موسوی:زنگ زدم بگم خونه ای که مد نظرتون بودو پیدا کردم....میتونید الان یه سر تشریف بیارین بنگاه باهم بریم خونه رو ببینیم....
به ساعت نگاه کردم...ده و نیم بود...با اینکه خسته بودم اما گفتم:حتما...تا یه ربع دیگه اونجام....
موسوی:پس فعلا خداحافظ....
ـ خداحافظ.......
بعد از خوردن بستنیم ماشینو روشن کردمو راه افتادم سمت بنگاه...آیلارم بعد از خوردن بستنیش خوابش برد....
****
(سه روز از اون روزی که آراد رفت بنگاه گذشته)
روشنا نشسته بود رو صندلی کامپیترو هی دور میخورد....یه یکدفعه هوس کرد تیپ بزنه و بره بیرون...برای همین عین فنر از جاش بلند شدو رفت سمت کمدش....یه مانتو سفید و شلوار مشکیو روسری مشکی برداشت..لباساشو پوشیدو رفت جلو آیینه فقط یه خط چشم کشید...کیفشو برداشتو از اتاق رفت بیرون....محمود(بابای روشنا)با دیدن روشنا از جاش بلند شدو اومد سمتش...
محمود:کجا داری میری بابا؟؟؟ که اینقدر خوشگل کردی؟؟؟
روشنا:هوس کردم برم بیرون...
محمود:خب بذار مادرت زنگ بزنه سیا....
روشنا:میخوام خودم تنها برم......
محمود:نمیشه تنها بری....
روشنا: بابا...خواهش میکنم....دوست دارم یه شب تنها برم بیرون...شایدم رفتم دنبال رویا...
محمود:باشه برو...
روشنا خوشحال از اینکه محمودو راضی کرده زود از مامانش خداحافظی کردو رفت بیرون....تو حیاط رو صندلی نشست تا کفشاشو پاش کنه...از در خونه که زد بیرون میخواست زنگ بزنه به رویا...ولی زود پشیمون شد چون نمیخواست شبشو با پرحرفیای رویا خراب کنه...تصمیم گرفت تا خیابون اصلی بره بعد تاکسی بگیره...وسطای راه بود که با دیدن چیزی که جلوش دید تو جاش میخکوب شد......
سه روز از اون روزی که رفتم بنگاه گذاشته...از خونه خیلی خوشم اومد برای همین فرداش خونه رو جابه جا کردم...خونه آپارتمان بودو برای منو آیلار کافی بود...رسیده بودم دمه خونه دستمو بردم ریموتو برداشتم...تا خواستم درو باز کنم یکی زد به شیشه...سرمو برگردوندم طرف شیشه...یه دختر بود...شیشه بالا بود ولی میتونستم صداشو بشنوم...
روشنا:اهورا بیا پایین...هیچ معلومه چندروزه کجایی؟؟؟اهورااااااا....
بهتره از ماشین پیاده شم تا بفهمه اشتباه گرفته...در ماشینو باز کردمو رفتم بیرون...تا از ماشین پیاده شدم....چشاش گرد شد اونقدر گرد که گفتم الان باید بیفتم دنباله تخم چشمش...ولی خیلی سریع همون حالتشو گرفت...
روشنا:اهورا چرا وایسادی اینجا منو نگاه میکنی؟؟؟؟هان؟؟؟بیا بریم دیگه...
و با این حرفش دست منو کشید...دستمو از دستش دراردمو گفتم:فکر کنم اشتباه گرفتید خانوم محترم.......
با صدای خفه ای گفت:اهورا.....
ـ تا جایی که یادم میاد اسمم آراد....
رنگش پریدو گفت:اهورا ازدواج کردی...اره؟؟؟دیدی...همه میگفتن مردی پس اینجا چیکار میکنی؟؟؟
هااااان؟؟؟؟زنتو اوردی نزدیک خونه ی من که زجرکشم کنی؟؟؟؟چراااااا؟؟؟؟مگه من چیکارت کردم اهورا؟؟؟؟؟؟؟
همه اینارو با گریه میگفت...دلم براش سوخت مطمئن شدم بیماره...
ـ سوارشو....
روشنا:نمیخوام....
ـ وقتی میگم سوارشو یعنی سوارشو....
نمیدونم اینو چقدر محکم گفتم که هم اشکاشو پاک کرد هم رفت سوار ماشین شد...نشستم تو ماشینو رومو کردم طرفش....
ـ خونتون هنوز همونجاست؟؟؟؟
روشنا:آره هنوز پیشه همون مغازهس...
چه راحت فهمیدم آدرس خونشون کجاست...یه سوپرمارکت بیشتر این اطراف نبود...رفتیم ته کوچه دوتا خونه بغل مغازه بود...خاکککک حالا من از کجا بفهمم کدوم خونشونه...دوتامون از ماشین پیاده شدیم...من رفتم سمت در چپیه که دختره گفت:اهوراااا....خونه ما این یکیه...
اوه اوه...حالا نمیشد خونتونو سمت چپ بگیرین تا من ضایع نشم....رفتم سمت دختره و کنارش ایستادم...با کلید درو باز کرد منم راحت رفتم داخل...خاک بر سرت آراد چرا اومدی داخل....برگشتم که برم بیرون...اما دختره باباشو صدا زد...دیگه نرفتم بیرونو دنبال دختره راه افتادم....پدرش نگران از در اومد بیرون...اووووو اینجا چه خبره؟؟عجب غلطی کردم....ولی من تا ته توی این ماجرا رو در نیارم از خونه بیرون نمیرم...مامانشم اومد بیرون اول به صورت گریون دخترشون نگاه کرد بعد من...اوووووو ایناهم خو چشاشون گرد شد....پدرش اومد روبه رو من ایستاد...
پدرش:ا...اهو...اهورا...
ـ نه آقای محترم به پیر به پیغمبر من اهورا نیستم...بابا اسمم آراده......
پدرش:آخه چطور ممکنه تو...تو خیلی شبیه اهورایی...
دختره اومد جلوو گفت:دیدی بابا...دیدی اهورا نمرده...تازه زنم گرفته...
و زد زیر گریه....اوووو من میگم نره اینا میگن بدوش...بهتره با پدرش تنها صحبت کنم...ظاهرا پدرش فهمیده بود اشتباه گرفته چون به مادر دختره اشاره کردو گفت دختره رو ببره تو...اسمشم نمیدونم...ااااا عجب شانسی مامانش صداش زد...روشنا...روشنا...چه اسم قشنگی داره.....
با صدای پدرش به خودم اومدمو نشستم رو صندلی...پدرشم پیشم نشست....
ـ من اسمم آراده خودم روانشناسم برای همین فهمیدم دخترتون بیماره....
پدرش که فهمیدم اسمش محموده:روشنا کجا تورو دید؟؟؟؟
جریانو براش تعریف کردم...ازش خواستم بگه چرا روشنا اینطوری شده....
محمود خان:روشنا و اهورا همکلاس بودن...از همون اول عاشق هم شدن...نمیخوام وارد جزئیات بشم...اهورا اومد خواستگاری روشنا و باهم نامزد شدن...روزی که میخواستن دوتایی برن حلقه بگیرن...باید از خیابون رد میشدن...روشنا عقب عقبی میرفت که یه کایمون اومد طرفشون...اهورا روشنا رو هل داد...کامیون ترمز کردو قسمت پشتش خورد به اهورا...در واقع اهورا کاملا رفت زیرش....روشنا این صحنه رو با چشماش دید....از اون موقع تعادل روحی نداره...
*******
بیچاره عجب زجری کشیده...باید درمانش کنم...
ـ اجازه بدید من درمانش کنم....
محمود خان:ما بهترین دکترارو براش گرفتیم ولی خوب نشد....
ـ منم یکی از بهترین دکترام...لطفا بذارین چندوقت فقط تحت درمان من باشه...ممکنه درمانش خیلی طول بکشه ممکنم هست خیلی زود درمان بشه...
محمود خان:باشه...ممنون هرکی دیگه جای تو بود معلوم نبود با دخترم چیکار میکرد...
ـ وظیفم بود...اگه میشه روشنا خانومو صدا کنین بیاد بیرون میخوام یکم تنها باهاش حرف بزنم......
محمود خان در حالی که بلند میشد گفت:باشه پسرم...الان میگم بیاد...
پوفی کشیدم...خدا چرا این دختر باید اینطوری میشد...دختر خیلی خوشگلی بود...تو فکر بودم که با نشستن روشنا کنارم...رومو برگردوندم طرفش...
روشنا:چاییتو بخور....
ـ نمیخورم...روشنا خانوم خوب به من نگاه کنین...من چیم شبیه اهوراست؟؟؟؟
روشنا:وااا اهورا چه حرفا میزینی مگه میشه آدم شبیه خودش نباشه...در ضمن اینقدرم منو جمع نبند من یه نفرم.......
سرمو تکون دادمو ترجیح دادم دیگه در این باره حرفی نزنم....
ـ از کجا فهمیدی ازدواج کردم؟؟؟
روشنا:از حلقه ی تو دستت...
لبخندی زدم...حلقه رو همینجوری گذاشته بودم تو دستم...یکم دیگه باهاش حرف زدم بعد رفتم خونه....طفلی آیلار خوابش برده بود...مامان هم اومده بود...مامان نشسته بود سر مبل...بهش سلام کردمو رفتم لباسمو عوض کردم...دوتا چایی ریختمو نشستم پیشش...
مامان:کجا بودی؟؟؟
ـ خونه یکی از بیمارام...
مامان:ااااااا از کی تا حالا خونه ی بیماراتم میری؟؟؟
ـ مامان....
مامان:آراد اینقدر مامان مامان نکن...من اومدم اینجا که هم زندگی کنم هم بگم دست زنتو بگیر برش گردون خونه...
چایی پرید تو گلومو به سرفه افتادم.....بعد از اینکه حالم خوب شد گفتم:اون هرزه دیگه زن من نیست....
