همراز عشق2
_ نسرین تو رو خدا اینقدر بی انصاف نباش. مطمئن باش طوری نمی شه اگه این خاطره یا به قول تو یادگاری پیش من امانت بمونه. ها؟ نظرت چیه؟
_ خیلی خب، این طراحی مال تو.
_ آه متشکرم. نسرین تو فوق العاده ای. مطمئن باش به زودی محبتت رو جبران می کنم. اما یه خواهش ازت دارم.
_ باز چه خواهشی؟
_ خواهش می کنم به چیزی که بهت گفتم حرفی به کسی نزن. این یه راز بین من و تو. باشه؟
_ باشه چیزی به کسی نمی گم.
_ جانمی!
یک بار دیگر با شیفتگی به طراحی نگاه کردم. بعد آن را لای دفترچه ام گذاشتم و به اتفاق نسرین به کلاس برگشتیم.
در ساعت دوم کلاس آن روز آرمان از بچه ها خواست داستانی کوتاه را در قالب یک فیلمنامه طرح ریزی کنند. گفت: " بچه ها خواهش می کنم همین حالا کارتون رو شروع کنید و سعی کنید داستانتون کوتاه و مختصر باشه که بتونید تو همین جلسه تمومش کنید. "
با سر سختی از نگاه کردن به روی ماهش صرف نظر کردم و مشغول نوشتن شدم اما به طور حتم یک داستان عاشقانه از آب درمی آمد.
وقتی زنگ پایان کلاس زده شد آرمان رو به من کرد و گفت: " خانوم کیانی اگر زحمتی نیست خواهش می کنم داستانهای بچه ها رو جمع آوری کنید و بیارید دفتر. "
از خدا خواسته گفتم: " چشم استاد با کمال میل. "
نسرین نگاه معنی داری به من انداخت و گفت: " مثل اینکه دل به دل راه داره. استاد باهات آشنایی داره؟ "
با خنده گفتم: " آره اما نه اون طور که تو فکر می کنی. من تا حالا یکی دو تا داستان برای چاپ تو هفته نامه اش نوشتم. رابطه مون فقط در حد همکاریه. "
_ از انتخابش معلومه! توی همین یه ساعتی که من فهمیدم شما دو نفر یه جورایی با هم رابطه دارید و نسبت بهتون کنجکاو شدم، می بینم عشق و احساسه که همین طوری از نگاه جفتتون فوران می کنه. اونوقت تو می گی رابطه مون فقط در حد همکاریه؟!
_ نسرین واقعا به نظر تو این طوریه؟ آخه از نظر من اون خیلی مغروره. من که قبلا بهت گفتم ازش خوشم اومده اما اصلا نمی دونم اون چه احساسی نسبت به من داره.
_ به نظر من استاد بهت توجه داره. مگه ندیدی با چه اشتیاقی ازت خواست داستانهای بچه ها رو براش ببری دفتر؟
_ آخ یادم رفته بود منتظرمه! بهتره زودتر داستانهای بچه ها رو جمع کنم، تو دیگه کاری نداری؟
_ نه.
با نسرین روبوسی کردم و بلافاصله پس از جمع آوری داستانها از کلاس بیرون آمدم.
در حال پایین آمدن از پله ها آرمان را دیدم که منتظر و چشم به راه جلوی در دفتر ایستاده بود. وقتی داستانها را به دستش دادم تشکر کرد و با لحن دلنشینی گفت: " چقدر دیر کردی. خیلی وقته منتظرتم. "
مات و مبهوت به صورتش نگاه کردم و گفتم: " ببخشید، داشتم با دوستم صحبت می کردم. حواسم به گذشت زمان نبود. "
با تبسم گفت: " آره اتفاقا امروز خیلی به رفتارت توجه داشتم. به جرات می تونم بگم تمام مدت سرگرم بازیگوشی با دوست بغل دستی ات بودی. چرا؟ "
خجالت زده سرم را پایین انداختم و گفتم: " دلیلش رو بهتون می گم اما حالا نه. خواهش می کنم اجازه بدید تو یه موقعیت دیگه بهتون بگم. الان نمی تونم. "
خندید و گفت: " باشه قبول. اما خیلی کنجکاو شدم بدونم چه موضوعی در میون بوده که حواس تو دختر سختگیر و مشکل پسند رو از توجه به درس و کلاس منحرف کرده. "
لبخندی زدم و از زیرکی و توجهی که به من داشت لذت بردم. بعد از کمی مکث گفتم: " استاد جلالی یه خواهشی ازتون دارم."
با لحن قشنگی گفت: " شما امر بفرمایید. "
_ اختیار دارید. راستش می خواستم خواهش کنم اگه ممکنه کتابی رو که امروز نقد می کردین، چند روز به من قرض بدید تا خوب مطالعه اش کنم.
لبخندی زد و بدون اینکه چیزی بگوید کتاب را از کیف دستی اش درآورد. بعد خود نویس اش را از جیب پیراهنش بیرون کشید و همان طور که مطلبی را داخل کتاب می نوشت گفت: " انتظار داشتم توقعت بیشتر از اینا باشه. "
مات و مبهوت به صورتش نگاه کردم و در همان حال کتاب را از دستش گرفتم و نگاهم به یادگاری که برایم نوشته بود خیره ماند: " تقدیم به سپیده با تمام محبتم. "
آرام سرم را بالا گرفتم و برای اولین بار آثار شرم و خجالت را در چشمهایش دیدم. حالا یقین کرده بودم که او به من توجه دارد و این سعادت بزرگی برای من بود. خواستم لب باز کنم و به آرمان بگویم چقدر ابراز محبتش برایم با ارزش است اما او پیشدستی کرد و زودتر از من گفت: " خداحافظ. " و با این کار حسرت اعتراف کردن را به دل من گذاشت و رفت.
آه حتی برای یک لحظه نگاه خجالت زده و یادداشت محبت آمیزش فراموشم نمی شد. مثل افراد منگ در افکار خودم غرق شده بودم و اصلا متوجه دنیای اطرافم نبودم. فقط زمانی به خود آمدم که متوجه شدم چند خیابان پیاده روی کرده ام! خواستم به سمت آموزشگاه برگردم که نگاهم به کافه سر خیابان افتاد. تصمیم گرفتم به کافه بروم و چیزی بخورم بلکه کمی سر حال شوم و خماری آن لحظه ی قشنگ از سرم بپرد اما هرگز این طور نشد. چون کمی بعد از ورودم به کافه نگاهم به در ورودی کافه خشک شد و در عین ناباوری آرمان را دیدم که وارد کافه شد! حتم داشتم که در همان نگاه اول مرا دید اما نمی دانم چرا سر میز من نیامد؟ همان جا نزدیک به در یک صندلی پیش کشید و روی آن نشست.
