باران میبارد/قسمت7
صب ساعت 7بود که دیگه حاضرشد تابره بیرون.توی آینه اتاقش به خودش نگاه کرد.به خودش گفت:قوی باش.اتفاقی نیفتاده.پوفی کردو اومد بیرون. بیرون که اومد چشمش خورد به اتاق شایان.ته دلش گفت:اونم مقصره.
مامان باز همونجا روی کاناپه خواب بود.خواست یواش بره بیرون که صدای مامان مانعش شد:هان شب که دیر اومدی .صبح به این زودی هم میخوای بری کجا؟مگه امروز تعطیلیت نیس؟
باران:مامان من دیروز کتابخونه بودم.حالم انقد بد بود که با یکی از دوستام از همونجا رفتیم بیمارستان.
مامان که نگران به نظر میرسید اومد جلو و دستای بارانو گرفتو گفت:چت شده بود؟چرا دیشب نگفتی؟
باران:من که گفتم حال ندارم.
مامان:تو نمیدونی من نگران میشم...هزارجورفکر وخیال میزنه به سرم..
باران:فکر وخیال چی مامان؟میخوام برم خونه شیرین اینا میخوایم تا شب با هم درس بخونیم.
مامان:الان حالت خوبه؟
باران:آره.
به سمت خونه ی شیرین حرکت کرد.شیرین هم تعجب کرده بود که باران چرا انقد زود اومده خونشون.شیرین هم حال زیاد خوبی نداشت.روی تخت نشست و گفت:بیا بشین اینجا کارت دارم.
-بزار برم یه چیزی بیارم بخوری..صبحونه که نخوری؟
-نه صبحونه میخوام چیکار..کار مهمی دارم.
شیرین اومد کنارش نشستو گفت:از گوشیت چه خبر؟باران شیرینو بغل کردو همونطور که گریه میکرد تمام ماجرای دیشبو براش تعرف کرد.شیرین هم گریه میکرد.
شیرین اشکهای بارانو پاک کردو گفت:خدا رو شکر کن که الان کنار منی سالم سالم.پس دیگه فکرشو نکن.
-نمیتونم.دیشب همش فک میکردم نکنه آروین بخواد منو ببره جای بدتر از اونجا.
-نمی تونست عزیزم.حالا هم سعی کن خدوتو مشغول درست کنی که اذیت نشی.خوبه مامانت گیر نداده!
-من تا حالا بهش دروغ نگفته بودم.واسه همین زود باور کرد.
شیرین بارانو دلداری میداد.تا باران تو فکر میرفت ازش سوال درسی میپرسید که حواسشو پرت کنه.حدود ساعت 6عصر بود که گوشی شیرین زنگ خورد.شیرین جواب داد:بله بفرمایین.
-....
-بله.اون حالش اصلا خوب نیس.دیگه اون گوشی مهم نیس.
-....
-ولی من فک کنم بهتره که دیگه شما رو نبینه.
باران فهمید که آروینه.گوشی رو از دست شیرین گرفتو گفت:چیکارم داری؟
آروین:یه امانتی دارم پیش من که میخوام پسش بدم.
-نمیخوامش.
-یه چیز دیگه هم هست که باید بهت بگم.
-خب بگو
-نه حضوری باید بگم
-من یه بار قول این حرف تو رو خوردم.
-خودت بی احتیاطی کردی...
-ولم کن.
-ببین من خودم میام دنبالت و بعد که باهات حرف زدم میرسونمت.خوبه؟
-اگه نخوام؟
-من مجبورم ماجرای دیشبو برای خانواده ات تعریف کنم و چیزایی بگم که دوس ندارم.مامان و بابات میدونن که دخترشون دیشب کجا بوده؟
باران احساس کرد بغض داره خفه اش میکنه.گفت:باشه.من الان خونه ی دوستم هستم.بیا یه کوچه بالاتر.
گوشیو قطع کردو آدرسو اس ام اس کرد.شیرین گفت:تو مگه مغر خر خوردی که باهاش قرارگذاشتی؟
باران که باز اشکهاش جاری میشدن گفت:مجبورم.
-چرا؟
-میگه میخواد به مامان بگه.
-ای کثافت عوضی...
-باید برم.گفت نیم ساعته اینجاس.
-میخوای منم باهات بیام؟
-نه بهتره پای تو؛تو این بازی باز نشه.
باران پالتوی سیاهشو تنش کردو رفت.یه ربعی بود منتظر ایستاده بود.بالاخره آروین اومد.بدون اینکه پیاده بشه خم شدو درجلو رو برای باران باز کرد.وگفت:سلام.بپربالا.
باران سوار ماشین شدو بی تفاوت نشست.آروین پاشو روی گاز گذاشتو رفت.
آروین:خب کجا بریم؟
باران:همینجا حرفاتو بگو.
-ولی به نظرم
-من کلی کاردارم.
-باشه دفعه ی بعد میریم یه جایی
-دفعه ی بعد؟؟؟
-آره.من خواستم که بیای....بیای....
