رامسین مدتی بعد ازدستشویی بیرون آمد .تا چشمش به پدرش افتاد چشمانش چهارتا شد ...پس دونفر دیگر کجا بودند ؟!
به طلا خانم نگاه کرد تا موضوع را بفهمد .طلا خانم با چشم وابرو اشاره داد که زود فرار کند ...رامسین هم بدون اینکه معطل کند قدم برداشت که فوری از آن جا دور شود ...اما صدای تحکم آمیز پدرش اورا برجا میحکوب کرد :
- رامسین
هنوز برنگشته بود که زیر لب با خود تکرار کرد :
- خدابه خیر کنه !ما فک کردیم پاچه گیری رو رد کردیم لااقل !
برگشت وروبه پدرش گفت :
- جونم بابا جون
طلا خانم ومهران نگاهی به هم کردند وطلا خانم لبخند زد .مهران که پسرهایش را مخصوصا اخلاق رامسین رامی شناخت با جدیت گفت :
- نمی خواد پاچه خواری کنی ...به جای در رفتن وای میستادی مث داداشات حرفتو می زدی !
- من دررفتم ؟! من ؟! منو این حرفا...؟ببخشیدا روم به دیوار، گلاب به روتون، خدا بکشتم مگه عمل سهمگین فشار ادرار رو کسی می تونه تحمل کنه که من دومیش باشم ؟! هووم ؟!خود شما هم تو موقیت من باشین غیر ممکنه بتونین دووم بیارین ...تازه بعد اون همه ساعت فعالیت ودرس تو مدرسه ...
آقا مهران که از حرفهای بیهوده پسرش خسته شده بود بی حوصله گفت :
- بسه دیگه ...حیف که مادرجون ضامنتون شد وگرنه می دونستم این پنج شنبه جمعه رو باهاتون چه جوری تا کنم !
رامسین دور ازچشم پدرش با لبخند روبه مادربزرگش به نشانه تشکر چشمک کوچکی زد وازدست پدرش فرار کرد وبه اتاق مشترکشان پناه برد ...تا وارد اتاق شد چشم های سه نفر روی هم ماند ...همان موقع صدای بلند وتهدید آمیز پدرشان که ازتوی سالن فریاد می زد را شنیدند:
- فقط حواستون باشه قرارمون چی بود ! دلم می خواد یکیتون فقط یکیتون رتبه کنکورتونو بالای هزاربزنین اونوقت من می دونم واون وبدبختیاش !
رامسین که نگاهش را روی دوبرادرش که طلب کارانه به اونگاه می کردند می چرخاند .بی خیال ازپشت درکنار آمد ودرحالی که کوله اش را کناری پرت می کرد گفت :
- اوه اوه ...عجب غلطی کردیما ...میگم حالا کنکوره رو خراب بزنیم چی میشه ؟!
جوابی نشنید ...سرش را بالا کرد وبه آن دو نگاه کرد...بازهم نگاه های طلب کار...بوی حمله را حس می کرد ...قدمی به عقب رفت وگفت :
- به جون داداشا اصن حواسم به شما نبود .یه لحظه فک کردم خودم تنهام ...
رامین ونفرسوم یک قدم به او نزدیک شدند ...رامسین بازهم یک قدم عقب رفت وگفت :
- حالا چرا عین گرگ زل زدین به من ...؟!آدم می ترسه ،خواینجوری نیگا نکنین...
رامین لبخند کجی زد وگفت :
- دادا چت دوس داری ؟!
رامسین با اخم گفت :
- اذیت نکنین دیگه نامردا ...بابا من که چیزی نگفتم ...خیر سرم رفتم اتاق فکر ...می خواستم نقشه بکشم شمارو هم خلاص کنم !
نفرسوم با لبخندی محسوس گفت :
- نامرد رو می دونی چه جوری می نویسن ؟! ...
رامسین نفسش را فوت کرد ودستانش رابه حالت تسلیم بالا آورد وگفت :
- خیلی خب بابا ...من غلط کردم فلنگو بستم ...ظرفای ناهارو شام مال من ..خوبه ؟!
رامین ونفرسوم نگاهی به هم کردند وابرو بالا انداختند ...رامسین با حرص گفت :
- چلغوزا ...چیه دیگه ؟!
نفرسوم گفت :
- قرارمون ممنوع الچت بود یادته ؟! ...اونم تا یه هفته !
رامین هم با خنده تایید کرد...رامسین خواست اعتراض کند که هردودست برادرانش بالا آمد ...رامین گفت :
- زر اضافی زدی همچین دهنتو سرویس می کنم کف بالا بیاریا ...