مامان:سحر حیف بود...اون جوون بود یه اشتباهی کرد تو چرا زود بیخیالش شدی؟؟؟؟
ـ مامان خواهش میکنم...از کی تا حالا خوابیدن با دوست شوهر فقط یه اشتباه کوچیکه؟؟؟؟؟هااااااااااااا ن؟؟؟؟؟؟؟
از رو مبل بلند شدم چاییم کوفتم شد...تعجب میکنم هنوزم طرف سحرو میگیره...ایییییی خدا مادر مارو....رفتم تو اتاقمو گیتارمو برداشتم و نشستم سرتخت...خودمم موندم هنوزم سحرو دوست دارم یا نه............
دوباره نم نم بارون، صدای شرشر ناودون
دل بازم بیقراره
دوباره رنگ چشاتو، خیال عاشقی باتو
این دل آروم نداره نداره نداره
شبامو و خواب نوازش، دوباره هق هق و بالش
گریه یعنی ستایش…
ستایش تو و چشمات، دلم هنوز تو رو میخواد
دل باز پر زده واسه عطر نفس هات
یاد روزی افتادم که سحر برای استخدام اومد مطبم....آگهی داده بودم برای منشی....چرا بهم خیانت کرد؟؟؟سوالی که همیشه وقتی اسم سحر میشنوم...میاد تو ذهنم...اشکم اومد پایین...همیشه وقتی حالم خیلی داغون باشه تو خلوت خودم گیتار میزنمو گریه میکنم.....
اتاقم عطر تو داره، دلم گرفته دوباره
کار من انتظاره
یه عکس و درد دلامو، میریزه اشک چشامو
غم تمومی نداره نداره نداره
صدای باد و کوچه، داره تو خونه میپیچه
قلبم اروم نمیشه
بغل گرفتمت انگار، دوباره خواب و تکرار
باز نبودی من تکیه دادم به دیوار
ستایش یعنی دیوونگی هام، شبیه حس خوب تو دل ما
نگاه کن تو چشای بی قرارم
چقدر این لحظه ها رو دوست دارم
تصور میکنم پیشم نشستی
چقدر خوبه چقدر خووبه که هستی
ستایش یعنی این حسی که دارم
نمیتونم تو رو تنها بزارم
(آهنگ ستایش از مرتضی پاشایی)
با صدای آیلار که از پشت در داشت صدام میزذ...اشکامو پاک کردمو گیتارمو گذاشتم کنار...رفتم درو باز کردم آیلارم پرید بغلم....
ـ گلم مگه تو خواب نبودی؟؟؟
آیلار:چرا ولی دیدم داری شعر میخونی...اومدم پیشت...
یه ماچ محکمش کردم رفتم نشستم سرتخت...آیلارم نشوندم کنارم...
آیلار:بابا آهنگه که من دوست دارمو میزنی؟؟؟
ـ ارههه چرا که نه...ولی یه شرط داره....
آیلار:چه شرطی؟؟؟
ـ اینکه توهم باهام بخونی....
آیلار:باشه چووون تو صدامو دوست داری من افتخار میدم که برات بخونم...
ـ آوریییین...پس بریم که داشته باشیم یه اجرای دونفره...پدرو دختری....
آیلار سرشو تکون داد منم گیتارمو برداشتم....عاشق این آهنگ بود ماشالله حفظشم بود...
زندیگیرو با تو می خوام نه با هیچکس دیگـــ
می خوام کنارت بمونم تنهایی بسه دیگــــ
مثل تو پیدا نمیشه خودتم خوب میدونی تنها کسی هستی کـــ تا همیشه با من میمونی
اینو خودت خوب میدونی تو رو بــ دنیا نمیدم امدی تو زندگیم یک دفعه عاشقت شدم
همیشه منتظر بودم تا تورو پیدا بکنم تو اومدیو آخرش فقط شدی مال خودم
زندیگیرو با تو می خوام نه با هیچکس دیگـــ
می خوام کنارت بمونم تنهایی بسه دیگــــ
مثل تو پیدا نمیشه خودتم خوب میدونی تنها کسی هستی کـــ تا همیشه با من میمونی
اینو بدون که تا آخر عمر من همیشه عاشقت میمونم حسی که تو داری به من حس خوبه میدونم
بگو توهم دلت من و می خواد بگو که به پای من میمونی تموم دنیای منی من دوست دارم میدونی
زندیگیرو با تو می خوام نه با هیچکس دیگـــ
می خوام کنارت بمونم تنهایی بسه دیگــــ
مثل تو پیدا نمیشه خودتم خوب میدونی تنها کسی هستی کـــ تا همیشه با من میمونی
تورو بدست آوردم و به آرزوهام رسیدم تو همونی هستی که عاشق خنده هاش شدم
حرفی توی قلبمه فقط می خوام به تو بگم،بگم که زندگیم تویی من به تو وابسته شدم
(زندگی رو با تو میخوام از احمد سعیدی و عماد طالب زاده)
*******
روشنا درو باز کردو رفت نشست سر مبل از اون موقع آرادو زیاد میدید حالش نسبتا خوب شده بودو میدونست آردا دیگه اهورا نیست....با آراد خیلی صمیمی شده بود...با دستی که به شونش خورد دست از فکر کردن برداشت و روشو کرد طرف سیاوش....
روشنا:هوم؟؟؟
سیاوش:روشنا تو چته؟؟؟من اومدم تو رو ببرم خونمون تنها نباشی...پاشو یه شربت برام بیار ببینم...
روشنا با غرغر از جاش بلند شدو رفت داخل آشپزخونه....بعد از درست کردن شربت یه تیکه از کیکی هم که عصری درست کرده بود گذاشت تو بشقاب و از آشپزخونه رفت بیرون...
سیاوش:برو آماده شو دیگه....سه روز که نمیشه تنها بمونی.....
روشنا:من نمیفهمم عمو به جز بابام کس دیگه ای رو نداشت....اگه داشت من مجبور نمیشدم سه روز با شما دوتا اوشگول زندگی کنم....با سایه هم...هم اتاق شم...که دیگه هیچی از من نمیمونه...
سیاوش کوسن مبلو برداشت و افتاد دنبال روشنا....روشناهم جیغ زدو فرار کرد رفت داخل اتاقش و درو قفل کرد...مشغول پوشیدن لباس شد...یه مانتو سورمه ای کوتاه پوشید با شلوار جین مشکی یه شال مشکی هم انداخت رو سرشو رفت بیرون....
سیاوش:روشی تو میخوای اینطوری بیای؟؟؟
روشنا یه نگاه به خودش کردو گفت:مگه چمه؟؟؟؟؟!!!
سیاوش خندیدو گفت:دیوونه منظورم اینه که هیچی نمیخوای با خودت بیاری؟؟؟؟
روشنا یکی زد تو پیشونیش و برگشت تو اتاقش...سیاوشم نشست سر مبل...که تلفن زنگ خورد...سیاوش تلفنو برداشت...
سیاوش:بله؟؟
آراد:سلام...آرادم..
سیاوش:اااا چطوری آرادجان؟؟؟
آراد:خوبم مرسی...تو چطوری چه خبر؟؟؟
سیاوش:منم خوبم سلامتی هیچ خبری نیست...اومدم دنبال روشنا ببرمش خونمون...
آراد:چراااااا؟؟؟
سیاوش:مگه تو نمیدونی؟؟فکر کردم روشی بهت گفته...عموش تو یکی از شهرهای شمال زندگی میکنه مریض شده مامانش اینا رفتن پیشش....منم اومدم دنبالش که تو خونه تنها نباشه.....
آراد:آهان....الان روشنا کجاست؟؟؟
روشنا از اتاق اومد بیرونو بلند گفت:سیاوش ایشالله یه زنه غرغرو لوس گیرت بیاد....نشستی اونجا با کدوم خری مثل خودت حرف میزنی؟؟؟بیا کمکم کن...
سیاوش هی بهش اشاره میکرد اما روشنا توجه نمیکرد....
سیاوش:ایناهاش آراد جان صداشو که شنیدی؟؟من برم کمکش...
روشنا با شنیدن اسم آراد ساکشو ول کردو دوید سمت تلفن...گوشیو از سیاوش گرفت...
روشنا:الو آراد..سلام خوبی منم خوبم؟؟
آراد که از خنده غش کرده بود به زور گفت:منم خوبم....امشب میام دنبالت بریم بیرون...
روشنا:باشه باشه منتظرم..آدرس خونه خالمو برات اس میکنم....
آراد:باشه...مواظب خودت باش خداحافظ...
روشنا:خداحافظ...
روشنا یه چشم غره به سیاوش رفت...باهم از خونه رفتن بیرون و سوار ماشین شدن......
داشتم آماده میشدم دیگه کم کم باید راه بیفتم برم دنبال روشنا....دختر خیلی خوبیه...وقتی باهاشم حس خیلی خوبی دارم...حالشم خداروشکر داره بهتر میشه...هنوزم مامان دست از سرم برنداشته چپ میره راست میره یه دختر بهم معرفی میکنه....از دست آرام راحت شدم حالا مامان گیر داده...کتمو از رو تخت برداشتمو پوشیدمش...از اتاق رفتم بیرون...میخواستم آیلارم با خودم ببرم... خیلی خیلی روشنا رو دوست داشت...
ـ آیلار کجایی؟؟؟
آیلار:تو اتاقمم بابایی...
رفتم تو اتاقش دیدم نشسته سر تختو هنوز آماده نشده.....
ـ پس تو چرا هنوز آماده نشدی؟؟؟
شوهاشو انداخت بالا و چیزی نگفت...رفتم نشستم کنارش...
ـ چیزی شده؟؟؟چرا آماده نمیشی گلم؟؟؟
آیلار:من نمیام...
ـ چرااا؟؟؟
آیلار:روشی جونم دوست نداره من بیام...