-خب!
-ببین من حس خاصی به تودارم
-من؟؟!!
-من میخوام باهات باشم.
باران پوزخندی زد وگفت:حتما اگه نخوام میری همه چیو میگی...
آروین:خب تو خودت فک نمیکنی من برات متفاوتم؟؟؟
-نه!توبرای من مثه همه مردای دیگه ای...
-پس یه فرصت بده..من بهت نشون میدم که چقد برام مهمی...
-روش فک میکنم
-نه الان باید بگی
-از همه ی مردا متنفرم.الان من بگم نه میری آبرومو میبری...توبرام هیچی فرقی بااونا نداری.ولی یه شرط دارم
-قبوله.
-تو حق نداری بیشتر از این آبروی منو ببری.منو باید مطئن کنی که مثه اونا هرزه نیستی..بهم دس نمیزنی.
آروین با اخم به باران نگاه کردو گفت:من..من..من اگه میخواستم باهات کاری کنم که همون دیشب میتونستم.
-باشه.باشه قبوله.
لبخند ملایمی روی لبای آروین بود ولی باران بی تفاوت نشسته بود.و بیرونو نگاه میکرد که یهو آروین گفت:راستی اسمت؟
باران برگشت و باهمون حالت گفت:باران..
آروین:خوبه...باران نبارو عاشقانه اش نکن هنوز منو او مانشده ایم...آره؟
-چی؟منو برسون خونمون.
آروین بارانو رسوند خونشون و وقتی باران خواست پیاده بشه دستشو گرفت وگفت:گوشیتو نمیخوای باران؟
دستشو از توی دستاش بیرون آرودو گوشیو گرفت.و رفت خونه.دو هفته از اون روز گذشته بود.شیرین هم همه چیو می دونست.آروین گاهی زنگ میزد و باران براش بهانه می آورد.کم کم باران دوباره آرامششو بدس اورده بود.باران رفت اتاق شایان و گفت:چه خبر؟
شایان پرکردن چن تا فرم بود گفت:سلامتی.
باران لبخندی زد وگفت:تو این مدتی که گذشت منتظر بودم یه روز بیای بگی اون روز سحر چی کارت داشت.
شایان:گفت خودشم دوس داره با من باشه ولی نگران یه موضوع بود.
-پس مبارکه
-نه فعلن.
-مگه چیه؟
-داداشش معتاده.
-به تو وسحر چه مربوطه؟
-خودتو نزن به اون راه.اگه مامان بفهمه غیرممکنه بزاره...
-نمیدونم چی بگم.عکسی از این سحر خانومت داری؟
-توهیچوقت درکم نکردی...نه ندارم.
باران خواست جوو عوض کنه و کمی شایانو خندوند و اومد بیرون ولی میفهمید ته دل خودش و شایان غم خاصی سنگینی میکنه...وقتی اومد تو اتاقش 4تا میس کال داشت.آروین بود.خواست بی توجه به اون مشغول درس خوندنش بشه که دوباره زنگ زد:الو باران...باران..تو رو خدا قطع نکن.
-سلامتو خوردی
-سلام سلام..
-خب؟
-ببین از همون روز ندیدمت.جواب تلفنامم که درست حسابی نمی دی.دختر خوب دلم برات تنگ شده.به فکر منم باش آخه.
-من خودم هزارتافکروخیال دارم.اصلا وقت نمیکنم به تو فک کنم.
-منم ازشب تا صب تو فکر توام.
-ببینم تو کارمیکنی؟
-چه عجب یه بارم باران خانوم یه سوالی پرسیدن.آره بعضی وقتا...
-بعضی وقتا!نکنه از این کارگرای ساختمونی باشی؟
آروین کمی خندیدو گفت:بهم میاد؟
-آره چرا که نه.
-نه خیرم.تو ماشین منو ندیدی؟
-ماشینم ماشینم نکن.الان همه یکی از این ماشین خوشگلا زیرپاشونه.
-پیش بابام کار میکنم.هروقت دلم خواست میرم نخاست نمیرم...
-پس شغلت باباپولداریه؟
آروین باز هم خندید وگفت:آره.حالا میای؟دو هفته اس که فقط میری مدرسه و بعدش هم خونه ای...خسته شدی منم خسته شد.
-باشه.میام ولی فقط2ساعت اونم 5شنبه.بعدازظرلطفا.
-باران...
-یه چیزی میخواستی بگی
-خوشحالم که بهتر شدی.
خداحافظی کردو گوشی رو با بی تفاوتی روی تخت انداخت.جلوی آینه وایسادو گفت:مطمئنی کاردرستی میکنی؟
بعد جواب داد:زودی باهاش به هم میزنم.قبل اینکه مامان بفهمه و همه بفهمن.یه کاری میکنم پسره ازم بدش بیاد و خودش ولم کنه.دیگه اینطوری قضیه اون شبو هم نمیگه.
به لبخند به خودش زدو رفت توی فکر.