زیر لب گفتم: " سر در نمی آرم، اون اینجا چی کار می کنه؟ مطمئنم که منو دید اما چرا سر میز من نیومد؟ یعنی ممکنه اومده باشه سر قرار و منتظر کسی باشه؟ آه خدا نکنه این طور باشه. یعنی آرمان خیال داره جلوی چشمهای من با یکی دیگه سر میز بشینه؟ "
قلبم از این فکر جریحه دار شد و به شدت افسرده شدم. حدود ده دقیقه از ورودش به کافه گذشته بود و دیگر یقین کرده بودم که او به خاطر من به کافه نیامده است. خیلی دلخور بودم. واقعا نمی دانستم چه کار باید بکنم. حتی نمی توانستم از کافه خارج شوم چون آرمان درست جلوی در نشسته بود و من باید برای رفتن از جلوی چشمهایش رد می شدم. یکبار دیگر نگاهش کردم. دستش را زیر چانه گذاشته بود و بیرون را نگاه می کرد. لحظه ای بعد از جا بلند شد و عاقبت به طرف من آمد. قلبم به تندی می زد و خیلی دستپاچه شده بودم. طولی نکشید که در کنارم ایستاد و آهسته گفت: " مزاحم که نیستم؟ "
با یک دنیا التهاب گفتم: " نخیر، معلومه که شما مزاحم نیستید بفرمائید. "
آنقدر عصبی و بی تاب بودم که بلافاصله گفتم: " شما متوجه شدید که من اینجا نشسته بودم؟ "
رو به رویم نشست و گفت: " آره به محض اینکه اومدم تو کافه دیدمت. "
کمی جسارت به خرج دادم و گفتم: " اما من توقع داشتم از همون اول می اومدید پیش من. نه حالا بعد از... "
حرفم را قطع کرد و گفت: " نیومدم چون فکر کردم ممکنه اومده باشی سر قرار، نخواستم مزاحمت بشم. "
دهانم از تعجب باز ماند. به سختی لبهایم را تکان دادم و گفتم: " خیلی جالبه! چون منم همین فکر رو در مورد شما کردم. "
دوباره لبخند شیرینی تحویلم داد و گفت: " عجب، چه تفاهمی. "
من هم لبخند زدم. لبخندی که شیرین تر از آن را هرگز به خاطر نداشتم. نفس راحتی کشیدم و با نگاهی خیره به چهره اش دقیق شدم و به یاد خوابی افتادم که چند شب پیش دیده بودم. چقدر آن صحنه به نظرم نزدیک و قابل لمس می آمد. درست همان احساس را داشتم. با خودم گفتم: " واقعا خیلی احمق بودم که فکر می کردم حالا حالاها خیال شوهر کردن ندارم. چون امروز احساس میکنم بیشتر از هر دختر دیگه ای تمایل به ازدواج دارم و دلم می خواد عروس آرمان بشم. اون یه مرد فوق العاده اس. من مطمئنم که می تونم بهش اعتماد کنم و در کنارش خوشبخت بشم. "
بالاخره بعد از یک عمر انتظار اسمش را به زبان آوردم و گفتم: " آرمان چرا اومدی دنبالم؟می دونی که خیلی از دیدنت هیجان زده شدم. "
سیگاری آتش زد و گفت: " ماشینت را جلوی در آموزشگاه دیدم اما هر چی دنبالت گشتم ندیدمت. فکر کردم شاید دوباره اتفاقی برات افتاده. چند لحظه دور و برم را نگاه کردم تا اینکه میون جمعیت دیدمت. خب حالا تو بگو چرا اومدی اینجا؟ منتظر کسی هستی؟ "
_ نه، باور کن همچین موضوعی در میون نیست. راستش یه کمی احساس ضعف می کردم و آمادگی رانندگی کردن رو نداشتم. به خاطر همین اومدم اینجا یه چیزی بخورم که حالم بهتر بشه.
صندلی اش را جلو کشید و با مهربانی گفت: " خب چی میل داری؟ بگو تا برات سفارش بدم. "
قلبم از طرز صحبت کردنش فرو ریخت و نگاهم به لبهای خوش حالتش خیره ماند. ناگهان به یاد طراحی نسرین افتادم و تصمیم گرفتم آن را به آرمان نشان بدهم. به فنجان روی میز اشاره کردم و گفتم: " متشکرم دیگه میل ندارم. " و در همان حال طراحی را از کیفم درآوردم و گفتم: " حدس می زنی چی تو دستمه؟ "
با خنده ای صمیمی گفت: " بازی هوش راه انداختی؟ "
گفتم: " آره. اما اگه باهوش ترین مرد دنیا هم باشی مطمئنم نمی تونی حدس بزنی چی تو دستهامه. "
کمی فکر کرد. بعد گفت: " حق با توئه نمی تونم حدس بزنم. خودت بگو. "
_ باشه می گم ولی یه شرط داره. باید قول بدی منو سرزنش نکنی.
_ بستگی داره چی باشه!
دفترچه را باز کردم و طراحی را به دستش دادم. مات و مبهوت به طراحی خیره شد و ناباورانه گفت: " این طراحی کار خودته؟ "
گفتم: " نه. ولی مهم اینه که من صاحبشم. "
نگاه حیرت زده اش را متوجه چشمهایم کرد و گفت: " چرا؟ "
در آن لحظه ی زیبا وسوسه شده بودم همه چیز را به او بگویم و صمیمانه به عشق و علاقه ام اعتراف کنم. اما باز هر چه تلاش کردم نتوانستم چیزی بگویم. انگار لال شده بودم. شاید به خاطر غرور زیاد آرمان بود که دلم نمی خواست در ابراز علاقه پیشقدم شوم. یا شاید به خاطر آن حلقه لعنتی بود که هنوز تردید داشتم. به هر حال با یک دنیا حسرت عشقم را حاشا کردم و گفتم: " این طراحی کار من نیست اما دوستم نسرین به خواهش من این کار رو انجام داد. "
لبخندی زد و گفت: " پس بازیگوشی امروز تو به خاطر این طراحی بود؟ " با کمی مکث گفتم: " آره اما فکر می کنم ارزشش رو داشت. "
_ می خوای اونو پیش خودت نگه داری؟
_ اگه از نظر تو اشکالی نداشته باشه.
