رمان الهه نازجلددوم-قسمت5
با صدای مادر جون که به در میزد و میگفت: ساعت یک بعدازظهره ، بلند شید بابا .از خواب پریدم منصور غلتی خورد و آرام گفت:حتما باز فکر کرده خودکشی کرده یم آره مادر خودکشی کرده یم ولی از نوع دیگه .باید یه تابلو درست کنم یه طرفش بنویسم خودکشی کرده یم، یه طرفش بنویسم خودکشی نکرده یم، بذارم رو در. که دیگه ما رو از خواب بیدار نکنه
از تکانهای دلم، منصور فهمید دارم می خندم .گفت: قربون اون خنده هات برم الهی!
با شمام بچه ها! ای بابا، اقلا بگین حالتون خوبه یا نه . در رو باز می کنم ها
منصور بلند گفت: آره مامان جان خوب خوبیم، زنده ایم . تابوتهایی که سفارش دادین پس بدین
بلند زدیم زیر خنده .مادر صدایمان را شنید وگفت:خب، الحمدالـله مثل اینکه زیادی خوبین .خیالم راحت شد .بلند شین بیاین یه چیزی بخورین، ضعف نکنین
باشه مامان،ممنون
دخترم رو که نکشتی منصور؟
نه مامان، این منو کشته بخدا
منصور قلقلکم نده تو رو خدا .بدنم خورد وخمیره
الان خودم بارت وصله پینه ش می کنم
باچی؟ با سوزن یا چسب؟
به بوسه های پی درپی و مرا چندبار بوسید
بطرفش برگشتم وگفتم: ظهر بخیر بهار زندگی من
ظهر امید زندگی من بخیر. مگه این زهره رو نبینم ! اینهمه پول گرفته ببین چه بلایی سر چشم وچار زن من آورده بی انصاف!
زدم زیر خنده وگفتم:چیه؟ دورش سیاه شده؟ زیر چشمم دست کشیدم
منصور گفت: اینطوری هم قشنگی بخدا
ممنون .منصور بخدا گشنمه، دست و پام داره می لرزه
مگه نگفتی بدنت خورد شده؟ خب، بذار وصله پینه بزنم که بتونی بری پایین
نمیخواد .لق لقو میرم پایین
چون سلامتی تو از هر چیزی برام مهم تره ، چشم. بلند شو بریم پایین
********************************
اینگونه زندگی ما شروع شد .دو سه روز بعد برای ماه عسل به رامسر رفتیم .در بهترین هتل اقامت کردیم ، بهترین تفریحات را داشتیم و یک هفته بعد به تهران برگشتیم
تصمیم گرفتم مدتی به شرکت نروم و برای خودم خانمی کنم با مادر جون سرمان را گرم می کردیم .ورزش،شنا، میهمانی های دوره در منزل دوستان و میهمانیهایی که ما را دعوت میکردند و به اصطلاح پاگشایمان میکردند. برنامه هرروز این بود که به پدر سربزنم .گاهی ظهر می رفتم و منصور می آمد و با هم برمیگشتیم وگاهی غروب با منصور می رفتیم و آخر شب بر می گشتیم .یک فکرهایی هم برای پدر ومادر جون داشتم، ولی راستش جرات نمیکردم با منصور مطرح کنم
دو ماه از عروسی ما گذشت. روزهای خوشی را در کنار منصور سپری میکردم و از خوشبختی برخود می بالیدم .یک روز با مادرجون در مورد پدرم صحبت کردم . لبخندی از خجالت بر لبانش نشست وگفت: از ما گذشته عزیزم
شما سنی ندارین مادر.تازه پنجاه وهفت سالتونه . ماشاءا... مثل چهل و پنج ساله ها می مونین .من می دونم پدرم به شما علاقه داره .خودش به من گفته .اگر شما هم نظرتون مثبت باشه، قضیه حله
عزیزم منم به آقای رادمنش علاقه دارم. خودت می بینی که ، من و ایشون حرف همدیگر رو خوب می فهمیم و با هم تفاهم داریم .اما منصور رو چکار کنم؟ عصبانی میشه .خدای نکرده همین ارتباطمون هم قطع میشه
اون با من مادر جون، اگه مخالفت کرد منم قهر می کنم. اون طاقت قهر منو نداره
والـله چی بگم ؟ آخه خجالت می کشم
خجالت نداره .هر دو تنهایین و می خواین از تنهایی در بیایین .من امروز با منصور صحبت می کنم .شما بعدازظهر به بهانه کاری از خونه برین بیرون، بقیه ش با من
باشه عزیزم.افتخارمه جای مادرت رو بگیرم
منم افتخار می کنم مادرجون، این آرزوی گیتی هم بود
پیر شی عزیز دلم
ممنون، من می رم استخر شما نمیایین؟
تو برو، من میام می شینم نگاه می کنم و لذت می برم
باشه، پس منتظرم
ساعت حدودا یک بعدازظهر بود که مایو پوشیدم و داخل استخر شدم .به ثریا خانم سپردم که به آقا نبی بگوید آنطرف نیاد.مرتضی هم در شرکت بود .مشغول شنا شدم. چند دقیقه بعد مادر مجله به دست از ساختمان بیرون آمد وگفت: خوش می گذره پری دریایی؟
آره مادر، منتظر شاهزاده ام با کشتی ش بیاد تا بیام بیرون
قربونت برم الهی .شازده منصور عاشق توئه ، خوشگل خانم
مادر روی صندلی نشست و پا روی پا انداخت و مشغول مطالعه شد .سه ربع بعد منصور با ماشین سفیدش وارد ساختمان شد . به مادرش سلام کرد ، ولی انگار حال وحوصله نداشت .بطرف من آمد و نگاهی به پنجره همسایه انداخت
سلام منصور جان، خسته نباشی
سلام، بیرون نیا گیسو ببینم
از رفتار سردش تعجب کردم .چنان جذبه ای گرفته بود که قلبم ریخت .حوله ام را از روی صندلی برداشت و به من داد و گفت: از همون تو آب بپوش ،بیا بیرون.سریع!
سابقه نداشت منصور اینطوری با من صحبت کند
چی شده منصور؟ چرا عصبانی هستی؟ حوله رو که تو آب نمی پوشن
همین که گفتم .نمی بینی مرتیکه لندهور داره تو رو با او چشمهاش میخوره؟
کدوم مرتیکه لندهور؟
همان که اون بالاست
حوله ام را پوشیدم و از پله های استخر بالا آمدم .سرتا پایم خیس بود
بشین پیش مادر، برم برات یه حوله دیگه بیارم
این مسخره بازیها چیه در آوردی منصور؟
من یا جنابعالی؟
منظورت چیه؟
یعنی تو اون مرتیکه رو پشت پنجره ندیدی؟
نه بخدا قسم .من حتی یه نگاه هم به پنجره ننداختم
یعنی همینطور مایو می پوشی، سرتو میندازی پایین، میپری تو آب؟ یه نگاه به اطراف نمیکنی ببینی کی هست،کی نیست؟ خوبه! و بطرف ساختمان رفت .دنبالش رفتم .کنار در وردی، حوله را ازتنم در آوردم و روی نرده ها انداختم و با مایود وارد ساختمان شدم و دنبال منصور از پله ها رفتم بالا
سرما میخوری .گفتم بشین تو آفتاب برات حوله میارم
لازم نکرده .چرا جلوی مادر اینطور با من صحبت می کنی؟ مگه حالا چی شده؟
چی شده؟ تمام تنت یه ساعته دارن دید می زنن، می گی حالا چی شده ؟
بخدا من ندیدم وگرنه شنا نمی کردم. بابا، مادر اونجا نشسته بود!
