رمان الهه نازجلددوم-قسمت آخر
دوران شش ماهگی بارداریم را می گذراندم که مرتضی ونرگس با هم عقد کردند . هرروز که می گذشت بیشتر از پیش به راز و حکمت سفر از شیراز به تهران پی میبردم .روزگار چه بازیهای عجیبی را با انسان شروع میکند و هیچ پایانی هم براش قائل نیست
روزها در خانه کلافه بودم. روزهای بارداری را با غر وگلایه می گذراندم ، دلم میخواست مدام در کنار منصور باشم اما مگر میشد ، فقط وفقط باید استراحت میکردم .مراقبت، رسیدگی ووابستگی منصور من را وابسته تر کرده بود، حتی الامکان از کنار من تکان نمیخورد .انگار از اینکه باز همسر و فرزندش را تنها بگذارد وحشت داشت .مرگ غیرقابل باور گیتی و فرزندش تجربه ای تلخ برایش به یادگار گذاشته بود. من خوب می فهمیدم که چه انقلابی در درون منصور برپاست ، باور نداشت این بار فرزندش را در آغوش میگیرد .با کمال حیرت می دیدم که نماز میخونه و از خدا کمک میخواد. چه چیز لذت بخش تر از این، منصوری که روزی کفر می گفت و می گفت کدوم خدا؟
حالا یک بنده مخلص ومومن شده بود، آره حق با گیتی بود،خداوند را وسیله کرده بود تا خودش را به منصور یادآوری کند.حالا منصور با اینکه مصیبت های زیادی را پشت سر گذاشته بود روز به روز بیشتر به خدا گرایش پیدا میکرد و همین روز به روز آرامترش میکرد. می دانست همه چیز به خواست و اراده خداست و اگر ز روی حکمت ببندد دری حتما به رحمت گشاید در دیگری .
دو هفته ای به زایمانم باقی بود. مراقبتها شدیدتر شده بود و دلتنگی های من بیشتر .یک روز در حال لعنت کردن خودم بودم که چرا زود باردار شدم و خانه نشین که زنگ تلفن بصدا در آمد
سلام
سلام، نسرین چطوری؟
خوبم، تو چطوری ؟
بد و عصبانی .پشیمان وخسته
چرا؟
خسته شدم .بخدا هیچ کاری نمی ذارن بکنم
خوبیت را میخوان .برو شکر کن همچین مراقبتهایی داری، کاش منهم مادر شوهر داشتم
خدا رحمت کند خانم فرهان زن خوبی بود .حالا عوض آن خدابیامرز خود پرویز بهت محبت میکنه
آن که البته
خب، چه خبرها؟
بقول گیتی خدابیامرز خبرها حاکی از اینه که فردا شب شام می دهیم
نه بابا، بگو بخدا
عجب بی چشم و روئی هستی گیسو، هفته پیش بهت جوجه کباب دادیم
یادم نمیاد
وقتی دیدمت یکی میزنم تو سرت که یادت بیاد
ما چقدر مزاحم شیم عروس خانم؟
پنج ماه گذشته .آخه چه عروسی ومزاحمتی
دور از جون تو کفن هم بری بهت میگم عروس خانم چون خیلی خوشگل شده بودی
احتمالا آن موقع مال خوشگلیم نیست که بهم میگی عروس .مال رنگ پارچه کفنه .حالا از کجا انقدر مطمئنی که من زودتر از تو می میرم؟
من با خودم عهد کردم حلوای همه را بخورم ، بعد بمیرم .آخه خیلی حلوا دوست دارم
تو چی دوست نداری؟
هوو رو اصلا دوست ندارم
باشه من زودتر به جناب عزارئیل جواب مثبت می دم که به آنچه دوست داری برسی
خدا نکنه .خدا آن روز رو نیاره که من فرهان را در ماتم ببینم
اونکه تا اون موقع هفت کفن پوسانده گیسو. اول او باید بره آن دنیا، اگه خوب بود من هم برم
چه بدجنسی تو .بوی پول به مشامت خورده سیصد و شصت درجه عاطفه ات چرخیده
من هنوز همون نسرین دختر آقا کریم مسافرکشم .افتخار هم میکنم از پول زحمت کشی پدرمه که الان خوشبختم
تو خانمی و هربار که پرویز منو دعا میکنه برام دنیائی ارزش داره
تو لطف داری خوبی از خودته ، چه حال وخبر؟
همه خیلی بهم گیر می دن، تا آقا نبی برام تکلیف معلوم میکنه .آسه برو، آسه بیا .میخوام برم بیرون هوا بخورم می گن سرما میخوری .میخوام برم دوش بگیرم می گن نفست میگیره
خب، پا به ماهی گیسو باید خیلی احتیاط کنی
این دو هفته هم بسلامتی بگذره راحت بشم ای خدا، دلم واسه دمر خوابیدن یک ذره شده نسرین
واسه شامهای من چی؟
لک زده .اما چه فایده که دیگه واسه ما کلفت ونوکر بهم زدی و دستپخت تو نیست
میخوام جوابشون کنم .من خودم از عهده همه چی برمیام .کار کردن تو خانه را دوست دارم
مگه زده به سرت .تو چطور میخوای خانه به آن بزرگی رو تمیز کنی . چطور میخواهی به کارهای خانه برسی در حالیکه دانشگاه می ری
پرویز هم همین رو میگه. حالا چون اصرار می کنید باشه جوابشون نمی کنم
یک چیزی بهت می گم ها
نگو
خب،حالا شام به چه منظوره؟ ما که تازه مزاحم بودیم
خانواده فرزاد میان دیدنمون ، خواستیم شما هم باشید
ما باشیم که چی بشه؟ نمی تونی تنهائی حرص وجوش بخوری؟
نه، چشم دیدن هووهام رو ندارم
نخیر، بگو تو بیا که به من گیر ندهند
بیخود می کنند .می دونی که از کسی نمیخورم حرف بیخود بارمون کنند شکمشون را سفره میکنم
تو نمیخواد از من دفاع کنی از خودت و زندگیت دفاع کن جونم
آخه من زندگی وعشقم را از تو دارم ، گیسو جان
قابل دار نبود
پرویز سر تا پاش جواهره .چی چی رو قابل دار نیست؟
خودش یا پولهایش؟
خودش
خب، الهی شکر .اما ما نمیاییم
ما منتظریم ، نیای دیگه هیچی
آخه اعصابم را خرد می کنند، می دونی که
تحملشون می کنیم، بیاد دیگه خوش میگذره
باشه .ببینم نظر منصور چیه
پرویز گفت منصور میگه هرچی گیسو بگه .اما دوری از آنها به نفع زندگیمونه. به پرویز هم نصیحت کرده که از اینها دوری کنه
اگه یک حرف حساب تو زندگیش زده همین بوده
آن که بنده خدا فقط حرف حساب میزنه بی انصاف
تو از منصور دفاع کن من از فرهان که رنگ زندگیمون همیشه سبز باشه نه سیاه
هر دو خندیدیم
نسرین گفت: پس بیایید. گوشی را بده خانم متین که دعوتشون کنم
من خداحافظی میکنم از اینکه بیاد ما بودی ممنون
خواهش میکنم .قربانت گیسو جان
خداحافظ .گوشی، تا مادر رو صدا بزنم
همان موقع مادر به اتاق من آمد وگفت: گیسو جون مادر بیا برو حمام .من مراقبتم عزیزم
هربار شما تو زحمت می افتید .از دست این منصور
چی از این بهتر مادر که از عروس گلم و نوه ام مراقبت کنم
خدا شما را از ما نگیره .بیایید با نسرین جون صحبت کنید به موقع آمدید
وقتی مادر از نسرین خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت گفت:سفارش کرد حتما تو را راضی کنم . مادر چرا نمیخوای بیای؟
مادر جون یکبار نشد از اینها حرف مزخرف نشنوم، از اینها باید دوری کرد
می دونم عزیزم .اما حسود بیشتر از همه خودش رو می سوزونه
عقد شما و پدر بود که گفتند خوب واسه متینها مرتب دست بالا می کنید و رادمنشها را بهشون می اندازید .عروسی نسرین و پرویز برگشتند گفتند باز که بانی خیر شدید .آخه آدم به اینها چی بگه مادر؟
خدا جوابشون رو داده که با تمام خوشگلیهاشون هنوز ازدواح نکرده ند.چشم ندارند ببینند خوشبختیم .من که همیشه دعات میکنم دخترم . عجب شوهری واسه م پیدا کردی !ماهه ، ماهه
در حالیکه می خندیدیم گفتم : انشاءا.... به پای هم پیر شید . هر بلائی هم می خواهید سر پدرم بیارید من با شمام
فداشم می شم. خدا محسن هم رحمت کنه .اونهم خیلی خوب بود .خلاصه هرچی ماه و خورشیده نصیب متینها شده
بفرمائید نصیب رادمنشها
قربونت برم مادر،بیا برو حمام تا منصور نیامده و وسواسش گل نکرده
از حمام که برگشتم حالم خراب شد قلبم به تندی میزد و نفسم بالا نمی آمد و تمام بدنم می لرزید .ثریا گفت: حتما گرسنه اید بریم ناهار بخورید
برام بیارید اینجا ثریا خانم .حال پایین آمدن ندارم
الان براتون می آورم
ثریا چندتا خرما هم بیار .بچه م فشارش آمده پایین .برو تا منصور نیامده حال گیسو را خوب کنیم که الان می آید پدرم را در میاره
هنوز ثریا به پله ها نرسیده بود که صدای بوق ماشین منصور آمد و مادر سیلی کوچکی به صورت خودش زد و گفت : چه زود آمد پسره . عجب شانسی دارم بخدا. ساعت تازه یکه
حال من بد میشه که تقصیر شما نیست مادر جون .من ضعیفم
بعد از مدتی منصور وارد اتاق شد و سلام کرد و پرسید: چی شده گیسو؟ چرا رنگت پریده؟
خسته م چیزی نیست
مگه چکار کردی؟
استراحت
باز تو رفتی حمام .دو روز پیش حمام بودی عزیز من
منصور جان پیله نکن عزیزم .حالم خوب نیست
منصور روی تخت نشست و دستم را تو دستش گرفت بعد بوسه ای به دستم زد وگفت: چه یخ کردی
منصور با شلوار بیرون نشستی روی ملحفه؟
از جا پرید و گفت: آخ، معذرت میخوام ، حواسم پرت شد میگم ثریا عوض کنه .اما شما حرف رو عوض نکن
مادر گفت: والـله یک ربع بیشتر تو حمام نبود. منصور
ثریا با سینی غذا وارد شد.گفت: سلام آقا، خسته نباشید
سلام ثریا ، شما خسته نباشی
ممنونم .واسه شما هم غذا بیارم بالا
مامان شما خوردید؟
من میرم با رادمنش میخورم پسرم
پس برای من هم بیار بالا ثریا
چشم
پدر کجان؟
یازده تا دوازده که پیش ما بود. بعد رفت سراغ مطالعه اش، خب، منصورجان زنت تحویلت .من رفتم
منصور در حالیکه ساعتش رو از دست باز میکرد گفت: دور از جون میت تحویلش می دهید؟ من آخه با این چکار کنم مامان؟
مادر لبخند ظریفی زد و در حالیکه از در خارج میشد گفت: هرکاری دوست داری باهاش بکن
منصور چشم بامزه ای گفت و ادامه داد: اینهم طاقت دوری رادمنش رو نداره .ما رو باش عمر و زندگیمون رو دست کی سپردیم
منصور مادر از صبح پیش من بوده و مثل پروانه دورم چرخیده بی انصافی نکن
انشاءا.... با هم خوش باشند شما هم بسلامتی فارغ شی خیال ما راحت بشه
منصور برای شستن دست و صورتش از اتاق خارج شد .سینی غذا را مقابلم کشیدم و به جان تیغهای ماهی افتادم که منصور آمد وگفت: بهتری گیسو؟
گرسنمه . بخورم خوب میشم
پس بخور دیگه ،چرا سرفرصت کار می کنی؟ بچه ضعف کرد
جنین از خون من تغذیه میکنه نه از معده من تو رگهای من هم خون هست
خب خونی که توش مداد ویتامینه نباشه چه فایده داره ؟ بچه م غذای درست وحسابی نمیخوره
فکر کنم این بیاد دیگه ما باید زحمت رو کم کنیم. بیخود واسه خودم دردسر درست کردم
منصور کنارم نشست بوسه ای به گونه ام زد وگفت: همه چیز من اول توئی خودت هم خوب می دونی. بچه ضعیف ومردنی که بدنیا بیاری اول از همه خودت زجر میکشی .ممنون ثریا
چیز دیگه ای لازم ندارید منصورخان؟
نه ثریا فقط به محبوبه بگو ملحفه را عوض کنه
چشم
منصور سینی غذا را جلوش کشید وگفت: خب چه خبرها عزیز دلم؟
توی خونه که خبری نیست خبرها پیش شماست که تو اجتماعید
پرویز برای فردا شب دعوتمون کرده
آره نسرین هم تماس گرفت .حالا بریم یا نریم؟
امر امر شماست
من میگم نریم چون هم تازه اونجا بودیم هم حالم روبه راه نیست
و هم از مهمانهای آنها دلخوشی ندارم .اینو بگو
منهم به پرویز گفتم دوری از آنها واسه همه ما بهتره اما اصرار میکنه .می دونی که بد پیله است
خب بریم نکنه بدشون بیاد
گیسو جان اگه یک چیزی گفتند که حتما میگن موهای منو دونه دونه نکنی عزیزم. من حال و حوصله ندارم. فکرهات را بکن دلرحمیهای شما همیشه هم کار دست خودتون می ده هم کار دست من. حرف بزنند شکمشون را سفره میکنم .تو نگران نباش
منصور قاشق غذا را مقابل دهانش نگهداشت و با حیرت به من نگاه کرد وگفت: چکار می کنی؟
همان که شنیدی .دیگه ظرفیتم پره .می بینی که دلم هم خیلی پره
منصور نگاهی به شکم من کرد وگفت: پس نمیخواد بریم خواهش میکنم
اما مادر و پدر میرن
خب،آنها برن. بخدا از وقتی میخوام با این خانواده روبرو شم اضطراب می گیرم تا وقتی که باهام آشتی می کنی. ول کن گیسو جان .داریم راحت زندگیمون رو میکنیم
خب، حرف بیخود می زنند منصور، قبول نداری
خب، من هم همین رو میگم عزیزم ، منتها تو شکم آنها رو سفره نمی کنی می آی خونه شکم منو سفره میکنی
غش غش زدم زیر خنده
منصور گفت: من نمی فهمم بابا خدابیامرز این تحفه ها را از کجا پیدا کرد ؟ البته حساب آقای فرزاد جداست مرد محترمیه
واقعا برام سواله که این دخترها چطور از این پدرند
دختر به مادرش می ره و ایشاءا... دختر من هم به مادرش می ره که الهی فدای جفتتون بشم.
