رمان هوای تو21
ساعتي بعد از رفتنش ...حاج خانوم بالا مي ايد تا از رفتنم اطمينان حاصل كند..
وقتي او را انقدر مصمم مي بينم ...مي فهمم كه در كارش هيچ شوخي ندارد...ساعتي از نيمه شب مي گذرد.... خواب به چشمهايم نمي ايد ...
بر مي خيزم و با احساس اضافه اي بودن..چمدانم را بيرون مي كشم و مشغول جمع كردن لباسهايم مي شوم ..بايد فردا بروم ..رفت و امدنهاي پارسا معلوم نيست ..شايد زودتر از انچه كه فكرش را مي كنم باز گردد..پس نبايد وقتي را تلف مي كردم..از غزل هم نبايد كمك مي گرفتم...بايد ابتدا فقط مي رفتم ...
تا به صبح كه همه كارهايم را جمع و جور مي كنم ..لحظه اي ترديد هم در خود راه نمي دهم ..و تمام اين اطمينان ها تنها خود پارساست كه فهميده ام هيچ گونه علاقه اي به من ندارد و من براي اينكه سر بارش نباشم ..به خواسته حاج خانوم تن مي دهم .
البته رفتنم بايد طوري مي بود كه در اولين ساعات نظري را به خود جلب نمي كردم..پس بايد طبق روال هر روز براي صبحانه پايين مي رفتم و صبر مي كردم كه حاجي و سعيد بروند...
صبح كمي زودتر از هر روز به پايين مي روم ..هنوز كسي براي صبحانه نيامده است ...تصميم مي گيرم كه دوباره به اتاقم باز گردم تا با امدنشان من هم پايين بيايم ..
هنگام عبور از كنار اتاق كار حاجي صدايي توجه ام را به خود جلب مي كند و مجبور به ايستادنم مي كند:
- پارسا نبايد بفهمه..يه طوري راهيش كن كه مطمئن شي براي هميشه از اينجا رفته...
- اما اگه بفهمه شايد
- اگه بفهمه...تا اون موقع هم دختر رفته ....اگه ببينه دختره بهش توجهي نكرده.. و رفته خودشم راضي ميشه كه غيابي طلاقش بده..حالا نظر خود مهناز چيه ؟
- دوست نداره بمونه ....اما مي ترسم نظرش عوض بشه..
- نگران نباش ..سعيدو كه امروز مي فرستم پي كارا بيرون شهر و تا شب نمي تونه برگرده..خودمم مي رم حجره..اكبر مي ذارم كه باهاش تا ترمينالي جايي مي خوايد بريد ..پولم هر جور شده بهش بده ...
- اما ديشب پسش داد
- بايد بهش بدي ..كه بهانه اي براي برگشت نداشته باشه
صداي نگران حاج خانوم ..در گوشم پيچيده مي شود:
- حاجي پارسا اگه بفهمه كه من و شما ..مهنازو فرستاديم بره..ممكنه كه
- قرار نيست كه بفهمه...تو هم نگران نباش...تا ظهر راهيش كن ...اصلا يه مدت بفرستش شمال ..تا بتونه جايي براي خودش پيدا كنه
-چشم هر چي شما بگيد
مات زده به در از اين گفتگو.. قدمي به عقب مي روم و قبل از باز شدن در خودم را پشت ستون پنهان مي كنم..هر دوبا هم بيرون مي ايند كه حاجي مي گويد:
- من ديگه نمي تونم رو حرفش حرفي بزنم...حواست به همه چي باشه..مطمئنم خودشم مهنازو نمي خواد ....تا يه مدتم حرفي از دختر حاج رضا يا هر دختر ديگه اي رو نزن كه حساسش كني..يه مدت كه بعد از رفتن مهناز با كار سرگرم بشه ..همه چيز بر مي گرد به روال سابقش
اشك در چشمانم حلقه مي زند ...و دستم را جلوي دهانم مي گذارم ..كه صدايم را نشوند...با گذر كردن و رفتنشان به سمت اشپزخانه...با عجله از پله ها بالا مي روم و وارد اتاقم مي شوم ..و به چمدان بسته شده ام نگاه مي كنم ...
بايد مي فهميدم كه اين حاج خانوم به تنهايي قادر به انجام هيچ كاري نيست ..اما چرا حاجي مي خواهد در خفا و به دور از چشم پارسا اين كار را با من بكند...؟
گيج و سردرگم در وسط اتاق مي ايستم ..حال بايد چه مي كردم.؟.مي ماندم يا مي رفتم.؟.پارسا كه مرا نمي خواهد..حاجي هم به واسطه زنش مي خواهد بيرونم كند ..پس بايد مي رفتم ..اما..چيزي مانع رفتنم مي شد كه نمي دانستم چيست ...در ابتدا مي خواستم با پارسا تماس بگيرم ..اما باز هم
نه نبايد همينگونه مي رفتم بايد به انها مي فهماندم كه نمي توانند با خواست خودشان من را بيرون كنند....ان هم زماني كه هنوز زن پارسا هستم ......اما اين فكرها هم بي فايده است اصل كار خود پارساست كه مرا نمي خواهد ...رنجيده از شنيدن حرفهايشان مجددا ابي به صورتم مي پاشم ... تا كمي به خود بيايم ..وقتي پايين رمي روم همه انها در حال خوردن صبحانه يشان هستند
سلامي مثل هميشه مي دهم و صندلي را بيرون مي كشم و مي نشينم كه سعيد با عجله بر مي خيزد و رو به حاجي مي گويد:
- پس سوئيچ ماشين شما رو بر مي دارم تا اونجا كلي راهه.... تا برم و بيام ..دير ميشه
حاجي سرش را تكاني مي دهد و مي گويد:
- باشه ..كارا تموم شد ..باهام تماس بگير
- چشم ...من ديگه برم.. كاري نداريد؟
و در حالي كه با من و حاج خانوم خداحافظي مي كند دوباره رو به حاجي مي گويد:
- حاجي لازم نيست پارسا مي اومد بعد
- نه ..تو برو... بنا نيست كه هميشه پارسا باشه تا ما يه كار ي رو بكنيم
سرش را تكاني مي دهد و با يك خداحافظي ارام از خانه بيرون مي زند
حاج خانوم زير چشمي نگاهي به من مي اندازد كه حاجي بر مي خيزد و قصد رفتن مي كند كه رو به حاج خانوم و با صداي بلندي مي گويم:
- من نظرم عوض شد ..منتظر برگشتن پارسا مي شم
حاج خانوم سريع به حاجي نگاه مي كند ..تيريم به هدف مي خورد ...كه حاج خانوم مي گويد:
- ما با هم حرف زده بوديم
- حالا نظرم عوض شده ...
سكوت مي كند كه حاجي بلاخره به حرف مي ايد :
- همونجايي كه قراره بري ..مي ري
به حاجي خيره نگاه مي كنم ..ادامه مي دهد:
- پولي كه ديشب پس دادي سهمت از اين زندگي بود..حالا بايد بري
پوزخند مي زنم به اين بازي كثيف و بر مي خيزم و به سمت پله ها مي روم...من تصميمات ديگري گرفته ام كه نگذارم اين چنين بي رحمانه بيرونم كنند
- تا ظهر كه بر مي گردم بايد رفته باشي
لحظه اي روي پله ها مي ايستم و به سمتش مي چرخم و با چهره اي جدي مي گويم:
- باشه حاجي...
هر دو با شك و ترديد نگاهم مي كنن و من با خود مي انديشم كه چرا از رو نمي روم و نمي روم...مشكلم پارسا ست ..پارسايي كه حتي كوچكترين ابراز علاقه اي به من نكرده است..و اين تصميمي را كه گرفته ام دچار شك و ترديد مي كند...چند دقيقه پيش مي خواستم بمانم..اما همين كه يادم مي امد او مي خواهد برود...مقاومت را در برابر حاجي ..بي اثر مي ديدم ...و واقعا لحظه اي با استيصال به خود مي گفتم:
- من بايد چه كار كنم؟
كه مي گويد:
- لازم نيست با حاج خانوم بري..خودم ميام دنبالت
دست بر نرده مي گذارم...و با اقتداري كه تازگي به دست اورده ام از شدت بي رحميهايشان مي گويم:
- نترس حاجي ..همچين مي رم كه ردم گم بشه..نمي خواد به فكر محكم كاري باشي...همين الانم مي رم
- ..بهتر ...خودم بيام خيالم راحت تره ..
در ان چشمان بي احساس خيره مي شوم و با پوزخندي به سمت اتاقم مي روم ...
با تني لرزان و افت فشار ...لباسهايم را عوض مي كنم و كنار چمدانم مي ايستم ..گاهي مصائب ادم را سخت محكم و استوار مي كند و من اكنون چنين حسي دارم ..حسي كه تنها به من مي گويد..بدون كوچك كردن خودت از اين خانه برو .....دسته چمدان را مي گيرم و مي خواهم از اتاق خارج بشوم ..اما لحظه اي مي ايستم و به سمت كمد لباسهايش مي روم ...
با خود كه صادقم ..مدتي است كه فهميده ام بودنش را مي خواهم..اما حاضر به تحميل كردن خود نيستم ...سهراب شوهرم بوداما نه انچنان از من حمايت مي كرد و نه اينكه به من قوت قلبي مي داد ... مدام حرف ترس از دست دادن خانواده اش را دم گوشم زمزمه مي كرد ...اما پارسا ...
