*رمان الهه ناز جلد2*
*رمان رمان رمان*


آخر شب وقتي كنار منصور دراز كشيدم، گفت:
    بيست روزه بيچاره م كردي، حالا غير از يه ماه قبلش. اصلا ازت انتظار نداشتم.
    منم ازت انتظار نداشتم.
    خب ازت مي ترسيدم كه دروغ گفتم.
    مگه من لولو خورخوره ام؟ اگه ميگفتي ميخوام برم مشكل فرهان رو حل كنم، ميكشتمت؟
    فرهان قسمم داده بود نگم، وگرنه مي دوني كه طاقت دوري تو ندارم و مي گفتم.
    منم طاقت دوري تو ندارم، با اينكه خيلي ازت متنفر شده بودم، ولي هوست رو مي كردم.
    مگه من هوس انگيزم خانمي؟
    بله.
    فداي اون صداقتت بشم.
و بوسه به گونه ام زد و ادامه داد:
    حالا اين ناز نازي كي به دنيا مياد؟
    هشت ماه ديگه، يعني حدودا اواسط ارديبهشت.
    براي تشريف فرماييش لحظه شماري مي كنم. ديدي نذاشتم بري؟
    پس مخصوصا اين كار رو كردي. ولي من كه رفتم.
    اين فسقلي باعث شد برگردي. ترفند خوبي زدم.
    نكنه با اومدنش منو از ياد ببري منصور.
    اون وقت هم همسرم هستي، هم مادر بچه م، پس دو برابر دوستت دارم.
    منم همين طور. ميدوني منصور، اين آرزوي گيتي بود كه ازت بچه داشته باشه. مي گفت افتخار ميكنم پدر فرزندم منصوره. ولي خب عمرش به دنيا نبود. احساس مي كنم فرزند اونو تو وجودم پرورش ميدم. ديشب خواب ديدم گيتي ميگه ميخوام برم پيش بچه هام، يعني بچه منو بچه خودش مي دونه. يكي هم خودش داشت ميشه دو تا، براي همين جمع بسته.
    گيسو! از اين پله ها زياد بالا پايين نكن، لباس بلند نپوش، حسابي هم خودت رو تقويت كن، آروم و خونسرد باش، عصباني نشو و استراحت كن.
    منصور اگه قرار باشه هشت ماه بهم سفارش كني، رواني مي شم ها
    نگرانم گيسو، خاطره خوبي ندارم. باورم نمي شه بچه م رو به چشم ببينم.
    انشاءالله مي بيني، توكل به خدا. از اين حرفا هم نزن.
    بله ياد خدا آرام بخش دلهاست.
    لابد شركت هم نبايد بيام.
    اتفاقا كنار خودم باشي راحت تره. فقط بپا اخلاقت عوض نشه.
    منصور!
    خوب دو دانگ صاحب شدي ها، شيطون!
    زحمت كشيدم.
    اينهم حق الزحمه شما.
و مرا بوسيد و بوسيد.
    من فقط تو رو مي خوام منصور، اون شركت حق مادرت هم هست.
    دو دانگ مال من، دو دانگ مال تو، دو دانگ مال مادر.
    پس اين بيچاره چي؟
    اين پدر سوخته كه وارث همه ماست.
    پدرش كجاش سياه سوخته س؟ ماشاءالله! خدا روز به روز سفيدتر و خوشگلترت كنه! قربونت برم الهي!
    واي واي از اين نازها نريز كه ديوونه مي شم. الهي منصور پيش مرگت بشه.
********************************
پنج شنبه طبق دعوت قبلي، خانواده آقا كريم به منزل ما آمدند. نسرين با آن موهاي صاف و بلند مشكي، چشمان درشت و مژه هاي برگشته، بيني قلمي و لبهاي غنچه اش دل مرا به لرزه درمي آورد، واي به حال فرهان كت و شلوار مشكي دخترانه اي پوشيده بود و مثل هميشه سنگين و موقر بود. فرهان نيم ساعت بعد رسيد. با آقايان دست داد و با خانمها سلام و احوالپرسي كرد.
منصور شروع به معرفي كرد. فرهان هنگامي كه مي نشست، نگاهي به نسرين انداخت، بعد به من نگاه كرد و لبخند زد فهميدم پسنديده.
 
منصور كمي از كمالات فرهان و كمي از فضايل اخلاقي خانواده آقا كريم تعريف كرد و مجلس را گرم كرد. وروجكي بود كه لنگه نداشت.
 
ثريا براي صرف شام صدا زد و همه سر ميز رفتند. من و منصور بيرون سالن، از فرهان پرسيديم:
 
    خب چي شد؟
    باور كنيد سي و سه ساله دنبال همچين دختري مي گردم.
    گيسو جان بدون دروغ مي گه. چون يه روز هم اين حرفها رو به گيتي و تو مي زد. اينو من مي شناسم.
 
زديم زير خنده. فرهان گفت:
 
    دخترهاي خوب كم نيستن، اينم دوست گيتي خانم خدا بيامرز و گيسو خانمه.
    تو هر دختري رو مي بيني، مي گي تو روياهام دنبال شما مي گشتم؟
 
زديم زير خنده.
 