دوساعتی از حبس شدنشان در اتاق می گذشت .درواقع چون پدرشان عصبانی بود حوصله ی جروبحث هایش را نداشتند وترجیح می دادند داخل اتاقشان بمانند...نفر سوم روی تخت دوم ازتخت های سه طبقه نشسته بود وبا لب تابش ور می رفت .رامین هندزفری گوشی لمسی اش را داخل گوش هایش گذاشته بود وآهنگ های pit bullرا دوره می کرد ...ورامسین که لب پنجره نشسته بود وبا صدوبیست وپنجمین دختر موجود درزندگی اش صحبت می کرد!!! :
- پس فردا که تعطیل شدی ربع ساعت صبر کن .خلوت شه میام دنبالت ...
- بازم با ماشین متین ؟!
- آره ...
اما بایادآوری شب قبل ودعوای متین با برادرش پشیمان شد ...ولی چیزی هم نگفت ...صدای اوراکه شنید از افکارش دست کشید :
- لازم نکرده ...چی میشه یکی از اون عروسکای باباتو برداری بیاری ؟! ازشاًن باباتون کم میشه یه دختر مث من سوار ماشینش شه ؟!!!
بی حوصله سرش را تکان داد وآرام گفت :
- طنین باز شروع نکن توروخدا!
- چیه ؟! دروغ می گم ؟! نه دروغ می گم بگو دروغ می گی؟! چیه همش این 206متین رو میندازی وسط ود ِبروکه رفتی !...خب یه کم عرضه داشته باشین با اون دوتا دیوونه برید یکی از اون عروسکارو ازباباتون کش برین حالشوببرین ...برا همه چی زرنگین این یکی رو موندم چرا عرضه ندارین !
- بابا کش رفتن ماشین که الکی نیس ...بعدم اونا که همش مال بابام نیس .تو نمایشگاشه برا فروش ! می دونی نمایشگاش چقد دوربین ودزدگیر واین چرتا داره؟! خودشم به زور اون سانتافه رو انداخته زیر پاش اونم به خاطر اینکه به قول تو ازشاًنش کم نشه .حالا ماکه هیچی ...نخودیم !
- خب پس نمی خواد بیای دنبالم !
- طنینی ...الهی رامسین قربونت بره ناز نکن دیگه ...
طنین بی صدا وریزریز می خندید اما سعی کرد صدایش راجدی نشان دهد تا رامسین مثل همیشه نازش را بکشد...با اخم گفت :
- برو بابا ...
رامسین با هینی بلند گفت :
- به من میگی بروبابا ؟ نه به من گفتی ؟! دلم می خواد فقط یه بار یه بار دیگه تکرار کنی طنین !
طنین با خنده ای روی لب آروم وتاکیدانه گفت :
- برو بابا...
رامسین هم که خندش گرفته بود هم می دانست که طنین هیچ وقت قهر وعصبانیتش دوام ندارد گفت :
- اکی...پس بانجی فردا منتفی ! کاری نداری عزیزم ؟!
صدای آرام وغمگین طنین را شنید که گفت :
- باشه ...نه خدافظ ...
وهمان موقع تا می خواست حرف بزند طنین قطع کرد ...با تعجب گوشی را روبروی خود گرفت وفکر کرد طنین نارحت شده اس! ...بالبخند شماره اش را گرفت ...طنین هیچ وقت تماسهای اورا ریجکت نمی کرد این رابه خوبی می دانست ! بعد از مدتی بوق خوردن طنین تماس را جواب داد ...اما حرف نمی زد ...رامسین صدای نفس های تند اورا می شنید ...نگاهی به دوبرادرش کرد ...هردو درعالم خود بودند ...اما بازهم به گوش های فوضول آنها اعتماد نداشت ...در تراس راباز کرد و وارد آن شد .وقتی مطمئن شد که کسی صدایش را نمی شنود گفت :
- طنین...
- ......
بازهم صدای نفسهای تند طنین ...انگار که گریه می کرد ...با خنده گفت :
- بابا شوخی کردم ...چقده تو نازنازی آخه !
- ......
- اصلا امشب میرم یه تویتا کمری می دزدم فردا میام باهاش دنبالت اکی ؟!فقط رنگشو چه رنگی دوس داری ؟!
صنین با صدایی که ازته چاه درمی آمد گفت :
- خفه شو!
رامسین اخم کرد وگفت :
- باز حرف زشت زدیا ...حالا بیام یانیام ؟!
- با پسر خالم میرم هم خواستگارمه هم دوسم داره ...مث تو بی احساس نیس که ...
و شدت گریه نذاشت حرفش را ادامه دهد ...رامسین که جوش آورده بود درحالی که نمی دانست این عصبانیت چیست داد زد :
- تو خیلی بی جا می کنی با پسر خالت می ری ! گوش کن طنین ،خدا شاهده پس فردا بیام دنبالت واون نره خرو اون اطراف ببینم ...خودت که می دونی سگ شم هیچکی جلودارم نیس حالا خود دانی !
وبدون اینکه منتظر جواب طنین باشد تماس را قطع کرد ...دستهایش راروی میله های تراس گذاشت وسرش را به طرف پایین گرفت ...تاب سفید رنگ وبزرگ توی حیاطشان دردیدش قرار داشت ...نمی دانست چرا این همه عصبانی شده بود فقط این را می دانست که جدیدا هرکس را ازجنس خودش با طنین می دید اعصابش درحد انفجار بهم می ریخت وهمه ی دق ودلی اش را سرطنین خالی می کرد ...طنین هم که مثل همیشه کمی اشک کمی ناز وبعد هم با خنده آشتی می کرد ...خودش می دانست یعنی بیشتر مطمئن بود که طنین عاشقش است وکسی را به جز رامسین ندارد اما گاهی که به دوست های دختر وپسر خود فکر می کرد باعث میشد به طنین هم کمی شک کند...نفس عمیقی کشید وداخل اتاق شد ...بلافاصله که پایش راتوی اتاق گذاشت با دوجفت چشم شیطان وپرازخنده روبرو شد...آن دوکه گوش هایشان راروی درشیشه ای تراس گذاشته بودند با دیدن رامسین که حرص میخورد از جا پریدند ...کار همیشگی اشان بود.رامسین اخلاقشان را به خوبی می دانست .آن دو که حرص رامسین رادیدند نگاهی بهم انداختند وپکی زندند زیر خنده ..رامسین زیرلب فحشی نثارشان کرد ...اما انگار آن دو دست بردار نبودند ...رامین صدایش را عوض کرد وبا صدایی دخترانه ونازک گقت :
- رامسیــــــــــــــــن ...
نفرسوم صدایش را کلفت ومردانه کرد وگفت :
- جونم جوویی ؟؟؟
رامین دستمال گردن نخی اش را از روی میز کامپیوتر برداشت وبه حالت دخترانه ومسخره ای سرش کرد وگفت :
- رامسیــــــــــــــن فردا با چی میای دنبالم ؟؟؟
نفرسوم خنده اش را قورت داد وجدی گفت :
- فدات شه رامسین با توتیا کمری ...رنگشم نقره متالیک چطوره عشقم ؟؟؟
رامسین که تحملش را ازدست داده بود به طرف برادرنش حمله کرد تا حسابشان را کف دستشان بگذارد ...اما همان موقع صدای در زدن کسی که پشت دراتاقشان بود سه نفر را ازخنده ودویدن وفرار بازداشت ...کمی دقت کردند که صدای طلا خانم را شنیدند :
- پسرا بیایین ناهار...فعلا آتش بسه !

