ندا در حالی که دستم را می کشید تا از کلاس خارج
شویم گفت: فرناز جون در برابر باربد دیگه نمی تونی بی تفاوت باشی.پس بی خود حفظ ظاهر نکن!به قول شاعر رنگ
رخساره خبر می دهد از سر درون
لبخند تلخی زدم و به او گفتم: ندا جان تو هم عادت داري که فقط به ظاهر افراد نگاه کنی؛ در صورتی که از باطن اونها خبر
نداري!

ندا بی خبر از همه چیز گفت
: باطنت رو هم به زودي خواهیم دید!

وارد سالن غذا خوري که شدیم
.،هر دو سکوت کردیم و با دیدن باریدکه روي صندلی نشسته بود و ظاهرا انتظار ما را می
کشد به طرفش رفتیم.قلبم مثل طبلی در سینه ام شروع به تپیدن کرد. باز او را دیدم و دستخوش احساسات شدم.با

دستانی لرزان صندلی را عقب کشیدم و وجود سست و بی رمق خود راروي آن رها کردم. باربد از جایش بلند شد و در حالی...



    که به موهاي پرپشتش دست می کشید گفت
    :خانم هاچی میل دارند؟
    ندا بدون رودر بایسی گفت:یک بندري تندو تیز لطفا.

    باربد بدون اینکه به من نگاه کند گفت
    : و شما خانم فاخته؟
    در حالی که صدایم آشکارا می لرزیدگفتم: من که گفتم...چیزي میل ندارم.

    باربد نفس عمیقی کشیدو گفت
    : هر طور که مایلید.

    بعد از رفتن او ندا سرش را جلو آوردوگفت
    :فرناز جون فدات شم اینجا دیگه جاي ناز کردن نیست. عزیز دلم باور کن من تا
    آخرشو خودندم. که تو تنها با نگاه هاي باربد غش و ضعف می ري پس دیگه....

    با آمدن باربد ندا حرفش را قطع کرد
    .باربد خوراکی ها را روي میز گذاشت و بعد یک صندلی را عقب کشیدو روبه روي من
    نشست. از گرما و حرارتی که دوباره بر وجودم حکم فرما شده بود،احساس ذوب شدن می کردم. و مدام با دستمالی که د
    ردست داشتم عرق هاي روي پیشانی ام را پاك می کردم و بود اینکه به اطرافم نگاه کنم سرم را پایین انداخته وب ا دسته
    گلی ککه روي میز قرار داشت بازي می کردم. یک لحظه احساس کردم که باربد به چهره ام زل زدهناگهان اختیار چشمانم
    را از دست دادم و درحین اینکه سرم را بالا می بردم نگاهم در نگاه باربد گره خورد.احساسم درست بود اما به محض اینکه
    من نگاهش کردم خیلی زودنگاهش را از من گرفت و ناگهان ساندویچ در گلویش گیر کرد و به شدت به سرفه افتاد. طوري
    که ندا نگران از جایش بلند شدو به طرف بوفه رفتو بعد با لیوانی آب به طرف باربد آمد. در یک لحظه به او نگاهی انداختم
    ،مانند لبو قرمز شده بود خنده ام گرفت و سرم را پایین انداختم و لبخند کوچکی ب لبم نشاندم. ندا از دیدن خونسردي ام
    حرصش گرفته بود.و از اینکه من نسبت به باربد خودم را بی تفاوت نشان می دادم نگاهی پر از سرزنش به من انداختو
    چیزي نگفت. باربد وقتی به حالت طبیعی اش برگشت از خودن بقیه ساندویچش صرف نظر کردو دقایقی بعد با تک سرفه اي
    سکوت سه نفره را شکست و با صداي آرام و زیبایش گفت:بهتر است هرچه زودتر عنوان تحقیق را تعیین کنیم .

    ندا حرف او را تایید کردولی من سکوت کردم و آماده شنیدن شدم
    . باربد خیلی شمرده شروع به گفتن کرد:به نظر من
    تحقیق را می توانیم با موضوع بیماري آنفولانزا شروع کنیم. بر خلاف اینکه متاسفانه ،همه ابن بیماري را ساده می گیرند با
    بی نوجهی نسبت به آن باعث به وجود آمدن بیماري هاي دیگر هم می شوند.

