رمان میرم جای من اینجا نیست14
صبح با نوازش هاي مهرداد از خواب بيدار شدم... چشمامو كه باز كردم به صورت مهرداد كه با لبخند نگام مي كرد نگاه كردم...
مهرداد_سلام صبح شما بخير بانو
_صبح شما هم بخير
مهرداد گونمو بوسيد و از روي تخت بلند شد
مهرداد_پاشو تنبل خانوم ساعت 11 نميخواي به ما صبحنه بدي؟
_الان ميام آماده مي كنم
مهرداد_شما نمي خواد صبحونه آماده كني شما زحمت بكش بيا بخور
_باشه دستو صورتمو بشورم ميام
مهرداد همونطور كه از در ميرفت بيرون گفت بدو پس
منو اين همه خوشبختي محاله.. مهرداد چه مهربون شده.. صورتمو شستم به خودام تو آينه نگاه مي كردم چشمام بخاطر گريه ديشب پف كرده بود.. دوباره غم نشست تو دلم.. ياد ديشب افتادم... ياد داد هاي كه سرم مي كشيد.. يك مشت ديگه آب زدم به صورتم...موهاي فرمو بالا سرم با كيليپس بستم رژلب صورتي كم رنگي روي لبام زدم رفتم تو آشپزخونه..مهرداد پشت ميزمنتظرم نشسته بود.. به ميز صبحونه نگاه كردم اشتها برانگيز بود.. دونوع مربا، كره، خامه ،شكلات صبحانه، عسل،پنير،گردو،گوجه و خيار،آب پرتقال، شير، چاي ، نون سنگك و نون تست.. (يه سوال تا حالا همه اينا رو با هم يجا ديديد؟ من كه نديدم خخخ) پشت ميز نشستم مهرداد با لبخند بهم اشاره كرد كه شروع كنم .. منم براي خودم لقمه هاي كوچيك مي گرفتم زياد اشتها نداشتم.. دعواي ديشب انقدر فجيح بود كه هنوز دستام ميلرزيد...
سرم پايين بود و داشتم با ليوان آب پرتقالم ور مي رفتم كه لقمه بزرگي اومد جلوي صورتم
مهرداد_چرا نمي خوري؟ بگير اينو
از دستش گرفتم و تشكر كردم شروع كردم به خوردن...
مهرداد_با من قهري؟
بغض كردم دوست نداشتم بفهمه سعي كردم بغضم روي صدام تاثير نزاره
_نه
مهرداد_مي دوني آرام من معذرت خواهي بلد نيستم
_باشه
مهرداد_آشتي؟
_قهر نبودم كه آشتي كنم
مهرداد_آفرين دختر گل قهر ماله بچه هاست تو كه بچه نيستي
مهرداد صبحونشو خورد و از خونه رفت بيرون...دوباره به ميز صبحونه نگاه كردم... هرچي فكر مي كردم با عقل جور در نميومد..مهرداد امروز همون مهردادي بود كه ديشب بخاطر شام درست نكرن سر من داد زد؟...نكنه شخصيت دو قطبي داشته باشه؟... دوباره به ميز نگاه كردم.. خيلي هاشو تو خونه نداشتيم... يعني واسه معذرت خواهي از من رفته خريد؟.. اونم مهردادي كه از خريد كردن متنفره؟... با خودم زم زمه كرم"چي ميشد هميشه مهربون باشي؟"
از صداي داد مهرداد از خواب پريدم داشت با موبايلش حرف ميزد
مهرداد_غلط كرده...
_......
مهرداد_ميام اونجا مي كشم اون پيره سگو
_....
مهرداد_كاوه با من بحث نكن آدرسو بده
_...
مهرداد دوباره داد زد:ناموسمِِ روش غيرت دارم.. بفهم
_...
مهرداد_خودش گه خورده كه مي خواد
_.....