ـ عزیزم کی همچین چیزی گفته؟؟؟
آیلار:چون اون مثل همیشه که باهاش میرم بیرون بهم زنگ نزد که بگه توهم بیا...
همون لحظه گوشیم زنگ خورد...مطمئن بودم روشناست همیشه هرجا میخواستیم بریم بهم زنگ میزد با آیلار حرف میزد...گوشیمو جواب دادم...
ـ الو...
روشنا:سلام آرادی...آیلار جونمممم کجاست؟؟؟
ـ اوووو شما دوتاهم کشتین خودتونو...این از اینور اون از اونور....
روشنا:آرااااد جون روشی گوشی رو بهش بده...
ـ باشه چند لحظه صبر کن...باور کن اگه آیلار رانندگی بلد بود بهش میگفتی ماشین باباتو بیار بریم بیرون من خو اصلا مهم نیستم......
روشنا:آراد اینجوری نگو...نیازی نیست به تو بگم بیا چون تو خودت منو دعوت کردی...
ـ آهااااااااان بله.....گوشی دستت...
گوشیو گرفتم طرف آیلارو گفتم:بیا آیلار خانوم مگه میشه روشی جونت تو رو یادش بره....
آیلار با یه آخ جون بلند گوشی رو ازم گرفتو مشغول حرف زدن شد...گوشمو چسبوندم به گوشی و حرفاشونو گوش دادم...آیلار خودشو لوس میکرد روشی قربون صدقش میرفت...سرمو تکون دادمو از جام بلند شدم رفتم سمت کمد آیلار....یه پیرهن سفید از کمدش در اوردم کفش سفیداشم برداشتم رفتم نشستم کنارش...
ـ حرف زدنتون تموم نشد؟؟؟الان همدیگه رو میبینین...
آیلار روشو کرد طرفمو اخم کرد...دستشو گذاشت سر دماغشو گفت:هیشششششش....
ـ نچ نچ توروخدا بچه ی مارو...
بلند گفتم:روشی قطع کن دیرمون شده...
آیلار:باااااباااااااا.....
ـ عزیزم بس کن الان میریم بیرون اونجا همدیگه رو میبینین...
آیلار:باشه....پس روشی جونم خداحافظ...
خداروشکر قطع کرد....گوشیمو از آیلار گرفتمو لباساشو تنش کردم...وقتی آماده شد عین فرشته ها شده بود...
ـ چه آفریدی خداااااا...بدو بغلم ببینم...
آیلار خندیدو دوید بغلم...
آیلار:بریم بریم روشی جونم منتظرمون...
ـ اییییی خدا....
آیلارم خندید....تا دمه خونه سیاوش اینا آیلار شیرین زبونی میکرد...اونقدر که من اصلا نفهمیدم چطور رسیدیم....یه میس به روشنا زدم اومد بیرون...چه خوشگل شده بود یه مانتو قرمز با شلوارو کفش مشکی پوشیده بود...روسری مشکی سرش بود...کیفشم قرمز بود...اومد در جلو باز کردو آیلارو بغل کرد نشست آیلارم نشوند رو پاش...
ـ به چطوری؟؟
روشنا: خوبم مرسی...تو شطوری؟؟
ـ عالیم...
روشنا:بایدم باشی این افتخاراااا نصیب کم کسی میشه....
ـ اوووووه بلههههه....
آیلار:با من سلام نمیکنی؟؟؟
روشنا:الهی من فداتشم تورو گذاشتم آخر خوشگلم که حسابی باهات بحرفم....
آیلار گونه روشنا رو بوسید...روشناهم صورت آیلارو بوسه بارون کرد...این بچه مادر میخواد...ماشینو روشن کردمو راه افتادم...روشی و آیلار باهم حرف میزدن گه گاهی روشی بامن حرف میزد...من موندم نقش من اینجا چیه...دستمو بردم ظبتو روشن کردم...زدم عقبو روی آهنگ مورد علاقم ایستادم......
باید باور کنم یا نه
توی خوابم یا بیداری
محاله اما تو دستام
داری دستاتو میزاری
چقدر دور بود تو رو داشتن
تو اون روزای تنهایی
شاید رویاست ولی
کنار من همینجایی
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
روشنا:وووووووووی آهنگ مورد علاقم....توهم دوسش داری؟؟؟!!
ـ خییییییلی...
روشنا:منم خیلی دوسش دارم...
سرمو تکون دادم...چه جلب.....
بهت قول میدم از حالا
تا روزی که نفس دارم
تموم قلبمو با عشق
به دستای تو بسپارم
بهت قول میدم از حالا
چه تو شادی چه تو غمها
شریک لحظه هات باشم
از امروز تا ته دنیا
من نگاه تورو میخوام
روی ماه تورو میخوام
آسمون دو تا چشمت
بی گناهه تو رو میخوام
(اهنگ من نگاه تورو میخوام از امین رستمی)
با تموم شدن آهنگ رسیده بودیم رستوران...از ماشین پیاده شدیم...در ماشینو قفل کردمو باهم رفتیم داخل...
******
سیاوش در ماشینو قفل کردو وارد مطب آراد شد...رفت طرف میز منشی...یکم با منشی حرف زد
ولی آخرم نشست سر صندلی تا نوبتش بشه....یه نیم ساعت با موبایلش مشغول بود تا نوبش
شد رفت داخل..
آراد: به به چطوری سیا؟؟
سیاوش:خوبم مرسی تو چطوری؟؟؟
آراد:خداروشکر خوبم...
سیاوش نشست سر مبل...آرادم از پشت میزش اومد بیرونو رفت نشست روبه روی سیاوش..
آراد:گفتم برات قهوه بیارن..میخوری دیگه؟؟
سیاوش:اره بابا...ظاهرا باهام کاری داشتی...
آراد:آره درمورد روشناست...
سیاوش:روشنا؟؟؟!!!چش شده؟؟
آراد:هیچی بابا میخواستم بگم...
همون لحظه در زده شد...خانوم شکوهی بعد از اینکه قهوه ها رو گذاشت رو میز رفت بیرون...
سیاوش:خب بگو...
آراد:آره داشتم میگفتم....
موبایل آراد زنگ خورد...آراد معذرت خواهی کردو جواب موبایلشو داد...به سیاوشم اشاره کرد قهوه شو بخوره....
آراد:جانم خوشگلم؟؟؟
ـ........
آراد:باشه بابایی...دیگه چی؟؟؟
ـ........
آراد:باشه عزیزم زود میام...خداحافظ...
سیاوش:خب زود بگو تا یه چیز دیگه نشده....
آراد:روشنا حالش خوب شد...دیگه نیازی به درمان نداره...
سیاوش:چییییییی؟؟؟چطور اینقدر زود؟؟؟
آراد:خودمم نمیدونم...ولی خداروشکر حالش خوبه خوب شده...حالا دیگه میتونی مراسم عروسیتونو راه بندازین.......
سیاوش با صدای بلند زد زیر خنده...
آراد:چیه؟؟بگو منم بخندم....
سیاوش:تو....تو الان چی گفتی؟؟؟
آراد:گفتم دیگه خیلی راحت میتونی مراسم عروسیتونو راه بندازین...این چیش خنده داره؟؟؟
تا آراد اینو گفت سیاوش دوباره زد زیر خنده....
آراد:مرضضض خو بگو برای چی میخندی؟؟؟دختر خالت خوب شد..حالا نوبت تو درمانت کنم؟؟؟؟!!!
سیاوش:آخه منو روشنا...اونم ازدواج....
آراد:مگه تو روشنا رو دوست نداری؟؟؟
سیاوش:نه بابا چه حرفا میزنی....من روشی رو مثل خواهرم دوست دارم از بچگی تو بغل من بود....
آراد:ااااااااا بابا بزرگ مگه چندسالته؟؟؟
سیاوش:کووووفت....من بدبخت همش بیست هشت سالمه...
آراد...آراد....اووووف مردم بس که این اسمو تکرار کردم.....دیوونه شدم فکر کنم دوباره باید درمان بشم....هیییییی واقعا چرا آراد همه فکرمو مشغول کرده...شاید عاشقش شدم..دوسش دارم ولی هنوز به مرز عاشقی نرسیدم...فعلا باید بیخیالش بشم...موبایلمو از رو پاتختی برداشتم...اوووف یه اسو سه تا زنگ همشم آراد بود...اسشو باز کردم....
ـ روشنا چرا جواب نمیدی؟؟؟باشه به هر حال من ساعت 9 دمه خونتونم آماده باش.....
چیییییییی؟؟؟؟؟؟!!!!به ساعت نگاه کردم....نه ربع کم بود....مثل فنر پریدم یه چیزی از کمدم دراوردمو پوشیدم...بدون هیچ آرایشی کیفمو برداشتم..رفتم بیرون....وووووی موبایلم...دوباره رفتم داخل اتاقم موبایلمو برداشتم....
ـ من دارم میرم بیرون با آرادم......
کفشامو تند پوشیدمو رفتم دمه در....ساعت موبایلمو نگاه کردم....نه دقیق بود...با صدا بوقش پریدم بیرونو سوار ماشینش شدم...
آراد:اوووووو آرومتر دختر چه خبرته؟؟؟؟
ـ آراد آراد...یه ربع پیش موبایلمو دیدم نفهمیدم چطور آماده شدم...
آراد یه نگاه از بالا تا پایین بهم کردو گفت:تیپت خوبه نگران نباش....کجا بریم؟؟؟
ـ نمیدونم تو منو دعوت کردی از من میپرسی؟؟؟
آراد: موافقی پیتزا بگیریم بریم پارک بخوریم؟؟؟؟
ـ آره چرا که نه....آیلار کجاست؟؟؟
آراد:پیشه مامانمه....
ـ آرااااااااااد چرا نیوردش.....
آراد:عزیزم حرف خصوصی باهات دارم اون وروجکو بیارم کجا.....
