فصل 3

توی آینه خودمو نگاه کردم موهای بلند و بورمو بالای سرم بسته بودم و پشتشو فر وحشی کرده بودم و چتری هامو یه ور توی صورتم ریخته بودم گوشواره های نگینی آبیم که با گردنبند آبیش ست بود و زیبایی چشمای طوسیمو نمایان می کرد رو انداخته بودم و پیراهنی آبی نفتی  که تا بالای زانوم بود و تقریبا یقه ی بازی داشت هم پوشیده بودم و یه کفش مشکی که تقریبا 10 سانت پاشنه داشت رو پام کردم و توی آینه به خودم خیره شدم همه چی عالی شده بود هیچ وقت ست لباسام از دو رنگ بیش تر نبود بعد هم یه مانتوی آبی روش پوشیدم و کمربند آبی مانتومو دور کمرم بستم که باریکی کمرمو نمایان کرد و یه شال آبی به آرومی روی سرم انداختم که مو هام خراب نشه و بعد یه نگاه اساسی به سرتاپام کردم همه چی عالی بود ، رژگونه ی هلوییم گونه هامو برجسته کرده بود بعدش هم یه رژ هلویی که رنگ ملایم و زیبایی داشت زدم خط چشمی که کشیده بودم چشمامو کشیده تر نشون می داد همه چی عالی بود می شد برق تحسینو توی چشمام دید با صدای باز شدن در اتاق خواب به خودم اومدم

سارا:خاک بر سر خود شیفته ات کنن باز داری ذوق خودتو می کنی

من :شد ما یه جا بریم تو سر و کلت پیدا نشه

سارا :حالا کجا می ری که اینقد خوشگل کردی؟

من :مهمونی رئیس شرکتم

سارا:منظورت همون بوی فرندته

من : چه فرقی داره ،بد نیست تو هم یکی پیدا کنی

سارا: تو داری بسه ، من اهلش نیستم

توی دلم به مثبت بودن بیش از حدش خندم گرفت

سارا:ازطرف من ببوسش

بالشو از روی تخت برداشتم که بزنم تو صورتش کتلتش کنم که از اتاق پرید بیرون و درو بست دستی به لباسم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم سارا رو کاناپه لم داده بود و تلویزیون تماشا می کرد

من : اگه حوصلت سر رفت برو بیرون یه چرخی بزن من احتمالا دیر میام

سارا: خیلی خسته ام تو بری منم می رم بخوابم

من :خوب بخوابی ، خداحافظ

سارا:مراقب خودت باش ، خداحافظ

از خونه خارج شدم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی آراد حرکت کردم و بعد نیم ساعت به خونش رسیدم ساعت نه بود یعنی یه ساعت تاخیر داشتم جلوی در یه بوق زدم و سرایدار درو باز کرد به سمت پارکینگ رفتم و ماشینمو پارک کردم ماشین های زیادی پارک شده بود تقریبا نصف مهمانان حضور داشتند از پارکینگ خارج شدم وبه سمت خونه حرکت کردم البته خونه که چه عرض کنم بیش تر به قصر شباهت داشت یک خدمتکار در ورودی رو باز کرد و کمی خم شد و خوش آمد گفت و منم با حرکت سر جوابشو دادم آراد رو دیدم که با دیدنم به سمتم اومد و من هم نگاهمو بهش دوختم پسر زیبایی بود مو و چشمای قهوه ای داشت با قدی بلند و هیکلی چهارشونه ، کت شلوار سورمه ای خوش دوختی پوشیده بود و یه پیراهن مشکی زیر کتش تنش کرده بود با یه کروات سرمه ،در ست لباس هاش زیبا بود

آراد :سلام عزیزم بالاخره اومدی

من:سلام ببخشید دیر شد

آراد :اشکال نداره ولی اگه یکم زود تر می اومدی بهتر بود ،خوبی

من :مرسی تو چطوری؟

آراد : منم خوبم

بعد آراد یکی از خدمتکار ها رو صدا زد و ازش خواست منو به طرف اتاق پرو  راهنمایی کنه و همراه خدمتکار وارد اتاق نسبتا بزرگی شدم که چند صندلی و یه آینه قدی داخل اتاق بود لباسمو عوض کردم و تجدید آرایش کردم و جلوی مو هامو کمی مرتب کردم و به طرف سالن حرکت کردم برق تحسینو توی چشمای آراد دیدم

آراد :به به چه خوشگل کردی

من : مرسی

آراد :عزیزم بیا با چند تا از دوستام آشنات کنم البته باید مواظب باشم قورتت ندن

من :خیلی بد جنسی آراد

آراد:ناراحت نشو عروسکم ،شوخی کردم

دستمو دور بازوش حلقه کردم و با هم سر میزی که سه نفر دور میز ایستاده بودند و مشغول شراب خوردن بودند