خدا نکنه .راستی منصور بهت گفتم که دکتر گفت شاید دوقلو باشن
منصور با چشمان از حدقه بیرون زده پرسید: دوقلو باشن؟
اینطور می گفت
عجب دکتر حاذقیه که بعد از نه ماه به این نتیجه رسیده
همینطوری یک چیزی گفت .تیری پرتاب کرده یا به هدف میخوره یا نمی خوره
تو چرا مسئله به این مهمی را حالا به من میگی؟
آخه به شکم من میاید دوقلو حامله باشم؟!
لابد ضعیفند .عصری بریم یک دکتر دیگه .گیسو نکنه دوقلوئند و ما بی خبریم
نیستند عزیزمن .یک قل هم به زوره
بهت گفتم بریم پیش دکتر.........گفتی همین خوبه
حالا چرا انقدر اعصابت رو خرد میکنی؟
منصور سینی غذا رو کنار زد وگفت: خدای من آخه چرا حالا میگی .دوتا بچه دارن از تو تغذیه می کنند آنوقت همین غذاته .نه فکر خودتی نه فکر این طفل معصومها .واسه همینه که شکمت جمع وجوره
منصور باز داری پیله می کنی ها. احساس من بهم دروغ نمیگه این یک قلوئه
همان احساس جنابعالی یه روزی به من تهمت زد که زن دارم و زنبازی می کنم. یادت که نرفته داشتی زندگیمون رو بهم می ریختی و بدبختمون می کردی
احساسم درست گفته بود تو رفته بودی خانه الناز اینا،منتها برای کار دیگه، من فقط کمی به خطا رفتم
کمی به خطا رفتی؟ بچه رو که داشتی می کشتی هیچ، خودت رو هم داشتی می کشتی
چرا دوباره داری قبرستون کهنه می شکافی؟
آخه تو همه چیز رو سرسری می گیری .بعد از دو هفته داری می گی دو قلوئه .دو هفته که هیچ، نه ماه
آخه من جدی نگرفتم .تاز اصلا پنج قلوئه مگه فرقی می کنه؟
منصور از جا بلند شد وگفت: اصلا متوجه نیستی گیسو.
خب اگه دوقلو باشه دوتا سیسمونی میارم نگران نباش .بشین غذات را بخور
چه وقته شوخیه زن؟
تو دوست نداری دوقلو باشه؟
از خدامه . از این ناراحتم که در حق تو و اینها کوتاهی شده
بابا بخدا اگه می دونستم دوقلو هم حامله ام همینقدر میخوردم، همینقدر می خوابیدم ، چرا انقدر حرص میخوری ؟
میخوای دوتا بچه یک کیلویی رو دستم بذاری که یکی تو سرخودم بزنم یکی تو سر اینها .بخور ببینم که نخوری قاتی میکنم
من نمی تونم اینهمه بخورم منصور. چرا اینطوری می کنی؟
شما ژن چند قلوئه دارید .مطمئنا دوقلوئه .حالا عصری می برمت یک دکتر دیگه
من قول می دم بچه های سالم برات بیارم .ولم کن
من خودت هم سالم میخوام چرا متوجه نیستی که وجودت چقدر برام حیاتیه .زن
پس خودت هم بشین بخور
من اشتهام کور شد .آرامش به من نیومده گفتم زود برم خونه ها .دلم شور میزد
تا نخوری، من هم نمی خورم
منصور نشست و با هم شروع به غذا خوردن کردیم .
وقتی به منزل فرهان رسیدیم هنوز خانواده فرزاد نیامده بودند و احساس آرامش می کردیم .اما این آرامش واطمینان خاطر بیست دقیقه بیشتر طول نکشید و اولین گلی که خوردم از الناز بود ، آن هم هنگام سلام واحوالپرسی که گفت: وای چقدر قیافتون عوض شده گیسو جان فکر نکنم منصورخان دیگه هوس بچه بکنه
آب شدم رفتم تو زمین و برگشتم روی زمین. به منصور خیره شدم که حرفی بزنه اما مضطرب ولال من را تماشا میکرد .در عوض مادر جون گفت : بچه م فقط کمی ورم کرده که خب طبیعیه .الناز جان، حالا خودت که باردار شدی می فهمی
دلم خنک شد اما شکمشون رو که سفره نکردم هیچ با سکوتم اجازه دادم که چند دقیقه ای بعد المیرا دهان باز کنه و بگه : خب نسرین خانم چه می کنید با محبتهای دوست عزیزی مثل گیسو جان .واقعا مانده م متحیر که ایشون چطور می تونند همه را بهم پیوند بدهند
نسرین نگاهی به من کرد و خونسرد رو به المیرا گفت: همیشه دعاگوش هستم .دوست فقط گیسو
خیلی دوستشون دارید؟
منظورتون چه کسی است؟
آقای مهندس فرهان را می گم
اصلا رقمی براش وجود نداره
الناز با خنده پرسید : یعنی صفره ؟!
صفر یک عدده و اتفاقا عددی است که از کوچکترین عددها بزرگترین و بیشترین رقمها را میسازه و اندازه علاقه من به پرویز رقمی ست پره صفر
از حاضر جوابی نسرین لذت می بردم اما لبخندم را برای منصور جمع کردم تا حساب کار دستش بیاد. مادر پرسید: شما دوتا چرا ازدواج نمی کنید؟ داره دیر می شه ها.
المیرا گفت : والـله دست رو هرکسی می ذاریم می برنشون .مثل اینکه دستمون خیلی سبکه خانم متین
فریاد خنده بلند شد .اما پدر که از دست این دوتا خشمگین بنظر می رسید فقط لبخند کمرنگی زد وگفت: خب شاید علتش اینه که شما دست رو آقایون می ذارید بذارید آنها دست رو شما بذارند
آخ که خدا می داند چقدر خنک شدم المیرا والناز جا خوردند و الناز گفت: پس چطور گیسو خانم شما خوشبخت شدند؟ جناب رادمنش !
پدر به مادر اشاره کرد وگفت: اینجا شاهدی داریم که کفایت میکنه .دختر من هم انقدر انتظار کشید تا دست روش گذاشتند.البته گیسو به منصور خیلی علاقه داشت اما هرگز پاپیش نذاشت که یه موقع نبرنش .مرجان جون شما شاهدی دیگه
همه زدیم زیر خنده ومادر گفت: منصور دیوانه گیسو بود و هست .ما هم زدیم و بردیم
آقای فرزاد به شوخی گفت: این برد در مورد جناب رادمنش هم صادقه مرجان خانم؟
مادر خندید وگفت: البته که صادقه .پدر ودختر در خوبی همتا ندارند
من و پدر همزمان گفتیم : خوبی از خودتونه
خانم فرزاد گفت: نسرین جان از گیسو جان یاد بگیر سریع میخت را بکوب
منصور و پرویز مضطرب به هم نگاه کردند .انقدر از گوشه کنایه های این مادر ناتنی وخواهران سیندرلا حرص میخوردم که بچه ها تو دلم پیچ وتاب میخوردند ودنبال هم میکردند .جواب داشتم اما ملاحظه هم داشتم .
نسرین پرسید : منظورتون چیه خانم فرزاد؟ عذرمیخوام
منظورم اینه که زودتر مادر شو عزیزم و یک وارث بیار .
نسرین با لبخند تلخی نگاهی به من کرد که مثل برج زهرمار نشسته بودم، سپس گفت: باشه روش فکر میکنم اتفاقا پرویز جان خیلی دلش بچه میخواد ، منتها می بینم با درس ودانشگاه جور در نمیاد خانم فرزاد .اما اگه بنا به فرمایش شما وجود بچه باعث محکم شدن زندگیم باشه و پرویز را تا آخر عمر کنارم داشته باشم سختی ها را تحمل میکنم و براش بچه میارم، هرکاری میکنم که پرویز را از دست ندم .مگه عمرم به دنیا نباشه
شیرت حلالت ای که امیدواری پرویز را عاشقتر کنی که اینطور خونسرد میتونی جوابهای مودبانه بدهی .لذت می بردم و کمی از نظر فشار روانی تخلیه می شدم که الناز گفت : فقط مواظب باشید مثل گیسو جان پف نکنید نسرین جان .گمان نکنم بچه م بتونه کاری کنه
المیرا ومادرش در خندیدن با او همراه شدند .گستاخی تا چه حد و سکوت ما تا چه حد؟ نگاهی به منصور کردم که لبش را می گزید و حرص میخورد اما هنوز کما فی السابق لال لال بود .
مادر جون گفت : زندگی اینها روی قیافه پایه ریزی نشده که روی همان اصل هم ویران بشه الناز جان .اگه اینطور بود که دخترهای دیگه ای برای فرهان ومنصور وجود داشتند .این دوتا پسر های خوب دنبال معنویات و درک بالا می گشتند که شکر خدا همه چیز تمام گرفتند
ای کاش خانم متین تمام این جملات را در یک جمله خلاصه میکرد ومی گفت پس چرا شما دوتا را نگرفتند
آقای فرزاد برای اینکه حرف را عوض کند گفت: ما همیشه از کمالات گیتی خانم خدابیامرز ، همچنین گیسو جان و نسرین خانم ذکر خیر می کنیم انشاءا... همیشه موفق باشند . راستی پرویز جان از خواهرت چه خبر؟ ایران نمیان؟
نخیر قراره انشاءا.... ما بریم جناب فرزاد، اینطوری نسرین جون را یه ماه عسل حسابی هم بردم . منتظریم نسرین این ترم رو به پایان برسونه بعد بریم، به امید خدا
قیافه خانمان فرزاد دیدنی بود .خانم فرزاد گفت: به به پس عازم واشنگتون هستید .خیلی عالیه نسرین جون
الناز گفت : هیچ فکر میکردی یه روزی برید آمریکا نسرین جون؟
موضوع این بود که خودم را که بدبخت کرده بودم هیچ نسرین هم گرفتار کرده بودم .اینبار جدا پرویز با وحشت به نسرین نگاه میکرد می دونست وقتی آن روی نسرین برگرده دیگه باید ترسید .اما نسرین همون دختر آقا کریم صادق مهمان نواز گفت: خب خدا جای حق نشسته همه ش که نمیشه شماها برید مسافرت .یک کم هم بقول شما ما فقیر بیچاره ها بریم بگردیم. برای دیدن خواهر پرویز سرازپا نمی شناسم مرتب تماس می گیرن که زودتر بریم.
پرویز گفت : فقیر بیچاره چیه نسرین جان ؟ تو تاج سر منی عزیزم
به منصور نگاه کردم و با نگاهم گفتم که از فرهان یاد بگیر و آنطور بدتر از من لال و بهت زده نگیر بشین روبروی من
الناز گفت: خدا خیلی هم جای حق ننشسته، نسرین خانم
چطور مگه ؟ استغفر الـله، کفر نگید تو روخدا
خب حق ما خیلی چیزها بود مثلا یک آمریکا حقمون بود، اما هنوز نرفتیم .خدای شما کمی پارتی بازی میکنه و این عادلانه نیست
این بار نسرین به پرویز نگاه کرد وپرویز گفت : پارتی بازی چیه الناز خانم؟ خداوند عادل ومهربانه .باید دید چی به صلاحه و البته گاهی اراده هم شرطه شما اراده کنید حتما می رید آمریکا
من آرزو ندارم مهندس فرهان همینطوری مثال زدم
نسرین خیلی جدی گفت: پس چرا اعتراض می کنید؟
الناز جا خورد و به المیرا ومادرش نگاه کرد و با حالتی شکست خورده گفت: انگار نسرین خانم را عصبانی کردم؟
من از حق خودم میگذرم، اما از حق کسی که همیشه در رحمتش به روم باز بوده نمیتونم بگذرم .همانطور که خدا همیشه از حق خودش میگذره اما از حق بنده هاش هرگز. اعتقادات هرکس برای خودش محترمه الناز خانم
خب، من هم اگه همچین خدای مهربون و دست و دلبازی داشتم ازش دفاع میکردم
اگه قلبتون را صاف کنید و کمی زیباتر به دنیا و آدمهاش نگاه کنید متوجه می شید که این خدا برای شما هم چنین بوده و هست .خدا بین بندگانش تبعیض قائل نمیشه
المیرا گفت: لابد شما هم دارید مهندس فرهان رو به راه راست می آورید .