فكم منقبض مي شود تا كه مانع اشك ريختنم شود...با اين برادر هم باشم..خانواده اش باز هم هستند..انها من را قبول ندارند
در كمد را باز مي كنم....عقده بوييدن ندارم اما ...بوي عطر لباسهايش كه در كنارم باشد..احساس ارامش مي كنم..احساس مي كنم او هست كه هوايم را داشته باشد .
كاش در تمام اين مدت كاري مي كردم كه دوستم داشته باشد ..اما نشد و نكردم ..و اين كوتاهي همش تقصير خودم بوده است
شال گردنش را بر مي دارم و همزمان به اتاق نگاهي مي اندازم و به سمت چمدانم مي روم
قبل از گرفتن دسته اش شال گردن را دور گردنم مي اندازم...اگر ذره اي مطمئن به علاقه پارسا به خود بودم..نمي گذاشتم اينگونه مرا از اين خانه بيرون كنند.
چمدان را كشان كشان و به سختي از پله ها پايين مي اورم ..حاجي دم در سالن با ان ابهتي كه ديگر برايم ابهت نيست ايستاده ..به سمتش مي روم و بدون ترس در يك قديمش چشم در چشم مي ايستم و مي گويم:
- انشالله خدا يه عروس هم شان خودتو نصيب كنه ...
- به جاي تشكر كردنته؟
واقعا رفتارش خنده دار است
- بله..جاي تشكر داره ...دستتون درد نكنه كه امانت پسرتونو از خونه بيرون مي ندازيد
رگه هاي خشم در صورش نمايان مي شوند و من ديگر نمي ترسم و از كنارش مي گذرم
راننده اش با اشاره كوچك او به سمت چمدانم مي ايد..مخالفت..فايده اي ندارد..پس سكوت مي كنم و او چمدانم را با خود به سمت ماشين مي برد و حاجي در حال گذشتن از كنارم مي گويد:
- پسرم اگه باب دلم زن مي گرفت..اونوقت امانت داري مي كردم...اما حالا كه به خواسته خودش گرفته ...بايد تا حالا كه نگه ات داشتم و خرجت كردم ممنونمم باشه
به قامتش در حال پايين رفتن از پله ها نگاه مي كنم...سپس ارام سرم را مي چرخانم و به حاج خانوم كه در وسط سالن ايستاده نگاه مي كنم...و در حالي كه جلو ريزش اشكانم را گرفته ام قدمي به سمت در بر مي دارم و با لبخندي تلخ مي گويم:
- من دارم مي رم...خوشحال باش...اما مي دوني چيه؟ تا اخر عمر اگه هر وقت تو رو به يادم بيارم..حسرت نمي خورم...ناراحتم نمي شم و حرص نمي خورم..مي دوني چرا؟چون ترحم انگيزي ..اون زمان كه يادت بيارم...فقط دلم برات مي سوزه ...
رنگش مثل گچ مي شود و با لبخند ديگري به او لبخندي مي زنم و مي گويم:
- خداحافظ ..حاج خانوم
و به سمت ماشين مي روم..حاجي صندلي عقب نشسته است و راننده اش در باز كرده منتظر نشستن من است ..
در دلم غوغا ست و حسابي بهم ريخته ام ...قبل از سوار شدن نگاهي به حياط بزرگ خانه مي اندازم و خم مي شوم و بغل دست حاجي مي نشينم و به رو به رو خيره مي شوم كه او مي گويد:
- كجا مي خواي بري ؟
نيم نگاهي به او مي اندازم و با متلك مي گويم:
- شما كجا مي خواي سر به نيستم كني ؟
رنگش لحظه اي مي پرد كه با لبخند مي گويم:
- شوخي كردم حاجي ...گفتم اول صبحي با پدر شوهر عزيزم يه شوخي كرده باشم ...مي رم سمت ترمينال جنوب
دستش را به سمتم دراز مي كند و مي گويد:
- گوشيتو بده من
نفسم را بيرون مي دهم و گوشي را از جيبم بيرون مي اورم و به سمتش مي گيرم ... مي دانم مي خواهد تا رفتنم با پارسا تماسي نگيرم ..از اين رو مي گويم:
- اينم براي شما ..مي تونيد داخل چمدونم بگرديد...كه چيزي از اموال شما رو نبرده باشم .....
جوابي نمي دهد و راننده حركت مي كند...از خانه خارج مي شويم..و من از درون بهم مي ريزم...اما خود را محكم نشان مي دهم..كه بگويم انها نتوانستن مرا نابود كنند...
اما كردند..بخدا كه نامرد تر از انها نديده بودم ...
امروز چند روز است كه در اينجايم ..نمي دانم ..اما انقدر ديوار كثيف رو به رويم تكراري شده است و انقدر دانشجويان مامايي و پرستاري به اين اتاق رفت و امد كرده اند كه بي گمان فهميده ام كه بيش از دو سه روز است كه در اين بيمارستان بستريم ...پرستاري كه روزها به سراغم مي ايد..سرم دستم را چك مي كند و مي گويد:
-پرستار شيفت ديشب مي گفت...خيلي درد داشتي
جوابي نمي دهم...هرچه تلاش مي كند حرفي از من بيرون بكشد نمي تواند ..يعني هيچ كس نمي تواند..بعد از ان تصادف وحشتناك و درد اور.. تصميم خود را گرفته ام تا ديگر با كسي حرف نزنم...راستش هم مي ترسم .....هيچ اميدي به ديدار مجدد با انها ندارم و نمي خواهم كه داشته باشم..تنها به پارسا فكر مي كنم كه او در اين مدت كجا بوده و چه مي كند ...باور كردني نيست..اما دلم برايش تنگ شده است...اما از اينكه به ان خانه و بين ان ادمها باز گردم مي ترسم...
از اتاق خارج مي شود و هم اتاقي وراجم به سمتم مي چرخد و مي گويد:
-هيچ كسي رو نداري؟ ...مگه ميشه...دختر تو الان يك هفته است كه اينجايي ...شوهري؟ برادري؟ پدري ؟مادري؟ خواهري؟
صداي خش دار و بمش گوشم را ازار مي دهد ...
سرم هم به شدت درد مي كند چشمانم را روي هم مي گذارم ...تا كمي ارامش به سراغم بيايد ...اما باز او وراجي مي كند و روي اعصابم مي رود ..پرستار ديگري به اتاق مي ايد و همراه خود چند كار اموز مي اورد كه هم وضعيتم را چك كنند..هم كسب تجربه ..
با اين وضعيت اشفته فهميده ام كه اينجا يك بيمارستان دولتي است ...بعد از ان روز و ان اتفاق تنها خواست خدا بود كه زنده بمانم و اكنون در اين گوشه از شهر ... تنها و غريب افتاده باشم......
حضورشان را دوست ندارم اما همين حرف نزدنم هم كارشان را راحت تر مي كند كه مرتب معاينه ام كنند ...و حرفهاي بي سر و ته بزنند ...در حال و هواي خود هستم كه ناگهان صداي داد و بيدادي از بيرون اتاق... انها را سرتا پا گوش مي كند..
- اقا چه خبرتونه؟ اينجا يه بيمارستان دولتيه... حق نداريد ..همين طوري صداتونو بلند كنيد و مراعات بيمارا رو نكنيد
مرد چنان فريادي مي كشد كه چهار ستون بدنم به يكباره مي لرزند ..اين صدا را به خوبي مي شناسم ..هرچقدر صدا نزديكتر مي شود ..رنگ صورتم از وحشت بي رنگ تر مي شود ... در ناگهان باز مي شود و من از ترس به او كه ديگر اثاري از پارسا سابق را ندارد خيره مي شوم ...
ته ريش نامرتب و موهاي ژوليده و چشماني قرمز و خسته كه مي توان گفت چند روزي خواب را به خودشان نديده ..نگاهش در صورتم مي چرخد تا اطمينان حاصل كند كه خود خودم هستم ...
پرستار از پشت سرش وارد اتاق مي شود و مي گويد:
- خانومته.؟.خودشه ؟
حرفي نمي زند و بدون پلك زدن به من نگاه مي كند..پاي شكسته و در گچم را از نظر مي گذراند و به باندهاي روي دست و پيشانيم خيره مي شود و ارام به سمتم مي ايد ...
پرستارهاي تازه كار با ترس و با اشاره پرستار ارشد.. از اتاق خارج مي شوند...چه بلايي سرش امده ... كه با اين اوضاع اشفته به سراغم امده است؟...يقه پيرهنش از كثيفي در ذوق مي زند و نمي توانم باور كنم او همان پارساي مرتب و تميزي است كه اخرين روز ديده بودمش
اشك در چشمانم حلقه مي زند ...با ديدنش مي فهم كه چقدر دلم برايش تنگ شده است...انقدر كه حتي ارزوي در اغوش كشيدنش را در دل مي پروانم ...احساس اشنايي را دارد كه از ديدنش نور اميد در دلم مي تاباند
- چرا بهشون نگفتي كه با ما تماس بگيرن؟
چانه ام مي لرزد ...بيشتر به من نزديك مي شود و با ترديد مي رسد:
- منو كه مي شناسي ؟
محكم بودم ..اما با ديدنش ...دل تنگ مي شوم و قطرات اشك از گوشه چشمم سرازير مي شوند و نگاهم را در چشمانش مي دوزم
پرستار وارد اتاق مي شود و مي گويد:
- اصلا حرف نمي زنه...قرار بود تا فردا صبر كنيم..پليسم در جريانه..اما حالش خوب نبود بايد هنوز بستري باشه ...تصادف كرده... راننده هم فرار كرده .... تا بيارنش اينجا كلي خون هم از دست داده بود ...پليس دم دره...وقتي اوردنش هيچي با خودش نداشت ...كه بتونيم شناسايش كنيم ... اگه امكان داره يه چيزي نشون بديد كه بگه اين خانوم همسرتونه
پارسا با نگاهي غمگين و عصبي به من ...شناسنامه اش را از جيب پالتويش در مي اورد و مي گويد:
- زنمو مي خوام از اين بيمارستان به بيمارستان ديگه منتقل كنم
پرستار با نگاهي گيج به پارسا ..سري تكان مي دهد و شناسنامه به دست از اتاق خارج مي شود...