رامین ورامسین نگاهی به هم کردند وبرای بیرون رفتن به طرف دراتاق یورش بردند ...به شدت گرسنه بودند وحبس شدن را به هیچ وجه نمی توانستند تحمل کنند...حتی برای باز کردن دراتاق هم بحث می کردند .درآخر این طلا خانم بود که با خنده آنها را ازهم جدا کرد وهر کدام را سرمیز ناهار نشاند...رامسین با دیدن میز پرغذاهای رنگارنگ وترشی وسالاد شیرازی معروف طلاخانم درحالی با ملچ ومیلیچ به آنها ناخنک می زد گفت :
- طلا جون من تورو نداشتم کی باید به داد شکم بدبختم می رسید ؟!
رامین با نگاهی که از کارهای رامسین چندشش می شد گفت :
- خاک توسرت ! پاشو دستاتو بشور لااقل ...گند زدی به سالاده !
طلا خانم درقابلمه ی نسوز روی شعله ی گازرا باز کرد وبا کف گیر مشکی برنج را دربشقاب های پیرکس می کشید ...درهمان حال گفت :
- رامین .دیگه نشنوم با داداشت اینجوری حرف بزنیا ...رامسین مادر تو هم انقد شیطونی نکن برو دستاتو بشور .مدرسه بودی صدتاانگل از دستات داره می ریزه ...
رامین به حرف مادربزرگش خندید وگفت :
- این خودش یه پا انگله...انگل می خواد چیکار!
رامسین لیمو ترشی را ازداخل سبد کوچک روی میز برداشت ومحکم به سمت سر رامین پرت کرد ...رامین سرش را دزدید و همان موقع که همزمان می شد با ورود پدرشان باعث شد که لیمو به سر آقا مهران اصابت کند ...رامسین با سالادهای نیمه خورده دردهانش با دهان باز آن صحنه را دید می زد ورامین خنده اش را خوردو آب دهانش را قورت داد ... ونفرسومی که پشت سر پدربه داخل می آمد بادیدن این صحنه همان جا ایستاد ...آقا مهران که از عصبانیت پوستش به تیرگی میزد با صدایی بلند مانند گفت :
- سر ناهارم دست برنمی دارین ؟!
طلا خانم به رامین ورامسین اشاره داد که عذرخواهی کنند...اما ...نفرسوم خودش را داخل جمع آورد وبا صدایی آرام روبه پدرش گفت :
- ببخشید باباجون ...می دونم خیلی اذیتتون کردیم ولی من خودم قول می دم آدم شم دیگه ...
آقا مهران نگاهی به اوکرد وساکت چیزی نگفت .انگار که ازشدت خشمش کاسته شده باشد .طلا خانم روبه نوه اش لبخند می زد .رامسین با بی خیالی تکه نانی را به دندان کشید ودرحالی که می خورد گفت :
- آره بابایی غصه نخور خودم آدمشون می کنم !
رامین اهمی کرد تا رامسین را متوجه حرفهای مزخرفش بکند اما رامسین بی خیال ترازاین حرف ها بود...آقا مهران روی صندلی پشت میز ناهار خوری نشست ودرحالی که رامسین را خیره نگاه می کرد گفت :
- من تو یکی رو یه روز سیر می کوبم ...حتی اگه یه روز به آخر عمرم مونده باشه اول میام حرصمو خالی می کنم بعد از دنیا می رم ...
رامسین ریز ریز می خندید...طلا خانم ونفرسوم نشستند وطلا خانم گفت :
- اِ مهران ...نگو این حرفارو مادر...پسرات تو هیچی کم نظیرندارن به خدا...ماشالله قد وبالاشون تو بچه های فامیل تکه ...برو روهم که دارن .اخلاقشونم که چشم نزنم مث مادرخدابیامرزشون خونگرمه .می مونه یه کم شیطونیاشون که ایشالله عقل می ان درست میشه ...مگه نه پسرا؟!
سه نفر سرشان را بالا کردندوبا خنده وبلند گفتند:
- با اجازه بزرگترا بعله ...
رامسین فوری گفت :
- لی لی لی لی لی لی ...
که همان موقع با نگاه چپ چپ پدرش مواجه شد ...غذای نخورده در دهانش را قورت داد ودرحالی که سرش را زیر می انداخت وقاشقی دیگر ازبرنج را می خورد گفت :
- رامینی انقد سرو صدا نکن دیگه ...خوبه قول داده آدم شه !!!
آقا مهران نگاهی به طلا خانم کرد وبا تاسف سرتکان داد ...واقعا ازآن سه نفر به خصوص فرد دیوانه ترشان رامسین ناامید شده بود !
بعد از ناهار.هرسه صبر کردند تا پدرشان ازآشپزخانه بیرون برود وبعد رامین ونفرسوم به سمن طلا خانم یورش بردند واورا ازکنار سینک ظرفشویی آوردند وروی یک صندلی نشاندند...طلا خانم باتعجب درحالی که هنوز دستکش هایش دستش بود گفت :
- چرا همچین می کنین شماها ؟!
رامین زودتر ازهمه گفت :
- نوبت رامسینه ظرفارو بشوره ...
طلاخانم اخمایش رادرهم کشید وگفت :
- وا ؟! رامسین ؟! بچم خسته اس ...لازم نکرده خودم می شورم
وخواست بلند شود که چهاردست روی شونه هایش قرارگرفت واورا دوباره روی صندلی برگرداندند...طلا خانم با خستگی گفت :
- ای خدا از دست شما!
نفرسوم با خنده گفت :
- طلا جون بذار بره بشوره دیگه .نگاش کن چه مظلوم واستاده پای سینک ...دستکشارو درار بده بهش...یه بار این آدم شده واسه ما...
طلا خانم با غرغر دستکش هایش رادر آورد وبه رامسین داد وازتوی کشوی کابینت پیشبند رابرداشت ودور کمر رامسین بست.رامسین شیر آب را با زکرد وبا شیطنت خندید وگفت :
- مخلص طلا جون ...

رامین ونفر سوم روی صندلی نشسته بودند وبا حرفهایشان رامسین رامسخره می کردند که همان موقع حس کردند از سرو رویشان آب می چکد ...صدای غرغر های طلا خانم بلند شده بود ورامسین سطل به دست به دور آشپزخانه دنبال برادرانش می دوید .

*****
شماره متین را گرفت ...بعد از چند بوق متین تماس را جواب داد ...رامسین بیشترازصدای خودمتین صدای سیستم را می شنید ..
- بله ؟!
- رامسین : کدوم گوری هستی تو؟! ازصبح تا حالا بیست بارگرفتمت !
متین بی حوصله جواب داد :
- تو روسننه ؟!
- ماشینتو فردا می خوام ...
متین زیر لب آرام گفت :
- اکه هی ...!
رامسین که صدایش را شنیده بود گفت :
- تاشب لازمش دارم ...اگه نمی تونی بدی بگو می رم ازهمکلاسیام می گیرم !
میتن بامن من گفت :
- به جون رامسین کارم تا شنبه گیره ...بچه ها می خوان این آخر هفته رو برن فشم...
رامسین سکوتی کوتاه کرد وگفت :
- اکی ...عیب نداره میرم ازیکی دیگه می گیرم ...
- شرمنده داداش...
- بی خیال ...کاری نداری ؟!
- رامسین ؟!
- بله ؟!
- می خواستی طنین رو ببری بیرون ؟!
- آره ...
- می خوای از بروبچ برات جور کنم ؟!
رامسین دستش را به صورتش کشید وگفت :
- نه گفتم که ازدوستای خودم می گیرم ...
متین چیزی نگفت ...قطع هم نمی کرد ...رامسین بی حوصله گفت :
- باز چه مرگته ؟!
متین با صدای آرامی گفت :
- هنوزازاونشب تاحالا...یعنی هنوزم ازدستم قاطیه ؟!
رامسین که متوجه منظور عموی جوانش شده بود ...شمرده گفت :
- قاطی نه ...ولی اگه خودتو نشونش بدی ممکنه بازم رم کنه !
متین با حرص گفت :
- خودش کله شقه ...اون دیگه باید اخلاق منو بدونه.وقتی قاطی می کنم همه چی ازدهنم می ریزه بیرون !
رامسین پوزخند زد وگفت :
- خوبی اخلاق اونم اینه که خیلی کینه اییه ...یه مدت صبر کن بعد پاشو بیاباهاش آشتی کن ...
متین بازهم با صدایی که ناراحتی ازآن موج می زد گفت :
- اکی ...
رامسین خداحافظی کرد وتماس را قطع کرد...خودش راروی کاناپه وسط سالن پرت کرد .ساعد دست چپش را روی پیشانی اش گذاشت وبه سقف چشم دوخت .فکرش دوجا سیر می کرد ...ماشینی که به طنین قول داده بود وپیدا نکرده بود...و متینی که از آنها جدا شده بود...البته می دانست جدا شدنش موقتی است اما بازهم ...
کاش برادرش با متین دعوا نکرده بود...مطمئن بود الان متین فوق العاده بهم ریخته است ...می دانست که متین چقدر برادربزرگشان را بیشتردوست دارد ...درواقع همیشه نفرسوم بیشتر ازآن دونفردل هارا جذب خود می کرد ...دلیلش به خوبی پیدا بود ...اوعلی رغم شیطنت هایی که با برادرانش داشت شخصیت آرام ودوست داشتنی را با خود همراه کرده بود ...غم هایش درونش بود ...مهربانی هایش را دریک لبخند کمیاب وساده نشان می داد ...تا حدی که امکان داشت کمکم به دیگران را فراموش نمی کرد ...نه حسود بود ونه بد اخلاق ...فقط کمی کینه وغرور را چاشنی قلب مهربانش می کرد ...هیچ گاه دختری را برای دوستی وارد زندگی اش نمی کرد ...برعکس دوبرادر دیگرش که دور وبرشان پربود ازدختر، او معتقد بود هردختری برای خود ناموس مرددیگری است وبازی کردن با احساسات ناموس های دیگران زشت نامردی محض است !!! درسهایش عالی بود ...با همه شیطنت هایش اما ممتاز کلاس وحتی مدرسه شان بود...حتی ازدوبرادرخودهم همیشه جلوتر بود ...هیچ گاه نمی گذاشت آن دو حتی بیست وپنچ صدم ازاون بیشتر شوند ...المپیاد های ریاضی را شرکت کرده بود ومدال های طلا ونقره کشوری وآسیایی را ازآن خود کرده بود...نقطه ضعفش مادرش بود ...درهجده سال زندگی اش هیچ چیز اورا عصبانی نکرده بود...اما ...جز همان نقطه ضعفی که مادر نام داشت وچندین سال بود که ازمحبت هایش بی بهره بودند...
- رامسین پاشو گوشیت داره زنگ می خوره ...
رامسین سرش را بالا کرد وبه فرد بالای سرش نگاه کرد ...چقدر حلال زاده بود ...به تیپ فوق العاده وپسرانه برادر بزرگش نگاه کرد وگفت :
- کجا ؟!
واو ...درحالی که کیف پول چرمش را درون جیب پشت شلوارجینش می گذاشت گفت :
- میرم نتیجه آزمون آزمایشیامونو روبگیرم...تاشب برمی گردم.
رامسین بلند شد وروی مبل نشست .همان طور که به برادرش که جلوی آینه به موهای خود ور میرفت نگاه می کردگفت :
- بابا ورامین نیمدن ؟!
- نه ...طلا جون براشب شام درست کرده می مونن اونجا ..عمه مریم اینام هستن .تو برومنم میام ...
رامسین چشمایش را ریز کرد وبا کنجکاوی گفت :
- قضیه چیه ؟!
نفر سوم نگاهش را ازآینه گرفت وبه رامسین چشم دوخت :
- کدوم قضیه ؟!
- باز طلا جون همه رو جمع کرده ...این کارش یه معنی می ده ...اونم اینه که می خواد به همه یه مطلب رو بگه ...
او شانه هایش را بالا انداخت وبه سمت جاکفشی رفت .کفشهای کتانی مشکی اش را جلویش قرارداد وآنها راپوشید .وبعدشروع به بستن بندهایش کرد وگفت :
- منم خبر ندارم ...
رامسین بلند شد وجلوتر آمد وپشت به درخانه وروبری برادرش قرارگرفت وگفت :
- جون رامسین نمی دونی چه خبره ؟! می دونم طلا جون تا نظرتوروندونه به کسی چیزی نمی گه ...بگو قضیه چیه ؟!
کلافه لبهایش را بهم فشرد ورو به رامسین گفت :
- برو کنار بابا...دیرم شد ...
رامسین با اصرار همانجا ایستاده بود ومنتظر بود :
- تا نگی نمی رم کنار...
واو بدون توجه به رامسین واصرارهای بیهوده اش با یک دست محکم اورا کنار زد وازخانه خارج شد ...درخانه که بهم خورد رامسین که به کناری پرت شده بود به سمت اتاقش رفت وزیر لب گفت :
- دیوس!