منصور روی آخرین پله ایستاد وگفت : چطور من دیدم تو ندیدی؟
برای اینکه من مثل تو دنبال چشمهای مردم نیستم .من سرم به کار خودمه .چه می دونستم داره منو نگاه میکنه ؟ اون خودشو نشون نداد
ولی تو که نشون دادی
منصور خجالت بکش .باور نمی کنی من ندیدمش؟
نه باور نمی کنم
خیلی خب، حالا که اینطور شد پس تماشا کن تا بفهمی غرض داشتن با نداشتن چه فرقی می کنه
و از پله ها پایین آمدم
میخوای چکار کنی گیسو؟
می رم شنا کنم
سریع خودش را به من رساند بازویم را محکم گرفت وگفت: تو بیجا می کنی
میخوام برم تن وبدنمو به عشقم نشون بدم
چنان سیلی محکمی به صورتم زد که کنترلم را از دست دادم و از پله ها پرت شدم. فریاد کشید :گیسو
از شش هفت پله سرازیر شدم . به پاگرد میانی رسیدم . ازخونی که روی پایم ریخت فهمیدم از بینی ام خون می آید .دستم را جلوی بینی ام گرفتم .به منصور که حیرت زده به من چشم دوخته بود ، نگاه کردم و گفتم: نفهم بیشعور .
مادر از صدای فریاد منصور داخل آمد و گفت: چی شد؟ اوا خدا مرگم بده . و از روی میز دستمال کاغذی آورد .منصور خودش را به من رساند .و کنارم زانو زد. دستمال را از جعبه برداشت که جلوی بینی ام بگذارد .دستش را کنار زدم و خودم از داخل جعبه ای که دست مادر بود ، دستمال برداشتم. مادر نگاهی به من کرد وگفت: چی شد افتادی گیسو جان؟
از ایشون بپرسین .میگه چرا شنا کردی؟
چی کارش کردی منصور؟
منصور از خجالت سکوت کرده بود. مادر بلندتر گفت:با توام! هولش دادی؟
نه بخدا ، عصبانیم کرد ، زدم تو صورتش پرت شد
چشمم روشن .تو غلط کردی .برای چی دست روش بلند کردی، پسره بی فکر؟ اونم تو پله ها!
معذرت میخوام گیسو
نگاه کن. پیشونیش هم خراشیده شده، باد کرده! سرتو بالا بگیر خونریزی بینی ات بند بیاد مادر
بلند شدم به بازویم نگاه کردم که کبود شده بود. ثریا وارد ساختمان شد و گفت:اوا! چی شده خانم؟
از پله ها افتاد. برو یخ بیار بذارم رو پیشانیش .از بینی ش خون میاد
چشم خانم
نمیخواد ثریا خانم ، ممنون .و از پله ها بالا رفتم
صبر کن گیسو جان،بیا بریم درمانگاه
لازم نیست مادر جون .واز پله ها بالا رفتم
مادر به منصور گفت: واقعا که منصور!خب،رفته شنا، مگه چیکار کرده؟ برو لب دریا ببین چه خبره.اون وقت این بدبخت تو خونه خودش ،جلو چشم من داره شنا میکنه،بازم حرف داری؟ شورش رو در آوردی تو
به اتاق سابقم رفتم .در را محکم به هم کوبیدم و قفل کردم .تازه بغضم مثل قلبم شکست .رفتم جلوی آینه. پیشانی ام باد کرده وخراشیده شده بود .بازویم هم کبود شده بود. خونریزی بینی ام تقریبا بند آمده بود .آمدم روی مبل نشستم .دستگیره در اتاقم پایین بالا شد
گیسو باز کن، خواهش میکنم
توی دلم گفتم:برو گمشو عوضی، ازت متنفرم
گیسو بخدا عصبانی بودم، شرمنده م! بیا ببینم چه غلطی کردم؟
هیچی نگفتم ، فقط اشک ریختم .مثلا شنا کنم سرحال بیایم ، چه وضعی درست شد ! مرده شود اون تعصب وغیرتت رو ببره! منو بگو که میخواستم خبر عروسی مامان تو وبابای خودمو بهت بدم، شازده گور به گوری!
نیمساعت گذشت .مادر آمد بالا وگفت: گیسو جان در رو باز کن عزیزم
من حالم خوبه مادر جون .خیالتون راحت
بیا ناهار بخور دخترم
میل ندارم،شما بخورین
مادر رفت، دوباره منصور آمد وگفت: گیسو بیا ناهار بخوریم...گیسو! خب، آخه تو هم حرف بدی زدی! ولی بیا بزن تو صورتم تلافی کن... فحشم بده...خونریزی بینی ات بند اومد یا نه؟ باز کن این در رو ببینم
نزدیک ساعت پنج، آهسته در را باز کردم .رفتم آبی به سر وصورتم زدم .حاضر شدم، کیفم را برداشتم .عکس منصور را از داخل کیفم در آوردم، وکنار در اتاقش ریز ریز کردم و پایین ریختم .بعد آرام از پله ها پایین رفتم .کسی داخل سالن نبود .از ساختمان خارج شدم و به طرف در باغ راه افتادم .ثریا از پنجره مرا دید و سریع بیرون آمد وگفت: خانم کجا می رین؟
می رم خونه پدرم
قهر می کنین؟
دیگه جای من توی این خونه نیست
ای بابا!گیسو خانم، بین همه زن و شوهرها اختلاف پیش میاد آقا توی شرکت عصبانی شده بودن. مرتضی می گفت حساب کتاباشون دچار مشکل شده. شما ببخشین و گذشت کنین .قهر مشکلی رو حل نمیکنه
ولی مشکل منو حل می کنه ،از قول من از مادرجون خداحافظی کنین . به منصور هم بگین دنبالم نیاد که سنگ رو یخش میکنم
بخاطر من،دخترم!
خاطرتون عزیز،ولی نمیتونم تحمل کنم .اصلا توقع نداشتم .آخه این وضعه برای من درست کرده ؟وبه پیشانی ام اشاره کردم
ایشون که نمی خواستن شما رو از پله ها پرت کنن .یه سیلی زدند .من انقدر از دست آقا نبی سیلی خوردم که یه ور صورتم رفته تو، همین طرف که یه کم قره ، البته جوون که بودم
لبخند به لبم نشست
بیا بریم تو دخترم ، آقا که عذرخواهی کردن. از ناراحتی غذا هم نخوردن
عذرخواهی بخوره توسرش! اگه دست و پام شکسته بود، اگه مرده بودم ، تکلیف بابام چی میشد؟
خدا نکنه
خداحافظ ثریا خانم
اقلا ماشین ببرین
ماشینش هم بخوره تو سرش!آدم زن یه دهاتی بشه و الاغ سوار شه خوشبخت تره بخدا .خداحافظ
بسلامت .لااله الا الـله عجب بساطیه !خدا لعنتت کنه از خدا بی خبر که می ایستی پشت پنجره زن مردم را دید می زنی
به منزل پدرم رسیدم .پدر به استقبالم امد
سلام بابا
سلام دخترم، پیشونیت چرا اینطوری شده؟
عوارض شناست
سرت خورده به دیوار استخر ؟سکوت کردم
منصور کو
تو رختخوابشه
چی شده؟دعواتون شده؟
داشتم شنا میکردم، مادرجون هم نشسته بود .یه کاره از سرکار اومد و ایراد گرفت که اون مرد داره تو رو نگاه میکنه و تو مخصوصا اومدی شنا می کنی و زد تو گوشم .منم از پله ها افتادم ف یه ربع ساعت از بینیم خون می اومد
منصور اینکار رو کرد؟
پس کی کرد بابا؟
لابد تو یه چیزی گفتی، اون روش رو بالا آوردی
وقتی بهم میگه تو مخصوصا لخت شدی رفتی تو آب ساکت، بمونم؟ گفتم حالا که اینطوره می رم برایش شنا می کنم
خب حرف بدی زدی ، تو می دونی اون تعصبیه ، لجش رو در میاری؟
اون حرف خوبی زده؟
اون عصبانی بوده .تو پیله کردی، کنترلش رو از دیت داده.لابد صد دفعه هم معذرتخواهی کرده
تا ابد هم معذرت خواهی کنه بی فایده س
آدم جواب عصبانیت و خستگی شوهرش رو با ملایمت وجونم وعزیزم می ده
شما پر روش کردین بابا!
