بی هوا ایستادم. اطرافیانم را بازهم از نظر گذراندم. بردیا ، بابا ، مامان، یاشار... همه با تعجب نگاهم می کردند... صدای پدرام در سرم پیچید: باران... !
هر لحظه دوران سرم بیشتر می شد . احساس کردم اگر یک لحظه ی دیگر انجا باستم نفسم بند می آید. شروع کردم به راه رفتن. دستم به سمت دستگیره ی اتاق رفت. در را باز کردم و از پله ها ی سرازیر شدم. الهه پشتم می دوید و صدایم می کرد. دیگه نتوانستم خودم را کنترل کنم و از پله ها پرت شدم. و تنها صدایی که شنیدم صدای الهه بود که مانند یک ناله از ته چاه بود.
_ باران خوبی؟
نفسی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم... نفسی از سر اسودگی کشیدم و دوباره سرم را روی تخت گذاشتم.
_ باران چی شده؟ خواب بدی دیدی؟
سرم رو بلند کردم و با لحن خواب آلودی گفتم:
_ تو خواب حرف زدم؟
_ نه ولی ناله می کردی؟! چه خوابی می دیدی؟
_ خواب دیدم دارم زن پدرام میشم...
دستی به موهایم که با لجبازی از شالم بیرون زده بودند کشید و گفت: خب مگه بده؟ پدرام به این خوبی. چرا ناله می کردی؟
_ الهه تیام جلوم ایستاده بود. سوده هم کنارش. دست در دست هم. ولی...
_ ولی چی؟
_ ولی تیام دلخور نگام می کرد. بعدشم که عاقد خطبه رو خوند و منتظر بود که بله بگم از جام بلند شدم و از در خارج شدم. تو هم دنبالم می دویدی و صدام می کردی.
_ خب آخه من توی واقعیت داشتم صدات می کردم. خواب و بیداریت با هم قاطی شده بوده.چرا دلخور نگات می کرد؟
نگاهی به الهه که متفکر بود کردم و گفتم: نمی دونم. ولی بدجوری نگام می کرد.
_ بعد من میگم این تیام بد بخت دوستت داره میگی نه...!
_ چه ربطی داره؟ حرفایی می زنیاااا
_ باران خواهش می کنم بهش فکر کن. بیا برای یه بارم که شده حرف منو گوش کن. من مطمئنم این کار جواب میده.
_ اگه خوابم تعبیر بشه چی؟
_ باران تو که انقدر خرافاتی نبودی!
_ میدونی که به خواب اعتقاد دارم. پس حرف اضافی نزن.
فکری کرد و گفت: یکم بهم وقت بده تا فکر کنم ببینم میشه یه ادم دیگرو پیدا کرد.
_ توی این مدتی که فکر می کنی لطفا فکر این رو هم بکن که آبروی من در میونه. هر کسی رو پیشنهاد نده. در ضمن... ببین میشه اصلا یه راه دیگه پیدا کرد!
_ خیلو خب بابا. راستی خوابیده بودی گوشیت اس اومد.
گوشیمو نگاه کردم. مامان بهم زده بود که به الهه تبریک بگم. پیغامش را رساندم .کمی که گذشت الهه دوباره به خاطر ضعفی که داشت به خواب رفت. من هم که حوصله ام سر رفته بود رمانی که از 98ایا دانلود کرده بودم و توی گوشیم بود رو باز کردم و شروع به خواندن کردم. انقدر غرق رمان بودم که متوجه گذر زمان نشدم. یک لحظه سرم را بلند کردم که دیدم آفتاب دامنش را توی آسمان پهن کرده است. از خانمی که صبحانه ی الهه را آورده بود تشکر کردم و به سمت الهه رفتم و بیدارش کردم. وقتی الهه صبحانه اش را خورد گفت:
باران دیگه تو برو. الانم زنگ میزنم که حسام بیاد پیشم.
_ باشه پس تا زمانی که حسام بیاد پیشت می مونم.
_ نمی خواد بابا. نترس لولو نمی خورتم.
_ اون که بعــــله. انقدر تلخی که قابل خوردن نیستی. ولی صبر می کنم تا حسام بیاد و بعد برم.
تا زمانی که حسام بیاید با الهه در مورد دانشگاه حرف زدیم. الهه یک سال مرخصی گرفته بود تا به شقایق برسد و من توی این مدت تنها بودم. البته سارا و امین تمام کلاس هایشان با من مشترک بود. ولی هیچ کدام جای الهه را برای من پر نمی کردند. حسام که آمد من هم از الهه خداحافظی کردم و از بیمارستان خارج شدم. اولین تاکسی که پیدا کردم سوار شدم و به سمت خانه به راه افتادم. توی افکارم قوطه ور بودم که صدای پسر جوان که با دختر همراهش صحبت می کرد توجهم را جلب کرد:
_ مطمئن باش من چیزی رو از تو پنهان نمی کنم.
_ کیان نمی دونم چرا ولی هر کاری می کنم که حرفاتو باور کنم نمیتونم. باورم نمیشه تو فقط نقش بازی کردی.
_ کیانا به جان مامان من دروغ نگفتم. من فقط در برابر پولی که گرفتم برای اون دختر نقش بازی کردم. همین.
_ فکر می کنی که کار درستی کردی؟
_ بابا اونم بد بخت تر از ما بود. اون میخواست به صاحب خانه اش که یه مرد لندهور بود و سالی یه بار میومد اینجا و مستاجرش را عوض می کرد ثابت کنه که متاهله. همین... کیانا تو خواهر منی. چرا نباید حرفای منو باور کنی؟ تا حالا چند بار ازم دروغ شنیدی؟
مغزم قفل کرده بود. باورم نمی شد. یعنی می توانست کمکم کند؟ اما اگر خواهرش مخالفت می کرد چی؟ نگاهم به خیابان افتاد. فقط دو چهار راه به پیاده شدنم مانده بود و هر لحظه امکان پیاده شدن آنها بود. سریع دفترچه یادداشت و خودکار را از کیفم درآوردم و شماره ی گوشیم را روی آن نوشتم. رو به دختر کردم و گفتم: ببخشید خانم من ناخواسته حرف های شما رو شنیدم. ازتون خواهش می کنم که با من تماس بگیرین. باور کنین که به کمکتون نیاز دارم.
دختر که کیانا نام داشت با سر در گمی نگاهی به من کرد و گفت: منظورتونو نمی فهمم؟! چه کمکی؟
نگاه التماس آمیزم را به پسر دوختم و گفتم: آقا خواهش می کنم!
پسر که منظور من را فهمیده بود دست دراز کرد و برگه را از من گرفت و گفت : باهاتون تماس می گیریم.
لبخندی از سر آرامش زدمو از راننده خواستم تا بایستد. وقتی از ماشین پیاده شدم دوباره سرم را از شیشه داخل کردم و گفتم: یادتون باشه به کمکتون احتیاج دارم.
پسر سری تکان داد و ماشین به راه افتاد.
_ بردیا... بردیا؟!
از پشت سر صدای مهربان سوده را شنیدم: سلام باران جون... رفتن دانشگاه. مثل اینکه کارهای انتقالی ترانه جور شده!
سوده را دوست داشتم. درست برعکس الهه که اصلا از او خوشش نمی آمد.البته اینکه از سوده بدش می آمد فقط به خاطر من بود واینکه فکر می کرد اگر سوده نبود تیام من را انتخاب می کرد.لبخندی به چهره ام نشاندم و گفتم:
الآن؟ ترانه که فقط 3 ترم از درسش مانده؟!
_ والا نمی دانم. مثل اینکه دیگه دارن به فکر ازدواج میفتن. عجله ی ما روی آنها هم تاثیر گذاشته!
لبخند زورکی ای روی صورتم نشاندم و گفتم: من که این همه عجله رو برای پذیرفتن این همه مسئولیت درک نمی کنم.
_ تورو خدا تو هم حرفای تیام رو تکرار نکن. انقدر از این حرفا شنیدم که مغزم هنگیده.
_ راستی تیام خونه اس؟
_ نه... اون هم با ترانه و بردیا رفته.
دوست داشتم حالا که تیام نبود کمی داخل زندگیشان فضولی می کردم.
_ خب تو چرا انقدر عجله داری؟
_ راستش من دلم می خواد درسم رو توی اسپانیا ادامه بدم. خواهرم سمین هم اونجاست. خیلی راضیه. ولی بابا که دیده سمین رفته و دیگه حاضر نیست برگرده اجازه نمیده که منم برم. برای همین هم من میخوام که زودتر ازدواج کنیم.
_یعنی فکر می کنی تیام راضی میشه که باهات بیاد؟
_ قبلنا فکر می کردم راضی نمیشه. ولی بعدا که در مورد خیلی چیزا با هم حرف زدیم اون هم موافقت کرد.
_ اما... تیام همیشه می گفت ایران رو دوست داره و حاضر نیست هیچ وقت ازش خارج بشه.
سوده خنده ای کرد و گفت: حالا که تغییر عقیده داده.
نگاهم به ساعت افتاد. ساعت 9 بود و من هنوز آماده نشده بودم تا به دانشگاه برم. گوشیم را برداشتم و با سارا تماس رفتم. بعد از 4 بوق بالاخره برداشت: هوم؟
_ خوابی هنوز؟
_ پ نه پ؟! کله سحر بیدار باشم؟
_ مگه ساعت 10 کلاس نداریم؟
_ خب که چی؟ من آماده شدنم ده دقیقه ایه.
_ مثل اینکه خیال نداری بیای دنبال من؟ هان؟
با بی حالی گفت: نمیشه امروزو با آژانس بیای؟ به جون تو حوصله ندارم؟!
_ ماشین بنده دست جنابعالی باشه و خودم با آژانس بیام؟ پاشو بیا ببینم. منتظرتم.
_ خیلو خب بابا. یه کاریش می کنم. فعلا...
_ ساعت حدود 9:20 دقیقه بود که زنگ در خورده شد. آیفون را که جواب دادم امین بود: زودی بیا که دیره. باید سر راه کپی هم بگیرم.
مقنعه ام را دوباره مرتب کردم و از خانه خارج شدم. در را که باز کردم هرچی نگاه کردم ماشینم را ندیدم. امین در ماشینش منتظرم بود. به محض اینکه نشستم گفتم: پس ماشین من کوووووو؟


_ علیک سلام خانم.... منم خوبم. همه سلام رسوندن... اونام خوبن... تو چطوری؟ چه خبرا؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم: خب حالا. سلام. ماشینم کو؟
_ حقا که ندید بدیدی باران. دست ساراست. منو فرستاده دنبالت.
به محض اینکه گارد گرفتم تا اعتراض کنم ماشین را روبه روی یک مغازه نگه داشت و پیاده شد. تا آمدن امین با سارا تماس گرفتم ولی فایده ای نداشت چون اصلا بر نمی داشت.
نزدیک دانشگاه بودیم که گوشیم زنگ خورد.
_ سلام داداشی...
_ سلام.خوبی؟ هنوز بیمارستانی؟
_ نه. دارم میرم دانشگاه.
_ تو که گفتی ماشینت دست ساراست. اومده دنبالت؟
_ نه بابا... اون خواب آلو مگه از خوابش میگذره؟ امین اومد دنبالم.
_باشه پس مواظب خودت باش. کاری نداری؟
_ نه... فدات. بای بای.
امین_ بدو بپر پایین که تا 5 مین دیگه کلاس شروع میشه.
از ماشین پیاده شدیم و هردو شروع به دیویدن کردیم. داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که استاد را دیدم. قدم های بلندش را پشت هم بر می داشت و فقط چند قدم مانده بود که به کلاس برسد. از شانسمان با کاویانی هم کلاس داشتیم. استاد بدی نبود ولی اخلاق دیسیپرینی ای داشت. اگر حتی یک صدم ثانیه دیر تر از خودش می رسیدی دیگر اجازه وارد شدن به کلاسش را نداشتی.
اشاره ای به امین کردم و هردو با یک سبقت ازش وارد کلاس شدیم. به سمت سارا رفتم و در کنارش جای گرفتم. آرام از رانش نیشگونی گرفتم و همراه بقیه ی بچه ها به احترام استاد از جا بلند شدم.
_ چته چرا وحشی بازی در میاری؟
_ اگه من این دفعه به تو ماشین دادم... نزدیک بود کلاسو از دست بدم.
استاد_ لطفا سکوت...