خشک شدم تو جام....فکر کنم نفسم نمیکشیدم.....این الان چی گفت؟؟؟؟؟عزیزم؟؟؟؟!!!حرف خصوصی؟؟؟!!!!این چیه جلوم داره تکون میخوره....اااااا این دست آراده....
ـ هاااااااااااان؟؟؟
آراد:هان یعنی چی؟؟؟
ـ هاااااااان؟؟؟
آراد:قرص هان خوردی...سکته نکنی دختر..چت شد یکدفعه؟؟؟!!!
ـ هااااان...هیچی هیچی...
یه نگاه به دروبرم کردم.....ماشینو پارک کرده بود کنار خیابون...برگشتم طرف آراد..دیدم داره با ابروهای بالا رفته نگام میکنه....
ـ آراد منو تو.....منو تو چه حرف خصوصی باهم داریم؟؟؟!!!
آراد یه لبخند روشنا کش زدو گفت:من حرف خصوصی باهات دارم...
وووی خدا به خیر کنه...یعنی چی میخواد بهم بگه؟؟؟؟چقدر دوست داشتم یه روز محکم چال گونه هاشو ببوسم...سرمو تکون دادمو چیزی نگفتم...ماشینو روشن کردو راه افتاد...همه ی راه حواسم به بیرون بود...به این فکر میکردم که آراد چی میخواد بهم بگه....آراد دمه یه پیتزا فروشی نگه داشت...
آراد:همینجا بمون تا من بیام....
ـ پ ن پ از ماشین پیاده میشمو فرار میکنم...
آراد خندیدو گفت:ببخشید یه لحظه فکر کردم آیلار نشسته کنارم...
ـ آرااااااااااد......
آراد:گفتم که ببخشید......
بهش لبخند زدم آرادم وقتی خیالش از من راحت شد از ماشین پیاده شدو رفت داخل پیتزا فروشی....هییییییییی موبایلمو از تو کیفم دراوردم..سیاوش یه اس داده بود...
ـ سیلام روشی خوبی؟؟؟کجایی؟؟؟
براش نوشتم:خوبم با آراد اومدم بیرون....
بعد پنج دقیقه بهم اس داد:ااااااااا خوش بگذره مواظب خودت باش...پس تا بعد بااااای..
جوابشو ندادم عادتم بود جواب خداحافظی کسی رو نمیدادم...ولی گاهی اوقات میدادم....
بعد از بیست دقیقه آراد اومد...سوار ماشین شدو پیتزاهارو گذاشت رو صندلی عقب.....
ـ اووووف بو پیتزا میاد...گشنم شد.....
آراد:یکم تحمل کن شکمو الان میرسیم پارک.....
لبامو غنچه کردمو رومو کردم طرف پنجره.....تا خود پارک با بوی پیتزا سیر شدم....به زور جا پارک پیدا کردیم...من جعبه پیتزا هارو برداشتمو از ماشین پیاده شدم.....آرادم بعد از برداشتن زیر انداز اومد سمتم...رفتیم یه جای خلوت نشستیم...در جعبه پیتزامو باز کردمو تقریبا حمله کردم بهش..پیتزا هارو همینطور پشت سر هم میکردم تو دهنم...
آراد:روشی خفه نشی....
با دهن پر گفتم:نه باو تو نگران نباش...خیلی گشنم بود...
آراد:معلومه...چند ساله غذا نخوردی؟؟؟؟؟؟!!!
یکی زدم تو بازوشو گفتم:ااااا آراد آدم جلو تو غذا کوفتش میشه.....
آراد:نه بابا بخور شوخیدم...
ـ باشه....
دستمو بردم یه تیکه دیگمو بردارم..که آراد گفت:روشنا؟؟؟
تیکه پیتزامو برداشتمو گفتم:بله؟؟؟
خواستم بذارمش تو دهنم ولی با حرفی که آراد زد تو جام خشک شدم...قیافم خیلی مضحک شده بود...ای کاش یکی ازم عکس میگرفت...دهنم باز چشامم از حدقه زده بود بیرون...دستمم تو هوا
مونده بود....هااااااااااااااااان؟ ؟؟؟؟خدایا این آراده یا من خوابم آره خوابم...اه اه اینقدر بدم میاد رویامو تو خواب ببینم ولی به واقعیت تبدیل نشه...بذار یه نشگون از خودم بگیرم میترسم رویام عمیقترشه...یه نیشگون محمکم از بازوم گرفتم..آخخخخخخخخخ چرا دردم گرفت....آراد بدبخت فکرکنم سکته کرد...رنگش سفید شده بود و هی تکونم میداد اسممو صدا میزد...
ـ هاااااان؟؟هااااان چیه؟؟؟؟؟
آراد:چیه و مرضضضض......دختر من مردم تا تو یه چیزی بگی...
ـ ببخشید...نذاشتی پیتزامو بخورم....
اصلا سوالش به کل یادم رفته بود که دوباره گفت:روشنا با من ازدواج میکنی؟؟؟؟؟اصلا فهمیدی چی بهت گفتم؟؟؟؟!!!
خدااااااا دوباره همونجور خشک شدم...دروغ چرا باورش واقعا برام سخت بود...آراد بخواد با من ازدواج کنه...من هنوز نمیدونم حسم به آراد فقط یه عادته یا عشقه...نمیدونم..پیتزامو گذاشتم تو جعبه...
ـ آراد خودتی؟؟؟
آراد: پ ن پ من بابای خدابیامرزشم اومدم عروسمو انتخاب کنمو برم....فقط موندم چرا عروسم اینقدر لفتش میده....
ـ ایشششش بابا نمکدون...خب چی بگم شوکم کردی...آخه کی اینطوری خواستگاری میکنه که تو کردی؟؟؟؟؟
آراد:عزیزم من خاصم...
ـ اوووو یکی پپسی باز کنه...نه باو...
آراد:حالا نپیچون جوابو بده...
ـ یعنی تو همین الان میخوای جوابو از من بگیری؟؟؟؟؟!!!!!!
آراد:آره چرا که نه....خوشتیپ نیستم که هستم...پولدار نیستم که هستم...مهربون نیستم که هستم....
روشنا کش نیستم.....
خودم ادامه حرفشو گرفتم:که حتما اونم هستی؟؟!!!!!!بابا اعتماد به سقففففف....به هر حال من الان جواب نمیدم....
آراد:باشه اشکال نداره....
ـ نه بابا توروخدا بگو اشکال داره...چندتا سوال باید ازت بپرسم....
آراد: باشه بپرس....
ـ تو منو دوست داری؟؟؟؟؟؟!!!!!!
آراد:بذار راستشو بهت بگم.....
ـ اوهوم منم میخوام راستشو بشنوم...
آراد: ببین روشنا من...من دوست دارم ولی هنوز عاشقت نشدم...تو میتونی مادر خوبی برای آیلار باشی...مطمئن باش منم دوست دارم...شایدم تو زندگی مشترکمون عاشقت بشم....
ـ آراد مطمئنی دیگه سحر جایی نداره؟؟؟؟
آراد: نمیدونم...نمیدونم......
ـ یعنی چی آراد...یعنی من باید زندگیمو جوری بسازم که هر لحظه فکرکنم سحر بیاد زندگیه من خرابه...من تحمل ندارم یه ضربه دیگه بخورم....
آراد بازومو گرفت تو دستشو گفت:مطمئن باش وقتی بیای تو زندگیم...سحر از زندگیم حذف میشه....
زل زده بودیم تو چشمای همدیگه...نمیدونم حرفشو باور کنم یا نه...ولی خیلی محکم گفت پس نمیتونه دروغ بگه....فقط سرمو تکون دادم...اوووف چشاش منو دیوونه میکنن...سابقه نداشت اینقدر تو چشمش خیره بشم....بازومو ول کردو صاف نشست....
آراد: پیتزاتو بخور....
ـ نمیخورم...اشتها ندارم....
آراد:یعنی چی اشتها ندارم....گفتم بخور....
اوف کشتم....نمیتونم رو حرفش حرف بزنم....پیتزامو برداشتمو برعکس اول به زور گذاشتم دهنم....خداییش با حرفای آراد اشتهام کور شده بود....داشتم به زور میخوردم که دیدم آراد پیتزامو از دستم گرفتو گذاشت تو دهن خودش....بعدشم دید من بقیشو نمیخورم....جعبه رو کشید طرف خودشو با اشتها شروع کرد به خوردن....دقیقا برعکس هم شده بودیم اون موقع اون به زور میخورد حالا من...دست به سینه نشستم گردنمم کج کردم...
ـ خوشمزس؟؟؟؟؟؟
آراد لقمشو قورت دادو گفت:آره خیلی....
یه نگاه به جعبه کردم فقط سه تیکه مونده بود...همزمان باهم یه تیکه برداشتیم....حالا فقط یه تیکه دیگه مونده بود....یه نگاه به آراد کردم یه نگاه به پیتزا...زود دستمو بردم جلو....دکی.....آراد زودتر من برش داشت...بیخیال مشغول خوردن پیتزام شدم که دیدم آراد اون پیتزا رو گرفته جلوم....
آراد:بیا بخورش....
ـ نمیخوام...
آراد:بگیر بخور خودتو لوس نکن....
ـ ایشش...
پیتزا رو ازش گرفتمو مشغول خوردن شدم....
آراد داشت زیراندازو جمع میکرد منم رفتم جعبه ها رو انداختم تو سطل زباله....درحالی که با دستمال دستمو پاک میکردم رفتم سمت آراد....
آراد:موافقی یکم قدم بزنیم؟؟؟
ـ آره...
آراد:پس همینجا بمون تا من برم زیر اندازو بذارم تو ماشینو بیام....
ـ باشه....
*******
داشتم لباسامو میپوشیدم که برم خونه آراد...دلم برای آیلار تنگ شده بود...
یه شلوار جین مشکی پوشیدم...یه مانتو طوسی هم تنم کردم....شال مکشیمو سرم کردمو موبایلمو برداشتم......