پارسا كه هنوز نگاهش به من است ..ارام ارام به تخت نزديك مي شود ..ته مانده بوي ادكلن لباسهايش را كه از نزديكي به من ...به مشام مي رسد با تمام وجود بو مي كشم و چشمانم را مي بندم
ارام كه چشمانم را باز مي كنم بالاي سرم مي بينمش ... نگاه از صورتم نمي گيرد .... لبخند تلخي مي زنم و به سختي لبهاي ترك خورده ام را تكاني مي دهم تا باور كند خودم هستم ..هر چند با ان صورت دربو داغانم هم بيچاره حق دارد كه شك كند ..پس تعللي نمي كنم و با صداي ضعيفي مي گويم:
- فكر مي كردم ديگه نمي بينمت
با شنيدن صدايم ..قدرتي پيدا مي كند و با درماندگي مي گويد:
- چه اتفاقي افتاده ؟..تو؟..اينجا.؟..مي دوني چند روزه كه دنبالتم ؟
بي گمان كسي به او چيزي نگفته است و تنها داستان سرايهاي خود را به او خورانده اند .
در برابر سوالش سكوت مي كنم ...نمي دانم به او چه گفتند و او چه مي داند ..اما ان چهره در هم و نگران گوياي چيزهايي است كه مطمئنم مي كند او فكر هاي ديگري مي كند و از واقعيت بي خبر است
همچنان نگاهش مي كنم كه ارام دست راستش را بلند مي كند و به سمت پيشانيم مي برد
چشمانم را مي بندم ..او نگران است و من بريده از زندگي ...شايد لمس دستانش كمي ارامم كند كه در باز مي شود و پرستار به همراه پليسي كه كلاهش در دست است وارد مي شود و رو به پارسا كه با باز شدن در... دستش را پس كشيده است مي گويد:
- ايشون با شما كار دارن...
پارسا كه كمي ارامتر شده است ..نگاهي به من مي اندازد و با صداي ارامي به من مي گويد:
- الان ميام
و همراه مرد از اتاق خارج مي شود و پرستار به سمتم مي ايد و مي گويد:
- جدي شوهرته ؟بابا اينكه دو دقيقه ديرتر مي اوردمش تو اتاق..بيمارستانو رو سرمون خراب مي كرد ...تو كه مي دوني اينطور ادميه... چرا اين چند روزه صدات در نيومد؟بيچاره داشت تا مرز سكته پيش مي رفت
او حرف مي زند و نگاه من به در است ... پرستار مدام از او مي گويد...
اما من از اينكه ديگر به اتاق نيايد بيم دارم ..در زندگيم انقدر از بي كس شدن نمي ترسيدم كه حالا مي ترسم... حالا كه او را مي بينم ..حتي نمي خواهم لحظه اي چشم از من بردارد...و تركم كند
همان روز مرا به بيمارستان ديگري انتقال مي دهد و خود تا زماني كه مرا به اتاق ببرند و مطمئن شود كه دكتر و پرستارها كارشان را درست انجام مي دهند..لحظه اي از من دور نمي شود ...
در اين ميان هر از گاهي كه گوشيش زنگ مي خورد...نگاهي به صفحه اش مي اندازد و تماس را قطع مي كند و جواب نمي دهد
مرتب در حال رفت و امد است ...خستگي از سر و كولش مي بارد ..اما دم نمي زد و هر چه كه لازم است و پرستاران و دكترها مي خواهند در كمترين زمان ممكن انجام مي دهد ....و فراهم مي اورد
به جز همان چند جمله كوتاهي كه امروز صبح به يكديگر گفته ايم هيچ حرف ديگري رد و بدل نشده است ..
نزديك به غروب است...با چشماني كه به زور بازشان نگه داشته است وارد اتاق مي شود و با لبخند محوي كه ان را هم به زور مي زند مي گويد:
- من يه سر مي رم خونه ..و زودي بر مي گردم.....
گوشي از جيبش در مي اورد و كنار ميز چسبيده به تخت مي گذارد و مي گويد::
- هر موردي پيش اومد سريع با هام تماس بگير ...هرچند من خيلي زود بر مي گردم ...
نگاهي به صورت رنگ پريده اش مي اندازم و ارام مي گويم:
- برو خونه كمي استراحت كن.. ..اينجا پرستارا هستن ..تو لازم نيست بياي ..برو خسته اي ..
و براي راحت كردن خيالش.لبخندي مي زنم و ادامه مي دهم :
- معلومه كه مي خواي از بي خوابي پس بيفتي ...بي خودي نيا..من خوبم
نگاهي به صورتم مي اندازد و سپس دستي به صورتش مي كشد و بي توجه به حرفهايم مي گويد:
- نه... زود بر مي گردم ...
با خروجش از اتاق به ياد يك هفته پيش مي افتم و اينكه بايد چطور حرفهايم را به او بزنم كه باور كند كه چگونه اين بلاها سرم امده است...
دو ساعت بعد باز مي گردد از سر و وضعش معلوم است كه ..سريع اصلاحي كرده و دوش گرفته است و شده همان پارساي گذشته ...اما چهره اش عصباني و درهم تر از صبح است ...اخمش انقدر زياد است كه جرات حرف زدن هم پيدا نمي كنم ...شب را پيشم مي ماند و تلفني.... بسياري از كارهايش را انجام مي دهد ...اما همچنان بعضي از تماسها را قطع و يا بي جواب مي گذارد...
حتي با من هم حرف نمي زد و مدام مقابل پنجره مي ايستد ...كاش مي دانستم در اين چند روزه چه اتفاقهايي برايش افتاده و چه او را انقدر عصباني كرده است...
چند روز ديگر هم مي گذرد و مرتب مي رود و مي ايد ...در اين ميان انقدر كم با من حرف مي زند كه ديگر مطمئن مي شوم . كه او مرا مقصر مي داند و به خاطر وضعيتم چيزي نمي گويد.
كاش شاهدي براي تمام اتفاقهايي كه برايم افتاده است داشتم...چه كنم كه سعيد هم بي خبر از هر كجا بود ...
بلاخره روزهاي ماندنم در بيمارستان به سر مي رسد و بايد به خانه باز گردم البته دو سه روزي زودتر ..ان هم به اصرار پارسا ...نگرانيم زياد مي شود..
مي دانم كه ديگر جايي در ان خانه ندارم ..اما جايي را هم ندارم كه به انجا پناه ببرم ...پارسا در اين چند روز تنها مي امد و مي رفت..هيچ خبري از بقيه نبود ... ..از بازگشت به ان خانه مي ترسيدم ...
كاش پارسا به حرف مي امد تا من هم حرفهايم را برايش مي زدم..مي ترسيدم اگه من اغاز كننده باشم فكر كند از همين حالا به دنبال تبرعه خود هستم و مي خواهم دست پيش بگيرم كه پس نيفتم ..پس سكوت كرده بودم
به كمك پرستار روي ويلچر با كلي درد مي نشينم ....وقتي پرستار روسري را رو سرم مي گذارد پارسا وارد اتاق مي شود و رو به پرستار مي گويد::
- ممنون ديگه بقيه اشو خودم انجام مي دم
پرستار بر مي خيزد و مي گويد:
- بفرماييد فقط موقع بلند كردن و نشوندن مراقب باشيد هنوز جاي بخيه هاش درد مي كنه كمي مراقب باشيد كه خونريزي نكنه
با خروج پرستار به سمت كيف روي تخت مي رود..دستانم انقدر ناتوانند كه حتي قدرت بستن گره روسريم راهم ندارند ...احساس حقارت مي كنم .... باعث و باني تمام اين بلاها كسي است كه اكنون در حجره اش نشسته است... بغض مي كنم و چشمانم را هاله اي از اشك فرا مي گيرد ... وسايلم را كه بر مي دارد با چهره اي اخمالود ويلچر را حركت مي دهد و مقابلم مي نشيند و بدون نگاه كردن به من ..دستانم را پس مي زند و روسريم را گره مي زد و سعي مي كند كه كمي روي سرم مرتبش كنه ... در اخرين لحظه كه مي خواهد كمي روسريم را عقب دهد نگاهي به من مي اندازد و در چشمانم خيره مي ماند ..از او خجالت نمي كشم و اشكم در مي ايد و با ناراحتي ...خود به سختي روسري رو رو سرم درست مي كنم..و با خود مي انديشم كه.. چرا او با من چنين مي كند.؟
از اتاق بيرون مي ايم و به سمت در خروجي حركت مي كنيم ..بين راه پزشك معالج كه در حال صحبت با يكي از پرستاران است با ديدنم نزديك مي شود و رو به پارسا مي گويد:
- اي كاش مي ذاشتيد يه چند روي بستري مي موند..اينطوري خيال خودتونم راحت تر مي شد
- تو خونه بيشتر رسيدگي ميشه خيالم راحت تره
- به هر حال كم چيزي نيست..تصادف بدي داشته ..هر چقدر هم كه خوب نگهداري كنن ولي به اندازه اينجا نمي تونن بهش رسيدگي كنند ...