با این کلمه ی استاد همه ی صدا ها از جمله صدای من و سارا در گلو خفه شد. در طول کلاس دائما حواسم به مدتی بود که در کما بودم. افکارم شاخ و برگ پیدا کرد و به کیان رسید. پسری که در موردش هیچ چیز نمی دانستم بجز اینکه اسمش کیان است. واقعا چطور حاضر شده بودم بهش اطمینان کنم؟
_ خانم بردباری معلوم هست حواستون کجاست؟... نمی خواهید جواب سوال من رو بدید؟
با صدای استاد که مرا مخاطب قرار داده بود به خودم آمدم و ازش عذر خواهی کردم. همان لحظه بود که صدای گوشیم بلند شد.
_ هر دم از این باغ بری می رسد... گوشیه کیه؟
همه سکوت کرده بودند . دستم را آرام بالا بردم و گفتم: شرمنده استاد. فراموش کردم که خاموشش کنم.
_ بفرمایید بیرون خانم.
نفس عصبی ای کشیدم و از جایم بلند شدم. کیف و کلاسورم را هم برداشتم و با یک عذر خواهی دیگر از کلاس خارج شدم.
نگاهی به گوشی انداختم . شماره ناشناس بود. دوباره گوشی در دستانم زنگ خورد. سریع برداشتم و گفتم: بله بفرمایید؟
_ سلام خانم برباری...؟!
_ بله...شما؟
_بنده کیان هستم...امروز افتخار آشنایی با شما رو پیدا کردم.
_ اوه...بله بله. واقعا ممنونم که تماس گرفتید.
_ خواهش می کنم. حالا میشه بگین که من چه کمکی می تونم به شما بکنم؟
_ میشه حضوری ببینمتون؟
_ البته... کی و کجا؟
_ امروز ساعت 2 کافیشاپ تارا. چطوره؟
_ خوبه فقط من آدرس این کافیشاپ رو نمی دانم. میشه لطف کنید و بگید کجاست؟
_البته.
آدرس را برایش گفتم و گوشی را قطع کردم. از راه رو می گذشتم که اطلاعیه ای روی برد نظرم را جلب کرد. به مناسبت 22 بهمن قرار بود جشنی برپا بشود. و از بچه هایی که در موسیقی سررشته ای داشتند خواسته بودند تا با یکی از پسر های سال سومی به اسم جهانبخش در میان بگذارند.
( خب باران جون کلاسو که از دست دادی... بروحداقل ببین اینجا به درد می خوری یا نه... بالاخره دوساله داری یاد می گیری. ببین این همه پول کلاس دادی میشه روت حساب کرد یا نه؟)
با هزار و یک بد بختی بالاخره آقای جهانبخش را پیدا کردم . : سلام آقای جهانبخش...!
_ بفرمایید؟
_برای اطلاعیه ای که به مناسبت 22 بهمن زدید مزاحمتون شدم.
_ تو چه رشته ای؟
با گیجی گفتم: معماری می خونم.
سعی کرد خنده اش را پنهان کند که البته اصلا موفق نبود . صدایش را صاف کرد و گفت: نه خانم. منظورم اینه که چه سازی می زنید؟
( ساز مخالف... پسره ی پر رو... خب مثل آدم سوالتو بپرس دیگه): گیتار...
_ تسلطتون چقدره؟
_ آقای جهانبخش بهتر نیست عملی ببینین بعد خودتون نظر بدین؟
_ همین الان میتونین قطعه ای رو برام اجرا کنین؟
_ ولی من الان گیتارم همراهم نیست...؟!
_ مال من همراهمه. کوک کوک هم هست. بازم مشکلیه؟
کاملا مشخص بود یکی از همان آدم های خود شیفته است. حسی در درونم اصرار داشت که رویش را کم کنم. برای همین هم با اعتماد به نفسی که نمی دانم از کجا آورده بودم گفتم: البته.
انقدر مطمئن گفتم که خودم هم باورم شد خیلی ماهر هستم. گیتارش را به دستم داد . یک گیتار ماهایای فوق العاده خوشگل بود. والبته خیلی هم خوش دست. از داخل کیف گیتارش یک نت درآورد و گفت: لطفا این را اجرا کنید.
نتی که به دستم داد را قبلا اجرا کرده بودم. اون نت همان نتی بود که تیام برای اولین بار که می خواستم روی گیتار بهش جان ببخشم ازم خواسته بود تا اجرایش کنم. و من حتی بعد از مدتها که دیگر تیام درسم نمی داد باز هم بعضی از مواقع اون نت را اجرا می کردم. نت سختی بود . ولی انقدر آن را زده بودم که دستانم آن را از بر بودند.
_تیام حالا نمیشه این نت رو نزنم؟ بابا بار اولمه. خیلی سخته این... زیاده. مخم هنگ می کنه.
_ باران انقدر غر نزن. مطمئن باش آسون تر از اونیه که فکرشو می کنی.
_ حالا نمیشه یه نت دیگه بدی؟ خواهش می کنم... جون باران..
_ قسم نده. نمیشه. من این نت رو خیلی دوست دارم. خودمم اولین بار همین رو اجرا کردم. تا موقعی که این رو برام
آماده نکردی دیگه هیچ چیز بهت یاد نمیدم.
_ خانم... مشکلی هست؟
با صدای جهانبخش از تیام و دو سال قبل خارج شدم و به حال برگشتم. نفس عمیقی کشیدم و برگه ی نت را به دستش دادم.
با دهان باز نگاهم کرد و گفت: نمی تونین اجراش کنین؟
_ نیازی به نت نیست.
برگه را ازم گرفت و من شروع به نواختن کردم. برایم سخت بود که مقابلش بنوازم. تا به آن روز فقط و فقط جلوی دو نفر نواخته بودم. اولیش تیام بود و دومیش مادر سارا. که یک نوازنده ی ماهر بود و من را به شاگردی پذیرفته بود. و حالا برای اولین بار جلوی یک شخص ثالث می نواختم.
دست از سیم های گیتار کشیدم و به چهره ی جهانبخش دقیق شدم. کاملا راضی به نظر می رسید و این را از لبخندی که به چهره نشانده بود می شد فهمید.
_ عالی بود خانم...راستی من چرا اسمتون رو نپرسیدم؟
_ شاید به خاطر این بوده که فکر نمی کردین پذیرفته بشم...من بردباری هستم.
_حالا الان مطمئن هستین که پذیرفته شدین؟
_پذیرفته نشدم؟
_خانم بردباری سال چندم هستین؟
_ سال دوم...رشتمم که قبلا گفتم.
هردو خنده ای کردیم و او گفت: عالی بود. راستش من فکر می کردم که برای گروه نیازی نباشه که بیشتر از دو نفر گیتاریست بیاریم. یکیش خودم بودم و دیگری هم یکی از پسرای سال دوم رشته ی مهندسی شیمی. که با این نواختن شما تصمیمم عوض شد. سه نفر خیلی بهتر از دو نفره.
گیتار را بهش برگرداندم و گفتم: راستش را بخواهید چون این نت را قبلا خیلی اجرایش کردم روش مهارت داشتم. وگرنه من دوسال بیشتر نیست که گیتار دستم گرفتم.
لبخندی چاشنی صورتش کرد و گفت: مهم اینه که شما پذیرفته شدید. فقط اگه میشه شمارتون رو برای ما بگذارین تا هماهنگی ها رو انجام بدیم.
خودکار را از دستش گرفتم و روی دفتری که مقابلم گذاشته بود شماره ام را یادداشت کردم. نگاهی انداخت و گفت: پس همشهری هستیم.
متوجه منظورش نشدم و همانطور خیره نگاهش کردم. گفت: منظورم 0912 بود.
تازه فهمیدم که چقدر خنگ هستم. با صدای رسایی گفتم : « آهااااان» !( آخ که اگه مامان اینجا بود... می گفت آهان و کوفت.. آهان و زهر مار. باز گفتی آهان؟) خودم را جمع و جور کردم و سعی کردم به نیشخندش توجهی نکنم.
_ خب اگه با من دیگه کاری نیست من برم؟
_ نه دیگه. لطف کردید. بعدا باهاتون بقیه ی هماهنگی ها رو می کنم.
از جهانبخش خداحافظی کردم و به محوطه ی دانشگاه رفتم. نگاهی به ساعتم انداختم. یک ربع به پایان کلاس مانده بود.


سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و پلک هایم را بستم . دلم برای مادرم چقدر تنگ شده بود. برای پدرم هم همین طور. کمتر از یک هفته بود که دیده بودمشان ولی دلم هوایشان را کرده بود...
_ کجایی؟ نیستی؟
چشم هایم را باز کردم و به سارا و امین نگاهی انداختم.ساعتم را نگاه کردم. 10 دقیقه به پایان کلاس مانده بود.
_ چی شد زود آزادتون کرد؟
امین_ دید کلاس بی تو صفایی نداره بی خیالمون شد و گفت یک ربع زودتر برین. تو بخیلی؟
_ نه... به من چه اصلا؟!
سارا _ پایه هستین ناهار بریم بیرون؟
_ نه دسته ایم...
سارا_ نمکدون. دیشب دوباره تو خیار شور خوابیدی؟
امین_ خانمم شما دوباره ضرب المثل رو خراب کردی؟
سارا_ آقایی شما دوباره حرف زدی؟
خنده ای از ضایع شدن امین کردم و گفتم: بی خیال. دعوا نکنین. من قرار دارم. باید جایی برم. بهتون خوش بگذره.
امین_ چی چیو خوش بگذره. حالا مگه قراره که ناهار بریم بیرون؟.....راستی تو با کی قرار داری؟
_ شما مفتشی؟
سارا_ نه یه چیزی تو مایه های آقای فضوله....
_ سارا جان مادرت این نامزدتو بردار ببر که اصلا حوصله اش رو ندارما.
بعد از کلی کل کل از امین و سارا خدا حافظی کردم و از دانشگاه خارج شدم. خوبی روز های سه شنبه همین بود. یک کلاس بیشتر نداشتیم. به قول سارا روز های سه شنبه یعنی روز های پیاده کردن جیب در رستوران های شهر. هر سه شنبه همین بود. اگر من هم همراهشان می شدم که سه نفری...در غیر این صورت دونفری می رفتند و دلی از عذا در می آوردند.
از ماشین پیاده شدم و به تابلوی بیمارستان خیره شدم. به سمت بخشی که در آن بستری بودم به راه افتادم. از چند پرستار سراغ اتاق دکتر نیکخواه را گرفتم تا اتاقش را پیدا کردم. ضربه ای به در زدم و بعد از کسب اجازه وارد شدم.حواسش به برگه های توی دستش بود.
_سلام آقای دکتر...
سرش را بلند کرد و نگاهی بهم انداخت و گفت: سلام...بفرمایید؟
لبخندی بهش زدم و گفتم: دکتر من یکی از بیماران قدیمتون هستم.
لبخندم را پاسخ داد و گفت: خوشحالم که سرپا می بینمتون... کمکی از دست من بر میاد؟
_ می تونم بشینم؟
تازه به خود آمد و از پشت میزش با احترام بلند شد و به سمت مبل های درون اتاق آمد و گفت: البته دخترم...ببخشید اصلا حواسم نبود.
رو به روی هم نشستیم. نفسی تازه کردم و گفتم: دکتر راستش مهر تاییدی می خوام برای افکارم.
چشم هایش را تنگ کرد و گفت: میشه واضح حرف بزنی؟
_ من باران بردباری بیمار دوسال پیش شما هستم. به خاطر اتفاقی که برایم افتاده بود به کما رفته بودم و شما پزشک معالجم بودید. در مدتی که توی کما بودم در جریان تمام اتفاقات اطرافم بودم. ولی بعد از اینکه بهوش اومدم هیچ چیز به خاطر نیاوردم تا دیروز. دیروز شعری رو که توی اون دوران شنیده بودم رو از زبون شخصی شنیدم که باعث شد همه چیز به یادم بیاد. حالا میخوام ببینم این امکان داره یا نه. هرچند که بعضی چیز ها از دیروز تا به الان بهم ثابت کرده که راست بوده. ولی راستش...
دکتر به مبل تکیه داد و گفت: ولی راستش باز هم شک داری....آره؟
سرم را به نشانه ی تایید حرفش تکان دادم.
_ ببین باران خانم این یه موضوع کاملا اثبات شده اس. و هیچ دلیلی نداره که بهش شک کنی. حالا چی شده که اومدی سراغ من؟
_ شاید باورتون نشه. ولی نمی دونم. شاید اصلش برای دیدن شما به این بیمارستان نیامده باشم. ولی دوست داشتم که بعد از دوسال ببینمتون.
_ شخص دیگه ای هم توی این بیمارستان هست که تو بخوای ببینیش؟
_بله...
_ و اون شخص کیه؟
_ دختری به اسم شقایق...
برایش ماجرای شقایق را تعریف کردم و اون هم در کمال آرامش به حرف هایم گوش کرد. وقتی حرف هایم به پایان رسید از جایش بلند شد و گفت: پس منتظر چی هستی؟ بلند شو بریم.