مهرداد_يا آدرسشو ميدي يا ميرم دم خونشون.... منتظرم
گوشي و پرت كرد روي مبل برگشت سمتم... صورتش از عصبانيت سرخ شده بود با نگراني گفتم:
_مهرداد چي شده؟
مهرداد_هيچي
_چرا انقدر عصباني شدي؟.. چي شده؟
مهرداد_آرام من اصلا عصاب ندارم گير نده
بعد هم رفت تو اتاق... صداي اس ام اس گوشيش بلند شد گوشيشو از روي مبل برداشتم تا ببرم بدم بهش كه الز اتاق پريد بيرون با اخم به من و گوشي تو دستم نگاه كرد
مهرداد_داشتي چيكار مي كردي؟
انقدر با خشم اينو گفت كه ترسيدم با صداي لرزون گفتم:هيچي به خدا
مهرداد اومد نزديك تر :گوشي من دست تو چيكار ميكنه؟
_مي خواستم بيارم برات
گوشي رو از دستم كشيد
مهرداد_يك بار...فقط يكباره ديگه دستت به گوشيم بخوره من مي دونم و تو
_بخدا من..
مهرداد_خفه شو نمي خوام صداتو بشنوم
لال شدم نتونستم هيچ حرفي بزنم...دوباره رفت تو اتاق و لباس پوشيده از اتاق اومد بيرون
مهرداد_سر ساعت 12ميام دونبالت آماده باش بريم فرودگاه.. يك دقيقه دير كني من رفتم
اينو گفت و رفت..تا درو بست زدم زير گريه... مهرداد چرا با من اينطوري مي كني؟ من چقدر بدبختم...هميشه ميگن يك سال اول ازدواج قشنگ ترين دورانِ... ولي كوش؟.. من كه نديدم.. مردي و كه عاشقشم بهم ميگه خفه شو.. سرم داد ميزنه.. احساس ميكنم كه منو نمي خواد...من اضافي ام تو اين خونه.. فقط ازم س*ك*س مي خواد و غذا... برام ارزش قائل نيست.. فقط دست روم بلند نمي كنه.. كه اونم تا چند وقت ديگه حتما مي كنه
اشك ريختن فايده اي نداشت اينو ميدونستم كه با گريه كردنم چيزي درست نميشه.. اشكامو پاك كردم..بايد در اولين فرصتي با مهرداد حرف بزنم..
مژهامو با ريمل حجم دادم بر عكس هميشه كه فقط رژ و ريمل ميزدو سايه سبز تيره اي به چشمام زدم و رژلونه آجري به گونه هام زدم از خوشگل شدنم كه مطمئن شدم لباسامو پوشيدم
مانتوي سبز ارتشيمو تنم كردم .. پوزخند زدم... تو تنم گشادتر وايميستاد...تنها حسن زندگي كردن با مهرداد تو اين دو هفته..لال سبز كرمو كه خيلي خوشگل بود سرم كردم... كمي عطر زدم..ساعت 11:45بود براي همين تا مهرداد بياد كفشامو تميز كردم 11:55در آپارتمان و قفل كردم .. تا درو باز كردم مهرداد هم رسيد جلوي در.. درو باز كردم و سوار شدم
خودمو انداختم تو بغل ليلا جون...
_ليلا جون دل براتون تنگ ميشه
ليلا جون_منم همين طور عزيزم قول مي دم بهتون سر بزنم
_تورو خدا مراقب خودتون باشيد
ليلا جون_توام همين طور گلم
چقدر اين زن ماه بود... با شعور..فهميده...دانا..مهربون... خون گرم..اصلا يدونه بود..مامان و ليلا جون هم همديگه رو بغل كردن در آخر ليلا جون مهرداد و در آغوش گرفت و در گوشش حرف مي زد مهرداد هم فقط مي گفت:
چشم..چشم.. باشه مادر من...
بعد اينكه از بغل هم در اومدن ليلا جون بهم اشاره كرد كه برم نزديك تر
_جانم
ليلا جون_آرام جون خوبي بدي ديدي حلالم كن
_جز خوبي چيزي نديدم شما هم منو حالال كنيد
ليلا جون_تو جاي دختر نداشتمو برام پر كردي ... خوشحالم كه تو مهرداد با هم ازدواج كردين...