کسی خونه نبود...کلیدامو برداشتم رفتم بیرون....داشتم کفشامو پام میکردم که موبایلم زنگ خورد...
سایه بود...
ـ جانم؟؟
سایه: سلام روشی چطوری؟؟؟
ـ خوبم...داشتم میرفتم خونه آراد....
سایه:ااااا میخواستم بیام پیشت....
ـ ببخشید دیگه.....عصری بیا...
سایه:باشه عزیزم....پس کاری نداری؟؟؟
ـ نه خداحافظ...
سایه: خداحافظ...
تا موبایلمو قطع کردم زنگ در زده شد...وا این دیگه کیه حالا اگه گذاشتم من امروز برم خونه آراد... ااا اینکه آراده....
ـ وااااا آراد تو دیگه چرا اومدی؟؟؟؟!!!من خودم داشتم میومدم....
آراد:اولا سلام...دوما اومدم دنبالت...
ـ سلام...آخه این دو قدم راه چی داره؟؟؟خودم میومدم...آیلارو تنها گذاشتی اومدی دنبال من؟؟؟!!!
آراد: ظهره....نمیخوام تو کوچه باشی....آیلارم خوابه....
ـ اوووووو...باشه بابا بریم...
در خونه رو بستمو راه افتادم....یه نگاه به تیپش کردم....تو حلقمی درسته...یه شلوار راحتی آدیداس با یه تیشرت سورمه ای پوشیده بود...وووی خدا چه جیگری شده بود...همینطور داشتم نگاش میکردم....که یکدفعه خوردم تو یه چیزی...روبه رومو نگاه کردم....هه پایه برق بود...خاک بر سرم آبروم رفت...آرادم داشت غش غش میخندید...
ـ زهرهندوانه.....به چی میخندی؟؟؟؟؟؟؟
آراد که هنوز داشت میخندید بریده بریده گفت: خیلی...خیلی...خنده...دار بود.....دختر آخه من چی دارم که اینقدر نگام میکنی؟؟؟؟آخرشم خوردی تو.....
و دوباره خندید....بیشووووور......به درک انقدر بخند تا بمیری.....یه چشم غره بهش رفتمو راه افتادم...آرادم خندشو قورت دادو زود بازومو گرفت...
آراد:خب بابا لوس نشو....بریم....
بازومو از دستش دراوردم....
ـ به من میخندی؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه دیگه باهات حرف زدم......
آراد لبخندی زدو گفت:مگه میتونی با من حرف نزنی...ولی خب معذرت..
فکر کردم دیدم راست میگه...خداییش حقم داشت بخنده...خودم نزدیک بود وسط خیابون دلمو بگیرمو بخندم....فقط چون آراد روش زیاد نشه نخندیدم...سرمو تکون دادمو دوباره راه افتادیم...
آراد با کلید درو باز کردو رفتیم داخل...زود رفتم طرف آسانسور...دکمشو زدمو تکیه دادم به دیوار...
آرادم اومد روبه روم ایستاد....ابروهامو دادم بالا و گفتم:
ـ هوم؟؟
آراد:فکراتو کردی؟؟؟؟
همون موقع آسانسور اومد درو باز کردمو رفتم داخل...خداروشکر...میخواستم یکم اذیتش کنم... برای همین نمیخواستم الان بهش بگم...خیلی خوشحال بودم برای اولین بار میخواستم خونشو ببینم...اووووو طبقه 18 چه خبر!!!!!!یه نگاه به آراد کردم زوم کرده بود رو من....
ـ چرا اینقدر نگام میکنی؟؟؟؟خوشگل ندیدی؟؟؟؟
آراد: نه ندیدم....آخه سیر نمیشم هرچقدر نگات میکنم....
یه لبخند دندونی زدم...تا موقعی که آسانسور باییسته داشیتم بهم نگاه میکردیم....آسانسور که ایستاد زود پریدم بیرون...اگه یکم دیگه تنها میموندیم معلوم نبود چی میشد....آراد درو با کلید باز کردو هنوز نرفته بودم داخل ولی بوی فسنجونو حس کردم....
ـ آراااااااد مگه تو آشپزی بلدی؟؟؟؟
آراد:اختیار داری پس فکر کردی کی این همه سال برامون غذا درست میکرد...
ـ آووووورین.....
حالا وقته دید زدن خونس منم خو فضول....از در که وارد شدم نشیمن بود....همه جای خونه رو حسابی دید زدم...فقط اتاق خوابا مونده بود...در اتاق آیلارو باز کردم....جوووونم اتاقش چقدر خوشگله....آیلارم خوابیده بود رو تختش....یه اتاقم روبه رو اتاق آیلار بود که حتما اتاق آراده... درشو باز کردم..واااای خدا چقدر شیکه رفتم داخل همه وسایل رنگ سفیدو آبی بود...یه قاب عکس زن رو پاتختی دیدم....از رو پاتختی برش داشتم...چقدر خوشگله...یعنی سحره؟؟؟؟از اتاق رفتم بیرون....آراد تو آشپزخونه بود...
ـ آراد...آراد...
آراد ملاقه به دست از آشپزخونه اومد بیرون...یه خنده ی ریز کردمو گفتم....
ـ آراد این سحره؟؟؟؟؟؟؟
آآراد:آره.....چطور؟؟؟
ـ هویجوری...
برگشتم داخل اتاقو عکسو گذاشتم سرجاش..عجیب بود که اصلا حسادت نکرده بودم..شاید به خاطر حرف آراد بود...یکم دیگه فضولی کردم...آخ جوووووون گیتار داره...گیتارو گرفتم دستمو بردمش بیرونو نشستم سر مبل....آراد از آشپزخونه اومد بیرون...چایی رو گذاشت سر میزو نشست کنارم...
ـ تو گیتار میزنی؟؟؟؟
آراد:پ ن پ برای اینکه دل تورو بسوزونم گذاشتمش تو اتاقم.....
ـ ااااا آراد.....
آراد:شوخی کردم بابا...من برم آیلارو بیدار کنم...
اینو گفتو از جاش بلند شد....
ـ نمیخواد خودم الان میرم بیدارش میکنم....کی برام گیتار میزنی؟؟؟؟
نشست سرجاش گیتارو از دستم گرفتو گفت:بعد نهار.....
ـ باشههههه....پس من رفتم....
بلند شدم رفتم طرف اتاق آیلار...درو باز کردمو رفتم داخل....کنارش نشستم سرتخت...
ـ آیلار جونم.....آیلار...
یه غلت زدو گفت:هوم.....
هنوز چشاشو باز نکرده بود...بهتر یکم اذیتش کنم....یه تار موشو گرفتم کردم تو بینیش....اونم هی دسشو میزد به بینیش...کلی اذیتش کردم تا اینکه با جیغ چشاشو باز کرد...اول که منو دید چشماش گرد شد....بعد با دستاش چشاشو مالوند....
آیلار:روشی......
ـ جون روشی.....
آیلار پرید بغلمو محکم گونمو بوسید....خوابیندمش رو تختو قلقلکش دادم....بعد بوسیدمش...
آیلار:اومدی خونمون؟؟؟؟
ـ پ ن پ....
آیلار:نهارم پیشمون میمونی؟؟؟؟؟
ـ آره گلم...
آیلار:آخخخ جوووووووون.......
گرفتمش تو بغلمو از اتاق رفتم بیرون....بعد از شستن دستو صورتش بردمش تو آشپزخونه...یه آب پرتقال براش ریختمو رفتیم پیش آراد...
ـ وااااااای آراد ناهار کی آماده میشه؟؟؟
آراد:آمادس...الان میریم میخوریم....
خندیدمو گفتم:وای آراد انگار تو زن خونه ای من مرد خونه....
آراد: واقعا....نچ نچ...نترس اونروزیم میرسه که من بیام خونه بگم ناهار آمادس؟؟؟
ـ اااا آراد چقدر تو خوش خیالی من که هنوز بهت جواب ندادم..
آراد:ولی من مطمئنم جوابت مثبته...
ایششش ای کاش جوابم منفی بود....ولی خب دوسش دارم....
آیلار:بابا مگه قراره روشی بیاد با ما زندگی کنه که میگی باید غذا آماده کنه؟؟؟؟
آراد:آره میخواد بیاد با ما زندگی کنه...
یه اخم به آراد کردمو هیچی نگفتم...من چه جواب بدم چه ندم این کاره خودشو میکنه...اصلا میخوام بهش جواب منفی بدم...اگه دوستم داشته باشه دوباره خواستگاری میکنه..
ـ آراد...
آراد:بله؟؟؟
ـ من جوابم منفی....
آراد تو جاش خشک شد....ولی زود به خودش اومدو گفت:چرا داری لجبازی میکنی؟؟؟من که میدونم جوابت مثبت بود...به خاطر اینکه حرص منو دربیاری گفتی منفیه....
یه نگاه به دورو برم کردم...اااا پس آیلار کجا رفت....هیچی جوابشو ندادم...اصلا من غلط بکنم با یه روانشناس ازدواج کنم....به خودم اومدم دیدم آراد بازومو گرفته تو دستش...خیلی بهم نزدیک بودیم....من نشسته بودمو اون روم خم شده بود....یه فشار کوچولو داد...
ـ آخخخخ چته؟؟؟؟
آراد: من که میدونم جوابت مثبته...ولی اینو بدون شده با زور باید باهام ازدواج کنی....فهمیدی؟؟
ـ نه آقاجون من نمیخوام باهات ازدواج کنم پشیمون شدم...نمیدونستم اینقدر وحشی.....
آراد یه لبخند زدو گفت:وحشی نیستم...دارم یه جور دیگه بهت میگم که بدونی من هرجور شده تورو بدست میارم...