_شما هم میاین؟
_ اشکالی داره؟
لبخندی زدم و از اتاق خارج شدم.
_ از این طرف. بخش بچه های سرطانی رو عوض کردن.
دنبالش به راه افتادم . به محض ورود به بخش در میان بچه ها با چشم دنبال شقایق می گشتم. دوست داشتم که هنوز هم آنجا باشد.
دکتر با یکی از پرستار های بخش شروع به صحبت کرد و همان توصیفاتی را که من از شقایق برایش گفته بودم را برای پرستار بازگو کرد. پرستار کمی تامل کرد و بعد از کمی فکر کردن گفت: راستش دکتر من هرچی فکر می کنم همچین بچه ای به ذهنم نمیرسه...من خیلی وقت نیست که به اینجا منتقل شدم. ولی اینجا ما یه سری آلبوم داریم. از همه ی بچه های سرطانی که توی این بخش میان و میرن توش عکس داریم. بهتره به اون یه نگاهی بندازین.
دکتر نگاهی به من انداخت و گفت: البته... برو بیار!
پرستار که منتظر همین حرف بود به سمت اتاق سرپرستاری رفت و بعد از مدتی با دو آلبوم باز گشت. هر دو را مقابل من قرار داد و گفت: این ها آلبوم بچه های این بخشه.البته فقط مخصوص این دو سال رو آوردم...
آلبوم را ورق می زدم و به بچه هایی نگاه می کردم که هر کدام شاید هزار و یک آرزو داشتند ولی فرصت برای رسیدن به آن ها را نداشتند. آلبوم اول تمام شد ولی عکسی از شقایق نبود. سراغ آلبوم دوم رفتم. دکتر هنوز همانطور خونسرد نگاهم می کرد.
تازه چشم از صفحه ی سوم گرفته بودم که در وسط صفحه ی چهارم عکسش توجهم را جلب کرد. لباس یاسی رنگی به تن داشت و عروسکش را در آغوش گرفته بود. عروسکی که موهایش قیچی شده بود. دوباره آن صحنه ها جلوی چشمانم جان گرفت. دستم را روی عکس گذاشتم و به دکتر اشاره کردم. به سختی می توانستم نفس بکشم. دکتر که حالتم را به خوبی درک کرده بود برایم لیوان آبی را پر کرد و به دستم داد. عکس را نگاه کرد و به پرستار نشان داد.
پرستار به چهره ی شقایق دقیق شد و گفت: بله... تازه به یاد آوردم که منظور شما کیه...!
رو به دکتر کرد و با صدای آرومی گفت: از اقوامشه؟
دکتر سری تکان داد و حرفش را رد کرد...
پرستار که دختر نسبتا جوانی بود نفسی کشید و گفت: راستش...چطور بگم؟! همون اوایل که من اومده بودم ...فوت کرد...سرطان خون داشت دکتر.
بغضی به گلویم چنگ زد. اشکی از گوشه ی چشمم چکید... ! شاید گریه کردنم بی دلیل بود... شاید اگر کسی اون لحظه می توانست بهم می گفت که مگر می شناختیش؟ مگر عزیزت بود؟ که چی که الان داری آبغوره می گیری؟
ولی تنها چیزی که من را اذیت می کرد سن کمش بود و حرف هایش... حرف هایی که بوی حسرت می داد. حسرت مادر داشتن...!
اشک هایم را پاک کردم و از جایم بلند شدم. دکتر هم به تبعیت از من برخاست. از پرستار تشکر کردیم و از آن بخش خارج شدیم.
_ خوبی؟
به دکتر نگاهی انداختم و با سر حرفش را تایید کردم و گفتم: امروز خیلی به شما زحمت دادم. شرمنده...
_ یه سوال...؟
_ بفرمایید؟
_ حالا چرا دنبال تاییده هستی؟ یه سری اتفاقات افتاده و تو الان همه رو به یاد آوردی.مگه چیه؟ دنبال چی هستی؟
_ دکتر یه نفر توی این مدت که من توی کما بودم یه سری اعترافات پیشم کرده... اون اعترافاته که برام مهمه! برای اونا بود که دنبال تاییدیه هستم.
_ اوه اوه... جنایی شد. اعتراف به چی؟ به قتل؟
به زور لبخندی زدم که فکر کنم بیشتر شبیه به دهن کجی بود و گفتم: نه دکتر...اعترافاتی که میشه زندگی یه دختر رو به یه سمت دیگه جریان بده.
_ پس اعتراف به عشق بوده...
_ یه جورایی!
_ امیدوارم این اعترافاتو توی بیداری هم ازش بگیری.
***
20 دقیقه ای بود که منتظر بودم ولی ازش خبری نشده بود. مثل هر زمان دیگه که استرس داشتم لب پایینم می لرزید. داشتم پوست لبم را می کندم که گارسون برای بار دوم توی اون 20 دقیقه به سراغم آمد و پرسید: چیزی براتون بیارم خانم؟
سرم را بلند کردم و گفتم: آقای محترم من که به شما گفتم...منتظر کسی هستم.
به ساعتم نگاهی انداختم. هرچند من 10 دقیقه زود تر آمده بودم ولی ساعت 2:10 بود و قرار ما ساعت 2 بود.
( اگه بخواد از الان اینجوری حرصم بده اصلا نمی خوام...چه دورم برداشتم... اصلا معلوم نی بپذیره یا نه...) . پوست لبم را آنچنان کندم که طعم شور خون را احساس کردم.دست بردم تا دستمالی بردارم که بالای سرم ظاهر شد.
_ سلام...
از جایم بلند شدم و جواب سلامش را دادم و اشاره به صندلی کردم تا بنشیند .
_ اوه... خانم بردباری لبتون داره خون میاد!
دوباره به یاد لبم افتادم. دستمالی برداشتم و لبم را پاک کردم.


دوباره به یاد لبم افتادم. دستمالی برداشتم و لبم را پاک کردم. زیر چشمی نگاهی بهش انداختم. نگاه او هم به من بود.پلیور سرمه ای رنگی پوشیده بود با یک جین سرمه ای تیره. صورتی استخوانی با پوستی سبزه داشت . چشم هایی کشیده و مشکی.ابرو هایی پر که باعث جذابیت بیشترش می شد و موهایی مشکی! در جلوی سرش کمی از موهایش ریخته بود که اگر زیاد دقیق نمی شدی متوجه اش نمی شدی. در کل قیافه ی خوبی داشت و با دیدنش کاملا متوجه ی ایرانی و شرقی بودنش می شدی.
همان لحظه گارسون به پای میز آمد.
_ در خدمتم...چی میل دارید؟
کیان_ هرچی خانم میل دارند ...
_ اما؟!
_ شما بگید...من برام فرقی نمی کنه.
سفارش دوتا قهوه با کیک شکالاتی دادم.راست نشستم و اون با گفتن « خب؟!» انتظارش را برای شنیدن نشان داد.
سعی کرم لبخند بزنم و گفتم: راستش...آقای...راستی من فامیلیتون رو نمی دونم.؟
_ من دیبا هستم. هرچند که ترجیح میدم که شما همون کیان صدام کنین. بی پسوند و پیشوند.
( وای که اگه الهه تورو ببینه و فامیلیتو بفهمه. همینطوری دائما شیوا جون شیوا جون میکنه تو هم اضافه بشی...دیگه چه شود. از این به بعد دیبا جون دیبا جون میفته توی دهنش...بدبخت خودش هم میدونه چه فامیلی داغونی داره! سریع گفت همون کیان صدام کنین...)
سعی کردم الهه و تمام مسخره بازی هایش را کنار بگذارم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: آقا کیان برام یکم سخته که این موضوع رو باهاتون در میون بگذارم. ولی چون واقعا به کمکتون نیاز دارم باید این سختی رو تحمل کنم. راستش از شما... یعنی...
_ راحت حرف بزنید...چرا انقدر به خودتون سختی میدید؟ می خواین اصلا نگاهتون نکنم؟
_ میشه؟( الانه که بگه این دیگه چه آدم پر روییه)
لبخندی زد و سرش را به زیر انداخت. خودم هم به جعبه ی دستمال کاغذی خیره شدم و گفتم: راستش شما باید نقش خواستگار من رو بازی کنید.
سریع به جانبش برگشتم ولی اون هیچ تکانی نخورده بود و هنوز منتظر بقیه ی حرف های من بود. همین کارش باعث شد که محکم تر باشم و راحت بتوانم برایش حرف بزنم. از خودم گفتم...از خانوادم... از تیام و از عشقم به اون. از 7 روز در کما بودنم گفتم...از اعتراف تیام گفتم.از سوده و نامزدیشان گفتم و گفتم. لحظه ای به خودم آمدم که یک برگ دستمال را به سمتم گرفته بود. بی اختیار دستم به سمت صورتم رفت. خیس بود و خودم نفهمیده بودم کی به گریه افتاده بودم..! ازش تشکر کردم و صورتم را پاک کردم.
به سمت میز کمی خم شد و گفت: بهتر نیست بریم؟
( خاک بر سرت باران این همه حرف زدی حالا میگه بریم؟ این یعنی اینکه خانم مگه من بی کارم که نقش خواستگار تو رو بازی کنم؟ ... لابد کلی هم توی دلش بهم خندیده؟!... پسره ی بیشعور!)
سرم را تکان دادم و هردو از سر جایمان بلند شدیم. به سمت صندوق رفتم که به آرامی کیفم را کشید و گفت: باران خانم خواهش می کنم بیرون منتظرم باشین...
خواستم اعتراض کنم که دوباره گفت: خواهش کردم...
از کافی شاپ خارج شدم . روبه رویم دختر و پسری در یک پراید نشسته بودند و بحث می کردند. دختر گریه می کرد و پسر بیشتر داد می زد.
_ همیشه همینه... توجهی نکنید. بریم؟
به سمتش برگشتم. منظورش را از « همیشه همینه!» نفهمیدم. پرسیدم: منظورتون چی بود؟
_ همیشه یکی هست که دل دیگری رو بشکنه... آدم باید بی خیال باشه.
_ شما تاحالا دل کسی رو شکستین؟
_ اگر کسی دلش شکسته میشه قبلا حتما دل کسی رو شکونده. این بازی روزگاره.
_ ولی شما جواب منو ندادی؟!
_ حالا....
_ فلسفی حرف می زنین!
_ چون فلسفه می خونم...
دهانم از تعجب باز مانده بود. من آن حرف را فقط محض شوخی گفته بودم ولی به هدف خورده بود. فکر کردم شاید بلف می زند به همین خاطر گفتم: شوخی می کنین دیگه...نه؟
_ چرا باید شوخی کنم؟
نگاهی به اطراف کردم. بی حواس داشتم باهاش راه می رفتم: ای وای؟! ما داریم کجا می ریم؟
_ مگه شما مقصد خاصی دارین؟
_ مگه شما ندارین؟
_ شما همیشه عادت دارین سوال رو با سوال جواب میدین؟....من اگه گفتم بیایم بیرون تنها به خاطر این بود که هوای اونجا خیلی گرفته بود و برای حرف زدن در این مورد خاص اصلا جالب نبود.
( خدااااااا.....عاشقتم.) سعی کردم بی تفاوت جلوه کنم. گفتم: بله منم فهمیدم که قصدتون چیه( آره جون عمه ی نداشتم) به خاطر این گفتم ما داریم کجا میریم چون من ماشینم رو به روی کافی شاپ پارکه!
لبخندی زد و گفت: ببخشید... چون صبح هم من شما رو توی تاکسی دیدم فکر کردم شاید ماشین نداشته باشین.
دوباره به سمت ماشین برگشتیم. هردو سوار شدیم. مثل همیشه که پشت فرمان می نشستم عینک طبی ام را از توی کیفم درآوردم و به چشم زدم. چند ماهی می شد که عینکی شده بودم ولی زیر بار زدنش نمی رفتم و تنها زمانی که پشت فرمان بودم ازش استفاده می کردم.
_ خب کجا بریم؟
_ نظرتون در مورد یک پارک چطوره؟
همان موقع رعد و برقی زد. هردو خندیدیم و او گفت: نظر خودم که خیلی منفیه...!
ماشین را به راه انداختم. به خودم جراتی دادم و گفتم: خب... نظرتون راجع به پیشنهاد من چیه؟
_ راستش باید با خواهرم کیانا صحبت کنم. چون نمی خوام ازم دلخور بشه... ولی دلم می خواد از خودم برای شما بگم . شاید نظرتون کاملا برگرده؟! و دیگه نیازی به مشورت کردن من با خواهرمم نباشه.