    نمي دونم چطور تا حالا متوجه ايشون نشده بودم؟ البته چهره شون آشناست.
    براي اينكه اهل خودنمايي و جلب توجه و بزن و برقص نيست. تازه اون لختي پتي ها مگه واسه تو حواس مي ذارن؟
    گيسو خانم، تو رو خدا از دستم نره.
    پرويز خجالت بكش. يه كم خودت رو كنترل كن.
    آخه شانس ندارم. مي ترسم ترتيب اينم بدي منصور جان.
 
صداي خنده بلند شد.
 
    پس ببريم و بدوزيم؟
    بله فقط بگيد لباسم كي حاضره؟ يعني كي مي تونم تنم كنم؟
 
و چشمك زد.
 
    خيلي رو داري پرويز! برو دعا كن نسرين قبول كنه. صد تا مثل تو رو جواب كرده.
    بفرمايين. منتظرن.
 
مادرجون سر ميهمانها را خوب گرم كرده بود. عذرخواهي كرديم و سر ميز نشستيم. براي اينكه فرهان را با زبان شيرين نسرين آشنا كنم، پرسيدم:
 
    راستي نسرين جان ثبت نام كردي؟
    بله گيسو جان، ديروز ثبت نام كردم.
    دو سال ديگه مي شي دبير ادبيات. به به!
    ممنون.
    حالا چرا ادبيات رو انتخاب كردي؟
    عاشق شعر و نوشتنم. احساس كردم استعدادم تو اين رشته بيشتره.
    خيلي عاليه. منم خيلي ادبيات را دوست داشتم ولي بابا معتقد بودن كه زبان بيشتر به دردم مي خوره.
 
و به زبانم اشاره كردم و ادامه دادم:
 
    خيلي راست مي گفتن. فعلا زبان باعث خوشبختي من و گيتي شد.
 
همه خنديدند. و منصور گفت:
 
    انشاالله ادبيات هم، براي شما خوشبختي به ارمغان بياره، نسرين خانم.
    ممنونم مهندس. اما فكر مي كنم زيبايي، نجابت، صداقت و دلسوزي گيسو جان بود كه باعث خوشبختيش شد، البته اينها همه خواست پروردگاره.
 
فرهان نگاه تحسين آميزي به نسرين كرد و گفت:
 
    حق با شماست نسرين خانم.
 
منصور نگاه بامزه اي به من كرد و ابرويي بالا انداخت.
 
آقا كريم گفت:
 
    خدا شاهده وقتي گيسو خانم گيسو خانم رو تو ترمينال سوار كردم، مهرشون به دلم نشست. انگار نسرين و نرگسم بودن. قسمت چيز عجيبيه. روح گيتي خانم شاد، چه دختر خوبي بود! درست مثل گيسو خانم، خوش اخلاق، خوش رفتار، با محبت و همه چي تموم.
    شما لطف دارين. خوبي از خودتونه. گيتي هم شما رو دوست داشت.
 
پدر گفت:
 
    اگه مادرشون رو مي ديدين چي مي گفتين آقا كريم/ زن نمونه اي بود.
    خدا رحمتشون كنه.
 
توي دلم گفتم حتما شب مادرجون پوست از كله بابام مي كنه. كه مادر گفت:
 
    بله ديگه. دختر به مادرش مي ره، هم خوشگليش هم اخلاقش.
    ممنون مادر جون. خدا مليحه جون رو رحمت كنه. مطمئنم ايشون هم از زيبايي و خانمي نمونه كامل شما بودن.
    ممنونم دخترم.
 
بعد از غذا به سالن پذيرايي برگشتيم و به صحبت ادامه داديم.
 
فرداي آن روز با طاهره خانم تماس گرفتم و از نسرين براي فرهان خواستگاري كردم. طاهره خانم ذوق زده شده بود. چنين دامادي، آرزوي ديرينه او و آقا كريم بود. از نرگس هم كه خيالشان آسوده بود، مرتضي هم از نرگس خواستگاري كرده بود.
 
طاهره خانم گفت:
 
    ما كه از خدامونه دخترم، ولي اين نسرين قبول نمي كنه. خودت كه مي دوني چه عقايدي داره. مي گه حتما بايد همسرم هم سطح خودمون يا فقط كمي بالاتر باشن
 
از طاهره خانم خواستم كه اجازه دهد با خود نسرين صحبت كنم. بعد از سلام و احوالپرسي به او گفتم:
 