با این حرفش دلم قیلی ویلی رفت...خوبه هنوز عاشقم نشده و اینطوریه....وای به حال اینکه عاشقم بشه...هیچی نگفتم فقط خیره شده بودم تو چشماش....یه فشار دیگه به بازوم وارد کردو گفت:فهمیدی یا نه؟؟؟؟اگه نفهمیدی یه جور دیگه بهت بگم....
بعداز گفتن این حرفش یه خنده کوچولوم کرد...بی ادب...در حالی که بازومو از دستش درمیوردم گفتم:نچ نفهمیدم....
آراد: روشنا اینقدر با من لجبازی نکن...من هرچی بخوام به دست میارم مطمئن باش....
الان دیگه نشسته بود کنارم....خنده ای کردو گفت:پس معلومه دوست داری روش آخرو به کار بگیرم....عزیزم اینقدر هول نباش بعد عروسی وقت زیاد هست...
سرخ شدم...هم از خجالت هم از عصبانیت....با حرص گفتم:آرااااد خیلی بی تربیتی...هیچم اینطوری نیست...
آراد داشت غش غش میخندید...
آراد: باشه بابا اگه اون روشو دوست نداری میتونیم....
با اومدن آیلار دیگه حرفشو ادامه نداد...از کنارش بلندشدمو رفتم پیش آیلار...
آیلار:روشی جون ببین عروسکم چقدر خوشگله...مادر جون از شمال برام اورده...
ـ آره عزیزم خیلی خوشگله....بریم تو اتاقت ببینم دیگه چی داری...
آراد از جاش بلند شدو درحالی که میرفت طرف اشپز خونه گفت:لازم نکرده تو باید بیای کمک من کنی....میخوایم ناهار بخوریم...
سرمو تکون دادمو رفتم داخل آشپزخونه....سه تایی باهم میزو چیدیمو نشستیم سر میز....اولین قاشقو که گذاشتم تو دهنم خشک شدم...وای باورم نمیشد دست پختش اینقدر خشمزه باشه..البته به پای دستپخت من نمیرسید....
ـ ایییییی آراد...بهت توصیه میکنم دیگه غذا درست نکنی....دسپختت افتضاس...
آراد:آهان پس برای همین بود اولین قاشقو که گذاشتی تو دهنت چشات برق زد...
سرخ شدم ای خداااااا من چطور با این زندگی کنم....دیگه تا آخر غذا هیچی نگفتم...
بعد غذا من میزو جمع کردم...آیلارو آراد رفته بودن بیرون..البته به اسرار من...بعد از اینکه ضرفا رو شستم...چایی ریختمو رفتم بیرون....چایی رو گذاشتم رو میزو خودم نشستم روبه رو آراد....
آراد:دستت درد نکنه...
ـ خواهش.....خب حالا اگه گفتین وقت چیه.....
آراد با لبخند گفت: وقت اینه که روز عقدو عروسیو مشخص کنیم...
چقدر این بشر هوله....تازه میگه عقدو عروسی...دیگه چی؟؟؟؟؟.....یه چشم غره حسابی بهش رفتمو گفتم:نخیییر وقت اینه که تو گیتار بزنی....
آراد:اووووو....حالا نمیشه بذاری برای بعد...
ـ نه نه آراد اذیت نکن...
آراد:باشه بابا...
آراد گیتارشو برداشتو نگاشو دوخت تو چشام....یعنی تا آخرش میخواد همینطور خیره بشه تو چشام....
آیلار اضافه بود....بدبخت آیلار...ظاهرا آرادم میخواست ما دوتا تنها باشیم چون دمه گوش آیلار چیزی گفت که اونم قبول کردو رفت تو اتاقش...
ـ گناه داشت...چیکارش داشتی؟؟؟
آراد:عزیزم...آیلار باید میرفت چون اون منم که کارت دارم...
ـ باشه...
شروع کرد به زدن و همینطور به چشام خیره شده بود....
چقد دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل می شینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا می میره
تو هستی تنها عشقم تو دنیا
نباشی می مونم بی تو تنها
نگی که یک روز از من دلگیری
دوسِت دارم تورو قد دنیا
واسه دیدنت قلبم می لرزه
وجودِ تو به دنیا می ارزه
برای لحظه های شیرینم
لب تو داره بهترین مزه
چقد دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل می شینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا می میره
چقد دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل می شینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا می میره
که آدم واسه حوا می میره
وای خدا خیلی با احساس میخوند...صداش خیلی خیلی قشنگو مردونه بود...عاشقش شدم....دیوونش شدم....من چطوری میتونم بدون آراد زندگی کنم...باید زودتر به دستش بیارم...هه به آراد میگفتم هول...ظاهرا خودم هول ترم...اونقدر تو فکر بودم که وقتی آراد اومد جلوم رو زمین نشست...یه تکون کوچولو خوردم....رو زانو نشسته بود جلومو با لبخند داشت برام میخوند....اشکم تو چشام جمع شد...
واسه داشتنت جونمم میدم
تو چشمای تو من عشقو دیدم
کنار تو دنیا چه جذابه
تو رو من تو آغوشم می گیرم
تو خوبی که دنیا واسم خوبه
نباشی تو دنیام چه آشوبه
تو تنها دلیلی واسه قلبم
که تو سینه هر لحظه می کوبه
که تو سینه هر لحظه می کوبه
چقد دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل می شینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا می میره
چقد دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات به دل می شینه
تو رو من دوست دارم تا اونجایی
که آدم واسه حوا می میره
آراد وقتی آهنگشو تموم کرد یه بوسم برام فرستاد...بی ادب دیگه چی بهش بگم....وقتی چشم غره منو دید زد زیر خنده....بعد یکم جدی شد...دستشو کرد تو جیبشو یه جعبه کوچولو دراورد....سرشو اورد بالا و تو چشام خیره شد....در حالی که در جعبه رو باز میکرد گفت:روشنا با من ازدواج میکنی؟؟؟؟؟؟
نهههههه....خدایا چقدر شوکم کرد..خداییش انتظار یه همچین چیزیو امروز نداشتم....
ـ آراد...آراد من...من....
آراد:هییششششششش.....فقط جواب سوال من از دهنت بیاد بیرون...آره یا نه؟؟؟؟؟؟
ـ آراد....خیلی دوست دارم....
آراد زیاد تعجب نکرد....فقط انتظار نداشت جای جواب سوالش همچین چیزی بگم...دیگه طاقت نداشتم اگه نمیگفتم میمردم....آراد یه لبخند دندونی زدو انگشترو از تو جعبه دراورد....
آراد:این یعنی آره؟؟؟؟یعنی باهام ازدواج میکنی؟؟؟
فقط سرمو تکون دادم....آرادم لبخندش پر رنگتر شد....انگشترو کرد تو دستمو...دستمو بوسید....
آراد:بهت قول میدم اونجور زندگی که لایقه رو برات بسازم خانومم.....
نمیدونستم چی بگم...فقط تو چشاش نگاه میکردم...آراد یه لبخند شیطون زدو گفت: که من جوابم منفی...آره؟؟آخه تو کی بهتر از من گیرت میاد؟؟؟؟هان؟؟؟
ـ اصلا میدونی چیه آراد....پشیمون شدم..
آراد خندیدو گفت: اصلا میدونی چیه روشنا من از پس فردا باید راه بیفتم خواستگارای جناب عالی رو رد کنم...خوب شد؟؟؟
ـ آره آورین....
آراد:خب باشه من پس فردا با مامانم اینا میام خونتون...
ـ چقدر هولی آراد...
آراد :آره گلم اصلا من هولم...تو هول نیستی؟؟؟؟؟
ـ نه معلومه که نه....
آراد: آره از تو چشمات معلومه چقدر بیخیالی....
ـ آرااااااد....
آراد: باشه بابا اینطوری صدام نکن خطری میشم یه کاری دست هردوتامون میدم....
به خاطر اینکه بحثو عوض کنم گفتم:من تا حالا آرامو ندیدم...خیلی مشتاقم ببینمش...
آراد:اونم خیلی دوست داره تورو ببینه...خوب شد گفتی اتفاقا گفت برای فرداشب شام دعتتون کنم خونشون...
ـ نه بابا مزاحم نمیشیم با این وضعش.....
آراد: تو نگران آرام نباش دست تنها نیست...مامان کمکش میکنه..
یه دفعه دلشوره گرفتم..اگه مادر آراد از من خوشش نیاد چی؟؟؟؟آراد که خیلی تیز بود زود فهمید دارم به چی فکر میکنم...
آراد:نگران مامان نباش مطمئن باش از تو خوشش میاد.....ولی اخلاق مامان یه خورده تنده....
ـ وای آراد خوشش نیاد چی؟؟؟؟؟!!!
آراد:عزیزم همه از تو خوششون میاد مطمئن باش به خودت شک داری؟؟؟؟؟
ـ نه...نه....
آراد: خب عزیزم پس مشکلی نیست...فقط...فقط یه چیزی باید بهت بگم...
اوووف کشتم خو بگو دیگه....زل زدم به دهنشو گفتم:بگو...
آراد:مامان خیلی سحرو دوست داشت یعنی الانم داره...اگه چیزی گفت ناراحت نشو...
یکدفعه پنچر شدم....از سحر متنفر شدم....یعنی بودم...وای اگه یه روز بیاد دوباره آرادو هوایی کنه من چی کار کنم؟؟؟باید سفت آرادو بچسبم...حتی فکر اینکه این چلغوز بخواد دوباره با آراد باشه هم حالمو بد میکرد....نمیدونم چقدر به آراد خیره شده بودم که با تکون های دست آیلار به خودم اومدم....به آیلار نگاه کردم دیدم یه شلوارک مشکی با بلوز رزد گردنی پوشیده....چقدر این دختر خوردنی بود...
ـ به به خانوم خوشگله....جایی میخوای بری؟؟؟؟؟
آیلار: بابا آراد بهم گفت آماده بشم....
به آراد نگاه کردم...نشسته بود سر مبل کناریم...
ـ جایی میخواین برین؟؟؟
آراد:آره سه تایی میخوایم بریم پارک....