آراد :معرفی می کنم دوست دخترم تارا ،تارا جان مهران ، نیما وسامان از بهترین دوستانم هستند

مهران:از دیدنتون خوشبختم

من :همچنین

نیما : شنیدم مهندس عمران هستید

من :بله توی شرکت آراد جان کار می کنم

سامان :تعریف کارتونو خیلی شنیدم

با لبخند مصنوعی که بیش تر شبیه پوزخند بود گفتم :فقط تعریف کارمو

سامان با لبخند محو و کوتاهی گفت:مشخصه که فقط توی کار تعریفی نیستین

من :مرسی

آراد:خب دیگه تارا جان بیا بریم با بقیه آشنا شی

من : بریم عزیزم

دستشو گرفتم وقتی از دوستانش دور شدیم با لفظ سردی گفت :باهاشون خیلی گرم نگیر فقط در حد سلام

من:چه یهو غیرتی شدی

آراد :تو دوستای منو نمی شناسی

من : پس خودتم می دونی مشکل از اوناس نه من

آراد :آره عزیزم تو هیچ نقصی نداری

و بعد با هم سر میزی ایستادیم و شراب خوردیم

آراد به ساعتش نگاهی انداخت معلوم بود منتظر کسیه و گفت:این پسر چرا نمیاد؟

من : کی رو میگی آراد

آراد:برادرم یه هفته ای هست از آمریکا اومده .بهت که گفته بودم مادر پدرم و آرتا برادرم آمریکا زندگی می کنن

من :که اینطور ،دوستدارم برادرتو ببینم

آراد:وقتی اومد با هم آشنا می شید البته در حضور من

من:امروز خیلی غیرتی شدی ها

آراد:شوخی کردم عزیزم من به برادرم اطمینان دارم و البته به تو

همون لحظه در سالن باز شد از چیزی که دیدم شوکه شدم همون پسری که باهاش تصادف کردم همراه خواهرم وارد خونه شدند و خواهرم بازوی اون پسرو گرفته بود پا هام از سر درگمی شل شد اونا هنوز ما رو ندیده بودند باصدای آراد به خودم اومدم

آراد:بالاخره آرتا اومد ،بریم استقبالشون

چون همزمان با  ورود خواهرم چند دختر و پسر دیگه وارد شده بودند نفهمیدم کدوم برادر آراده که آراد همون پسری رو نشون داد که باهاش تصادف کرده بودم چشمام گرد شد هضم این ماجرا برام سخت بود یعنی خواهر من با برادر دوست پسرم دوست بود و من با برادر دوست پسرم یا به عبارتی دوست پسرم خواهرم تصادف کرده بودم به سمتشون رفتیم همه از دیدن هم شوکه بودیم به جز آراد

من :سارا تو اینجا چه کار می کنی؟

سارا:تارا تو اینجا چه کار می کنی؟

آرتا:شما همو می شناسید

سارا:بله عزیزم ایشون تارا هستن خواهرم

آرتا:پس من اونروز با خواهر دوست دخترم تصادف کرده بودم

آراد :اینجا چه خبره؟

رو به آراد گفتم :عزیزم ایشون خواهرم سارا هستن و الان هم فهمیدم کسی که اون روز باهاش تصادف کرده بودم برادر شما بوده

حالا دیگه آراد هم تعجب کرده بود

آرتا:از دیدنتون خوشبختم

من :همچنین

آرتا یه تی شرت سورمه ای زیر کتش مشکیش پوشیده بود و یه و دکمه های کتشو باز گذاشته بود و یه شلوار کتان مشکی با کتونی های مشکی پوشیده بود تیپ اسپرت و زیبایی داشت لباس هاش ترکیبی ار سورمه ای و مشکی بود و زیبایی چشم و ابرو و مو های مشکی و خوش حالتش قابل توصیف نبود من و سارا به سمت اتاق پرو رفتیم و آراد و آرتا هم با هم به طرف میزی رفتن سارا مشغول لباس عوض کردن بود