    دقایقی بعد باربد صحبتی را تمام کردو با کشدن نفس عمیقی گفت
    :خب خانم ها نظرتون چیه؟ ندا فوري روبه من کردو گفت:


    من که مخالفتی ندارم
    . بعد نگاهش را به من دوخت و حرفش را ادامه داد وگفت:موضوع جالبه در ضمن ما هم می تونیم در
    کنارش مصاحبه هاي مختلفی از چند پزشک تهیه کنیم و نظر اون ها را درمورد بیماري و بیماران بدانیم. و هم چنین راه
    هاي مقابله با آن را بدست بیاوریم که تحقیقاتمان کامل تر شود. ندا این بار دستانس را در هم قفل کرد و با عجله به من
    گفت: فرناز جان تو باید مسئولیت مصاحبه ها را قبول کنی چون به راحتی می توانی با فواد و هم کارانش مصاحبه هاي
    مختلفی انجام دهی.

    باربدحرف ندا راقطع کردو فورا پرسید
    :فواد کیه؟
    ندا نگاه پر معنایی به من کردو در جواب باربد گفت: فواد برادر فرناز و متخصص اطفاله. باربد با لحن آرامی گفت:که
    اینطور!من هم می توانم از خواهرم کمک بگیرم و مصاحبه اي با او داشته باشم.

    من و ندا نگاه گذرایی به هم انداختیم ،بعد ندا به او گفت
    : مگر خواهر شما هم پزشکه؟!

    باربد سرش را چند بار تکان دادوگفت
    : بله او یک پزشک ماهرو موفقه.

    هر کلمه که از دهان باربد خارج می شد انگار یک تکه آتش بود که به سو
    .یم پرتاب می شد. به یاد حرف هاي زشت و
    رکیکی که به خانواده اش زده بودم افتادم،حالا با شنیدن صحبت هاي باربد داشتم از شدت شرم می سوختم. نمی دانم چند
    دقیقه در حال خودم بودم که ندا منو صدا کردوگفت: فرناز جون تو کجایی؟ اصلا هوش و حواست پیش ما نیست.ببینم نمی
    خواهی نظري در مورد تحقیق بدهی؟
    ضمن صحبت هاي ندا بارید نگاهش را به چهره ام دوخت و منتظر شنیدن حرف یا انتقادي از طرف من شد. به زحمت نفس
    عمیقی کشیدم و با هول و هراس فراوان گفتم: -من نظر خاصی ندارم. در مورد مصاحبه هم حتما با فواد صحبت خواهم کرد
    و از او کمک خواهم گرفت .

    ندا از لحن گفتارو کلامم لبخندي زد و در حالی که به شدت جلوي خنه اش را می گرفت رو به باربد گفت
    : خوب آقاي
    آشتیانی ،فکر می کنم دیگه مشکلی نباشه،درسته؟
    باربد نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: خدا رو شکر نه ان شاءا... از فردا کارمان را شروع می کنیم .

    هر سه هم زمان با هم از جاي خود بلند و براي رفتن به خانه آماده شدیم
    . همان طور که داشتم از ندا خداحافظی می کردم
    باربد با لحن زیبایش گفت: من شما را می رسانم،میرم اتومبیلم را روشن کنم تا بیایید .



    و بعد بودن اینکه منتظر جواب من و ندا باشد از سالن خارج شد و به طرف اتومبیل رفت
    . بعد از رفتن او به ندا گفتم:

    تو با باربد برو من می خواهم کمی پیاده روي کنم،فعلا خداحافظ
    .

    ندا در حالی که دندانش را به لبش گرفته بود،دستم را گرفت و گفت
    : اولا که در این هواي سرد نمی تونی پیاده روي کنی! در
    ثانی اگه تو نیاي من هم نمیام .

    حرفش را قطع کردم و گفتم
    :آخه تو به من چی کار داري؟ خودت برو دیگه!

    ندا بدون توجه به حرفم دستم را کشیدو کشان کشان مرا بیرون برد، چشمانم به اتومبیل افتاد که قلبم فرو ریخت
    . دستم را
    با فشار از دست ندا خارج کردم و هراسان از او خداحافظی کردم. و قبل از اینکه ندا بتواند عکس العملی انجام دهد،با گام
    هایی بلند از اودور شدم تا او مانع رفتنم نشوداما متاسفانه هنوز از در خروجی بیرون نیامده بودم که صداي بوق پیاپی
    اتومبیل باربد دوباره مرا ترساند. باربد با صداي جادویی اش مرا صدا کردوگفت: خانم فاخته خواهش می کنم سوار شوید .