یه نگاه به ساعت کردم...پنج بود....آراد بلند شد بره آماده بشه...منم از موقعیت استفاده کردمو زود لباسامو پوشیدم.....
امروز میخوایم بریم خونه آرام....موندم لباس چی بپوشم...سرم داخل کمد بودو داشتم میگشتم دنبال لباس که تقه ای به در خوردو پشت سرش یکی اومد داخل..مطمئنم سیاس....آخه هیچکی مثل این در باز نمیکنه...سرمو از کمد اوردم بیرونو پشت سرمو نگاه کردم...نشسته بود سر تختم.... چشامو ریز کردمو در حالی که میرفتم سمتش گفتم:تو آدم نمیشی نه؟؟؟؟صد بار بهت گفتم در میزنی منتظر بمون....نه عین.....
سیاوش:بیشین بینیم باو...آماده شو دیره....
یه نیشگون محکم از بازوش گرفتم...که اگه نمیگرفتم سنگینتر بودم...بازوش سنگ بود هیچی حس نکرد تازه نیشخندم زد...
ـ بیشووووور برو خودتو مسخره کن...اینقدر بدم میاد از اینجور هیکلا...
سیاوش: هه تو راست میگی...تو که بدت میاد چرا داری با آراد ازدواج میکنی؟؟؟اون که بدتره منه...
ـ حالااا.....
سیاوش: حالا نداره خواهر من جواب بده....من نباید بدونم پس فردا خواهرم خوشبخت میشه یا نه؟؟؟همین موضوع به این کوچیکی چند وقت دیگه تو زندگیت فوران میکنه...تو از اینجور هیکلا بدت میاد آراد خوشش میاد...تو بهش میگی نرو باشگاه اون میره....خلاصه کارتون به جایی میرسه که از هم طلاق میگیرین...اونوقت تو میمونیو یه دله عاشقو یه بچه تو شکمت...بعدش.....
خندیدمو پریدم وسط حرفش وگرنه تا صبح ادامش میداد: بسه بسه...واقعا چقدر تو فسفر میسوزونی....تو حیفی جات اینجا نیست...
سیاوش یقشو درست کردو یه ابروشو داد بالا و گفت: تازه فهمیدی...اگه هر نفر مثل تو یه همچین پسرخاله ای داشتن اینقدر آمار طلاق بالا نمیرفت....
ـ آره داداش تو راست میگی...فقط بی زحمت تو که اینقدر باهوشی یه لباس برای من انتخاب کن موندم چی بپوشم...
سیاوش یه نگاه به ساعتش کردو گفت: نچ نچ نچ دیر شد....
از جاش بلند شدو رفت سمت کمدم....مگه اینام میان؟؟؟
ـ آراد... نه نه سیاوش....
سیاوش پقی زد زیر خنده حالا نخند کی بخند.....خودمم خندم گرفته بود همه حواسم پیشه آراد بود...
ـ خب حالا توهم حواسم نبود......
سیاوش: نه روشی حواست بود ولی عاشقی خواهر عاشق...
ـ نه باو...
سیاوش بهم چشمک زدو گفت: چرا باو....عاشقی عاشقی بد دردیه روشنا گرفتارش شده..(با ریتم)
خودشم با آهنگش قر میداد...مرده بودم از خنده...دیووونه...روسریمو گذاشته بود روسرشو هی ادا در میورد...روسریو از سرش برداشتمو گفتم:خب بابا توهم....میخواستم بگم مگه شماهام میاین؟؟؟؟
سیاوش:اختیار داری.....آراد ازمون دعوت کرده...یه شب شام مفتو من یکی از دست نمیدم...
ـ هه آره اونم تووووو.....حالا چیزی اون تو پیدا کردی یا نه؟؟؟؟؟
سیاوش: آره یه لباس جیگر برات پیدا کردم....
ـ کو ببینم؟؟؟
یه ساپورت براق نقره ای بهم داد با یه بلوز مشکی گردنی...عاشق این لباسم بودم ولی اصلا یادم نبود...تا حالا یه بارم نپوشیده بودمش...یه صندل مشکیم بهم داد....
ـ ممنونم داداشی دمت جیزززز اصلا یادم نبود....
سیاوش: تو که مثل من باهوش نیستی....
در حالی که میرفت طرف در گفت: زود آماده شو دوتا خانواده معطل یه فینگیلی شدن...
ـ اااااا سیا باشه الان زود آماده میشم....
لباسمو پوشیدمو رفتم جلو آیینه یکم آرایش کردم... جوووون چه جیگری شده بودم....انگشترو گوشوارمو گذاشتم....یه مانتو مشکی با شال مشکی پوشیدم رو لباسم....بعد از برداشتم کیفم رفتم بیرون....سایه نشسته بود سر مبل ولی بقیه نبودن...
ـ وااااا سایه پس بقیه کوشن؟؟؟
سایه: منو تو با سیا میریم...مامان اینا زودتر رفتن...
باهم رفتیم بیرون...سیا تو ماشینش نشسته بود...درو باز کردمو نشستم تو ماشین من جلو بودم...
دیدم سیاوش یکم سرخ شده معلوم بود عصبانیه....
ـ چیزی شده سیا؟؟؟؟
سیاوش با اخم گفت: آره یکم اون موهای ضایتو بکن تو....ندیدی لامروت داشت قورتت میداد...
با چشمای گرد شده گفتم: کی رو میگی؟؟؟؟؟!!!!
با سرش به مردی که دمه خونه روبه رویی ایستهده بود اشاره کرد....اولین بار بود دیده بودمش....
ـ ولی من متوجه این نشدم....
سیاوش یکی زد رو فرمونو داد زد: وقتی میگم اون بی صحابو بکن تو یعنی بکن تو اینقدر حرف نزن....
منو سایه از ترس چسبیدیم به سقف...لال مونی گرفتمو موهامو کردم داخل....سیاوشم خیالش که از بابت من راحت شد ماشینو روشن کردو راه افتاد....سیا گاهی خیلی شوخ بود گاهی خیلی خشکو جدی ولی وای به حال اون موقعی که غیرتی میشد...
********
آرام از جاش بلند شدو روبه آراد گفت: آراد جان من میرم بالا پیشه مامان...زودی میام....
آراد: باشه...
آیلار از جاش بلند شدو نشست رو پای آراد...بابکم داشت تلویزیون نگاه میکرد...
آیلار: بابا....
آراد: جانم...
آیلار: پس روشی کجاست؟؟؟چرا دیر کردن؟؟
آراد: آخه جوجه تو از کجا میدونی دیر کردن؟؟؟الاناس دیگه برسن...
دقیقا موقعی که حرف آراد تموم شد زنگ درو زدن....بابک از جاش بلند شد رفت طرف آیفون...
آیلار: آخ جووووون اومدن....
آیلار دوید طرف درو از خونه رفت بیرون..پشت سرش آراد و بابک رفتن بیرون...بعد از احوالپرسی همه رفتن داخل....روشنا رفت طرف آراد و گفت: خوبی؟؟
آراد: خوبم...تو خوبی خانمی؟؟؟
روشنا: مگه میشه بد باشم...
آراد: راست میگیا یادم نبود از ترشیدگی در اودی...
روشنا: ااااا آراد تو چرا همیشه منو اذیت میکنی؟؟؟
آراد: چون وقتی حرص میخوری....جذابتر میشی...
روشنا: حالا این حرفارو بیخی...یه اتاق نشونم بده منو سایه میخوایم لباسامونو عوض کنیم...
آراد: حتما...اتاقا طبقه ی بالاس...
روشنا به سایه اشاره کرد...سایه هم از جاش بلند شدو رفت طرفشون... روشنا و آراد کنار هم ایستاده بودن...
روشنا: آراد مامانت کجاست؟؟آرام کجاست؟؟؟
آراد: توی اتاقن....شماها زودی بیاین پایین الان مامان و آرامم میان پایین....
روشنا: باشه باشه...
آراد اتاقو نشونشون دادو برگشت پایین...نشست کنار سیاوش...خیلی باهم رفیق شده بودن...
آراد: چطوری سیا؟؟؟
سیاوش: خوبم ممنون...ای کلک تو نباید به من چیزی بگی...پس بگو اون روز تو مطب که گفتی میتونین مراسم عروسیتونو راه بندازین...به فکر خودت بودی...نچ نچ نچ...رفیقم رفیقا قدیم...
آراد خندیدو چیزی نگفت...آرامو صبا خانوم(مادر آراد) از پله ها اومدن پایینو مشغول تعارف و احوالپرسی شدن...
روشنا در حالی که دست سایه رو میکشید گفت: وای سایه اینقدر لفتش دادی فکر کنم رفتن پایین...
سایه: خب برن پایین مگه چیه...
روشنا: اه هیچی بالا ولم کن...به نظرت من خوبم؟؟؟
سایه: وااااای روشنا دیوونم کردی بابا بخدا عالی چته تو؟؟؟به خودت شک داری؟؟
روشنا: نه نه بیا بریم پایین...
در حالی که باهم حرف میزدن از پله ها رفتن پایین...وسط پله ها روشنا خشکش زد...نمیتونست حرکت کنه...باورش براش سخت بود که بهترین دوست دوران راهنماییشو اینجا ببینه...آرامم وقتی چشمش به روشنا افتاد بی حرکت ایستاد چشماشم گرد شدن...
سایه: روشنا...روشنا چت شد دختر؟؟؟
روشنا با صدای سایه به خودش اومد پلکی زدو بدون اینکه توجهی به سایه بکنه از پله ها دوید پایینو رفت طرف آرام...
روشنا: آرام...آرام خودتی؟؟؟
آرام: روشی باورم نمیشه تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟یعنی اون کسی که آراد اینقدر ازش تعریف کرده بود بهترین دوستمه...خدای من...
روشنا و آرامو همدیگه رو بغل کردن....همه توجهشون به آرامو روشنا بود...