من :نگفته بودی بوی فرند داری

سارا:حالا که می دونی

من:بی سر و صدا کاراتو انجام می دی ها

سارا:تارا می شه بس کنی

من :باشه من می رم پیش آراد

از اتاق بیرون اومدم به سمت میزی که آراد و آرتا دورش ایستاده بودند رفتم

آراد سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت:چرا رنگت پریده ؟

من :یکمی سرم درد می کنه

آراد: بگم برات مسکن بیارن

من :نه لازم نیست

آراد:می خوای بری تو اتاقم استراحت کنی

من :نه الان خوب می شم ،می شه یه گیلاس شراب برام بیاری

آراد:عزیزم داری زیاده روی می کنی ها

من :آراد دو گیلاس زیاده روی نیست

آراد:باشه به خاطر خودت گفتم

آراد رفت برام یه گیلاس شراب بیاره آرتا رو به من گفت:ببخشید اسمتونو فراموش کردم

من:تارا هستم

آرتا:چند وقته که با برادرم رابطه دارید؟

من :رابطه ی ما یه دوستی ساده است و حدودا 4 ماهه،مهندس شرکت آراد جان هستم و از همونجا همو می شناسیم

آرتا:که اینطور

من :شما چند وقته که با خواهر من دوست هستید؟

آرتا:دوستی ما یه رابطه اس و حدود یک ساله

وای خدای من آرتا چی می گفت یعنی واقعا خواهر من همچین آدمیه یعنی خواهرم تا حالا با آرتا.........

نه نه شاید می خواد منو نسبت به خواهرم بد بین کنه ولی دلیلی نداره که این کارو بکنه ولی اگه راست گفته باشه یعنی سارا کسی که ادعا می کرد اهل این کارها نیست با یه پسر رابطه داشت آراد اومد و برام شراب آورد من هم مشغول شدم و جرعه جرعه از شراب می نوشیدم سارا رو دیدم که با لباس مشکی و کوتاهی که تا بالای زانوش بود و یقه ی بسیار بازی داشت به طرف ما می اومد یه کفش پاشنه بلند قرمز هم پاش کرده بود و مو های نسکافه ایشو بالای سرش بسته بود و کمی توی صورتش ریخته بود و چشمای قهوه ایش توی اون نور می درخشید از خدمتکار جام شرابی گرفت و کنار آرتا ایستاد

آرتا :پرنسس من چه کرده

سارا:مرسی عزیزم

آراد :چه دل و قلوه ای رد و بدل می کنند

آرتا:چیه حسودیت می شه

آراد دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت :پرسس خودم کنارمه برا چی حسودی کنم

منم یه لبخند ژکوند تحویلش دادم

کمی بعد به درخواست آرتا همه به پیست رقصی که کنار سالن بود رفتیم خیلی ها مشغول رقص بودند آهنگ ملایمی پخش شد و منو آراد با هم و سارا و آرتا با هم ،مشغول رقص تانگو شدیم به آرتا نگاه کردم دستشو دور کمر سارا بود و سارا هم سرش رو روی سینه ی آراد گذاشته بود  تمام مدتی که کنار آراد در پیست رقص بودم سنگینی نگاه آرتا رو حس می کردم سرم رو بالا آوردم و به آرتا نگاه کردم همون موقع نگاهشو ازم گرفت و لب های سارا رو بوسید و سارا هم با اشتیاق همراهیش کرد خیلی شوکه شدم و مطمئن شدم که سارا با آرتا رابطه داشته بعد از تموم شدن آهنگ آراد خواست تا با آهنگ بعد هم برقصیم اما دیگه طاقت نگاه خیره آرتا رو نداشتم و به همراه آراد از پیست رقص خارج شدیم با آراد سر میزی نشستیم ولی آراد برای برسی کار خدمه ها رفت بعد از مدتی آرتا و سارا از پیست خارج شدند و به سمت من که تنها نشسته بودم آمدن

آرتا:آراد کجاست؟

من :رفت ببینه خدمتکارها چه کار می کنن

آراد همون موقع به سمت ما اومد و گفت:دیگه وقت شامه باید بریم باغ

آرتا:چرا باغ؟

آراد:آخه داخل باغ تدارک دیدیم ،خب دیگه بریم

هر چهار نفرمون همراه مهمان ها به باغ رفتیم میز بزرگی در باغ بود که انواع و اقسام غذا ها روی آن چیده شده بود من و سارا سر میزی نشستیم و آرتا و آراد هم رفتن تا برای ما غذا بیارن آرتا بعد از چند دقیقه برگشت ولی آرتا هنوز نیومده بود

آرتا:سارا جان چون می دونستم ماهی دوست نداری برات نذاشتم

یعنی اونا اینقدر صمیمین که از علایق هم خبر دارن آرتا بشقابی جلوی سارا گذاشت و وقتی دید من غذایی ندارم بشقابش رو به سمتم گرفت توی بشقابش مقدای ماهی بود و کمی سالاد

آرتا :اگر این غذا ها رو دوست دارید این برای شما ،اگر هم چیز دیگه ای میل دارید بگید تا براتون بیارم