فرهان تو راه درست بود که من انتخابش کردم. با اینحال ما همیشه تجربیاتمون رو در اختیار هم قرار می دیم تا زندگی قشنگتری داشته باشیم
انگار دیدند با نسرین جدال کردن بی فایده است که دوباره بسراغ من آمدند
الناز گفت: گیسو جان امشب شما فقط شنونده اید
پیشنهاد بزرگان را پذیرفتم
بزرگان نگفتند اصلا حرف نزنید .گفتند بیشتر شنونده باشید وکمتر حرف بزنید
به لحظه انفجار چیزی نمانده بود بنابراین گفتم : عوضش شما صحبت می فرمائید
باز به هم نگاه کردند
المیرا گفت: نکنه با منصور خان قهر کرده ید، همچین رو فرم نیستید
مگه آدم با دنیای محبت قهر میکنه
پس چرا پکرید؟
خیلی خواستم خودم رو کنترل کنم اما رو اعصابم پا گذاشته بود و پیله کرده بود .بنابراین گفتم: دارم به کنایه هائی که بهم می زنید فکر می کنم و ظرفیتم را می سنجم
منظورمون گفتن وخندیدنه گیسو خانم جدی نگیرید
با مسخره کردن مردم؟ همه شوخیها دلنشین و بامزه نیستند
شما خیلی حساسید گیتی خانم محکمتر از شما بودند .خب آدم باردار پف میکنه دیگه طبیعیه
گیتی اگه محکم بود نمی مرد .گیتی طبعش از من حساستر و لطیفتر بود که بخاطر رضایت شما از تمام عشقش (منصور) دست کشید یا واسه آن آدم کش دلسوزی کرد .گفتن هر حرفی درست نیست و هرکس ظرفیتی داره
المیرا والناز به هم نگاه کردند
خانم فرزاد گفت: اتفاقا دخترهای من شما رو خیلی دوست دارند
در اینصورت من دوستشون دارم و برای خوشبختیشون دعا میکنم
رنگ و روی منصور پریده بود و مضطرب به من نگاه میکرد .لحظه ای همه ساکت شدند ومطمئنا پرویز با خودش می گفت نخواستیم این کادوی عروسی رو
نسرین گفت : مونس خانم شام رو بیارید لطفا .گرسنه یم
بعد از صرف شام گفتم منصورجان اگه اشکالی نداره بریم، منزل من نمی تونم زیاد بشینم
منصور گفت: بریم عزیزم و از خدا خواسته برخاست و به منزل آمدیم .
وقتی مادروپدر شب بخیر گفتند و رفتند به اتاق خواب آمدم و با عصبانیت کیفم را روی مبل پرت کردم
منصور گفت: چیه گیسو؟ چرا انقدر اخم و تخم میکنی من چه خطائی مرتکب شدم؟
· خجالت کشیدی یک دفاع از زنت کنی
· خوت دفاع کردی دیگه عزیز دلم .موقع کندن موهای من فرا رسیده ؟
· بیخود عزیز دلم عزیز دلم نکن ، مادره که منو دوست داره نه تو
· گیسو باز شروع کردی .من که گفتم نریم این مهمانی آخرش اینه
· پس آخر آخرش هم گوش کن .دیگه دوست ندارم اینها پاشون رو تو خانه من بذارند
· گیسو جان اینها سالی دو سه بار میان اینجا اون هم تحمل کن. من نمی تونم بگم نیان
· همین که گفتم ،آدم که مجبور نیست دشمنش رو تحمل کنه
· حالا چرا گریه میکنی؟ آخه آنها ارزشش رو دارند؟
· ولم کن تو تکیه گاه خوبی برای من نیستی اصلا بیخود بچه دارشدم
· گیسو من ملاحظه نسرین و پرویز رو کردم درست مثل خودت. خانه مردم که نمیشه دعوا راه انداخت
· مگه پرویز دعوا کرد. از زنش دفاع کرد
· کجا می ری؟
· پیش مادر جون
· آنجا می ری چکار؟
· میخوام آنجا بخوابم اعصابم متشنجه
سریع مقابلم ایستاد و گفت : منکه روم نمیشه بیام اونجا بخوابم ، بیا بگیر بخواب همینجا عزیز من
میخوام از تو دور باشم
آخه من چه گناهی کردم؟
سکوت گناه توئه .من واسه بچه تو انقدر ورم کرده م
تو صدبرابر این هم که بشی باز همه چیز زندگی منی، قربونت برم
ولم کن زبون نریز، آنجائی که لازمه زبانت رو کار بینداز
خب الان لازمه ، چون نمی تونم بدون شماها بخوابم
شما ها کیه ، دیگه ؟
تو و این گوگول گولیها.آخه کجا می خوای بری از اینجا بهتر؟
با ناز و افاده نگاهم را ازش برگرفتم و روی مبل نشستم .خم شد منو بوسید و گفت : آن عفریته ها الان دارند می سوزند که می بینند داری برام بچه میاری ، حالا تازه نمی دونند دوتا هم میخوای بیاری. عوض یه میخ معمولی میخ طویله کوبیدی .وگرنه آتیش می گیرند
دیگه نتونستم اخم کنم و خنده بر لبم نقش بست ادامه داد. الهی که اول فدای اون اشکهات بشه منصور ، بعد فدای این خنده های یواشکیت .من قول شرف می دم یکروز حق اینها رو کف دستشون بذارم
لابد میخواهی بگیریشون و از پشت بهشون خنجر بزنی ، حکایت آذره، لازم نکرده ازم دفاع کنی
من به گور بابام بخندم برم طرف این دوتا عجوزه .مگه از جونم سیر شده م؟
منصور به خداوندی خدا حلالت نمی کنم اگه بعد از من این دوتا را بگیری
یعنی فکر میکنی دوتاشون رو به من می دن
اخمهام را درهم کشیدم و خواستم از جا بلند شم اجازه نداد و گفت: بگیر بشین دارم شوخی میکنم عزیزم
بعید هم نیست دوتاشون رو بگیری واصولا شانس شما دوتا دوتاست.آنهم دوتا خواهر
خدا اون روز رو نیاره که سایه تو رو سر خودم و زندگیم نباشه .ایشاءا... اول منو خاک کنند
مرگ خبر نمیکنه منصور. یه موقع دیدی سر زایمان رفتم .بچه هام رو به تو سپردم .نمی گم زن نگیر اما یکی رو بگیر که واسه بچه هام مادری کنه، سراغ این دوتا عفریته نرو
همینطوریش اضطراب دارم تو دلم را خالی تر نکن .پاشو لباست رو عوض کن بگیریم بخوابیم
پاشو عزیزم ، پاشو قربونت برم .خودت خوب می دونی که چقدر ذلیل و عاشقم منتها عادت داری هرچند گاهی یه امتحانی ازم بگیری . بنده هم که همیشه نمراتم بیسته، یه مهر هزار آفرین هم بزن پای پرونده همسر داریم که دیگه خیالم راحت باشه .خب عزیزم؟
روش فکر میکنم
فدای اون دندونهای ردیف بشم،خنده ت رو قایم نکن من روم زیاد نمیشه. من همیشه خدمتگزار شمام .لالیم رو هم بذار بحساب این پرویز ذلیل شده که همیشه مثل بند تنبون به ما احتیاج داره
فریاد خنده ام به هوا رفت .منصور فلک زده نفس پیروزمندانه ای بیرون داد وگفت: بالاخره موفق شدم قهقهه قشنگ جنابعالی را به هوا بفرستم .الهی صدهزار مرتبه شکر که این پرویز یکجا به درد ما خورد
پرویز همیشه به درد تو خورده یادت رفته؟
من همیشه بهش مدیونم .زندگیم را بهم برگردوند
با لبخند نگاه عاشقانه ای تحویل منصور دادم. گرمی لبهاش رو روی لبم احساس کردم. وای که چقدر این بوسه بهم روحیه بخشید چقدر منصور را دوست داشتم .
خب حالا برم رات شیر عسل بیارم بخوری
منصور رفت .لباسم را عوض کردم و در دل بخاطر داشتن چنین همسری خدا را ستایش کردم و آرزو کردم که حداقل تا زنده ام منصور را کنارم داشته باشم . چون آرزوی عمر جاودان برای خود وکسی کردن آرزویی محال و غیر ممکنه
*****************************
درد خواب را از من ربوده بود. به خودم می پیچیدم و نفس در سینه حبس میکردم تا منصور از خواب بیدار نشه .خیلی تحمل کردم ، اما ساعت شش صبح صبرم تمام شد .بالاخره صداش زدم .مثل ترقه از جا پرید و پرسید: وقتشه ؟
نمی دونم فقط می دونم چهارساعته دارم درد می کشم
پس چرا بیدارم نکردی؟
دلم نیومد
دلم نیومد یعنی چیه؟ الان وقت این دلسوزی هاست عزیز من؟
آخه تو سردرد داشتی با قرص خوابیدی
منصور نگاهی به ساعت کرد .برخاست چراغ را روشن کرد وگفت: چه عرقی کردی گیسو، این ملاحظه کاریهای تو آدم رو دیوانه می کنه .نکنه اتفاقی بیفته؟
ای خدا دارم می میرم به دادم برس
من برم مامان رو صدا بزنم
مزاحمشون نشو .خودت منو ببر بیمارستان
میخوای فردا محاکمه م کنه؟
خب، پس تماس بگیر .اینهمه راه نرو
شماره مادرش را گرفت سپس کمکم کرد تا لباسم را عوض کردم .مادر خیلی سریع آمد و گفت: الهی بمیرم تو از دیشب داری درد می کشی حالا میگی؟
سلام مادر جون .ببخشید از خواب بیدارتون کردیم به منصور گفتم مزاحم نشه
دیگه چی؟ آنوقت بهم بر میخورد .پس من باید کی به درد شما بخورم؟ بریم عزیزم .بریم نکنه بچه بدنیا بیاد دیر بشه
منصور با وحشت پرسید : یعنی داره بدنیا میاد؟ همینجا؟
آره دیگه .مگه چقدر میتونه اونجا بمونه؟ دیشب تا حالا داره التماس میکنه که من رو در بیارین
منصور با حالتی دستپاچه گفت: بریم بریم. یا امام رضا خودت رحم کن زن و بچه ام رو بتو سپردم
مادر پرسید: ساک بچه ت کجاست گیسو جان؟ یادمون نره
منصور برو بیار .کنار تختش گذاشتم
منصور رفت تا از اتاقی که برای فرزند یا فرزندانم آماده کرده بودم و از سلیقه ووسائل بازی و سیسمونی چیزی کم نگذاشته بودم ساک نوزاد را بیاورد مادر در این فرصت قرآن را آورد و رو سرم گرفت و دعا خواند .بالاخره به بیمارستان رفتیم و کارهای مقدماتی انجام شد تا پزشکم آمد .بعد از سپری شدن سه ساعت و اندی درد به حد مرگ کشیدن به خواست باریتعالی صاحب دو فرزند از دوجنس مخالف شدم یکی پسر و یک دختر. وقتی بچه ها را برای شیر خوردن نزد من آوردند اشک از دیدگانم اشک می بارید .احساس عجیبی بود غرق شادی بودم، در حالیکه هاله غم قلبم را گرفته بود .مادر شده بودم در حالیکه داغ مادر شدن و فرزند در آغوش گرفتن به دل خواهرم گیتی مانده بود. چقدر آرزو داشت فرزند منصور را در آغوش بگیرد و حالا به جای او این من بودم که فرزندان منصور را در آغوش گرفته بودم .از اینکه روح گیتی نظاره گر ما بود شرمنده بودم ، با اینکه می دانستم که اینک او خوشحال است .
بارها وبارها خوابش را دیده بودم .در دل گفتم: گیتی عزیزم اکنون که امیدهای زندگیمان را در آغوش گرفته ام از روی تو شرمنده ام .اعتراف میکنم که عشق و دوست داشتن را از تو آموختم .درست است که عشق و دوست داشتن در خانواده رادمنش بی حد و مرز است اما منصور لیاقت این همه عشق را دارد . روی فرزندانت همان اسامی را می گذارم که تو دوست داشتی امید و دلارام. بابت هدایای زیبایت از تو سپاسگزارن به پاس همه مهربانیها و گذشتهایت بوسه بر فرزندان زیبایت می زنم .ای فرشته خوبیها و پاکیها ، ای حک شده بر قلب منصور، منصور هرگز تو را فراموش نکرد و نخواهد کرد .هنوز که هنوز است بیادت اشک می ریز. با جمله منصور افکارم گسسته شد .