من کیان دیبا دانشجوی سال آخر رشته ی فلسفه هستم. مادرم دبیر بوده...البته دوساله که سکته کرده و به خاطر اینکه تکلمش رو از دست داده دیگه کار نمیکنه. پدرم رو از زمانی که به یاد دارم ندیدم. هرچند 3 ساله بودم که فوت کرده. ولی همونش هم به یاد ندارم. منم و مادرم و خواهرم...خواهرم سه سال از من بزرگتره.دبیر شیمیه. و البته فوق العاده اقتصادی! یه دو هفته ای هم هست که نامزد کرده.
_ مبارکه...
لبخندی زد و گفت: مبارک صاحابش...خلاصه اینکه اگه قرار به خواستگاری و این چیزا باشه باید فکر این چیزاشو هم بکنین. اولیش اینکه من نمی خوام مادرم رو داخل کنم... متوجه هستین که؟
بد جور گیر افتاده بودم. درست می گفت. ولی پس چه کاری باید می کردم؟ کیان را چجوری با تیام آشنا می کردم.؟
_ حالا بعدا یه فکری می کنیم...!
روی ترمز زدم و گفتم: پس یعنی خودتون موافقین؟ یعنی کمکم می کنین؟
خنده ای کرد و گفت: میگن خانما رانندگیشون خیلی خرابه... ! وسط اتوبان چرا ترمز کردین؟
ماشین را به راه انداختم و گفتم: اصلا هم اینطور نیست... فقط کمی هیجان زده شدم.
_ بله بله... حق با شماست... خب پس اگه ممکنه من رو یه جا پیاده کنین.
با ناراحتی گفتم: چرا؟
دیگه واقعا داشت خودش را کنترل می کرد تا منفجر نشود.نفسی تازه کرد و گفت: باران خانم میخوام برم خونمون!
_ منم فهمیدم که میخواین برین. میگم مگه من حرفی زدم که میخواین برین؟
_ ما که حرفامون رو زدیم. حرفی نمونده خب... بذارین من با خواهرم مشورت کنم بعدا در مورد همه چیز باهم حرف می زنیم.
تازه دوزاریم سر جایش افتاد . لبخندی زدم و با یک «آهاااان» بلند بالا گفتم: نه... می سونمتون.
_ ممنون میشم اگه من رو پیاده کنید... اینطوری راحت ترم. می خوام کمی قدم بزنم.
گوشه ای پارک کردم و هردو پیاده شدیم.
_ آقا کیان واقعا خوشحالم که خدا شما رو جلوی راهم قرار داده!
لبخندی زد و سکوت کرد. به خودم جراتی دادم و حرفی را که از همان اول می خواستم بزنم را گفتم: راستش خواستم بگم بابت این کارتون هرچقدر شما تعیین کنین حاضرم بپردازم.
سرم را بلند کردم که با چهره ی برافروخته اش روبه رو شدم.
_ شما در مورد من چی فکر کردید؟ فکر کردید به خاطر پول حاضر شدم کمکتون کنم؟ نخیر خانم... من اگر تصمیم گرفتم کمکتون کنم تنها به خاطر این بود که احساس کردم می تونم مثمر ثمر باشم. متوجهید؟
_ باور کنین من منظور بدی نداشتم... یعنی من اصلا خودم رو در حدی نمی بینم که بخوام بهتون توهین کنم. من کاملا از این که دید شما تنها کمک کردن به من بوده آگاهم ولی خب... شما دارین این وقت رو میذارین و به یک نحوی باید جبران بشه... من تنها...
_بیاین در موردش حرف نزنیم. من اگر اومدم تا با شما حرف بزنم فقط به خاطر این بود که معتقدم هیچ اتفاقی الکی نمیفته. حتی اگر صحبت کردن من با خواهرم درون تاکسی باشه.که باعث بشه شما به فکر این بیفتین که از من کمک بخواین... می فهمین چی میگم؟
جوری این جمله ی آخر را گفت که به درک خودم شک کردم. سرم را به زیر انداختم و گفتم: ممنونم...فقط همین رو می تونم بهتون بگم.
زیر چشمی نگاهش کردم. لبخندی زد وگفت: امشب با خواهرم صحبت می کنم و بهتون خبر میدم.
***
چایی ام را از روی میز برداشم و از آشپزخانه خارج شدم که با شخصی برخورد کردم. چایی روی قفسه ی سینه ام برگشت و جیغم به هوا رفت. لیوان بی هوا از دستم افتاد و صدایش کل خانه را برداشت.
_ باران چی شدی؟ سوختی؟ کجاته باران؟ هان؟
اشک هایم پشت هم می آمدند. صدایم را در گلویم خفه کرده بودم و فقط اشک می ریختم. اولین نفر ترانه بود که به سمت آشپز خانه دوید .
_ خدا مرگم بده... چی شده؟
_ نمی دونم بابا. داشتم می رفتم توی آشپزخانه که یهو اومد جلوم. چایی تویی دستش بود ریختش روی قفسه ی سینه اش..!
بردیا و سوده و یاشار هم وارد آشپزخانه شدند. ترانه لیوان آب قندی را به دستم داد و گفت: باران جونم بخور...ضعف کردی.
بردیا لیوان آب قند را از دستش گرفت و گفت: چی چیو ضعف کردی؟ این سوخته تو می گی ضعف کردی؟ مگه فشارش افتاده که میگی ضعف کردی؟.... دستشو بگیر ببریمش بالا یکم پماد سوختگی براش بزنیم تا بدنش تاول نزده.
ترانه یک دستم را گرفت و بردیا هم دست دیگرم را. لباسم را عوض کردم . الکی نشسته بودم و اشک می ریختم. هرچند سوزشش بند آمده بود ولی اشکم بند نمی آمد.
_ باران خیلی میسوزه نه؟... باران می خوای به بردیا بگم بریم درمانگاه؟
سرم را به علامت نه تکان دادم. ترانه با ناراحتی خیره شده بود بهم . اشک هایم را پاک کردم و رو به سوده گفتم: سوده جون ... فدات بشم اینو برش دار ببر. الانه که بزنه زیر گریه. حالا کی حوصله داره اینو جمع کنه.
سوده اشاره ای به ترانه کرد و گفت: پاشو ببینم...پاشو بذار یکم استراحت کنه. خوب میشه.
هردو از اتاق خارج شدند. روی تختم دراز شدم و سراغ گوشیم رفتم. عکسش را آوردم و رو بهش گفتم: هم دلمو سوزوندی...هم .... ای نامرد.
options را باز کردم روی کلمه ی delete فشار دادم. نفسی کشیدم و یک قطره اشک دیگر چکید.


دو دقیقه به دو دقیقه گوشیم را نگاه می کردم ولی خبری از کیان نبود. انقدر به گوشیم زل زدم تا خوابم برد. با تکانی از خواب بیدار شدم. ترانه بالای سرم ایستاده بود . دستم را روی چشمانم گذاشتم تا نور چشمانم را اذیت نکند
_ چیه ترانه؟
_ پاشو باران... می خوایم شام بریم بیرون!
_ به چه مناسبت؟
لبخند مرموزی زد و گفت: حالا وقتی رفتیم مناسبتش رو هم میفهمی...پاشو!
انقدر خوابم می آمد که حوصله ی بیرون رفتن را هم نداشتم. دوباره روی تختم دراز کشیدم و گفتم: خوش بگذره...من نمیام...حالشو ندارم.
_حالشو ندارم یعنی چی؟ پاشو ببینم.
_ ترانه جان باور کن حسش نیست.
_ موضوع خاصه ها... به خاطر من و بردیا بیاااا
اگر قبول نمی کردم تا دو روز دیگر بالای سرم می ایستاد و غر می زد. نیم خیز شدم وگفتم: باشه...برو منم آماده میشم میام.
لبخندی زد و از در خارج شد. ولی هر کاری می کردم حوصله ی بلند شدن نداشتم. دوباره به گوشیم نگاهی انداختم. تنها یک اس ام اس از سارا بود و همین...! به سرویس داخل اتاقم رفتم و ابی به دست و صورتم زدم. کمی که حالم جا آمد به سراغ کمدم رفتم.
مانتوی مشکی ام که جنس پاییزه ای داشت را برداشتم و به همراه یک جین آبی روشن پوشیدم. شال آبی ام را هم روی سرم تنظیم کردم. رنگ صورتم کمی پریده به نظر می رسید. کمی رژگونه زدم و بالاخره از آینه دل کندم. هرچند همه ی اینها تنها یک ربع زمان برد. از پله ها سرازیر شدم که به یاد آوردم گوشی ام را روی تختم جا گذاشتم. دوباره به اتاقم برگشتم و گوشی ام را برداشتم.
از اتاق که خارج شدم صدای تیام و سوده توجهم را به خودشون جلب کرد. اتاق مشترک سوده و ترانه کنار اتاق من قرار داشت و برای همین خیلی راحت صدا رد و بدل می شد.
_ تا کی می خوای این بازی رو ادامه بدی؟
_ سوده خواهش می کنم بس کن...تو مگه نمی خوای به آرزوت برسی؟
_ تیام من پست نیستم!

_ تو فقط داری بهش محبت می کنی! می فهمی؟

_ تیام مشکل تو اینه که خیلی خودتو عاقل می دونی. ولی در حد یه بچه هم نمی فهمی! تو باید با اون حرف بزنی؟!
در به شدت باز شد . من که آمادگی این اتفاق را نداشتم هنوز پشت در اتاقم ایستاده بودم. تیام که من را دید در جا ایستاد و گفت: آماده ای؟
نگاهم را ازش گرفتم و گفتم: آره...آره...
_ پس چطور هنوز اینجا ایستادی؟
دستگیره ی در اتاقم را فشار دادم و گفتم: گوشیمو جا گذاشته ام...
مهلتی برای سوال و جواب دیگری بهش ندادم و دوباره وارد اتاقم شدم. چشمم به دست چپم افتاد. گوشی در دستانم بود...
( خدایا ...امیدوارم که فقط گوشی رو دستم ندیده باشه...همین مونده که بشینه بگه چقدر فضوله...ولی در مورد کی حرف میزدن؟ چرا سوده می گفت که پست نیست؟ منظورشون از این حرفا چی بود؟....خب آخه اگه بگه فضولی هم حقته دیگه..)
بردیا و ترانه و تیام و سوده با ماشین بردیا بودند و من و یاشار هم با ماشین یاشار. یاشار هم از موقعی که آمده بود در رشت ماندگار شده بود. با تیام و بردیا همکار شده بود و در همان شرکت شروع به کار کرده بود. بعد از مدتی هم با پدر آشتی کردند و کدورت ها را کنار گذاشتند. چند وقتی هم بود که مامان به ازدواج یاشار اصرار داشت و هر سری که او را می دید بر سر لیستی از دختران فامیل و دوست و آشنا با او بحث می کرد ولی یاشار زیر بار نمی رفت.
_ چه خبرا؟
_ چی چه خبر؟
_ چه خبر از دانشگاه...درس...چمیدونم...این چیزا دیگه!
حرفش را با صدای زنگ گوشیم قطع کرد. نگاهی گوشیم انداختم. شماره ناشناس بود..مطمئن بودم که کیان است . با انرژی وافری پاسخ گفتم: جانم؟
_ باران نظرتون راجع به رستوران تاک چیه؟
خلاف تصورم تیام بود.در اولین فرصت باید شماره ها را دوباره وارد می کردم تا مرتکب اشتباه نشوم.لحنم را تغییر دادم و گفتم: نمی دونم...صبر کن از یاشار بپرسم.
_یاشار میگن بریم تاک؟
_ برای من فرقی نمی کنه. هرجا می خوان برن برن....ماهم دنبالشون میریم.
گوشی را قطع کردم و به راه چشم دوختم. یاشار هم که احساس کرده بود اصلا حوصله ی حرف زدن ندارم سکوت کرد .
همه دور میز نشسته بودیم و هر یک سفارشی می دادیم.
_ بردیا حالا واقعا تو می خوای حساب کنی؟....من که باورم نمیشه؟!
_ ای خدا .... همه خواهر دارن ماهم خواهر داریم...به جای اینکه بگی داداشی تو چرا؟ هرکی بیاد و دنگ خودشو بده...تو جوونی! آینده داری، نباید پولاتو الکی خرج کنی نشستی اینجا و ذوق می کنی؟
_ آخه از عجایب هفت گانه است به خدا...خیلی مزه میده که تو خرج کنی.
همه خندیدند...تیام رو به بردیا پرسید: حالا جریان چیه که تو ولخرج شدی؟
ترانه لبخندی زد و سری به زیر انداخت. بردیا هم....!
_ یه خبرایی هست و ما بی خبریم؟ شما دوتا چرا یهو خجالتی شدین؟
بردیا صدایش را صاف کرد و گفت: باید خدمت همگی عرض کنم که جمعه ی همین هفته بله برون من و ترانه اس...