    خوشگلي و خانمي كار دستت داد دختر. مهندس فرهان رو شديدا شيفته و ديوونه كردي. حق با تو بود. به خودنمايي و رقص نيست، اونكه بايد بياد مياد.
    برو، دست بردار گيسو.
    به جان تو شوخي نمي كنم.
    منو چه به مهندس فرهان؟ حرفا مي زني ها!
    فعلاً كه به التماس افتاده. ديشب سفارش مي كرد تو رو خدا از دستم نره، سي و سه ساله دنبال همچين دختري مي گردم.
    به گيتي خدايا بيامرز هم همين حرفا رو زده بود، همين طور به خود تو.
    خب، ما سه تا مثل هميم: خوب، خانم، باوقار، زيبا!
    البته! البته!
    خب، چي مي گي؟
    آرزومه چنين همسري داشته باشم. يعني اي كاش ما هم پولدار بوديم كه مي تونستم چنين همسري اختيار كنم، اما خودت كه وضع ما رو مي دوني. ما يه زندگي معمولي داريم و البته با صفا. نا شكري هم نمي كنم. فقط معيارم براي انتخاب اينه كه اولاً با ايمان و خوش اخلاق باشه. دوماً تحصل كرده باشه. سوماً در سطح خودمون باشه، چه از نظر مالي، چه از نظر فرهنگي. خودت كه ديدي من چه خواستگارهايي رو رد كرده م.
    آره، مي دونم چه كله شقي هستي، بالا خونه تو اجاره دادي.
    اگه وضع ما رو ببينه، نظرش عوض مي شه.
    هيچ هم اين طور نيست. لگد به بخت خودت نزن. فرهان مرد ايده ال توئه.
    البته، ولي من معذوريت دارم. ازشون عذرخواهي كن.
    نسرين! خواهش مي كنم بازي در نيار.
    به خدا بازي در نميارم. جدي مي گم. من حاظر نيستم زن مرد پولداري بشم و تحقير بشم.
    اون اهل تحقير و مسخره كردن نيست. پسر با ايمان و فهميده ايه. من آدم بد به تو معرفي نمي كنم.
    مي دونم. ازت ممنونم گيسو، ولي شرمنده م.
    نسرين عاقل باش. حيفه.
    شرمنده م. يه ضرب المثل هست كه مي گه هميشه پات رو به اندازه گليمت دراز كن.
    ديوونه، برو زن يه گدا بشو كه هشتت گرو نهت باشه و همان گليم هم نداشته باشه.
    راضي ترم، بهتر از سرزنش و تحقير هميشگي يه.
    واقعاً نمي خواي؟
    واقعاً.
    باشه، هر طور ميلته. در مورد ازدواج نمي شه اصرار كرد.
    ازت ممنونم. از قول من عذرخواهي كن گيسو جان.
    مسئله اي نيست. خدانگهدار.
 
منصور با حوله از حمام بيرون آمد و پرسيد:
 
    چيه؟ چرا پكري گيسو جان؟ زانوي غم به بغل گرفتي. نبينم عزيزم تو رو در اين حال!
    نسرين مي گه نمي خوام.
    عجب دختر فهميده ايه! عاقل، باهوش، باريكلا! دماغ فرهان رو خوب سوزوند.
    منصور.
    آخه عزيزم، من كه گفتم قبول نمي كنه. چيز عجيبي نبود.
    حالا چيكار كنيم؟
    هيچي، به فرهان بگو يكي ديگه برات پيدا مي كنم.
    به همين سادگي؟ اون دلش رو خوش كرده.
    ديگه بدتر از دست دادن تو و گيتي كه نيست.
    دختره بي عقل دنبال گداگدوله ها مي گرده!
 
    از اين بفهم كه دختر قانع و مغروريه.
    منصور، يه كم كله ات رو به كار بنداز، ببين چيكار كنيم؟
    انقدر به اعصابت فشار نيار، واسه بچه م خوب نيست.
    حالا ديگه واسه ما بچه دوست شدي؟ گيسو مرد كه مرد، مسئله اي نيست؟
    خدا نكنه.
 
كمي ادوكلن به كف دستش زد و آن را با چند ضربه به صورتش ماليد، بعد آمد روي تخت كنارم نشست و گفت:
 
    دوست توئه، قلقش رو تو بهتر بلدي.
    خيلي التماسش كردم. ديگه چي كار كنم؟
    حتماً قسمت نيست گيسو جان، خودت رو ناراحت نكن. من مي گم بنفشه رو واسه فرهان جور كنيم.
    من به خونواده آقا كريم مديونم و بايد كاري كنم اين وصلت سر بگيره، چون فرهان پسر خوبيه.
    خب پس نا اميد نشو و دوباره برو جلو. خودت يادت رفته چقدر التماسم كردي؟
 
بربر نگاهش كردم.
 
    چرا اين طوري نگام مي كني گيسو جان؟ مي گم يادت رفته چقدر التماست كردم؟ اين حرف بديه؟
    نه حرف درست كجاش بده منصور جان؟
    اي شيطون بلا.
    منصور من دارم فكرم رو متمركز مي كنم. مزاحم نشو.
    گور باباي پرويز كرده، فكر من باش زن.
    لااله الا الله
    قديمها مردها كه از حمام بيرون مي اومدن، زنهاشون بقچه اي براشون پهن مي كردن، نازي نوازشي، ماساژي، مشت و مالي. كاش تو عصر قديم به دنيا اومده بودم. انگار نه انگار منصور خان از حموم اومده بيرون. والله هويج رو كه مي شورن، دستي به سر و روش مي كشن ببينن تميز شده يا نه؟ از هويج كمتريم گيسو خانم؟
 
آخر مرا به خنده آورد حقه باز!
 
· شما آقايي، ولي موقعيت آدم رو بايد درك كني. هويج كي مياد مي گه منو بشورين، منو ماساژ بدين؟
 
· بابا ما آدميم نه هويج. من كجام نارنجيه زن؟
 
· حالا سرت رو بذار رو پام تا ببينم خودت رو تميز شستي يا نه، عزيزم؟
 
· با كمال ميل آخيش.
 