پارسا سري تكان مي دهد و با تشكر از دكتر راه مي افتد ..به جلوي ماشين كه مي رسيم ...در را باز مي كند و به سراغم مي ايد و مي خواهد زير زانوهايم را بگيرد كه مانعش مي شوم و مي گويم:
- منو هيچ كس تو اون خونه نمي خواد..ديگه همه چي تموم شده ..نه بچه اي هست نه چيز ديگه اي كه منو تو اون خونه پا بند كنه ..منو بذارو برو ..خواهش مي كنم ...مي دونم توام خسته اي ....كلافه اي ...درمونده شدي از اين همه اعصاب خرد كني ...تو رو به روح برادرت... منو ول كن ....به برادرم زنگ مي زنم بياد دنبالم ..باور كن حاجي هم از اين تصميم خوشحال ميشه ..
اين چند روز بي توجهي پارسا مزيد بر علت مي شود كه نخواهم به ان خانه باز گردم ...از اينكه بخوهد مرا به برزخي ببرد كه جز عذاب برايم نيست...در اتشم و بي قرار
نگاهي به من مي اندازد و بدون جوابي زير زانوهايم را مي گيرد و بلندم مي كند ....
درد در كل بدنم مي پيچيد و آخم در مي ايد ..سعي مي كند مرا با احتياط رويي صندلي جلو بگذارد ..نفسم از درد بند مي ايد
كمربند را از رويم رد مي كند و خم مي شود و مي بند ...اشكم در مي ايد با ديوار حرف مي زدم راحت تر بودم....
وقتي پشت فرمان مي نشيند نفسي تازه مي كند و دستي به موهايش مي كشد و مي خواهد ماشين را روشن كند ... اما لحظه اي مي ايستد و دستش را پس مي كشد و چشمانش را مي بندد و به عقب تكيه مي دهد ...صورتم از اشكها خيس مي شوند و به بيرون خيره مي شوم كه مي گويد:
- بهت بي احترامي كردم...دست درازي كردم؟
بدون چرخاندن سر... تنها نگاهم را از بيرون مي گيرم و به دستگيره در چشم دوزم كه ادامه مي دهد...
من كه چيزي بهت نگفته بودم..ازت چيزي نخواسته بود ....تحمل حاجي سخت بود..تحمل منم سخت بود؟
يكم ديرتر اورده بودنت بيمارستان كه توام بايد مثل اون خدا بيامرز سينه قبرستون مي خوابيدي
از من بدت مي اومد ...به خودم مي گفتي ...يه فكري مي كردم ....مهناز تمام زندگيمو بهم ريختي ..نه شب دارم نه روز ...
از يه طرف غر غر و امر و نهي حاجي از يه طرف تو......منم تا يه جا كشش دارم ...نمي خوام بااين حالت اذيتت كنم..اما چه كنم كه تو اون خونه ادم نمي تونم دو كلام راحت حرف بزنه.... قبل از اينكه حرفش به اين اون برسه
ولت كنم كه كجا بري ؟خوبه كه ديدي برادرت باهات چيكار كرد .....شده بغد از اون ماجرا يه تماس باهات بگيره ؟نه شده؟پس چرا حرف الكي مي زني؟
فكر مي كني همين كه يه كار پيدا كني همه چي حله ؟نه بخدا ...نه به قران تازه اول بدبختيته....اونم توي اين كشور ..
سكوت مي كنم كه حرفهايش را بزند ...نمي دانم چرا حرف از كار مي زند
تو يه بار رفتي اون شركت... اما من چندين و چند بار رفتم..شركتي كه براي جلب توجه مشتري هر ماه منشيشونو عوض مي كنن ..محل كار نيست ..مردشم اونجا كم مياره چه به زنش ..
به پير به پيغمير من با كار كردنت مشكل ندارم...اما كاش با منم در ميون مي ذاشتي نه به عنوان يه شوهر تحميلي ..به عنوان يه برادر يا يه دوست..حاجي برام ارزش قائل نيست ..و فكر مي كنه هنوز يه پسر بچه ام.. تو ديگه چرا؟
نمي دونم چرا نمي خواد ببينه من 34 سالمه ..تحصيل كرده ام...انقدر سطح فكرش بچگانه و قديميه كه فكر مي كنه چون فقط پول اوليه كارو داده ..داره اون شركتو مي چرخونه ..
حتي نمي دونه شركت چي هست ...خبر نداره چقدر گسترشش دادم ..چقدر براش خونه دل خوردم..چند بار تا مرحله ورشكستگي پيش رفتم اما با جون كندن نذاشتم كه بخورم زمين ...كه بشم ملعبه دستش براي سركوفت ...اما تو برام ارزش قائل باش...بفهم كه من مثل ادماي اون خونه فكر نمي كنم ...
هزار بار به اون خدا بيامرز گفتم...حالا كه مي خواي زن بگيري ..يا خونه زندگيتو عوض كن و از اينجا برو ...يا يه زني باب ميل اينا بگير ..هزار بار گفتم ..تو كه دخل و خرجت يكي نيست يه نفر ديگه ام رم بدبخت نكن....
اما كي تو اون خونه به حرفم گوش كرد كه اون بكنه
فكر مي كني براي من اسون بود بيام زن برادرمو بگيرم؟ ...كه حرف و حديثا رو به جون بخرم .؟..بگن چشمش از اول دنبال زن برادرش بود..اگه تو حرف شنيدي ..صد برابر بدترشو من شنيدم
اگه تو از فاميل و خانواده شنيدي ..
من از غريبه و همكار و دوست و اشنا شنيدم ..بخدا ديگه كم اوردم...نمي دونم چيكار كنم..اگه مي تونستم اتاقمو ازت جدا مي كردم..اما خودت وضعيت اون خراب شده رو كه مي دوني ..
كي تو اون خونه حريم وجود داشته كه بعد از اين وجود داشته باشه؟.. وقتي از جاي لباساي زير ادم خبر دارن مي خواي اتاق عوض كنم .؟.من كه رو مبل مي خوابم يا به بهانه كار شركت... اصلا خونه نميام ...
بسه مهناز ..به اينجام رسيده ..دارم ديوونه مي شم ...
سرش را روي فرمون مي گذارد ...با حرفهايش مي فهم كه او را با افكار مسمومشان به بيراهه كشاندند و تقصيرها را به گردن من انداختند ..به طرفش بر مي گردم ...خسته شده است ....فقط نمي خواهد جلوي من اشك بريزد وگرنه همان كار را هم مي كند...
با اينكه مي دانم راه سختي در پيش دارم براي گفتن واقعيت به پارسا..اما به خاطرش ارام مي گيرم و دستم را بلند مي كنم و روي بازويش مي گذارم ..سرش را با گنگي بلند مي كند و خيره ام مي شود و مي گويم:
-ببخشيد
- چرا معذرت مي خواي؟
- تو اين مشكلات هيچ وقت به فكرت نبودم ..من فقط مي خوام ديگه تو اون خونه نباشم
نگاهي به دستم كه روي بازوش است مي كند ... به ارامي دستم رابر مي دارم و مي گويم:
- بريم...تا نيم ساعت ديگه هي زنگ پشت زنگ كه كجائيد..به اندازه كافي گرفتاري داري ..نمي خوام منم بشم مشكلت
- تو مشكل من نيستي مهناز ...فقط مي خوام منم يكم درك كني
- نگي هم مي دونم ...شايد قسمت ما هم همينه ..منتها حالا كه بچه اي در كار نيست ..نمي دونم چي در انتظارمه
- چرا اينطور فكر مي كني؟
- نيازي به فكر كردن نيست ..همين كه يه توك پا تا بيمارستان نيومدن همه چي دستم اومده ...
به سمتش مي چرخم:
- از اين به بعد هر تصميمي كه بگيري من ديگه روش حرفي نمي زنم ..هر تصميمي...هر چي بگي گوش مي كنم
خيره نگاهم مي كند .. به عقب تكيه مي دهم و سكوت مي كنم ..كمي كه مي گذرد نفسش را بيرون مي دهد و با چرخش سوئيچ ماشين ....حركت مي كند
با چند بوق پياپي در باز مي شود و پارسا ماشين را به داخل مي راند ...پرنده هم پر نمي ز ند.
ان هم درست وسط هفته كه همه بايد در كار و تلاش باشند... با ورودمان انگار زمان از حركت مي ايستد..فكر مي كنم كه چشمهايي از هر طرف خانه ما را مي پايد ..
جلوي در ورودي نه عصمت است و نه زينب ..از سعيد و حاج خانومم هم خبري نيست پارسا خيره به در ورودي مي گويد::
- فكر كنم كسي خونه نباشه
بر مي گردم..براي دلخوشيم اين حرف را زده است اما من مي دانم همه هستند و پا پيش نمي گذارند :
- مهم نيست..لازم نيست چيزي بگي ..من خودمو براي هر چيزي اماده كردم
سوئيچ را با حرص مي چرخاند و ماشين را خاموش مي كند و پياده مي شود.