دهانم از تعجب باز مانده بود...کی؟...کِی؟ کجا؟ اصلا چرا من بی خبرم؟ نه تنها من بلکه تیام و یاشار هم همین حس را داشتند.
تیام_ یعنی چی؟ چه بی خبر؟! مامان و بابا چرا چیزی به من نگفتن؟
بردیا_ یهویی شد دیگه... راستش همش به صورت تلفنی انجام شد...! مناسبت امشب هم صور بله گرفتن من از ترانه خانمه...
تیام از جایش بلند شد و برادرانه بردیا را درآغوش کشید و گفت: خیلی خوشحالم...مطمئنم فقط تویی که می تونی ترانه رو خوشبخت کنی...
یعد از تیام، یاشار و سوده هم به بردیا و ترانه تبریک گفتند. اما من تنها سکوت کرده بودم. هم خوشحال بودم و هم ناراحت...احساس می کردم که بردیا به اندازه ی کیلومتر ها ازم دور شده است و خوشحال بودم از اینکه می دیدم او هم سروسامان گرفت! با سقلمه ای که یاشار به پهلویم زد موقعیت را درک کردم و از جایم بلند شدم وترانه را در آغوش گرفتم گفتم:
ترانه خیلی خوشحالم که تو زن داداشم شدی...
_ واقعا؟
_ آره عزیزم... مطمئنم تنها تویی که می تونی بردیا رو تحمل کنی...
بردیا به پشتم زد و گفت: داشتیم مهندس؟
بردیا را هم درآغوش کشیدم و گفتم: داداشیه خوبم...تو انقدر خوبی که هر کسی لیقات داشتنت رو نداره. اما تو هم خیلی با لیاقت بودی که ترانه رو بدست آوردی...امیدوارم خوشبخت بشین.
تیام_ خواهر شوهرم بود خواهر شوهرای قدیم...باران تو الان باید جبهه بگیری نه اینکه از این آبجی ما تعریف کنی.
پاسخم در مقابلش تنها نگاهی سرد بود. وقتی نگاهم را دید با گیجی سری تکان داد و دوباره مشغول خوردن غذایش شد. همه از روز جمعه حرف می زدند. قرار بر این بود که پنج شنبه همگی به سمت تهران راه بیفتیم تا خود را برای روز جمعه آماده کنیم.
تیام _ سوده تو با من دوباره برمی گردی؟
سوده _ چی چیو برمی گردی؟ همینجوری این چهار روز هم که اینجا بودم کلی از زندگیم افتادم.
آهنگ لاوستوری در فضا پخش شد. همه آهنگ گوشیم را می دانستند. به سمتم برگشتند. هرچه در کیفم را می گشتم خبری از گوشی نبود. بالاخره ترانه طاقت نیاورد و گفت: عاشقی؟؟؟؟ گوشی روی تخته! کجا رو داری می گردی؟
به گیجی و حواس پرتی خودم لعنتی فرستادم و بدون اینکه نگاهی به شما کنم گوشی را برداشتم: بله؟
_ سلام باران خانم...
و باز هم با گیجی تمام با صدای بلند گفتم: اِ؟ آقا کیان شمایین؟
سرم را که بلند کردم چشم های تنگ شده ی بردیا باعث شد متوجه حرف زدنم شوم. از روی تخت بلند شدم و کفش هایم را پوشیدم و به سمت آب نمایی که داخل رستوران بود رفتم.
_ بله خودم هستم...می تونین صحبت کنین؟
_ البته...در خدمتم. با خواهرتون صحبت کردین؟
_ بله...
_ خب؟؟!


_ خواهرمو راضی کردم... هرچند سخت بود ولی راضی شد. حالا دیگه دست خودتونه که چه جوری منو با خانوادتون والبته آقا تیام آشنا کنین!
نفسی تازه کردم و گفتم: خدارو شکر....من خیلی فکر کردم. بهترین حالت اینه که شما یه قرار ملاقات با بردیا بذارین و باهم آشنا بشین. بعدش هم بهانه ی بیشتر آشنا شدن رو بیارین و از این حرفات دیگه...
_ من حرفی ندارم باران خانم....هر موقع با برادرتون صحبت کردین به من اطلاع بدین...کاری با من ندارین؟
از کیان خداحافظی کردم . خواستم به عقب برگردم که با بردیا بر خورد کردم. دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم: وای....ترسیدم. چرا یهو عین جن ظاهر میشی؟
_ کی بود؟
_ یکی از دوستام...چطور مگه؟
_ دوستتون چه اسم قشنگی داره....
از کنایه اش اصلا خوشم نیامد. ولی به زور لبخندی زدم و گفتم: مطمئن باش بریم خونه راجع بهش باهات حرف می زنم. اما اینجا جاش نی....باشه؟
سری تکان داد و هر دو به سر جایمان بازگشتیم. جو سنگینی به وجود آمده بود مخصوصا که سوده دائما به من خیره می شد. دلیل این کارش را هر چند نمی دانستم ولی باعث بهم ریخته شدن اعصابم می شد.
***
_ خب من منتظرم؟!
_ بذار لباسامو حداقل عوض کنم....هولی؟....
_ بجنب باران...اول جواب منو بده بعد وایسا اصلا میزان پیلی کن.
_ خب تو بپرس منم جواب میدم...
_ این پسره کیه؟
_ کیان....کیان دیبا
_ کجا باهاش آشنا شدی؟
سوالی ازم پرسید که آمادگیش را نداشتم. ( یا خدا....حالا بگم توی تاکسی باهاش اشنا شدم؟ دیگه چی؟ ....)
ناگهان از دهانم در رفت و گفتم: با خواهرش دوستم...
_ خب....
_ خب...دیگه چی بگم؟
_ رابطتون در چه حدیه؟...
_ رابطه ای نبوده که بخواد حد داشته باشه. اون احساس کرده که منو دوست داره...همینم شده که از من خواست که یه قرار ملاقاتی ترتیب بدم تا با تو آشنا بشه !
( ایول....زدم توی خال......) بردیا که از این موضوع خوش حال شده بود ابرویی بالا انداخت و زیر لب گفت: پس معلوم میشه پسر با شعوریه.
نمی دانم چرا اما از این که از کیان تعریف کرد خوشحال شدم. لبخندی زدم و گفتم: آره خیلی....خیلی هم مهربونه!
اخمی کردو گفت: نیشتو ببند...!
خودم را جمع و جور کردم و گفتم: حالا بهش یه وقت میدی تا بیاد شرکت باهات آشنا بشه؟
_ چرا خانوادش اقدامی نمی کنن؟.
_ راستش .... یعنی...
_ نمی دونی؟
_ چرا...چرا می دونم. ..راستش الان موقعیت درست و حسابی ای نداره. بعدش هم می خوایم اول یکم با هم آشنا بشیم.
سری تکان داد و گفت: باشه...برای فردا شب دعوتش کن شام بیاد...
تن صدایم کمی بالا رفت و با هول و ولا گفتم: اینجا؟؟؟؟
_ آره...مگه چیه؟
_ نمیشه اول خودت تنها ببینیش بعد ...
_ نخیر نمیشه. الان بزرگه من و تو توی این خونه یاشاره. پس اون هم باید ببیندش. بعدش هم وقتی اینجوری دعوتش کنیم بهش احترام بیشتری گذاشتیم. بهش بگو فردا شب بیاد. اگه نمی تونست بیاد بندازش برای هفته ی دیگه...میدونی که...پنج شنبه میخوایم بریم.
سری تکان دادم و بردیا از در خارج شد. سریع با الهه تماس گرفتم و از سیر تا پیاز ماجرا را برایش باز گو کردم.
_ خب حالا می خوای چی کار کنی؟
_ الهه اگه این کیان فردا بیاد تیام می بیندش...
_ خب ببینه...ماهم همینو می خواستیم دیگه. مگه نه؟
_ اما من الان آمادگیشو ندارم.
_ آمادگی میخوای چی کار؟ یه دیدار ساده اس دیگه...
_ الهه تو فردا می تونی بیای اینجا؟
_ باران خوبی؟...منه بیچاره تازه دو روزه زایمان کردم. امروز تازه مرخص شدم...پاشم با این وضعم بیام اونجا بگم چی؟
_ الهه آخه وقتی تو هستی من آروم ترم....
_ میخوای سارا و امین رو بفرستم؟
_نه ه ه ه ه ه....اونا اصلا از موضوع خبر ندارن. نگیاااا
_ بی خیال باش. همین...حالا هم برو زودتر بهش زنگ بزن تا نخوابیده. ساعت 11 است..
_ وای...من روم نمیشه باهاش حرف بزنم.
_ مگه تا الان کی باهاش حرف می زده؟
_ خودم...
_ پس چرا حرف مفت میزنی؟ برو دیگه تا دیر نشده.
گوشی را قطع کردم و با دستهای لرزان شماره اش را گرفتم...یک بوق....دو بوق....چهار بوق....شش بوق...
قطع شد ولی بر نداشت. دوباره گرفتم. بعد از سومین بوق بود که با صدای خواب آلودی جواب داد.
_ سلام...ببخشید خواب بودید؟
_ چی شده باران خانم؟
_ بازم شرمنده ولی ترسیدم برای فردا قراری چیزی بذارین برای همین هم این وقت شب مزاحمتون شدم...
_ نمی خواین بگین موضوع چیه؟
_ چرا ... چرا...من با بردیا حرف زدم...
_ بردیا کیه؟
_ اوا؟ گفته بودم که...برادرم...
_ آهان ببخشید... خب چی گفتن؟
_ برای فردا شام خونه ی ما دعوتید!
_ بلــــــــــــــــــــــه ؟
_ راستش بردیا دلش می خواد شما رو هر چه زودتر ببینه!
_........
_ آقا کیان چی شد؟ ....نمیاین؟
_ چرا...آدرس رو برام اس ام اس کنین لطفا. با من کاری نداری؟
معلوم بود حوصله ام را ندارد و زودتر می خواهد به ادامه ی خوابش رسیدگی کند. سریع خداحافظی کردم و بعد از قطع تماس هم آدرس را برایش اس کردم.
***
چرا چرت می زنی تو انقدر؟
برای بار هزارم خمیازه ای کشیدم و گفتم: دیشب بی خوابی زده بود به سرم. تا صبح بیدار بودم.
_ باران من مطمئنم که تو عاشق شدی...جان من عاشق نشدی؟
_ سارا باز تو فضولیت توی زندگی من گل کرد؟
_ من کجام فضوله؟ بی مزه ی لوس...
شروع به جزوء برداری کردم .وسطای کلاس بود که از ویبره ی گوشیم متوجه شدم اس ام اس برایم آمده. همان زیر میز گوشیم را در آوردم و خواندم:اگر میشه امروز حتما ببینمت...باید یه سری حرفامونو یکی کنیم.
( چه چایی نخورده پسرخاله شده...«ببینمت»...البته چایی نخورده ولی قهوه که خورده)
_ میگم عاشق شدی می گی نه...ماه پشت ابر نمیمونه باران خانم.این کیه بهت اس میده؟
_ سارا خانم فضولو بردن طویله یونجش دادن نمیره....
_ بی تربیتی دیگه....چیز زیادی ازت توقع نمیره.
حدود ساعت 4 بعد ازظهر بود که باهاش تماس گرفتم.: سلام آقا کیان...خوبین...ببخشید دیر زنگ زدم بهتون. تا الان کلاس داشتم.
_ خوبم ممنون...عیبی نداره. کجایی بیام دنبالت؟
_ من که هنوز جلو در دانشگاهم. شما کجایین من بیام دنبالتون؟
با هم قرار گذاشتیم و رفتم دنبالش. به کنارش که رسیدم دو تا بوق برایش زدم ولی توجهی نکرد. کنار خیابان را داشت متر می کرد. دوباره برایش بوق زدم. همان موقع یک پژو کنار ماشینم ایستاد. یک پیرزن و پیر مرد داخل ماشین نشسته بودن.
پیر زن_ دختر جون قباحت داره...ماها اگه یه پسر بهمون تیکه مینداخت رومون نمیشد برگردیم و جوابشو بدیم. دوره آخر و زمونه...حاجی نگاه کن....افتاده دنبال پسر مردم.
با دهان باز از تعجب فقط نگاهشان می کردم. وقتی پژو از کنارم رد شد آمپرم تازه اوج گرفت . به سمتی که کیان ایستاده بود برگشتم که دیدم ایستاده و میخندد. شیشه را دادم پایین و گفتم: آقای خوش خنده بیا بالا که دارم برات.
سوار ماشین شد . هنوز می خندید و همین باعث تحریک من می شد.