_مرسي
ليلا جون_ مهرداد كله شقه ولي تو دلش چيزي نيست اگه يه روز اذيتت كرد به خودم زنگ بزن...درسته اينجا نيستم ولي از همون جا گوششو مي پيچنم
تو دلم گفتم "اينطوري بايد هر روز بهت زنگ بزنم" ولي با لبخند گفتم:
_مهرداد كه ماهه جز خوبي چيزي ندار(آره جون خودم)
ليلا جون_خوشحالم از زندگيت راضي
ليلا جون رفت.. با رفتنش احساس تنهايي كردم... با اينكه خانواده خودم كنارم بودن ولي احساس اينو داشتم كه يكي از حامي هامو از دست دادم...
مهرداد مامان و بابا و خاله اينا رو براي ناهار به رستوران دعوت كرد.. از نگاه هاي نينا به مهرداد خوشم نميومد... ولي خوشبختانه مهرداد سرش پايين بود... با اينكه با مهرداد قهر بودم ولي دوست نداشتم كسي بفهمه براي ظاهر سازي هم كه شده مي خنديدم ولي مهرداد اخماش تو هم بود بعد از ناهار هر چقدر اسرار كردم كه بيان خونه ما قبول نكردن تا ازشون جدا شديم مهرداد اخماشو بيشتر كرد تو هم بدون هيچ حرفي منو دم خونه پياده كرد و رفت.. حتي خداحافظي هم نكرد...
خودمو انداختم روي مبل و چشمامو بستم..امشب بايد با مهرداد حرف بزنم... تلفن زنگ زد.. بلند شدم شماره رو نمي شناختم
_بله
_سلام خانوم با آقا مهرداد كار داشتم
_نيستن.. مي تونم بپرسم شما؟
_نسيم هستم خودشون ميشناسن... ببخشيد شما اونجا كار مي كنيد؟
_ببخشيد متوجه نمي شم؟..
نسيم_شما كي مهرداد مي شيد؟
_من همسرشم شما؟
نسيم زير لب گفت:كسافت
_با من بودين؟
نسيم _ نه نه اصلا ببخشيد خانوم شما كي با مهرداد ازدواج كردين؟
_نمي فهمم چه لزومي داره جوابتونو بدم؟... شما شوهر منو از كجا مي شناسيد؟
نسيم_خانوم متاسفم كه مي خوام اينو بگم ولي شوهرتون براي من مزاحمت ايجاد مي كنه...
_حرف دهنتو بفهم مهرداد از اين كارا نمي كنه.. از زندگيمون برو بيرون
نسيم_ من كاريش ندارم ولي اونه كه مياد سمتم...امروز اومده جلوي خونه خواستگار من آبرو ريزي كرده...
ديگه ادامه حرفاشو نشنيدم گوشي و گذاشتم...نه مهرداد اين كارو نكرده... مهرداد منو دوست داره...آره مهرداد دوستم داره مگه اون روز برام ميز نچيده بود.... اگه دوستم نداشت كه اينكارو نمي كرد... من عاشق مهردادم بهش شك نمي كنم... مهرداد من پاكه...
با كبيده شدن در به ديوار سرمو از زير پتو آوردم بيرون... مهرداد با صورت برافروخته اومد بالاي سر من عصبانيت از چشماي قرمزش ميباريد داد زد:
مهرداد_تو گه خوردي با نسيم حرف زدي... تو گه خوردي كه زن مني... پاشو لشتو جمع كن... گمشو از اين خونه بيرون
پس راست بود... نسيم راست بود...مهرداد واسه يكي ديگه غيرتي شده بود... واسه مني كه زنش بودم غيرتي نشده بود... واسه نسيم بخاطر خواستگارش غيرتي شد ولي منو مي خواد اين موقع شب از خونه اش بيرون كنه...
با عربده اي كه زد به خودم اومدم با تته پته گفتم:
_چي شده؟
مهرداد فرياد كشيد:
_چي شده؟..واقعا مي خواي بدوني چي شده؟..