موهاي منصور را نوازش كردم كمي شانه هايش را ماليدم و گفتم:
 
· مي دوني منصور، وقتي خودم رو خوشبخت ترين زن دنيا مي بينم، دلم مي سوزه نسرين خودش رو از اين نعمت محروم كنه. فرهان مثل توئه، زن دوست و با عاطفه. براي همين انقدر مصرم.
 
· اون طرف قضيه رو هم بگو عزيزم، بگو كه فرهان هم مثل منصور خوشبخت مي شه.
 
· اون رو تو بايد مي گفتي كه گفتي. ممنونم.
 
· من مي گم به فرهان بگيم خودش بره جلو، اين طوري توي رودرواسي مي افتن و قبول مي كنن. بره موي دماغشون بشه.
 
· اگه نكنن؟
 
· خب فرقي با الان نداره، ما سعي خودمون رو كرديم.
 
· پس بلند شو به فرهان زنگ بزن.
 
· حالا بعداً.
 
· بلند شو ديگه، دستم درد گرفت. ماساژ كافيه، خيلي تميز شستي به خدا.
 
· امان از دست اين مويز كه آرامش رو از ما سلب كرده، تازه داشتم گرم مي شدم.
 
منصور شماره فرهان را گرفت و قضيه را به او گفت. از مكالمه آنها فهميدم كه فرهان خيلي التماس مي كند. منصور هم نگذاشت و نه برداشت، بي رحم گفت:
 
· من كه بهت چند سال پيش گفتم تو تا آخر عمرت مجرد مي موني. به حرفهاي من ايمان داشته باش، ولي حالا چون پسر خوبي هستي و گيسو وكيل مدافعته، مي خوام دعوتت كنم اينجا، به نسرين هم مي گيم بياد، با هم حرف بزنين. بلكه حلقه به انگشتت رفت. گفتم يه كم لاغر كن پسر جان.

 
در حالي كه مي خنديدم گفتم:
 
· منصور انقدر اذيتش نكن، خدا رو خوش نمياد.
 
وقتي منصور گوشي را گذاشت، به نسرين زنگ زدم و از او خواهش كردم غروب به منزل ما بيايد. با اصرار من پذيرفت. به فرهان هم خبر داديم كه بيايد. حالا يا به هدف مي خورد يا نمي خورد.
 
غروب آمدند. نسرين كت و دامن آبي نيلي خوشرنگي پوشيده بود كه خيلي نازترش كرده بود، حتي ذره اي هم آرايش نكرده بود. بعد از سلام و احوالپرسي و پذيرايي، منصور گفت:
 
· بدون تعارف، بريم سر اصل مطلب، چون مي دونم الان دل تو دل پرويز نيست.
 
نسرين و فرهان با خجالت نگاهي به هم كردند. منصور ادامه داد:
 
· ببين نسرين خانم! غرض از اينكه دوباره مزاحمتون شديم، اينه كه يه جوري بله رو ازتون بگيريم و البته از پدر و مادرتون قبلاً كسب اجازه كرديم. من شخصاً فرهان رو تضمين مي كنم. الان حدوداً نه ساله با ايشون همكارم و همه ش ازش بدي ديدم. از من مي شنوين اصلاً رضايت ندين.
 
فرهان با تعجب به منصور چشم دوخت. همه زديم زير خنده. فرهان گفت:
 
· آدم يه دوست مثل شما داشته باشه، نياز به دشمن نداره. هر چي رشته كرديم پنبه كردين مهندس!
 
· اگر حقيقت رو نگم، پيش خدا مسئولم.
 
صداي خنده در اتاق پيچيد. منصور ادامه داد:
 
· نه، حالا از شوخي بگذريم، فرهان رو مثل برادر مي دونم. خدا گواهه. اصلاً مي خواستم مليحه خدا بيامرز رو بدم بهش. حرف نداره، طرز فكرش قابل تحسينه، بيانش قابل ستايشه و اخلاقش غير قابل تحمل. اصلاض نمي شه دو كلمه باهاش حرف حساب زد.
 
از خنده غش كرده بوديم. فرهان در حالي كه لبخند به لب داشت گفت:
 
· گيسو خانم، تو رو خدا شما حرف بزنين. اين منصور امشب ما رو بدبخت مي كنه، مي دونم.
 
نسرين غش غش مي خنديد و از شوخيهاي منصور لذت مي برد، بعد گفت:
 
· خيلي ممنون منصور خان كه آگاهم كردين، پس ديگه حرفي باقي نمونده
 
فرهان گفت:
 
· ديدين مهندس! حالا خودتون درستش كنيد وگرنه دوباره شر به پا مي كنم.
 
باز صداي خنده بلند شد.
 
· نه تو رو خدا پرويز جان، الان يه طومار ازت تعريف مي كنم.
 
· بله پرويز بسيار خوشگل، خوش مشرب، خوش اخلاق، خوش صدا، خوش هنر، خوش ذوق، خوش سفر، خوش بيان، خوش خوراك، خوش پول، خوش خونه زندگي، خوش جيب، خوش ماشين، خوش ....
 
نسرين گفت:
 
· از خوش پول به اون ورش رو كه فرمودين مهندس، نظرم عوض شد. مي دونيد كه با پولدار جماعت نمي تونم بر بخورم.
 