دستش را درجیب شلوارش کرد ...با سرانگشتانش سوییج را حس کرد ...لبخند وزد وآن را بیرون کشید ...به سوییچ ماشین پدرش نگاه کرد ولبخند زد ...اگر رامسین می فهمید؟! حتما سرش را روی سینه اش می گذاشت .
ازحیاط بیرون رفت و وسوار ماشین شد ...استارت زد وحرکت کرد ....با سرعتی کنترل شده ...همیشه آرام .مانند خودش !
به پدرش ورفتار بعد ازظهرش فکرکرد ...برایش جالب بود که پدرش می دانست او عصر پر کاری را درپیش دارد وسوییچ ماشینش را به پسرش داده بود ...فقط تاکید کرده بود که تا می تواند ازخیابان های فرعی برود وخود را به پلیس نشان ندهد ..هرچند هرکسی هم که اوراپشت فرمان می دید هیچ وقت فکر نمی کرد که هجده سال بیشترندارد ...چهره مردانه شرقی اش به بیشتر ازاین ها می خورد وبه قول طلا خانم" برای خودش مردی شده بود "البته این را هم خوب می دانست که اگر جای او دوبرادرانش بودند غیر ممکن بود پدرش همچنین کاری کند ...اما خوبی اخلاق پدرش این بود که همیشه اورا درک می کرد...حتی شیطنت هایش را ...حتی عذرخواهی های بعد از شیطنت هایش را ....
از فرعی می راند تا با پلیس درگیر نشود ...هنوز موفق به اخذ گواهی نامه نشده بود وتصمیم داشت بعد ازکنکورش بلافاصله این
کار را انجام دهد ...برای خود برنامه های زیادی داشت مهمترینش قبول شدنش دردانشگاه مورد علاقه اش بود ...می دانست دو برادرش هم تابع او هستند ...درواقع هرچی او می گفت آن دوهم بدون استثنا با مخالفت یا بی مخالفت با دعوا و بی دعوا راضی می شدند که با برادر بزرگشان هماهنگ بودند واین هماهنگی از کوچکی اشان تا به حال که هجده ساله بودند ادامه داشت وزبانزد همه بود ....اما ای کاش...
با یادآوری قیافه رامسین دلش گرفت ...هیچ گاه این یکی ضعفش را به او نشان نداده بود...همیشه خودش را قوی ومغرور نشان می داد ...اما رامسین ...او با برادرش چه کرده بود ؟!....
لبش را گاز گرفت ...از نامردی به شدت متنفر بود ...آن هم نامردبودن درحق کسی که ازخودش هم بیشتر دوست داشت ...نامردی به رامسین و....
نمی دانست چرا اوضاعش یک هو تغییر کرد ...نمی دانست چرا باید درحق رامسین این نامردی را می کرد ...ولی هرکاری راهم می کرد نمی توانست فراموش کند ...روز اول ...خوب یادش بود ...رامسین باعث شده بود او را ببیند ...روز جمعه بود وهر سه نفر همراه بامتین به ویلای شمالشان رفته بودند ...
با یاد آوری خاطره آن روز که شش ماه ازش می گذشت نفسش گرفت ...ماشین را کناری پارک کرد وشیشه کنارش را پایین داد ...نفس عمیقی کشید وسعی کرد به او فکر نکند ...به رامسین ...به نامردی خودش وبرادرش ...
دستش را به سمت سیستم ماشین برد وبا چندبار عقب وجلو کردن آهنگ مورد علاقه اش را گذاشت :

سربذار روی قلبم بی قرار
نمی دونی که بی تو چه حالی دارم
مهربون مث ماه آسمون
روی قلبم یک نشون از تو دارم

انتظار بسه دیگه تنهام نذار
توکه نیستی سخته بی تو بمونم
لحظه هام ..آروم آروم ...بی صدا ...گذرن اما هنوز ازتو دورم ...

واسه نگاه تو امشب چه بی تابم
دلواپس وتنها وگریه ...بی خوابم

دنیا واسم بی تویه زندونه
هرکس تورودیده دردمو می دونه....