حمله كرد سمتم با يك حركت منو از تخت بلند كرد و به سمت كمد پرتم كرد افتادم روي زمين مچ دستم خيلي در مي كرد
مهرداد_خنزل پنزلاتو جمع كن برو خونه بابات
_چي شده؟ چرا زده به سرت..
مهرداد حمله كرد سمتم چنان زد توي صورتم كه احساس كردم فكم شكست چونمو گرفت و داد كشيد:
_من زده به سرم؟.. تازه اون روي منو نديدي.. دختر آشغال
با چشماي اشك آلود توي چشماش نگاه كردم:
_مهرداد من كه كااري نكردم تو چر..
پريد وسط حرفم:
_تو كاري نكردي؟...هِه...توي احمق باعث تمام بدبختياي مني
با بهت نگاش كردم مگه چيكار كرده بودم كه باعث بدبختيش شده بود... مهرداد از روي زمين بلند شد روي تخت نشست كلافه بود از تمام حركاتش مشخص بود كه چيزي داره اذيتش ميكنه
مهرداد_فردا مي ري تقاضاي طلاق مي كني..بعد هم گم مي شي از زندگيم بيرون
مهرداد از اتاق رفت بيرون صداي شكسته شدن از آشپزخونه ميومد... شوكه شده بدم .. نمي تونستم حتي پلك بزنم به جاي خالي مهرداد روي تخت ناه كردم.. مهرداد به من گفت طلاق؟ مگه ما چقدر با هم زندگي كرديم؟ دو هفته .. فقط و فقط دو هفته.... دوهفته براي طلاق گفتن زود نيست؟ چرا ازدوج كرديم كه دوهفته اي طلاق بگيريم؟ كجاي كارم اشتباه بود؟
از روي زمين بلند شدم... حتما داره شوخي ميكنه.. آره مهرداد منو دوست داره حتما شوخي ميكنه. از اتاق اومدم تو حال مهرداد لم داده روي مبل داره سيگار مي كشه.. نمي دونستم مهرداد سيگاريه... ميرم سمتش حتي بر نمي گرده سمتم.. ميرم جلوش زانو مي زنم توي صورتم نگاه ميكنه... دستمو ميزارم روي دستش
_خيلي شوخي بي مزه اي بود اصلا خوشم نيومد
با خشونت دستشو از زير دستم كشيد بيرون و از روي مبل بلند شد
مهرداد_نه باهات شوخي ندارم من حالم لزت بهم مي خوره..تو يه دختر احمقي كه هيچي نميفهمه...گمشو از جلو چشمم
همونطور كه اشك مي ريختم گفتم :
_فقط بگو چرا؟
مهرداد_چرا چي؟
_تو كه از من حالت بهم مي خوره چرا باهام ازدواج كردي؟
مهرداد با بدجنسي گفت:
_چون احمق تر از تو گيرم نميومد...
سيني چاي رو ميزارم روي ميز
_بفرماييد
_ممنون
چاي خودمو از روي ميز برمي دارم بدون اينكه منتظر بشم خنك بشه چند لقوپ ازش مي خورم دهنم ميسوزه ولي نه به اندازه ي دلم..