_ نه اشکال که نداره. اما باور کن بعضی از کارهای تو یه کمی عجیب و غریبه. آخه چرا باید نقاشی صورت من برات اهمیت داشته باشه؟
این بار نتوانستم مقاومت کنم. انگار اختیار زبانم را نداشتم. به آرامی گفتم: " می خوام از تصویر صورتت الهام بگیرم و بازم داستانهای عاشقانه بنویسم. "
اما این بار آرمان هم عاشق بود. طرز نگاهش با همیشه فرق می کرد ولی حیف که باز هم چیزی نمی گفت. باید هر چه زودتر خودم را از آن مهلکه نجات می دادم وگرنه هیچ بعید نبود خودم به آرمان پیشنهاد ازدواج بدهم چون سرمست وجودش شده بودم و البته گناهی هم نداشتم. این حق من بود که خواهان یک مرد باشم و آرزوی ازدواج با او را داشته باشم اما افسوس که مرد رویاهای من خیال نداشت مهر سکوت را بشکند و از من خواستگاری کند. از ترس رسوا شدن به طور ناگهانی بلند شدم و گفتم: " من دیگه باید برم. "
اما آرمان با خونسردی گفت: " سپیده چرا از من فرار می کنی؟ "
با تعجب گفتم: " فرار؟ اما من قصد فرار نداشتم. چطور همچین فکری کردی؟ "
جوابم را نداد فقط گفت: " بذار همراهیت کنم. "
به رویش لبخندی زدم و گفتم: " خواهش می کنم. "
شانه به شانه ی هم از کافه بیرون آمدیم و باز در کنار هم قدم برداشتیم اما در سکوت مطلق و بی آنکه حرفی میانمان رد و بدل بشود. من سرمست وجود آرمان بودم و در حسرت اینکه او به من ابراز عشق کند می سوختم و خاکستر می شدم ولی نمیدانستم چطور می توانم این حقیقت را به او بفهمانم که به نجابتم شک نکند؟ من خواستگارهای زیادی داشتم که در حسرت یک لبخند محبت آمیز من می سوختند اما آرمان با غرورش مرا به زانو درآورده بود. با این حال کنایه های گاه و بی گاه و نگاه های معنی دارش دلم را گرم می کرد و به روزهای آینده امیدوار می نمود.
مسیر کافه تا آموزشگاه را در سکوت زیر پا گذاشتیم و آرمان در این فاصله لب از لب باز نکرد و حتی کلمه ای با من صحبت نکرد اما درست در لحظه ای که قصد داشتم سوار ماشین بشوم به طور ناگهانی گفت: " سپیده تو خیلی قشنگی. اینو می دونستی؟ "
از شنیدن حرفش یکه ای خوردم و به سختی زمزمه کردم: " از تعریفت متشکرم ولی این حرفت رو باید به حساب چی بذارم؟ "
در حالی که به چشمهایم خیره شده بود گفت: " یه ابراز عقیده. "
در دلم غوغا شده بود و بدنم در تب می سوخت. با زحمت حرکتی به لبهایم دادم و گفتم: " متشکرم. ابراز عقیده و تمام محبتهایی که تا حالا در حقم کردی رو تو حافظه ام ثبت می کنم. فقط امیدوارم تا بدهکاریهام از این بیشتر نشده توان جبرانش رو داشته باشم. "
خندید و گفت: " از اخلاقت خوشم میاد. دختر خوش حسابی هستی. "
پشت فرمان نشستم و گفتم: " آره من دختر خوش حسابی ام اما مطمئنا دست به نقد نیستم. من برای جبران محبتهای تو احتیاج به فرصت دارم. امیدوارم متوجه منظورم شده باشی. "
گفت: " می فهمم. سپیده با این حرفت خیالمو راحت کردی چون حالا دیگه مطمئنم تو همونی هستی که من می خوام، نجیب و پاک. "
هراسان بودم. و از اینکه چیزی بگویم که تصورات آرمان را از خود خراب کنم می ترسیدم. اگر به او می گفتم با من ازدواج کن چه خیالی در موردم می کرد؟ حتما به نجابتم شک می کرد. من محکوم به سکوت بودم و احساس می کردم این مجازات سنگین بهای شکستن دل کیوان است چون من در تمام سالهایی که کیوان عاشقم شده بود هیچ وقت ابراز محبت های او را جدی نگرفته بودم و همیشه با سنگدلی و بی رحمی از او فرار می کردم. با این حال، حال و هوای عشق آرمان و رویای ازدواج با او اجازه نمی داد که به کیوان فکر کنم و دلم نسبت به او به رحم بیاید چون من انتخاب خود را کرده بودم و آرمان را به چشم شوهر آینده ام نگاه می کردم.
با شنیدن صدای او از دنیای فکر و خیال درآمدم: " سپیده موقع رانندگی حواستو جمع کن، باشه؟ "
با لبخندی گفتم: " باشه. "
گفت: " خوبه. پس تا دوشنبه خداحافظ. "
* * *
باز هم روزی دیگر، کلاسی دیگر و دلهره ای دیگر...
صبح روز دوشنبه از همان لحظه ای که چشم گشودم و از خواب بیدار شدم دلشوره ی عجیبی داشتم. پس از اعترافاتی که در آخرین برخوردمان از زبان آرمان شنیدم، التهاب و هیجانم به اوج رسیده بود و در انتظار یک ملاقات دلپذیر و عاشقانه لحظه شماری می کردم.
حوالی ظهر بود که ناهار را سر پایی خوردم و بعد از خداحافظی با مادر راهی آموزشگاه شدم. عجیب بود که آن روز تشنه ی سرعت شده بودم! فکر می کنم سرچشمه ی این احساس عجیب و غریب هم به آرمان مربوط می شد. بی اختیار هیجانم را روی پدال گاز ماشین خالی می کردم و مثل یک عقاب تند و تیز با ماشینهای هم مسیرم کورس گذاشته بودم. سر ظهر بود و خیابانها خلوت. به همین دلیل سرعتم را بیشتر کردم و از چند تا چراغ قرمز بی اعتنا عبور کردم اما از بخت بد فقط یک چهار راه مانده به آموزشگاه گرفتار شدم و با یک ماشین وانت که بار زیادی را حمل می کرد تصادف کردم! در لحظه ی تصادف سرم محکم به شیشه ی جلوی ماشین برخورد کرد، طوری که تا چند لحظه اصلا نفهمیدم چه اتفاقی افتاده است. راننده وانت سراسیمه به طرفم آمد و گفت: " آبجی شما حالتون خوبه؟ "
گفتم: " بله حالم خوبه. خیلی متاسفم می دونم که من مقصرم. خواهش می کنم منو راهنمایی کنید و بگید باید چی کار کنم؟ "
راننده با وجدان بدون اینکه داد و بیداد راه بیندازد گفت: " ماشین تون بیمه نامه داره؟ " گفتم: " بله. "
راننده لبخندی زد و گفت: " نگران نباشید، شکر خدا به خیر گذشته. ماشین من که خسارت زیادی ندیده شما بیشتر خسارت دیدید. راستش من خیلی عجله دارم و باید زودتر به کارم برسم. شما لطف کنید کارت ماشین و شماره تلفنتون رو به من بدید تا تو یه فرصت دیگه باهاتون تماس بگیرم. "
کارت ماشین را به دستش دادم و گفتم: " جناب اگه اجازه بدید من شماره تلفن پدرم رو بهتون بدم. شما می تونید برنامه تون رو با پدرم هماهنگ کنید. اگه لازم باشه منم همراه پدرم میام. "
راننده وانت کارت ماشین را گرفت و رفت ولی من اصلا نمی دانستم چه کار باید بکنم. وقتی پیاده شدم از دیدن بلایی که سر ماشین بی زبانم آورده بودم خیلی متاسف شدم و از کار احمقانه خودم شرمنده بودم چون ماشینم خیلی خسارت دیده بود. چاره ای نبود، باید پدر یا سیامک را در جریان این اتفاق قرار می دادم. ولی ترجیح دادم موضوع را به سیامک بگویم چون احتمال می دادم پدر به گمان پیش آمدن یک حادثه ی ناگوار پریشان بشود. بعد جریان به گوش مادر می رسید و مسئله تبدیل به یک بحران می شد. موبایلم را برداشتم و شماره موبایل سیامک را گرفتم: " الو؟ "
_ بفرمائید.
