رمان آبرویم را پس بده 25
از درکه بیرون اومدم نگاهها با دیدن چشمهای سرخ شده ام نگران شد ساجده خانم دل نگرون جلو اومد ...-چی شده امیرحافظ ..؟به جای امیرحافظ ِمستاصل ...جواب دادم ..-چیزی نشده ساجده خانم درد ودل می کردیم چشمهای مضطرب ساجده خانم مهربون شد ...-خداروشکر نگران شدم ..امشب شب قشنگیه عزیزم برای هردوتون ..گریه جایی نداره .باید بخندی چلچله ی من ..حاج بابا هم با دیدن چشمهام جلو اومد ...نگاه مامان شیرین با نگرانی روم زوم شده بود ..-چیزی شده حاج خانم ..؟ساجده خانم با تن صدای بلند تر گفت ..-نه حاج احمداقا ...عروس گلمون دلش رو سبک کرده ...دستم رو گرفت ونشوند کنار خودش ..-پرستوی من بشین که خدا امشب دو تا از ارزوهام رو براورده کرده ...یکیش سروسامون گرفتن امیرحافظم ویکیش هم ارامش دل تو ..***ساعت یک نصفه شب بود که خونه تو سکوت شبانگاهی فرو رفت ومن تازه تونستم فکرهای درهم وذهن اشفته ام رو اندکی سامون بدم ...امیرحافظ این چند ساعت یه مرد دیگه شده بود ..مردی متفاوت از اون امیرحافظ گذشته ...صدای ویبره ی تک گوشیم ...خبر از رسیدن اس ام اس بود ...نگاهم روی صفحه ی گوشی نشست ..امیرحافظ بود ..میدونستم که این وقت شب دل اون هم مثل من بی سروسامان شده بود ...بوی عطر امیرحافظ وگل های ارکیده ی بنفشی که برام به ارمغان اورده بود تو یه نفس بلعیدم چشم بازکردم وصفحه ی گوشیم رو لمس کردم ...(لمس دستان تووسوسه شیطان نبودبه قداست چادرت قسمحس قنوت نمـــاز هایم بود)چه حلاوت شیرینی داشت این جمله ها ...زیر ورو میکرد این دل عاشق وبیچاره رو ..بی اختیار از ته دل نوشتم ...(مرا با دنیا وزمین واسمان چه کار ...همینکه سبزی دستان تو ریشه های خشکیده ام رو پروراند وروزنی در تاریکی شبهای بی تابیم شد مرا بس ...)حرف دلم بود ..بی پرده وبی ترس ...حالا که دور بودم از حضورش ..دلم شعر میبافت ..قصیده وغزل یا شعر سپید ...فرقی نمیکرد ..مهم این بود که حرف دلم بود ولاجرم بردل مینشست ..چشم به صفحه ی گوشیم بود که بازهم یه مسییج دیگه ...(برایم بخند...برایم که می خندی ،چشمهایت که هیچ،آسمان هم زیبا می شود...!شبت طلایی عزیزم .. )بازهم مست شدم ...چیکارداری میکنی با این دل امیرحافظ ...؟چشمهام بی اراده بسته شد ..گرم شد از جادوی گرمای دست امیرحافظ که حضورش هنوز روی گونه ام بود ...تو لحظه های خواب وریا ...همون وقتی که نمیدونی خوابی یا بیدار ...دستهام شل شد ..گوشی روی سینه ام رها شد وارکیده ی نجفی فرو رفت دررویاهای خوش وجود امیرحافظ رسولی ...مردعجیب گذشته که هنوز گه گاهی با نگاهش من رو باخود به عرش اسمونها میبرد ...****با لرزیدن گوشیم همون جور که به فتاحی توضیح میدادم گوشیم رو بیرون کشیدم ...اسم امیرحافظ رو که دیدم ..سریع صفحه ی گوشی رو کف دستم مخفی کردم ..ونگاه نگرانی به فتاحی انداختم ..خداروشکر که حواسش به من بود ...به قدری از جسن ناجور بچه های مونتاژ میترسیدم که دستهام میلرزید ..ازش فاصله گرفتم وصفحه رو بالاتر اوردم وبا استرس ومحبت پیام رو بازکردم ...نگاهم که به صفحه ی گوشی چسبید قلبم شروع به تپیدن کرد ..تو گویی بی تپش بود تا به حال ..(ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮﺩﻟﺘﻨﮕﯽِ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻧﯿﺴﺖﮐﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ ﻣﯽﮐﻨﺪﺷﺐ ﻫﺎ ﺷﺎﻋﺮ ...)شیرینی عشق امیرحافظ ریخته شد تو رگ وپی ام واززمین وزمان جدام کرد ...این عشق بی نظیر بود ...با صدای یکی دیگه از بچه ها نفس های بی تابم رو جمع کردم وگوشی رو توی جیبم سر دادم ...(داری نامردی میکنی امیرحافظ ...قرار ما این نبود ...این شیرینی های شبانه ونیمه وقت ...تبصره ی عهد وپیمان ما نبود ...)باید باهاش حرف میزدم ..باید میگفتم که دیگه اینکارو نکنه ...ولی دلم ...دلم لجبازی میکرد ...لجوج شده بودتو این لحظها و...دو دستی به این حلاوت وشیرینی چسبیده بود ...باخودم تکرار کردم ..باید حرف بزنم ..باید حرف بزنم ..این جوری نمیشه ..اگه قرار باشه بازهم به محبت هاش ادامه بده عقلی برام نمیمونه که باهاش فکر کنم وتصمیم بگیرم ...از دیشب تا الان من این همه عاشق تر شدم ...واله تر شدم ..وای به حال بعد ها که دیگه نمیتونم از زیر بار محبتش در برم ..باید ...باید باهاش حرف بزنم ..پس قرار بگیر دل احمق و...ساکت بمون ..فعلا دور.... دور تو نیست ..