به اخلاقش واقف هستم ..مطمئنم زينب يا عصمت از خشم و عصبانيت پارسا در امان نخواهند بود..بخصوص كه اين چند روز عصباني و گرفته است
به سختي دستگيره رو فشار مي دهم و در را باز مي كنم ...كمي در جايم تكان مي خورم و كمربندم را باز مي كنم ... جاي بخيه هام تير ميكشند..چرا نگذاشت چند روز ديگرهم در بيمارستان بمانم ؟..سعي مي كنم پاي ازادم را تكان دهم ...اما چنان ضعفي مي كنم كه چشمان لحظه اي تار مي شوند
- كي گفت پياده شي؟
چشمانم را باز مي كنم و به نماي ساختمان خيره مي شوم و در دل مي گويم:
- كاش اتاقمان در طبقه پايين بود....فكر نمي كنم تا بالا از درد طاقت بياورم
پارسا كه مدام حرص مي خورد و صورتش از فرط عصبانيت قرمز است در ماشين را كامل باز مي كند و قبل از مخالفتم دست زير زانوهايم مي اندازد و بلندم مي كند...از شدت درد چشمانم را مي بندم و صدايم را در نمي اورم
به شدن ضعف كرده ا م و احساس تشنگي مي كنم..... همونطور كه در اغوشش هستم به سمت ساختمان مي رويم ..از خجالت چشمانم را باز نمي كنم و سرم را بيشتر به سينه اش مي چسبانم ..
درد لحظه اي رهايم نمي كند.. با دست چپ پيرهنش را از شدت درد چنگ مي اندازم
احتمالا دستور حاجي است كه اينگونه از ما استقبال شود ...
...احساس غريبي شديد شبنم اشك را برايم به ارمغان مي اورد ..اصلا نمي بينم كجائيم... فقط همين كه به پله ها مي رسد و اولين پله را بالا مي رود پهلويم درد مي گيرد و چنگم را محكمتر مي كنم كه مي ايستد.. ....
لحظه اي چشمانم را باز مي كنم كه اي كاش اصلا باز نمي كردم ..كمي پايين تر از ساختمان و در گوشه اي از باغ چيزي در حال سوختن است ..البته اگر بگويم سوخته بود و حالا دودش در امده .. بهتره است ...نگاهم رنگ غم مي گيرد و با ناباوري به ميز نقشه كشيم كه چيزي ديگري از آن نمانده است خيره مي شوم ..
حال احساس مي كنم كه ديگر دردي ندارم ....عوضش ..قلبم به اندازه تمام سالهاي عمرم فشرده مي شود .. و نا خودآگاه اشك از گوشه چشمانم سرازير مي شوند ..بي صدا و بي پناه ..به صحنه اي كه هيچ وقت فكر نمي كردم ببينم نگاه مي كنم
پارسا بدتر از من با تعجب و دهني نيمه باز به دود رفته به هوا نگاه مي كند ..سرم را بر مي گردانم و روي سينه اش مي گذارم ...و اروم شروع به گريه مي كنم
پارسا در مانده و خسته از وزنم كمي جا به جايم مي كند و مي گويد: :
- يكي ديگه برات ميخرم
اما گريه ام شدت گرفته است و بند نمي ايد و او سريع حركت مي كند
ديگر به فكر خجالت كشيدن از اينكه در اغوشش هستم را نيستم...ديگر درد از دست دادن كودك 7 ماهه ام را ندارم ...ديگر غم دوري از سهراب را ندارم ...ديگر ناراحت از هم اتاقي بودن با پارسار نيستم
حالا...اندوه و حسرت دارم...كينه دارم ...اه دارم...اشك دارم.. براي نابود كردن علايق از دست رفته ام ..
ساعتها و زمانهايي كه تا به صبح با وجود نقشه ها زنده شده بودم ...من از اين ادما متنفرم..از خودشون ...از اعتقاداتشان...از خشم و كينه هايشان ...از همه و همه ....درد و اشك نمي گذارد بفهم كه كي به اتاقمان رسيده ايم....تنها زماني سرم را از روي سينه اش برمي دارم كه با صداي دو رگه اي عصمت را صدا مي زند ......حالا هق هق نمي كنم ..فقط با قلبي شكسته به قسمتي از پيرهنش كه خيس شده از اشكانم با چشماني تر و بي صدا نگاه مي كنم...
عصمت سراسيمه از پله ها بالا مي ايد و مي گويد: :
- بله آقا؟
- چرا اتاقو جمع و جور نكردي؟ ...مگه نمي دونستي امروز مهنازو ميارم...؟
عصمت به من من مي افتد و يك دفعه بدون حرفي وارد اتاق مي شود ...پارسا تحملش را از دست مي دهد و مي گويد:
- حالا؟
عصمت مستاصل و نگران وسط اتاق مي ايستد
- لازم نكرده برو پايين براي حاج خانومت گرد گيري كن
- الان جمع مي كنم اقا
- بيرون
- اخه اقا
- نشنيدي؟... گفتم بيرون ..همين حالا
عصمت با ناراحتي از اتاق بيرون مي ايد و پارسا وارد مي شود و با احتياط من را روي مبل مي خواباند
به سمت تخت مي رود و دو سه تكه از لباسهايش را از روي تخت بر مي دارد ..و بالشت را مرتب مي كند و ملافه و پتو رو كنار زد و به سراغم مي ايد ....و به اهستگي بلندم مي كند و به سمت تخت مي برد و روي تخت مي خواباندم..خيسي مژه هايم را حس مي كنم ..و اشكهايي كه اثرشان رو صورتم هنوز باقي مانده است ..
لبه تخت مي نشيند و دستش را به سمت دگمه مانتوم مي برد ... سرم را بر مي گردانم و به عصمت كه با دقت در حال ديدن ما است نگاه مي كنم ..پارسا مسير نگاهم را دنبال مي كند و با ديدن عصمت ..ناگهان بلند مي شودو با فرياد مي گويد::
- وايستادي كه جزئياتو خبر رساني كني ؟
عصمت از فريادش رنگ پريده ببخشيدي مي گويد و بدو به طبقه پايين مي رود ...
پارسا در را محكم مي بند و با اخمي دوباره لبه تخت مي نشيند و ...دگمه ها رو يكي پس از ديگري باز مي كند ... و با تلاشي كه مي خواهد دردم نگيرد مانتو يم را در مي اورد
گره روسري رو باز مي كند و خم مي شود و دستمالي رو از جعبه روي عسلي بيرون مي كشد و به طرفم خم مي شود و اشكها را از روي گونه و زير چشمانم پاك مي كند و مي گويد:
- گريه نكن ديگه..يه دونه بهترشو برات مي گيرم ...
خبري از دردم ندارد ..شايد هم دارد... و خودش را به ان راه زده است
ان ميز فقط يك ميز نقشه كشي نبود..همه يادگاري بود كه از سهراب برايم مانده بود...كه ان هم سخاوتمندانه جلوي چشمانم دودش كردن.. رفت
نمي دانم چرا با ديدن همه اين بي رحمي ها و بي مرامي هايشان باز هم مرا به اين خانه اورده است...كاش مي دانستم در فكرش چه مي گذرد و چه مي خواهد بكند..پارسا كسي نيست كه بي گدار به اب زند ..مطمئنا با خود فكرهايي دارد..شايد هم در پي كشف حقيقتي است كه از او پوشانيده شده است.
- خيلي درد داري ؟
بينيم را بالا مي كشم و مي گويم:
- نگفتم...چرا با اوردنم مي خواي زجر كشم كني ..دارن با زبون بي زبوني مي گن برو ...تو كه پسرشوني چرا زبونشونو نمي فهمي؟
با دستمال قطره اشك گوشه چشمم را مي گيرد و با جديت و حرص مي گويد:
- تو زن مني ...كسي اجازه نداره تو رو از اينجا بيرون كنه ...چه حاج خانوم چه حاجي
....از اين به بعد هر كي بخواد چيزي به تو بگه... با من طرفه...
در سكوت به او كه هنوز به سمتم خم شده است خيره مي شوم كه با جديت مي پرسد:
- مگه بهت نگفته بودم هر چي كه پيش اومد يا اگه كار داشتي باهام تماس بگير ؟
چشمانم را دو سه بار مي بندم و باز مي كنم و نمي دانم چه به او بگويم... كه رنجيده خاطر نشوم...چگونه بايد به او مي گفتم..كه رفتم تا تو راحت تر به رفتنت برسي و من مانعت نباشم..تويي كه مرا دوست نداري و من برايت سرباري بيش نيستم ...
- براي تو چه فرقي مي كنه؟...تو كه داري مي ري ...