_ سلام سیامک، منم سپیده.
_ سلام سپیده، چی شده یادی از ما کردی؟
_ سیامک خواهش می کنم چند لحظه جدی باش و به حرفهام گوش بده. راستش اتفاق بدی برام افتاده.
_ اتفاق؟حرف بزن ببینم چی شده؟
_ سیامک من تصادف کردم.
_ تصادف؟ با چی تصادف کردی؟ خودت سالمی؟
_ آره من خوبم. ولی ماشینم رو نگو، پدرش دراومده!
_ عیب نداره فدای سرت. الان کجایی؟
_ یه کمی بالاتر از چهار راه ولی عصر.
همون جا بمون. تا نیم ساعت دیگه اونجام.
_ سیامک اگه می تونی زودتر بیا آخه کلاسم یه ربع دیگه شروع می شه.
_ باشه سعی خودمو می کنم. ماشینت طوری هست که بشه باهاش رانندگی کرد؟
_ نمی دونم امتحانش نکردم.
_ خیلی خب، خودم میام یه نگاهی بهش می ندازم. فعلا کاری نداری؟
_ نه فقط زود بیا.
هوای بیرون خیلی گرم بود به همین دلیل شیشه ها را بالا کشیدم و کولر ماشین را روشن کردم. نیم نگاهی هم به ساعت انداختم و خیلی غمگین شدم چون بیشتر از چند دقیقه به شروع کلاس باقی نمانده بود و من هنوز در خیابان سرگردان بودم. مدام خدا خدا می کردم که سیامک زودتر خودش را برساند تا دست کم به یک ساعت آخر کلاس برسم. حتی تصور اینکه از کلاس جا بمانم و موفق به دیدن آرمان نشوم دیوانه ام می کرد چون در آن صورت مجبور بودم تا روز شنبه برای دیدنش به انتظار بنشینم.
سیامک خیلی دیر کرده بود. حدود سه ربع از شروع کلاس گذشته بود ولی هنوز خبری از او نبود. با حالتی عصبی از ماشین پیاده شدم و شروع کردم به قدم زدن.
چند دقیقه بعد بالاخره آمد. همین که او را دیدم با غیظ گفتم: " سیامک بالاخره اومدی؟ "
دستش را بالا برد و گفت: " ببخش یه کمی دیر کردم. آخه خیلی از اینجا دور بودم. "
_ یه کمی؟ سیامک نزدیک یک ساعته منو منتظر گذاشتی!
_ چیه؟ نکنه فکر می کنی مقصر به وجود آمدن این وضعیت منم؟ یادت رفته تو تصادف کردی؟ آخ آخ این بیچاره رو بگو. ببین به چه روزی افتاده!
_ سیامک خواهش می کنم این سوئیچ رو بگیر و خودت بقیه کارها رو انجام بده. من باید برم، خیلی دیرم شده.
_ کجا؟ صبر کن برسونمت.
_ نه آموزشگاه زیاد دور نیست. پیاده هم می تونم برم.
_ گفتم می رسونمت، صبر کن باهات بیام.
_ خیلی خب، زود باش درهای ماشینو قفل کن.
سیامک مرا تا آموزشگاه همراهی کرد اما قبل از رفتن گفت: " ساعت چند بیام دنبالت؟ "
با تعجب گفتم: " بیای دنبالم؟ نه سیامک، لازم نیست تو بیای. خودم با تاکسی بر می گردم. "
_ تاکسی چیه دختر؟ بابات نمایشگاه ماشین داره اونوقت تو می خوای با تاکسی برگردی؟
_ سیامک تو رو خدا دست از سرم بردار و اجازه بده برم. گفتم که خودم بر می گردم. اگه خواستی جلسه بعد بیا دنبالم.
_ سپیده کم مونده از دست این لجبازی های تو دیوونه ی زنجیری بشم. باشه برو ولی مواظب خودت باش.
_ خیلی خب، فعلا خداحافظ .
از اینکه دیر کرده بودم خیلی شرمنده بودم. با عجله وارد آموزشگاه شدم و دقایقی پشت در کلاس معطل کردم تا نفس تازه کنم بعد با هر زحمتی که بود پاهایم را حرکت دادم و جلوی در ظاهر شدم. آرمان که مشغول صحبت و تدریس بود به طرفم برگشت و من آهسته گفتم: " استاد اجازه هست؟ "
_ بفرمائید.
با شرمندگی وارد کلاس شدم و چون از موضوع بحث کلاس بی اطلاع بودم تا آخر جلسه چیزی نگفتم. فقط در سکوت محو تماشایش شدم. به راستی اوضاع غم انگیز بود . چون زمان به سرعت برق و باد می گذشت و کلاس خیلی زود تمام شد و آرمان بدون اینکه توجهی به من داشته باشد تدریس را تمام کرد و از کلاس خارج شد. تمام اشتیاقم برای یک ملاقات دلپذیر و عاشقانه از بین رفته بود. آرمان حتی با من خداحافظی هم نکرد.