· بابا نخواستم منصور جان، نمي خواد از من تعريف كني. اصلاً خودم با نسرين خانم صحبت مي كنم.
 
صداي خنده اتاق را پر كرد.
 
· خيلي خب حالا كه اين طور شد، من و گيسو مي ريم، ولي اگه بازنده شدي نياي بگي دستم به دامنتون، دستم به شلوارتون ها، حالا خودداني!
 
· من دلم به گيسو خانم گرمه منصور جان، وكيل مدافع زبردستي دارم.
 
· نسرين خانم هم دلشون به بنده گرمه پرويز جان، يكي از خصلتهات رو بگم تومه، بگم؟
 
دست منصور را كشيدم و گفتم:
 
· بيا بريم، انقدر شيطوني نكن منصور.
 
و در حالي كه همه مي خنديديم، گفتم:
 
· راحت باشين، ما مي ريم اون سالن، نيم ساعت وقت دارين.
 
وقتي به سالن كناري مي آمديم، نسرين گفت:
 
· ببينيد مهندس فرهان! من در شخصيت شما شك ندارم، ولي مطمئنم كه اختلاف توي زندگي هركسي هم پيش مياد. دلم نمي خواد در آينده خداي ناكرده ميون بحث ما، صحبت ماديات و خونه پدري وسط كشيده بشه. ما با شما خيلي متفاوتيم مهندس. پدر من سالهاست مسافركشي مي كنه. البته الحمدلله به كسي نيازمند نيستيم و راضي هستيم، فقط قصر و ماشين مدل بالا و زندگي آن چناني نداريم. من براي همون زندگي ساده و معمولي ارزش قائلم. تلاش پدرم رو به چشم ديدم و دوست ندارم حرمت خونواده م و زندگي خوبي كه با اونا داشتم، از بين بره. نه اينكه منظورم به شخص شما باشه. من تا حالا چند نفر مثل شما رو رد كردم. من دلم مي خواد با خونواده اي وصلت كنم كه از نظر مادي هم سطح خودمون باشن. تحصيلات و شخصيت معيار منه. اميدوارم منو ببخشيد. اتفاقا صبح به گيسو جان گفتم، آرزومه چنين همسري داشته باشم و اي كاش ما هم از نظر مالي و فرهنگي همسطح ايشون بوديم. من دوست ندارم با بهانه هاي پوچ و الكي شما رو رد كنم. مثلا بگم مي خوام به درسم ادامه بدم يا تفاوت سنمون زياده. حقيقت از هر چيزي دلنشين تره. مي دونم دركم مي كنين و منو بابت گستاخي ام مي بخشين. شما آرزوي هر دختري هستين، من بدون رودرواسي اعتراف مي كنم. ولي از آينده م مي ترسم. هميشه دلم مي خواست وقتي پدر و مادرم به خونه خودم ميان، راحت باشن و معذب نباشن و اين وقتي ميسره كه من و همسرم، به كمك هم زندگي مون رو بسازيم و به قول معروف از صفر شروع كنيم. اينه كه شرمنده شما هستم. انشاءالله يكي بهتر از من پيدا مي كنين در ضمن از اينكه ما رو قابل دونستين، ازتون سپاسگزارم.
 