_آرام خانوم حالتون خوبه
پوزخندي ميزنم"بهتر از اين نميشه"
_خوبم.. نمي خواين حرفتونو بزنيد؟
_چرا...چطور بگم...شما كي اقدام ميكنيد؟
_براي چي؟
_براي طلاق
_مگه قرار بود اقدام كنم؟
_مهرداد كه مي گفت قرار طلاق بگيرين
_آقا كاوه من نگفتم كه مي خوام طلاق بگيرم اگه مهرداد خيلي دوست داره طلاقم بده خودش بره درخواست طلاق بده
كاوه_من نمي فهمم شما كه قرار نيست با هم زندگي كنيد چرا از هم جدا نمي شيد
_من درخواست طلاق بدهِ نيستم اينو به مهرداد بگيد
كاوه_داري لجبازي مي كني؟
_من اصلا لجباز نيستم... اينوهمه مي دونند
كاوه_پس چرا نمي خواي طلاق بگيري؟
_ببخشيد ولي اينش به خودم مربوطه
درسكوت كامل چايشو مي خوره دوست ندارم كسي از دستم ناراحت باشه رفتارم درست نبود
_اگه ناراحتتون كردك معذرت مي خوام
كاوه_من درك مي كم
_ممنون... ميشه يك خواهي ازتون بكنم؟
كاوه_بله حتما
_مي خوام با مهرداد حرف بزنم
كاوه_چرا مي خواي خودتو كوچيك كني
_نه نه اصلا نمي خوام اين كارو بكنم كار ديگه اي باهاش دارم
كاوه_باشه.. بهش ميگم امشب بياد ببينتتون
ممنون...
بعد از رفتنكاوه فكرم كشيده شد به اون شب شوم صداي التماس هام و مهرداد دوباره تو گوشم پيچيد....
_تو زندگيمو خراب كردي تو.. تو با اون مظلوم نماي هات مامانمو گول زدي...تو عشقو ازم گرفتي... اگه توِ احمق نبودي من الان با نسيم ازدواج كرده بودم...
مهرداد حمله كرد سمتم.... ديونه شده بود...انقدر سيلي زد تو صورتم كه گوشه لبم پاره شد...حرصش كه خالي شد كبوندتم به ديوارچندتا فحش بهم داد و رفت روي مبل نشست از روي زمين بلند شدم صورتم مي سوخت روي مبل روبه رويش نشستم احساس مي كردم قلبم درد مي كنه... نمي خواستم ضعيف باشم... به آرومي پرسيدم
_چرا باهام ازدواج كردي وقتي انقدر ازم بدت مياد
مهرداد كه به نظر آروم تر ميومد بعد از چند دقيقه به حرف اومد
مهرداد_اگه مامان راضي ميشد من با نسيم ازدواج كنم من مجبور نمي شدم با تو ازدواج كنم
_نمي فهمم..
مهرداد_تو هيچي نميفهمي...
_خواهش ميكنم انقد..
مهرداد_خفه شو.. چي مي خواي بدوني؟ مي خواي بدوني كه چطور آوردمت تو زندگيم؟ در يك كلام بهت ميگم اگه با تو ازدواج نمي كردم مامان سند زمين هارو به نامم نمي كرد.. اگه تو براي مامان خودشيرين بازي در نميوردي مامانو راضي مي كردم كه با نسيم ازدواج كنم ولي مامان از وقتي توروديد ازت خوشش اومد... بايد همون شب كه كنار ايستگاه اتبوس وايساده بودي مي كشتمت كه مثل بختك رو زندگيم نميوفتادي
آتيش گرفتم يعني بخاطر چندتا زمين با من ازدواج كرد؟ پس من چي؟
مهرداد_فردا ميري درخواست طلاق ميدي
مهرداد داشت از دستم مي رفت هرچي التماسش كردم هرچي ضجه زدم مهرداد حرف يكي بود طلاق
****
مهرداد_تو به كاوه چي گفتي؟
_اگه منظورت قضيه طلاقِ به كاوه هم گفتم من درخواست طلاق نمي دم
مهرداد_تو گه مي خوري دختره هرجايي
اون آرام مرد كه صبوري مي كرد: هرجاي امثال توان كه با دل آدما بازي مي كنند
مهرداد_خفه ببند دهن گشادتو
دوباره لال شدم.. من چرا انقدر ضعيفم كه با يه داد لال مي شم
مهرداد_ميري درخواست ميدي شيرفهم شد
_من درخواست نمي دم
مهرداد_به زور ميبرمت
_نمي توني
مهرداد ملايم تر از قبل مي گه:چرا خودتو منو از اين زندگي كوفتي خلاص نمي كني؟ من انقدر ازت بدم مياد كه نمي خوام ببينمت..بيا برو درخواست بده برو پي زندگيت
_من نمي خوام طلاق بگيرم
مهرداد_چرا فكر مي كني با موندنت منو به دست مياري
_من نمي خوام تورو به دست بيارم فقط نمي خوام طلاق بگيرم
مهرداد_من اصلا نمي خوام ببينمت... نمي خوام جلوي چشمم باشي
_من از اينجا ميرم
مهرداد پوزخند مسخره اي ميزنه:اون وقت كجا؟
_خونه اجاره مي كنم
مهرداد_با كدوم پول؟
_با پول جهيزيه ام و مهريه ام
مهرداد_مهريه هم مي خواي؟
_آره حقمه
مهرداد_من مهرتو نمي دم
_ازت شكايت مي كنم
مهرداد خنده اي كرد و از روي مبل بلند شد خنده اش عصبيم مي كرد...
