-بهم بگو چرا ..؟


نفس گرفتم ...صبحت از بدی های مردم سخت بود ...


-طاقت حرف وحدیث مردم رو ندارم امیر ...این جماعت خیلی وقت خون به جیگر من کردن ..نمیخوام تو شادی هام باشن ...


-ولی هردختری دوست داره لباس عروس بپوشه ..مخصوصا تو که ...


به عمد سکوت کرد وادامه نداد ..یاد ازدواج با سپهر مثل یه خار قلبم رو چاک داد ...ازدواج کرده بودم وعروس نشده بودم ..


بغض رو پس زدم ...بس بود هرچی درد رو نوشتم وحسرت رو سر کشیدم ...


-اره من حتی تجربه ی یه عروسی رو هم نداشتم دلم هم نمیخواد داشته باشم ..عروسی ای که توش کلی خرج بشه وبعد هم هرکسی یه حرفی ازش دربیاره به دردم نمیخوره ...


به جاش میتونیم پولش رو بدیم به شیرخوارگاه ...تا به بچه هایی مثل مارال کمک کنن ...


بازوش رو گرفتم والتماس وار گفتم ..


-خواهش میکنم امیرحافظ ..یه مجلس عقد خودمونی بگیریم وبعد هم بریم زیارت ...دلم میخواد زندگیمون رو با محبت اقا شروع کنیم ..


دستش رو دور شونه ام پیچید ..به ارومی سرم رو تو سینه اش مخفی کردم 


-امیرمن خسته ام از حرف وحدیث ..سه ساله که دارم خرد میشم ...بزار بی سرو صدا بریم سرخونه زندگیمون ...دیگه نه میخوام حرفی بشنوم ..نه حدیثی ...به خدا که دیگه نمیکشم ...


من رو محکمتر توی سینه اش فشرد 


-میترسم بعد ها حسرت بخوری ...


نگاهم رو به کوچه ی خلوت روبه روم دوختم وزمزمه کردم ..


-حسرت من خوشبختی بقیه بود ..بچه هایی که دست مادرهاشون روگرفته بودن ..من فقط حسرت یه عشق وعلاقه ی ساده رو از شوهرم داشتم ..تو همپای من باش ..درکم کن ...حسرت به دل نمیمونم ..


من رو ازاغوشش بیرون کشید وبازوهام رو تو دست گرفت ..چشمهاش نگران بود ..


-ارکیده نکنه قبول کنم وبعدها دلچرکین بشی ..؟من میتونم یه عروسی ساده وابرومند درحد خودمون برات بگیرم ..از پس خرجش هم برمیام ..بدون اینکه حتی حاج بابا کمکم کنه ..


-نمیخوام امیر بذار بی سرو صدا وحرف وسخن بریم سر زندگیمون ...باشه ...؟


تو چشمهام خیره شد وبا سرانگشت رد کمربند روی شقیقه ام رو لمس کرد ...


-باشه اگه تو این جوری میخوای راضیم به رضای تو ..


یه لبخند زدو پشت دستم رو بوسید ..برای عوض کردن حال وهوام با شیطنت گفت ..


-یعنی میشه بی سرو صدا بریم سر زندگیمون ..من دیگه طاقت ندارم ارکیده ..


چرخیدم سرجام وامیرحافظ دوباره ماشین رو راه انداخت ..


-با حاج بابا حرف میزنی ..؟


-اره بهشون میگم هرچند که عزیز خیلی دوست داشت عروسیم رو ببینه ..


لب گزیدم از این خریت خودم ..اصلا حواسم نبود که امیرحافظ هم رخت دومادی نپوشیده ..


-اگه اگه تو فکر میکنی ..؟


-من هیچ فکری نمیکنم ارکیده ..توراضی باش همون جوری که تو میخوای پیش میریم.. خوبه ...؟


با رضایت پلک زدم ..


-تازه این جوری به نفع من هم هست زودتر یه لقمه ی چپت میکنم ...


-امیرحافظ ...


صدای خنده اش بلند شد که از خجالت سرم رو تو چادرم فرو بردم ..دستش رو دورم پیچید ومن رو تو اغوشش کشید ...


-فدای خانم خجالتی خودم بشم ..


-مواظب باش امیر تصادف میکنی ها ...


رهام کرد ودوباره سرجاش مرتب نشست ..


-خداروشکر که از خر شیطون پیاده شدی وگرنه فکر کنم قشنگ از راه به درم میکردی ..