    برگشتم و نگاهش کردم،در نگاهش برق خاصی بود که مرا آشفته می کرد
    . باربد یکبار دیگر خواهش کرد که سوار شوم،به
    قدري زبان در دهانم سنگین شده بود که نتوانستم مخالفت کنم. و به ناچار با دستانی که آشکارا می لرزید در اتو مبیل را
    بازکردم و سورا شدم. در دل هزار بار خودم را نفرین کردم که چرا بی جهت و بودن آنکه بخواهم چنین نقطه ضعف بزرگی را
    به او داده بودم و حالا باید زیر نگاه هاي او از شرم بسورم و دم نزنم. خاطرات آن روز در ذهنم پررنگ تر می شد و در
    وجودم شعله می کشید. با دستمالی مرتب پیشانی خیسم را پاك می کردم. هر لحظه که می گذشت بیشتر حس می کردم
    که ممکن است از شرم و گرمایی که بر وجودم حاکم شده است خفه شوم! ندا دستش را بروي شانه ام گذاشت و گفت: نکنه
    واقعا زبونتو موش خورده ؟ آخه دختر جون تو امروز چت شده؟
    و بعد در حالی که به چهره او دقیق تر شده بود گفت: فرناز جون واقعا مثل اینکه حالت خوب نیست ها...چرا رنگت اینقدر
    پریده؟
    به زحمت آب دهانم را فرو دادم و به زحمت با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد گفتم: ندا جون چیز مهمی نیست.

    این بار نفس عمیقی کشیدم و سرم را بالا گرفتم
    . ناگهان متوجه باربد شدم که از آینه اتو مبیلنگاهم می کند،وقتی نگاهم در
    نگاه ویران کننده اش گره خورد،نیشخندي به من زد که تمام وجودم یکباره در همفر ریخت! گویی می خواست با آن
    نیشخند پر معنایش به من بفهماند که من علت این بد حالیت را می دانم، من می دانم که در درون تو چه می گذرد.... با




    فشار دست ندا که بازویم را تکان می داد از عالم پریشان خودم بیرون آمدم
    . ندا که بدجوري نگران سلامتی من بودبا
    خواهش گفت: فرناز جون می خواي با هم بریم دکتر؟آخه حالت...

    حرفش را قطع کردم و آرام به او گفتم
    :ندا جان باور کن من مشکلی ندارم.نگراند نباش. ندا سرش را به گوشم نزدیک
    کردوآرام گفت:پس مشکل چیز دیگري است! بهتره که من هرچه زودتر پیاده شوم فکر کنم مزاحمتون هستم...

    سرم را به جانبش چرخاندم و با جدیت نگاهی به او انداختم و گفتم
    : ندا!...

    حرفم را قطع کرد ولبخندي به رویم زد و دوباره آرام گفت
    : رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون!

    و بعد فوري رو به باربد کردو گفت
    :آقاي آشتیانی بی زحمت همین جا نگه دارید؟
    باربد با تعجبپرسید: خانم کمالی مقصدتان همین جاست؟
    باربد با اطمینان گفت: بله از لطفتون ممنون هستم .

    با تعجب نگاهش کردم و خواستم بگویم چرا اینجا
    ...که او چشمکی به من زد و از ماشین پیاده شد. بعد از پیاده شدن
    ندا،باربد با سرعت بیشتري شروع به رانندگی کرد.تنها شدن با او باعث منقلب شدن حالم می شد،طوري که از شدت شرم
    نمی توانستم سرم را بالا بگیرم،باربد هم با سکوتش مرا بیشتر عذاب می داد. شاید هم او هنوز به خاطر توهین هایی که به
    خانواده اش کرده بودم از من دلگیر بود. لحظاتی بعد باربد ضبط صوت را روشن کردو طولی نکشید که صداي آرام و دلنشین
    موسیقی این سکوت زجر آور را شکست!
    "آسون نمی شم یار کسی من،آسون نمی دم دل به کسی من،مغرور ترین عاشق شهرم،من جز به خودم با همه قهرم،نوازشم
    کن،نوازشم کن،اگه دوستم داري تو خواهشم کن"...