تو حضور بی کسی هام ....اگه گاهی پا بذاری
یه نفس مونده به آخر پا رو غصه هام بذاری

تویی که تا همیشه توی قلبم می مونی
تویی که بهتر از من این حالمو می دونی

تو حضور بی کسی هام ....اگه گاهی پا بذاری
یه نفس مونده به آخر پا رو غصه هام بذاری

تویی که تا همیشه توی قلبم می مونی
تویی که بهتر از من این حالمو می دونی


انتظار بسه دیگه تنهام نذار
توکه نیستی سخته بی تو بمونم
لحظه هام ..آروم آروم ...بی صدا ...گذرن اما هنوز ازتو دورم ...

واسه نگاه تو امشب چه بی تابم
دلواپس وتنها وگریه ...بی خوابم

دنیا واسم بی تویه زندونه
هرکس تورودیده دردمو می دونه...

بعد از ده دقیقه ماشین رابه حرکت درآورد وسعی کرد فکرش از آنچه که به سرش آمده بود منحرف کند.مسیر آموزشگاهش را پیش گرفت وبرعکس دقایق قبل با سرعت می راند ....

****

همه منتظر به او چشم دوخته بودند .جو ساکت بود وکسی قصد نداشت که این سکوت را ازبین ببرد ...رامسین روی مبلی نشسته بود ودرحالی که چانه اش رادر دودست گرفته بود خیره برروی زمین با پایش ضرب گرفته بود...رامین کنار برادرش نشسته بود وبا گوشی اش پیامک بازی می کرد...آقا مهران روزنامه ای را به دست گرفته بود وطوطی وار عناوین آن رابرای وقت گذراندن با چشم می خواند ...نغمه و مادرش هم کنار طلا خانم نشسته بودند ومنتظر به دهانش چشم خیره کرده بودند ...رامسین که ازآن همه انتظار وسکوت خسته شده بود بالاخره سکوت را شکست وگفت :
- بابا طلاجون شاید اون تا صبح هم برنگشت شما می خوای این همه آدم رو معطل اون یه ذره بچه کنی ؟!
طلا خانم با بردباری گفت :
- برمی گرده ...خودم ازش قول گرفتم .می شناسمش وقتی قول بده به پای قولش حاضره سرشم بده ...
رامسین لبهایش را جمع کرد وبا اخم گفت:
- ماهم که این جا شلغمیم !!!
آقا مهران چشم غره ای به پسرش رفت ونغمه که از حرف رامسین خوشش آمده بود خندید...طلا خانم گفت :
- شما همتون روسرمن جا دارین..اگه مهم نبودین الان هم اینجا نبودین ...اما اون به دلایلی با همتون متفاوته .موضوع بیشترازاونکه رو شما تاثیربذاره رو اون تاثیر می ذاره ...پس یه کم دندون رو جیگر بذارین اون بیاد .همه چی رو می گم ...
آقا مهران که کم وبیش از تصمیم مادرش ونقشه ای که برایش کشیده بود با خبر بود .با نگاهی از سر نگرانی زیر لب تکرارکرد :
- خدا بخیر کنه امشبو....
رامسین سرش را درون گوش برادرش کرد وگفت :
- باز سوگلی طلا جون اومد وسط ما شدیم برگ چغندر...اگه ندیدی تا صبح علافمون کنه !
رامین بی خیال سرتکان داد وگفت :
- اس دادم بهش ...گفت الان میاد .
رامسین که طاقتش تمام شده از جایش بلند شد ودر حالی که شماره طنین را می گرفت به داخل یکی از اتاق های خانه طلا خانم رفت .رامین هم با چشم وابرو به نغمه اشاره کرد که بروند بیرون .نغمه با نگاهی به مادرش که سرگرم صحبت با طلا خانم بود .لبخندی زیرک زد و زودتر ازرامین به سمت حیاط رفت ...رامین هم با کمی تعلل ازجایش بلند شد وجمع را ترک کرد....وقتی وارد حیاط شد چشم چرخاند وتا نغمه را پیدا کند ...کنار درخت بید مجنون ایستاده بودوبا دستش برگی را نوازش می کرد ...آرام آرام ازپله های ساختمان پایین رفت .پاورچین خود را به پشت سراو رساند ونزدیک گوشش فریاد زد:
- پخ خ خ خ خ خ خ خ خ
نغمه با وحشت جیغ زد وبه پشت سرش برگشت .رامین بادیدن قیافه مسخره وترسوی دخترعمه اش بلند زد زیر خنده .نغمه که حرصش درآمده بود لبهایش را روی هم فشرد وبا حرض فحش داد :
- اووو...شِت ..رامین !
رامین که ازخنده خم شده بود .به سختی خنده خودرا کنترل کرد وگفت:
- ایشاالله رفتی اونور یه شوور سگ پاچه گیرت بیاد بفهمی ایران یعنی چی !
نغمه پوزخند زدوگفت :
- اونا می دونن فرهنگ وزن وخانواده یعنی چی !
رامین با اخم وجدی گفت:
- هی هی...مواظب حرف زدنت باش ها...آشکارا داری توهین می کنی !
نغمه که بی حوصله می زد گفت :
- تو خواستی من بیام اینجا که این چرت وپرتاروبارم کنی ؟!
رامین دستانش را درون جیب شلوارش کرد وگفت :
- هه پ نه پ...فک کردی عاشق چشم ابروتم بیام الکی نگات کنم ؟!
نغمه که حرصش بیشتر شده بود ازبین دندانهای کلید شده اش گفت :
- همین وحشی بودنتون همه دخترا رو فراری می ده ...ایرانی پسر خشونت تو خونشه ...درحالی که تمام مردای جلتنمن کشورای اونور آداب رفتار خوب با خانوماروبه خوبی بلدن!
رامین با خونسردی گفت :
- پسرای ایرانی وحشی نیستن اما می تونن خشونتشونو رام کنن...
وسرش را جلو آورد وخیره درچشمان عسلی ونغمه گفت :
- به عقیده من رام کردن پسر ایرونی فقط یه راه داره ...اونم دختر شرقی ...فقط ایرونی...نه ایرونی هایی که بخوان کشورشونو بفروشن به یه مشت سرخ پوست بی شرف که دین وناموس ندارن ...نه دختر ایرونی اصل...دختری که افتخار کشورشه !
نغمه که ازترس چشمهای درشت وجدی رامین سرش هی به سمت پایین خم میشد آب دهانش را قورت داد وپوزخند زد ...با صدایی آرام گفت :
- من هم ایرونیشو رام کردیم ...هم قول می دم اروپایی آمریکاییشو رام کنم !