-وا من ..؟


-پس نه من ..؟


به صدای نازکش که ادام رو درمیاورد خندیدم که دم درخونه نگه داشت ..


-بفرمائید بانو ..به عزیز میگم برای عصری هماهنگ کنه بیایم ..


-شام بیاید ..


-دیگه اونش دست من نیست ..عزیز میدونه وشما ..


-باشه بسلامت ..


ازماشین پیاده شدم وسرم رو دوباره خم کردم ..


-اروم بری ها امیرحافظ ..مراقب خودت هم باش ..


-باشه نگران نباش سلام برسون ..


درماشین رو بستم که امیرحافظ دستی تکون داد ..دستم رو تو کیفم فرو بردم تا کلیدم رو پیدا کنم ..ازهمونجا اشاره کردم که بره 


فقط با لبخند نگاه کرد وحرفی نزد ..کلید رو تو درانداختم وبازکردم که امیرحافظ تک بوقی زد ورفت 


با کف دست دررو هل دادم که با شنیدن اسمم بند دلم پاره شد ..


-ارکیده ..؟


قلبم مثل یه گنجشک اسیر کز کرد کنج قفسش ..


محال بود تا اخر عمرم این تن صدا واین ترس زیخته شده تو مویرگ هام رو فراموش کنم ..


با چشمهای هراسون ودستهای لرزون برگشتم به سمت صدا ..





"امیرحافظ "


ماشین رو با تک بوق راه انداختم ..تو فکر بودم که اگه خدا همین جوری بهم لطف کنه تا چند وقت دیگه ارکیده زنم میشه وخانم خونه ام ..باید دنبال کارهای محضرو ازمایش خون میرفتم ..اوه کلی کار دارم ...


برحسب عادت تو ائینه ی وسط ماشین نگاه انداختم ولی با دیدن مردی که دقیقا دم خونه ی ارکیده وایساده بود پام رو از رو گاز برداشتم ..


دلم شور زد ..تیپ وقیافه ی مرد به امید نمیخورد ..شاید هم همسایه ی خونه ی کناری بود .


.ولی زن چادری ومرد روبه روش که استیلش شباهت زیادی به سپهر داشت باعث شد بی اراده دور بزنم ..


هرچی نزدیک تر میشدم فشار خونم بالاتر میرفت ..خودش بود سپهر ...دم درخونه ی ارکیده چی میخواست ..؟اصلا این بی شرف نامرد با زن من چی کار داشت ..؟


ماشین روکج وکوله روبه روی خونه ی ارکیده زدم کنار ومثل یه طوفان سهمگین حمله کردم ..تو اون لحظه امادگی هرنوع دفاعی رو از ارکیده داشتم ...


ارکیده تا چشمش بهم افتاد قدمی جلو گذاشت... فاصلمون رو پرکردم ونعره زدم 


-تو اینجا چه غلطی میکنی عوضی ..؟


سپهر که با دیدن من صورتش رو با حرص جمع کرده بود سینه به سینه ام وایساد ..


-امیرحافظ اروم ..


دست ارکیده روبه ارومی پس زدم ..سپهر مثل همیشه ..مثل تمام این مدت که دیده بودمش ابروهاش رو به تمسخربالا برد وتلخ شد ...درست مثل حنظل 


-باید حدس میزدم اینقدر جیک تو جیک بشید باهم ..


بعد هم به مسخره ادای ارکیده رو دراورد ..


-امـــــــیرحافــــــظ ..!!


-حرف دهنت رو بفهم 


-تو خفه شو جوجه حاجی ..


به سمت ارکیده برگشت ودوباره با اعتماد به نفس گفت ..


-از کی تا حالا پسر حاجی میپسندی ارکیده ..؟این شیر برنج وارفته ی منکراتی که به دردت نمیخوره ..


به سمتش خیز برداشتم که دستهای ارکیده مانعم شد ومن رو عقب فرستاد وبه سمت سپهر جوشید ..


-ببند دهن کثیفت رو سپهر.. این مرد شوهر منه ..


دل گرم شدم ..داغ شدم از حس حمایتی که ارکیده بهم داد ..حتی حس گرمای دستهاش که روی بازوم بود ..


سپهر خنده ی تمسخرامیزی کرد وبا پوزخند گفت ..


-غلط کردی ...میخوای سر من شیره بمالی ..؟


ارکیده ساعد دستم رو محکم گرفت وتنها نگاهش کرد ...هردو پشت به پشت هم قصد حمایت از همدیگه رو داشتیم ..