آراد: شماها همو میشناسین؟؟؟؟
آرام: معلومه آراد..روشی بهترین دوستم بود...
کم کم همه به حالت عادی برگشتنو مشغول صحبت شدن...روشنا و آرام پیشه همدیگه نشسته بودن مطمئنا بعد از این همه سال حرفای زیادی برای گفتن داشتن...
آراد زوم کرده بود رو روشنا...چقدر دوست داشت همین الان ازش خواستگاری کنه...عین فرشته ها شده بود...سیاوش یکی زد تو بازو آرادو گفت: هوی نخوریش...خواهرم تموم شد...
آراد خندیدو روشو کرد طرف سیاوش...
آراد: نترس خواهرت به این زودیا تموم نمیشه...تازه من که کاری بهش نداشتم..فقط داشتم نگاش میکردم...
سیاوش: آره فقط اگه یکم بیشتر نگاه میکردی با چشمات قورتش میدادی...
آیلار اومد بین آرادو سیاوش نشست...سیاوش بغلش کردو نشوندش رو پاش...
سیاوش: خوبی عمو جون؟؟؟
آیلار: آره عمو خوبم...
آراد: آیلار روشنا چی میگفت در گوشت؟؟؟
آیلار: میگفت بیام پیشتون بشینم ببینم چی میگین...
آراد و سیاوش زدن زیر خنده...سیاوش آیلارو بوسیدو گفت: عزیزم وقتی کسی یه همچین چیزی بهت میگه تو نباید به کسی بگی...
آیلار دستشو گذاشت رو دهنشو گفت: وااااای اتفاقا روشی جون گفت بهتون نگم از دهن پرید.... دروغ گفتم....
سیاوش خندیدو گفت: مهم نیست فدات..فقط اگه رفتی پیشش بهش بگو تو کار مردا دخالت نکنه و اینقدر فضول نباشه...
آیلار: باشه بهش میگم....
آیلار از جاش بلند شدو رفت نشست پیشه روشنا....
روشنا: وا آیلار چرا اومدی اینجا؟؟؟بهت گفتم بشین پیششون ببین چی میگن....
آیلار: نشستم...ولی عمو سیا گفت بهت بگم تو کار مردا دخالت نکن و اینقدر فضول نباش...
روشنا خندش گرفت ولی چیزی نگفت...پشیمون شد از اینکه آیلارو فرستاد پیششون....آیلارو بوسیدو روشو کرد طرف آرام...
روشنا: نگفتی آرام بچت چند ماهشه؟؟؟دختره یا پسر؟؟؟
آرام: شش ماهشه...پسره....
روشنا: اوخی عزیزم...خیلی خوشحالم که دوباره دیدمت...
آرام: منم همینطور حالا تو بگو بینم کلک چطور داداش منو تور کردی؟؟؟
روشنا: نه اصلا اینجوری نیست والله یه شب باهاش رفتم بیرون ازم خواستگاری کرد....
آرام: آره اخلاق آراد اینجوریه یکدفعه یه کاریو انجام میده....
صبا که تا اون موقع ساکت بودو داشت حرفای آرامو روشنا رو گوش میداد...روبه روشنا گفت:مگه میشه تو کاری نکرده باشی و آراد همینطوری از تو خوشش بیاد؟؟؟
روشنا روشو کرد طرف صبا... عرق کرده بود و یکمم از عصبانیت سرخ شده بود...
روشنا: من هیچکاری نکردم....
آرام: مامان....
صبا: نمیدونم چرا آراد سحرو بیخیال شده و داره با یکی از بیماراش ازدواج میکنه....اون مادره بچشه...مطمئنم آراد هنوز عاشقشه...تو چرا پاتو از زندگی پسر من نمیکشی بیرون....اون عاشق سحر ...مطمئن باشه اگه یه روز مادر بچش برگرده اون تورو ول میکنه....
صبا این حرفا رو طوری زد که فقط روشنا بشنوه آرام فقط یکم از حرفای مادرشو شنید...
آرام: مامان این چه حرفیه به روشنا میزنی؟؟؟؟مطمئن باشه آراد هیچوقت یه همچین کاری نمیکنه...اون از سحر متنفره....
روشنا بغض کرده بود...آراد بهش گفته بود مادرش اینطوریه ولی فکرشو نکرده بود اینقدر تند باهاش برخورد بشه...حرفای صبا براش سنگین بود...بدون توجه به جمع از جاش بلند شدو از خونه رفت بیرون...رو یکی از صندلی های حیاط نشست...داشت به این فکر میکرد که حرفای صبا چقدر میتونه درست باشه....اگه سحر بیاد آراد ولش میکنه...اون شب آراد خیلی محکم بهش گفت اگه باهاش ازدواج کنه دیگه سحر جایی تو زندگیش نداره....سرشو گرفت بین دستاش...داشت دیوونه میشد...با صدای آراد با تعجب سرشو بلند کرد...
آراد: چرا اومدی تو حیاط؟؟؟میدونم از حرفای مادرم نارحت شدی...عزیزم من که بهت گفتم یکم اخلاقش تنده....تو به دل نگیر...
روشنا: ولی آراد تو نمیدونی مادرت بهم چی گفت...
آراد: میدونم چی گفت....مادرمو خیلی خوب میشناسم....مطمئن باش سحر دیگه هیچ جایی تو زندگی من نداره...اون روز من نابود شدم خیلی بده بری خونه ی دوستتو بعد........اههههه....لعنتی......
آراد از جاش بلند شدو چند قدم رفت اونطرف تر...روشنا هم از جاش بلند شدو رفت طرف آراد...
روشنا: آراد خیلی دوست دارم جریانو بشنوم....البته اگه اذیت نمیشی...
آراد روشو کرد طرف روشنا و گفت: نه اذیت نمیشم....بشینیم بهت بگم...
دوتاشون نشستن سر صندلی....
آراد: میدونستی سحر یکی از فامیلای دورمونه؟؟؟؟
روشنا: نههههههه....واقعا؟؟؟!!!!
آراد: آره منم بعدا فهمیدم....سحر منشیم بودو من وقتی چند بار تو مهمونیای خانوادگی دیدمش فهمیدم یکی از فامیلای دورمونه....عاشقش شدمو باهاش ازدواج کردم اولاش دیوونه ی من بود...چند ماه بعد ازدواجمون حامله شد..دقیقا یادمه آیلار چند ماهه شده بود...که یه شب با سروش شام رفتم بیرون چند روز بعد کیف پول سروشو تو ماشینم دیدم....تصمیم گرفتم برم خونشو بهش بدم...کلید خونشو داشتم چون وقتی دانشجو بودیم دو نفره اونجا زندگی میکردیم...سحر بهم گفته بود رفته خونه مادرش سر بزنه...وقتی رسیدم ماشینو پارک کردمو رفتم بالا در واحدشو باز کردمو رفتم داخل...خونه تقریبا تاریک بود...یکی از چراغارو روشن کردمو چند بار سروشو صدا زدم وقتی دیدم جوابمو نمیده رفتم سمت اتاق خوابش...درو که باز کردم خشک شدم...دوست داشتم همونجا دوتاشونو بکشم...حالم خیلی بد شده بود...ولی هیچکار نکردمو از خونه رفتم بیرون....اونا وقتی رفتم تو اتاق...منو دیدن... سروش خیلی ترسیده بود ولی سحر زیاد عکس العمل نشون نداد و این خیلی برای من عجیب بود...
آراد سرشو گرفت بین دستاش....عرق کرده بود عصبانیم شده بود...یادآوری اون روز خیلی عذابش میداد فکر نمیکرد هنوز براش مهم باشه..روشنا خیلی ناراحت شدو بیشتر از سحر متنفر شد...هیچی نداشت که به آراد بگه و آرومش کنه....با صدای آرام به خودشون اومدنو از صندلی بلند شدن....
آرام: کجایین شما دوتا...همه سر میز منتظر شماهان....
آراد: اومدیم...
********
آراد
نیم ساعتی میشد مهمونامون رفته بودن....منم نشسته بودم رو مبلو داشتم فکر میکردم...فقط منو مامان بیدار بودیم...امشبو میمونم خونه آرام....
ـ خب مامان نظرت درمورد روشنا چیه؟؟؟؟
مامان: گفتم که من خوشم نمیاد با بیمارت ازدواج کنی...
ـ ماماااااااان روشنا بیمار روانی نبود فقط مشکل روحی داشت به خاطر مرگ نامزدش....
مامان: به هرحال به نظر من فقط سحرررررر......
خیلی عصبانی شدم برای همین یکی کوبیدم رو مبلو گفتم: شما میدونی سحر چیکار کرده و هنوز ازش طرفداری میکنی؟؟؟؟؟؟؟
از جام پاشدمو رفتم داخل اتاقی که آیلار خواب بود...کنارش خوابیدم...دارم دیوونه میشم نمیفهمم چرا اینقدر از سحر طرفداری میکنه...اینقدر فکر کردم تا خوابم برد....
صبح با تکونای آیلار چشامو باز کردم..
آیلار: بابایی پاشو ساعت یازدهه...
خداروشکر امروز جمعه بودو نمیرفتم مطب...
ـ باشه تو برو صبحونتو بخور میخوایم بریم....
آیلار: باشه...
از رو تخت بلند شدمو رفتم سمت دستشویی...بعد از شستن صورتم رفتم پایین...آیلار تو آشپزخونه بود و آرام داشت بهش صبحونه میداد منم رفتم پیششون...
ـ سلام صبح بخیر.....
آرام: علیک سلام...ظهربخیر..
ـ ااااا راست میگی خب ظهر بخیر...
نشستم سر میزو مشغول صبحونه خوردن شدم...
بعد از خوردن صبحونه با آیلار برگشتیم خونه....به آرامم گفتم به مامان بگه قرار خواستگاری رو بذارن برای سه روز دیگه.....
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۱ ساعت 14:20 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|