اینبارخواست شال بارانو از سرش برداره.باران چشماشو بسته بود تا دیگه چیزی نبینه.ولی یه صدایه مردونه اومد:نامردبی شرف...مردکه کمی ترسیده بود عقب گرد کردو وخواست به پشت سرش نگاه کنه که یه چیزی تو سرش فرود اومد.وپهن شد روی زمین.انگار از هوش رفته بود.باران چشماشو باز کرد.توی اون تاریکی چیزی رو نمی دید.چهره ی اون فرد رو تشخیص نمیداد.فقط دید که اون صدای مردونه نزدیکتر اومد و گفت:تو خوبی؟

باران:تو....تو...توکی هستی؟

-الان وقت این حرفا نیست.اینا یه گروهن.یه کم دیگه وقتمونو تلف کنیم اصلا نمیتونیم از اینجا فرارکنیما...بدویه کم خودتو خم کن اون سمت دستاتو بازکنم.

باران هنوز اشک میریخت.ته دلش چنداحساس ولوله به راه انداخته بودن.ترس شک...دستاشو باز کردو کاپشنشو برداشتو تنش کرد.تن باران خیلی سرد بود.باران خواست از جاش بلند بشه ولی انگار نمیشد نمیتونست.همون صدا وقتی اینو فهمید گفت:دستتو بنداز رو شونم بلندشو...باران دستشو انداخت رو شونه اش و از اتاق تاریک بیرون اومدن.باران دنبال راننده میگشت.ولی نبود.هیچ کس اونجا نبود جز باران و اون صدای مردونه.هیکل مردونشو حس میکرد ولی مهم نبود.تنها چیزی که مهم بود رفتن از اونجا بود.میخواستن از در خروجی بیان بیرون که باران از هوش رفت.همون صدا مجبور شد بارانو تو آغوشش جا بده و تا ماشین حملش بکنه.

وقتی باران چشماشو باز کردصدای آه و ناله ی یه زن مسن اونو متوجه خودش کرد.صورتشو خواست برگردونه که یه صدای ظریف زنونه اومد:خانوم خانوما بالاخره چشماتو باز کردی.

باران:اینجا بیمارستانه؟شما پرستارین؟

پرستار:پ ن پ...

باران:من چم شده؟

پرستار:اونو که دقیق منم نمیدونم.بیچاره نامزدت.خیلی نگرانته.معلومه خیلی دوست داره..حالا واقعا دوس پسرته یا..

باران میون حرفش پرید وگفت:چی میگین شما؟

پرستار:بزار بگم خودش بیاد پیشت.

پرستار بیرون رفت و بافاصله ای کوتاهی یه پسرجوون وارد اتاق شد.و پرسید:حالت خوبه؟

اون چهره آشنا بود. و اون صدا...شاید تا الان فک میکرد که همه چی یه کابوس وحشتناک بوده.ولی نه همه چی واقعیت داشت.خواست بلند بشه و شینه که پسرجوون نذاشت و گفت:بزار سرمت که تموم شد با هم میریم.

همون کسی بود که گوشی بارانو پیدا کرده بود.ولی اون اینجا چیکار میکرد؟تمام تلاششو کرد تا سکوتشو حفظ کنه.بعد از اینکه سرمش تموم شد باز به کمک همون پسر از تخت اومد پایینو رفتن به سمت یه مزدا3 سفیدی که یه گوشه ی حیاط بیمارستان پارک شده بود.در ماشینو برای باران باز کرد کمکش کرد بشینه و بعد هم خودش سوارشد.باران سکوت رو شکست وگفت:چی شد که ...پسره اومدمیون حرفشو گفت:چی شد که نجاتت دادم؟من دنبالت کردم تا آدرس خونتونو بدس بیارم که بعدا گوشی رو برات بیارم.ولی دیدم اون ماشین تو رو یه جایه دیگه برد.

باران باز هم شروع به اشک ریختن کرد.ادامه داد: الکی خودتو اذیت نکن.حالا که همه چی به خیر گذشته.یه دختری مثه تو آفتاب مهتاب ندیده ازش انتظاری نمیشه داشت.تو که نمیدونستی قراره چه اتفاقی بیفته.

باران:همش تقصیر شماس.

-خوبه بدهکارم شدم.اگه من اونجا نبودم که ....

باران:آره.پس من مدیونت نیستم.

پسر پوزخندی زدوگفت:ولی از نظر من بهم بدهکاری.

باران:برام مهم نیست شما چی فک میکنی.من الان فقط میخوام برسم خونه و این شب لعنتی زودتر تموم بشه.همین!

-پس حداقل بزار خودمو معرفیت کنم تا بودنی کی حاضرشد جونشو به خاطر جونت به خطر بندازه.

باران حال خوشی نداشت.ترس تمام وجودشو تسخیر کرده بود.و میلرزید.گفت:خب بگو اسمتو...

-من آروین زند هستم.29سالمه.مهندسی پزشکی خوندم...باران دستشو به نشونه ی کافیه بالا آوردو گفت:گفتین فقط اسمتون..نه کل زندگیتون...

آروین که انگار ضدحال بدی خورده بود سکوت کرد.ولی باران همینجوری داشت میلرزید.آروین چن بار به باران نگاه کردو نگران شد.یه گوشه پارک کردو دستشو گذاشت رو پیشونی باران و بعد بریده بریده گفت:تو..تو..مطمئنی حالت خوبه؟تبت خیلی بالاس..

باران:تو فقط به همون آدرسی که بهت دادم برو.

آروین بارانو به خونه رسوند.وقتی پیاده میشد حتی خداحافظی هم نکرد چه برسه به تشکر.وقتی به خونه رسید مامان توی پذیرائی قدم رو میرفت.

مامان:چه عجب تشریف آوردی.خب شبم همونجا میموندی...

باران:حوصله ی هیچی رو ندارم.

بعد سریع سمت اتاقش رفت ودر از پشت قفل کردو به ساعت نگاه کرد.ساعت11شب بود.تا صب گریه کرد وتا صب مامان پشت در دعواش میکرد.