نگاه سپهر روی انگشت دست ارکیده چرخید و صورتش تو عرض چند لحظه کبود شد ..صدای فریادش بلند شد 


-دروغ میگی ...


یه قدم به سمت ارکیده برداشت که ناخوداگاه دست ارکیده روعقب کشیدم وخودم جلوی سپهر سینه ستبر کردم ..


نگاهش روی صورت ارکیده میچرخید ..


-اره ارکیده ...میخوای من رو بسوزونی اره ..؟


نگاهم روی صورت سپهر جرخید ...سپهر مرد جذابی بود ..بیش از حد جذاب ..کت کوتاهی به تن داشت وبوی ادکلن وچشمهای روشن وصورت شیش تیغه اش چهره ی زیبایی ازش ساخته بود که میتونست دل هر زنی رو بلرزونه ..


ولی همین دیو ..همین فرشته ی شیطان صفت چنان بلایی به سرارکیده ی بیچاره اورده بود که هنوز که هنوزه از ترسش میلرزید وبا زجر از اون دوران زندگیش اسم میبرد ..


به قول عزیز... سیرت زیبا ،به زصورت زیبا ..این مثل مصداق بارز رفتار وخلق وخوی سپهر بود ..


سپهر که جواب دلخواهش رو نگرفت ..با حرص غرید ..


-برو کنار تن لش ..میخوام باهاش حرف بزنم ..


-زن من حرفی باتوی بی شرف نداره ..


سپهر جوشید ..


-برو کنار فکر کردی بچه ام نقشه کشیدی که دست از سرش بردارم ..اون زن منه ..


-زن تو بود عوضی ..حالا زن منه ..محرم منه .دستت رو قلم میکنم که بخوای اذیتش کنی ....


سپهر باهام دست به یقه شد که فریاد زدم ..


-گمشو برو تا مثل دفعه ی قبل به جرم ازت شکایت نکردم وننداختمت تو هلفدونی ..


-مزاحم تویی وهفت جد وابادت کی به تو اجازه داده به زن من نزدیک بشی ...


ارکیده استین لباسم رو کشید 


-خفه شو سپهر ما دو هفته است که محرمیم چند روزه دیگه هم عقد میکنیم ...راهت رو بکش وبرو ...من حتی اگه زن امیرحافظ هم نبودم هیچ حرفی با تونداشتم ...





سپهر با غیض دستم رو پس زد ونعره کشید ..


-ولی من باهات حرف دارم ..


از پس دندون های چفت شده غریدم ..


-نشنیدی چی گفت ؟کاری باهات نداره ..


سپهر از کنارم سرک کشید ..


-ارکیده خام این بچه حاجی نشو ..اینها همشون شارالانن 


ارکیده با اعتماد به نفس جوشید ..


-ترجیح میدم خام این به قول تو بچه حاجی بشم تا خام توی بی وجود 


-ارکیده برو خونه ..


-ارکیده نگاهی به چشمهای مصمم انداخت ودستم رو رها کرد که سپهر زد زیر دستم وتو یه لحظه غفلت من سرراه ارکیده وایساد ..


-چی کار میکنی بی ناموس ...


-باید باهات حرف بزنم ..ارکیده ..این اخرین باریه که من رو میبینی ...


نگاهم تو نگاه متعجب ارکیده نشست ...به خاطر تعجبم... شدت عصبانیتم هم کم شد ...


صدای اروم سپهر دوباره بلند شد ..


-دارم میرم خارج ..


ارکیده با نفرت غرید ..


-به جهنم ..


-طلبکارهام دنبالمن ..


پوزخندی روی لبهای ارکیده کاملا واضح بود ..


-به خاطر بابای تو واون دوست بی همه چیزت داروندارم رو از دست دادم ..


اونقدر پوزخند رولبهای ارکیده تلخ وتحقیر کننده بود که سپهر به خروش افتاد ...


-یه روزی عاشقم بودی ...؟


-خودت داری میگی یه روزی ..من اشتباه جوونی هام رو فراموش کردم ..


-تو دوستم داشتی ارکیده ..یادته ..یادته به خاطر من از همه چیزت بریدی ..یادته طرد شدی ..اینها همه اش به خاطرمن بود .چون دوستم داشتی ..


بی حرف با یه قدم فاصله ازشون ایستاده بودم ..این نبرد حالا دیگه نبرد سپهر وارکیده بود ..خودارکیده باید این جنگ رو میبرد ..