مهرداد_مي دوني براي چي مي خندم؟
وقتي سكوتمو ديد ادامه داد:
_فكر مي كني اگه درخواست طلاق ندي من درخواست طلاق مي دم تو هم نصف اموال من صاحب مي شي...اوكي نمي خواد درخواست طلاق بدي فقط عواقبش با خودته
حق به جانب مي گم: فكر كردي همه مثل تو پول پرستن؟ واقعا كه احمقي
با دستش چنان كبوند تو دهنم كه احساس كردم دندونام شكست
مهرداد_چه زري زدي؟ به كي گفتي احمق؟... تو احمقي كه بوي ترشيده شدنت همه جارو برداشته بود فقط منتظر بودي يكي بياد خواستگاريت... تا من اومدم نميدونستي چطور خودتو قالب كني حالا هم براي پول من نقشه كشيدي
خنده مسخره اي كرد و ادادمه داد: چي فكر مي كردي با خودت؟ فكر مي كردي من دوستت دارم... واقعا انقدر احمقم؟
وايستاده بود و دورم ميچرخيد و براندازم مي كرد:
_هيچ وقت روز عروسيمون يادم نميره داشتم منفجر مي شدم از خنده... (با دست به هيكلم اشاره كرد) با اين هيكل خيكيت با اعتماد به نفس لباس عروس پوشيده بودي.. خجالت ميكشيدم قبل دستت بشينم...
اشكم در اومده بود ولي مهرداد بي توجه به حالت من ادامه مي داد... گوشيشو از جيبش درآورد و چند لحظه بعد گرفت جلوي صورتم... عكس يه دختر بود..مهرداد دستشو انداخته بود دور شونه اش دختره مثل باربي ها بود لاغر، قد بلند، چشماي طوسي،لب هاي پروتز شده دماغ كوچيك و سر بالا كه معلوم بود عمل شده، پوست برنز و مو هاي لخت كاهي رنگ...
مهرداد_ببين سليقه من اينه نه تو... تمام هيكلتو كه چربي گرفته...كوتوله كه هستي... انقدر سفيدي كه كه آدم حالش بهم ميخوره(نگاه چندش آوري به هيكلم كرد) ميدوني الان كه دقت مي كنم پايين تنه اتو دوست دارم اونم روي تخت
بعد خنده چندش آوري كرد و گفت:
مهرداد_درخواست نده ولي يه روز سختت مي كنم اينم مطمئن باش كه من درخواست بده نيستم
مهرداد به سمت در رفت دستش به دستگيره بود كه گفت:
_مهريتو ميدم اونم فقط 14تا سكته رو ميدم بعدم يك هفته بيشتر وقت نداري كه از اين خونه بري.. از اين خونه هم كه بري هيچ پولي بهت نمي دم از من انتظار نفقه نداشته باش..
درو كه كوبيد و رفت.
مهرداد تحقيرم كرد،دلم شكوند انقدر بد دلمو شكوند كه صداي قلبِ شكستمو شنيدم .. انقدر بد تحقيرم كرد كه داشت باورم ميشد براي مهرداد كمم... انقدر غرورمو شكوند كه اذت نفسمو از دست دادم.... انقدر سرم داد كشيد و بهم فحش داد كه داشت بتورم ميشد من كاره بدي كرد.. ولي نه من كاره بدي نكرده بودم كه بخوام اشكال و از خودم ببينم.