_ اِ؟ آقا کیان نخندید دیگه!
در حینی که می خندید بریده بریده گفت: وای ...باران ..قیافه خانومه خیلی ...خنده دار بود....نه نه...بدتر از اون تو بودی.....
و پشت بندش لپ هایش را باد کرد و اخم کرد. نمی دانستم از کاراش بخندم یا اینکه عصبانی باشم. انقدر با مزه ادا در می آورد که ناخداگاه به خنده افتادم.


در حینی که می خندید بریده بریده گفت: وای ...باران ..قیافه خانومه خیلی ...خنده دار بود....نه نه...بدتر از اون تو بودی.....
و پشت بندش لپ هایش را باد کرد و اخم کرد. نمی دانستم از کاراش بخندم یا اینکه عصبانی باشم. انقدر با مزه ادا در می آورد که ناخداگاه به خنده افتادم.
اشکی که از شدت خندم روی گونه ام چکیده بود را پاک کردم و نگاهش کردم. آرام شده بود و دیگه نمی خندید. به سمت جلو برگشتم و گفتم: خب...می خواستین باهام حرف بزنین...من منتظرم.
حرفی زیر لب زد که متوجه اش نشدم. به جانبش گشتم و گفتم: چیزی گفتین؟
سری تکان داد و حرفم را رد کرد...: ببین باران اولین چیزی که باید امشب رعایت کنی اینه که نباید باهم خیلی رسمی باشیم. اوکی؟
_ باشه...ولی من به بردیا گفتم...
_ صبر کن...دوما اینکه اونی که توی این رابطه خیلی پا فشاری میکنه و راسخه منم. یادت باشه تو نباید گاف بدی. متوجه شدی؟
_ اما...
_ باران تورو خدا انقدر نپر وسط حرفم. حرفم یادم میره!
_ ببخشید...بفرمایید.
_ اگر تو جوری نشون بدی که منو دوست داری اون وقت نمی تونی هیچ وقت به تیام برسی. یادت نره که این تنها یه بازیه. فقط باید حواست باشه که خودت توی بازی حل نشی.
سرم را به نشانه ی فهمیدن تکان دادم و او ادامه داد:سوما باران خانم تو راضی نبودی که من با بردیا حرف بزنم ولی من انقدر اصرار کردم که راضی شدی. خب؟
_ خب...!
حاضر بود خودش کوچیک شود ولی من به خواسته ام برسم...اصلا چی شد که انقدر بهش اطمینان کردم. در عرض یک روز وارد زندگی ام شد؟؟؟؟
(مگه به همین سادگی هاست؟...ولی انگار ساده تر از این حرفاست باران خانم....)
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن دل
خداحافظ ای عطر شعر شبانه....
پخش را خاموش کرد و گفت: تو همیشه از این آهنگ های دپرس کننده گوش میدی؟
_ مگه دپرس کننده بود؟
_ نه اتفاقا... میگم قر تو کمرم خشک شده...برای همینه. این آهنگ و من فقط وقتی یاد بدهکاریام میفتم گوش میدم... منو یه جا پیاده کن خودتم زودتر برو خونه که قراره شب بیام خواستگاریت.
لبخند از روی صورتم محو شد. دست خودم نبود ولی نمی دانم چی شد که اضطراب بدی توی وجودم پیچید...!
_ نترس بابا. کسی نمی خواد بخورتت...اونطوری نگام نکن. خودم با تیام جون دست به دستت میدم...خوبه؟
از خجالت احساس کردم کاملا سرخ شدم. زیر لب گفتم: اول میریم منو میرسونین بعدشم ماشین رو بر میدارین که شب هم راحت بیاین و برین.
با لحن دلخوری گفت: باران...
به سمتش نگاه کردم. متوجه شدم باز هم ناراحت شده.( ای بابا من که حرفی نزدم....اینم که هی بهش بر میخوره) ناخودآگاه لحنم صمیمی شد و گفتم: باور کن منظور بدی نداشتم. فقط برای این بود که هم خونه رو یاد بگیری هم اینکه رفت و آمدت به خاطر من سخت نشه...!
لبخندی زد و دندان های مرتبش را به نمایش گذاشت و با لحن با مزه ای گفت: سخت نــــمـــــیـــــــشــــه ! انقدر حرص نخور پوستت چروک میشه!
سر خیابان پیاده اش کردم و خودم هم به سمت خانه به راه افتادم.
***
_ ای بابا...مگه خواستگاریه که من باید چایی ببرم؟ ترانه تورو خدا گیر نده؟!
سوده_ بابا ترانه ولش کن دیگه. راست میگه خب. نمی خواد چایی ببره. بده من ببرم باران...
ترانه دوباره سینی چای را که سوده ازم گرفته بود را در بغلم گذاشت و با تحکم گفت: اِ؟ لابد یه چیزی می دونم که می گم دیگه. باران خودت باید چایی ببری. ما هم پشتت میایم. هول کردن نداره که...برو ببینم
با کلافگی سینی چای را گرفتم و از آشپزخانه خارج شدم. به سالن که رسیدم سلام بلندی کردم. همه به سمتم برگشتند. هرچند مخاطب من تنها یک نفر بود....!
کیان پاسخم را داد . به ترتیب از یاشار شروع کردم و به بردیا و ترانه و سوده و تیام و کیان چای تعارف کردم. لحظه ای که کیان چای برمی داشت به آرامی زیر لب گفت: چندتا نفس عمیق بکش...رنگت پریده.
مقابلش نشستم و سکوت کردم. شلوار جین آبی روشنی پوشیده بود به همرا یک پیراهن مردانه ی سفید با چهارخانه های آبی رنگ. کتی پاییزه هم در کنارش قرار داشت که معلوم بود به محض وارد شدن درآورده است. چشمم به دست گل زیبایی که پر بود از رز های سفید و سرخ افتاد. آنقدر زیبا بود که تا چند دقیقه محو آن شده بودم.
_ باران جان....
با صدای ترانه که مرا مخاطب قرار داده بود به خودم آمدم و گفتم: جانم؟ چیزی گفتی؟
ترانه نیمچه لبخندی زد و گفت: باران جان بردیا جان با شما و آقا کیان کار دارند...
فهمیدم که از ماجرا خیلی پرت بودم. به محض اینکه بردیا از جا بلند شد من و کیان هم از جا بلند شدیم. هر دو مثل دو انسان تابع پشتش حرکت می کردیم. بردیا لامپ آلاچیق را روشن کرد و به کیان تعارف کرد تا بنشیند. و بعد از مکثی گفت:
خب... قرار بر این بوده که من شمارو ملاقات کنم آقا کیان...نمیخوام نقش آدم بزرگارو بازی کنم... فکر می کنم در جریان هستی...خودمم تازه دارم توی این وادی میفتم... ولی خب به عنوان برادر باران میخوام بیشتر باهات آشنا بشم...میشه از خودت برام بگی؟
نگاهم را به کیان دوختم. از زمانی که وارد سالن شده بودم احساس کردم از موضوعی ناراحت است. ولی هرچه فکر می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم. حواسم را بیشتر به حرف های کیان جمع کردم تا سوتی ای ندهم: پدرم و مادرم هردو دبیر بودن...سه سال از به دنیا اومدنم میگذشته که پدرم با یه کامیون تصادف می کنه و در جا فوت می کنه. خواهرم اون موقع شش ساله بوده...از اون موقع مادرم هم مادر شد و هم پدر...سختی زیاد داشتیم.... هیچ وقت هم توی مال منال آنچنانی نبودیم ولی سالم زندگی کردیم. خواهرم الان دبیر شیمیه و دو هفته ای هم هست که عقد کرده...مادرمم دوسال پیش سکته کرد و برای همیشه قید کار کردن رو زد...خودمم فلسفه می خونم...سال آخر هستم... دبیر خصوصی بودم...فروشندگی کردم...خلاصه هزارو یک کار هم کردم. الانم با یکی از دوستانم شریکم و یه بوتیک باز کردیم...
خب آقا بردیا....چیز دیگه هم باید بگم؟
باورم نمی شد کیان از سیر تا پیاز زندگیشون را بگوید. دقیقا همان حرف هایی را که به خودم زده بود را برای بردیا هم گفت. بردیا لبخندی به چهره نشاند و گفت: ایشالله خیره...نگم ازت خوشم اومده بی انصافی کردم...امیدوارم اگه واقعا لایق هم هستین مال هم بشین.
کیان نگاهی بهم انداخت . بغضی روی سینه ام چنبره زده بود و اجازه ی نفس کشیدن را بهم نمی داد. بردیا که حس بزرگتری اش گرفته بود روبه من کرد و گفت: باران جان من میرم تو...یکم سردمه...شما هم چراغ ها رو خاموش کنین بیاین تو که شام بخوریم.
با نگاهم بردیا را دنبال می کردم که گفت: باران نمی خواهی حرفی بزنی؟
به سمتش برگشتم و در سکوت نگاهش کردم. بعد از کمی که خیره نگاهش کردم طاقتش تمام شد و گفت: چیه؟ چی گفتم که قاطی کردی؟
_ مگه من گفتم چیزی گفتی؟
_ پس چرا اینجوری نگاه می کنی؟
_ بریم تو؟
_ تو باز سوال رو با سوال جواب دادی؟!....!
هردو سکوت کردیم. انگار نه او منتظر جواب من بود و نه من قصد جواب دادن بهش را داشتم. هر دو به آسمان نگاه می کردیم. نفس پر سرو صدایی کشید و گفت: تیام رو چه جوری دیدی؟
با تعجب گفتم: من که قبلا برات تعریف کردم چجوری باهاش آشنا شدم....
خنده ی ریزی کرد و گفت: باران تو مطمئنی که دانشجوی معماری هستی؟
_ وا؟ داری مسخره ام می کنی؟
_ بی خیال...منظورم از این که چه جوری دیدیش این بود که به نظرت واکنشش نسبت به حضور من چی بوده؟
فکری کردم و گفتم: کیان من...
تازه فهمیدم که اسمش را به راحتی صدا کردم. بی پسوند و پیشوند: عذر می خوام...حواسم پرت شد....آقا کیان من...
_ چرا سختش می کنی؟ تو مگه دوستاتو می خوای صدا کنی می گی اقدس خانم؟
زدم زیر خنده و گفتم: اقدس کجا بود حالا؟...!
_ حالا من یه چیزی همینجوری پروندم دیگه... تیامو داشتی می گفتی؟!
_ راستش من اصلا به اون دقت نکردم. یعنی...حواسم اصلا به اون نبود.
_ باران...
_ بله؟
_ نگام کن...من بدم میاد وقتی کسی داره با من حرف میزنه به این ور اون ور نگاه کنه.
نگاهش کردم...خیره شد توی چشمانم و گفت: باران یادت باشه برای چی این بازی رو شروع کردی! یه بار بهت گفتم بازم میگم...توی این بازی نباید حل بشی.



_ می خوایم شام بخوریم بیاین تو....
هردو از صدای تیام از جا پریدیم. تیام پشتش را کرد و بی هیچ حرف دیگری به سمت داخل ساختمان به راه افتاد. به سمت کیان برگشتم و با حرکت لبهایم گفتم: یعنی شنید؟
دست هایش را از دو طرف باز کرد و سر تکان داد. شروع به قدم برداشتن در کنارم کرد و گفت: باران میگی شنید؟
چپ چپی نگاهش کردم و گفتم: خوبه من همین الان این سوال رو ازت کردم.
_ باران تو باید موقعیت حرف زدن بهش بدی...
_ نه بابا...این موقعیتو اونوقت از کجا بیارم؟
_ اینو دیگه نمی دونم...ولی باید مهلت پیدا کنه تا احساسش رو بروز بده.
_ حالا باید ببینم چی میشه.
وقتی به داخل سالن رفتیم همه سر میز نشسسته بودند . تنها دو صندلی در کنار هم خالی بود . هر دو کنار هم نشستیم. سر بلند کردم تا غذا بکشم که نگاهم در نگاهش قفل شد. هردو تنها خیره شده بودیم به هم. هر کاری می کردم تا نگاهم را ازش بگیرم نمی توانستم. با ضربه ای که به پهلویم خورد مجبور شدم و از آن چشمان دل کندم.
به کیان که به پهلویم زده بود نگاه کردم ولی اون اصلا نگاهم نمی کرد. متوجه شدم برای این که جلب توجه نکنم این کار را کرده است. تا بعد از شام همه در سکوت به سر می بردند. بعد از شام هم به بهانه ی جمع کردن ظروف برخلاف اصرار های ترانه و سوده به آشپزخانه رفتم تا این که یاشار صدایم زد .
_ باران جان آقا کیان دارن میرن.
( به ...به...چه حضور این کیان خوب بوده...همه مودب شدن!)...