-اره خوب یادمه ..خریت هام رو هیچ وقت فراموش نمیکنم ...


-ارکیده اون همه علاقه رواز یاد بردی ..؟


-نه فراموش نکردم ..


جای زخم روی شقیقه اش رو نشون داد 


-میبینی همیشه همراهمه ...کتک هات ..خیانت هات ..نفرین هات ..همه رو یادمه ..حتی یادمه ارزوی مرگم رو داشتی ..


باهرکلمه ودردی که ارکیده میکشید دست من بیشتر مشت میشد ..


-پس به خاطر همون نفرت که نفرینم کردی ..تا بدبختیم رو ببینی ..


ارکیده خونسرد مثل یه تیکه سنگ گفت ..


-نه نفرینت نکردم ..ارزشش رو نداشتی که نفرینت کنم ...


-ارکیده بامن بیا ..نمیخوام بی تو برم ..


دندون هام رو رو هم سائیدم ..حتی فکر رفتن ارکیده هم مرگ اور بود ..


-تو مثل اینکه حالیت نیست چی میگم ..من زن این مردم ...بهش بله دادم چونباغیرت تر از توی اشغال بود ..


چون اگه صورت جذابی مثل تو نداره حداقل اونقدر مردونگی وشرف تو وجودش داره که نذاره اب تو دلم تکون بخوره ..


برو گورتو گم کن سپهر .. هرقبرستونی که میخوای برو ..فقط از زندگی من گم شو بیرون روانی ...


با این حرف ارکیده جلو رفتم وبازوی ارکیده رو عقب کشیدم ...سپهر با دیدن این حرکت من دیوونه شد ..


-دست بهش نزن پف.یوز ..


تو انی سیلی ارکیده رو صورت سپهر نشست ..


-حق نداری به مَردَم توهین کنی کثافت ..


سپهر خیز برداشت که ارکیده رو عقب زدم ..ومشت دست جمع شده ام رو با یه ضربه تو صورتش فرود اوردم ..سپهر که اصلا امادگیش رو نداشت به پشت روی زمین افتاد ..


با نفرت یقه اش رو گرفتم وغریدم ..


-این به خاطر چرند وپرندی که تحویل زنم دادی ...


یه مشت دیگه هم توصورتش کوبیدم 


-این هم به خاطر رد کمربند روی شقیقه اش .دفعه ی دیگه اینجا پیدات بشه ..لهت میکنم اشغال ...


با کشش دستم از روشکم سپهربلند شدم ..سپهر با نفرت به ساعد دستم که تو دست ارکیده بود خیره شد وبلند شد ..


ارکیده با نفرت گفت ..


-سایه ی نحست رو از رو زندگیم بردار سپهر صولتی ..تو دیگه برای من مردی ..


سپهر دستهاش رو مشت کرد وبه سمت ارکیده براق شد که من گارد گرفتم ..نفسش رو با غیض فوت کرد وگفت ..


-یه روزی از انتخابی که کردی پشیمون میشی ارکیده ..


ارکیده فقط رو برگردوند وسپهر بدون حرف دیگه ای سوار ماشینش شد وراه افتاد ..


با دور شدن ماشین وسنگینی دست ارکیده ..تازه به خودم اومدم ..


-ارکیده؟؟





رنگ ارکیده پریده بود ..


-ارکیده ؟..ارکیده خوبی ..؟


زیر بازوش رو گرفتم ودرنیمه باز رو بازکردم ..


خداروشکر که کوچشون خلوت بود وکسی متوجه ی این دعوا نشد ...وگرنه بازهم مثل همیشه ابروریزی به پا میشد ..


ارکیده رو به خودم چسبوندم واز پله ها بالارفتم وسوار اسانسور شدم ..


-ارکیده خوبی ...حرف بزن عزیزم ..


همینکه دراسانسور باز شد امید رو دیدم که منتظر رسیدن اسانسور بود ...با دیدن ارکیده چشمهاش ازتعجب گشاد شد ..


-چی شده ..؟


به سمت من چرخید ..


-این چه وضعیه ...؟


با چشم وابرو اشاره کردم فعلا حرفی نزنه ..زیر بازوی ارکیده رو گرفت وکلید انداخت ورفتیم تو ..


ارکیده رو روی اولین مبل نشوندم که شیرین خانم از اشپزخونه بیرون اومد ..با دیدن ارکیده چنان نگران شد که دلم سوخت ...


-وای خاک به سرم چی شده ...


-چیزی نیست مادر .یه لیوان اب قند میارید ...فکر کنم فشارش افتاده ..