چرا گریه می کنی عزیزم؟ نکنه بیشتر می خواستی؟
لبخندی به لب همه نشست
پاسخ دادم: داشتم با گیتی درددل میکردم،از اینکه تو رو به من بخشیده و اینها رو تو دامنم گذاشته ازش تشکر می کردم
ابخند قشنگی زد و سپس چهره غمگینی به خود گرفت و بسمت پنجره قدم برداشت .مادر گفت: خدا رحمتش کنه،روحش شاد.از دعای اونه که این دوتا خوشگل تو دامنته عزیزم، الهی فداشون بشم
پدر گفت: خانواده از دست رفته شما و ما الان غرق شادیند .آنها از ما زنده ترند
بغض منصور شکست همانطور که کنار پنجره ایستاده بود وپشتش به ما بود بلند بلند گریست .همه خشکمون زده بود .اشک تو چشمان همه حلقه زد. منصور حق داشت و می دانستم چه حالی داره و چقدر دلش هوای گیتیش را کرده. چه زجرهای روحی را بدون او تحمل کرده تا بالاخره فرزند من را در آغوش گرفت .می دانستم تنها چیزی که الان بهش آرامش می دهد این است که آذر را به سزای عملش رسانده وانتقام خودش را گرفته
پدر با دستمال اشکهاش را پاک کرد و بطرف منصور رفت دست بر شانه اش نهاد وگفت: پسرم می دونم چه احساسی داری و چقدر دلت برای گیتی میسوزه .اما اون الان جاش خوبه و خیلی هم خوشحاله .تازه گله منده که تو چرا داری گریه می کنی عوض اینکه با بچه هات عشق کنی
پدر ومنصور یکدیگر را در آغوش گرفتند و منصور نالید که گیتی خیلی زود مرد پدرجون و بیشتر از همه این موضوع عذابم می ده که بخاطر من مرد و گیتی واسه خاک حیف بود
پدر چند ضربه پشت منصور زد وگفت : اون الان از تو خوشتره پسرم. خوشحالم که حداقل یک دختر دیگه داشتم تقدیمت کنم . دلشادم که از دست ندادمت .تو هم واسه دیگران حیف بودی هنوز به اینکه دامادمی و پدر نوه های قشنگم افتخار میکنم
منصور گونه پدر را بوسید وگفت: من هم به داشتن شماها افتخار میکنم و دوستتون دارم
بچه هات رو عروس و داماد کنی ، ایشاءا....
در کنار شما به امید خدا
منصور نگاهی به من کرد.جلو آمد دست نوازشی به سر من کشید وگفت: خدا تو رو از من نگیره که همه چیزم رو بهم برگرداندی
پسرش را از من گرفت و به پیشانیش بوسه زد وگفت: حالا چی صداشون بزنیم گیسو؟
نظر من اینه که همان اسامی را که گیتی دوست داشت روشون بذاریم منصور جان
پس این پسر قندعسل را امید صدا می زنیم و آن دختر نازنین را دلارام
مادر گفت: نامدار باشند الهی .سلیقه گیتی حرف نداشت
منصور گفت: فسقلی با لبش دنبال یه چیزی می گرده که من ندارم و شرمنده م .انگار شیر میخواد گیسو جان
همه زدیم زیر خنده
دلارام رو بده به من مادر .به امید شیر بده .گرسنه تره
پدر گفت : من می رم بیرون هوائی عوض کنم در ضمن به ثریا خانم خبر بدم که از خدا چیها گرفتیم خیلی سفارش کرد بنده خدا که بی خبرشون نذارم .می خواست بدونه یک قلوئه یا دو قلوئه
وقتی به امید شیر می دادم مادر دلارام را به منصور داد و دنبال پدر روانه شد و منصور با حالتی بامزه گفت: تحویل بگیرم مادرجون چون رادمنش تنهاست آره ؟
فریاد خنده بلند شد و مادر گفت: منصور دست بردار تو رو خدا میخوام شما دوتا راحت باشید
منصور با کنایه گفت: برو مامان جان .اما نترس پدر باوفاست
مادر در حالیکه از در خارج میشد گفت : اینو که می دونم می ترسم چیز خورش کنند از مردم می ترسم
همه زدیم زیر خنده و منصور سری تکان داد وگفت: بیچاره بابام تنهائیها کشید .خدا شانس بده
چپ چپ نگاهی به منصور انداختم .ادامه داد خودت می دونی که پدر رو چقدر دوست دارم و فقط چون ایشون بود رضایت دادم منتها دارم درددل میکنم .دلم واسه بابام می سوزه .خب، گیسو نکنه بعد از من شوهر کنی ها.هیچ نمی تونم بپذیرم
انشاءا... صدسال سایه ات بالای سر ما باشه عزیزم
منصور روی کاناپه نشست دستی به سر دلارام کشید وگفت: می دونی گیسو دارم فکر میکنم که خدا اگه دوتا رو ازم گرفت عوضش سه تا گذاشت تو بغلم
چرا سه تا؟
خب، تو و این دوتا دیگه
خداوند عادله منصورجان و نتیجه صبر و استقامت اینه
خدا را شکر
بیا منصور دیگه نمی خوره ، اینو بگیر اون یکی رو بده بهش شیر بدهم
تو باید حسابی تقویت کنی. سیر کردن این دوتا شکمو کار آسونی نیست ضعیف می شی. برای من هنوز اول تو مهمی
خوبه که اینها چیزی از حرفهای ما نمی فهمند منصور
چطور مگه؟
آخه، من هم می خوام اعتراف کنم که تو برام یه چیز دیگه ای
قسم بخور تا باور کنم
به همون خدائی که اینها رو تو دامنم گذاشته قسم
نگاه عاشقانه ای بهم کرد خم شد مرا بوسید وگفت: دوستت دارم عزیزم. از حالا هم انقدر به این وروجکها رو نده ، از حالا که کوچکند عادتشون بده که مزاحم ابراز علاقه ما بهم نشند .من بزرگ هم که بشند جلو روشون می گم که تو رو بیشتر از همه دوست دارم .تو بودی که اینها هستند
دخترت هیچ خوشش نیومد منصور .بگیر خودت ساکتش کن اصلا از اشتها رفت
منصور امید را روی تخت گذاشت وگفت: بدبختیها تازه شروع شده گیسو. این رو بذار اون رو بردار .باید شرکت رو رها کنم بشینم خانه ور دست تو .طبع بچه هام خیلی لطیفه و کارمون در آمده
غش غش زدم زیر خنده وگفتم: ما که از خدامونه
منصور نگاه عمیقی به صورت امید و دلارام انداخت وگفت: پسرم به تو رفته، دخترم به من
آره دلارام کپی خودته منصور
پس شکل مامانه . بزرگ شه خوشگل میشه
مدتی بعد پدر ومادر برگشتند و پدرگفت: منصور جان حسابی سرت شلوغ شده بابا .شدی آقای گرفتار
کاش همه گرفتاریها اینطوری باشه پدرجون .ازخوشحالی روپا بند نیستم
پدر به دلارام که در آغوش منصور بود اشاره کرد وگفت: این دخمره ست که داره گریه می کنه؟
بله
چشمش به باباش افتاده که شکل خودشه .خودش رو لوس کرده ها می دونیم خوشگلین
همه زدیم زیر خنده ومنصورگفت: نظر لطف شماست .راستش بهشون گفتم من مامانتون رو بیشتر دوست دارم این یکی ناراحت شد زد زیر گریه
مادر گفت: خب دختر هووی مادره دیگه. بذار برم بگم پرستار بیاد ببرتشون حتما جاشون کثیفه
***********************
باری زندگی ما با وجود فرزندانم رنگ قشنگتری بخود گرفته. از آن دوران که مربوط به سالها پیش است خاطرات زیادی دارم .اما دیگه بهتر می دانم قلم گیتی را زمین بگذارم و کتاب الهه ناز را ببندم
اکنون که به فرزندان رشید و زیبایم می نگرم احساس میکنم که به هرچه خواستم رسیدم .گیتی همانطور که خود گفته بود جاده ای هموار وزیبا را برای من صاف کرد و امانتهای گرانبهائی را برایم به یادگار گذاشت و رفت .احساس میکنم زحماتش به هدر نرفته و آن نهال زیبایی که با عشق وامید بسیار در خانه متین کاشته به ثمر نشسته .احساس آرامش زیادی میکنم و از عشق به خانواده ام لبریزم و شاکر به درگاه خدا. غبار سپیدی روی موهای منصور نشسته که نشان از گذران سالها وتجربه و تلاش پر نتیجه دارد .امید دو ماهی است با گرفتن مدرک فوق لیسانس الکترونیک از فرانسه برگشته و دلارام با وجود زیبایی فوق العاده و داشتن لیسانس زبان انگلیسی و خواستگارهای متعدد ازدواج نکرده .تنها بهانه او باباش است چون نمی تواند از او جدا شود در عوض امید وابستگی شدیدی به من دارد و در عین حال قصد ازدواج هم دارد، از این بابت برای همسر آینده اش نگرانم .همسر ایده آل و مناسب امید بنظر خودش وما کسی جز آتوسا فرهان نیست .آتوسا بیست و پنج سالگی را پشت سر می گذارد و در رشته دندانپزشکی تحصیل میکند .بیش از اندازه به امید علاقه دارد و از بازگشت او بسیار خوشحال است. امید من هم بدتر از پدرش عاشق وشیداست و اینجاست که می گویم روزگار بازیهای عجیبی را با ما شروع کرد و هیچ پایانی هم براش قائل نیست .اما امیر فرزند سوم ماست که در رشته پزشکی تحصیل میکند و اصلا بین من ومنصور تبعیض قائل نمی شود. پسر با جذبه ،صبور وخودداری است و بسختی میشود پی به درونش برد .فقط خوب می دانم که قلبی به شفافیت آینه دارد .قلبش به خاله از دست رفته اش رفته و چهره اش به دایی از دست رفته اش. خداوند در طی سالیان سال همه چیز را بنوعی دیگر به ما برگرداند و شکر خدا پدر ومادرجون را هنوز از ما نگرفته، با اینکه ایشان مرز هشتاد سالگی را گذرانده اند هنوز روحیه وچهره ای جوانتر از سنشان دارند و لبریز از عشق یکدیگرند .
آقای فرزاد در سن هفتاد سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد و با کمال تاسف الناز هم دوسال بعد یعنی در سن چهل وسه سالگی در اثر سانحه رانندگی همراه همسرش راهی دیار باقی شد. تنها دخترشان ساناز در آستانه ازدواج است که با مادربزرگش خانم فرزاد زندگی میکند .المیرا در کنار همسر دوم و دو پسرش روزگار را می گذراند و بنظر من زن خوشبختی نیست .پسرانی عیاش و خلاف همانند همسرش دارد و از این بابت همیشه گرفتار است و رنج می برد .هنوز که هنوز است به من و زندگی ام حسادت میکند. اما من همچنان برای مغفرت الناز و خوشبختی دخترش ساناز و سلامتی وعاقبت بخیری المیرا وخانواده اش دعا میکنم، چرا که بقول مادرم وگیتی خیر وگذشت وتواضع در حق دیگران تنها ضامن سعادت وخوشبختی ما انسانهاست همانطور که من این سعادت را تجربه کردم. اعتراف میکنم که هنوز منصور را بیشتر از فرزندانم می پرستم و اگر طول عمری باشد خدمتگزارش خواهم بود، و به آینده بهتر از این امیدوارم
گیتی عزیزم
پایان نگاه تو، پایان امیدهای تو و پایان ضربان قلب مهربان تو برای درد آورترین لحظه ای بود که تجربه کردم. تو که رحم کردی و بیرحمانه پرپر شدی. تو که همیشه برای راحتی دیگران زیستی. تو که همواره آسایش من را خواستی و جاده صاف کن من بودی. گاهی فکر میکنم فداکاری تو به حدی بود که میخواستی با رفتنت سایبانی از عشق و آرامش خیال برای من بسازی تا من هم خوشبختی را تجربه کنم و اعتراف میکنم که تجربه کردم و به آرزوهام تمام وکمال رسیدم .هرکس نداند تو خوب می دانی که ناخواسته چه بهای سنگینی برای رسیدن به این آرزو پرداختم . من هرگز نمی خواستم از سنگ قبر تو شکوفه زیبا پله ای برای رسیدن به منصور و در نهایت خوشبختی خود بسازم ، فقط کسی مثل او را آرزو کردم که ای کاش هرگز نمیکردم .ای کاش همسری مثل منصور نمی خواستم ، آنوقت شاید تو را هنوز داشتم . حقیقتا با غروب تو و زندگی دنیوی تو خورشید سعادت برمن طلوع کرد .اما همیشه ابر سیاه دوری وجدائی از تو بر این سعادت سایه انداخته .خدا می داند که من ومنصور در این فراق چگونه سوختیم و از این وصال چقدر شرمنده ایم. چون می دانم که تا چه حد خوشبختی و آرامش منصور برایت اهمیت داشت ، چون می دانستم که دوست داشتن را فرای عشق می دانی تا آنجا که در توان داشتم خالصانه منصور را دوست داشتم و دارم و به او خدمت کردم وخواهم کرد. از عمق دل برای آرامش روح بزرگ تو دعا می کنم و مطمئنم تمام توفیق وسعادتی که هر روز بیشتر از دیروز کسب می کنیم از برکت دعای تو فرشته زیبا و پاک است .پس تا هنگامی که بسویت پرواز کنم پروازت را بخاطر می سپارم، ای الهه ناز.
