پست اول قلب یخی
بسم الله الرحمن الرحیم
قلم در دست می گیرم که از غم داد دل گیرم
کند غم در حیله در کارم نمی دانم چه بنویسم
به مویش سخت در بندم به عشقش سخت پایبندم
گرفتارم گرفتارم نمی دانم چه بنویسم
غم دل با که می گویم؟که من از دوست می نالم
غمی بالای غم دارم نمی دانم چه بنویسم
***********
همیشه فکر می کنیم تمام مشکلات مال قبل از ازدواجه قبل از وصال و رسیدن قبل از شروع رابطه بعدش که زندگی مشترک شروع شد دیگه تمومه. موندگار و همیشگیه. دیگه متعلق به خودمونه .از دست رفتنی نیست.فکر می کنیم همه چیز درست میشه.همه چیز آروم می مونه.اما نمی دونیم که تازه اول راهیم.
اول رسیدن وتلاش برای حفظش.باید بدونیم که عاشق شدن مهم نیست.عشق کافی نیست هنراین که بتونیم عاشق بمونیم.عاشقونه فکر کنیم عاشقونه تر زندگی
تقدیم به تمامی عشاق
مخصوصا عشق مادر به فرزندش
***********
قلب یخی
هوای شهریور ماه رو به خنکی می رفت.رو به آخر.آخرای گرما و حرارت.دیگر نزدی بود فرا رسیدن فصلی جدیدو تازه فصلی به رنگ های تند و آتشین بوی پاییز می آمد.
ادامه داره..
شرمنده دوستان که نمی تونم بیشتر بذارم تا فردا
ادامه پست...
بوی عشق و زندگی.بوی مهر و مهربانی ورسیدن فصلی نو. کم کم شب فرا می رسید. یه شب زیبا پراز حس زندگی شبی آرام مانند تمامی شب ها .نکیسا کلافه و سردرگم در تماپوی مراسم امشب بود. مراسمی که بیش ازحد برایش اهمیت داشت.لباس های مختلف و رنگارنگش روی تخت خودنمایی می کردند. هر گوشه ی اتاق تکه ای از لباس هایش افتاده بود.نگاه سردرگمش را از لباس هایش گرفت .نمی توانست درست انتخاب کند.تمام ذهنش درگیر امشب بود. درگیر خوب برگزارشدنش.می خواست همه چیز به بهترین شکل باشد.همان طور که می خواست.امشب شب خواستگاری برادر بود.به نظرش برادر کوچکش آنقدر بزرگ شده بود که تشکیل خانه و خانواده دهد. شوق زیادی برای دامادکردن برادرش داشت.امین راد مدیر عامل شرکت مهندسی آویسا .شرکتی که با دوست و همکلاسی خود طی تلاش های بسیار راه اندزی کرده بود.
پسری خود ساخته والبته خود باخته. با نگاهی پرجذبه وگیرا. باقیافه ای تقریبا جدی ولی جذاب .صدایی بیش ازحد زیبا ودلنشین.چشمان تیله ای به سیاهی شب.صدای بم و گیرا و خشدارش گوش هر شنوایی را نوازش می داد.او بسیار خوش سخن وبه قول احسان مجلس گردان بود.گاهی بسیارتلخ و بداخلاق.امین حدوسط نداشت.گاهی خیلی خوب گاهی زیادی بد.انگارکه دو وجه یا دو شخصیت داشته باشد. همانند جوز. او قطعا متولد خرداد بود. نکیسا هنوز با خود درگیر بود.کلافه از انتخاب نکردن لباس موردنظر از اتاق خارج شد. می خواست کمی ذهنش آرام گیرد.
با شتاب و عجله از پله های مارپیچ پایین آمد و خود را به اتق سراسر چوبی رساند. بی آنکه در بزند. دستگیر هه ی دررا پایین کشید و در را باز کرد.امین پشت به او رو به روی آیینه قدی ایستاده بود و خود را مرتب می کرد. نگاه نکیسا روی برادر شیک پوشش خشک شد. روی کت و شلوار شیک و رسمی اش.روی قدوبالای داماد مانندش. پس از چند لحظه صدای پراز شادی وجیغ مانندش به هوا رفت .تا به حال امین را اینگونه ندیده بود. بیش ازحد برازنده شده بود.دل خواهر لحظه ای برای او ضعف رفت.امین حتی در محل کار لباس رسمی نمی پوشید.تیپش همیشه اسپرت ولی زیبا بود. نکیسا فکر نمی کرد امین برای امشب این همه به خودش برسد. بابت این قضیه کاملا نگران بود. اما حالا با دیدن امین که حاضر و آماده جلوی رویش ایستاده بود شگفت زده شد. با صدایی که هم ذوق و هم شیطنت بود نزدیک شد.
نکیسا:خدا به داده عروس خانم برسه امشب چه جوری می خواد طاقت بیاره بنده خدا.من یکی که دلم داره ضعف میره واسه داداشم دیگه چه برسه به بقیه.
امین از درون آینه لبخند کجی تحویلش داد.
-میگم می خوای شلوار راحتیت رو هم بیار با خودت خدا رو چه دیدی شاید موندگار شدی. شاید عروس نذاشت برگردی خونه.
امین بالبخندی محو و دلنشینی به بکیسا خیره شده بود
درحالیکه گره کراوات خوش رنگش را محکم می کرد چشمان سیاه و براقش می درخشید