· شما هم آرزوي هر مردي هستين نسرين خانم. بايد بگم بدون تعارف براي به دست آوردن شما، هر كاري لازم باشه مي كنم. حتي حاضرم بيام كنار منزل پدرتون، يه خونه ساده و معمولي بگيرم. حاضرم ماشينم رو با يه ماشين ساده و معمولي عوض كنم. حاضرم دوباره از صفر شروع كنم، فقط نگين نه. من توي اين دنيا يه خواهر دارم كه اونم ازم هزارها فرسخ فاصله داره و با خونواده اش آمريكا زندگي مي كنه. اينه كه خيلي تنهام. هميشه سعي كردم دنبال دختري بگردم كه به معنويات خيلي توجه داشته باشه و به زندگيم با فهم و كمال و صداقتش صفا ببخشه. آره من از مال دنيا بي نيازم، اما به يه همسر مهربون و فهميده نياز دارم، به يه غمخوار، به يه شريك، همون طور كه شما با من صادق بودين، منم با صداقت به اين حقيقت اعتراف مي كنم كه تا به حال سه دختر تونستن نظر منو جلب كنن و مطمئنم مي دونين دو نفر ديگه چه كساني بودن. دور و بر من دخترهاي پولدار فراوانه، ولي هيچ كدوم رو نخواستم. علتش رو هم لازم نيست بگم، چون مي دونين بهم اعتماد كنين. من سخت به كسي دل مي بندم و سخت فراموش مي كنم. نذارين از اين به بعد در حسرت شما بسوزم و به وضع مالي مساعدم لعنت بفرستم. شما هر شرايطي بفرمايين مي پذيرم. منم مثل شما اهل تجملات نيستم. البته تو ثروت بزرگ شدم، ولي از معنويات دور نيستم، مي تونين در مورد خونواده ام تحقيق كنين. خانم متين مادر و پدرم رو كاملا مي شناختن. اگه در آينده ديدين يا شنيدين به شما و خونواده تون توهيني كردم، هر كاري دوست داشتين انجام بدين.
ما هنوز فالگوش بوديم و گوش مي كرديم. منصور گفت:
· گيسو جان! اين ثريا امروز چي به خورد فرهان داده؟
· چطور مگه منصور؟
· چقدر حرف مي زنه! فكر ديگرون رو نمي كنه هيچ، فكر خودش رو هم نمي كنه. نمي گه اين هيكل به اكسيژن نياز داره. يك ريز حرف مي زنه، يه نفس نمي كشه.
· ا .. منصور! خودت رو يادت بيار، اون شب كه عكسم رو دستت گرفته بودي و يك ريز حرف مي زدي.
· بله. بله، درست مي فرمايين.
· حالا باز هم التماس كنم، نسرين خانم؟
· اين بدبخت هم بدتر از من، زن ذليله. اي خاك بر سرت كنن.
· اختيار دارين مهندس. شما بيش از حد به من لطف دارين، اما باور كنين نگرانم.
· من امضا مي دم. خوبه خانم؟
· اين چه حرفيه؟ اما ما اصلا به هم نمي خوريم. من با گيسو جون و گيتي خدابيامرز زمين تا آسمون فرق مي كنم، انگشت كوچيكه اونا هم نمي شم.
· اين رو ديگه بايد از ما آقايون بپرسين. گيسو خانم و گيتي خانم در انتخاب دوست دقيقن. وقتي انقدر به شما علاقه دارن، پس وجه تشابهي با اونا دارين. شكسته نفسي نفرمايين.
· ممنونم. شما منو شرمنده مي كنين. پس اجازه بدين بيشتر فكر كنم.
· مسئله اي نيست، كي جواب مي دين؟
· دو سه روز ديگه.
· تا دو سه روز ديگه چي به من مي گذره؟ خدا عالمه.
· من نشدم، يكي ديگه مهندس. زياد اميدوار نباش.
· اومدين نسازين ها!
· شما كه با كار كردن من مخالفتي ندارين؟
· راستش هيچ وقت دوست نداشتم همسرم شاغل باشه، ولي اگر شما بخواين مخالفتي ندارم.
· نكنه بعد از ازدواج نظرتون عوض شه؟
· ثبت مي كنيم، چطوره؟
· تا چه حد براي همسرتون آزادي قائلين؟
· من آدم متعصبي هستم، ولي براي شما بي نهايت آزادي قائلم. شما خانم موقر و متيني هستين و اين مهر آزادي شماست.
· ممنونم.
به منصور نگاه كردم و ابرويي بالا انداختم و گفتم:
· برو يه كم از فرهان ياد بگير.
· تو چه ساده اي! اينها همه اش حرفه! من مي شناسم چه زندانبانيه! شاهنامه آخرش خوشه.
· من دو سال از تحصيلم باقي مونده، صبر مي كنين درسم تموم شه؟
· نيازي نيست صبر كنيم. تشريف بيارين منزل خودتونف اون جا درس بخونين.
· آخه من تا نمره اول رو نيارمف آروم نمي گيرم. اين باعث ناراحتي شما نمي شه؟
· مطمئنم شما خانم عادلي هستين و در كنار تحصيل، شوهرتون رو هم راضي نگه مي دارين.
· محبتم رو كه دريغ نمي كنم، ولي شبهاي امتحان از من توقع آشپزي و خونه داري و مهمون داري و گردش نداشته باشين.
· دو تا مستخدم در منزل هستن كه مشكل شما رو حل مي كنن. نگران خونه داري و آشپزي و اين طور مسائل نباشين. شما توي اون خونه فقط خانمي كنيد. فقط محبتتون رو دريغ نكنيد، كافيه.