- جوابو درست بده ...چرا بدون اينكه به من چيزي بگي پاتو از اين خونه بيرون گذاشتي ؟
باز سكوت مي كنم و نمي دانم چه بگويم و سوالش را با سوالي پاسخ مي دهم:
- خودت چي مي دوني ؟
نفسش را كلافه بيرون مي دهد و دستي به موهايش مي كشد و مي گويد:
- سهرابم هر وقت مي خواست باهات حرف بزنه ..انقدر عذابش مي دادي ؟
لبخند تلخي مي زنم و مي گويم:
- نه...اون براش مهم نبود كه اطرافمون داره چه اتفاقاتي مي افته ...هيچ وقتم براش مهم نبود..حرفهاي اداماي اطرافش چقدر درسته..اون توي يه فكراي ديگه بود
- خوبه ....پس فهميدي كه من اون نيستم..و جواب مي خوام...پس تا اين خونه رو روي سر همه ادماش خراب نكردم ..حرف بزن ..حرف بزن و بگو چي شده و چي باعث شده كه من بايد يك هفته تمام.... تمام سرد خونه ها و بيمارستان اين شهرو دنبال تو بگردم ...و عكستو بندازم تو روزنامه ها ....حرف بزن
با ترس به چشمانش خيره مي شوم و مي گويم:
- پدر و مادرت دوست ندارن من اينجا باشم
چشمانش را با عصبانيت مي بند و واژه... واژه از جمله اش را كشيده تكرار مي كند:
- چرا از اينجا رفتي؟..چطوري تصادف كردي ؟..چرا وقتي بهوش اومدي خبر ندادي كه من مادر مرده بفهم هنوز نفس مي كشي ؟
صدايش انقدر بلند است كه از ترس بر خورد مي لرزم و با من من مي گويم:
- تو روخدا بزار براي بعد ..الان حالم خوب نيست
(الان برو بچ نود و هشتي مي خوان سر به تن من نباشه با اين مهناز مرده شور:-2-06-::-2-06-::-2-06-:والا..دختره ايكبيري...خوب يه زري بزن ديگه ..اه اه..ادمم انقدر شُل...:-2-06-::-2-06-: )
از جايش بر مي خيزد و دستانش را باز مي كند و با فرياد مي گويد:
- مگه من حالم خوبه ...؟مي خواي باور كنم كه اونا بهت گفتن برو..و توام گفتي چشم؟ ...بگو از خونه كه با ماشين حاجي بيرون رفتي ..كجا بردتت؟
چشمانم گشاد مي شوند و با ناباوري به او نگاه مي كنم و لبانم از تعجب باز مي ماند
صدايش را پايين تر مي اورد و با ترديد مي پرسد:
- اون باعث شد تو تصادف كني ؟...
در تعجب از دانسته هاي پارسا سكوت مي كنم
-چرا حرف نمي زني ؟از چي مي ترسي ؟من كه اينجام ...
حرفي نمي زنم و او با بهم ريختگي مي گويد:
- مي دوني اونا بهم چي گفتن؟ گفتن كه تو بهشون گفتي از من بيزاري و مي خواي از اينجا بري ...براي اينكه نذاشتم بري سر كار !..ببين ..اخه اينم دليله؟گفتن بهشون گفتي ..چون من ازت خواستم با من باشي ..از ترس از اين خونه رفتي ؟چرا منو از اين عذاب رها نمي كني و نمي گي كه همش دروغه ...
و به شدت گلدان روي ميز نزديك دستش را بر زمين مي كوبد و با فرياد مي گويد:
- حرف بزن..دِ لعنتي .حرف بزن
اشكهايم جاري مي شود و او كه ديگر تحمل ديدنم را ندارد با بستن محكم در از اتاق خارج مي شود
و تازه مي فهم كه من چه احمقي بودم و هستم ..بيچاره پارسا كه بايد همه ما را تحمل كند
چند روزي مي گذرد و درد زخمهايم كمتر مي شوند....گاه گداري هم صداهاي جر و بحث از پايين مي ايد ...كه انها هم به خاطر وجود من است
خدا خير دهد زينب را كه تا مي تواند كمك حالم مي شود و به فكر خورد و خوراك و حمامم هست..
پارسا ديگر خودش را اذيت نمي كند و حتي يك كلمه هم از من نمي پرسد ...اما عوضش انقدر با من سر سنگين مي شود كه حضورش در اتاق نفس كشيدن را برايم سخت تر مي كند ..
سعيد هم تا جايي كه بتواند به دور از چشم حاجي به من سر مي زند ..او هم نمي داند چه شده و چه اتفاقي افتاده است..اوايل فكر مي كردم شايد پارسا از طريق سعيد بخواهد چيزهايي از من بپرسد ..اما با بي تفاوتي سعيد و حرفهاي ديگري كه مي زند متوجه مي شوم كه پارسا ترجيح داده خود كارهايش را پيش ببرد و در اين باره از كسي كمك نطلبد ...
با اينكه فكر مي كردم شايد بخواهد تغيير رويه بدهد..اما در كمال ناباوري مي بينم كه او روال عادي زندگيش را در پيش گرفته است ...اما من كه او را شناخته ام ...فهميده ام.. كه اين روال عادي... يك فرق هايي با گذشته دارد...او حتي براي وعده هاي ناهار هم به خانه مي ايد ...و مرتب با تماسهايي كه در حد چند كلمه كوتاه است..از حالم مطمئن مي شود ...
وگرنه مي دانم چقدر از من و كار و كردارم خسته شده است...هنوز پايم بايد در گچ باشد...از روزي كه برگشته ام يكبار هم پايين نرفته ام..پارسا هم مانند من در اتاق غذايش را مي خورد و به كارهايش مي رسد..البته بي حرف و بيكلام ...و بعضا ..وقتهايي هم پايين مي رود و ساعتي را انجا مي ماند...
حالم رو به بهبود است ..ديگر مي توانم خيلي از كارهايم را خودم انجام دهم ...همه چي به ظاهر خوب پيش مي رود ...كه امروز با امدن زود به هنگام پارسا از شركت ..همه چيز ناگهان تغيير مي كند و من كه انتظار ديدنش را در ان موقع روز ندارم براي اولين بار در اين چند روز ه ...اغاز گر حرف مي شوم ...
- سلام ..اتفاقي افتاده ؟
پالتويش را در مي اورد و موهايش كه بر اثر باران شديد بيرون ...كاملا خيس شده اند را به وسيله حوله اي كه در دست دارد و مطمئنا عصمت براي خوش خدمتي از بدو ورود به دستش داده است خشك مي كند .....و مي گويد:
- سلام ..نه
- پس چرا انقدر زود اومدي ؟
دستانش متوقف مي شوند و خيره در چشمانم با بي احساسي مي گويد:
- ايرادي داره؟
خجالت زده گونه هايم گر مي گيرند و سرم را پايين مي اندازم و مي گويم :
- نه ...فقط پرسيدم
حوله را روي دسته صندلي مي اندازد و به سمت دستشويي مي رود و مي گويد:
- پات چطوره ؟درد كه نداري ؟
كمي خودم را روي مبل رو به شومينه جا به جا مي كنم و سر به زير مي گويم:
- نه.. خوبم
از دستشويي بيرون مي ايد و جدي مي گويد:
- خيلي خوبه ...پس امشب مي توني براي شام بريم پايين
دهانم خشك مي شد و خيره به او كه بدون پلك زدن نگاهم مي كند مي گويم:
- چيزي شده؟
- چرا بايد چيزي شده باشه ؟چرا همش فكر مي كني الان قراره يه اتفاقي بيفته؟فكر كنم به عنوان پسر بزرگ خانواده انقدر حق داشته باشم كه هر جا كه دلم مي خواد توي اين خونه غذا بخورم ...از اونجايي هم كه تو زن من هستي هر جا من برم تو هم مياي
مي دانستم او اهدافي به سر دارد ...اما نمي دانستم كه انقدر بي پروا مي خواهد دست به كار بشود..شايدهم اين رفتن بي منظور باشد ...اما مطمئنا اين شام در محيطي گرم و با صفا خورده نخواهد شد..نگاه هاي پارسا و تصميمش انقدر جدي است كه معلوم است مي خواهد هر طور كه شده امشب با انها سر يك ميز شام بخورد ...وگرنه در تمام اين روزها چرا حتي يكبار هم پايين نرفت و با من در اتاق غذا خورد؟
نگاه پريشانم را كه بر خود مي بيند ....به سمتم مي ايد و خم ميشود و با دستانش هر طرف از دسته هاي مبل را مي گيرد و در فاصله چهار انگشتي صورتم با صورتش مي گويد:
- وقتي رفتيم پايين انقدر شل و ماست نباش...من از زناي ترسو و بزدل بدم مياد...پس خودتو جمع و جور كن ..گرفتي كه چي مي گم؟
دلم نمي خواهد با من انقدر سرد و خشك باشد ..و حتي اينگونه صريح بي احترامي كند ...كاش ان روز جواب سوالش را مي دادم و نمي گذاشتم كار به اينجا ها بكشد...لبانم را تر مي كنم و مي خواهم بازگو كنم قسمتي از انچه كه بر من گذشته بود :
- من..من اون روز
سرش را تكاني مي دهد و انگشت اشاره اش را ارام بر روي لبهايم به نشانه خاموش باشم مي گذارد و مي گويد:
- لازم نيست كه ديگه چيزي بگي ...ديگه براي حرف زدن خيلي ديره مهناز ...من اون روز ازت جواب مي خواستم نه حالا...
از نگاهش مي ترسم و از اينكه حرفهايم ديگر برايش ارزشي ندارند ...دلگير و خاموش مي شود.
- مي دوني اين چندمين باره كه بهت تذكر مي دم كه به خودت بياي...كم كم دارم فكر مي كنم ..اخلاقت همينه..كه عوض بشو نيستي..و هركاري كه برات بكنم بي فايده است.
لبهايم را به نشانه اعتراض مي خواهم باز كنم كه با كلامش خاموشم مي كند:
- به جاي حرف زدن يكم عمل كن ..يكم نشون بده يه چيزايي حاليته و براي خودت ارزش قائلي ...
با بغض به چشمانش خيره مي شوم ..حق دارد انقدر تند برخورد كند..چرا كه فكر مي كند سكوتم نشانه اي است بر درستي همه حرفهاي انان و اگر اينگونه باشد...بايد دل پري از من داشته باشد...
