با خوشحالی خداحافظی کرد و تماس رو قطع کرد ... تلفن رو گذاشتم روی میز و به سمانه که هنوز سرش پایین بود اشاره کردم...
_تو که هنوز اینجا وایسادی؟؟
_...
_منتظر چی هستی؟؟ یادته چه قراری گذاشته بودیم...یا نکنه باید یادت بیارم..
نگام کرد...هر لحظه بغضش اماده ترکیدن بود....یه لحظه دلم براش پر کشید ولی نه...نه دیگه ، بسم بود...هرچی از این دختر کشیده بودم بسم بود...این همه ادم بدون عشق زندگی میکنند ، منم یکیشون...
_نه انگار یادت رفته....ما قرار گذاشته بودیم مادامی که تو اینجا هستی حق نداری پات رو از خونه بیرون بذاری....یادته یا نه؟؟
بغضشو همزمان با تکون دادن سرش قورت داد...
_خوب خدا رو شکر که یادت نرفته...اما تو امروز زدی زیر قول و قرارمون و شکستیش...پس این تو بودی که بدقولی کردی...میفهمی؟؟
بیتفاوت به حضورش دست بردم تا دکمه های بلوزم رو باز کنم و رفتم سمت اتاق که صدای پر از بغضش سر جا میخکوبم کرد...
_تو هم بد قولی کردی...
برگشتم سمتش...اشکاشو با استین مانتوش پاک کرد...بد قولی!!...از کدوم قول حرف میزد؟؟!!...
_تو هم قول داده بودی..
_از کدوم قول حرف میزنی که بهش عمل نکردم؟؟
_....
شونه هاش رو گرفتم و تکون دادم..
_با توام...من جه بد قولی در حق تو کردم که خودم خبر ندارم؟؟
بغضشو به زور فرو داد...دستشو مشت کرد و زد به بازوم..
_تو قول دادی منو ببری دیدن مادرم...یادته؟؟...میگفتی حرفت حرفه....یادته؟؟
با گریه ادامه داد :
_تو بهم قول دادی منو ببری پیشش اما حتی اون شبم خونه نیومدی..
تازه یادم اومد!!...قولی رو که بهش داده بودم!! ...چطور فراموش کرده بودم!!...ولی کدوم شب بود که خونه نیومدم؟؟...کدوم شب؟؟...
لازم نبود زیاد بهش فکر کنم...همون شب کذایی... همون شبی که تا صبح تو اون بازداشتگاه لعنتی چشم روی هم نذاشتم....با عصبانیت بازوشو محکم گرفتم و تکون دادم...
_که من بد قولم !! که من بدقولی کردم !! هیچ میدونی من اونشب کجا بودم؟؟میدونی من اونشب تا صبح بشه چی کشیدم؟؟
بازوش رو ول کردم و زدم به سینه م...
_اونشب من تو زندان بودم...میفهمی؟؟ ..زندان...
دستامو اوردم بالا و روبه روش گرفتم و فریاد زدم:
_به من دستبند زدند... میدونی به خاطر چی؟؟ به خاطر حماقتای تو که هنوزم که هنوزه تمومی نداره....لابد تا حالا خبردار شدی بابای جمشید رفته از من شکایت کرده که من بچشو دزدیدم...همون انگلی که به درد جرز دیوارم نمیخورد....
داشتم دیوونه میشدم.....شونه هاشو محکم تر گرفتم و تکون دادم...
_نگو که از هیچی خبر نداری..نگو که جمشید بهت نگفته این دفعه چه خوابی واسم دیده بوده....
موهام رو محکم کشیدم و سعی کردم با نفس کشیدنای اروم خودمو اروم کنم...عین بارون بهار داشت اشک میریخت...تو دلم گفتم....لعنتی بس کن...دیوونم کردی با اون اشکات...داغونم کردی...خستم کردی..انگشتمو گرفتم سمتش..
_بهتره وقتی بر میگردم ساکتو بسته باشی ...
خواستم برم تو اتاق که گفت:
_بهادر...مادرم...
مادرم!!..ایستادم..بهادر!!!...
_مادرم داره میمیره....
داشتم شنیده هام رو پردازش میکردم که ادامه داد:
_امروز عصر خاله م اومد اینجا...گفت که حال مادرم خیلی بد شده... گفت بهتره قبل از اینکه دیر بشه بری ببینیش..اولش نمیخواستم برم..خواستم منتظرت بمونم اما بعد ترسیدم....ترسیدم دیگه زنده نبینمش...
با استینش اشکاش رو گرفت...
_میخواستم بهت خبر بدم که میرم اما حتی شمارت رو بلد نبودم...
دیگه پاهاش طاقت نیورد و همونجا نشست رو زمین و بازم گریه...
بی توجه بهش چرخیدم و رفتم تو اتاق...دیگه دیدن گریه هاش بسم بود...خسته بودم...از همه چی...از همه چی...

سریع لباسم رو با یه کت شلوار ساده ی طوسی عوض کردم.... ساعت نه و نیم بود...فرصتی برای رسیدن به موهام نبود...به یه شونه ی ساده اکتفا کردم...از جلوی سمانه که هنوز روی زمین نشسته بود رد شدم و موبایل و سوییچ ماشین رو از روی میز کنارش برداشتم..

نزدیکای رستوران یه گلفروشی بزرگ و معروف بزرگ بود....داخل شدم و به بزرگترین سبد گلی که اماده داشت اشاره کردم... یه کارت تبریک زیارت قبول رو برداشتم و پشتش نوشتم...."از طرف بهادر سپهرتاج و بانو"...ادرس رستوران رو پشت یه برگ نوشتم و دادم به کارگرفروشگاه....تاکید کردم تا یه ربع دیگه حتما برسه به دست یکی از امینی ها...از یه خیابون نزدیک همونجا ماشین رو انداختم تو جاده کمر بندی تا زود تر برسم....اون دفعه ای که اسدالله اومد فکرکردم فیلمشه..گوشیم زنگ خورد..با دست ازادم گوشی رو از جیب کت در اوردم.....نگاهی به صفحه موبایل انداختم...تماس از طرف از شراره امینی....گوشی رو گذاشتم روی داشبورد....بهتر بود بی جواب بمونه...رو ی پل که رسیدم زدم تو دور برگردون و پیچیدم سمت خونه ی اسدالله....