· اين هم از اون بد پيله هاست گيسو. خدا به نسرين رحم كنه، به دلش بندازه كه جواب منفي بده و مجبور نشه مرتب بگه پرويز برو كنار، پرويز ولم كن درس دارم، پرويز چقدر بد پيله اي! حالم رو به هم زدي.
در حالي كه از خنده غش كرده بودم، گفتم: شما مردها چقدر ساده اين! اينها همه ش ناز و عشوه س، وگرنه كي مي تونه از شما بگذره؟
· گيسو اينها كي مي روند؟
· منصور!
· راستي اين رو هم بكم مهندس، ما خونواده پر رفت و آمدي هستيم. عاشق مهمونيم. روابط اجتماعي و ديد و بازديد رو دوست داريم. شما هم همين طورين؟
· منم عاشق مهمونم و به صله رحم معتقدم. خيالون راحت باشه.
هر دو خنديدند. منصور گفت: چه وعده هاي الكي مي ده گيسو! خودت رو واسه دعواها آماده كن. پرويز مياد مي گه خسته شدم. ديگه حالم رو به هم زده، انقدر درس مي خونه، نه كسي مي تونه بياد خونه مون، نه جايي مي ريم، نه محبتي، نه اختلاطي
ا ... منصور، چقدر حرف مي زني! صبر كن ببينم چي مي گن؟
· خب، باز هم بايد دو سه روز صبر كنم نسرين خانم؟
· اگه اشكالي نداره.در صورتي كه جواب مثبت باشه، چه اشكالي داره؟
· خب گيسو جان بيا بريم. اينا مثل اينكه مي خوان حالا حالا حالا حرف بزنن. بيا بريم به كار و زندگيمون برسيم.
· منصور مهمون داريم. ا ... يعني چه؟
· خب، اونها اين طوري راحت ترن، ما هم اين طوري.
· عصباني مي شم ها.
· اينم يه نوع ناز و عشوه س؟
· نخير، يه نوع تهديده. تا دو نفر عاشقانه حرف مي زنن، آويزون آدم مي شي.
· آخه يادم مي افته با چه بدبختي هايي زن گرفتم، قدر مي دونم زن. بذار اقلاً استفاده ببرم.
· از اين بيشتر استفاده مي خواي؟
به شكمم اشاره كردم و ادامه دادم:
· از دست تو، ديگه نه دامن مي تونم بپوشم نه شلوار.
با تعجب و نگراني پرسيد:
· پس مي خواي چي بپوشي عزيزم؟
با خنده گفتم:
· همون طور كه به دنيا اومدم، عريان.
· پس بگو رشد نكنه گيسو، چون خودم با همين دستهام خفه ش مي كنم. با ناموس من كه نمي شه شوخي كنه. اصلاً بچه نخواستم، استفاده هم بخوره و سرم.
· خودت گفتي نمي خواي ها.
· به خدا فداشم مي شم. الهي دورش بگردم، ثمره سي و هشت سال زندگي منه. خب پيرهن بپوش.
· تو مي گي به كي مي ره؟
و از پله ها پايين آمدم. دنبالم آمد و گفت:
· فكر كنم به فرهان بره.
· وا‍! بسم الله! عموشه؟ باباشه؟ داييشه؟ اخه كي شه؟
· آخه اين مدت مرتب صحبت اون بوده.
· جدي مي پرسم منصور.
· فكر كنم به ثريا بره.
· لابد چون دستپخت اونو مي خوره.
· نخير چون در هنگام شكل گيريش چشممون به جمال ثريا روشن شد. يادته؟
زدم زير خنده و گفتم: تو اون روز خجالت نكشيدي منصور؟ آبر حيثيت ما رو بردي.
· براي نگهداشتن تو، حثيت و آبرو و خجالت رو مي ذارم كنار. تازه ثريا مثل مادرم مي مونه، هزار بار منو تر و خشك كرده، من فقط داشتم تو رو مي بوسيدم.
· واي اصلاً يادم مي افته يه جوري مي شم. خيلي بد شد. كاش صداش نمي زدم!
· يعني دلت نمي خواد به اون بره؟
هر دو زديم زير خنده.
· از خدامه، ثريا خانم خيلي با نمكه.
وارد سالن شديم. منصور گفت:
· خب عليك سلام، عليك سلام، تهيت بگم يا تسليت پرويز جان؟
· فعلاً دعا كنين.
· براي چي؟
· هنوز از نسرين خانم جوابي نگرفتم. فقط ونستم وادارشون كنم كمي تامل كنن، همين.
· نسرين جان بلاخره چي شد؟
· والله گيسو جان، خودت شاهد بودي كه به خواستگارهاي ديگه ام مي گفتم نه، يك كلام. ولي گويا در برابر مهندس قاطعيتم رو از دست دادم. نياز دارم كمي فكر كنم.
· به به! مباركه، منصور پاشو شيريني تعارف كن.
· من كه هنوز بله نگفتم. تازه نظر خونواده م هم شرطه.
· اين شيريني رو كه خوردي، بله رو مي گي. آخ دعا خونده س نسرين جون.
نسرين شيريني برداشت و گفت: • ممنون.
فرهان گفت: • ممنون مهندس. انشاالله شيريني پدر شدن شما رو بخوريم.
· اون روز كه من شيريني انقدري پخش نمي كنم، نفري يه كيك بزرگ مي دم فرهان جون.
· ممنون منصور جان.
و شيريني را برداشتم. آن شب فرهان و نسرين را شام نگهداشتم و آخر شب فرهان نسرين را به منزلش رساند. از پر حرفيهاي فرهان در ماشين بي خبرم، ولي نسرين مي گفت خيلي التماس كرده. بيچاره فرهان با ان ابهتش چه ذليل شده بود!
 