رامین چشمهایش دریک لحظه همه ی جدیت وخشمش ریخت وراست ایستاد ...بازهم بلند زیر خنده ...ازصدای خنده های او نغمه عصبانی تر می شد ...حسش به او می گفت که رامین با خنده هایش اورا مسخره می کند .با ظاهری که سعی می کرد خونسردی اش را حفظ کند گفت :
- میشه بگی به چی انقد زرت و زرت ونیشتو بازمی کنی ؟!
رامین با ته خنده ای به او نگاه کرد وبا دیدن قیافه عصبانی وحرصی نغمه بازهم خندید...نغمه که بیش ازاین تحمل نداشت جلو آمد وباپاشنه ی پای راستش که محکم برروی انگشتان پای رامین کوبید...صدای فریاد رامین بلند شد...نغمه که حرصش را خالی کرده بود با لبخند گفت :
- وحشی بودن شما گاهی به دخترای شرقی هم سرایت می کنه ! حالا تا بعدی رو نخوردی بگو کلاسامو چیکارکردی ؟!
رامین که هنوز درد پایش را احساس می کرد کشان کشان خودرا به نیم کت زیر درخت بید رساند وآنجا نشست .نغمه هم خود به خود به دنبال او کشیده شد ونزدیکش قرار گرفت .رامین پای خودرا از دورن دمپایی بیرون آورد ودرحالی که انگشت هایش را ماساژ می داد با اخم گفت :
- باباتو راضی کردی ؟!
- توکاری به بابای من نداشته باش ...اون با خودمه ...کلاسامو بگو
- با هزار بدبختی راضیش کردم برات خصوصی وفشرده درس بده ...البته شرط گذاشت که توهم باهاش راه بیای وهمه رو بخونی ...اگه طبق برنامه های اون پیش بری تو شیش ماه می تونی روون حرف بزنی و....
کمی مکث کرد وسرش را بالا آورد وبا چهره ای گرفته گفت :
- بری!
نغمه که انتظار راضی شدن دوست رامین را نداشت چهره اش بازشد .با شادی وخنده جیغ کوتاهی کشید وبه سمت رامین پرید ودستانش رادور گردنش حلقه کرد ...رامین یک لحظه برجا خشک شد ...عطر دخترانه ی نغمه درون دماغش پیچید ....چشمانش را روی هم فشارداد ....نغمه هنوز هم بالا وپایین می پرید واز اوتشکر می کرد ...ولی رامین ...نفس عمیقی کشید وبا حرکتی ناگهانی خودرا از نغمه دور کرد...نغمه که جا خورده بود با بهت به او نگاه کرد اما رامین فرصتی حرف زدنی به اونداد وبا خشم گفت :
- یادت باشه ماپسرایرونیا با همه وحشی بودنمون هیچ وقت رام طنازی دخترای اونور نمی شیم !
وبا نگاهی که عصبانیت ازش می بارید راهش را گرفت وبه سمت ساختمان حرکت کرد. نغمه هنوز مات ومبهوت برجا مانده بود وقامت بلند رامین را که ازاو دور میشد را درتاریکی نگاه می کرد....بغض گلویش را گرفت...رفتار رامین برایش گران تمام شده بود...انگار که اورا پس زده باشد ...هیچ گاه درمقابل هیچ پسری کم نمی آورد ...اما رامین ...همیشه اورا به نحوی می آزرد...نمی دانست دلیل بدخلقی هایش چیست اما منکر مهربانی وخوبی هایی که درحقش کرده بود راهم نمی شد ...فقط همیشه باهم کل کل می کردند وهمیشه رامین بود که نبرد را پیروز می شد ...مانند آن شب...اشک دورن چشمانش جوشید ...روی نیم کت کنار دیوار نشست ودرتاریکی به زمین زیر پایش خیره شد ....

*****

- کیه ؟!
به دوربین درون اف اف نگاه کرد وگفت :
- کیه وزهر مار...قد یه نر خرشدی هنوز بلد نیستی جواب اف اف بدی ؟!
رامسین با جیغ زنانه ای گفت :
- وای طلا جون ...
صدای طلا خانم امد که گفت :
- چی شده ؟؟!
- یه دختره است مزاحمه ...میگه بیا با من دوس شو...
همه متعجب به رامسین چشم دوختند...جو داخل سالن کاملا کنجکاو به نظر می رسید...
طلا خانم جلو آمد وبا چهره ای متعجب گوشی را ازدست رامسین گرفت وبا جدیت گفت :
- بله ؟!
او خنده ای کردوجواب داد:
- مادرجون منم ...
طلا خانم خندید وگفت :
- خوش اومدی عزیزم ...
ودر را باز کرد ...برگشت روبه جمع که منتظر به او نگاه می کردند وگفت :
- بچم بالاخره اومد...
انگارکه همه نفس راحتی کشیدند...آقا مهران رو به رامسین چشم غره ای رفت ورامسین پشت سر طلا خانم کمین گرفت ...بساط شام را آماده می کردند ومنتظر نفرسوم از فرزندان آقا مهران بودند....
درحیاط را بهم زد وبا خستگی سوییچ ماشین را درون دستهایش تکانی داد وبه سمت ساختمان حرکت کرد ....هنوز دوقدم برنداشته بود که صدای فین فین شخصی را شنید ...ایستاد وبا کنجکاوی گوش داد ...درست می شنید انگار که کسی گریه می کرد...برگشت وبا نگاهی دقیق حیاط را می کاوید ...چشمانش درون تاریکی کناردیوار روی دختری تنها نشسته برروی نیم کت ثابت ماند ...

نغمه که حضور اورا حس کرده بود.با فین فین دماغش را بالا کشید وبه اوچشم دوخت ...فرد جلوی او چند قدم برداشت وخودش را به نغمه رساند.چشمهایش را ریز کرد وبا خنده ای خاص وآرام گفت :
- نغمه !
نغمه همان طور که دستپاچه شده بود از جا پرید وسربه زیر ایستاد ...با من من گفت:
- س ...سلام ...
لبخندش عمیق شد ودرحالی که درآن تاریکی رد اشک را روی صورت نغمه نگاه می کرد گفت :
- به روی نشستت ! مزاحم شدم ؟!
- نه ...
نغمه زود سرش را زیر انداخت وقدم برداشت که از جلوی چشمان تیزبین او فرار کند...می دانست ...نه مطئن بود که از هرکسی پنهان کند ازچشمان تیز بین فرد روبرویش هیچ وقت نمی توانست ...او خدای باهوشی وزکاوت بود ...افکار همه را درآن ثانیه می خواند وبا لبخند آرامش بخشش چنان دیگران را جذب خود می کرد که نا خوداگاه همه برای حرف زدن ودرد ودل هایشان برای او پیش قدم می شدند ...نغمه نمی خواست دیگر نمی خواست برای او درد ودل کند ...هرچند می دانست او بهترین وراز دارترین مشاور است اما بازهم می ترسید ...اگر حرفهایش را برای رامین باز گو می کرد ...!!!نه نباید این اتفاق می افتاد ...دیگربه مشاورش اعتماد نداشت .چشمانش راروی هم فشار داد وبر سرعت قدمهایش افزود ...اما ای کاش که گوش هایش نمی شنید ...هنوز نرفته صدای محکم وپسرانه او برجا میخکوبش کرد :
- نغمه
ایستاد وبه روبرویش چشم دوخت .صدای قدم هایش را که به او نزدیک می شد را می شنید .بعد از چند ثانیه روبرویش قرارگرفت ودرحالی بند کیف اسپرتش را که اریب برروی شانه هایش قرار داشت را جابه جا می کرد گفت :
- رامین باز اذیتت کرد ؟!
نغمه سرش را زیر انداخت وگفت :
- نه
دیگر حرصش بالا آمده بود...این کم حرفی های نغمه باعث میشد که باصدای بلند حرف بزند :
- وقتی دارم باهات حرف میزنم توچشمام نگاه کن !
نغمه سرش را بالا آورد وفین فین دیگری کرد وبا غم گفت :
- توروخدا ...الان نه ...الان نمی تونم حرف بزنم ...
بغضش را قورت داد ودرچشم های جذاب پسر روبرویش نگاه کرد ...درشت وحالت دار...مشکی زاغ ...پرازبرق ودرخشنده...پراز مهربانی ...
لبخندی زد وبا صدای آرامی گفت :
- باشه ...حالا که این طور می خوای ...هر چی خودت دوس داری .فقط ...
سکوت کرد ...وبه نغمه که بغض کرده بود نگاه کرد ...نغمه گفت :
- فقط چی ؟!
- فقط یادت باشه من همیشه طرف توام..به رامین ودیوونه بازیاشم کاری ندارم ...می دونم هنوزم بهم اعتماد نداری !
نغمه سریع گفت :
- نه ...باور کن ...یعنی ...
او دستش را جلو آورد ...وبه نشانه" ساکت "جلوی نغمه نگه داشت وگفت :
- لازم نیس توجیه کنی ...همین که تا حالا به عنوان برادر کنارت بودم برام خیلی اهمیت داره...حالام قبل ازاین که بری داخل برو صورتتو بشور.یه کم بشین تا حالت جابیاد.اینطوری نیا تو که رامین بفهمه گریه کردی خوش به حالیش میشه .بذار پف صورتت بخوابه وقرمزیش کمترشه بعد بیا...مث همیشه مغرور ..سربالا ...سینه ستبر...
نغمه که خنده اش گرفته بود با مشت به بازوی اوکوبید وگفت :
- مسخره ...