نشستم کنارش که ارکیده بی حال سرش رو به شونه ام تکیه داد ..قلبم تیر کشید ...


امیر با چشم دوباره ازم پرسید که چشمهام رو به معنی چیزی نیست بستم ...شیرین خانم همون جور که لیوان اب قند رو هول هولکی هم میزد گفت ..


-اخه چرا این جوری شدی ارکیده؟ ...تو که حالت خوب بود ..اتفاقی افتاده امیرجان ...؟


-اروم باشید مادر چیزی نشده که ..دم در سرش گیج رفت منم اوردمش بالا ..امروز کارهامون زیاد بود فکر کنم بهش فشار اومده ...


لیوان رو گرفتم ودستم رو زیر بازوی ارکیده بردم ..


-ارکیده جان ..خانمم چشمهات رو وا کن ...


ارکیده با بی حالی پلک زد ..


-بیا عزیزم ..بیا یکم بخور حالت بهتر بشه ...


لبهای ارکیده به سختی باز شد ویه جرعه خورد ...دلم خون شد براش ..انگار هیچ وقت قرارنبود اسوده بشه ..


دستم رو پس زد که لیوان رو گذاشتم رو میز ودست سردش رو تو دست گرفتم ..


-حالت بهتره ..؟


فقط سرتکون داد 


-میخوام دراز بکشم ..


شیرین خانم سریع بلند شد وبه ارکیده کمک کرد به اطاقش بره ...دلم از اون همه رنجوری وضعف رفت ..با نفرت دندون هام روهم سائیدم ..


امید همینکه ارکیده به اطاقش رفت ..کنارم نشست وبا نجوا پرسید ..


-بالاخره میگی چی شد یا نه ...؟


-سپهر اومده بودم دم خونتون ..


-چی ..؟اینجا چه غلطی میکرد ..؟


-هیس ارومتر... مادرت میشنوه ..خبر نداشت ما محرم کردیم ..اومده بود که ارکیده رو با خودش ببره ...میگفت طلبکارها دنبالشن ..


امیر دستهاش رو مشت کرد وبا غیض جوشید ...


-پدرش رو درمیارم ..غلط کرده سر راه ارکیده سبز شده ...


از جا بلند شد که گفتم


- کجا ..؟


-میدونم باهاش چی کار کنم ..چکش دست باباست ..چوب تو استینش میکنم بی شرف رو ..


با نگرانی بلند شدم ...


-برای ارکیده شر نشه امید ...از اون بی همه چیز هرچی بگی برمیاد ...


دستش رو روی شونه ام گذاشت 


-تو فقط حواست به ارکیده باشه باقیش رو بسپار دست من وبابا فرزین ..


-اگه دوباره پیداش شد چی ...؟وضع وحال ارکیده رو میبینی ...؟اون این همه فشار رو طاقت نمیاره ...


-نمیاد ..یعنی مهلت نمیدم که نفس بکشه ..از فردا من میدونم واون ..روزگارش رو سیاه میکنم ..تا دور ارکیده یه خط قرمز بکشه ...


-فکر میکنی تاثیری هم داره؟ ..من نگران ارکیده ام ..هرباری که اون نامرد رو میبینه از این روبه اون رو میشه ..


با ناراحتی چشمهام رو مالیدم ..


-من با بدبختی دارم ارومیش میکنم ..دارم اعتمادش رو جلب میکنم ..اون وقت این اشغال ...


-مردونگی میکنی امیرحافظ ...از اینجا به بعد هم درکنارش باش ..من قول میدم شرش رو کم کنم ...


با بیرون اومدن شیرین خانم هردو از هم فاصله گرفتیم ..


-امیرحافظ مادر نمیگی چی شده ..؟


-گفتم که مادر چیزی نشده ..یه دفعه ای حالش بد شد ...


پیش خودم حساب کردم این حرفم جز دروغ حساب میشه ....وبدبختانه اعتراف کردم که همه ی حرفهام دروغه ودارم سر مادر ارکیده رو شیره میمالم ..


-خوابید مادر ..؟


-اره خوابش برد ...


از جا بلند شدم ودستم رو توجیبم سر دادم که دونه های تسبیح تو دستم نشست ..


-پس من میرم کاری بود حتما بگید ..


-باشه مادر برو خیالت رات ..


با امید دست دادم که فشاری به دستم اورد تا خیالم رو راحت کنه ...


