دوخواهر2
فصل2
(تارا)
از شرکت بیرون اومدم روز پر مشغله ای بود ولی بالا خره تموم شد یا جلسه داشتم یا باید رو نقشه ها کار می کردم که تا فردا حاضر شن خیلی خسته بودم سریع به سمت ماشینم رفتم و پامو روی پدال گاز گذاشتم که ماشین از جا کنده شد دوست داشتم هرچه زود تر به خونه برسم یه دوش بگیرم و بخوابم سرعتم زیاد بود و صدای آهنگم زیاد کردم تو حال خودم نبودم نگاهم به جاده بود ولی هیچی نمی دیدم تو فکر بودم اما نمی دونم چه فکری بود چیز تازه ای نبود دیگه عادت کرده بودم هر روز فکرم مشغول با صدای وحشتناکی از عالم هپروت بیرون اومدم یکمی سرمو تکون دادم که دقیق همه چیزو زیر نظر بگیرم بعله تصادف کردم بودم با یه ماشین پورشه آلبالویی قلبم تو دهنم اومد اولین بار بود که تصادف کرده بودم از ماشین پایین اومدم و یه پسر خیلی جذابو رو به روم دیدم که اخم کرده بود و گفت : خانوم معلوم هست هواست کجاست
من : ببخشید... چه قدر خسارت دیده پرداخت کنم
پسر: رفتی تو عالم هپروتو می رونی
تقریبا با داد گفتم : آقای محترم گفتم که پرداخت می کنم
دسته چکمو از کیفم بیرون آوردم و گفتم : چه قدر ؟
صدای حرکت ماشینیو شنیدم وقتی سرمو بالا آوردم ماشینش مثه یه نقطه شده بود و از اونجا دور شده بود یکمی گیج شدم چرا رفت؟ مگه خسارت نمی خواست ؟به سمت ماشیم رفتم و سوار شدم کاپوت ماشین داغون شده بود به صافکاری رفتم و ماشینو تحویل دادم و گفتن تا چهار روز دیگه حاضر می شه یه ماشین دیگه داشتم و توی این مدت بی ماشین نمی موندم ولی این ماشینمو بیش تر دوست داشتم یه فراری مشکی بود ولی اون یکی یه سانتافه ی نوک مدادی بعدش با یه تاکسی به سمت خونه رفتم سارا هنوز نرسده بود بیش تر اوقات توی شرکتش مشغول کار بود و کارشو خیلی دوست داشت وقتی خوشحالیشو می دیدم خوشحال می شدم من توی این دونیا به جز سارا کسی رو نداشتم داشتم یاد خاطراتی که با مادرم داشتم می ا فتادم که صدای زنگ خونه مانعم شد از آیفون سارا رو پشت در دیدم دوباره کلیدشو جا گذاشته درو براش باز کردم و بالا اومد
سارا: سلام خواهره خوشگلم
من : سلام چرا دیر کردی
سارا : توشرکت زیاد کار داشتم
من : خیلی خودتو درگیر کار نکن یکم به فکر خودت باش
سارا با خنده گفت : چشم امر دیگه
با یه لبخند ژکوند گفتم : عرضی نیست
سارا : تارا شام داریم خیلی گرسنه ام
من : نه زنگ بزن پیتزا بیارن
سارا : باشه
بعد از آوردن پیتزا شاممونو خوردیم و موضوع تصادف رو بهش گفتم و هرکس رفت سمت اتاق خودش که بخوابه
با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم کش و قوسی به بدنم دادم و کمی با دست چشمامو مالیدم و ساعتو نگاه کرم که هفت بود از تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم و دست و صورتمو شستم و مسواکی زدم بعدش یه مانتوی آبی نفتی و یه شلوار کتان مشکی با یه شال مشکی پوشیدم و کفش های پاشنه هفت سانتیه آبیمو پام کردم در اتاقمو باز کردم و از پله ها پایین رفتم سارا لباساشو پوشیده بود و داشت صبحانه رو حاضر می کرد به طرف آشپزخونه رفتم
من : صبح بخیر
سارا : صبح بخیر خوابالو
من : خوب خوابیدی
سارا : آره ... امروز با سانتافه ات می ری شرکت
من : آره تا زمانی که ماشینم درست شه با سانتافه می رم .. خداحافظ
سارا : تو که چیزی نخوردی بشین صبحانه بخور
من : نه دیگه دیرم می شه سر راه یه چیزی می خورم
سارا:باشه
من : خداحافظ عزیزم
سارا: خداحافظ