حالا می دونه اومدی؟
اگه از خواب بیدار شده باشه، ثریا بهش گفته
بابا چیزی داریم بخورم؟ ناهار نخوردم ،گرسنمه
آره عزیزم . یه کشک بادمجونی درست کردم که حظ کنی .گفتم شاید بیای اینجا ، منتظر بودم. نمی دونستم قر و شکسته پکسته میای
از این دیوونه بعید نیست یه روز جسدم رو بفرسته اینجا .خودتون رو آماده کنین
این حرف رو نزن .منصور با فهم وکمالیه .خب زیادی دوستت داره
نخواستم این دوست داشتن رو .کاش زن بهرام شده بودم
تا دستات رو بشوری من غذات رو میارم بابا
ممنون
به آشپزخانه رفتم وسرمیز نشستم .پدر ظرف غذا را جلوی من گذاشت و گفت: خب مادر منصور چی می گفت ؟
کلی با منصور دعوا کرد. می گفت برو لب دریا ، بعد بیا از این بیچاره که داره تو خونه شنا میکنه ایراد بگیر
چه زن خوبیه بخدا .ایشاءا.... خودم می برمش لب دریا......
زدم زیر خنده وگفتم : لابد میخواین باهاش شنا هم بکنین
اول دور وبرم رو نگاه میکنم ، اگه لندهوری نباشه ، می برمش تو آب
پس شما هم دوستش دارین
پدر در حالیکه بشکن میزد گفت:می میرم براش،می میرم براش
از دست شما! وسط دعوا نرخ تعیین می کنین ها!
بده از مادر شوهرت تعریف میکنم؟
بله مادر شوهر خوبیه .ولی دیگه زن خوبی برای شما نیست ، چون بنده قصد دارم از منصور جدا بشم
حالا فعلا جدا نشو تا ما سروسامون بگیریم، بعد
زدیم زیر خنده .پدر ادامه داد:اگه اینطور باشه که یه جفت زن وشوهر تو این دنیا پیدا نمیشه .یه سیلی زده، یه ماچش کن .عذرخواهی کرده،تو هم ببخشش .چقدر سخت میگیری بچه!
دیگه چی ؟ من از شما تا حالا سیلی نخوردم . اونوقت بشینم از اون کتک بخورم؟
پدر سیلی آرامی به صورتم زد وگفت: بیا، دیگه بهونه نداری!
ای کاش سیلی منصور هم به این ارومی بود .هشت تا پله رو قل خوردم اومدم پایین
ببین دخترم ، زن باید سیاست داشته باشه .وقتی می بینی منصور خوشش نمیاد جلوی جمع شنا کنی .خب نکن .یا قبل از اینکه اون برسه تعطیلش کن
اون هیچوقت ایراد نمی گرفت، فقط سفارش میکرد که مرتضی و اقا نبی بیرون نیان
خب منم باشم، ببینم یکی ایستاده تو رو تماشا میکنه ، عصبانی میشم .تو هم که بلبل زبونی کردی، لجاجت به خرج دادی ، بدتر عصبانیش کردی
اصلا مقصر من ،خوبه؟ولی من دیگه به اون خونه بر نمیگردم .اگر هم زنگ زد اینو بهش بگین
زنگ تلفن بصدا در آمد .پدر گفت: چه حلال زاده س بچه م! خوشحال شده دیده بلا از خونه اش رفته بیرون .داره همه را خبر میکنه
دیگه ما بلا شدیم؟پدر گوشی را برداشت. اشاره کردم بگوید من خوابم
سلام پسرم ، حالت چطوره؟ الحمدالـله .دعا گوییم . مادر چطورن؟گیسو امروز اینورها نیومد. سرش شلوغه؟ آره؟ تعجب کردم پدر به من چشمک زد... آه! پس رفته بیرون .بهش سلام برسون بابا... میام عزیزم، چرا نیام وقت بسیاره،کاری داشتی؟ قربونت برم پسرم. سلام برسون. خدا نگهدار وگوشی را گذاشت
پس چرا نگفتین من اینجام بابا؟اون الان دیوونه میشه، دلش هزار راه می ره
خب، میدونی که من به عمرم دروغ نگفتم
شما که گفتین گیسو امروز اینورها نیومد. این دروغ نیست؟
پرسیدم چرا نیومدم؟دروغ نگفتم
بابا اون خودخوری میکنه .قلبش ضعیفه، اعصابش به هم می ریزه. فکر میکنه من کجا رفتم
خب تو که انقدر نگرانشی،بلند شو زنگ بزن ، بگو رسیدم
من نمی زنم
خب پس بذار به قلبش فشار بیاد ، بذار یاد بگیرع وقتی کسی رو میزنه نگیره بخوابه
بابا!!!!
هی میگه بابا، خب پاشو زنگ بزن!
می دونین که من باهاش قهرم
خب آشتی کن
وای....... الان داره چه حرصی میخوره !الان راه می افته تو خیابونا
پس هنوز دوستش داری؟
خب معلومه !اونهمه محبت که با یه سیلی پاک نمیشه
آفرین!میخواستم به همین برسی .پس بلند شو بهش زنگ بزن. بگو شام بیان اینجا
شما هم که بدتون نمیاد؟
خب ما هم به یه نوایی می رسیم. والـله دلم براش تنگ شده ، آخه خیلی خانومه
سری تکان دادم وگفتم: بابا ، خواهش میکنم یه کم منظقی باشین
پس الان زنگ می زنم میگم منصور، دخترمو بشرطی پس می دم که مادرتو بدی به من. معامله خوبیه ، مگه نه؟
زدم زیر خنده وگفتم: آرزوم بود،ولی حیف بابا!
بلند شو بچه زنگ بزن! چه خودسر شده ها!
نه بابا، اصرار نکنین
میل خودته .ما که چند ساله تحمل کردیم، کمی هم روش .ولی فکر نمی کنم منصور طاقت بیاره .فکر کنم الان آمبولانس اومده ببرتش سی سی یو
خدا نکنه
پس بلند شو
شما خودتون تماس بگیرین ، بگین من رسیدم .دعوتشون نکنین ها!اونا خودشون میان
بله منصور میاد، ولی عشق بنده خیر. من اونو میخوام .میگه میشه از مرجان دعوت نکنم؟
باب!؟
باز میگه بابا ، از دست این بچه قد ولجباز!خیلی خی الان زنگ میزنم .پدر سوخته .آمده بودم خیر سرم یک چرت بخوابم ، یکباره بلا نازل شد
پدر شماره منزل ما را گرفت و بعد گوشی را به شانه اش چسباند ودستهایش را از خوشحالی بهم مالید .فهمیدم مادر جون گوشی را برداشته
سلام عرض میکنم مرجان خانم...قربان محبت شما...منم همینطور، کم سعادتی بنده س
ای لعنت بر عشق وعاشقی که چه زبان را لفظ قلم میکند .حالا بیشتر از این خنده ام گرفته بود که بابا با پیژامه و عرقگیر و یک جوراب که نوکش سوراخ بود ، مودب نشسته بود و پا روی پا انداخته بود و ژست گرفته بود!انگار مرجانش او را از پشت تلفن می دید .اگر مادر جون می دانست بابا با چه قیافه ای نشسته وسلام واحوالپرسی میکند، غش میکرد.