هردو چشم درچشم هم خندیدند ...غافل ازآن یک جفت چشمی که ازپنجره بالای ساختمان ناظر آن دو بود...


نغمه به طرف حوض آب وسط حیاط رفت تا صورتش را بشورد . و او با طمانیه جلوی ورودی ساختمان بند کفش هایش را باز کرد و وارد شد ...همه سرمیز شام مشغول بودند ...جلوی چوب لباسی کنار درایستاد وشال گردنش را از گردن باز کرد وبعد آویز کرد ...کتش را بیرون آورد وآن را آویز کرد و بعد از رسیدن به سر میز بلند روبه همه سلام کرد:
- سلام به همگی ...
نگاه ها به سمتش چرخید ...خنده ها برلب ظاهر شد ونگاه های خواستنی به طرفش پرت می شد ...کم وبیش به احترامش از جا بلند می شدند که با احترام تشکرکرد وبعد از روبوسی با عمه مریمش که اظهار دلتنگی شدیدی برایش می کرد، برروی صندلی کنار مادربزرگش نشست ...طلا خانم بشقابی را به دست گرفت وبا کف گیر برایش برنج می کشید ...همان موقع شوهر عمه مریم (آقا سعید ) روبه او گفت :
- پسرم نغمه رو تو حیاط ندیدی؟!
نگاه زیرکانه ای به رامین که بی خیال غذایش را می خورد کرد وگفت :
- اِ...چرا ولی گفت الان میل نداره ...داشت زبان می خوند اینه که اصرار نکردم بیادداخل !
آقا سعید ابرویی بالا انداخت وگفت :
- آها ...
مریم خانم سریع دنباله حرف شوهرش را گرفت وگفت :
- ازیه ساعت قبل چندبار رفتم دنبالش اما معلوم نبود کجا رفته بود هرچی دنبالش گشتم نبود!
رامسین پوزخندی زد وگفت :
- می خوای کجاباشه عمه جون ...طبق همیشه تو آلونکه دیگه !
مریم خانم که آنجا را هم گشته بود ومطمئن بود نغمه را ندیده برای اینکه دیگر بحث را ادامه ندهد گفت :
- آره ...یادم نبود...
طلا خانم بشقاب برنج را جلوی نوه اش گذاشت وگفت :
- خیله خب عیب نداره .خودش میاد می خوره .غذاتونو بخورین...
همه به غذا خوردن خود ادامه دادند...درحالی که هردفعه رامسین با دهان پر حرف می زد وهمه را به غرغر کردن وسروصدا وخنده وا می داشت ...اما درهمه حال دوجفت چشم برادر با دلگیری نگاه ازهم برمی گرفتند ...
بالاخره عمل سهمگین اما شیرین ریخته شدن غذا در معده ها تمام شد ومیز را جمع کردند .رامسین ورامین ونفرسوم .طبق همیشه مانند سه دختر وحتی بهتر از سه نوه ی دختر کارهای طلا خانم را می کردند ودرکمک به او دریغ نمی کردند ...راامسین همه ی ظرفها را درماشین ظرف شویی گذاشت وبعد ازریختن پودر ظرف شویی دکمه را زد ...رامین با پوزخند گفت :
- رامسین خان فک نکن نفهمیدما...امشب نوبت تو بود برا طلا جون ظرف بشوری !
رامسین سرش را تکان داد وباادایی مسخره گفت :
- بیشین بابا...
طلا خانم که مشغول چای ریختن درون فنجون ها بود .با لبخند گفت :
- دست همتون درد نکنه ...برید توسالن بشینین تا براتون چای بیارم خستگیتون دراد...
رامسین که فهمیده بود برادرش ماشین پدرش را برده است ..درحالی که بیرون می رفت دست برشانه نفر سوم زد وگفت :
- هه این یکی که ازبس خوشیده داره جونش ازخستگی درمیاد...لامصب سانتافه هم که عین پیکان می مونه !!!
هنوز دستش را برنداشته بود که لگد محکم برادرش به پشت زانویش خورد وجیغش به هوا رفت ...رامین با خنده گفت :
- اینومی گن عکس العمل به موقع
همه بیرون رفتند وطلا خانم با صبروحوصله چای هارا بین افراد پخش کرد ...رامسین بی صبرگفت :
- طلا جون توروبه جدت بشین ...بابا زهر حلاهل تو این حلق من ...مردم ازفوضولی ...
همه با خنده تایید کردند ...طلا خانم روی مبلی دونفره کنار نوه اش نشست ...رامسین لبهایش را جمع کرد وبه برادرش که سوگلی مادربزرگش بود چشم دوخت...هرچقدردرذهنش می گذشت تفاوتی بین او وخود نمی دید...طلا خانم نگاهی به نفرسوم کرد وروبه اوگفت :
- ببین گلم...من به همه گفتم ...امشب همه رو جمع کردم که یه موضوع مهم رو بهتون بگم ..تصمیم گیریش به عهده من بود وجوابش به عهده پدرتون...اما لازمه با شماها که بچه هاشین مشورت کنیم ...بهتربود همه ازهمین الان بدونن که موضوع ازکسی پنهون نمونه ...اما...
یادتون باشه من رو این موضوع تاکید دارم وحتی به پدرتون اصرار کردم که باید انجام شه ..وگرنه نه من نه اون نه شماها...اینو گفته باشم که کسی حق مخالفت نداره ...فقط نظرهمین !
رامسین با خنده گفت :
- خب قربونت برم یهویی قضیه تموم می کردین بعد می اومدین می گفتین دیگه ! والله این فک ماهم یه استراحت می خورد الکی مشورت نمی داد...!
طلا خانم گفت :
- یه کم صبر داشته باش عزیزم ...
رامسین دستش را روی چشم چپش گذاشت به معنی چشم ...وطلا خانم ادامه داد:
- رامین مادر؟!
رامین سرش رابالا کرد وبا لبخند گفت :
- جونم ؟!
- طلا خانم:رامین جون شما پدرتو دوس داری ؟!
- این چه حرفیه مادربزرگ ...بابا روتخم چشم ما جادارن ...
- طلا خانم : خیله خب...برا خواسته هاشم احترام می ذاری ؟!
- رامین : معلومه که احترام می ذارم ...ماهرچی داریم ازپدرمونه ...
- طلا خانم :ببینم حاضری یه سختی رو به خاطر راحتی پدرت قبول کنی ؟!
- رامین : هرسختی بعدش آسون میشه ...
طلا خانوم برگشت وروبه دوپسردیگر هم این سوال را پرسید...جوب رامسین کم وبیش مانند رامین بود اما...
نفرسوم با بدبینی ونگرانی به مادبزرگش چشم دوخته بود...فکرش را می کرد که روزی این اتفاق بالاخره بیفتد ...طلا خانم که چشم های نگران وتیز بین نوه اش را برروی خوددید دستهایش را جلوآورد تا دستهای اورا بگیرد ...اما او که حالا همه چیز را حدس زده بود ازجایش به شدت بلند شد ...همه به دنبالش روان شدند ...کسی جلو دارش نبود...اشک هایش می جوشید ...کم کم راه می گرفت اما حتی نگذاشت کسی تر بودن درون چشمش را بفهمد...طلا خانم وعمه مریمش سعی می کردند اورا نگه دارند وپدرش مغموم به ستون وسط سالن تکیه داده بود وپسر حساسش را نگاه می کرد...و اوبدون توجه به اطرافیانش وبدون اینکه کت وشال گردن وحتی کیفش را بردارد با همان تیشرت نازک کفشهایش را به پا کرد واز جلوی چشمان متعجب نغمه از خانه بیرون زد...