با ناراحتی سر بر روی میز گذاشتم و واقعا چیزی نمانده بود که به گریه بیفتم اما با شنیدن صدای نسرین و جمله ای که به زبان آورد به وجد آمدم و ذوق زده شدم: " سپیده چرا اینقدر دیر کردی؟ دلدارت تمام مدت نگاهش به در بود. "
با خوشحالی گفتم: " راست می گی نسرین؟ پس چرا به نظر من این طور نیومد؟ آخه از وقتی اومدم سر کلاس اون حتی یه بارم نگاهم نکرد. دیدی که موقع رفتن حتی خداحافظی هم باهام نکرد."
_ خب شاید از اینکه دیر کردی و چشم به راهش گذاشتی دلخور شده.
_ خدا کنه همین طور باشه که تو می گی. خب، تعریف کن ببینم امروز تو کلاس چه خبر بود؟
_ هیچی، دلبرت ساعت قبل درس جدید داد. توی این ساعت هم داستانهایی که جلسه ی قبل نوشته بودیم بهمون پس داد. یکی دو تا از داستانهای بچه ها رو هم به نقد گذاشت و اشکال و ایرادهای کارمون رو بهمون توضیح داد.
_ پس داستان من کو؟! چرا داستان منو پس نداد؟
_ اینو دیگه نمی دونم. شاید وقتی دید سر کلاس نیستی داستانت رو پیش خودش نگه داشته تا بعدا تو یه فرصت بهتری اونو بهت پس بده.
آهی کشیدم و گفتم: " خدا کنه. "
نسرین رفت اما من که خیلی افسرده بودم برای چند لحظه سر پله ها نشستم تا کمی آرام شوم و غصه ام تسکین پیدا کند. در همان لحظه باز یک جفت کفش براق و پاچه های شلوار اتو کشیده مقابل چشمانم ظاهر شد. بی درنگ سرم را بالا گرفتم و آرمان را دیدم که با بی قراری نگاهم می کرد. آهسته و زیر لب گفت: " باز که دیر کردی؟ می دونی منو چقدر منتظر گذاشتی؟ "
با خوشحالی به هوا پریدم و گفتم: " به خدا نمی دونستم منتظرمی. آخه فکر دیگه برات مهم نیستم چون... "
حرفم را قطع کرد و با نگرانی گفت: " پیشونی ات چی شده؟ اتفاقی برات افتاده؟ "
_ پیشونی ام؟
تازه به یاد ماجرای تصادف افتادم. نگاهی گذرا به صورتش انداختم و گفتم: " نه چیزی نشده. قضا و بلا بود که رفع شد، نگران نباش. "
این دفعه با تحکم گفت: " سپیده چرا دیر کردی؟ اگه اتفاقی برات افتاده بگو. "
_ آخه خجالت می کشم.
_ خجالت برای چی؟ نکنه کسی مزاحمت شده؟
_ نه نه موضوع این نیست. راستش من تصادف کردم.
_ تصادف؟
_ فقط یه تصادف ساده بود. گفتم که قضا بلا بود و رفع شد.
_ دختر این حرفها چیه که می زنی؟ الان حالت خوبه؟ ناراحتی نداری؟
_ نه آرمان، باور کن حالم خوبه.
_ اما به نظر من باید بریم درمانگاه. باید از سرت عکس بندازی، پیشونی ات بد جوری ورم کرده.
_ عکس؟ نه، احتیاجی به این کار نیست. علاجش فقط یه کیسه یخه! وقتی برگردم خونه مادرم خودش کارها رو درست می کنه.
_ اما رنگت بد جوری پریده حتما خیلی ضعف داری.
با خنده گفتم: " اینو دیگه راست گفتی چون جدا احساس ضعف می کنم. "
_ خیل خب، تو کافه ی سر خیابون حتما یه چیزی برای برطرف کردن ضعفت پیدا می شه. با من بیا.
با خوشحالی گفتم: " از این بهتر نمی شه. کافه گلاسه و شیرینی تر، این سفارش مورد علاقه منه. "
به رویم لبخند زد و هر دو به اتفاق هم از آموزشگاه بیرون آمدیم. در راه رفتن به کافه بودیم که ناگهان یک دختر بچه ی گل فروش که اتفاقا خیلی هم سمج بود سر راهمان را گرفت و با اصرار از آرمان خواست برای من گل بخرد!
_ آقا... آقا... یه دسته گل بخر. وایستا دیگه. آقا برای خانومت گل بخر! ببین چقدر قشنگه. براش گل بخر تا خوشحالش کنی.
به اندازه ی یک دنیا از حرف آن دختر بچه خوشحال شدم. یقینا اگر به خاطر خجالت از آرمان نبود انعام خوبی به او می دادم. آ رمان هم نگاه شیطنت آمیزی به صورتم انداخت و گفت: " باشه دختر جون می خرم. اما اول بگو چرا اینقدر مطمئنی این دختر خانوم که به قول تو خیلی هم قشنگه خانوم منه؟ "
دختر بچه که خیلی زرنگ تر از این حرفها بود با شیرین زبانی گفت: " از اونجا که شما دو تا خیلی به هم می آیید. بچه هم دارید؟ "
این بار از حرفش زیاد خوشم نیامد و خیلی شرمنده شدم. فکر می کنم آرمان هم متوجه ی صورت خجالت زده ی من شد چون بلافاصله به او گفت: " دختر جون شیرین زبونی دیگه بسه. بگو ببینم چی تو بساطت داری؟ "
دختر بچه با ذوق گفت: " رز دارم، نرگس دارم، مریم دارم. از کدومش بدم؟ "
آرمان نگاهی به من انداخت و گفت: " بهتره از خانومم بپرسی از چه گلی خوشش میاد. "
در عمق نگاه صمیمی اش غرق شدم و هیجان دلپذیری قلبم را به لرزه انداخت. واقعا از گفتن این حرف چه منظوری داشت؟ یعنی مرا به چشم همسر آینده اش نگاه می کرد؟
دختر بچه این بار دامن مرا گرفت و گفت: " خانوم از کدومش بدم؟ "
به زحمت لبهایم را تکان دادم و گفتم: " یه دسته رز بده. "
آهسته زیر گوشم گفت: " بازم یه تفاهم دیگه. "
گفتم: " چطور؟ رز گل مورد علاقته؟ "
خندید و گفت: " آره همین طوره. "
شاخه ای گل را از میان بقیه گلها جدا کردم و آن را به طرفش گرفتم. چشم و لبش با هم می خندید. گل را از دستم گرفت و گفت: " سپیده نمی دونم چه حکایتیه که این روزها همه فکر می کنن تو رابطه ی خاصی با من داری. از منشی دفتر هفته نامه گرفته تا مجید و ... حتی رهگذرهای توی خیابون!