از روي زمين بلند شدم"نه نمي خوام جلوي مهرداد كم بيارم"در دستشويي و باز كرد به صورتم توي آيينه نگاه كردم چقدر چشمام پف كرده.. صورتمو شستم به پوست سفيدم نگاه كردم"خيلي هم دلت بخواد سفيد به اين خوشگلي" مسواكمو بر مي دارم و دندونامو مسواك مي زنم"بايد يك فكر اساسي كنم"
****
سحر دوباره سرم داد كشيد
سحر_چرا انقدر احمقي؟.. چرا نمي خواي طلاق بگيري؟...
_ترو خدا بس كن پشيمونم نكن از اينكه بهت گفتم
سحر_چرا يه دليل بيار... بگو چرا نمي خواي از اين اورانگوتان طلاق بگيري؟
_ولم كن... تو نمي توني درك كني
سحر_حتما قابل درك نيست كه نمي تونم درك كنم
_آره غير قابل دركه ول كن
سحر از روي مبل بلند شد كيفشو برداشت و به سمت در رفت
سحر_اوكي... من با تو به نتيجه اي نمي رسم ميرم با مامان و بابات حرف مي زنم شايد اونا حريفت شدن
اشك توي چشمام جمع شد با التماس گفتم:سحر..
سحر برگشت سمتم.. به قيافه داغونم نگاه انداخت و گفت:چرا تو چراشو بگو به قران كمكت مي كنم بگو چرا مي خواي زندگيتو خراب كني؟
دست خودم نبود دوباره اشك ريختم يكم كه آروم شدم شروع كردم:
_شايد به نظرت احمقانه بياد ولي من نمي تونم قصه خوردن مامان و بابا رو ببينم...مامان اينا دارن مي رن مشهد...
سحر_خوب برن چه ربطي داره
_سحر بابام...
بغض گلومو به درد آورده
سحر_عمو چي؟
_بابام زياد وقت نداره... دكترا گفتن حاكثر يك سال
سحر با ناراحتي سرشو تكون داد...
سحر_خودش ميدونه؟
_كمو بيش ميدونه... دارن ميرن كه اين آخريا...
گريه امون نميده سحر اومد كنارم نشست و بغلم كرد
سحر_هنوز نميدونه كه تو مي دوني؟
_نه نمي دونه... به مامان گفته بود به منو آرش حرفي نزنه
سحر_چي شد كه فهميدي؟
_دارو هاشو ديدم شك كردم...آخه بابا دارو مصرف نمي كرد...اسمِ دارو هاشو نوشتم تو اينترنت سرچ كردم وقتي فهميدم داغون شدم.. به مامانم ه گفتم اول انكار مي كرد ولي بعد زد زيره گريه گفت بابا سرطان خون داره
دوباره گريه ام شدت گرفت... سحر هم پا به پاي من گريه مي كرد يكم كه آروم شدم گفت:
_بخاطر عمو طلاق نمي گيري؟
سرمو به نشونه تاييد تكون دادم
سحر_دليل ديگه اي نداره؟
_سحر من نمي خوام تو زندگي كسي باشم كه منو دوست نداره من مهرداد و با عشق مي خوام.. اگه دوستم نداشته باشه نمي خوام...يك با التماسش كردم كه نره رفت... يك بار گدايي عشق كردم جواب نداد.. منو پس زد نمي خوام بيشتر از اين خودمو خودشو آزار بدم مهرداد با اينكه خيلي با من بد كرد ولي نمي خوام باعث خوشبختي اش بشم اگه بابا مريض نبود حتما طلاق مي گرفتم. مطمئن باش تنها دليلي كه اسم مهرداد تا الان تو شناسنامهِ فقط و فقط بخاطر باباست نمي خوام با اين حالش براي من قصه بخوره..