درخانه را محکم بهم زد و نفس عمیقی کشید ...آرام آرام قدم برداشت ودستهایش را درجیب های شلوارش فرو برد ....کمی سردش بود اما نه به سردی قلب نگرانش ...! حالا که تنها شده بود ...حالا که کسی جز خودش وخدای خودش نبود ..حالا که کسی به مردبودنش نمی خندید...حالا وقتش بود که اشک هایش را رهاسازد ...سرش را روبه آسمان بلند کرد ...پیش چشمش پربود ازابرهای پر بار مشکی وطوسی ...جالب وبود...ابرها حال اورا درک می کردند ...با غرشی آسمان خراش، همه ی اعتراضشان را به عالم آشکار کردند ...انگار آنها هم با او هم صدا بودند ...کاش اوهم می توانست فریاد کند ...مانند آسمان داد بزند وهمه ی غم های دلش را با یک غرش خالی کند ...اما ...اما نمی توانست ...نمی شد...قدرتش را نداشت...او همیشه آرام بود...همیشه بی صدا ....یا به قول متین همیشه لاک پشت ...!
به متین فکرکرد...یادش آمد که برسراو فریاد زده بود...خنده ای عصبی کرد وسرش را تکان داد ...متین بدگفته بود وبدشنیده بود...حقش بود نبود؟!...
روی صورتش را چیزی احساس می کرد...سرش را باز هم برروی آسمان بلند کرد ...همه ی غرور آسمان با اشکهایش مخلوط شده بود وبرروی صورتش فرود می آمد...نم نم ...تک تک ...با صدایی تیک تیک مانندی واما دردل سکوت شب !
دلش گرفته بود ...بی پناه بود ...مرد بود اما به تکیه گاهی محکم نیاز داشت ...پوزخند حرصی زد ...چه تکیه گاهی داشت نغمه ...به چه کسی اعتماد کرده بود ...!!!
نمی دانست تا کجا وبه کجا رفته است ...زمان را حس نمی کرد...نمی توانست به خود بیاید ...دنیایش پر بود ازیک درد...یک اسم ...یک نامادری !!!
تصمیمش را گرفت ...هرچه بود ازآسمان کمترنبود...دهانش را بازکردو...با تمام توانش فریاد زد ...همه ی صدایش را ازدرون حنجره اش بیرون ریخت ...با تمام تک تک تارهای حنجره اش فریاد زد وسکوت شب را شکست ...
پسری بود...تنها...شکسته ...میان سکوت وتاریکی شب ...باران می آمد ...خیس بود...اما باز هم فریاد می زد ...او از غرش آسمان کم نمی آورد .

*****

- پسرم ...عزیزم ...گل مامان پاشو سرما می خوری عزیزم ...ببین داره صبح میشه ...ببین خورشیدو داره میاد بیرون ...دیگه باید بری خونه ..پاشو خوشکلم ...تونباید باباتو نگران کنی ...تو به من قول داده بودی ...
نوازش دستهایی را روی صورتش حس می کرد ...نمی توانست چشمهایش را باز کند اما هنوزصدای زنانه وزیبایی درگوشش طنین انداز می شد :
- تو نباید باباو بقیه رو اذیت کنی ...من همیشه پیشتم ...هروقت صدام کنی ...هروقت تنها شدی ودلت گرفت ...مثل دیشب ...یادته ...تا گفتی مامان خودمو بهت رسوندم .هیچ وقت تنهات نمی ذارم قول میدم...توهم قول بده به خاطر من همه چیزو تحمل کنی ...به خاطرمن بذار بابات راحت زندگی کنه...اون به یه همدم جز من نیاز داره ...یکی که مونس تنهاییاش باشه ...شما یه روز میرین سرخونه وزندگیتون واون تنها میشه ...نمیشه که همیشه تو ماتم مرگ من بمونه ...شما تا اینجایین باید با امید زندگی کنین ...باورکن وقتی شما خوشحال وخندون باشین ماهم خوشحال می شیم ...اذیتم نکنی مامانی ...باشه مامان؟!باشه پسرم ؟! ...من نمی خوام بابات به خاطر من وتو تا آخر عمرشو توزجر باشه ...الانم پاشوبروهمه نگرانتن...پاشوپسرم...
چشمهایش راروی هم فشارداد...نوازش دست هارا حس نمی کرد ..دیگر گرمی آغوشی که سرش رادرون آن گذاشته بود را نمی فهمید ...صدای زنانه ای نبود که گوشش را نوازش دهد...سردش شده بود...چشمهایش به یک باره باز شد وازجا پرید ...
دور وبرش را خوب دیدزد ...او کجابود؟!...به قبر کنارش نگاه کرد...خدای من !...نسترن سامعی ...قبر مادرش؟!...او شب را کنار قبر مادرش گذرانده بود؟! قبر مادرش وقبر هزاران هزار مرده ی بهشت زهرا!!! ...آب دهانش را به زور قورت داد...اوه...گلویش به شدت درد می کرد ...لباسهایش خشک بود اما می دانست تا صبح زیر باران مچاله شده بود وفقط یک نفر بالای سرش محافظش بود...جالب بود که هیچ اتفاقی برایش نیفتاده بود...درآن جای وحشت ناک ممکن بود با هرآدم خطرناکی روبرو شود...یادش آمد به نوازش دستهای گرم ...لبخند زد وزیر لب گفت :
- مامان ...


ادامه دارد...