با ناراحتی از خونه بیرون اومدم ..خدا لعنتت کنه سپهر ..ببین چه بلایی داری سر زندگیمون میاری ...


نفس سنگینم رو فوت کردم وترجیح دادم فعلا به سپهر کاری نداشته باشم ..امید واقا فرزین از پس سپهر برمیومدن ..


من فعلا باید شرایط رو محیا میکردم تا زودتر ارکیده رو عقد کنم ..این جوری حداقل کنارم بود ومیتونستم بیشتر ازش مراقبت کنم ...


فکر اینکه ممکن بود امروز متوجه نشم وارکیده به تنهایی با اون بی شرف دهن به دهن بشه ..خونم رو به غلیان درمیاورد ..


شکر خدا که زود فهمیدم ونذاشتم فاجعه به بار بیاد ..





"ارکیده "


با صدای لرزش گوشیم چشم بازکردم ..یه لحظه از تاریکی وسکوت خونه ترسیدم ..نگاهم بی فکر تو اطاق چرخید ...


الان صبحه یا شبه ..؟


دوباره ویبره ی موبایل ...یه دفعه با به یاد اوردن سپهر وحرفهایی که زده شد سریع تو جام نشستم ..ویبره ی مجدد باعث شد بدون اینکه بتونم فکردیگه ای کنم گوشیم رو از سر میز چنگ بزنم ..


یادم نبود دفعه ی اخر خودم گوشیم رو اینجا گذاشتم یا کس دیگه ای گذاشتتش ...


با دیدن اسم امیرحافظ یه حس شیرین زیر رگ وپی ام لغزید ..


-الو ..الو ارکیده ..؟


-سلام ..


-سلام عزیز دلم ..ساعت خواب خانمی ....بهتر شدی ..؟


کش وقوسی به بدنم دادم ..


-اره بهترم ...


نگرانت بودم ..


نفس سنگینم روفرو خوردم ..


-چیزیم نیست ..پوست کلفت شدم امیر ...


صدای امیرحافظ هم بی حوصله شد ..


میخواستم امروز با عزیز صحبت کنم که نشد ..میخوای برنامه رو کلا عقب بندازم .. ؟اگه حالت بده فعلا دست نگه میدارم ...


پوست لبم رو با سرانگشت لمس کردم ..


-من خیلی وقته که حالم بده وتو مایه ارامش دلم شدی ...دیگه از این شرایط خسته شدم امیر ..تمومش کن ..


صدای سرخوشش تو گوشی پیچید ...


چاکرتم به خدا ..میترسیدم با این حالت دیگه قبول نکنی ..پس با عزیز صحبت میکنم تا برنامه ی فردا رو هماهنگ کنه ..


-باشه من حرفی ندارم ..هرجور صلاح میدونی ...


-راستی ارکیده ..؟


-جانم ..


-بابت تمام حمایت های صبح ممنون ..اینکه بهم اعتماد کردی ..


-من باید ازت تشکر کنم امیر.. اگه تو نبودی ...


بغض دوباره تو گلوم نشست ..


-اگه من هم نبودم ..هیچ غلطی نمیتونست بکنه ..شیرزنی هستی برای خودت عزیزم ..


چشمهام رو بستم وتکیه دادم به تاج تخت ..


-چقدر خوبه که هستی امیر ..


-یعنی میشه این چند وقت زودتر تموم بشه وسر وسامون بگیریم ..؟


-اینقدر هولی ..؟


-بیشتر از این ..ولی حیف که هیچ کاری نمیتونم انجام بدم ..


-امیر ..


-جون دل امیر ..بگو عمر امیر ...


-سپهر ..؟؟


-سپهر مرد ..دیگه حق نداری بهش فکر کنی ...چون فکر کردن به اون بی شرف فقط ضرره ..همه چی رو بسپر دست ما ..تو نگران نباش ...


-نکنه اذیتتون کنه؟ ..


اگه سپهر یه روزی کفتار بیشه زار بود ..حالا درحد یه جوجه هم نیست ...خودت رو اذیت نکن عزیزم ..قول میدم دیگه سپهر رو نبینی ..


چشم بستم 


-ارکیده برای برنامه ی فردا مطمئنی ..؟


-اره مطئنم تا الان تو هیچ مسئله ای به اندازه ی این کار راسخ نبودم ..دلم دیگه هیچ جا قرار نداره امیر 


صدای نفس های تند امیر تو گوشی پیچید ..


-مثل من ..


-وقتی کنارت هستم یه درده و...ازت که دورم هزار درد ..