با تعجب گفتم: " مجید دیگه کیه؟ "
لبخندی زد و گفت: " یادم نبود تو مجید رو به اسم کوچیک نمی شناسی. منظورم مدیر آموزشگاهه، مجید اصلانی. روزی که بهم پیشنهاد کرد تدریس کلاسش را قبول کنم من مخالفت کردم و گفتم که خیلی گرفتارم. اما مثل اینکه اون بد جنس من و تو رو موقع عوض کردن لاستیک ماشینت با هم دیده بود. همون شب وقتی بهش زنگ زدم و گفتم با پیشنهادش موافقم با هر ترفندی بود از زیر زبونم حرف کشید. منم حقیقت رو بهش گفتم. "
آرمان، حقیقت رو به منم می گی؟
_ البته که می گم. چی می خوای از من بدونی؟
_ چرا به خاطر من این کار رو کردی؟
نگاه عمیقی به صورتم انداخت و گفت: " چون که عاشقت شدم. "
_ عاشق من؟!
_ آره عاشق تو. از همون لحظه اول که دیدمت عاشقت شدم.
خدای من! قلبم از اعتراف صریحش به لرزه افتاد. در کافه را باز کرد و هر دو به اتفاق هم سر میز همیشگی مان نشستیم. در همان حال گفت: " سپیده خواهش می کنم منو ببخش. من نمی دونم گفتن این حرفها درست بود یا نه. من از زندگی تو هیچی نمی دونم. حتی نمی دونم تو نامزد یا نشون کرده داری یا نه. با این حال گستاخانه راز علاقه ام رو بهت گفتم. خواهش می کنم اگه دوست نداری من عاشقت باشم همین حالا بهم بگو.
همیشه آرزوی این را داشتم که در چنین موقعیتی قرار بگیرم اما در آن لحظه قادر نبودم چیزی بگویم. شاید مثل همیشه وجود آن حلقه طلا که جلوی چشمهایم خودنمایی می کرد شهامت اعتراف به عشق را از من گرفته بود. با این حال احساس می کردم جادوی نگاهش شده ام و دیگر طاقت مقاومت و پنهان کاری را ندارم. سرم را بالا گرفتم و به آرامی گفتم: " اگه بخوای باهات رو راست باشم، می گم که منم خیلی وقته عاشقت شدم. آره از همون لحظه ی اول که دیدمت خیلی آسون دلمو بهت باختم. اونقدر آسون که خودمم باورم نمی شه چون تا قبل از اینکه تو رو ببینم فکر می کردم امکان نداره قلبم به این زودی تسلیم عشق کسی بشه. بازم اگه بخوای باهات رو راست باشم، می گم که قبل از تو جوونهای دیگه ای هم به من ابراز عشق کردن اما من هیچ وقت اونا رو جدی نگرفتم. به خاطر همینه که از احساسی که نسبت به تو پیدا کردم تعجب می کنم. اما حقیقت اینه که من از صمیم قلب بهت علاقه مند شدم. "
به صورتم نگاه کرد. نگاهی که تا اعماق دلم نفوذ کرد. احساس می کردم چشمهایش درخشندگی خاصی پیدا کرده و نگاهش مملو از عشق و نیاز شده است. عاقبت پس از سکوتی طولانی لب باز کرد و خواست چیزی بگوید اما در همان لحظه پیش خدمت کافه سفارشمان را آورد و با بی انصافی هر چه تمام تر خلوت رمانتیک و عاشقانه ی ما را بر هم زد. آنچه که لعنت و بد و بیراه بود در دلم نثار پیشخدمت مزاحم کردم که اجازه نداد آرمان باز هم به حرفهایش ادامه بدهد و از من خواستگاری یا تقاضای ازدواج کند و من باز در حسرت شنیدن درخواست ازدواج او سوختم و خاکستر شدم. موضوع صحبت را به سمت دیگری کشاند و گفت: " بهتره مشغول بشی چون این طور که من دارم می بینم رنگ به چهره ات نمونده. خواهش میکنم یه چیزی بخور تا ضعفت برطرف بشه. "
هر دو در سکوت مشغول خوردن شدیم اما من هنوز در تمنای شنیدن چیزی بودم که آرمان از گفتنش طفره میرفت. پیش خودم گفتم: " لعنت به هر چی عشق و عاشقیه که این طور آدمو خونه خراب می کنه. خدایا اون با غرورش منو به زانو درآورده. خوب یادم میاد یه شب به سیامک گفتم آرزو می کنم یه عاشق مغرور داشته باشم که خودشو پیش من ذلیل نکنه. اما حالا آرزو می کنم ای کاش هیچ وقت این حرف رو به سیامک نزده بودم که امروز مجبور باشم تاوانش رو پس بدم. آرمان پس تو کی از من خواستگاری می کنی؟ "
با شنیدن صدای او به خود آمدم: " سپیده به چی فکر می کنی؟ چرا اینقدر ساکتی؟
آهی کشیدم و گفتم: " چیزی نیست. راستی آرمان داستانی که سر کلاس جلسه قبل نوشتم چه سرنوشتی پیدا کرده؟ چرا داستانمو بهم پس ندادی؟ "
با دستپاچگی گفت: " اوه چه خوب شد یادم انداختی. ببین سپیده، من در ارتباط با داستانت یه پیشنهاد برات دارم. سوژه داستانت خیلی بکر و نابه. پیشنهاد می کنم به داستانت شاخ و برگ بیشتری بدی و یه رمان ازش بنویسی. "
_ رمان؟ اما من تجربه اش رو ندارم. آخه تا حالا رمان ننوشتم.
_ خب حالا بنویس. بالاخره باید از یه جا شروع کنی.
_ پیشنهادت خیلی جالبه. فکر می کنی کارم چقدر طول بکشه؟
_ این دیگه بستگی به خودت داره که چقدر وقت و انرژی براش بذاری اما حدس می زنم اگه کارتو جدی دنبال کنی نهایتا یک ماه طول می کشه.
از شنیدن حرفش به فکر افتادم. گفتم: " ولی آرمان من پشت کنکوری ام. البته خیلی به قبول شدنم تو دانشگاه مطمئنم. به خاطر همین فکر نمی کنم فرصتی داشته باشم که بتونم کار نوشتن اون رمان رو تموم کنم. "
با خوشحالی گفت: " واقعا می خوای ادامه تحصیل بدی؟ "
_ البته.
_ خب تو چه رشته ای؟
_ تاتر، بازیگری، سینما.
_ ولی تا حالا بهم نگفته بودی دوست داری هنرپیشه بشی!
_ فرصتی پیش نیومده بود، اما هر چی به آخر تابستون نزدیک می شیم دلشوره ی منم برای اعلام نتایج بیشتر می شه.