تو الهه نازی در بزمم بنشین من تو را وفا دارم بیا که جز این نباشد هنرمو...
تموم شد...
روزها در خانه کلافه بودم. روزهای بارداری را با غر وگلایه می گذراندم ، دلم میخواست مدام در کنار منصور باشم اما مگر میشد ، فقط وفقط باید استراحت میکردم .مراقبت، رسیدگی ووابستگی منصور من را وابسته تر کرده بود، حتی الامکان از کنار من تکان نمیخورد .انگار از اینکه باز همسر و فرزندش را تنها بگذارد وحشت داشت .مرگ غیرقابل باور گیتی و فرزندش تجربه ای تلخ برایش به یادگار گذاشته بود. من خوب می فهمیدم که چه انقلابی در درون منصور برپاست ، باور نداشت این بار فرزندش را در آغوش میگیرد .با کمال حیرت می دیدم که نماز میخونه و از خدا کمک میخواد. چه چیز لذت بخش تر از این، منصوری که روزی کفر می گفت و می گفت کدوم خدا؟
حالا یک بنده مخلص ومومن شده بود، آره حق با گیتی بود،خداوند را وسیله کرده بود تا خودش را به منصور یادآوری کند.حالا منصور با اینکه مصیبت های زیادی را پشت سر گذاشته بود روز به روز بیشتر به خدا گرایش پیدا میکرد و همین روز به روز آرامترش میکرد. می دانست همه چیز به خواست و اراده خداست و اگر ز روی حکمت ببندد دری حتما به رحمت گشاید در دیگری .
دو هفته ای به زایمانم باقی بود. مراقبتها شدیدتر شده بود و دلتنگی های من بیشتر .یک روز در حال لعنت کردن خودم بودم که چرا زود باردار شدم و خانه نشین که زنگ تلفن بصدا در آمد
سلام
سلام، نسرین چطوری؟
خوبم، تو چطوری ؟
بد و عصبانی .پشیمان وخسته
چرا؟
خسته شدم .بخدا هیچ کاری نمی ذارن بکنم
خوبیت را میخوان .برو شکر کن همچین مراقبتهایی داری، کاش منهم مادر شوهر داشتم
خدا رحمت کند خانم فرهان زن خوبی بود .حالا عوض آن خدابیامرز خود پرویز بهت محبت میکنه
آن که البته
خب، چه خبرها؟
بقول گیتی خدابیامرز خبرها حاکی از اینه که فردا شب شام می دهیم
نه بابا، بگو بخدا
عجب بی چشم و روئی هستی گیسو، هفته پیش بهت جوجه کباب دادیم
یادم نمیاد
وقتی دیدمت یکی میزنم تو سرت که یادت بیاد
ما چقدر مزاحم شیم عروس خانم؟
پنج ماه گذشته .آخه چه عروسی ومزاحمتی
دور از جون تو کفن هم بری بهت میگم عروس خانم چون خیلی خوشگل شده بودی
احتمالا آن موقع مال خوشگلیم نیست که بهم میگی عروس .مال رنگ پارچه کفنه .حالا از کجا انقدر مطمئنی که من زودتر از تو می میرم؟
من با خودم عهد کردم حلوای همه را بخورم ، بعد بمیرم .آخه خیلی حلوا دوست دارم
تو چی دوست نداری؟
هوو رو اصلا دوست ندارم
باشه من زودتر به جناب عزارئیل جواب مثبت می دم که به آنچه دوست داری برسی
خدا نکنه .خدا آن روز رو نیاره که من فرهان را در ماتم ببینم
اونکه تا اون موقع هفت کفن پوسانده گیسو. اول او باید بره آن دنیا، اگه خوب بود من هم برم
چه بدجنسی تو .بوی پول به مشامت خورده سیصد و شصت درجه عاطفه ات چرخیده
من هنوز همون نسرین دختر آقا کریم مسافرکشم .افتخار هم میکنم از پول زحمت کشی پدرمه که الان خوشبختم
تو خانمی و هربار که پرویز منو دعا میکنه برام دنیائی ارزش داره
تو لطف داری خوبی از خودته ، چه حال وخبر؟
همه خیلی بهم گیر می دن، تا آقا نبی برام تکلیف معلوم میکنه .آسه برو، آسه بیا .میخوام برم بیرون هوا بخورم می گن سرما میخوری .میخوام برم دوش بگیرم می گن نفست میگیره
خب، پا به ماهی گیسو باید خیلی احتیاط کنی
این دو هفته هم بسلامتی بگذره راحت بشم ای خدا، دلم واسه دمر خوابیدن یک ذره شده نسرین
واسه شامهای من چی؟
لک زده .اما چه فایده که دیگه واسه ما کلفت ونوکر بهم زدی و دستپخت تو نیست
میخوام جوابشون کنم .من خودم از عهده همه چی برمیام .کار کردن تو خانه را دوست دارم
مگه زده به سرت .تو چطور میخوای خانه به آن بزرگی رو تمیز کنی . چطور میخواهی به کارهای خانه برسی در حالیکه دانشگاه می ری
پرویز هم همین رو میگه. حالا چون اصرار می کنید باشه جوابشون نمی کنم
یک چیزی بهت می گم ها
نگو
خب،حالا شام به چه منظوره؟ ما که تازه مزاحم بودیم
خانواده فرزاد میان دیدنمون ، خواستیم شما هم باشید
ما باشیم که چی بشه؟ نمی تونی تنهائی حرص وجوش بخوری؟
نه، چشم دیدن هووهام رو ندارم
نخیر، بگو تو بیا که به من گیر ندهند
بیخود می کنند .می دونی که از کسی نمیخورم حرف بیخود بارمون کنند شکمشون را سفره میکنم
تو نمیخواد از من دفاع کنی از خودت و زندگیت دفاع کن جونم
آخه من زندگی وعشقم را از تو دارم ، گیسو جان
قابل دار نبود
پرویز سر تا پاش جواهره .چی چی رو قابل دار نیست؟
خودش یا پولهایش؟
خودش
خب، الهی شکر .اما ما نمیاییم
ما منتظریم ، نیای دیگه هیچی
آخه اعصابم را خرد می کنند، می دونی که
تحملشون می کنیم، بیاد دیگه خوش میگذره
باشه .ببینم نظر منصور چیه
پرویز گفت منصور میگه هرچی گیسو بگه .اما دوری از آنها به نفع زندگیمونه. به پرویز هم نصیحت کرده که از اینها دوری کنه
اگه یک حرف حساب تو زندگیش زده همین بوده
آن که بنده خدا فقط حرف حساب میزنه بی انصاف
تو از منصور دفاع کن من از فرهان که رنگ زندگیمون همیشه سبز باشه نه سیاه
هر دو خندیدیم
نسرین گفت: پس بیایید. گوشی را بده خانم متین که دعوتشون کنم
من خداحافظی میکنم از اینکه بیاد ما بودی ممنون
خواهش میکنم .قربانت گیسو جان
خداحافظ .گوشی، تا مادر رو صدا بزنم
همان موقع مادر به اتاق من آمد وگفت: گیسو جون مادر بیا برو حمام .من مراقبتم عزیزم
هربار شما تو زحمت می افتید .از دست این منصور
چی از این بهتر مادر که از عروس گلم و نوه ام مراقبت کنم
خدا شما را از ما نگیره .بیایید با نسرین جون صحبت کنید به موقع آمدید
وقتی مادر از نسرین خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت گفت:سفارش کرد حتما تو را راضی کنم . مادر چرا نمیخوای بیای؟
مادر جون یکبار نشد از اینها حرف مزخرف نشنوم، از اینها باید دوری کرد
می دونم عزیزم .اما حسود بیشتر از همه خودش رو می سوزونه
عقد شما و پدر بود که گفتند خوب واسه متینها مرتب دست بالا می کنید و رادمنشها را بهشون می اندازید .عروسی نسرین و پرویز برگشتند گفتند باز که بانی خیر شدید .آخه آدم به اینها چی بگه مادر؟
خدا جوابشون رو داده که با تمام خوشگلیهاشون هنوز ازدواح نکرده ند.چشم ندارند ببینند خوشبختیم .من که همیشه دعات میکنم دخترم . عجب شوهری واسه م پیدا کردی !ماهه ، ماهه
در حالیکه می خندیدیم گفتم : انشاءا.... به پای هم پیر شید . هر بلائی هم می خواهید سر پدرم بیارید من با شمام
فداشم می شم. خدا محسن هم رحمت کنه .اونهم خیلی خوب بود .خلاصه هرچی ماه و خورشیده نصیب متینها شده
بفرمائید نصیب رادمنشها
قربونت برم مادر،بیا برو حمام تا منصور نیامده و وسواسش گل نکرده
از حمام که برگشتم حالم خراب شد قلبم به تندی میزد و نفسم بالا نمی آمد و تمام بدنم می لرزید .ثریا گفت: حتما گرسنه اید بریم ناهار بخورید
برام بیارید اینجا ثریا خانم .حال پایین آمدن ندارم
الان براتون می آورم
ثریا چندتا خرما هم بیار .بچه م فشارش آمده پایین .برو تا منصور نیامده حال گیسو را خوب کنیم که الان می آید پدرم را در میاره
هنوز ثریا به پله ها نرسیده بود که صدای بوق ماشین منصور آمد و مادر سیلی کوچکی به صورت خودش زد و گفت : چه زود آمد پسره . عجب شانسی دارم بخدا. ساعت تازه یکه
حال من بد میشه که تقصیر شما نیست مادر جون .من ضعیفم
بعد از مدتی منصور وارد اتاق شد و سلام کرد و پرسید: چی شده گیسو؟ چرا رنگت پریده؟
خسته م چیزی نیست
مگه چکار کردی؟
استراحت
باز تو رفتی حمام .دو روز پیش حمام بودی عزیز من
منصور جان پیله نکن عزیزم .حالم خوب نیست
منصور روی تخت نشست و دستم را تو دستش گرفت بعد بوسه ای به دستم زد وگفت: چه یخ کردی
منصور با شلوار بیرون نشستی روی ملحفه؟
از جا پرید و گفت: آخ، معذرت میخوام ، حواسم پرت شد میگم ثریا عوض کنه .اما شما حرف رو عوض نکن
مادر گفت: والـله یک ربع بیشتر تو حمام نبود. منصور
ثریا با سینی غذا وارد شد.گفت: سلام آقا، خسته نباشید
سلام ثریا ، شما خسته نباشی
ممنونم .واسه شما هم غذا بیارم بالا
مامان شما خوردید؟
من میرم با رادمنش میخورم پسرم
پس برای من هم بیار بالا ثریا
چشم
پدر کجان؟
یازده تا دوازده که پیش ما بود. بعد رفت سراغ مطالعه اش، خب، منصورجان زنت تحویلت .من رفتم
منصور در حالیکه ساعتش رو از دست باز میکرد گفت: دور از جون میت تحویلش می دهید؟ من آخه با این چکار کنم مامان؟
مادر لبخند ظریفی زد و در حالیکه از در خارج میشد گفت: هرکاری دوست داری باهاش بکن
منصور چشم بامزه ای گفت و ادامه داد: اینهم طاقت دوری رادمنش رو نداره .ما رو باش عمر و زندگیمون رو دست کی سپردیم
منصور مادر از صبح پیش من بوده و مثل پروانه دورم چرخیده بی انصافی نکن
انشاءا.... با هم خوش باشند شما هم بسلامتی فارغ شی خیال ما راحت بشه
منصور برای شستن دست و صورتش از اتاق خارج شد .سینی غذا را مقابلم کشیدم و به جان تیغهای ماهی افتادم که منصور آمد وگفت: بهتری گیسو؟
گرسنمه . بخورم خوب میشم
پس بخور دیگه ،چرا سرفرصت کار می کنی؟ بچه ضعف کرد
جنین از خون من تغذیه میکنه نه از معده من تو رگهای من هم خون هست
خب خونی که توش مداد ویتامینه نباشه چه فایده داره ؟ بچه م غذای درست وحسابی نمیخوره
فکر کنم این بیاد دیگه ما باید زحمت رو کم کنیم. بیخود واسه خودم دردسر درست کردم
منصور کنارم نشست بوسه ای به گونه ام زد وگفت: همه چیز من اول توئی خودت هم خوب می دونی. بچه ضعیف ومردنی که بدنیا بیاری اول از همه خودت زجر میکشی .ممنون ثریا
چیز دیگه ای لازم ندارید منصورخان؟
نه ثریا فقط به محبوبه بگو ملحفه را عوض کنه
چشم
منصور سینی غذا را جلوش کشید وگفت: خب چه خبرها عزیز دلم؟
توی خونه که خبری نیست خبرها پیش شماست که تو اجتماعید
پرویز برای فردا شب دعوتمون کرده
آره نسرین هم تماس گرفت .حالا بریم یا نریم؟
امر امر شماست
من میگم نریم چون هم تازه اونجا بودیم هم حالم روبه راه نیست
و هم از مهمانهای آنها دلخوشی ندارم .اینو بگو
منهم به پرویز گفتم دوری از آنها واسه همه ما بهتره اما اصرار میکنه .می دونی که بد پیله است
خب بریم نکنه بدشون بیاد
گیسو جان اگه یک چیزی گفتند که حتما میگن موهای منو دونه دونه نکنی عزیزم. من حال و حوصله ندارم. فکرهات را بکن دلرحمیهای شما همیشه هم کار دست خودتون می ده هم کار دست من. حرف بزنند شکمشون را سفره میکنم .تو نگران نباش
منصور قاشق غذا را مقابل دهانش نگهداشت و با حیرت به من نگاه کرد وگفت: چکار می کنی؟
همان که شنیدی .دیگه ظرفیتم پره .می بینی که دلم هم خیلی پره
منصور نگاهی به شکم من کرد وگفت: پس نمیخواد بریم خواهش میکنم
اما مادر و پدر میرن
خب،آنها برن. بخدا از وقتی میخوام با این خانواده روبرو شم اضطراب می گیرم تا وقتی که باهام آشتی می کنی. ول کن گیسو جان .داریم راحت زندگیمون رو میکنیم
خب، حرف بیخود می زنند منصور، قبول نداری
خب، من هم همین رو میگم عزیزم ، منتها تو شکم آنها رو سفره نمی کنی می آی خونه شکم منو سفره میکنی
غش غش زدم زیر خنده
منصور گفت: من نمی فهمم بابا خدابیامرز این تحفه ها را از کجا پیدا کرد ؟ البته حساب آقای فرزاد جداست مرد محترمیه
واقعا برام سواله که این دخترها چطور از این پدرند
دختر به مادرش می ره و ایشاءا... دختر من هم به مادرش می ره که الهی فدای جفتتون بشم.