نفس هاش رو تو گوشی دمید ...


-مثل من ارکیده ..مثل من ...


-کاش بدونی تو این دلم چی میگذره ..اشوبه تو سرم ..دل نگرانتم ارکیده ...


-نباش ..من خوبم ...تو که هستی خوبه خوبم ...


سکوت که تو خط برقرار شد ..لرزش های دلم سربه فلک گذاشت ..از این همه دلتنگی ..


صدای زمزمه مانند امیر حافظ من رو برد به اسمونها ..پیش ارامش خود خدا ..


-شبت خوش خانمم ..


گوشی که قطع شد دست گذاشتم رو سینه ی لرزونم ...لحظه ی وصال نزدیک است ...


اندکی صبر باید ...اندکی صبر ..





نگاهم روی ضریح اقا میچرخید ..بوی گلاب وخنک دلچسب شب عید فضا رو معطر ودلچسب کرده بود ...پاهام رو تو بغلم گرفتم وتکیه دادم به دیوار خنک پشت سرم ...وچشم گردوندم رو تک تک دونه مربع های ضریح اقا ...


(سلام اقا ...مهمون نمیخوای ...؟ارکیده اومده ..اومده تا این شادیش رو با تو قسمت کنه ..


دلم تنگت شده بود اقا ..خیلی وقته پابوست نیومده بودم ..ولی حالا با امیرحافظم اومدم ..باقلب عاشقم اومدم ...دست خالی اومدم ولی عاشق وبی دل ..)


پلک زدم که یه قطره اشک سرازیر شد روی گونه ام ..اشک شوق بود انگاری 


سر بلند کردم به سمت سقف ائینه کاری شده 


(خدایا !بهت گفتم ممنونم؟ ..نگفتم ..؟کم گفتم ...؟پس باز هم میگم ...


ممنون به خاطر صبوری هات ..به خاطر اینکه پشم موندی ..پا به پام اومدی ...خطا کردم وندیده گرفتی ...برام بهترین بنده هات رو گلچین کردی وفرستادی ...


ممنون که همیشه بودی واشتباهاتم رو... کاستی هام رو خداگونه بخشیدی ...


دیگه هیچی ازت نمیخوام ..یه دل تنها داشتم که با مهر خودت وامیرحافظ پرش کردی ..یه تن زخم خورده داشتم که با دستهای پر محبت امیرحافظ مرهمش کردی ..دیگه چی بخوام ..؟هیچی نمیخوام ..


فقط همیشه همین جوری مثل یه مادر بالا سرم باش تا خطا نکنم ..تو که باشی من هم خوبم ..زندگی قشنگه واسمون ابی ..


پس باش کنار من وامیرحافظ ..که این روزها بدجوری دلم روبرده ..


واله ام کرده خدا .. خطاست که بگم ولی خدای روی زمینم شده .. 


یه وقت دلگیر نشی ازم خدا ...ولی انگار که لبخندهات رو تو وجودش میبینم .. حتی عرش کبریائیت هم برام قابل لمس شده ..با امیرحافظ که باشم دنیا تو مشتمه خدا ...سختی ها پر ..تلخی ها هم پر ..


(گاهي گمان نمي كني ولي مي شود، گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛


گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است، گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود؛ 


گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست، گاهي تمام شهر گداي تو مي شود...)





سرم رو تکیه دادم به دیوار پشت سرم وهمون جوری که زیر لب حرف میزدم نگاهم رو تو ائینه کاری های درخشان روی سقف چرخوندم ..


بعد از رفتن سپهر ..وقول قراری که فرداش حاج بابا گذاشت ..کارها چنان به سرعت انجام شد که خودم هم نفهمیدم ..چه جوری به فاصله ی دو سه هفته بعد سر سفره ی عقد نشستم ...


یادمراسم بله برون ساده امون افتادم ....


حاج بابا گفت ..


مهریه سه دونگ از خونه ام ...


قبول نکردم ...گفتم :


نمیخوام مهریه ام ..سقف وکاشونه ی کسی باشه ...مهریه ی من دستهای حمایت گر واغوش امن امیرحافظ ...


گفتم: چهارده تا سکه ..


عزیز گفت ..:


صد وچهار ده تا ..


گفتم :عزیز ...؟؟


چشمهام رو بوسید وبا انداختن انگشتر موروثی تو انگشتم لبهام رو بهم دوخت ..