    ده بود،دوباره با خودم گفتم
    : پسر مغرور فکر می کنی « چه ترانه اي،زبان حال دل من است یا باربد؟ در حالی که حرصم درآ
    کی هستی؟ در همین فکر بودم که ناگهان باربد با طعنه گفت: خانم فاخته...میشه بپرسم چرا اینقدر درهم فرو رفته اید؟
    رنگ هم که برچهره نداري؟نکند از اینکه با من تنها شده اي می ترسی؟ یا... شاید یادآوري خاطرات گذشته عذابت می
    دهد؟
    از صحبت و لحن کلامش کاملا مشخص بود که می خواهد حرص مرا دربیاورد و با طعنه و کنایه هایش مرا تحقیر کند بنابراین
    در حالی که سعی کمی کردم بر اعصاب خودم مسلط شوم با لحن جدي به او گفتم: نگه دارید می خواهم پیاده شوم.




    باربد برخلاف من با خون سردي ،سوت کوتاهی کشیدو گفت
    : اوه... خانم فاخته ، چرا بدت اومد کمئ فقط می خواستم که در
    حالی که از احوال پریشانت بپرسم.

    با حرص به او گفتم
    :لطفا هرچه سریع تر نگه دارید،احتیاجی به احوال پرسی شما ندارم. آقاي محترم !

    باربد قهقهه اي سر داد و سپس بدون گفتن کلامی در کناري ترمز کرد،با عصبانیت پیاده شدم و بعد تمام حرصم را روي
    درب اتومبیل خالی کردم و آن را محکم به هم کوبیدم
    . باربد شیشه اتومبیل را پایین کشیدو گفت:
    -به سلامت در ضمن یادت باشه از فردا وقتی بهت گفتم سوار شوبدون اینکه جلو دوستت ادا و اطوار در بیاوري فورا
    می آیی و سوار میشی، این را هم یادت باشه که امروز براي اولین و آخرین بار بود که از تو خواهش کردم تا سوار شوي چون
    من اصلا اهل خواهش کردن نیستم. از شنیدن حرف هایش آتش گرفتم و در جواب او با خشم گفتم: من هم اصلا خوشم
    نمیاد که سوار اتو مبیل تو شوم مگر تو که هستی که می خواهی مرا مجبور کنی؟
    باربد در جوابم با لبخندي گفت:من همانم که...

    یکباره حرفش را خورد اما طولی نکشید که دوباره گفت
    : من همانم که تو باید تابع حرف هایم باشی،در غیر این صورتبنده
    هیچ تضمینی نمی کنم که راز نگه دار خوبی باشم. فکر کنم عدم راز داري من برایت عواقب بدي داشته باشد،نه تنها تو را
    جلو دوستانت رسوا می کنم بلکه انگشت نماي تمام دانشگاه هم خواهی شد!این را در مغزت فرو کن که باربد آشتیانی

    bye
    فعلا ! Ok هرکاري که بخواهد انجام ما دهد
    اتو مبیلش مانند حبابی از مقابل چشمانم محو شد. حرف هاي او یکباره مثل خورهئ به جانم افتادنگاهش سرشار از خشم و
    کینه بود. این را به یقسن میدانستم که او بدجوري از تهمت هایی که نثار خانواده الش کرده بودم به دل گرفته،کاش غرورم
    اجازه میداد که از او معذرت خواهی کنم شاید با یکمعذرت خواهی ساده می توانستم کینه را از دلش پاك کنم تا اینکه
    تهدیدش را عملی نکند. اوه خدایا!!نکند آبرویم را درکلاس ببرد...نکند مرا جلو ندا سکه یه پول کند ؟ لعنت به من ... نه
    هزاران بار لعنت به باربد که مرا الینگونه بازي داد و خیلی راحت توانسته مرا در دام بیاندازد.اگر من احمق فریب احساسات
    پوچ خودم را نمی خوردم و به او زنگ نمی زدم،حالا او هرگز به خودش اجازه نمی دادکه به من چپ چپ نگاه کندو یا
    اینچنین مرا خردو تحقیر کند! واي که حق می دهد که مرا به باد تمسخر بگیرد و هر لحظه با تهدید هایش تن مرا بلرزاند.

    افکارم مثل طوفانی درهم و برهم شده بود،گیج و مات در پیاده رو راه می رفتم و با هر قدم خود را لعن و نفرین می