خدا نکنه .راستی منصور بهت گفتم که دکتر گفت شاید دوقلو باشن
منصور با چشمان از حدقه بیرون زده پرسید: دوقلو باشن؟
اینطور می گفت
عجب دکتر حاذقیه که بعد از نه ماه به این نتیجه رسیده
همینطوری یک چیزی گفت .تیری پرتاب کرده یا به هدف میخوره یا نمی خوره
تو چرا مسئله به این مهمی را حالا به من میگی؟
آخه به شکم من میاید دوقلو حامله باشم؟!
لابد ضعیفند .عصری بریم یک دکتر دیگه .گیسو نکنه دوقلوئند و ما بی خبریم
نیستند عزیزمن .یک قل هم به زوره
بهت گفتم بریم پیش دکتر.........گفتی همین خوبه
حالا چرا انقدر اعصابت رو خرد میکنی؟
منصور سینی غذا رو کنار زد وگفت: خدای من آخه چرا حالا میگی .دوتا بچه دارن از تو تغذیه می کنند آنوقت همین غذاته .نه فکر خودتی نه فکر این طفل معصومها .واسه همینه که شکمت جمع وجوره
منصور باز داری پیله می کنی ها. احساس من بهم دروغ نمیگه این یک قلوئه
همان احساس جنابعالی یه روزی به من تهمت زد که زن دارم و زنبازی می کنم. یادت که نرفته داشتی زندگیمون رو بهم می ریختی و بدبختمون می کردی
احساسم درست گفته بود تو رفته بودی خانه الناز اینا،منتها برای کار دیگه، من فقط کمی به خطا رفتم
کمی به خطا رفتی؟ بچه رو که داشتی می کشتی هیچ، خودت رو هم داشتی می کشتی
چرا دوباره داری قبرستون کهنه می شکافی؟
آخه تو همه چیز رو سرسری می گیری .بعد از دو هفته داری می گی دو قلوئه .دو هفته که هیچ، نه ماه
آخه من جدی نگرفتم .تاز اصلا پنج قلوئه مگه فرقی می کنه؟
منصور از جا بلند شد وگفت: اصلا متوجه نیستی گیسو.
خب اگه دوقلو باشه دوتا سیسمونی میارم نگران نباش .بشین غذات را بخور
چه وقته شوخیه زن؟
تو دوست نداری دوقلو باشه؟
از خدامه . از این ناراحتم که در حق تو و اینها کوتاهی شده
بابا بخدا اگه می دونستم دوقلو هم حامله ام همینقدر میخوردم، همینقدر می خوابیدم ، چرا انقدر حرص میخوری ؟
میخوای دوتا بچه یک کیلویی رو دستم بذاری که یکی تو سرخودم بزنم یکی تو سر اینها .بخور ببینم که نخوری قاتی میکنم
من نمی تونم اینهمه بخورم منصور. چرا اینطوری می کنی؟
شما ژن چند قلوئه دارید .مطمئنا دوقلوئه .حالا عصری می برمت یک دکتر دیگه
من قول می دم بچه های سالم برات بیارم .ولم کن
من خودت هم سالم میخوام چرا متوجه نیستی که وجودت چقدر برام حیاتیه .زن
پس خودت هم بشین بخور
من اشتهام کور شد .آرامش به من نیومده گفتم زود برم خونه ها .دلم شور میزد
تا نخوری، من هم نمی خورم
منصور نشست و با هم شروع به غذا خوردن کردیم .
وقتی به منزل فرهان رسیدیم هنوز خانواده فرزاد نیامده بودند و احساس آرامش می کردیم .اما این آرامش واطمینان خاطر بیست دقیقه بیشتر طول نکشید و اولین گلی که خوردم از الناز بود ، آن هم هنگام سلام واحوالپرسی که گفت: وای چقدر قیافتون عوض شده گیسو جان فکر نکنم منصورخان دیگه هوس بچه بکنه
آب شدم رفتم تو زمین و برگشتم روی زمین. به منصور خیره شدم که حرفی بزنه اما مضطرب ولال من را تماشا میکرد .در عوض مادر جون گفت : بچه م فقط کمی ورم کرده که خب طبیعیه .الناز جان، حالا خودت که باردار شدی می فهمی
دلم خنک شد اما شکمشون رو که سفره نکردم هیچ با سکوتم اجازه دادم که چند دقیقه ای بعد المیرا دهان باز کنه و بگه : خب نسرین خانم چه می کنید با محبتهای دوست عزیزی مثل گیسو جان .واقعا مانده م متحیر که ایشون چطور می تونند همه را بهم پیوند بدهند
نسرین نگاهی به من کرد و خونسرد رو به المیرا گفت: همیشه دعاگوش هستم .دوست فقط گیسو
خیلی دوستشون دارید؟
منظورتون چه کسی است؟
آقای مهندس فرهان را می گم
اصلا رقمی براش وجود نداره
الناز با خنده پرسید : یعنی صفره ؟!
صفر یک عدده و اتفاقا عددی است که از کوچکترین عددها بزرگترین و بیشترین رقمها را میسازه و اندازه علاقه من به پرویز رقمی ست پره صفر
از حاضر جوابی نسرین لذت می بردم اما لبخندم را برای منصور جمع کردم تا حساب کار دستش بیاد. مادر پرسید: شما دوتا چرا ازدواج نمی کنید؟ داره دیر می شه ها.
المیرا گفت : والـله دست رو هرکسی می ذاریم می برنشون .مثل اینکه دستمون خیلی سبکه خانم متین
فریاد خنده بلند شد .اما پدر که از دست این دوتا خشمگین بنظر می رسید فقط لبخند کمرنگی زد وگفت: خب شاید علتش اینه که شما دست رو آقایون می ذارید بذارید آنها دست رو شما بذارند
آخ که خدا می داند چقدر خنک شدم المیرا والناز جا خوردند و الناز گفت: پس چطور گیسو خانم شما خوشبخت شدند؟ جناب رادمنش !
پدر به مادر اشاره کرد وگفت: اینجا شاهدی داریم که کفایت میکنه .دختر من هم انقدر انتظار کشید تا دست روش گذاشتند.البته گیسو به منصور خیلی علاقه داشت اما هرگز پاپیش نذاشت که یه موقع نبرنش .مرجان جون شما شاهدی دیگه
همه زدیم زیر خنده ومادر گفت: منصور دیوانه گیسو بود و هست .ما هم زدیم و بردیم
آقای فرزاد به شوخی گفت: این برد در مورد جناب رادمنش هم صادقه مرجان خانم؟
مادر خندید وگفت: البته که صادقه .پدر ودختر در خوبی همتا ندارند
من و پدر همزمان گفتیم : خوبی از خودتونه
خانم فرزاد گفت: نسرین جان از گیسو جان یاد بگیر سریع میخت را بکوب
منصور و پرویز مضطرب به هم نگاه کردند .انقدر از گوشه کنایه های این مادر ناتنی وخواهران سیندرلا حرص میخوردم که بچه ها تو دلم پیچ وتاب میخوردند ودنبال هم میکردند .جواب داشتم اما ملاحظه هم داشتم .
نسرین پرسید : منظورتون چیه خانم فرزاد؟ عذرمیخوام
منظورم اینه که زودتر مادر شو عزیزم و یک وارث بیار .
نسرین با لبخند تلخی نگاهی به من کرد که مثل برج زهرمار نشسته بودم، سپس گفت: باشه روش فکر میکنم اتفاقا پرویز جان خیلی دلش بچه میخواد ، منتها می بینم با درس ودانشگاه جور در نمیاد خانم فرزاد .اما اگه بنا به فرمایش شما وجود بچه باعث محکم شدن زندگیم باشه و پرویز را تا آخر عمر کنارم داشته باشم سختی ها را تحمل میکنم و براش بچه میارم، هرکاری میکنم که پرویز را از دست ندم .مگه عمرم به دنیا نباشه
شیرت حلالت ای که امیدواری پرویز را عاشقتر کنی که اینطور خونسرد میتونی جوابهای مودبانه بدهی .لذت می بردم و کمی از نظر فشار روانی تخلیه می شدم که الناز گفت : فقط مواظب باشید مثل گیسو جان پف نکنید نسرین جان .گمان نکنم بچه م بتونه کاری کنه
المیرا ومادرش در خندیدن با او همراه شدند .گستاخی تا چه حد و سکوت ما تا چه حد؟ نگاهی به منصور کردم که لبش را می گزید و حرص میخورد اما هنوز کما فی السابق لال لال بود .
مادر جون گفت : زندگی اینها روی قیافه پایه ریزی نشده که روی همان اصل هم ویران بشه الناز جان .اگه اینطور بود که دخترهای دیگه ای برای فرهان ومنصور وجود داشتند .این دوتا پسر های خوب دنبال معنویات و درک بالا می گشتند که شکر خدا همه چیز تمام گرفتند
ای کاش خانم متین تمام این جملات را در یک جمله خلاصه میکرد ومی گفت پس چرا شما دوتا را نگرفتند
آقای فرزاد برای اینکه حرف را عوض کند گفت: ما همیشه از کمالات گیتی خانم خدابیامرز ، همچنین گیسو جان و نسرین خانم ذکر خیر می کنیم انشاءا... همیشه موفق باشند . راستی پرویز جان از خواهرت چه خبر؟ ایران نمیان؟
نخیر قراره انشاءا.... ما بریم جناب فرزاد، اینطوری نسرین جون را یه ماه عسل حسابی هم بردم . منتظریم نسرین این ترم رو به پایان برسونه بعد بریم، به امید خدا
قیافه خانمان فرزاد دیدنی بود .خانم فرزاد گفت: به به پس عازم واشنگتون هستید .خیلی عالیه نسرین جون
الناز گفت : هیچ فکر میکردی یه روزی برید آمریکا نسرین جون؟
موضوع این بود که خودم را که بدبخت کرده بودم هیچ نسرین هم گرفتار کرده بودم .اینبار جدا پرویز با وحشت به نسرین نگاه میکرد می دونست وقتی آن روی نسرین برگرده دیگه باید ترسید .اما نسرین همون دختر آقا کریم صادق مهمان نواز گفت: خب خدا جای حق نشسته همه ش که نمیشه شماها برید مسافرت .یک کم هم بقول شما ما فقیر بیچاره ها بریم بگردیم. برای دیدن خواهر پرویز سرازپا نمی شناسم مرتب تماس می گیرن که زودتر بریم.
پرویز گفت : فقیر بیچاره چیه نسرین جان ؟ تو تاج سر منی عزیزم
به منصور نگاه کردم و با نگاهم گفتم که از فرهان یاد بگیر و آنطور بدتر از من لال و بهت زده نگیر بشین روبروی من
الناز گفت: خدا خیلی هم جای حق ننشسته، نسرین خانم
چطور مگه ؟ استغفر الـله، کفر نگید تو روخدا
خب حق ما خیلی چیزها بود مثلا یک آمریکا حقمون بود، اما هنوز نرفتیم .خدای شما کمی پارتی بازی میکنه و این عادلانه نیست
این بار نسرین به پرویز نگاه کرد وپرویز گفت : پارتی بازی چیه الناز خانم؟ خداوند عادل ومهربانه .باید دید چی به صلاحه و البته گاهی اراده هم شرطه شما اراده کنید حتما می رید آمریکا
من آرزو ندارم مهندس فرهان همینطوری مثال زدم
نسرین خیلی جدی گفت: پس چرا اعتراض می کنید؟
الناز جا خورد و به المیرا ومادرش نگاه کرد و با حالتی شکست خورده گفت: انگار نسرین خانم را عصبانی کردم؟
من از حق خودم میگذرم، اما از حق کسی که همیشه در رحمتش به روم باز بوده نمیتونم بگذرم .همانطور که خدا همیشه از حق خودش میگذره اما از حق بنده هاش هرگز. اعتقادات هرکس برای خودش محترمه الناز خانم
خب، من هم اگه همچین خدای مهربون و دست و دلبازی داشتم ازش دفاع میکردم
اگه قلبتون را صاف کنید و کمی زیباتر به دنیا و آدمهاش نگاه کنید متوجه می شید که این خدا برای شما هم چنین بوده و هست .خدا بین بندگانش تبعیض قائل نمیشه
المیرا گفت: لابد شما هم دارید مهندس فرهان رو به راه راست می آورید .