_ نگران نباش تو حتما قبول می شی. حتی اگر یه درصد هم احتمال بدیم که قبول نشی من هنرپیشه های زیادی رو می شناسم که می تونم تو رو به اونا معرفی کنم.
_ خیلی از لطفت متشکرم اما من ترجیح می دم فوت و فن بازیگری رو توی دانشگاه یاد بگیرم.
آرمان وقتی اصرار و علاقه ی مرا دید دلگرمم کرد و گفت: " تو حتما قبول می شی چون دختر فعال و با استعدادی هستی. اما در مورد کتاب... من فکر می کنم اگه از همین فردا کار نوشتن رو شروع کنی حتما موفق می شی تا آخر تابستون تمومش کنی. من دوست ناشری دارم که می تونه تو کار چاپ و نشر این کتاب بهمون کمک کنه. "
هرگز نمی توانستم در مقابل خواسته اش مقاومت کنم. هرگز! لبخندی به رویش زدم و گفتم: " باشه از همین فردا کارو شروع می کنم. " اما هنوز حرفم تمام نشده بود که موبایلم زنگ زد. آرمان با تعجب نگاهی به موبایل خودش انداخت ولی بعد متوجه شد که صدا متعلق به موبایل او نیست. وقتی قیافه ی متعجبش را دیدم به رویش لبخند زدم وبا اشاره دست خواستم سکوت کند و چیزی نگوید. بعد تلفن را جواب دادم و صدای مادر را شنیدم که با دلواپسی گفت: " سپیده جون، حالت خوبه مادر؟ "
_ آره مادر جون حالم خوبه.
_ سپیده چه اتفاقی برات افتاده؟ تو الان کجایی مادر؟
_ من الان تو یه کافی شاپ نشستم و دارم کافه گلاسه می خورم. مادر چرا اینقدر نگرانی؟ چی شده؟
_ سیامک گفت تو تصادف کردی. یعنی با من شوخی کرده؟!
_ نه اتفاقا سیامک این دفعه رو باهاتون جدی صحبت کرده. ولی شکر خدا به خیر گذشته و من خوب و سلامتم.
_ سپیده! تو با چی تصادف کردی؟ خدایا دارم نصف عمر می شم. امان از دست ششما دو تا بچه که آرامش برای من نذاشتید.
_ با یه وانت. ولی شکر خدا به خیر گذشت و من سلامتم. تا نیم ساعت دیگه ام می رسم خونه.
_ یعنی نمی خوای سیامک رو بفرستم دنبالت؟
_ نه! مادر یه وقت این کار رو نکنی ها خودم میام.
_ پس مواظب خودت باش.
_ باشه مادر جون. کار دیگه ای نداری؟
_ نه عزیزم فقط زود بیا.
در تمام مدتی که با ادر صحبت می کردم آرمان محو تماشایم شده بود و نگاهش روی صورتم ثابت مانده بود. از فکر اینکه او عاشقم شده و مهرم را به دل گرفته روحم در حال پرواز بود و در پوست خود نمی گنجیدم. لبخندی زد و در حالی که به گوشی موبایلم اشاره می کرد گفت: " مبارکه. "
با خنده گفتم: " متشکرم. یکی دو هفته ای می شه که صاحب این موبایل شدم. بعد از جا بلند شدم و گفتم: " مادرم دلواپسه. من دیگه باید برم. "
با بی قراری گفت: " امروز که وسیله نداری اجازه بده من برسونمت. "
_ نه متشکرم. مزاحمت نمی شم.
_ چه مزاحمتی؟ تعارف مکن.
نه آرمان، باور کن تعارف نمی کنم. خانواده ی من به اینجور معاشرت ها عادت ندارن. باید منو ببخشی که دعوتت رو رد می کنم.
با لبخندی معنی دار گفت: " ایرادی نداره. فرصت برای این کار زیاده. "
و در حالی که بسیار سر حال و سرخوش بود رفت که صورتحساب کافه را بپردازد. وقتی از کافه بیرون آمدیم برایم تاکسی دربست گرفت. قبل از خداحافظی به او گفتم: " آرمان وقتی ازت جدا می شم دلم خیلی برات تنگ می شه. من خیلی بهت عادت کردم. "
نگاهی دقیق به صورتم انداخت و گفت: " موبایلت رو بده به من. "
با اینکه از درخواستش تعجب کرده بودم گوشی را به دستش دادم. شماره موبایل خودش را در حافظه ی گوشی من وارد کرد و گفت: " هر وقت دلت برام تنگ شد با این شماره تماس بگیر. مطمئن باش من مشترک خوبی ام و همیشه در دسترسم. "
با این حرفش هر دو به خنده افتادیم. برق شیطنت در سوسوی نگاه قشنگش می درخشید. آهسته زیر گوشم گفت: " می خوام قبل از رفتن یه سوالی ازت بپرسم. "
_ بپرس.
_ وقتی اون دختر گلفروشه می گفت تو زن منی چه احساسی بهت دست داد؟
از خدا خواسته گفتم: " چیزی نمونده بود از خوشحالی غش کنم و از حال برم. "
خندید و گفت: " خوبه بازم یه تفاهم دیگه. آخه منم درست همین احساس رو داشتم. "
_ آرمان نکنه می خوای نعش بیهوش منو بفرستی خونه. ها؟ آخه خیلی دلم می خواست این حرفو ازت بشنوم.
_ نه عزیزم بهتره صحیح و سالم بفرستمت خونه که مادرت همین اول کاری ازم دلخور نشه.
_ اوه تو خیلی آینده نگری!
همان طور که می خندید گفت: " کار داستان رو فراموش نکن. "
_ باشه از همین فردا شروع می کنم.
_ خوبه. شنبه می بینمت.
آرمان کرایه تاکسی را پرداخت کرد و راننده به راه افتاد اما هنوز ثانیه ای نگذشته بود که احساس کردم دلم برایش تنگ شده است. بی درنگ برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم اما او در میان شلوغی جمعیت گم شده بود. با حسرت آهی کشیدم و در فکر این بودم که گره کور این معما کجاست؟ اگر آرمان به من علاقه مند شده یا به قول خودش عاشقم شده پس چرا از من خواستگاری نمی کند؟ احساس می کردم از این به تاخیر انداختن ها و رفتار حساب شده اش منظور خاصی دارد. به طور حتم او در زندگی شخصی اش گرفتاری خاصی داشت. اما من آنقدر در عشق او مصمم بودم که احساس می کردم گرفتاری اش از هر نوع که باشد برایم تفاوتی نخواهد کرد. من او را می خواستم و خوشحالی ام از این بود که حالا می دانستم او عاشقم شده است و در خلوت رویاهایش به من فکر می کند.