ساعت گرد و گنده ی سالن انتظار عدد سه نیم و نشون میداد....برای باتری قلب مجبور شدم تمامی دارو خونه های شبانه روزی رو بگردم...اخر سر هم با پارتی بازی شوهر خواهر هومان تو این ولوشوی تحریم یه باتری پیدا کردم....دیشب که رسیدم خونه اسدالله اثری از خود نامردش نبود...معلوم نبود دوباره تو کدوم خرابه ای مشغول چاق کردن بافورشه...زن بیچاره کنج اتاق توی تشک کهنه افتاده بود و دو سه تا از همسایه ها و خواهرش ودختر خواهرش دورش رو گرفته بودند...رنگش عین گچ سفید شده بود....اتاق بوی مرگ میداد..انگار همگی منتظر نشسته بودند تا غزل خداحافظی رو بخونه و برند پی زندگیشون...وقتی برای تلف کردن نبود....همون پتوی کهنه رو گرفتم دورش و دست بردم زیر بدنش و بلندش کردم...به خواهرش سپردم تا پرونده پزشکیش رو بیاره..تو تمام راه خاله سمانه یه ریز گله میکرد...از اسدالله که هیچ اهمیتی به زنش نمیده...از سمانه که یادش رفته حتی مادری داره و اگه امروز دنبالش نمیومد باید برای فاتحه خونیش مادرش قدم رنجه میکرد..حتی از منم گله داشت...بالاخره دومادی گفتند....
بدون توجه به غرغراش شماره سرمدی رو گرفتم...میدونستم شوهر خواهر سرمدی جراحه...با یه تماس قرار شد تو همون بیمارستان خصوصی که شوهر خواهرش کار میکرد بستری بشه....به یکی از همکاراش سپرد و قرار شد تا ما میرسیم سریع مریض رو معاینه کنه....دکتری که معرفی کرد یه جراح معروف قلب بود.....پرونده پزشکیش رو سریع مطالعه کرد و وبعد از یه معاینه دستور عمل داد...قلبش اونقدر ضعیف شده بود که برای ادامه تپیدن تو بدنش باید از یه باتری کمک میگرفت....باتری رو که رسوندم قرار شد ساعت هفت عملش کنند.... از پشت پنجره ی سی سی یو نگاهی به مادر سمانه انداختم..نمیدونم چرا این زن اینقدر به مادرم شبیه بود...نه از نظر چهره...مادر سمانه همون چشمای عسلی خودش رو به دخترش داده بود...ولی مادر من چشماش سیاه بود...سیاه درست عین بختش..."عین بختشون"

**********
به خونه که رسیدم چیزی تا دمیدن صبح نمونده بود...کتم رو در اوردم و روی مبل راحتی دراز کشیدم....قرار این شد که شب خواهرش اونجا بمونه..الارم موبایل روبرای یه ساعت دیگه کوک کردم...فقط اونقدر فرصت میشد که یه چرت کوتاه بزنم...هنوز چشمام گرم نشده بود که با تکون دستی از خواب پریدم..نیمه خواب گفتم:
_هااان ...چیه؟؟
سمانه خودشو کشید عقب...
_گوشیتون زنگ میخوره...خیلی وقته..
بلند شدم و الارم گوشی رو قطع کردم....یه نگاه به ساعت کردم...شش و نیم بود....دست بردم و دکمه های بلوزم رو که تا زیر سینه باز کرده بودم بستم....از جا بلند شدم و گفتم:
_اماده شو...
نگاهش رفت سمت ساعت دیواری و گفت :
_الان !!!....
به تکون سرم اکتفا کردم....
_نمیشه یه ساعت دیگه خودم برم؟؟
پریدم تو حرفش و گفتم:
_نه نمیشه...تا اماده میشم لباس بپوش....
از کمد دیوار اتاق هرچی پول نقد داشتم برداشتم....به این کارت خوانا خیلی نمیشد اعتماد کرد....خواستم در رو ببندم که متوجه یه جعبه قرمز شدم....دست بردم و از تو کمد برداشتمش...خداییش با چه اشتیاقی خریده بودمش ...چی فکر میکردم و چی شد...گوشی رو از داخل جعبه کشیدم بیرون....یعنی میشد باور کرد سمانه دیگه به جمشید فکر نمیکنه....