فرهان تو راه درست بود که من انتخابش کردم. با اینحال ما همیشه تجربیاتمون رو در اختیار هم قرار می دیم تا زندگی قشنگتری داشته باشیم
انگار دیدند با نسرین جدال کردن بی فایده است که دوباره بسراغ من آمدند
الناز گفت: گیسو جان امشب شما فقط شنونده اید
پیشنهاد بزرگان را پذیرفتم
بزرگان نگفتند اصلا حرف نزنید .گفتند بیشتر شنونده باشید وکمتر حرف بزنید
به لحظه انفجار چیزی نمانده بود بنابراین گفتم : عوضش شما صحبت می فرمائید
باز به هم نگاه کردند
المیرا گفت: نکنه با منصور خان قهر کرده ید، همچین رو فرم نیستید
مگه آدم با دنیای محبت قهر میکنه
پس چرا پکرید؟
خیلی خواستم خودم رو کنترل کنم اما رو اعصابم پا گذاشته بود و پیله کرده بود .بنابراین گفتم: دارم به کنایه هائی که بهم می زنید فکر می کنم و ظرفیتم را می سنجم
منظورمون گفتن وخندیدنه گیسو خانم جدی نگیرید
با مسخره کردن مردم؟ همه شوخیها دلنشین و بامزه نیستند
شما خیلی حساسید گیتی خانم محکمتر از شما بودند .خب آدم باردار پف میکنه دیگه طبیعیه
گیتی اگه محکم بود نمی مرد .گیتی طبعش از من حساستر و لطیفتر بود که بخاطر رضایت شما از تمام عشقش (منصور) دست کشید یا واسه آن آدم کش دلسوزی کرد .گفتن هر حرفی درست نیست و هرکس ظرفیتی داره
المیرا والناز به هم نگاه کردند
خانم فرزاد گفت: اتفاقا دخترهای من شما رو خیلی دوست دارند
در اینصورت من دوستشون دارم و برای خوشبختیشون دعا میکنم
رنگ و روی منصور پریده بود و مضطرب به من نگاه میکرد .لحظه ای همه ساکت شدند ومطمئنا پرویز با خودش می گفت نخواستیم این کادوی عروسی رو
نسرین گفت : مونس خانم شام رو بیارید لطفا .گرسنه یم
بعد از صرف شام گفتم منصورجان اگه اشکالی نداره بریم، منزل من نمی تونم زیاد بشینم
منصور گفت: بریم عزیزم و از خدا خواسته برخاست و به منزل آمدیم .
وقتی مادروپدر شب بخیر گفتند و رفتند به اتاق خواب آمدم و با عصبانیت کیفم را روی مبل پرت کردم
منصور گفت: چیه گیسو؟ چرا انقدر اخم و تخم میکنی من چه خطائی مرتکب شدم؟
· خجالت کشیدی یک دفاع از زنت کنی
· خوت دفاع کردی دیگه عزیز دلم .موقع کندن موهای من فرا رسیده ؟
· بیخود عزیز دلم عزیز دلم نکن ، مادره که منو دوست داره نه تو
· گیسو باز شروع کردی .من که گفتم نریم این مهمانی آخرش اینه
· پس آخر آخرش هم گوش کن .دیگه دوست ندارم اینها پاشون رو تو خانه من بذارند
· گیسو جان اینها سالی دو سه بار میان اینجا اون هم تحمل کن. من نمی تونم بگم نیان
· همین که گفتم ،آدم که مجبور نیست دشمنش رو تحمل کنه
· حالا چرا گریه میکنی؟ آخه آنها ارزشش رو دارند؟
· ولم کن تو تکیه گاه خوبی برای من نیستی اصلا بیخود بچه دارشدم
· گیسو من ملاحظه نسرین و پرویز رو کردم درست مثل خودت. خانه مردم که نمیشه دعوا راه انداخت
· مگه پرویز دعوا کرد. از زنش دفاع کرد
· کجا می ری؟
· پیش مادر جون
· آنجا می ری چکار؟
· میخوام آنجا بخوابم اعصابم متشنجه
سریع مقابلم ایستاد و گفت : منکه روم نمیشه بیام اونجا بخوابم ، بیا بگیر بخواب همینجا عزیز من
میخوام از تو دور باشم
آخه من چه گناهی کردم؟
سکوت گناه توئه .من واسه بچه تو انقدر ورم کرده م
تو صدبرابر این هم که بشی باز همه چیز زندگی منی، قربونت برم
ولم کن زبون نریز، آنجائی که لازمه زبانت رو کار بینداز
خب الان لازمه ، چون نمی تونم بدون شماها بخوابم
شما ها کیه ، دیگه ؟
تو و این گوگول گولیها.آخه کجا می خوای بری از اینجا بهتر؟
با ناز و افاده نگاهم را ازش برگرفتم و روی مبل نشستم .خم شد منو بوسید و گفت : آن عفریته ها الان دارند می سوزند که می بینند داری برام بچه میاری ، حالا تازه نمی دونند دوتا هم میخوای بیاری. عوض یه میخ معمولی میخ طویله کوبیدی .وگرنه آتیش می گیرند
دیگه نتونستم اخم کنم و خنده بر لبم نقش بست ادامه داد. الهی که اول فدای اون اشکهات بشه منصور ، بعد فدای این خنده های یواشکیت .من قول شرف می دم یکروز حق اینها رو کف دستشون بذارم
لابد میخواهی بگیریشون و از پشت بهشون خنجر بزنی ، حکایت آذره، لازم نکرده ازم دفاع کنی
من به گور بابام بخندم برم طرف این دوتا عجوزه .مگه از جونم سیر شده م؟
منصور به خداوندی خدا حلالت نمی کنم اگه بعد از من این دوتا را بگیری
یعنی فکر میکنی دوتاشون رو به من می دن
اخمهام را درهم کشیدم و خواستم از جا بلند شم اجازه نداد و گفت: بگیر بشین دارم شوخی میکنم عزیزم
بعید هم نیست دوتاشون رو بگیری واصولا شانس شما دوتا دوتاست.آنهم دوتا خواهر
خدا اون روز رو نیاره که سایه تو رو سر خودم و زندگیم نباشه .ایشاءا... اول منو خاک کنند
مرگ خبر نمیکنه منصور. یه موقع دیدی سر زایمان رفتم .بچه هام رو به تو سپردم .نمی گم زن نگیر اما یکی رو بگیر که واسه بچه هام مادری کنه، سراغ این دوتا عفریته نرو
همینطوریش اضطراب دارم تو دلم را خالی تر نکن .پاشو لباست رو عوض کن بگیریم بخوابیم
پاشو عزیزم ، پاشو قربونت برم .خودت خوب می دونی که چقدر ذلیل و عاشقم منتها عادت داری هرچند گاهی یه امتحانی ازم بگیری . بنده هم که همیشه نمراتم بیسته، یه مهر هزار آفرین هم بزن پای پرونده همسر داریم که دیگه خیالم راحت باشه .خب عزیزم؟
روش فکر میکنم
فدای اون دندونهای ردیف بشم،خنده ت رو قایم نکن من روم زیاد نمیشه. من همیشه خدمتگزار شمام .لالیم رو هم بذار بحساب این پرویز ذلیل شده که همیشه مثل بند تنبون به ما احتیاج داره
فریاد خنده ام به هوا رفت .منصور فلک زده نفس پیروزمندانه ای بیرون داد وگفت: بالاخره موفق شدم قهقهه قشنگ جنابعالی را به هوا بفرستم .الهی صدهزار مرتبه شکر که این پرویز یکجا به درد ما خورد
پرویز همیشه به درد تو خورده یادت رفته؟
من همیشه بهش مدیونم .زندگیم را بهم برگردوند
با لبخند نگاه عاشقانه ای تحویل منصور دادم. گرمی لبهاش رو روی لبم احساس کردم. وای که چقدر این بوسه بهم روحیه بخشید چقدر منصور را دوست داشتم .
خب حالا برم رات شیر عسل بیارم بخوری
منصور رفت .لباسم را عوض کردم و در دل بخاطر داشتن چنین همسری خدا را ستایش کردم و آرزو کردم که حداقل تا زنده ام منصور را کنارم داشته باشم . چون آرزوی عمر جاودان برای خود وکسی کردن آرزویی محال و غیر ممکنه
*****************************
درد خواب را از من ربوده بود. به خودم می پیچیدم و نفس در سینه حبس میکردم تا منصور از خواب بیدار نشه .خیلی تحمل کردم ، اما ساعت شش صبح صبرم تمام شد .بالاخره صداش زدم .مثل ترقه از جا پرید و پرسید: وقتشه ؟
نمی دونم فقط می دونم چهارساعته دارم درد می کشم
پس چرا بیدارم نکردی؟
دلم نیومد
دلم نیومد یعنی چیه؟ الان وقت این دلسوزی هاست عزیز من؟
آخه تو سردرد داشتی با قرص خوابیدی
منصور نگاهی به ساعت کرد .برخاست چراغ را روشن کرد وگفت: چه عرقی کردی گیسو، این ملاحظه کاریهای تو آدم رو دیوانه می کنه .نکنه اتفاقی بیفته؟
ای خدا دارم می میرم به دادم برس
من برم مامان رو صدا بزنم
مزاحمشون نشو .خودت منو ببر بیمارستان
میخوای فردا محاکمه م کنه؟
خب، پس تماس بگیر .اینهمه راه نرو
شماره مادرش را گرفت سپس کمکم کرد تا لباسم را عوض کردم .مادر خیلی سریع آمد و گفت: الهی بمیرم تو از دیشب داری درد می کشی حالا میگی؟
سلام مادر جون .ببخشید از خواب بیدارتون کردیم به منصور گفتم مزاحم نشه
دیگه چی؟ آنوقت بهم بر میخورد .پس من باید کی به درد شما بخورم؟ بریم عزیزم .بریم نکنه بچه بدنیا بیاد دیر بشه
منصور با وحشت پرسید : یعنی داره بدنیا میاد؟ همینجا؟
آره دیگه .مگه چقدر میتونه اونجا بمونه؟ دیشب تا حالا داره التماس میکنه که من رو در بیارین
منصور با حالتی دستپاچه گفت: بریم بریم. یا امام رضا خودت رحم کن زن و بچه ام رو بتو سپردم
مادر پرسید: ساک بچه ت کجاست گیسو جان؟ یادمون نره
منصور برو بیار .کنار تختش گذاشتم
منصور رفت تا از اتاقی که برای فرزند یا فرزندانم آماده کرده بودم و از سلیقه ووسائل بازی و سیسمونی چیزی کم نگذاشته بودم ساک نوزاد را بیاورد مادر در این فرصت قرآن را آورد و رو سرم گرفت و دعا خواند .بالاخره به بیمارستان رفتیم و کارهای مقدماتی انجام شد تا پزشکم آمد .بعد از سپری شدن سه ساعت و اندی درد به حد مرگ کشیدن به خواست باریتعالی صاحب دو فرزند از دوجنس مخالف شدم یکی پسر و یک دختر. وقتی بچه ها را برای شیر خوردن نزد من آوردند اشک از دیدگانم اشک می بارید .احساس عجیبی بود غرق شادی بودم، در حالیکه هاله غم قلبم را گرفته بود .مادر شده بودم در حالیکه داغ مادر شدن و فرزند در آغوش گرفتن به دل خواهرم گیتی مانده بود. چقدر آرزو داشت فرزند منصور را در آغوش بگیرد و حالا به جای او این من بودم که فرزندان منصور را در آغوش گرفته بودم .از اینکه روح گیتی نظاره گر ما بود شرمنده بودم ، با اینکه می دانستم که اینک او خوشحال است .
بارها وبارها خوابش را دیده بودم .در دل گفتم: گیتی عزیزم اکنون که امیدهای زندگیمان را در آغوش گرفته ام از روی تو شرمنده ام .اعتراف میکنم که عشق و دوست داشتن را از تو آموختم .درست است که عشق و دوست داشتن در خانواده رادمنش بی حد و مرز است اما منصور لیاقت این همه عشق را دارد . روی فرزندانت همان اسامی را می گذارم که تو دوست داشتی امید و دلارام. بابت هدایای زیبایت از تو سپاسگزارن به پاس همه مهربانیها و گذشتهایت بوسه بر فرزندان زیبایت می زنم .ای فرشته خوبیها و پاکیها ، ای حک شده بر قلب منصور، منصور هرگز تو را فراموش نکرد و نخواهد کرد .هنوز که هنوز است بیادت اشک می ریز. با جمله منصور افکارم گسسته شد .