کیان بعد از این که با بردیا دست داد رو به تیام دستش را دراز کرد که تیام با لحن خیلی بدی گفت: شرمنده دستم خیسه....
وبدون هیچ حرف دیگری حتی خداحافظی پشت به کیان کرد و به داخل برگشت. سوده برای رفع و رجوی کار تیام گفت: خب دیگه... هممون جفتمون رو پیدا کردیم و میدونیم که الان لازمه که بریم تو...بابا شاید بخوان حرفی بزنن...چرا همه اینجا وایستادین؟ بریم دیگه؟
و بدون اینکه منتظر دیگران بماند یک بار دیگر رو به کیان کرد و گفت: آقا کیان برای جفتتون آرزوی موفقیت دارم....خدا نگهدار.
وقتی تنها شدیم گفت: باران چرا گرفته ای؟
_ کیان من واقعا شرمنده ام....و بی اختیار اشک هایم روان شد. مستاصل نگاهم می کرد و نمی دانسچ باید چه کند. دستش را به آرامی به سمت صورتم آورد ولی در لحظه ی آخر پشیمان شد دستش را کشید.
با صدایی که لرزشش کاملا مشهود بود گفت: گریه نداره که دختره ی ... چی می تونم به تو بگم؟ آخه خنگ خدا تو باید خوشحال باشی...می فهمی؟
دماغم را بالا کشیدم و گفتم: من منظورم اینه که...اون حق نداشت به تو توهین کنه!
_ آخه توهینی نکرد که... گفتم که...باید خوشحالم باشی. اولین عکس العملو نشون داد...و...و این خودش یه برده!
پشتش را به من کرد و ادامه داد: من دیگه باید برم. مامان اینا تنهان! تو دیگه کاری با من نداری؟
صدایم از بغض خش دار شده بود...گفتم: نه...سلام به خواهرتم برسون...ازش بابت اینکه قبول کرده تشکر کن. فقط دیروقته داری میری. میخوای ماشینو ببری؟
لبخندی زد وگفت: هیچی دیگه...میخوای آقا تیام منو بکشه؟
اخمی کردم و گفتم: به اون چه ربطی داره؟
_ خیلو خب بابا...چرا جبهه میگیری؟ یه چیزی گفتم حالا...من رفتم دیگه
همانجا ایستادم و به رفتنش خیره شدم. از پشت خیلی چهار شانه به نظر می رسید. البته چهار شانه هم بود. یک چیزی کم داشت...ولی چی؟
(این چی کم داره؟ ....وای ی ی ی !)
به سمتم برگشت و شروع کرد به دویدن.: باران چیه؟ چرا داد زدی؟
_ من مگه داد زدم؟
با نگاه عاقل اندرسفیهی گفت: باران خوبی؟...مگه همین الان داد نزدی وای ی ی ی؟!
لبم را گزیدم و گفتم: ای بابا... من دوباره بلند فکر کردم...ببخشید!
با ناباوری خنده ای کرد و گفت: من که سکته زدم دختر ! حالا چرا وای؟
تازه به یاد چیزی که او کم داشت افتادم و بدون اینکه پاسخش را بدهم وارد ساختمان شدم . انقدر عجله کردم که میز را ندیدم و پایم با میز خورد کرد. از صدایی که تولید شد همه به سمتم برگشتند و هاج و واج نگاهم کردند. بی اختیار دوباره فریاد زدم« وایی یییی»
کت کیان را از جالباسی برداشتم و دوباره از سالن خارج شدم. کت را که در دستم دید شروع به خندیدن کرد و گفت: تو برای این بود که داد زدی؟
_ جناب آقای حواس جمع تو احساس سرما نکردی داری راست راست برای خود راه میری؟
چشم هایش را گرد کرد و گفت: تو باز سوالو با سوال جواب دادی؟ ...و ادامه داد:واقعا نیازش رو احساس نکردم...نمیدونم چرا! البته شاید به خاطر اینکه خیلی داغم!
_ داغی؟ چرا داغ؟ اونم توی این هوا!
لبخند نمکین دیگری زد و گفت: بیخیل باووو
قهقهه ای زدم و گفتم: جااااان؟ این به چه زبونی بود اون وقت؟
_ جانت بی بلا... باران من دیگه خیلی دیرم شده. اجازه میدی برم؟
_ بذار ببینم چیزی دیگه جا نذاشتی؟
سرتا پایش را نگاهی کردم و گفتم: نه استاد....حله حله...برو به سلامت!
دوباره همان لبخند تکرار شد و گفت: ما شاگرد شمام نیستیم خانوم! پس بابای....!
_ خدا نگهدار....!
زمانی که به در رسید دستش را بلند کرد و به نشانه ی خداحافظی تکان داد. به خاطر فاصله امون کمی صدایم را بالا بردم و گفتم: کیان رسیدی اس بده!
سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و اشاره کرد که داخل شوم. به محض اینکه وارد سالن شدم سینه به سینه ی تیام قرار گرفتم: خوش گذشت.... حالا که وقت داشتین... یه ساعت دیه هم می موندن دیگه! چرا انقدر زود...؟
نمی دانم معنی نگاهم بهش چه بود...اما هرچه بود باعث شد بی هیچ حرف دیگری ازم بگذرد.
( ولی واقعا معنی نگاهم چی بود؟.... شاید کینه....شاید رنج...شاید نفرت...نه هرچی بود نفرت نبود. مطمئنم.)
***
_ بردیا جون مامان اون ضبط رو کم کن...بابا کل سحر آخه کی اِبی گوش میده؟
ترانه: اِ؟ باران چقدر میخوابی؟ از موقعی که راه افتادیم همش خواب بودی....بردیا نگه نمی دارین یه جا یه چیزی بخوریم؟
یاشار _ بابا منم دارم از گشنگی می میرم. دیشب موقع شامم این کیان جلوم نشسته بود روم نمی شد غذا بخورم؟
چشمانم را باز کردم و با لحن طلب کاری گفتم: بله بله؟ چشمم روشن؟! مگه کیان بدبخت لقمه های تورو داشت میشمرد که نمی تونستی درست بخوری؟ همین مونده بود منو بخوری...تازه درست و حسابی غذا نخوردی؟
همه با دهان نیمه باز از تعجب نگاهم می کردند. اما خودم هم از این دفاع کردنم تعجب کرده بودم. کم پیش می آمد که از کسی به این صراحت دفاع کنم...اما حالا ؟ از کیان؟ اما چرا باید از او آن هم در یک مورد بی ارزشی چون این موضوع دفاع می کردم؟
( برو بابا...خب دارم نقش بازی می کنم دیگه. بالاخره باید همه حس کنن که من عاشقشم دیگه؟!...مگه نه؟...نه....اونی که باید این حسو بکنه تیامه که الانم توی این ماشین نیست...پس این نشون میده که واقعا هنرمند خوبیم. جدی جدی رفتم تو نقش...)_ الهی قربونت برم...چقدر دلم تنگ شده بود برات مااااااادر.
_ اَه ...مامان حالم به هم خورد انقدر از موقعی که اومدیم قربون صدقه اش رفتی!
بردیا_ چیه؟ حسودیت میشه؟ تو هر هفته تهرانی مگه من چیزی میگم؟ حالا یه ذره هم که مامان مارو تحویل گرفته لوس بازیت گل کنه...
بابا_ بابا بیا اینجا بینم...ولشون کن این مادرو پسرو...خودتو عشق است...
( خدایا...چرا این بابا اینجوریه؟ وقتی محبت هم میکنه باید صداشو بندازه تو گلوشو محبت کنه.... آخه چرا؟ ...)
کنار بابا نشستم و بابا هم شروع کرد ازم در مورد دانشگاه سوال کردن....در حین صحبت کردن با بابا بودم که صدای گوشیم را شنیدم. از بابا عذر خواهی کردم و به اتاقم رفتم. گوشیم هنوز زنگ می خورد . بدون اینکه به شماره نگاهی بیندازم پاسخ گو شدم: بله؟
_ سلام .... می تونی صحبت کنی؟
_ شما؟
_ای بی معرفت!
_ وای کیان تویی؟ ببخشید...شمار رو ندیدم! شطولی؟شه خفلا ؟
_رفتی پیش مامان بابات لوس شدی؟
_ بی مزه؟!...!
_ باشه حالا...خبری نیس...کی رسیدین؟
_ یه چهار ساعتی هست...
_ خب از دیشب بگو...از امروز بگو...کلا بگو دیگه؟!
_ از کی بگم؟ از چی بگم؟
_ اول از تیام بگو ...
( ایول...بالاخره یکی فضول تر از خودمو الهه رو پیدا کردم. این دیگه چه فضولیه!) : وقتی از تو جدا شدم و رفتم تو تیام و دیدم...چند تا کنایه زد که چرا رفت؟ خب می موند و از این حرفا... بعدشم بی خیال شد. امروزم اصلا محلم نذاشته...یعنی...عادی بوده دیگه. کاری به هم نداشتیم...
_ اوهوم...حالا کی مراسم داداشته؟
_ جمعه...
_ ای بابا...پس کی بر می گردی؟
_ مگه کاری داری؟ چیزی شده؟
کمی هول به نظر می رسید گفت: نه نه...همین جوری گفتم! من چه کاری می تونم باهات داشته باشم؟! فقط خواستم بدونم کی میای؟!
_ شنبه بر می گردم دیگه. البته شاید بقیه بخوان فرداشب برگردن!
_ باشه مزاحمت نمیشم...کاری نداری؟
_ نه! سلام برسون...
_ بزرگیتو می رسونم. مراقب خودت باش... تو ام سلام برسون...
از هم خداحافظی کردیم و گوشی را قطع کردم. کیان پسر خیلی خوبی بود...واقعا مثل بردیا دوستش داشتم. همین که حاضر شده بود کمکم کند خوب بودنش را نشان میداد.
از جایم بلند شدم و سراغ کمدم رفتم. ( ایش...چی می شد پسر بودم. خداییش لباس پوشیدن این پسرا خیلی توی این مجالس راحته...یه کت شلوار می پوشن و والسلام نامه تمام. حالا ما...ایش. آخه من فردا چی بپوشم؟!)
به محض اینکه در کمدم را باز کردم چشمم به یک کت شلوار افتاد. ( این دیگه از کجا؟؟؟؟)
کت شلوار سفید مشکی زیبایی بود. با یقه ی انگلیسی که من عاشقش بودم. کت شلوار را از کاور خاج کردم.چشمم به کراواتی سفید مشکی افتاد که همان طرح کت روی آن بود. واقعا لباس فوق العاده ای بود. به آینه نگاهی انداختم...( بابا کت شلوار خوشگل نیس که...خودمم که اونو خوشگل کردم). اما چیزی کم داشتم. دستم را به زیر گل سرم انداختم و موهایم را به دورم ریختم...!
همان لحظه در اتاقم باز شد.
بردیا _ wo0o0ow! ...دختر چی شدی...چه لباس خوشگلی...چه کراوات نازی هم داره؟...خودت گرشو زدی؟...از کجا اونوقت؟
_ خودمم نمی دونم. رفتم سر کمدم برای فردام یه فکری کنم که اینو دیدم...گرش هم خودم زدم.
مامان _ چی شد بردیا؟ اومدی بارانو صدا کنی خودتم موندگار شدی؟
نگاه مامان از بردیا به سمتم چرخید و لبخند تحسین آمیزی زد و گفت: پوشیدیش؟ باور کن انقدر با ساناز گشتیم تا اینو برات پیدا کردیم...البته پیشنهاد ساناز بود که اینو بخریم. من پیشنهاد پیراهن و دادم ولی ساناز می گفت که چون مجلس یکم سنگینه تو با این لباسا راحت تری...
مامان را بوسیدم و بعد از شام هم با ساناز تماس گرفتم و ازش تشکر کردم. کمی گرفته به نظر می رسید ولی هرچه گفتم حاضر نشد برایم توضیح دهد. برای بله برون خانواده ی ما و دایی می رفتیم و اینطور که بردیا می گفت از طرف ترانه هم خانواده ی خودش و مادربزرگ و پدر بزرگش به اضافه ی خانواده ی عمه ی ترانه بودند.
تازه پلک هایم رنگ خواب را دیده بودند که احساس کردم زیر سرم می لرزد. گوشی ام را از زیر بالشتم در آوردم و اس ام اسی که آمده بود را باز کردم...: shab bekheyr
( خدایا اینی که میگن بعضی آدما دیوونه ان راسته ها...)