پس جوابش را نمي دهم و او به سمت مبل هميشگيش مي رود و به ارامي رويش دراز مي كشد و ارنجش را روي چشمانش مي گذارد و مي گويد:
- بايد تكليف خيلي چيزا رو از امشب توي اين خونه روشن كنم..روشن كنم تو زن مني يا ديگران؟..كه هم تو بفهمي هم ديگران ..كه من مترسك سر جاليز نيستم كه بخوايد بازيم بديد...
اينبار اعتراض مي كنم ...و كمي بلند تر از حد معمول مي گويم:
- اما من
با خشمي كه در صدايش است در جايش نيم خيزمي شود و اجازه حرف زدن نمي دهد و مي گويد:
- فقط بلدي براي من صداتو بالا ببري..و حرف بزني ؟تو يكي در مورد من چي فكر كردي كه به خودت اجازه مي دي انقدر بي ادبانه با من حرف بزني...
ساكتم مي كند...و مي گويد:
- از بيمارستان اومديم چي بهم گفتي ؟..گفتي از اين به بعد ساكت مي شي و هر چي كه من گفتم بي چون و چرا مي گي چشم..الانم ازت همينه مي خوام...فقط بگي چشم و نه نياري كه اه نه بياري..از اين به بعد من مي دونم و تو ...حالا حالا ها با همه تون كار دارم ...الانم سرو صدا نكن كه مي خوام تا قبل از شام يه چرتي بزنم..خسته ام..خيليم خسته ام ..پس هيچي نگو
با ناباوري در برابر اخلاق جديد پارسا سكوت مي كنم و دستم را مشت ...و دم نمي زنم كه مبادا گرفتار خشم و عصبانيتش شوم...به گمانم چيزهايي فهميده كه اينگونه موضع عوض كرده است.
ساعت 8 مي شود و او كه كمي قبل تر از چرت زدنش برخاسته ..به سمتم مي ايد و مي گويد:
- بريم...
دلهره سراسر وجودم را فرا مي گيرد ...و با كمك چوب دستي از جايم بر مي خيزم...كنارم مي ايستد و شانه ام را مي گيرد...گرماي دست و قدرت مردانش ارام و بي قرارم مي كند ...اما از انجايي كه او گفته است محكم باشم شانه هايم را عقب مي دهم و با حركتم مي خواهم دستش را از روي شانه ام بردارد و مي گويم:
- خودم مي تونم بيام
شانه اي بالا مي اندازد و ارام ارم با من از اتاق خارج مي شود..
از پله ها به كمكش در حالي كه دستم را گرفته است پايين مي ايم...او هر چه كه كنم باز كار خودش را مي كند ....عصمت با ديدنمان ظرف سالاد به دست در جايش مي ايستد...
پارسا يك پله زودتر از من پايين مي رود و رو به عصمت مي گويد:
- منو و مهناز.... امشب سر ميز غذامونو مي خوريم
عصمت با تعجب چشمي مي گويد ..و سريع به سمت آشپزخانه مي رود..
پارسا دستش را دراز مي كند و در مقابل ديد انان كه سر ميز نشسته اند به كمكم مي ايد و دستش را دور كمرم مي اندازد.....قلبم به دهانم مي رسد..بوي عطر و گرماي وجودش رفته رفته سستم مي كند ..اما با اين وجود به زور خودم را نگه مي دارم و همراه او لنگان لنگان به طرف ميز مي رويم
صندلي را بيرون مي كشد ..و با احترام كمكم مي كند كه بنشينم ..حاجي و حاج خانوم خيره نگاهمان مي كنند
من نه ترسيده ام و نه خودم را گناهكار مي دانم.. تنها دلم نمي خواهد نگاهشان كنم و البته كار پارسا هم كمي معذبم كرده است...اما پارسا خيلي راحت در كنارم مي نشيند و براي من و خودش غذا مي كشد ...تنها جهت ديدي كه مي توانم به راحتي داشته باشم... سعيد است كه با نگاهم لبخند كوتاهي مي زند و مشغول مي شود...
عزيزم از اين خورشتم برات بكشم؟
با تعجب به سمت پارسا مي چرخم..ظرف خورشت را به سمتم گرفته است حاج خانوم رنگ صورتش از شدت خشم برافروخته و قرمز مي شود ...حاجي هم در تلاش است كه به ما اهميتي ندهد اما از ظاهر امر پيداست كه در اين كار اصلا موفق نيست...
..
به ياد حرفهاي پارسا مي افتم كه مي گفت شل نباشم...مقاوم باشم..انهم اين پايين..تاكيدش هم بر همين بود..
ارام سرم را تكاني مي دهم و مي گويم:
- اره بريز..
لبخندي به لبانش مي ايد و با چهره اي پيروز برايم خورشت مي ريزد...
قاشق و چنگال را به دست مي گيرم و شروع مي كنم...تنها صداي برخورد ظرفها سكوت بينمان را مي شكند...كه پارسا در حالي كه توسط قاشق و چنگال تكه هاي مرغ را از هم جدا مي كند مي گويد:
- چند روز پيش دختر حاج رضا اومد شركت...واقعا خجالت اوره ..انقدر كه ادعا مي كردن رفته خارج و كاره ايه ... هيچي حاليش نيست...براي همين ردش كردم بره ...با استخدامش جز اينكه پولمو حروم مي كردم ..هيچ چيز ديگه اي دستمو نمي گرفت
حاجي قاشقش را در بشقاب مي گذارد و مي گويد:
- اما من بهشون قول دادم
- خوب شما بايد با من هماهنگ مي كرديد...من ادماي به درد نخور به كارم نمياد...هرچي باشه ...شما هم هزينه كردي ..و باعث اعتبار شركت شدي ..حيفه كه از اعتبار شما با وجود اين افرا د كم بشه...
حاجي نگاهي طولاني به پارسا كه بي خيال برايم سالاد مي ريز د... مي كند و مي گويد:
- مدير اونجا تويي ..خودت مي دوني كي رو بايد استخدام كني و كي رو نه
پارسا با پوزخندي لقمه اش را قورت مي دهد و رو به حاج خانوم مي گويد:
- اما اگه حاج خانوم..عروس فيس و افاده اي مي خواد كه باعث ابروش جلو عمه و خان داداششون بشن..مورد خوبيه براي سعيد
سعيد اب ليواني كه مي خورد در گلويش مي پرد و مي گويد:
- من شكر بخورم از اين گنده غلطا كنم ...دستتون درد نكنه اقا پارسا برا من از اين لقمه هاي چرب و چيل نگير كه از گلوم پايين نمي ره
پارسا خنده اي مي كند و مي گويد:
- چرا سعيد؟...پدر زنت ميشه حاج رضا..كم كسي كه نيست ...وقتي اون بشه پدر زنت ...اينطوري خيالت راحته كه هر وقت مي ري جايي ...از ترس حاج رضا هم كه شده باشه كسي كاري به زنت نداره ...يعني مي دونن بي كس و كار نيست كه بخوان از گل نازكتر بهش بگن
حاج خانوم رنگش مي پرد
حاجي با اخم شديدي مي گويد:
- منظورت چيه پارسا؟
پارسا با لبخند مي گويد:
- هيچي حاجي ..گفتم كه ادم يه پدر زن كله كنده داشته باشه هيچ وقت اب تو دلش تكون نمي خوره
با نگراني به پارسا نگاه مي كنم ...خيره در چشمان حاجي بي حرف نگاه مي كند..گويي در سكوت براي يكديگر خط و نشان مي كشند كه حاجي لب به سخن مي گشايد:
- تو كه ماشالله وضعت خوبه و مي توني زندگيتو بچرخوني ..از اين به بعد بهتره نيست يه خونه ديگه بگيري و دست زنتو بگيري و بري سر خونه و زندگيت
سعيد و حاج خانوم به پارسا و در حالي كه چند دقيقه اي است كه دست از غذا خوردن كشيده اند خيره مي شوند كه پارسا مي گويد:
حاجي اسم اون وكيلت چي بود ؟ ..همون كه فكر مي كنه خيلي سرش ميشه ..اهان صدر ...توام يادته مهناز... نه؟بهت چي گفته بود..؟گفت بايد تو همين خونه بموني و زندگي كني ..يكي از شرايط حاجي بود ديگه ...
حاجي عصبي گوشه لبش را گاز مي گيرد و پارسا ادامه مي دهد:
- چيزي نيست حاجي.... قول مي ديم كه بيشتر از اون اتاق پا فراتر نذاريم..حالا شايد يه تو راهي داشته باشيم و شما دلت نخواد كه از اون دور بموني
هر سه در يك لحظه انچنان شوك زده مي شوند و به ما نگاه مي كنند كه من از خجالت اب مي شوم ..... پارسا پوزخندي مي زند و با لبخند مي گويد:
- اي بابا هنوز خبري نيست..گفتم شايد..يه روزي..نمي دونستم انقدر از مطرح كردنشم استقبال ميشه ...
و ليوان نوشابه اش را سر مي كشد...
اين كلامش تو دهني مي شود به مادرش كه بگويد..من و او از هم جدا نيستيم
حاج خانوم كه ميخواهد هر چه سريع تر ميز را ترك كند ..بر مي خيزد و به بهانه سردرد مي گويد:
- نمي دونم چرا امروز سرم انقدر درد مي كنه
و مي خواهد ميز را ترك كند كه پارسا مي گويد:
- كجا حاج خانوم ؟يه لحظه بمون..بايد يه چيزي رو بگم..اصلا براي همين امشب اومديم كه در كنار خانواده گرم و صميمم شام بخوريم
نگران به پارسا كه بي توجه به چشمهاي پر خشم حاجي حرف مي زند نگاه مي كنم
پارسا...عصمت را صدا مي زند و از او مي خواهد كيفش را برايش بياورد ...