از اتاق که بیرون اومدم سمانه نزدیک در ورودی ایستاده بود..با ساکش...با دیدن ساک تو دستش حال خودمم گرفته شد...اول خواستم بگم ساک رو بگذاره اما چیزی نگفتم...بدون دلیل...هنوزم برام مقصر بود...حداقل حداقلش میتونست یه یادداشت بذاره و بگه کجا میره....
سوار ماشین که شدیم نه اون چیزی گفت و نه من...چشماش رو دوخته بود به پنجره....صبح جمعه بود و خیابونا خالی از ادم و ماشین....از خونه تا بیمارستان راهی نبود...یه بیمارستان خصوصی بالای شهر....ورودی پارکینگ بیمارستان پشت ساختمون اصلی بود...ماشین رو گذاشتم تو پارکینگ و با اشاره به سمانه ازش خواستم تا پیاده بشه...نگاهی به دور و بر انداخت و متعجب پرسید:
_اینجا کجاست؟!!
حق داشت...تابلوی بیمارستان قسمت جلوی ساختمون نصب شده بود.... از طرفی ساختمون تازه ساز بیمارستان ، اونقدر مدرن و شیک بود که به بیمارستان نمیزد...خودمو بیحوصله نشون دادم و سر سنگین گفتم:
_پیاده شی ،میفهمی..
پیاده که شد دکمه دزدگیر ماشین رو زدم ...خواستم برم که متوجه ساک تو دستش شدم...عصبانی گفتم:
_اینو کجا میاری؟؟
با تعجب نگام کرد...ساک رو از دستش گرفتم و پرت کرد داخل ماشین...
_بریم...
هنوز گیج بود...دستش رو گرفتم و به طرف ورودی رفتیم...مثل یه بچه ی مطیع با من قدم برمیداشت....با معلوم شدن تابلوی بیمارستان یه لحظه ایستاد...
_چیه؟؟چرا وایسادی؟؟
_واسه ی چی اومدیم اینجا؟؟
یهو وحشت زده گفت:
_نکنه مامانم....
پوفی کردم....
_مامانت چی؟؟
صداش بغض الود شدو دستش رو به زور از دستم در اورد...
_نکنه مرده ؟؟
دلم براش سوخت...رسیده بودیم به پله های ورودی ساختمون...
_نه... ولی چیزی هم نمونده بود....دیشب بستریش کردم...الانم وقت عمل داره ، بجنب که قبل اینکه ببرنش تو اتاق عمل بتونی ببینیش.....
بدون توجه بهش فرصت حرف دیگه ای رو بهش ندادم...دستش رو گرفتم و به سرعت از پله ها بالا رفتم...
خوشبختانه طوری رسیده بودیم که سمانه بتونه مادرش رو ببینه...همینطور که اشک میریخت دست مادرش رو گرفته بود وصورتش رو غرق بوسه میکرد...مثل دختر بچه های شش ساله که از گردن مادرشون اویزون میشند و بوسه پشت بوسه رو صورتشون میکارند....برای یه لحظه فکر کردم این زن مثل مادر خودم میمونه...خم شدم و دستش رو بوسیدم...بعد از اینکه در سالن جراحی بسته شد خاله سمانه کنارش ایستاد و سمانه رو به اغوش کشید...حضور من دیگه اونجا لازم نبود..بد رقم خوابم گرفته بود..از پله ها اومدم پایین و یه نیمکت خلوت افتاب گیر چسبیده به دیوار گوشه ی حیاط بیمارستان پیدا کردم...خودمو ول دادم روی نیمکت...یه نسیم سرد بهاری میوزید....لبه های کتم رو پیچیدم دورم و سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمام رو بستم....کمی که گذشت میون خواب و بیداری کشیده شدن چیزی رو پشت دستم احساس کردم...چشم باز کردم و متوجه سمانه شدم که کنارم نشسته بود...دستم تو دستاش بود و در حال نوازشش با انگشتاش....
_چی شد؟؟!! چرا اومدی پایین؟!!
تازه متوجه شد بیدارم...بدون اونکه دستم رو ول کنه گفت:
_خاله گفت وایمیسه تو بخش...
چیزی نگفتم و چشمام رو بستم...دوباره شروع کرد به نوازش دستم...دستمو پس کشیدم و بردم زیر بغل..کمی که گذشت صداش خورد به گوشم...
_بهادر خان...
_...
_بــــــهادر خان...
تو دلم بهش خندیدم... دختره ی تخس... حالا دیگه اسمم رو میکشه و میگه...

تو دلم بهش خندیدم... دختره ی تخس... حالا اسمم رو میکشه...
_هوممممم...
_هنوزم قهری؟؟!!!
جوابی ندادم....دوباره دستمو گرفت و فشار داد...
_ممنونم...
_چشمام رو باز کردم و نگاش کردم...
_بابت؟؟!!
سرش رو انداخت زیر و گفت:
_بابت خیلی چیزا....اونقدر هست که نمیشه به زبون بیارم..این اخریشم که مادرم بود....تا عمر دارم مدیونتم...
مدیون!!!!از شنیدن این کلمه هیچ خوشم نیومد...مطمئن بودم اگه میگفت تا اخر عمر عاشقتم بیشتر به دل مینشست...
_بهتره برگردی بالا ...
_نمیخوای اشتی کنی؟؟
پوزخندی زدم..
_اشتی؟؟!! مگه جایی واسه ی اشتی م گذاشتی؟؟
خم شد و پیشونیش رو به شونه ام تکیه داد...
_میدونم خیلی بدم....اما توکه اینقدر مهربونی ببخش...
_کی گفته من مهربونم؟؟...این وصله ها به من نمیچسبه..هر کی بوده بهش بگو اول یه سر بیاد نمایشگاه از کارگرا بپرسه تا روشن شه....
شونه م رو تکون دادم و گفتم:
_بعدشم..پاشو...زشته...یکی میبینه...
بدون اونکه سرش رو برداره گفت:
_زشت کجا بود....ناسلامتی هنوز زنتم..
پیشونیش رو بیشتر چسبوند...
_حتی اگه شناسنامه ای باشه...
لبم رو از داخل گاز گرفتم تا نخندم..بفرما اینم یه چشمه ی دیگه ش.....این دختر گاهی وقتا مثل یه بچه طوطی همه حرفام رو تکرار میکرد...منتها خیلی حساب شده...
_سمانه پاشو برو بالا...حوصله ت رو ندارم...بلند شو...عملش که تموم بشه باید اونجا باشی.
نا امید سرش رو برداشت و گفت:
_دکترش گفت عمل تا ساعت یک طول میکشه...خاله گفت پشت در میمونه....
یه نگاه به ساعت انداختم...تازه ساعت هشت و ربع بود....موندنم هم چندان ضروری نبود.
_پس من یه سر میرم نمایشگاه و قبل یک برمیگردم...
از روی نیمکت بلند شدم..
_اگر لازم شد باهام تماس بگیر...
دست بردم و از تو جیبم یه بسته ده هزارتومنی در اوردم و گذاشتم تو کیفش...
_این پول پیشت باشه....همه هزینه هارو حساب کردم...محض احتیاط ...اگه لازم شد استفاده کن....
زیپ کیفش رو بستم...
_بلند شو برو پیش خالت بشین... از کنار خالتم تکون نخور...
اومدم که برم که صدام زد..
_چیه؟؟
_من شماره ای ازت ندارم...
برگشتم و نگاش کردم...اینکه زنت بعد سه ماه هنوزشماره تلفنت رو نمیدونه هیچ حس خوبی نداشت...یعنی کی این وسط مقصر بود....کارت ویزیت نمایشگاه رو از تو کیف پولم در اوردم و دادم دستش..
_اون شماره ی اولی،شماره ی اصلیمه...خوب دیگه برو بالا...
برگشتم برم که دوباره صدام کرد...
_باز چیه دخ....
روی نوک پاش ایستادو دستاشو حلقه کرد دور گردنم و بوسه ای رو گونه م نشوند...بعد بدون اینکه نگام کنه به طرف ورودی ساختمون دوید..دست کشیدم جای بوسه ش...خندم گرفت از کارش...عین دختر بچه ها..این بوسه بوسه ی چی بود ؟؟ بوسه ای از روی احساس دین !! یا بوسه ی تشکر!! هر چی که بود حس خوبی داشت.