اختیار دارین...... من وشما همدردیم بانو ،هم در تنهایی ، هم در بیماری
توی دلم گفتم راستی دوتا دیوونه به هم بیفتن چی میشه؟ یه کشک بادمجونی از آّب در میاد که بیا و ببین.ما هم که سالمیم، همدیگر رو از پله ها پرت می کنیم، وای بحال این دوتا!نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم مخصوصا وقتی سوراخ نوک جوراب پدر را می دیدم. پدر از خنده من به خنده افتاد ومرتب با دستش به من علامت می داد که نخندم و دور لبش را با دست جمع میکرد
بله بله، فرمایش شما متینه و دستش را روی قلبش گذاشت و ابراز عشق کرد
انشاءا.... غرض از مزاحمت اینکه، به منصور جان بگید گیسو اینجاست .نگران نباشه .همین حالا رسید....... بله، گیسو یه چیزهایی تعریف کرده .جوونن دیگه ، اینه همه از شدت علاقه س و با دستش به خودش وگوشی تلفن اشاره کرد، یعنی خیلی به مرجان علاقه دارد
بله، دعوا وکتک کاری نمک زندگیه خانم عزیزو از دور بوسه ای برای مادر جون فرستاد .دل درد گرفتم بس که خندیدم
بله آدم باید با زن مهربون باشه ، درکش کنه ، زنها موجودات ظریف وحساسی هستن
دوباره نگاهی به شست پای پدرم کردم که از سوراخ جورابش زده بود بیرون و مرتب تکانش می داد .اشکهایم سرازیر شده بود .با خودم گفتم یادم باشد از این به بعد هر وقت با منصور دعوا کردم یا عصبانی بودم .بیایم کمی ادا اطوارهای پدرم را تماشا کنم، روحیه ام عوض شود
اختیار دارین .از لطف شما بی نهایت سپاسگزارم .خدا آقای متین رو رحمت کنه ......... بهش میگم، قبول نمی کنه .میگه میخوام اینجا بمونم .از منصور توقع نداشتم واز این حرفا.والـله آدم حرف این جوونا رو نمی فهمه. یه روز اط سر وکول هم بالا می رن و نمیشه جلوی ماچ وبوسه شون رو گرفت یه روز چشم ندارن همدیگر رو ببینن
بله بله، متوجهم ........... نه خانم، شما چرا عذرخواهی می کنین؟ اتفاقی نیفتاده.پیش میاد .فقط نزدیک بوده بچه م بره اون دنیا . و زد زیر خنده و ادامه داد: دختر من یه کم نازک نارنجیه.بعد به مادر جون اشاره کرد وگفت: زن باید مقاوم وصبور باشه، سیاستمدار باشه، نه اینکه تا شوهرش یه چیزی گفت زود قهر کنه .باید با سیاست و شیرین زبونی از شوهرش دلجویی کنه ، اونوقت اون شوهر برای زنش می میره .مردها زود گول می خورن . درست میگم خانم متین؟ وچند بار ابرو بالا انداخت .از شدت خنده روی مبل ولو شده بودم .
بله بله، حتما تشریف بیارین.خوشحال می شیم ، ولی قبل از شام ...... نه، نه، امکان نداره .دور هم هستیم .می گن زنها وقتی در حال عصبانیت غذا درست می کنن ،غذاشون لذیذتره .و زد زیر خنده وادامه داد: تشریف بیارین. هر طور شده باید این دوتا رو آشتی بدیم و به هم برسونیم . وبه خودش ومادرجون اشاره کرد
میخواین با منصور جان مشورت کنین ......... بله، بقول شما اونکه الان با کله میاد........قربونتون برن .پس منتظریم .خدانگهدار
گوشی را گذاشت و به تلفن اشاره کرد و گفت: الهی قربونت برم. این تن، خاک پای توئه .با اون خوشگل ومامانی حرف زدنت .بخدا اگه بذارم اب تو دلت تکون بخوره زن!خاک بر سر منصور کنن.زن داری بلد نیست
بابا کم کم دارین مامان رو فراموش می کنین ها!
مگه میشه بابا؟اینا که می بینی همه برای سرگرمی یه ريال برای فرار از تلخیها و واقعیتها برای اینکه یه جوری از فکر اونا بیام بیرون. یادت باشه، عشق فقط عشق اول .اونم در جوونی
غصه نخورین بابا .من هرطورشده مادرجون رو براتون میگیرم.بهترین هم صحبت،بهترین مونس خودشه . مادرجون هم خیلی شما رو دوست داره
پس توروخدا زودتر بابا!توی این خونه از تنهایی پوسیدم .تنهایی کشک بادمجون خوردن صفایی نداره
اونکه نمیاد اینجا کشک بادمجون بخوره
خیلی هم دلش بخواد .من که نمیام داماد سرخونه دامادم شم ، از بدبختیهای دنیا همینم کمه بچه؟
پس بهتره برای حفظ غرورتون مادرجون رو فراموش کنین
دیگه چی؟
پس باید داماد سرخونه دامادتون بشین
دیگه چی؟
پس برین یه خونه زندگی همونطوری براش درست کنین
دیگه چی؟
من که دیگه نمی دونم شما چی میخواین
اگه منو دوست داره ،باید بیاد همین جا
همین طوریش جرات نداریم به منصور بگیم،چه برسه به اینکه بگیم باید بیاد اینجا .میخواین طلاقم بده؟
توکه خودت طلاق میخواستی
خب درخواست طلاق از طرف من باشه، سنگینتره
پدر بلند شد وگفت: طلاق چه از جانب مرد چه از جانب زن،زشته عزیزم. حالا هم نمیخواد طلاق بگیری و سنگین وزن بشی .بلند شو شامی رو به راه کن .میخوری خود به خود سنگین میشی!
من با منصور اشتی نمی کنم ها!میخوام یه هفته اینجا بمونم
بمون بابا .از خدامه ، ولی با منصور
بذارین مادرش رو به شما بده ، بعد سنگش رو به سینه بزنین
نده هم دوستش دارم. منصور عزیز منه .الهی شکر که چنین دامادی دارم .آدم باید به معنای عمل توجه کنه نه به خود عمل. نیت مهمه . اگه بیخودی روی تو دست بلند کرده بود، خوردش میکردم .ولی می بینم زیاد هم مقصر نبوده .البته بهش گوشزد میکنم که بار اخرش باشه .آخه من از دار دنیا یه دختر دارم که همه چیز منه
بابا خیلی دوستتون دارم . وبلند شدم او را بوسیدم
وقتی از داخل فریزر بسته گشوت را بیرون می آوردم ، به این فکر میکردم که حق با پدر است .چه بهتر که آدم نگذارد به آنجه بکشد و با منطق و استدلال موضوع را حل کند
برای شام، خورش قیمه بادمجان درست کردم .پدر برای خرید بیرون رفت و برگشت .سالاد را درست کردم ومیز را می چیدم که دیدم یه پیراهن سفید و شلوار کرم پوشیده وچنان به خودش رسیده که انگار میخواهد برود خواستگاری، طاقت نیاوردم و پرسیدم :بابا، مگه می خواین برین خواستگاری؟
نخیر جانم خواستگار میخواد بیاد
چطور؟
اینم یه جور خواستگاریه دیگه بابا! اگه منصور تو رو نمیخواست ، هرگز نمی اومد .پس تو رو میخواد و داره میاد منت کشی و خواستگاری
باز حق با پدر بود .لبخند زدم که پدر ادامه داد:والبته مادرش هم داره میاد خواستگاری این جانب.غیر از اینه؟
صدای ماشین منصور را شنیدم .با تک گازش آشنا بود. قیافه ام را درهم کردم .زنگ آپارتمان بلند شد
پدر جواب داد:بفرمایین .خیلی خوش اومدین و گفت: قیافه ات رو همچین نکن عزیزم .اخماتو باز کن .دختره ببینه همچین مادر بداخلاقی دارم .منصرف میشه .
به پدر لبخند زدم و گفتم:بابا منصور رو ادب کنین ها . و به آشپزخانه رفتم
به به،خیلی خوش اومدین گلید. این کارها چیه منصورجان؟
خواهش میکنم پدرجان
خوبین خانم؟خوشحالمون کردین
ممنون.گیسو جان کجاست. آقای رادمنش؟
مگه با شما نیست ؟
منصور گفت: مگه نگفتین اومده اینجا؟
اومد،ولی رفت .حالا بیا تو، ببینم میتونم احضارش کنم دوباره بیاد .آها،ایناهاش
سلام مادرجون
سلام عزیزم و او را در آغوش گرفتم
بفرمایین و بدون اینکه به منصور نگاه کنم به او سلام کردم
حالا دیگه قهر میکنی می ری؟ باشه تا بهت بگم دختر خوب.