سوار ماشین شدم به سمت شرکت حرکت کردم نیم ساعت بعد به شرکت رسیدم ماشینو توی پارکینگ شرکت پارک کردم به سمت شرکت رفتم که آراد رییس شرکت که یه جورایی مثه یه دوست باهام رفتار می کرد رو دیدم
آراد:سلام تارا
من :سلام
با هم به داخل آسانسور رفتیم و آراد دکمه ی طبقه ی 11 رو زد
که آراد گفت: خوبی عزیزم؟
من : مرسی
آراد : نقشه ها رو کشیدی
من : آره تموم شدن
آراد : مطمئنم بازم نقشه هات عالیه
من : مرسی
به طبقه 11 رسیدیم از آسانسور خارج شدیم و گفتم : با اجازه
و به سمت اتاقم رفتم یک ساعتی گذشت و داشتم نقشه های جدیدی رو که سفارش داده بودند رو طراحی می کردم که تقه ای به در خورد ،گلومو صاف کردم و گفتم : بفرمایید
منشی شرکت بود همیشه توی رفتاراش عشوه داشت با صدای نازکی گفت : آقای فراهانی (آراد ) کارتون دارن
من : می تونید برید
منشی پشت چشمی نازک کرد و درو بست
دستی به لباسم کشیدم و به سمت در رفتم ، از اتاق خارج شدم و بهسمت اتاق آراد رفتم
تقه ای به در زدم که گفت : بفرمایید
در و باز کردم و داخل رفتم آراد پشت میز نشسته بود و با لب تاپ کار می کرد
من : کاری داشتی ؟
آراد : بشین عزیزم
روی صندلی رو به روی میزش نشستم
آراد : چی میل داری ؟
من : ممنون چیزی نمی خورم
آراد : گفتم بیای اینجا که به مهمونی ای که به مناسبت شرکت جدیدی که افتتاح کردم بیای . مهمونی فردا شبه عزیزم میای دیگه؟
من : نمی دونم شاید
قبل از اینکه حرفم تموم شه آراد وسط حرفم پرید و گفت :رو حرف من حرف نیار .دیگه شاید و اما و اگر نداره
من : باشه میام
آراد : خب پس ، فردا ساعت 8 مهمونی شروع می شه دوست دارم زود بیای می خوام به عنوان دوست دخترم کنارم باشی و تنهام نذاری می دونی که فردا خیلی مهمون داریم چند تا از شرکا از خارج کشور هم میان
با گفتن کلمه ی دوست دختر کمی تعجب کردم ولی چیزی نگفتم
من : باشه سعی می کنم زود بیام .اگه کاری نداری برم بقیه نقشه رو بکشم
آراد : برو عزیزم فردا یادت نره
من : باشه فعلا
از اتاق خارج شدم و ه سمت اتاقم رفتم تا پایان ساعت اداری مشغول طراحی نقشه بودم از اتاقم بیرون اومدم و به سمت آسانسور رفتم و آراد و دیدم که داشت به آسانسور می رفت باهم داخل شدیم
آراد : دقت کردی ما امروز با هم می ریم داخل آسانسور
من : آره ولی اگه ناراحتی می تونم برم بیرون
آراد دستمو تو دستش گرفت و گفت : نه عزیزم
از گرمای دستش کمی مور مورم شد ولی به روی خودم نیاوردم وقتی به پارکینگ رسیدیم از هم خداحافظی کردیم و هر کس به سمت ماشین خودش رفت سوار ماشین شدم بعد نیم ساعت به خونه رسیدم سارا رو دیدم که روی کاناپه جلوی تلویزیون خوابش برده بود و تلویزیون هم روشن گذاشته بود ، پتو رو روی سارا کشیدم و تلویزیون رو خاموش کردم به سمت اتاقم رفتم روی صندلی پشت میز نشستم و به قاب عکس مادرمو در دست گرفتم با حسرت بهش خیره شدم جوشش اشک رو توی چشمام حس کردم بعد از این همه سال هنوز هم از یادم نرفته بود هر روز به یادش بودم محو تماشاش شدم وقتی به خودم اومدم که دیدم ساعت 1 شبه ومن ساعت هاست به مادرم خیره شدم و دارم با نگاهم باهاش حرف می زنم کم کم پلکام سنگین شد و خوابم برد صبح روز بعد بیدارم شدم وبه شرکت رفتم آراد نیومده بود منشی بهم گفت که آقای فراهانی زنگ زدن و سفارش کردن که حتما برید از این همه اصرار خندم گرفت تا غروب مشغول کار توی شرکت بودم وبعد از پایان ساعت اداری به خونه رفتم که برای مهمونی حاضر شم .