سحر_ولي اگه بفهمه با طلاق گرفتنت به آرامش مي رسي چرا قصه بخوره
_يچي ميگي كه به عقلت شك كنما..يادت رفته برات تعريف كردم دختر خاله مامانم يك سال بعد از ازدواجش طلاق مي گيره... همه بهش طنه ميزن كه خوب شوهر داري نكردي...به مامان باباش هم مي گفتن دخترت ناپاك بوده كه شوهرش طلاقش داده...كلي پشتشون حرف درآوردن...بابا با طلاق منم كنار بياد با حرف مردم كنار نمياد
سحر كمي تو فكر فرو ميره بعد با ناراحتي ميگه:
سحر_حالا مي خواي چيكار كني؟
_از اين خونه ميرم
سحر_چي مگه ديونه شدي؟
_نه ديونه نشدم...مهرداد قرار مهريه مو بده با اين وضع خراب سكه و طلا مي تونم 14ميليوني بفروشمشون پول جهيزيه اي هم كه بابا به حسابم ريخته هست از كادوهاي عروسيمون هم نصفش براي منه.. با اونا مي تونم يه سوييت جمع و جور براي خودم اجاره كنم...
سحر_اومدي و اجاره كردي با چه پولي مي خواي زندگي كني؟.. درستم كه مونده...به اين فكر نكردي كه به يه دختر تنها خونه اجاره نمي دن؟
آهي كشيدم و گفتم:
_چرا فكر كردم ولي مجبورم شانس مو امتحان كنم
از بس راه رفته بودم پاهام درد مي كرد خسته و كوفلته سوار اتوبوس شدم امروز هم دست از پا دراز تر دارم بر مي گردم خونه خونه پيدا نميشه كه نميشه... پولم كه كمه،به زن تنها هم كه خونه نمي دن،يا اگر هم بدن با آدم تيك مي زنن ، يا اگر هم بدن محلش انقدر بده كه امنيت نداره...مي دونم چيكار كنم...از يك طرف ديگه نمي خوام ريخت مهرداد و ببينم از يك طرف هم جايي رو ندارم كه برم...
تقريبا خودمو پرت كردم تو خونه كيفو همون جلوي در انداخنم روي زمين خودمم روي مبل از حال رفتم انقدر خوابم ميومد كه گشنه و تشنه خوابم برد..
با احساس بوي سيگار از خواب بيدار شدم از بوي سيگار متنفر بودم... چشمامو باز كردم و روي مبل نشستم
مهرداد_چرا اينجا خوابيدي
_خسته بودم
مهرداد_مگه كاري هم مي ككني كه خسته شي
_اونش به خودم مربوطه
مهرداد_پاشو آماده شو بريم
_كجا؟؟؟
مهرداد_پاشو بهت مي گم
_لازم نكرده بگب من با تو هيچ جايي نميام
مهرداد دستي تو موهاش كشيد
مهرداد_آرام حوصله دعوا و جر بحث ندارم پا شو
_نداري كه نداري من با تو جاي نميام
مهرداد عصبي از روي مبل بلند شد سيگارشو خاموش كرد رفت جلو اپن آشپزخونه دست كرد تو جيبش كاغذي در آورد بعد هم رفت سمت در..
مهرداد_تا فردا وقت داري از اينجا بري... با پول مهريه ات برات يه جاي كوچيك اجاره كردم... اينو بدون يك پاپاسي هم ديگه بهت نميدم
دستشو به دستگره گرفت ولي درو باز نكرد
مهرداد_براي آخرين بار بهت مي گم درخواست طلاق مي دي يا نه؟
_نه..
مهرداد_اوكي پس بچرخ تا بچريم... مطمئن باش خسته ات مي كنم خودت با پاي خودت ميري طلاق ميگيري
_زياد نچرخ سردت گيج ميره...
مهرداد_تو نگران خودت باش چربي دوره قلبتو گرفته...
_اونش به تو ربطي نداره
مهرداد_از ما گفتن بود...
مهرداد بعد از اينكه چندتا تيكه ريزو درشت بارم كرد رفت...