مادر رفت .منصور مقابلم قرار گرفت. و دسته گل را به من داد وگفت: شرمنده م
دسته گل را گرفتم و تشکر بیحالی کردم. به سالن آمدیم ونشستیم
پیشونیت چطوره عزیزم؟
کمی درد میکنه مادر.ولی مهم نیست .از عوارض شناست وکبودی بازویم را نشان دادم وگفتم: اینم همینطور
منصور از خجالت سرش را پایین انداخت و سینه اش را صاف کرد
خب گیسو جان توروخدا هر روز برو شنا کن ، بلکه مرجان خانم تشریف بیارن اینجا،بابا
زدیم زیر خنده .منصور گفت: پدر، من واقعا متاسفم،شرمنده م
دشمنت شرمنده باشه پسرم .ولی قول بده دیگه دست روی دختر من بلند نکنی .چون طبع حساسی داره ودیگه نمیتونم راضیش کنم باهات آشتی کنه خودت میدونی که چقدر دوستت دارم ولی به دخترم و سلامتیش هم علاقه دارم .این سیلی رو ندید گرفتم ومطمئنم دیگه تکرار نمیشه .گیسو هم از این به بعد باید حواسش رو جمع کنه ، دور و برش رو خوب نگاه کنه، بعد شنا کنه
بقیه خندیدند و من لبخند زدم
خب جناب رادمنش ،حالتون چطوره؟
الحمدالـله !شکر .از برکت وجود دکتر مقتدر خوبم .شما چطورین؟
منم خوبم .داروهام رو کم کردم ولی بدون دارو شبها خوابم نمی بره .معتاد شدم
بلند شدم به آشپزخانه رفتم تا چای بریزم ، که سروکله مجنون پیدا شد . فنجانها را درون سینی می گذاشتم که گفت: گیسو جان لازمه باز م عذرخواهی کنم؟
نه لازم نیست .چون دیگه عذرخواهی مشکلی رو حل نمیکنه .حرفهای رو جدی نگیر .من دیگه به اون خانه بر نمیگردم .یعنی امنیت جانی ندارم ،می ترسم
گیسو!بخدا من عصبانی بودم
خب منم از همین می ترسم .شما مردها فقط همین یه کلمه رو برای دفاع بلدین. منم عصبانی بودم .پس چرا تو رو نزدم؟
امروز توشرکت کلی پل کسر آوردم. بعد که اومدم دیدم اون لندهور داره تورو نگاه میکنه،دیوونه شدم. ولی اگه اون جمله رو نمی گفتی، نمی زدم .می دونی چقدر دوستت دارم و چقدر روت حساسم .
در هر صورت حق نداشتی بزنی تو صورتم
خب معذرت میخوام .سه برابرش بزن توی صورتم . قول می دم دیگه تکرار نشه
اون دفعه هم همین رو گفتی!
دیگه این بار قولم ، قوله
اگه خودت جای من بودی ، قبول میکردی؟
اگه دوستت داشتم آره.بعد جلو آمد .بازوهایم را گرفت
آی.............
آخ معذرت میخوام .دستم بشکنه الهی! چقدرهم کبود شده
قلبم بیشتر کبود شده
الهی قربون اون قلب مهربونت بشم. باز هم دوستم داری؟
البته .این چه سوالیه؟
مثل سابق؟
مثل سابق، با یه خراش کوچیک تو قلبم ، که به اندازه کافی منو از زندگی کردن با تو سرد کرده. همیشه که نباید از هم متنفر بود و جدا شد .میخوام عاشقانه جدا بشم
گیسو، این حرفها چیه می زنی ؟
ما از هم دور باشیم ، برامون بهتره منصور .عشق وعلاقه زیادی کار دستمون می ده .دوست ندارم تو رو بعنوان قاتل ببرن زندان یا دارت بزنن اینه معنی دوست داشتن .میخوام از خودگذشتگی کنم
گیسو اذیت نکن دیگه! به پات بیفتم؟
سکوت کردم
بخدا تو عشق منی گیسو، باور نمیکنی؟به روح گیتی قسم، تنها امیدم توی زندگی اینه که همسری دارم که میپرستمش .البته مادرم که جای خود داره. وقتی تو خونه نیستی ، انگار توی قبرم . من به عشق تو میام خونه
آره میای ولی عصبانی .تلافی ضررهای مالی شرکت رو سر من خالی می کنی
تو این دوماه که با هم ازدواج کردیم .کی عصبانی اومدم خونه؟ کی باهات بلند صحبت کردم؟ اینبار هم اگه اون پدر سوخته رو او بالا نمیدیدم و تو لجبازی نمیکردی،همچین غلطی نمیکردم
با ناز طرف دیگر را نگاه کردم .با دو دستش گونه هایم را گرفت وصورتم را مقابل صورتش چرخاند و گفت:منو می بخشی؟
بشرطی که بار آخرت باشه
میای خونه؟
آره، میام ولی اونم شرط داره
چه شرطی؟
میخوام راجع به موضوعی باهات صحبت کنم .باید قول بدی عصبانی نشی ومنطقی تصمیم بگیری
چه موضوعی؟
وقتی اومدم خونه، بهت میگم .یه خرده ممکنه به غیرتت بر بخوره .پس باید جلوی دستت رو بگیری
بگو ببینم چی شده؟
حالا نه
ناراحت نمی شم
نه ، بعدا
یعنی اگه قبول نکنم ، دوباره ترکم میکنی؟
خب، دلم نمیخواد مجبورت کنم . ولی اگه قبول نکنی .می فهمم آدم غیر منطقی و خودخواهی هستی .اونوقت ممکنه به مرور زمان روم اثر بذاره و.....
اقلا یه اشاره کوچیک بکن
مربوط به انگیزه مادر جون
انگیزه مادر جون؟
آره میخوام از تنهایی درش بیارم
میخواد شوهر کنه؟
ایشون نمی خوان ، من میخوام
گیسو یه چیزی بخواه که بتونم .تو می دونی چقدر رو این مسائل حساسم .نکند میخوای مادرم را از سرت باز کنی
مجبورت نمی کنم .بعدا که فهمیدی داماد کیه متوجه می شی که عاشق مادر جونم
خونه که میای؟
آره، میام تا باهات درست و حسابی صحبت کنم
خب، خدا رو شکر! پس اون غنچه مامانی رو رد کن بیاد که مطمئن شم باهام آتی کردی
منصور! یکی میاد تو آشپزخونه میبینه
هیچکس نمیاد .اونا می دونن ما الان داریم با هم دو کلمه اختلاط می کنیم
پس یادم باشه ایندفعه هرکس بهم گفت بیا دو کلمه اختلاط کنیم یه غنچه بهش بدم
بله؟بله؟ اون غنچه رو پر پر میکنم .درست مثل عکس بنده که جنابعالی پر پر کردی. چطور دلت اومد بی احساس؟
لبخند زدم
تو خودم رو هم ریز ریز کنی باز دوستت دارم عزیزم. و مرا بوسید
منم همینطور منصور جان. خب حالا میخوام چای بریزم
منصور قوری را از روی کتری برداشت و چای را در فنجانها ریخت .من هم آب جوش ریختم و سینی را برداشتم و از آشپزخانه بیرون امدم و منصور هم پشت سرم آمد
مادر گفت:به به!گل اومد ، دنبالش هم بهار اومد.رفتی منت کشی پسرم؟
مامان، اگه از شما پرسیدن عشق چیه؟بگین منت کشی یه. یعنی آدمها قبل از اینکه عاشق بشن ، بهتره یه دوره کامل منت کشی و عذرخواهی رو ساد بگیرن، وگرنه عشق دچار تزلزل میشه و این اصلا خوب نیست
زدیم زیر خنده
پدرم گفت: ایشاءا.... همیشه عاشق باشی منصور جان .در ضمن محبت کن به هم این مراسم منت کشی رو یاد بده .شاید روزی به دردم خورد
منصور با لبخند پرسید: بسلامتی میخواین تجدید فراش کنین پدرجان؟
از تنهایی خشته شدم پسرم .خدا هیچکسی رو تنها نکنه .خودت یه بعدازظهر رو نتونستی تحمل کنی منصور جان. من ومادرت همدیگر رو خوب می فهمیم
احساس کردم منصور منظور پدرم را نفهمید که خیلی راحت گفت: حق دارین پدر جان
مادر پرسید:گیسو جان منصور منو بخشیدی؟
در برابر اونهمه محبت یه سیلی قابل گذشته، مادر جون. اما امیدوارم بار آخرش باشه چون در غیر اینصورت پدرم رو از تنهایی در میارم و برای همیشه پیشش زندگی می کنم
والـله پدرجون راضی نیست اینطوری از تنهایی در بیاد گیسو جان، مگه نه پدر؟
همه زدیم زیر خنده
آنشب شام را صرف کردیم و آخرشب به منزل برگشتیم .وقتی چشمم به استخر و پله ها افتاد، اعصابم به هم ریخت .پشیمان شدم که چرا زود آشتی کردم .ولی انگار من هم تحمل دور منصور را نداشتم .با منصور به آخرین پله که رسیدیم ، مادر از پایین گفت: گیسو جان ، فردا ظهر منزل مینو مهمونیم عزیزم،یادم رفت بهت بگم
از نرده ها خم شدم و پرسیدم: فردا ظهر؟
آره دخترم ، بعدازظهر تماس گرفت دعوت کرد. کاری داری؟
نه مادر جون ،کاری ندارم
منصور گفت:آره،میخواد بره شنا
دیگه هوس شنا نمیکنم خیالت راحت منصور. مادر!دیدین شازده منصور با پری دریایی چیکار کرده؟
به غلط کردن افتاد دیگه ،گیسو جان!