ساعت ماشین عدد هفت رو نشون میداد...همین جوریش هم دیر کرده بودیم..با انگشتام ضرب گرفتم روی فرمون..این اولین بار تو تموم کل زندگیم بود که معطل دوتا دختر خونسرد و بی خیال شده بودم...اونم کجا ، پشت در ارایشگاه زنونه....امروز یکشنبه بود....چیزی به شروع مراسم عقد آرش نمونده بود و من اینجا نیم ساعت بود که منتظر تو این شتر الاف نشسته بودم..دوباره نگاهی به ورودی ارایشگاه کردم...نخیر...خبری نبود....خدا رو شکر عمل قلب مادر سمانه با موفقیت تموم شد و به خیر گذشت... بالاخره چند ساعت بعد از عمل سر و کله ی اسدالله پیدا شد...اولش با خاله سمانه سر سنگین بود و شاخ و شونه میکشید که چرا بدون رضایت اون زنش رو عمل کردند اما وقتی منو کنار سمانه دید دمش رو گذاشت رو کولش و رفت یه جا نشست.
با صدای باز شدن در عقبی ماشین به خودم اومدم....سمانه کمک کرد تا مهناز سوار شه....نگاهی به مهناز انداختم ...چه میکنند تو این ارایشگاه ها...از همونجا دست بردم و لپش رو کشیدم و گفتم:
_عروسک...
با اون لباس سفید پرچینش که چین چینیاش از زیر مانتوش بیرون زده بود و با اون ارایش عروسکی مثل عروسکای باربیش شده بود...سمانه که نشست جواب سلامشو خیلی سرد دادم... نیم نگاهی یواشکی بدون اونکه بفهمه بهش انداختم و بعد نگام رو دوختم به خیابون و مشغول تجزیه تحلیلش شدم.....عین فرشته ها شده بود...موهاش از زیر شال معلوم نبود چه مدلیه اما فرای درشت موهاش از زیر شال سفیدش بیرون ریخته بود...ارایش امروز چشماش درشتی و خوشکلی چشماش رو دو چندان به رخ میکشید...با یه ارایش ملایم رو صورتش...یه نگاه دزدکی دیگه بهش انداختم...ولی عجیب امروز چشماش خوشکلتر میزد....تو دلم کلی قربون صدقه ش رفتم و بی توجه به اون که منتظر بود نگاش کنم و نظرم رو بگم استارت ماشین رو زدم...از اونشب هنوزم باهاش سرسنگین بودم....حق رو بهش میدادم...اما بهتر میدیدم برای اینکه تکرار نشه یه کم جدی تر برخورد کنم...معلوم بود حسابی تو ذوقش خورده...برعکس مهناز که هر از گاهی سرش رو میاورد جلو و صورتم رو میبوسید ، سمانه تا وقتی که رسیدیم نگاش رو دوخت به خیابون و هیچ حرفی نزد...
به سر کوچه که رسیدیم همونجا ماشین رو پارک کردم....ماشین بزرگتر از اونی بود که بشه ببریش تو کوچه....
_رسیدیم ...پیاده شید...
سمانه از پنجره نگاهی به بیرون انداخت...ریسه های رنگی که از درخت نارنج داخل حیاط خونه به اطراف کشیده شده بود تابلو میزد که کدوم یکی خونه سورسات شادی به راهه...خواست کیفش رو از روی پاش برداره که دوباره تندی چرخید سمت پنجره...
تکیه م رو دادم به در ماشین و یک به یک حرکتاش رو زیر نظر گرفتم...واسه رسیدن این غافلگیری خیلی صبر کرده بودم و لذت دیدنش رو با هیچ چیز دیگه عوض نمیکردم....انگار به چشماش از پشت شیشه ماشین اطمینان نداشت ....واسه همین شیشه رو داد پایین و دوباره نگاه کرد...بعد با چشمای گرد شده برگشت و با انگشت به خونه اشاره کرد..
_اینجا که خونه پری ایناست!!
نگاش کردم و سرم رو تکون دادم...
_اما تو گفتی میریم عقد آرش؟؟!!
دوباره سرم رو تکون دادم...دوزاریش انگار یه کمکی کج بود..
_اگه میریم عقد کنون اقا آرش اینجا چیکار میکنیم؟؟!!!
به بد بختی جلوی خندم رو گرفتم و جدی گفتم:
_مثل اینکه عقد آرش رو اینجا گرفتند..
_چییی..!!!.چرا اینجا؟؟!!...مگه خودشون خونه نداشتند...
بی تفاوت گفتم:
_چرا...ولی رسمه که عقد رو خونه عروس میگیرند...
با حیرت گفت :
_چـــی ؟!!خونه ی عروس!!!
_اره خونه ی عروس...حالا پیاده شید..همینجوری هم به لطف شما دوتا دیر به مراسم بهترین رفیقم رسیدم...
بازوم رو محکم گرفت و ناباورانه گفت:
_یعنی امشب عقد کنون پریسا هست...اونم با آرش..
بی اراده لبخند پهنی زدم...
_خوب تو اون خونه غیر پریسا کیا هستند...اهان.. داداشاش ...آرشم که از داداشای پریسا خیلی خوشش نمیاد...جدا از اون تو این مملکت از اون مدل ازدواجا نداریم که...میفهمی چی میگم که...اونوقت کی میمونه؟؟...طبیعتا فقط پریسا خانم شما میمونه که قراره امشب به آرش خان ما بگه بله...