 
و اما نسرین !آنقدر ناز وادا آمد که دل ما را زد .پشت دستم را داغ کردم دیگر خودم را وارد این ماجراها نکنم .خلاصه ده روز بعد جواب مثبتش را اعلام کرد. بیچاره فرهان لپهایش فرو رفته بود، بسکه غصه خورده بود .گاهی عصبانی میشدم و با نسرین تماس میگرفتم و می گفتم : خودت رو خیلی لوس کردی ها، یا بگو آره یا بگو نه ، یعنی چه؟ بیچاره فرهان رو زجرکش کردی
 
می خندید و می گفت : خونسرد باش دوست من ، خونسرد باش .به خودت فشار نیار ، یه موقع بچه ت زود بدنیا میاد .همیشه همینطور بود، آرام و خونسرد و مسلط به کار. هرکاری را آهسته و آرام انجام می داد .انگار می ترسید از زیبایی ووقارش چیزی روی زمین بریزد و حیف ومیل شود . وقتی روز خواستگاری ، جلوی فرهان چای تعارف کرد ، در گوش منصور گفتم: میتونی یه چرت بخوابی عزیزم ، تا خم بشه و فرهان چای برداره و دوباره راست بشه ، نیمساعتی طول میکشه
 
منصور لبخند زد و گفت : همینش آدم رو می کشه عزیزم ، البته به چشم خواهری ها .دوباره اون ابروهات رو گره کور نزنی
 
    خوشم باشه ، خوشم باشه
    می دونی مردها از آروم بودن خانمها چه استنباطی دارن؟
    نخیر، متخصص این موارد شمایین ، لطفا بفرمایین
    وقتی زنی آروم وخونسرده ، یعنی ناز داره ، یعنی دیر عصبانی میشه و با ظرفیته .یعنی بهترین پناهگاه و آرامگاه برای شوهرشه
    آهان ، که اینطور
    گیسو، نترسون منو با اون نگاههات تو رو خدا
 
لبخند زدم چون حق با منصور بود. تمام زیبایی زن ، در آرامش ومتانت اوست ، و فرهان حسابی در برابر نسرین خودش را باخته بود .چنان نگاه قشنگی به نسرین کرد که یک لحظه حسادت کردم .چرا اولین بار که منصور برای عیادت از گیتی به منزل ما آمد و من به او شربت تعارف کردم ، از چنین نگاهی محروم ماندم .ولی بعد سریع یادم افتاد که نگاه منصور وقتی که در حضور بهرام و خانواده اش به منصور چای تعارف کردم، از این هم قشنگتر بود، ملتمسانه تر وعاشقانه تر .همان روز که بهرام به خواستگاریم آمده بود و منصور قالب تهی کرده بود ، تا آن حد که سر شام قلبش درد گرفت و دچار تشنج شد
 
ما نباید رفتار همسرانمان را با هم مقایسه کنیم .شاید ظاهر عمل متفاوت باشد، یکی احساسی تر برخورد کند و یکی سنگین تر و تو دارتر . ولی مهم باطن عمل ونیت عمل است . مهم نفس عمل است .باید بدانیم همه مردها دیوانه وار به همسرانشان علاقه دارند ، درست همانقدر که ما به همسرانمان عشق می ورزیم .همه مردها بهترین و بارزشترین چیزهای دنیا را برای همسرشان می خواهند، حالا یکی می تواند و تهیه می کند ، یکی نمی تواند و خجالت می کشد .مهم این است که میخواهند، مهم اینست که ما را می پرستند ،حتی مردی که با همسرش عصبانی تر از دیگری برخورد میکند شاید بیشتر عاشق همسرش باشد .فقط شیوه رفتار وتربیتش متفاوت است .روش ابراز علاقه اش متفاوت است و البته چه بهتر که رفتارش را اصلاح کنه . پس چقدر زیباست که در زندگی زناشویی جویای باطن افراد باشیم
 
فرهان بالاترین مهر، بهترین خرید و مجلل ترین عروسی رابرای نسرین خانم قانع ومتواضع ترتیب داد .چون وسعش می رسید .اگر هم نمی رسید فرقی نمیکرد .همانقدر نسرین را دوست داشت . جالب اینجا بود که فرهان آنقدر برای بردن نسرین عجله داشت که به او فرصت نداد اقلا کمی خجالتش بریزد .نسرین حتی خجالت می کشید با فرهان برقصد، چه برسد به اینکه در آغوش فرهان برود. خود این مسئله برای فرهان دنیایی ارزش داشت چون می فهمید که چه همسر پاک و نجیبی اختیار کرده است . بالاخره شیطنت کردیم و آنها را وادار به رقص کردیم . مثل معروفی هست که می گوید طرف آب نمی بیند وگرنه شناگر ماهری است .نسرین آنقدر قشنگ با فرهان می رقصید که همه حیرت کرده بودیم .فرهان گونه اش را به گونه نسرین چسباند و در گوشش پچ پچ کرد .متاسفانه نفهمیدم چه گفت .بعد نسرین دستش را دور گردن فرهان حلقه کرد و گونه اش را به گونه همسرش بیشتر فشرد .با دقت لب خوانی کردم. در گوشش گفت : زیباترین لحظه زندگیمه پرویز جان ، چون الان که توی آغوشتم و با گرمای وجودت گرم میشم ، مطمئنم که انتخاب درستی کردم .بعد صورتش را مقابل صورت پرویز گرفت وگفت: دوستت دارم پرویز .پرویز نگاه عاشقانه ای به نسرین کرد و بعد بدون رودرواسی بوسه ای به لب نسرین زد و اینبار فهمیدم که گفت:آخ که چقدر دوستت دارم .نسرین دوباره سرش را روی شانه فرهان گذاشت و در خوشبختی اش غرق شد
 
من خودم را خوشبخت تر از آنها می دانستم ، از این جهت که بانی ازدواج و خوشبختی آنها شدم .از اینکه توانستم زحمتهای آقا کریم و همسرش را جبران کنم و عشق خودم را از قلب فرهان بیرون بکشم و مهر دختر خوبی چون نسرین را جایگزینش کنم . به اضافه اینکه منصور را دارم. اوکه عشق من، هستی من، شریک غمها و شادیهای من و پدر فرزند من است...