دور از جون مادر
اصلا فردا ظهر صبرکن تا منم بیام،با هم بریم شنا .من که مخالف استخر رفتن نیستم .فقط مواظب باش
فردا که دعوتیم میخوای منو همراهی کنی منصور
منم دعوتم مامان؟
نخیر متاسفانه .مهمونی زنونه اس.
گیسو تو نمیخواد بری. من حوصله م سر می ره
یعنی چی منصور؟ شورش رو در آوردی!دعوت داره بچه م،اِ.........
خیلی خب، ولی شما را بخدا این برنامه ها رو به هم بزنین .یا اینکه بگین منو هم دعوت کنن .من تحمل دوری زنمو ندارم
به اتاق خوابمان رفتیم .منصور لباسش را عوض کرد ومسواک زد .من هم لباس خوابم را پوشیدم و رفتم مسواک زدم . به اتاق که برگشتم ،منصور روی مبل نشسته بود ومنتظر من بود
خب عزیزم قضیه انگیره چیه؟
آماده شنیدنش هستی یا نه؟ و روی مبل مقابل منصور نشستم
بله
ببین منصور جان ،ما باید تعصبات خشک وبیهوده رو کنار بذاریم و دید بازتری داشته باشیم .هر آدم زنده ای حق زندگی داره .حق داره از نعمتهایی که خدا براش آفریده وحلالشه،استفاده کنه .حق داره تصمیم بگیره و برای زندگیش برنامه ریزی کنه. اینو که قبول داری
البته
خب مادرجون هم یه آدم زنده س، با روحیات مخصوص به خودش .اون تنها و بدون انگیزه س،درسته که ما پیشش هستیم ولی همفکر و همنشین اون نیستیم .اون به یه جفت نیاز داره، مثل من وتو.ببین چطور دلمون به هم گرمه؟ طاقت دوری هم رو نداریم ، با هم دعوا میکنیم ،آشتی می کنیم،بحث می کنیم .دو کلمه اختلاط می کنیم .خلاصه به نیازهامون پاسخ می دیم .تو مگه بعد از گیتی تونستی تنها بمونی منصور؟
نه
الان که با من ازدواج کردی از علاقه ت به گیتی کم شده؟
نه،ابدا
تازه،تو تقریبا دوسال با گیتی زندگی کردی ومادرجون سی واندی سال با پدرت زندگی کرده .پس مادرجون همیشه عاشق پدرته و هیچوقت فراموشش نمی کنه .فقط اگر ازدواج کنه ،بهتر و آرومتر و آسوده تر زندگی میکنه
حرفات همه منطقی گیسو جان، اما وقتی خودش میل به ازدواج نداره، چرا بیخود دردسر درست کنیم؟ سری که درد نمیکنه دستمال نمی بندن
اون قصد ازدواج داره ،فقط با تو رودرواسی میکنه. چرا زن به این قشنگی و سرحالی ، تنها زندگی کنه؟ چرا باید فقط نظاره گر ما باشه که اینهمه با هم شادیم .آخه چرا؟ بخدا منصفانه نیست .اون خیلی تنهاست
اون تنها نیست .ما رو داره
ما جوابگوی نیاز اون نیستیم منصور، چرا متوجه نیستی ؟ الان که من و تو داریم با هم حرف می زنیم ،مادر تواتاقش تنهاست و حتما داره افسوس گذشته رو میخوره .حسرت وقتی که پدرت بالای سرش بود، نوازشش میکرد، به درددلش گوش میکرد ، حتی باهاش دعوا میکرد و عقده دلش رو خالی میکرد. فکر نکن آدم سنش بالا بره ،احساسش از بین می ره .آدما تا لحظه مرگشون شریک و مونس میخوان
منصورآهی کشید ودستهایش را به هم قلاب کرد و سرش را پایین انداخت وگفت: تو می تونی کسی رو جای مادرت ببینی؟
هرکسی رو نه ،ولی یه نفر رو آره .تازه کسی قرار نیست جای مادر منو بگیره، مادر من جاش تو قلب پدرم محفوظه
اون خوش اقبال کیه؟
مادر تو
منصور با تعجب به من خیره شد.منتظر بودم یک سیلی دیگر بخورم بنابراین ادامه دادم:منصور اونا در کنار هم زوج خوشبختی می شن . من احساس میکنم با هم تفاهم دارن .هم من وپدرم عاشق شماییم ، هم شما ما رو دوست دارین.مگه نه؟
منصور هاج وواج گفت:البته ولی..........
خب پس پدرم رو بپذیر .می دونم نمیتونه جای پدرت باشه، ولی کمتر از اون دوستت نداره. راضی نباش مادرت، بقول خودش بدون انگیزه و امید عمرش رو سپری کنه .چرا باید با تعصبات بیهوده واشتباه.مادر وپدرمون رو از زندگی وخوشبختی محروم کنیم؟ ما این حق رو نداریم منصور جان. این گناهه! تعصب بیخودی یه که جنبه خودخواهی گرفته و دیگه زشت شده. مگه گیتی به خواب خودت نیومد و گفت که ازدواج کنی؟ خب پدرت هم همینطور. والـله الان برای مادرت نگرانه، دلش شور میزنه .وقتی مادرت تو تنهاییهاش اشک می ریزه،غصه میخوره
توخواهر گیتی بودی که اون رضایت داد ، ولی پدرت برای پدر من غریبه س،گیسو!
برای اموات این مسائل چه فرقی میکنه؟اونا فقط به خوشی ورضایت بازمانده هاشون فکر می کنن .مطمئن باش اگه مادرت راضی باشه، پدرت هم راضیه
مادرم پدر تو رو دوست داره؟
جوون هیجده ساله که ینستن عاشق بشن .ولی احساس میکنم مونس هم هستن وهمدیگر رو درک می کنن.پدرم مرتب از مادر تو تعریف می کنه . مادر تو هم از پدر من .منم این وسط شدم سوزن و این دوتا رو به هم می دوزم .اونا فقط منتظر رضایت تو هستن. البته تا حالا با هم صحبت نکرده ن.من مزه دهن هر دو رو فهمیدم و این تصمیم رو گرفته م
مامان چی می گفت؟
می گفت از من گذشته واز این حرفها. ولی بعد که راضیش کردم، گفت خب از تنهایی خسته شدم، نیاز به یه همدم دارم، به آقای رادمنش هم اطمینان دارم، ولی از منصور خجالت می کشم .مادرت برای تو ارزش واحترام قائله .بخاطر تو داره از بالاترین احساسش چشم می پوشه .تو هم برای ایشون احترام قائل شو و تعصب رو بذار کنار .منم به اندازه تو مادرم رو دوست دارم .اما زنده ها که نباید همه زندگیشون به مرده ها فکر کنن ،منصور!