خوب تو اون خونه غیر پریسا کیا هستند...اهان.. داداشاش ...آرشم که از داداشای پریسا خیلی خوشش نمیاد...جدا از اون تو این مملکت از اون مدل ازدواجا نداریم که...میفهمی چی میگم که...اونوقت کی میمونه؟؟...طبیعتا پریسا خانم میمونه که قراره امشب به آرش خان ما بگه بله...
یهو با جیغ بلند سمانه دستم رو محکم رو دهنش گذاشتم...هول شیشه ی ماشین رو دادم بالا..
-چه خبرته دختر ؟؟!! الانه که همه بریزند بیرون..
با خوشحالی دستاشو به هم کوبید....
_چرا زودتر بهم نگفتی؟؟!!
خندیدم و با خودم گفتم واسه از دست ندادن همچین صحنه ای...خوب غافلگیرش کرده بودم....
_فرصتش پیش نیمد بگم بس که خانواده پریسا عجله کردند.
از تو جیبم دوتا جعبه مخملی قرمز در اوردم..دو تا نیم سکه بود....
_اینا رو بعد از اینکه عاقد خطبه رو خوند و بزرگترا هدیه هاشون رو دادند بده به عروس و دوماد....
با ذوق جعبه ها رو از دستم گرفت...یه جعبه دیگه هم از تو جیبم در اورم و دادم دستش...
_اینم یه دستبنده...اینو بده دست مهناز بده به عروس...
سرش رو تکون داد...جعبه هار وگذاشت تو کیفش..
_راستی اینم دستت باشه...
با تعجب به گوشی که دستم بود نگاه کرد..
_منتظر چی هستی ؟؟بگیرش..
اول واسه گرفتنش دو به شک بود اما بعد دستش رو جلو اورد از دستم گرفت...
_گوشی واسه ی خودته...خیلی پیشا واست خریده بودم..قبل اینکه اون جور نارو بزنی و همه اعتمادی که بهت داشتم رو از بین ببری..
سرش رو شرمنده انداخت زیر و چیزی نگفت...دوباره با حرفام حال جفتمون رو گرفته بودم...پوفی کردم و سرم رو تکون دادم تا افکار ازار دهنده رو بریزم دور..
_یه خط ثابت هم روشه....شماره من هم عدد یکشه...
گوشی رو گرفتم جلوش ودست کشیدم رو صفحه ش..
_کافیه این قفلشو اینجوری باز کنی و بعد این دکمه رو لمس کنی ...فهمیدی؟؟!
باز سرش رو تکون داد...
_خوبه...اخر مجلس هروقت زنگ زدم خداحافظی کنید و بیاین...باشه..
_باشه...
_اهان یه چیز دیگه....
دست کردم و از جیبم یه جعبه دیگه در اوردم...
_دستتو بده....
دست راستش رو با تعجب کشید جلو...
_اون یکی دستت رو گفتم....
اون یکی دستشو با تعجب بیشتری کشید جلو....
در جعبه رو باز کردم و حلقه ای که سر عقد کرده بودم دستش و همیشه ی خدا رو میز ارایشش بود برداشتم...
_بهتره این امشب دستت باشه....
دستش رو گرفتم و حلقه رو دوباره کردم تو انگشتش....
نگاهی به انگشتر کرد و دست کشید روش..
_چرا باز دستم کردیش؟؟!!
شونه هامو انداختم بالا و بیتفاوت گفتم:
_واسه ی اینکه خوش ندارم فردا صبح ارش بیاد دفتر و بگه یه خواستگار پیدا شده....
با حیرت گفت:
_خواستگار!!!! برای کی؟؟!!
با خودم گفتم "آره خواستگار اونم واسه ی کی..واسه ی زنم" سمانه زیادی خوشکل شده بود و بدون حلقه رفتنش میون حاج خانمایی که دنبال عروس واسه این و اون میگشتند خیلی خطرناک بود... رو کردم به مهناز...
_مهناز داداشی پیاده شو...
مهناز که تا اونموقع ساکت خیره به ریسه ها نشسته بود دوباره خم شد و از پشت صورتم رو بوسید...منم از همونجا بوسه شو جواب دادم...در ماشین رو باز کردم که سمانه گفت:
_یه لحظه صبر کن...
برگشتم و نگاش کردم...خودش رو کشوند سمت من و باکف دستش شروع کرد به پاک کردن صورتم...
_صورتت رژه لبی شده...
از تماس دستاش رو صورتم حس خوبی داشتم...باز به دقت نگاش کردم..تازه متوجه ی ابروهاش شدم...کمونی تر و باریک تر از قبل شده بود...تازه فهمیدم که ابروهاش رو هم برداشته..پس واسه ی همین بود که اینقدر تغییر کرده بود و خوشکلی چشماش چند برابر شده بود...تعریفی که میشد ازش کرد فقط در دو تا کلمه خلاصه میشد..."زیبا و خواستنی"..تماس انگشتاش با پوستم دیگه داشت کلافه م میکرد....نفس بلندی کشیدم تا از حرارت اتیشی که تو وجودم روشن کرده بود کم کنم....دستش رو گرفتم و اوردم پایین...
_خودم پاکش میکنم...