چرا گریه می کنی عزیزم؟ نکنه بیشتر می خواستی؟
لبخندی به لب همه نشست
پاسخ دادم: داشتم با گیتی درددل میکردم،از اینکه تو رو به من بخشیده و اینها رو تو دامنم گذاشته ازش تشکر می کردم
ابخند قشنگی زد و سپس چهره غمگینی به خود گرفت و بسمت پنجره قدم برداشت .مادر گفت: خدا رحمتش کنه،روحش شاد.از دعای اونه که این دوتا خوشگل تو دامنته عزیزم، الهی فداشون بشم
پدر گفت: خانواده از دست رفته شما و ما الان غرق شادیند .آنها از ما زنده ترند
بغض منصور شکست همانطور که کنار پنجره ایستاده بود وپشتش به ما بود بلند بلند گریست .همه خشکمون زده بود .اشک تو چشمان همه حلقه زد. منصور حق داشت و می دانستم چه حالی داره و چقدر دلش هوای گیتیش را کرده. چه زجرهای روحی را بدون او تحمل کرده تا بالاخره فرزند من را در آغوش گرفت .می دانستم تنها چیزی که الان بهش آرامش می دهد این است که آذر را به سزای عملش رسانده وانتقام خودش را گرفته
پدر با دستمال اشکهاش را پاک کرد و بطرف منصور رفت دست بر شانه اش نهاد وگفت: پسرم می دونم چه احساسی داری و چقدر دلت برای گیتی میسوزه .اما اون الان جاش خوبه و خیلی هم خوشحاله .تازه گله منده که تو چرا داری گریه می کنی عوض اینکه با بچه هات عشق کنی
پدر ومنصور یکدیگر را در آغوش گرفتند و منصور نالید که گیتی خیلی زود مرد پدرجون و بیشتر از همه این موضوع عذابم می ده که بخاطر من مرد و گیتی واسه خاک حیف بود
پدر چند ضربه پشت منصور زد وگفت : اون الان از تو خوشتره پسرم. خوشحالم که حداقل یک دختر دیگه داشتم تقدیمت کنم . دلشادم که از دست ندادمت .تو هم واسه دیگران حیف بودی هنوز به اینکه دامادمی و پدر نوه های قشنگم افتخار میکنم
منصور گونه پدر را بوسید وگفت: من هم به داشتن شماها افتخار میکنم و دوستتون دارم
بچه هات رو عروس و داماد کنی ، ایشاءا....
در کنار شما به امید خدا
منصور نگاهی به من کرد.جلو آمد دست نوازشی به سر من کشید وگفت: خدا تو رو از من نگیره که همه چیزم رو بهم برگرداندی
پسرش را از من گرفت و به پیشانیش بوسه زد وگفت: حالا چی صداشون بزنیم گیسو؟
نظر من اینه که همان اسامی را که گیتی دوست داشت روشون بذاریم منصور جان
پس این پسر قندعسل را امید صدا می زنیم و آن دختر نازنین را دلارام
مادر گفت: نامدار باشند الهی .سلیقه گیتی حرف نداشت
منصور گفت: فسقلی با لبش دنبال یه چیزی می گرده که من ندارم و شرمنده م .انگار شیر میخواد گیسو جان
همه زدیم زیر خنده
دلارام رو بده به من مادر .به امید شیر بده .گرسنه تره
پدر گفت : من می رم بیرون هوائی عوض کنم در ضمن به ثریا خانم خبر بدم که از خدا چیها گرفتیم خیلی سفارش کرد بنده خدا که بی خبرشون نذارم .می خواست بدونه یک قلوئه یا دو قلوئه
وقتی به امید شیر می دادم مادر دلارام را به منصور داد و دنبال پدر روانه شد و منصور با حالتی بامزه گفت: تحویل بگیرم مادرجون چون رادمنش تنهاست آره ؟
فریاد خنده بلند شد و مادر گفت: منصور دست بردار تو رو خدا میخوام شما دوتا راحت باشید
منصور با کنایه گفت: برو مامان جان .اما نترس پدر باوفاست
مادر در حالیکه از در خارج میشد گفت : اینو که می دونم می ترسم چیز خورش کنند از مردم می ترسم
همه زدیم زیر خنده و منصور سری تکان داد وگفت: بیچاره بابام تنهائیها کشید .خدا شانس بده
چپ چپ نگاهی به منصور انداختم .ادامه داد خودت می دونی که پدر رو چقدر دوست دارم و فقط چون ایشون بود رضایت دادم منتها دارم درددل میکنم .دلم واسه بابام می سوزه .خب، گیسو نکنه بعد از من شوهر کنی ها.هیچ نمی تونم بپذیرم
انشاءا... صدسال سایه ات بالای سر ما باشه عزیزم
منصور روی کاناپه نشست دستی به سر دلارام کشید وگفت: می دونی گیسو دارم فکر میکنم که خدا اگه دوتا رو ازم گرفت عوضش سه تا گذاشت تو بغلم
چرا سه تا؟
خب، تو و این دوتا دیگه
خداوند عادله منصورجان و نتیجه صبر و استقامت اینه
خدا را شکر
بیا منصور دیگه نمی خوره ، اینو بگیر اون یکی رو بده بهش شیر بدهم
تو باید حسابی تقویت کنی. سیر کردن این دوتا شکمو کار آسونی نیست ضعیف می شی. برای من هنوز اول تو مهمی
خوبه که اینها چیزی از حرفهای ما نمی فهمند منصور
چطور مگه؟
آخه، من هم می خوام اعتراف کنم که تو برام یه چیز دیگه ای
قسم بخور تا باور کنم
به همون خدائی که اینها رو تو دامنم گذاشته قسم
نگاه عاشقانه ای بهم کرد خم شد مرا بوسید وگفت: دوستت دارم عزیزم. از حالا هم انقدر به این وروجکها رو نده ، از حالا که کوچکند عادتشون بده که مزاحم ابراز علاقه ما بهم نشند .من بزرگ هم که بشند جلو روشون می گم که تو رو بیشتر از همه دوست دارم .تو بودی که اینها هستند
دخترت هیچ خوشش نیومد منصور .بگیر خودت ساکتش کن اصلا از اشتها رفت
منصور امید را روی تخت گذاشت وگفت: بدبختیها تازه شروع شده گیسو. این رو بذار اون رو بردار .باید شرکت رو رها کنم بشینم خانه ور دست تو .طبع بچه هام خیلی لطیفه و کارمون در آمده
غش غش زدم زیر خنده وگفتم: ما که از خدامونه
منصور نگاه عمیقی به صورت امید و دلارام انداخت وگفت: پسرم به تو رفته، دخترم به من
آره دلارام کپی خودته منصور
پس شکل مامانه . بزرگ شه خوشگل میشه
مدتی بعد پدر ومادر برگشتند و پدرگفت: منصور جان حسابی سرت شلوغ شده بابا .شدی آقای گرفتار
کاش همه گرفتاریها اینطوری باشه پدرجون .ازخوشحالی روپا بند نیستم
پدر به دلارام که در آغوش منصور بود اشاره کرد وگفت: این دخمره ست که داره گریه می کنه؟
بله
چشمش به باباش افتاده که شکل خودشه .خودش رو لوس کرده ها می دونیم خوشگلین
همه زدیم زیر خنده ومنصورگفت: نظر لطف شماست .راستش بهشون گفتم من مامانتون رو بیشتر دوست دارم این یکی ناراحت شد زد زیر گریه
مادر گفت: خب دختر هووی مادره دیگه. بذار برم بگم پرستار بیاد ببرتشون حتما جاشون کثیفه
***********************
باری زندگی ما با وجود فرزندانم رنگ قشنگتری بخود گرفته. از آن دوران که مربوط به سالها پیش است خاطرات زیادی دارم .اما دیگه بهتر می دانم قلم گیتی را زمین بگذارم و کتاب الهه ناز را ببندم
اکنون که به فرزندان رشید و زیبایم می نگرم احساس میکنم که به هرچه خواستم رسیدم .گیتی همانطور که خود گفته بود جاده ای هموار وزیبا را برای من صاف کرد و امانتهای گرانبهائی را برایم به یادگار گذاشت و رفت .احساس میکنم زحماتش به هدر نرفته و آن نهال زیبایی که با عشق وامید بسیار در خانه متین کاشته به ثمر نشسته .احساس آرامش زیادی میکنم و از عشق به خانواده ام لبریزم و شاکر به درگاه خدا. غبار سپیدی روی موهای منصور نشسته که نشان از گذران سالها وتجربه و تلاش پر نتیجه دارد .امید دو ماهی است با گرفتن مدرک فوق لیسانس الکترونیک از فرانسه برگشته و دلارام با وجود زیبایی فوق العاده و داشتن لیسانس زبان انگلیسی و خواستگارهای متعدد ازدواج نکرده .تنها بهانه او باباش است چون نمی تواند از او جدا شود در عوض امید وابستگی شدیدی به من دارد و در عین حال قصد ازدواج هم دارد، از این بابت برای همسر آینده اش نگرانم .همسر ایده آل و مناسب امید بنظر خودش وما کسی جز آتوسا فرهان نیست .آتوسا بیست و پنج سالگی را پشت سر می گذارد و در رشته دندانپزشکی تحصیل میکند .بیش از اندازه به امید علاقه دارد و از بازگشت او بسیار خوشحال است. امید من هم بدتر از پدرش عاشق وشیداست و اینجاست که می گویم روزگار بازیهای عجیبی را با ما شروع کرد و هیچ پایانی هم براش قائل نیست .اما امیر فرزند سوم ماست که در رشته پزشکی تحصیل میکند و اصلا بین من ومنصور تبعیض قائل نمی شود. پسر با جذبه ،صبور وخودداری است و بسختی میشود پی به درونش برد .فقط خوب می دانم که قلبی به شفافیت آینه دارد .قلبش به خاله از دست رفته اش رفته و چهره اش به دایی از دست رفته اش. خداوند در طی سالیان سال همه چیز را بنوعی دیگر به ما برگرداند و شکر خدا پدر ومادرجون را هنوز از ما نگرفته، با اینکه ایشان مرز هشتاد سالگی را گذرانده اند هنوز روحیه وچهره ای جوانتر از سنشان دارند و لبریز از عشق یکدیگرند .
آقای فرزاد در سن هفتاد سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد و با کمال تاسف الناز هم دوسال بعد یعنی در سن چهل وسه سالگی در اثر سانحه رانندگی همراه همسرش راهی دیار باقی شد. تنها دخترشان ساناز در آستانه ازدواج است که با مادربزرگش خانم فرزاد زندگی میکند .المیرا در کنار همسر دوم و دو پسرش روزگار را می گذراند و بنظر من زن خوشبختی نیست .پسرانی عیاش و خلاف همانند همسرش دارد و از این بابت همیشه گرفتار است و رنج می برد .هنوز که هنوز است به من و زندگی ام حسادت میکند. اما من همچنان برای مغفرت الناز و خوشبختی دخترش ساناز و سلامتی وعاقبت بخیری المیرا وخانواده اش دعا میکنم، چرا که بقول مادرم وگیتی خیر وگذشت وتواضع در حق دیگران تنها ضامن سعادت وخوشبختی ما انسانهاست همانطور که من این سعادت را تجربه کردم. اعتراف میکنم که هنوز منصور را بیشتر از فرزندانم می پرستم و اگر طول عمری باشد خدمتگزارش خواهم بود، و به آینده بهتر از این امیدوارم
گیتی عزیزم
پایان نگاه تو، پایان امیدهای تو و پایان ضربان قلب مهربان تو برای درد آورترین لحظه ای بود که تجربه کردم. تو که رحم کردی و بیرحمانه پرپر شدی. تو که همیشه برای راحتی دیگران زیستی. تو که همواره آسایش من را خواستی و جاده صاف کن من بودی. گاهی فکر میکنم فداکاری تو به حدی بود که میخواستی با رفتنت سایبانی از عشق و آرامش خیال برای من بسازی تا من هم خوشبختی را تجربه کنم و اعتراف میکنم که تجربه کردم و به آرزوهام تمام وکمال رسیدم .هرکس نداند تو خوب می دانی که ناخواسته چه بهای سنگینی برای رسیدن به این آرزو پرداختم . من هرگز نمی خواستم از سنگ قبر تو شکوفه زیبا پله ای برای رسیدن به منصور و در نهایت خوشبختی خود بسازم ، فقط کسی مثل او را آرزو کردم که ای کاش هرگز نمیکردم .ای کاش همسری مثل منصور نمی خواستم ، آنوقت شاید تو را هنوز داشتم . حقیقتا با غروب تو و زندگی دنیوی تو خورشید سعادت برمن طلوع کرد .اما همیشه ابر سیاه دوری وجدائی از تو بر این سعادت سایه انداخته .خدا می داند که من ومنصور در این فراق چگونه سوختیم و از این وصال چقدر شرمنده ایم. چون می دانم که تا چه حد خوشبختی و آرامش منصور برایت اهمیت داشت ، چون می دانستم که دوست داشتن را فرای عشق می دانی تا آنجا که در توان داشتم خالصانه منصور را دوست داشتم و دارم و به او خدمت کردم وخواهم کرد. از عمق دل برای آرامش روح بزرگ تو دعا می کنم و مطمئنم تمام توفیق وسعادتی که هر روز بیشتر از دیروز کسب می کنیم از برکت دعای تو فرشته زیبا و پاک است .پس تا هنگامی که بسویت پرواز کنم پروازت را بخاطر می سپارم، ای الهه ناز.
تو الهه نازی در بزمم بنشین من تو را وفا دارم بیا که جز این نباشد هنرمو...
تموم شد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۰ ساعت 9:27 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|