به مبل تکیه داد وبه فکر فرو رفت .بلند شدم چراغ را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم وگفتم : حالا بلند شو بیا بخواب و فردا خوب فکر کن. الان به مغزت فشار نیار عزیزم
منصور بلند شد آمد کنارم دراز کشید .ساعت را کوک کرد .بعد بع پهلو شد وگفت :نمی تونم باهاش کنار بیام گیسو
با پدر من؟
نه، با اینکه مادرم ازدواج کنه
اگه مادرت رو دوست داشته باشی با خودت هم کنار میای ، مثل قضیه بعدازظهر .من چون دوستت داشتم، با غرورم کنار اومدم
باید فکر کنم، ولی قول نمی دم .نه اینکه با پدرتو مخالف باشم ، کسی رو جای پدرم نمیتونم ببینم
فکر کن منصورجان .منم اصراری ندارم . اگه مخالفت هم کنی. من و پدر ناراحت نمی شیم ، فقط کمی ایمانمون رو به منطق و درایتت از دست می دیم. شب بخیر
منصور آمد بهم نزدیک شد وگفت: چی چی رو شب بخیر؟ مثلا تو منطق داری زود میخوای بگیری بخوابی؟ من گفتم میخوام فکر کنم،نگفتم که میخوام بخوابم . و باران بوسه ها بارید، وای که چه رعد وبرقی!
صبح منصور به شرکت رفت .راجع به قضیه مادرجون و پدرم دیگر صحبتی نکردم .حدود ساعت یازده به منزل مینو خانم رفتیم .همان صحبتهای زنانه و بگو بخندهای معمول برقرار بود. ساعت دو ونیم تماس گرفت وقتی می رفتم گوشی را از نگین بگیرم گفت: چیکار کردی منصور خان رو انقدر وابسته کردی گیسو جان؟ به ما هم یاد بده .
کاری نکردم نگین جان .فقط می دونه تحمل دوری شو ندارم اینه که بهم زنگ می زنه
مادرجون گفت: از من بپرسین آره، منصور دیوونه گیسوئه .منم عروس گلم رو خیلی دوست دارم
ممنونم مادرجون
سلام منصور جان
سلام خانم خانمها!
خونه ای؟
تو خونه صفای بدون بلا .این خونه بدون تو لطفی نداره
پس ببین من صبح تا ظهر چی می کشم
قربون اون دلتنگیت برم عزیزم
خدا نکنه، چه خبرها؟
بقول گیتی خدابیامرز،خبرهای امروز حاکی از اینه که اومدیم ناهار خوردیم و بعد اومدیم روزنامه بخونیم ،دیدیم نمی تونیم،یعنی این دل قرار نداشت .این بود که شماره مینو خانم رو گرفتیم وبالاخره صدای زیبای شما به این قلب آرامش داد،عزیز دب منصور !
ضربان اون قلب زندگی منه
پس بلند شو بیا خونه
منصور جان نمیشه.ما تازه ناهار خوردیم .بده بلند شیم بیایم
پس یه ساعت دیگه میام دنبالت .ماشینو بذار واسه مامان
یه کم تحمل کن منصور برو بگیر بخواب .تا بلند شیچا بخوری ، ما اومدیم
بدون تو خوابم نمی بره
یادمه به گیتی هم همینو می گفتی
خب هنوز که هنوزه .تا به اون فکر نکنم خوابم نمی بره .ولی درمورد شما اینطوره که وجودتون در کنار بنده لازمه
منصور اینکه نمیشه .تو باید عادت کنی .از دست تو هیج جا نمیتونم برم
برای چی عادت کنم؟ مگه میخوای ولم کنی؟
روزگار بازیهای عجیبی داره منصورجان .شاید برخلاف خواسته قلبیم روزی همچین اتفاقی افتاد، یا شاید تو منو رها کردی
من غلط بکنم ! به گور بابام بخندم!
خب منم غلط کنم، به گور مامانم و دادشم و خواهرم بخندم
هر دو زدیم زیر خنده
خب گیسو جان، برو به مذاکراتت ادامه بده این خانمها که دور هم جمع می شن ، مردها باید اون روز مدام آیت الکرسی بخونند که شری درست نشه، غروب منتظرتونم
قربونت منصورجان، برو آیت الکرسیت رو بخون
ای شیطون میخوای چه بلایی سرم بیاری
میخوام خلاف گفته ات را ثابت کنم
پس تا وقتی همراه بالاها نازل بشی، خداحافظ
خداحافظ عزیزم
وقتی گوشی را گذاشتم و به جمع پیوستم .شیرین خانم گفت : گیسو جان اگه یه کوچولو بیاری از دست این منصور خان نجات پیدا می کنی . وابستگیش کمتر میشه .
پس بچه نمیخوام ، شیرین خانم. هیچ به نفعم نیست
همه زدیم زیر خنده
حالا خارج از شوخی، کی میخوای مادر بشی گیسو جان؟
فعلا کوچولویی که تو خونه دارم بزرگ کنم، بعد
باز همه خندیدند . مادر جون گفت: بخدا، نه اینکه فکر کنید گیسو شوخی می کنه ها،منصور واقعا مثل یه بچه می مونه. بدون گیسو نمی خوابه، بدون گیسو غذا نمیخوره ، خلاصه بچه م باید حتما سرش رو رو قلب گیسو بذاره و بخوابه . حاضرم شرط ببندم الان هم برای همین زنگ زد . چون بدون گیسو خوابش نمی بره و آروم جونش رو میخواد
صدای خنده همه توی اتاق پیچید
غروب که به منزل برگشتیم ،منصور داخل سالن نشسته بود و کتاب میخواند.
سلام
سلام بر بانوان ددری،می خواستین الان هم نیایین خانمهای متین!اشکالی نداره، منصور مرد که مرد.
عشق ما رو کشوند اینجا، منصور جان
خوبی پسرم؟
الحمدالـله .خوش گذشت؟
جای تو خالی بود
دیگه خواهش میکنم از این جلسات نذارین . یا اینکه تا قبل از ساعت دو تمامش کنین .این تبصره جدیده
به! تازه ما می خوایم جلسات رو تا آخر شب ادامه بدیم ، پسر جانو
به خداوندی خدا اون جلسه رو زیرو رو می کنم .اصلا چه معنس داره ؟
زدیم زیرخنده .گفتم :این معنی رو داره که هفته دیگه نوبت ماست و جنابعالی باید خونه نیایین یا برین ساختمون پشتی
دقیقا چه روزی گیسو جان؟
دوشنبه
منصور بلند گفت : ثریا به آقا نبی بگو پیتهای نفت و بنزین رو آماده کنه .دوشنبه آتیش بازی حسابی داریم، میخوام خانه رو به آتیش بکشم
مردیم از خنده .ثریا آمد وگفت : برای چی آقا ؟ خدا نکنه ،چی شده؟
آخه دوشنبه مهمون داریم .اونم مهمونایی که صاحبخونه رو بیرون می کنن
ثریا هاج وواج ایستاده بود .گفتم: ثریا خانم، دوشنبه دوره زنانه داریم .منصور هم میخواد چادر سرکنه بیاد،ما مخالفیم .اینه که...............