آرش همون کت و شلوار مورد علاقه ی مارکش رو پوشیده بود...همونی که حدود یک و نیم میلیون بهش انداخته بودند..ولی انصافا بهش میومد...با دیدن ما از کنار بچه های نمایشگاه بلند شد و اومد پیشمون...با دیدنش احساس کردم برادر خونیمه که داره دوماد میشه...هر چند تو این سالها عین یه برادر پشتم ایستاه بود...سمانه و مهناز رو تا ورودی خونه همراهی کردم و خودم نشستم بین حیدر و امیر...خونواده ی عروس مراسم رو کاملا سنتی گرفته بودند...همینجوری که میخواستم...زنونه تو خونه و مردونه تو حیاط...خدارو شکر که هوا به سردی شبای قبل نبود... آرش هم که لودگیش گل کرده بود اون وسط در حال قردادن بود...هر از گاهی هم میومد و در گوش من چندتایی متلک به برادرای پریسا مینداخت و میرفت...
با اومدن عاقد ، همگی به احترامش از جا بلند شدیم...بعد هم یاالله گویان عاقد و آرش رو فرستادند داخل زنونه....
به ریسه های اویزون از در و دیوار خونه نگاه کردم...یادمه بچگی هام عشقم همین چراغ رنگیا بود...عروسی که میشد تو کوچمون از سردر خونه دوماد تا سردر خونه روبرویی ریسه میکشیدند...اونوقت منم مثل بقیه بچه های محل اگه دعوت داشتیم که هیچ اگه هم نداشتیم بدون دعوت خودمون رو قاطی مهمونا میکردیم... به هوای رقصیدن و چلوکباب و نوشابه ی مجانی...همیشه هم میگفتند عروسیه اما ما که به غیر از دوماد کسی رو نمیدیدیم...درست مثل الان...چه روزایی بود...یادش یخیر..چشمام رو از رو ریسه ها برداشتم... آرش از زنونه بیرون اومده بود و همه داشتند بهش تبریک میگفتند...بالاخره این الاغم رفت قاطی مرغا...محکم بغلش کردم و صورتشو بوسیدم..
یواش زیر گوشم گفت:
_اوه اوه داداش....چه خبرته...من دیگه متاهلما...ناسلامتی ناموس مردمما...
نگاش کردم.. داشت واسم ابرو مینداخت بالا..جاش نبود وگرنه همونجا یکی میزدم پس گردنش...ناکس هیچ حرفی رو تو دلش نگه نمیداشت...
از صمیم قلب اروم گفتم:
_ایشالله خوشبخت شی گل پسر....
اونم اروم تر گفت:
_تو هم همینطور ..داداش ....

*********
فصل سی و دوم

از اینه ماشین به مهناز نگاه کردم...عزیزم...خواب خواب بود....خیابونا خلوت بود و بی دغدغه ی ترافیک پام رو گذاشتم روی گاز...سمانه هم چشم دوخته بود به خیابون...خسته میزد اما رضایت رو از صورتش ، میشد خوند..
وقتی رسیدیم دلم نیومد مهناز رو بیدار کنم...از همونجا دست گذاشتم زیر بدنش و بردمش بالا...مثل عروسکا خوابیده بود...دلم گرفت از این درد بی درمون...اخه کی باورش میشد دختری با این چهره ی فرشته گونه از نظر عقلی مشکل داشته باشه...سمانه جلوتر از من رفت و در رو باز کرد...
-میخوای تو اتاق بچه بخوابونش؟؟
در رو باپشت پا بستم...
اونوقت خودت کجا میخوابی؟!
شالش رو از رو سرش پایین کشید...
_من پایین تخت میخوابم...
نمیدونم چرا از این دختر انتظار داشتم بگه میام و....ولش کن...بیخیال....
_نمیخواد...تو اتاق خودم میخوابونمش...فقط کمک کن لباساش رو عوض کنه...لباس راحتیاش تو کمد دیواری اتاقمه..کشو یکی مونده به اخری...
اروم خوابوندمش رو تخت...نمیشد با اون همه گیره تو سرش بخوابه...خواستم گیره ها رو از سرش در بیارم که گفت خودش در میاره..کتم رو دراوردم و کراواتم رو شل کردم..بعد یه شام سنگین یه چایی داغ میچسبید..تا چای دم کشید سمانه هم از اتاق بیرون اومد...مانتوش رو به دست گرفته بود و داشت میرفت سمت اتاقش...