سر سفره ی عقد ..همون موقعی که دلها بیشتر از هرزمان دیگه ای بهم نزدیک میشه ویکرنگ ..دل دل میزدم برای این لحظه های قشنگ ..


لحظه ی انداختن حلقه ها ..شیرین بود ..شیرین شیرین ...


داشتیم با این حلقه ها ..ریسمان میبافتیم برای این پیوند همیشگی ...تا اخر عمر ...


امیرحافظ حلقه رو تو انگشتم انداخت وبوسه زد به انگشتم وحلقه ...


سرخ شدم از خجالت ..ولی شیرین بود ..نبود؟ ..محبت امیرحافظ بدجوری حلاوت داشت ..


اطاق که خلوت شد ..امیرحافظ با سرانگشت تک به تک اجزای صورت نیمه ارایش شده ام رو لمس کرد ..


چشم بستم زیر نوازش هاش ...وگذاشتم لذ.ت ببره از این تماس حلال حلال ..


لبهاش رو گذاشت روی شقیقه ام ..


-محبتم نسبت بهت بی اندازه است ارکیده ...نکنه خدا به خاطر این محبت ازم دلخور بشه ..


شیرین نبود ..؟بود ..به خدا که بود ..شهد وعسل بود این عاشقانه ها ..


دستش روبلند کردم وبند های دستش ...همونهایی که یه زمانی مردانه جلوی سپهر ازم حمایت کرده بود رو بوسیدم ..


تک به تک ..مهرزدم رو بند های ترمیم شده اش ..


-عشق به همسر ..اولین پله برای رسیدن به معبوده ..نگران نباش امیر من ..خدا مهربون تر از هرمهربونیه ..


دستش رو دورم حلقه کرد و


دستش رو تو سینه ام کشیدم .وزمزمه کردم ..


- اَلرَّحْمنِ الرَّحیمِ(بخشنده و بخشایشگر است.)خونه ی امیر نیمه مبله بود واندک وسائل لازممون رو مامان وعاطفه وامید تو همین مدت کم گرفتن ...حتی تا موقع عقد هم خونه کاملا چیده نشده بود ...


عقد که کردیم ..همون روز سوار هواپیما شدیم وپرکشیدم سمت حرم اقا ..


ویبره ی موبایلم باعث شد دست از نگاه کردن به ائینه ها بکشم ...امیرحافظم بود ..مرد من ...


لبخندی به اسم امیرحافظم ومیم مالکیتی که بیش ازحد میچسبید زدم ..وجواب دادم ..


-سلام اقا ..


-سلام برخانم رسولی ...مناجاتت تموم شد ..؟


-داره تموم میشه ..


توی گوشی زمزمه کرد ..


-برای من هم دعا کردی ..؟


حرفها میزد ..مگر میشود ادم برای دنیایش دعا نکند ..؟؟!!


-بیشتر از خودم ..


بی تاب وبی قرار گفت ..


-نمیایی بیرون ..؟


لب گزیدم ..قلبم بی نهایت میکوبید ..


-اومدم زیارت یا تفریح ..؟


-چه اشکالی داره ..زیارت وسیاحت کنار هم باشه ..تازه ادم برای رفع خستگی باید یه وقتهای زنگ تفریح داشته باشه ..


نفسش رو فوت کرد تو گوشی ...


-بیا دیگه ارکیده ..بی تابم ..اقا هم میبخشه ....خودش میدونه من خیلی وقته که خانمم رو یه دل سیر بغل نگرفتم ..


-یعنی میگی اقا ومناجات رو ول کنم بیام پیش تو ..؟


نمیایی ارکیده ..؟


نفس گرفتم ..اخ وامان از این قلب پرضرب ...اکسیژن کم میاورد با ای ضربه ها ..


-میام امیرم ...میام ..بزار حرفهام رو تموم کنم ..میام ..دلم منم تنگت شده ..


-پس دم کفشداری منتظرتم ..


گوشی رو قطع کردم واخرین قطره ی اشک شوق رو هم پاک کردم ..


-خدایا هستی دیگه ...نه؟ ..همیشه پیشم باش ..کنار من ..پابه پای این دل بی قرار که حالا عشق امیرحافظ رو هم تو خودش جا داده ..


بیا بریم خدا ..بیا بریم که امیرحافظم بدجوری چشم به راهمه ...


بیا بریم خدا ..





(می روم و خدا را به تو می سپارم . 


زحمت زيادی ندارد ، 


گاهی صدايش كن كه نامش را فراموش نكنی.)





والسلام ..


مون شاین ..