وقتی به خانه رسیدم با اشتیاق پشت میز نشستم و سعی کردم افکارم را متوجه داستان جدیدم بکنم. خوشبختانه موضوع کلی داستان را قبلا نوشته بودم و می دانستم داستان از کجا شروع می شود و به کجا ختم می شود. همان طور که در مورد آننن سوژه فکر می کردم مطالب قشنگی به ذهنم می رسید. برای اینکه آنها را فراموش نکنم منتظر فردا نشدم. دستم بی اختیار روی کاغذ می لغزید و جملات پی در پی روی کاغذ متولد می شد. صبح روز بعد هم بلافاصله بعد از اینکه از خواب بیدار شدم پشت میز نشستم و تا غروب بی وقفه مشغول نوشتن بودم. روز بعد و روزهای بعد هم به همین ترتیب گذشت. تا اینکه بالاخره در نیمه شب جمعه کار نوشتن داستانم تمام شد! حتی خودم هم باورم نمی شد که به این سرعت کار را تمام کرده باشم اما نهایتا از اینکه پس از چهار روز تلاش شبانه روزی کار نوشتن داستانم به پایان رسیده بود خیلی خوشحال بودم. دلم می خواست هر چه زودتر سپیده ی صبح شنبه نمایان شود تا دوباره به دیدنش بروم و عکس العملش را از تمام شدن این رمان خاطره ساز تماشا کنم.
* * *
صبح روز شنبه با نگاهی به تقویم متوجه شدم هفته ی دیگر جواب کنکور اعلام می شود. چشمهایم را بستم و آرزو کردم که در کنکور قبول شده باشم چون به هیچ وجه طاقت خانه نشینی و بیکاری را نداشتم. بعد گوشی تلفن را برداشتم و شماره ی نمایشگاه پدر را گرفتم و از او خواستم یک ماشین برایم بفرستد. راننده ای که پدر فرستاده بود به سرعت برق و باد مرا به آموزشگاه رساند طوری که هنوز زمان زیادی تا شروع کلاس باقی مانده بود. برای اینکه خودم را سرگرم کنم در گوشه ای از حیاط نشستم و سرگرم بازخوانی داستانم شدم. در همین حین نگاهم متوجه ماشین آرمان شد که وارد پارکینگ آموزشگاه شد و چند لحظه بعد هم خودش را دیدم که از ماشینش پیاده شد. به راستی خواستنی بود و من خودم را به احساسی که نسبت به او داشتم محتاج می دانستم. آرمان تمام زندگی من بود. بی نهایت دوستش داشتم و آرزو می کردم او یک روز از من خواستگاری کند و من همسرش و شریک زندگی اش بشوم.
دقایقی بعد زنگ شروع کلاس به صدا درآمد و آرمان در آستانه ی در ظاهر شد. دخترهای کلاس به احترامش سر پا ایستادند و او با خوشرویی به همه سلام کرد. مثل همیشه آرام و متین کیف دستی اش را روی میز گذاشت اما قبل از اینکه تدریس را شروع کند گفت: " بچه ها لازمه بهتون بگم امروز زمان کلاس یه مقدار کوتاه تر از جلسه های قبلیه و کلاس زودتر از وقت همیشگی تعطیل می شه. پس خواهش می کنم امروز بیشتر حواستون رو به کلاس بدید تا برنامه مون زیاد بهم نخوره. "
با شنیدن این خبر بی گمان کنترل حواسم از دستم خارج شد. بی تاب بودم هر چه زودتر زنگ تفریح برسد و علت این تغییر برنامه را از او بپرسم. و بالاخره زنگ زده شد اما آرمان هنوز پشت میزش نشسته بود سرگرم یادداشت کردن مطلبی بود. کمی صبر کردم تا کارش تمام شد. بعد از جا بلند شدم و روبرویش ایستادم و آهسته گفتم: " سلام. "
سرش را بالا گرفت وبا لبخندی گفت: " سلام خانوم قشنگه. این دفعه از کارت خوشم اومد چون زیاد دیر نکردی و چشم به راهم نذاشتی. "
خدای من، چقدر عاشقش بودم. دلم با هر نگاهش به لرزه می افتاد. از پشت میزش بلند شد و گفت: " حالت چطوره؟ ورم پیشونی ات خوب شد؟ "
با لبخندی گفتم: " آره بهترم. "
_ ماشینت چطوره؟ هنوز درست نشده؟
_ نه هنوز درست نشده. اتفاقا همین امروز این سوال رو از پدرم پرسیدم. پدرم گفت تعمیر ماشینم دو سه هفته ی دیگه کار داره.
_ اوه اوه. مثل اینکه بد جوری به ماشین زبون بسته خسارت زدی.
خندیدم و گفتم: " آره اما باور کن من اون قدرهام مقصر نبودم. فکر می کنم ایراد از بدنه ی ضعیف ماشینم بوده. "
آرمان هم خندید و تعارف کرد که وارد اتاق آقای اصلانی بشوم. خوشبختانه آقای اصلانی در اتاقش حضور نداشت. از فرصت استفاده کردم و گفتم: " می تونم یه سوال ازت بپرسم؟ "
_ البته.
_ چرا امروز کلاس رو زود تعطیل می کنی؟ مشکلی پیش اومده؟
_ نه مشکل خاصی پیش نیومده. علتش اینه که امروز راس ساعت پنج بعد از ظهر از با یه دوست قرار ملاقات دارم. بنده ی خدا راهی شهرستانه. نتونستم قرار رو بهم بزنم.
جعبه ی شیرینی را که روی میز آقای اصلانی بود برداشت و دوباره برگشت و با شیطنت گفت: " بهتره تا مجید نیومده از خودمون پذیرایی کنیم. "
گفتم: " این شیرینی به چه مناسبته؟ "
با خنده گفت: " این شیرینی پسر دار شدنه مجیده. "
بعد با لحن شوخی گفت: " امان از خصلت این اصفهانی ها. می بینی، آقا پسر دار شده و به جای اینکه بهمون شیرینی بده گز اصفهان برامون آورده. خدا رو شکر لا اقل دلش اومد همین یه جعبه رو بیاره!"
گفتم: " خب به هر حال مبارکش باشه، انشاءالله دامادی پسرش. "
چشمکی زد و گفت: " خدا پسر خوشگلی هم بهش داده. البته شانس آورد که بچه اش پسر شد چون مجید یه دختر کوچیک هم داره. "
همان طور که گز را از جعبه بر می داشتم گفتم: " آرمان من کار نوشتن اون رمان رو تموم کردم. "
با تعجب گفت: " چی گفتی؟ "
_ گفتم تموم شد.