مانتوش رو به دست گرفته بود و داشت میرفت سمت اتاقش..
_چایی دمه ...میخوری؟؟
بدون اونکه چیزی بگه مانتوش رو گذاشت رو دسته مبل و نشست پشت میز...لیوان چایی رو گذاشتم رو به روش
_خوش گذشت؟؟
_خیلی..
یه کم از چاییم رو مزه مزه کردم...
_پری از دیدنم شوکه شد...
هنوز جوش بود...
_با اون همه اتفاقی که افتاد ، طبیعیه..
_میگفت واسطه بینشون تو بودی !!
یه حبه قند گذاشتم تو دهنم و اون تو چرخش دادم...
_یه جورایی...ولی اصل کار خودشون بودند...من فقط یه کم کارا رو جلوتر انداختم....
با شوق گفت:
_میدونی قراره دوازدهم عید عروسی بگیرند..
اولین جرعه ی چایی رو که میخوردم پرید تو گلوم و به سرفه افتادم.. ازهمونجا بلند شد و با کف دستاش کمرم رو ماساژ داد...بدون اونکه بخوام به تماسای دستش حساس شده بودم..یه جورایی ذره ذره وجودم دستاشو طلب میکرد و بدجور کلافه م میکرد...با دست اشاره کردم..
_کافیه....نفهمیدی چرا اینقدر زود؟!
_نمیدونم ولی اینجور که پری گفت دیشب باباش با آرش و مادرش اتمام حجت کرده که دختر رو عقد کرده تو خونش نگه نمیداره...آرش هم گفته اگه به این زودی باشه نمیتونه مراسم ان چنانی بگیره...بابای پری هم گفته ایرادی نداره...یه مراسم جمع و جور بگیر و زنتو ببر خونه..
دوازدهم...با یه حساب سر انگشتی میشد پونزده شونزده روز دیگه...
_میدونستی تولد من دوازدهم عیده؟؟
-دوازده فروردین تولدته !!! نمیدونستم..
پوزخندی زدم و گفتم:
_اگه میدونستی جای تعجب داشت...اصلا تو چی راجع من میدونی؟؟
خیره نگام کرد...نگاش این دفعه یه رنگ نا اشنا داشت..
_خیلی نمیدونم..اما دلم میخواد بیشتر بدونم..
نیشخندی رو لبام نشست..
_فکر نمیکنی خیلی دیر شده؟؟
خجالت زده چشماش رو دوخت به لیوان چاییش...نگام رو سر شونه ی برهنه ش چرخید...پوست سفیدش با اون ماکسی سبز خوش رنگش تضاد قشنگی داشت..موهای فرش مثل یه ابشار دورتا دور شونه هاش ریخته شده بود...بازم ضد حال زده بودم...چایی دوم رو ریختم...بهتر بود بحث رو عوض کنم..
_سر عقد ، مهنازم قند سابید؟؟
بدون اونکه سرش رو بالا بیاره گفت:
_اوهممم...
_تو چی؟؟
_نه...
_نه !! چرا ؟؟ مگه پریسا بهترین دوستت نبود؟؟
شونه هاشو بالا انداخت...
_نسابیدم چون شگون نداشت...
_شگون !!!
_....
_اونوقت چرا شگون نداشت؟؟!!
_چه میدونم...یکی اونجا گفت مطلقه و دو بخته نباید موقعی که صیغه میخونند کنار سفره عقد باشند..
_چـــی ؟؟!! چه خرافات مزخرفی..... ولی...
اخمام کشید تو هم...
_صبرکن ببینم...دو بخته و مطلقه...اونوقت اینا چه دخلی به تو داشت؟؟!!
شونه هاش رو دوباره بالا انداخت و چاییش رو فوت کرد..کوبیدم رو میز...
_مگه با تو نیستم ؟؟
لیوانش رو برگردوند روی میز..زل زد تو چشمام...
_نمیدونم...من نه دو بخته م و نه طلاق گرفته...یعنی هم هستم هم نیستم...یه چیزی ام بین این دو تا...
نفس یلندی کشید و گفت:
_واسه همین فکر کردم واسه پری نحسی بیاره اگه بالا سرشون وایسم و قند بسابم..
حرفاش دلم رو به اتیش کشید...لعنت بهت جمشید...لعنت بهت....بقیه ی لیوان چاییم رو بدون توجه به داغیش خوردم...حرفی که از سمانه شنیدم در برابر این چایی خیلی خیلی سوزنده تر بود...درست مثل یه لیوان نقره داغ که تو گلوم ریخته شده باشه....

برگه ترخیص رو دادم دست نگهبانی بیمارستان....ماشین رو تا جلوی ساختمون اوردم و باکمک سمانه مادرش رو سوار کردم....بی توجه به مادرش که اصرار داشت خونه خودش ببریمش فرمون رو سمت خونه چرخوندم....از قبل به سمانه گفته بودم که میتونه تا هروقت که بخواد مادرش رو پیش خودمون نگهداره..سمانه اتاق خودش رو برای مادرش اماده کرده بود....پلاستیک داروهاش رو گذاشتم رو پا تختی.... نمایشگاه رو به حیدر سپرده بودم... ساعت سه بود... برای یه چرت کوچیک وقت میشد...بلوز وشلوار راحتی مهناز رو از روی پاتختی برداشتم...صبح زود رسونده بودمش مدرسه... خواستم بذارم تو کمد که متوجه یه ساک با کلی خرت و پرت گوشه ی کمد شدم...با همون نگاه اول لوازم سمانه رو شناختم...
در اتاق سمانه رو اروم زدم...با یه لیوان اب اومد در...
_یه لحظه بیا...
_صبر کن داروهاشو بدم ...
همونجا منتظر ایستادم تا بیاد...اومد بیرون و اروم گفت:
_چیه؟؟
_چرا وسایلات رو گذاشتی تو اون اتاق؟؟!!
دستاشو به نشونه سکوت گذاشت رو لباش....و بعد بازوم رو گرفت و من کشوند تو اتاق و در رو بست...بدون دونستن علتش از این بازی یه جورایی خوشم اومده بود..
انتهای گیسش رو گرفت به دست و دور انگشتش تاب داد..
_چجور بگم.....
خاموش نگام کرد..
_چی رو چجور بگی؟؟
کمی من و من کرد...
_خوب...مامان نمیدونه که....
مکث کرد و اینبار شرمنده نگام کرد...
_خوب مامانت چی چی رو نمیدونه؟
_اخه...راستش نمیخوام مامان بفهمه تو اتاقای سوا هستیم...
ابروهام بالا رفت...التماسی گفت:
_اشکالی نداره وسایلام اینجا باشه؟؟همین یه مدت...
بازی داشت جالب تر میشد...
دستامو کردم تو جیبم و شونه هام رو بالا انداختم...بعد خیلی بیتفاوت گفتم:
_ چه اشکالی ؟؟من فقط تعجب کردم همین ...
بعد هم پشت بهش ایستادم و شروع کردم به باز کردن دکمه لباسم...یه لبخند نشست رو لبم...تو دلم بهش گفتم:
"حالا شب رو میخوای چیکار کنی خانم خوشکله".
عصر یه سر به نمایشگاه زدم.فقط سه روز تا پایان سال مونده بود...تو این دو هفته تمامی حسابای شرکت و نمایشگاه رو با کمک محسن سرو سامون داده بودیم...با وجود حسابدار قابلی مثل محسن ، امسال حجم کمتری از کار روی دوشم بود....با وجود بحران اقتصادی امسال هم نمایشگاه سود خوبی داشت...حقوق کارکنا رو به اضافه مبلغ قابل توجهی عیدی به حساب کارکنا واریز کردم...
کارم که تمام شد اومدم که برم که دو تا مهمون ناخونده اومدند...حاج امینی با دخترشون شراره...بی توجه به نگاههای دلخور شراره مشغول احوالپرسی با حاجی شدم...شراره طلبکارانه زل زده بود به من...دنده م نرم تا دفعه ی دیگه برای تحریک حسادت سمانه از یه راه دیگه استفاده کنم....بعد از کلی زبون ریختن و زنگ به محسن زدن و حضورا تشکر کردن و شماره محسن رو گرفتن تازه بحث رسیده شد به شام...
از رستوران که بیرون اومدیم تا برسم خونه ساعت یازده شده بود...سمانه تو پذیرایی نشسته بود.با دیدنم از جا بلند شد و سلام کرد.چهره اش نگران میزد...جواب سلامش رو دادم و گفتم:
_چیزی شده؟؟
_نه...
_پس چرا نگرانی؟؟
_چیزی نیست...فقط..
_فقط چی؟؟
_فقط دیر کردی ترسیدم..
_ترسیدی!! از چی ترسیدی؟؟!!
موهاشو از رو پیشونیش فرستاد پشت گوشش...
_هیچی..نگران شدم ، نکنه باز جمشید...
سرم رو اوردم جلوی صورتش...
_مگه قرار نبود اسمشو نیاری...این دفعه ی چندمت بود خانم کوچولو ؟؟
چیزی نگفت...به قولی حرف حساب جواب نداره...از شدت خواب الودگی بی اراده خمیازه ای کشیدم...
-مادرت خوابیده ؟؟
_اره...خیلی خسته بود...
-خسته؟؟!!
_عصری کلی داخل پذیرایی راه رفت...میگه حالش خوبه... فردا میخواد برگرده خونه ی خودش..
خونه خودش !! به این زودی..خمیازه ای کشیدم...به هر حال موندن و نموندنش دست من که نبود...اگر میخواست بره نمیتونستم به زور نگهش دارم....