بعد از مدت كوتاهي عصمت با عجله از پله ها پايين مي ايد و كيف را به سمت پارسا مي گيرد و با لبخند مي گويد:
- بفرمائيد
اما پارسا با كلامش لبخند را بر روي لبهاي عصمت مي خشكاند
- افرين..بهتر از من مي دوني كيفم كجاست..چقدر سريع...الحق كه دست پروده خوبي هستي
احساس مي كنم پارسا امشب بيش از هميشه دارد زياده روي مي كند و اين نگرانيم را تشديد مي كند.
از كيفش برگه اي به همراه يك سند در مي اورد و در برابر نگاههاي منتظر انها به سمتم مي گيرد و مي گويد:
- وقتي كه داشتم مهنازو عقد مي كردم..انقدر عجله اي شد كه فرصت نكردم هديه ازدواجمونو بهش بدم...
در حالي كه به من لبخند مي زند مي گويد:
- بگير عزيزم ..اين زمينا ديگه مال توه
حاجي شوك زده به سندي كه در دست پارساست بر مي خيزد و حاج خانوم در جا خشكش مي زند
پارسا دستش را تكاني مي دهد و مي گويد:
- نمي خواي بگيريش ؟...ديگه مال خود خودته
با ترديد دستم را بالا مي برم و سند را مي گيرم ...پارسا با سر خوشي به عقب تكيه مي دهد و مي گويد:
- نمي خوايد به عروس خانوم تبريك بگيد ...؟
سعيد مي خواد كلامي بگويد كه حاجي با غضب مي گويد:
- منظورت كدوم زميناست ؟
پارسا دست به سينه مي شود و رو به حاجي مي گويد:
- زميناي مهمي نبودن حاجي ...
- پارسا گفتم كدوم زمينا
پارسا لذت مي برد از اين بازي وحشتناكي كه به راه انداخته است...بر مي خيزد و بالاي سرم مي ايستد و دستانش را بر روي شانه هايم مي گذرد و مي گويد:
- منظورم نصف زميناي بابا بزرگه...
حاج خانوم سريع دستش را روي دهانش مي گذرد و حاجي با چشماني گشاده شده به اسناد در دستم نگاه مي كند ...و مي گويد:
- تو به چه حقي ...
- به همون حقي كه زمينا به نام من بود..منم دلم خواستم نصفشو بدم به زنم
حاجي كه گويي دچار تيك عصبي شده است ...چندين بار چشمانش را مي بند و باز مي كند و مي گويد:
- اين امكان نداره ..اون زمينا اصلا به نام تو نيست
پارسا فقط لبخند مي زند و به انها نگاه مي كند...
حاجي به سرعت به سمت اتاق كارش مي رود و پارسا رو به من مي گويد:
- پاشو..قرار بود امشب باهم بريم بيرون.. و دور بزنيم ..يادت رفت ؟
با ترس و نگراني به در اتاق حاجي نگاه مي كنم كه حاج خانوم مي گويد:
- پارسا..!مادر! اين چه كاري بود كه كردي ؟ اخه دلت اومد؟
لبخند از لبهاي پارسا مي رود و مي گويد:
- وقتي زنمو از خونه مي نداختين بيرون...چطور؟...اون موقع دلتون اومد..و يه هفته تمام هيچي بهم نگفتيد.؟..من كه كاري نكردم...از مال خودم به زنم دادم ...ايرادي داره ؟..پاشو مهناز...
و زير بازويم را مي گيرد...سعيد در مانده از اين حرفها... چيزي نمي گويد و خيره نگاهمان مي كند
با كمك پارسا از پله ها بالا مي روم...كه صداي داد حاجي از اتاقش... متوقفم مي كند ..اما پارسا با خشم وادار به حركتم مي كند و دندانهايش را بهم مي سايد ..
پارسا انقدر بهم ريخته است كه به محض ورود به اتاق براي اينكه جلوي ديدم نباشد..به سمت دستشويي مي رود و در را محكم مي بند...
صداي داد و فرياد حاجي و تهديدهايش تا چند خانه ان طرفتر هم مي رود...
هر لحظه صدايش بيشتر مي شود كه پارسا با چشمهايي قرمز از دستشويي بيرون مي ايد و سرم فرياد مي زند و مي گويد:
- مگه بهت نگفتم لباس بپوش
از فريادش از جا مي پرم... به سمت در مي رود و از اتاق خارج مي شود و به سمت پله ها مي رود از همان بالا رو به حاجي با فرياد مي گويد:
- چيه ؟از مالت كم شده؟ نترس دزدي نكردم..سرتم كلاه نذاشتم..همه رو اقا جون قبل از مردنش به نامم زد ...مي خواي برو وببين.. تاريخ ثبتشم هست..اون وكيل كاركشته اتو ببر تا حرفامو تاييد كنه ..
حاجي صدايش را از او بيشتر بالا مي برد و مي گويد:
- گيرم اون به نامت زد..توي نفهم براي چي ديگه به نام اين دختره زدي ؟
پارسا صدايش را بالا مي برد و مي گويد:
- دلم خواست...زنم بود...بيشتر ازينم به نامش مي زنم
پسره احمق ميري همين فردا
اما پارسا نمي گذارد حرفهايش به انتها رسد
- اگه نكنم چيكار مي كني ؟
فرياد در گلوي حاجي مي خوابد ...و پارسا مي گويد:
- بالاتر از سياهي كه رنگي نيست حاجي ..من همه جورشو كشيدم...پس منو نترسون ...
پارسا صدايش ارام تر شده ...صورتش را نمي بينم ...از ميانه در قامت ايستاده اش را مي بينم...نه لرزشي دارد و نه ترديدي..انگار خود را براي اين روزها اماده كرده است كه بيش از گذشته محكم و استوار است.
هر دو سكوت كرده اند كه بلاخره حاجي با كلامي.. اتش به راه افتاده را شعله ور تر مي كندو مي گويد:
- مي دونم نمي ترسي...اما اگه من باباتم ..از اين به بعد كاري مي كنم كه از سايه خودتم بترسي ...حالا برو به اوني كه هي مي گي زنم.. زنم...دور بزن و بگرد و خوش بگذرون ...
پارسا پوزخندي مي زند و عقب گرد مي كند ...اما هنوز دو قدم برنداشته مي ايستد و بر مي گردد و چند پله اي پايين مي رود و بلند مي گويد:
- حاجي تا حد توانت هر كاري كه خواستي بكن....اتفاقا خيلي دوست دارم بدونم مي خواي چيكار كني ......اما اگه منم پسرتم... كه خوب مي دونم چيكار كنم كه از سايه ام نترسم ...بزرگ شده دست خودتم ..فوت و فن كوزه گريم ..يه عمريه كه ازت ياد گرفته ام ...به واسطه تمام خوبيايي كه برام كردي و به سرم اوردي
- پارسا با من در نيفت
- حاجي من با شما در نيفتادم ..اين شمايي كه هر بار پا تو زندگي من كردي...بار اولتونم نيست ...يادته حاجي.؟.بايد خوب يادت باشه ...يادته كه چه بلايي سرم اوردي...جز به جزشو از برم ....يه ثانيه اشم نمي تونم فراموش كنم
اما ديگه نمي ذارم..ديگه نمي ذارم..اون بلا ها رو هم سر زنم بياري ...ديگه تموم شد حاجي ...صبر كن و تماشا كن ...منتها من با نامردي پيش نمي رم ...مرد و مردونه ميام تو گود
حاجي زبان به دهن مي گيرد و پارسا را مي بينم كه با خيال راحت از بيان حرفهايش به سمت اتاق باز مي گردد ...و با ارامش مي گويد:
- لباس بپوش بريم بيرون ...
خيره نگاهش مي كنم ... لبخندي مي زند و با غم مي گويد:
- اگر اون روز حرف زده بودي ..الان لازم نبود كه خيلي چيزا بازگو بشه...
با نگراني به او مي گويم:
- حاجي كينه كرده ...نكنه
- چيكار مي خواد بكنه ..از ارث محرومم كنه..يا با يه تيپا از خونه بندازتم بيرون؟تو نگران اين چيزايي ؟
باترس ....خود را به ياد مي اورم و مي گويم:
- شايد بدتر از اينا
دستانش را در جيب شلوار اطو كشيده اش فرو مي برد و مي گويد:
- نصيحتمو هميشه اويزه گوشت كن...حاجي هميشه بلا سر ادماي ترسو و ضعيف مياره ...توام جلوش خيلي كوتاه اومدي كه الان حال و روزت اينه ...
پوزخندي مي زنم و در جواب حرفهايش مي گويم:
- شايد من ترسو باشم ..اما تو پسرشي...براي همينم كه شده براي كوتاه نيومدنش...ممكنه كاري كنه كه
- انقدر ترسو نباش...لازمم نيست نگران من باشي ...وقتي من شيپور جنگو زدم ...به بعدشم فكر كردم ...فعلا دستش به جايي بند نيست كه بخواد كلي بهم ضربه بزنه ...بپوش بريم
ساكت مي شوم ..و او بي خيال به سمت كمد لباسهايش مي رود ...اما من نمي توانم بي خيال باشم ...و با نگراني به بعد از اين روزها فكر ميكنم...روز ي كه حاجي بخواهد با تمام قدرت بدبختمان كند...
ادامه دارد...