همان شمار ی قدیمی...! دوسال بود که از آن شماره گه گاهی اسی برایم می آمد. بیشتر هم کلماتی مثل شب بخیر...صبح بخیر...عیدت مبارک و... بود. هر موقع که حوصله اش سر می رفت یاد من می افتاد و اسی برایم می فرستاد ولی هنوز بعد از این همه مدت نفهمیدم واقعا کیست؟! البته خیلی وقت بود که جوابش را نمی دادم ولی هنوز حس کنجکاویم بر سر جایش باقی مانده بود.
***
_ باران آماده ای؟...؟
_ آره...منکه کاری ندارم مامان.
_ باران تو نمی خوای یکم آرایش کنی؟ ... باز دوباره نشستی به اس ام اس بازی؟ پاشو!
زیر چشمی نگاهی به مادرم که کت دامن مشکی ای به تن داشت کردم. مثل همیشه با ابهت بود...و البته زیبا.گفتم:
مامان جان نمی بینی؟ لباسمم تنم کردم. صورتمم خوبه دیگه...یه ته آرایشی کردم.
مامان که از پس من بر نمی آمد پوفی کرد و از اتاق خارج شد. هنوز مامان نرفته بود که بردیا در را باز کرد و پا به اتاقم گذاشت: باران کاراتو کردی که نشستی به اس بازی؟
_ ای بابا، یکی دیگه قراره عروس بشه به من هی گیر میدن! تو چی کار به من داری؟ بــــــله. بنده آماده ام.
_ عیبی نداره خواهر عزیزم... ایشالله یکی هم میاد خر میشه تورو می گیره ما هم از این بویی که توی خونه پیچیده راحت میشیم...حالا واقعا کاراتو کردی؟
_ ای وای....بردیا برو به کارات برس ، مثل مجسمه ابوالهل هم بالا سر من وای نیستا
_ بارانی....
_ چیه دوباره چی میخوای بارانی بارانیت گل کرده؟
_ باران میشه بری توی این فاصله که همه دارن آماده میشن دسته گل و شیرینی رو بگیری؟
_ من برم دست گل و شیرینی بگیرم؟
_ دست گل رو سفارش دادم. فقط باید بری بگیریش...شیرینی رو هم هرچی گرفتی فرق نداره. برو دیگه...
_ خب نمیشه سر راهمون بگیریم؟
_ آخه تا دایی اینا بیان همین جوری دیر میشه...وای به حال اینکه دوساعت هم بریم دنبال این چیزا.
بعد از کلی غرغر کردن از خانه خارج شدم . گل را که از گل فروشی گرفتم با مینو دوستم تماس گرفتم تا آمار شیرینی فروشی های خوب را ازش بیرم. مینو دختر تپلی بود که عاشق شیرینی بود و همین موجب شده بود بهترین شیرینی فروشی های تهران را بشناسد. ولی هرچه گرفتم موفق نشدم و گوشیش خاموش بود. شانسی وارد یک شیرینی فروشی شدم . رو به فروشنده گفتم:
سلام آقا...راستش شیرینی ای میخوام که...یعنی...راستش شیرینی ای باشه که مناسب خواستگاری باشه دیگه. یه جعبه ی بزرگ شیرینی خوب بدین لطفا...(دستهایم را از هم فاصله دادم به نشانه ی جعبه ی بزرگ)
پسر جوان کمی نگاهم کرد و بعد از این که سری تکان داد به پشت یخچال رفت و آروم به دوستش گفت: دختره میخواد بره خواستگاری... مردم چه شانسی دارن. هیچ کسم نمیاد از منو و تو خواستگاری کنه...چقدر هم خوشتیپه.
_ به جون تو جواد اگه همین الان ازم خواستگاری می کردا در جا بله رو می گفتم.
هرچند به آرامی صحبت می کردند ولی به خاطر سکوتی که در شیرینی فروشی بود کاملا صدایشان را می شنیدم. احساس می کردم از گوش هایم دود به بیرون می زند. گوشی ام را از داخل کیفم درآوردم. کیان بود. بی اختیار تن صدایم بالا رفته بود و با تشنج صحبت می کردم. همانطور که با کیان حال و احوال می کردم پول شیرینی را پرداخت کردم و با قدم های بلند از شیرینی فروشی خارج شدم.
_ باران میگما چیزی شده؟
_ نه...
_ ولی عصبی به نظر می رسی...
_ چون عصبانیم....
_ آخه چرا؟
جریان شرینی را برایش تعریف کردم . صدای خنده اش گوشم را پر کرده بود و این بیشتر عصبی ام می کرد: بس کن دیگه توام...اِ!
همانطور که می خندید گفت: باران خب حق داشته بنده ی خدا. رفتی گفتی شیرینی برای خواستگاری می خوام؟! آخه شیرینی هم مگه خواستگاری و عذا داره؟ شیرینی تر می گرفتی دیگه. اونم فکر کرده می خوای بری خواستگاری...سررشته ام نداری برای همین کمک خواستی....
_ کیان....
همانطور که صدایش پر از خنده بود گفت: جان دلم؟
حرفم یادم رفت و ضربان قلبم افزایش پیدا کرد. من دختر چشم و گوش بسته ای نبودم که پسری وقتی بهم بگوید « جان دلم» دست و پایم را گم کنم ولی در مقابل کیان... سرم را تکان دادم تا از فکر های مزخرف تخلیه اش کنم...سعی کردم حواسم را متمرکز کنم که گفت: چی شدی باران؟ هنوز اونجایی؟
به دروغ متوسل شدم و گفتم: ببخشید...پلیس بود ، یک لحظه گوشیو پایین آوردم تا جریمه نشم.
_ ای خلاف کار....این همه می گن حین رانندگی تلفن صحبت نکنین..اما کو گوش شنوا. حالا چی میخواستی بگی؟
_ هیچی فقط خواستم بگم این دفعه ببینمت دونه دونه موهاتو بابت اینکه امروز منو مسخره کردی می کنم.
_ موهای من همش مال تو...ولی به یه شرط...
_ چه شرطی؟
در حالی که کاملا معلوم بود سعی در کنترل خنده اش می کند گفت: یه بار برو خواستگاری این جواد آقا...پسر...مردم...دلش ...
دیگه ادامه نداد و به خنده افتاد.خودم هم از خنده هایش خنده ام گرفته بود ولی سعی می کردم متوجه نشود. : کیان می کشــــــــــــــمـــــت!


دیگه ادامه نداد و به خنده افتاد.خودم هم از خنده هایش خنده ام گرفته بود ولی سعی می کردم متوجه نشود. : کیان می کشــــــــــــــمـــــت!
_ کشتی....خبر نداری؟!
_ چیزی گفتی؟....!
_ نه بابا...خب کاری باری؟
_ کار که نه...ولی بار...
_ بله بله؟ زبون باز کردی خانم خانما...
_ الان که فکر می کنم بارم ندارم. ولی اگه گیرم اومد خبرت می کنم.
_ خوشم میاد روت زیاده.
بعد از اینکه به خانه برگشتم با بقیه ی اعضاء خانواده به سمت خانه ی صالحی ها حرکت کردیم. بار اولی بود که می خواستم به خانه ی آن ها بروم و همین موجب شده بود کمی استرس داشته باشم. دست گل را به دست بردیا دادم تا پشت ما وارد خانه شود. نمای خانه خیلی زیبا و خیره کننده بود. توی حیاط خانه 6 درخت بید مجنون بود...همان درختی که عاشقش بودم و همین باعث شد که آرامشی که از دست داده بودم را دوباره بدست آورم.
به بالای پله ها که نگاه کردم یک خانم خیلی جوان در کنار تیام و سوده ایستاده بود و پشت سر آن خانم مردی مسن با یک لبخند خیلی زیبا قرار داشت. کمی که دقیق شدم از شباهتش به تیام فهمیدم که او پدر تیام است. انقدر در حال تجزیه و تحلیل افراد بودم که اصلا متوجه نشدم کی به آن ها رسیدیم و داخل شدیم.
همه شروع به سلام و احوال پرسی کردند...تیام صدایش را صاف کرد و روبه دو خانواده شروع به معارفه کرد: خب پدر ایشون آقای بردباری بزرگ هستند که من واقعا شیفته ی اخلاقشونم( ای زبون باز ... این زبونو نداشتی چی کار می کردی؟)... ایشون هم خانم بردباری مادر بردیا جون هستند. و اما ایشون...خواهر کوچک آقا بردیا...و البته هم خونه ی ما
لبخندی به لب نشاندم و سرم را به نشانه ی احترام برای آقای صالحی پایین آوردم. اصلا از گفتن کلمه ی « کوچک » خوشم نیامد. ولی حرفی نزدم.
دیگر به بقیه ی معارفه توجهی نکردم و بیشتر حواسم به ساناز رفت که گرفته به نظر می آمد. تمام فکرم را مشغول کرده بود ولی کاری از دستم بر نمی آمد. ساناز دختری بود که تا خودش حرفی نمی زد کسی نمی توانست پی به درونش ببرد.
_ ایشون هم مادرم...کتایون خانم.
تمام افکارم را دور ریختم و به تیام خیره شدم. تیام همان خانم جوان را که کتایون نام داشت مادرش معرفی کرده بود. به بقیه ی اعضای خانواده ام نظری انداختم. بجز بردیا این تعجب را در تک تک صورت ها دیدم. به نظر می آمد کتایون تنها چند سال از ترانه بزرگ تر باشد ولی تیام او را مادرش معرفی کرده بود و این تعجب همه را بر انگیخته بود.
از ترانه تا آن لحظه خبری نبود. بردیا هم مانند من با چشم دنبال او می گشت. صدای دری از پشت سرم باعث شد تمام نگاه ها به آن سمت برگردد. ترانه با کت دامن شیری رنگی وارد پذیرایی شد. مو هایش را به دورش ریخته بود و آرایش ملیحی کرده بود. مراسم کسل کننده ی خواستگاری و بله برون به همان نحو ادامه داشت تا اینکه رضایت دو طرف باعث شد بقیه شروع به دست زدن کنند.
کتایون لبخندی زد و گفت: باران خانم میشه شما زحمت شیرینی رو بکشین؟
من که چیزی از حرفش نفهمیده بودم با تعجب به شیرینی اشاره کردم و گفتم: برم شیرینی بخرم؟
همه از حرفم به خنده افتادند و تیام با پوزخندی گفت: نخیر...منظور کتی جون اینه که پاشو شیرینی بله گفتن آبجی مارو بچرخون. پرتیا...
سوده که نگاه دلخور من را دید از جایش بلند شد و با لبخندی دوست داشتنی گفت : اوا کتی جون... چرا بارانِ بنده خدا..
و شروع به چرخاندن شیرینی کرد. وقتی به من رسید آروم پلک هایش را روی هم فشار داد و گفت: صبور باش.
متوجه منظورش نشدم و با سوالی که در چهره ام نمایان شده بود خیره نگاهش کردم. اما او هم حرفی نزد و از کنارم گذشت . تا آخر مهمانی دیگر چیزی نفهمیدم و تنها به حرف سوده فکر می کردم« صبور باش» اما چرا؟ در چه موردی باید صبور باشم؟...! چند بار که موقعیت پیدا کردم خواستم ازش بپرسم ولی هر بار با زرنگی از دستم فرار می کرد و این کارش بیشتر مرا کنجکاو می کرد.
تیام و بردیا و ترانه هر سه کلاس داشتند و همان شب به راه افتادند. من هم به خانه برگشتم و اولین کاری که کردم شروع به نوشتن اس ام اس برای الهه کردم و خبر نامزد کردن ترانه و بردیا را برایش نوشتم. اما در لحظه ی آخر به جای اینکه برای الهه بفرستم برای کیان فرستادم. هر کاری کردم تا send نشود نشد و گزارش ارسالش هم برایم آمد. سریع sentbox ام را باز کردم و دوباره اس ام اس ام را خواندم :
سلام به مامان خوشگله...شطولی جیگل؟ الی امشب خیلی جات خالی بود. کلی سوژه رو از دست دادی. بردیا و ترانه هم بالاخره بــــله!دیگه از امشبم که.... ;)الی تیام انقدر امشب خوشگل شده بود...ولی خاک بر سرش. امشب افتاده بود رو دنده ی ضایع کردن من. وای راستی...الی مامان تیام که البته فکر کنم زن دوم باباش باشه انقدر جوونه. تازه اصلا هم ازش خوشم نیومد. الی....:(! دلم گرفته...
همان لحظه جواب داد: سلام تگرگ...اسِتو اشتباه زدی. در ضمن تبریک...ایشالله پای هم پیر بشن.
زدم : علیک سلام. در ضمن تگرگ چیه؟ اِ؟! بازم در ضمن ممنونم :)
_ خواهش...حالا چرا دلت گرفته.
بی خیال جواب دادن شدم چشم هایم را بستم و بعد از کمی کلنجار رفتن بالاخره به خواب رفتم.