اگر میخواست بره نمیتونستم به زور نگهش دارم....
خواست بره سمت اتاق که بی هوا پرسیدم:
_امشب کجا میخوابی؟؟!!
برگشت و نگام کرد....موهاش رو فرستاد پشت گوشش و گفت:
_تو اتاق بچه.....
تو اتاق بچه !!! یعنی کف زمین میخوابید!!...خواستم پیشنهاد بدم که تو این خونه جای دیگه ای هم برای خوابیدن داره اما این غرور لعنتی بد جور شروع کرد به غر زدن..بیچاره راستم میگفت...بعد از اون همه پس زدن حالا نوبت خودش بود که پا پیش بگذاره....
نگاهی به تختخواب دو نفره انداختم....پوزخندی زدم...دختره ی بگم چی...باز تموم چرتکه هایی که سر میز شام زیر سنگینی نگاه شراره انداخته بودم به هم ریخته بود....یه شلوار ورزشی مشکی تنم کردم..اونقدر خسته بودم که بی خیال مسواک شدم...نشستم لبه ی تخت و بلوزم رو در اوردم...نگاهی به بالش کرم رنگ کنارم انداختم.....داغ دلم باز تازه شد....لعنتی من واسه ی برد رو این بازی حساب ویژه ای باز کرده بودم...دراز کشیدم روی تخت و پتوی نرم و سبکم رو تا گلو کشیدم بالا....یعنی سمانه امشب رو زمین میخوابید..بیخیال بهادر... حالا که خودش اینطور میخواد پس تو رو سننه....اونقدر خسته بودم که ترجیح دادم دیگه بهش فکر نکنم...به هرحال همین یه شب بود...
چشمام تازه داشت گرم خواب میشد که با صدای چرخش دستگیره ی در از چرت پریدم...سرم رو به طرف در چرخوندم..در باز شد و سمانه با یه کوسن و یه پتو اومد داخل....نشستم روی تخت و ساکت نگاش کردم..
کنار تخت ایستاد و پتوی تو دستش رو فشار داد...
_من......
باقی حرفش رو خورد و مستاصل نگام کرد...پتوی تو دستش داد میزد که چه خبره اما باز خودم رو زدم به کوچه ی معروف علی چپ ...خمیازه ای کشیدم و گیج نگاش کردم...
_تو چی؟؟!!!
_میشه.....میشه امشب اینجا بخوابم؟؟
خوب پس این بازی هنوز ادامه داشت..لبم رو از داخل گاز گرفتم تا خنده م رو پنهون کنم و همزمان چشمام رو گرد کردم.....
_چی!!!...
دستش رو گرفت جلوی دهنم و دستپاچه گفت:
_تو رو خدا اروم تر...مامان هنوز نخوابیده..
فوری دستش رو از جلوی دهنم برداشت و ادامه داد..
_مامان نذاشت پیشش بخوابم..گفت لازم نیست یکی مراقبش باشه....میشه امشب همینجا رو زمین بخوابم..قول میدم مزاحم خوابت نشم...
اینجا ؟!!!روی زمین بخوابه اونم تو این اتاق !!!!یه جورایی خورد تو ذوقم...
_چرا رو زمین بخوابی ؟؟ پذیرایی که هست...اونجا میتونی رو مبل بخوابی...
_اگه تو پذیرایی بخوابم مامان صبح که واسه وضو بیدار میشه منو اونجا میبینه...
پتو رو کنار زدم و مقابلش ایستادم...نگاش کردم و بیتفاوت گفتم:
_ایرادی نداره میتونی بمونی ولی میبینی که...کف اتاق پارکته... اون قالیچه ها هم اونقدر کوچیکه که اگه روشون بخوابی پاهات از اون ورش میزنه بیرون...
در حالیکه سعی میکرد به نیم تنه ی لختم نگاه نکنه گفت:
_اشکال نداره...
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_میل خودته...هر جور راحتی......
پتوش رو نزدیک شوفاژ پهن کرد و دراز کشید...کف پاهام رو بیشتر به زمین فشار دادم تا درجه سردیش رو تخمین بزنم...در دو کلمه سرد بود و سخت....بی توجه بهش دراز کشیدم...به پرده اویزون تخت زل زدم...گرمای پتو و نرمی تشک دیگه به نظرم خوشایند نمیومد..از همونجا زیر نظر گرفتمش...کمی که گذشت ، تو خودش جمع شد...عجیب خواب از سرم پریده بود...بیخیال این غرور لعنتی...
_بیداری؟؟
_....
_با توام...
_هوممم..
_پاشو بیا اینجا بگیر بخواب..
_.....
_سمانه...
_همینجا خوبه...



ادامه دارد...