قبل از اینکه حرفی بزنم سارا گفت:اتفاقا تارا برعکس من از ماهی بدش نمیاد

آرتا:تضاد جالبیه

بعد به سمت میز غذا رفت و بعد از مدتی باز هم کمی ماهی و سالاد توی بشقابش بود به سمت ما اومد و به بشقاب من و سارا نگاه کرد که دست نخورده مونده بود

آرتا:چرا شروع نکردید؟

من:آراد چرا نمیاد؟

آرتا:آراد گفت فعلا کار داره بعدا میاد

حرفی نزدم آرتا و سارا مشغول شدند سارا دست از غذا کشید

سارا:عزیزم چزا چیزی نمی خوری؟

بلند شدم و گفتم :می رم ببینم آراد کجاست

از میز فاصله گرفتم باغ رو از زیر نظر گذروندم آراد رو ندیدم داشتم به سمت میزمون می رفتم که دیدم آراد سر یک میزه دو نفره با یک دختر نشسته و مشغول شام خوردن هست نگاهی دقیق به دختر کردم اندام زیبایی داشت مو هایی جو گندمی و چشم های عسلی ، لباس جذب و کوتاهی پوشیده بود که پای خوش تراشش رو نمایان کرده بود با دیدن اون ها عصبی و ناراحت شدم با گام های بلند و محکم به سمت میز اومدم ولی به روی خودم نیاوردم

آرتا:آراد رو دیدید؟

من:نه ندیدمش

آرتا:گفتم که کار داره و نمیاد

آرتا با نیشخندی که خیلی محو بود گفت:آخه دید دختر یکی از شریک هاش امشب تنها اومده ولی پدرش همراهش نیس آراد هم برای اینکه تنها نباشه رفت تا با اون شام بخوره

خشمی وجودم رو فرا گرفت ولی با خونسردی ظاهری گفتم:که اینطور

با بی خیالی مشغول غذا خوردن شدم اما بیش تر با غذام بازی کردم تا اینکه بخوام غذا بخورم خلاصه یکمی غذا خوردم و بعد میز رو جمع کردن آراد هنوز نیومده بود و حسابی از دستش ناراحت بودم آرتا و سارا می خواستن نزد چند تا از دوستانشون برن و از من هم خواست که همراهیشون کنم ولی قبول نکردم آرتا و سارا رفتن چند دقیقه بعد آراد به سمتم اومد

با چهره ای در همی بهش نگاه کردم

آراد :چی شده ؟

جوابی ندادم

آراد:چرا چهرت ناراحته ؟

باز هم جوابی ندادم و به مهمانان چشم دوختم

آراد:چرا جواب نمی دی ؟ از دستِ من ناراحتی ؟

من :کجا بودی که نیومدی با هم شام بخوریم ؟

آراد:پیش دختره شریکم بودم آخه پدرش نیومده بود و اون تنها بود

من :مگه من تنها نبودم؟

آراد:عزیزم دوست ندارم ناراحتیتو ببینم ، بین من و اون چیزی نیست ولی چون قراره با پدرش شرکت افتتاح کنم رفتم پیشش

من:ولی دوست داشتم با هم شام بخوریم

آراد دستمو گرفت و به لبهاش نزدیک کرد و بوسه ای زد و گفت:ببخشید عزیزم حالا بیا بریم پیش بچه ها

به سمت آرتا وسارا و بقیه ی بچه هایی که اونجا بودن رفتیم جو خوبی بود بعضیا مزه پرونی می کردن و همه می خندیدیم مهمونی تموم شد همه ی مهمونا رفته بودن و منو سارا هم داشتیم مانتو هامونو می پوشیدیم و بعد رفتیم تا با آرتا و آراد خداحافظی کنیم

آرتا:دارید می رید؟

سارا:آره عزیزم

آراد:یکم دیگه بمونید بریم توی سالن بنشینیم و فیلم ببینیم

با اینکه اصلا خوابم نمیومد گفتم:نه دیگه خیلی خسته ام اگه نخوابم نمی تونم صبح بیدار شم

آراد:خب اشکال نداره فردا نیا من هم نمی رم خیلی خسته ام

من:چه رئیس مهربونی ،نه عزیزم حتما میام

رو به سارا کردم و گفتم :سارا بریم؟

سارا:من حاضرم

خداحافظی کردیم و من به سمت ماشینم اومدم و سارا هم به سمت پورشه اش رفت  تقریبا با هم به خونه رسیدیم به سارا شب بخیر گفتم و بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت اتاقم رفتم خودم رو روی تخت انداختم و کم کم پلکام سنگین شد و خوابم برد.