ثریا زد زیر خنده و سری تکان داد و رفت .بلند شدم به اتاقم رفتم تا لباسهایم را عوض کنم .چند دقیقه بعد منصور آمد
شرکت چه خبر منصور؟ تکلیف ضرر مالی چی شد؟
هیچی، یه ضرر مالی حسابی کردیم ، رفت پی کارش
دنبالش رو بگیر منصور ، موضوعه چیه؟
دیگه چکار کنم؟ فرهان دنبالشه . دونفر از شرکت ما خرید کردن و چک دادن، بعد هم زدن به چاک
شکایت کردین
آره، فرهان مرتب دنبال کاره. هر چی می کشم از دشت این فرهانه، مادر مرده حواسش رو جمع نمی کنه .نمی دونم این بار باز عاشق کی شده ؟
روی مبل نشستم و پا روی پا انداختم وگفتم : هرکی هست باید تو بشناسیش عزیزم
خندید: آره والـله، بدبخت با هرکی میخواد ازدواج کنه ، باید اول پیگیری کنه ببینه ارتباط قبلی با من داره یا نه، بعد اقدام کنه
دلم براش میسوزه منصور،بهش بد کردیم
من خودم کم فکر و خیال دارم، تو هم پیازداغشو زیاد می کنی ؟ خودم وجدانم ناراحته، ولی چه کنم؟
دعا کن یکی بهتر از من گیرش بیاد
فکر نکنم دعام بگیره
چرا؟
آخه بهتر از تو وجود نداره خانمی! و بلند شد بطرفم آمد و مقابلم ایستاد
نکنه حواسش هنوز پیش توئه گیسو!
بسم الـله،این حرفا چیه منصور؟
خب چیز عجیبی نیست.مثلا اگه تو زن بهرام شده بودی من هنوز فکرم دنبالت بود
پس به کسی خرده نگیر
سر از بدنش جدا میکنم .به زنم که نظر داره هیچ، پولهام رو هم داره حیف ومیل میکن، لامروت
چپ چپ نگاهش کردم. حرفش را اصلاح کرد :ببخشید ،پولهام رو که حیف و میل میکنه هیچ، به زنم هم نظر داره
بشین بابا سرجات،تو چطور می تونی فکر فرهان رو بخونی؟
خب حق با توئه، بشینم سرجام بهتره وکنارم نشست
به مبل تکیه داد ونفسی تازه کرد و گفت: حق با توئه گیسو،تنهایی خیلی بده
خب پس رضایت دادی؟
خب به جمالت!منظورم اینه که من دلم بچه میخواد
منصور! تازه دوماهه با هم ازدواج کردیم .رحم کن
خب بابا، من دارم میرم تو سی وهشت سالگی!
حالا یه مدت بگذره
مگه قراره وقتی بچه دار شدیم از هم سیر بشیم؟
اینطوری میگن
کی ها؟
امروز اعضای جلسه می گفتن ، یه بچه بیار تا منصور وابستگیش کم شه. منم گفتم حالا که اینطوره ، اصلا بچه نمیخوام
منصور با لبخند گفت : میگم این جلسه ها به ضرر ما مردهاس ،می گی نه.
یعنی وقتی بچه دار شیم ،تمام تو جهت باز به منه،آره؟
البته ،من همیشه مادر بچه مو بیشتر از بچه م دوست دارم
منصور دماغت داره رشد می کنه
منصور با چشمهایش کجکی نوک بینی اش را نگاه کرد که باعث ریسه رفتن من شد. بعد گفت: نه،خیالت راحت همونطوری مینیاتوری و قلمیه زن!
اگه بیشتر دروغ بگی ، متوجه میشی که راست میگم
منصور صورتش را به من نزدیک کرد و بوسه ای بر گونه ام زد و گفت: من دروغ نمیگم .آخه کجام شبیه پینوکیوس وروجک؟ من تازه ترسم از اینه که تو منو تحویل نگیری
سرم را روی پای منصور گذاشتم ودراز کشیدم وگفتم:اول بابای بچه،عزیز من و برای اینکه صحبت مادر جون را پیش بکشم ، گفتم : تو خودت یه بچه مثلا موفقی، چه گلی به سر مادرت زدی ؟ تازه مزاحمش هم هستی
منصور به چشمهایم نگاه کرد ونفس عمیقی کشید .انگار موفق شدم او را یاد ازدواج مادرش بیندازم .این را از چشمهایش خواندم .ولی حقه باز حرف را عوض کرد و گفت: فعلا که میخوام برای شما مزاحمت درست کنم......
منصور بلند شو بریم پایین ، مادرجون تنهاست
تنها نیست ، انگیزه ش باهاشه
مگه بابم اومده اینجا؟
نخیر، به خونه ما نیومدن بخیال مادر ما اومدن
منصور!
باز ما اومدیم کاسبی کنیم،منصور منصورت شروع شد خانم؟ بذار به کارم برسم ،ای بابا
من جرات ندارم بشینم دو کلمه حرف حساب با تو بزنم؟ زودی باید آویزون آدم بشی؟
حالا بگو ببینم فکرهات رو کردی؟ دخترت رو شوهر می دی یا نه؟
حالا بعدا راجع بهش صحبت می کنیم ، سوهان روح! ولمون کن تو رو خدا
بلند شو بریم یه سر به بابا بزنیم
بریم عزیزم، شما امر بفرمایین
مادر جون رو هم ببریم
نخیر، فقط خودمون دوتا .می ترسم کار به جاهای باریک بکشه ونشه جداشون کرد
برایش قیافه گرفتم و از روی تخت بلند شدم وگفتم: واقعا که خیلی خودخواهی ، حالا اگه قبلا ازت خواسته بودم،می گفتی چشم عزیزم!اصلا بریم محضر عقدشون کنیم .می دونم چه بلایی سرت بیارم منصور!
این موضوع ربطی به تعصب خونوادگیم نداره، اونقدرها هم بی منطق نیستم
خواهیم دید آقا منصور، خواهیم دید. شب درازه
کجا می ری
خیر سرم، دستشویی
اینهمه آیت الکرسی خوندم بازم شر شد .می بینی تو رو خدا!
خنده ام گرفت .ولی به زور جلوی خودم را گرفتم .وقتی برگشتم تا لباس بپوشم ،گفت: حالا چرا اخمهات رفت تو هم؟ مگه چی گفتم؟ بابا،زشته هرشب هرشب مادر رو ببریم خونه شما
مگه من هرشب اینجا نیستم ؟
تو زن منی، اینجا خونه توئه
خب، مادر جون زن آینده بابامه ، اونجا هم خونه شه
زبونت رو گاز بگیر دختر، روح بابام می لرزه ، دهه.....
لبخندم را قورت دادم و رفتم جلوی آینه ،کمی به سر و وضعم رسیدم .آمد گونه اش را به گونه ام چسباند وگفت: تو که گفتی مجبورت نمیکنم ، من و بابام ناراحت نمیشیم و از این حرفا، خانمی!
مگه میشه ناراحت نشم؟ گفتم ترکت نمی کنم ولی حالا فهمیدم خیلی بی منطقی منصور، برو اونور
آخه نمی تونم با این مسئله کنار بیام .چیکار کنم؟ مردم چی میگن ،زورکی که نمیشه!
خیلی خب منم با تو کنار نمیام
چند روز دیگه بهم وقت بده ببینم چه خاکی تو سرم بکنم
یادت باشه رضابت قلبی تو برای پدرم خیلی مهمه، و کمی عطر زدم گردنم را بویید وگفت:دیوونه تم بخدا.اصلا بره پونزده تا شوهر کنه. به من چه؟ وای چه بویی داره لامذهب!
بالاخره خنده مرا در آورد
دیگه اخم نکنی ها! این چکاریه آخه
مادر رو ببریم یا نبریم؟
معلومه،ببریم.من حوصله دوباره ناز کشیدن ندارم ، خانم
پس برم بهشون بگم
آره، برو به دخترم بگو میخوایم بریم خونه انگیزه ش.فقط آروم بگو، یه موقع ذوق زده نشه
غش غش زدم زیر خنده وقتی از در اتاق رد می شدم گفت: سر پیری ومعرکه گیری!و سر تکان داد ...