ساعت پنج ونیم بود که سوار تاکسی شدم ..پیرو تصمیم صبحم به امیرحافظ اس ام اس داده بودم که میخوام باهاش صحبت کنم ..وحالا امیرحافظ کنار ایستگاه نونوایی سنگکی بود تا برم ودردی رو که این روزها خیلی شیرین بود روبراش توضیح بدم هنوز نرفته ونرسیده قلبم به تپش افتاده بود ..دستهام از شوق دیدار میلرزید ویخ کرده بود ..امید داشتم که بتونم جلوی این علاقه ی قلبی رو بگیرم تا کمی حرف بزنیم واز ترس هام براش بگم ...با دیدن جِنسیس مشکی رنگ امیرحافظ ...کرایه رو حساب کردم وبا دل نگرانی سوار ماشین شدم ...-سلام ..-سلام خسته نباشی ..به قدری با انرژی پاسخم رو داد که حس کردم حتی سر اَرزنی خستگی به تن ندارم ...ماشین که راه افتاده تازه تونستم از اون حالت تدافعی دربیام وسرم رو صاف نگه دارم ...-خب چه خبر ..؟امروز چطور بود ..؟لبخند ملایمی ناخواسته کنج لبم نشسته بود ...-مثل همیشه ..مونتاژ وقطعه ونفسم رو فوت کردم وادامه دادم ..-بچه های مونتاژ ...اس ام اس دادم که باهاتون صحبت کنم ...-حرفت واجبه ..؟-چطور مگه ..؟-قبلش میخوام یه جایی رو نشونت بدم ...-باشه من بعدا حرفم رو میزنم ..-پس بریم ...دست درازکرد ومثل همیشه نوای تار وفلوت توی ماشین پیچید ...(بی تو برگی زردمبه هوای تو می گردمکه مگر بیفتم در پایتای نوای نایمبه هوای تو می آیمکه دمی نفس کنم تازه در هوایت)لبخندم روشن تر شد ودلم اروم تر ...به نرمی توی صندلی ماشین خزیدم ونفس گرفتم ...بوی عطر ملایم امیرحافظ ازنزدیکها مشامم رو نوازش داد ...(چی تو وجودت داری امیرحافظ که این جوری ارومم میکنی ..؟)-اهنگهای علی رضا افتخاری رو دوست دارید ..؟چشم غره ای بهم رفت ...-فکر نکن حواسم نیست ها ..دیشب توبودم ولی امروز از اول راه شدم شما ...سر به زیر انداختم ...کاش یه نفر بهش میگفت این همه صمیمیت چه بلایی میاره سر این دل بیچاره ...-اما درمورد جوابت باید بگم اره ...بعضی از اهنگهای علی رضا افتخاری ارومم میکنه ...یه جورای مثل تو ...گرگرفتم از این تشبیه ..-ارکیده .؟-جانم ..لب گزیدم ..بی هوابود وناخواسته ..حاصل شیرینی جمله ی قبلی امیرحافظ بود ...این جان ..دستم رو زیر چادر توی هم پیچیدم وعرق ریختم ..-جانت بی بلا ...بازهم لب گزیدم ..چقدر بچه بودم وجویای محبت که با چند کلام ساده عرش رو سیر میکردم ..-حرفم رو بزنم یا هنوز میخوای سرخ وسفید بشی ..؟نگاه شرمگینم که نیمه بالا اومد صدای خنده اش ماشین رو پرکرد ...-بسه ارکیده چیزی نشده که این جوری سرخ شدی ..داری خفه میشی دخترمعذب شدم ..-حرفتون رو بزنید ...شماتت گر جمله ام رو تصحیح کرد -حرفم رو ..نه حرفتون ...-بله حرفت رو ...-میشه خواهش کنم تسبیحت رو بهم برگردونی ...؟-تسبیحم ..؟-همون که روز خواستگاری بهت دادم ..-ولی اون تسبیح یادگار عزیزه ..-میگم عزیز یکی دیگه لنگه ی همون رو برات بگیره ...-نه این چه کاریه ..؟دستم رو توجیب کوچیک کیفم فرو بردم واه ناخواسته ام رو سَرکشیدم ..رویی نداشتم که بگم دل خوش لمس دونه های تسبیحی هستم که روی بند بند انگشت امیرحافظ سُریده ...تسبیح رو دراوردم ولی دست مشت شده ام رو نگه داشتم ...-میشه بپرسم چرا ...؟نگاهی از گوشه ی چشم به سمتم انداخت ..معذب بود ..کلافگیش رو که حس کردم حرفی نزدم ومشت دستم رو به سمتش دراز کردم ..دستش رو از دنده سوا کرد وزیر مشت دستم اورد ..-وقتی پیشمه دلم قرصه ..انگار که تو هستی ...دیگه نمیترسم از اینکه دو ماه دیگه ممکنه عمر این محرمیت تموم بشه وتو دیگه کنارم نباشی ..خیره موندم به کف دست باز شده اش ..چقدر حس هامون شبیه به هم بود ..دستم بی اراده باز شد ودونه های تربت مابین انگشت های امیرحافظ نشست ..-امانت پیشم میمونه تا عقدت کنم ..اونوقته که با خیال راحت امانتیت رو پس میدم ...بغض تو گلوم بیداد میکرد ..حتی از تصوردوری امیرحافظ میلرزیدم به خودم ..دوست داشتم دست روی لبهاش بذارم وبگم :(نگو ..حرف از جدایی نزن ..دل کوچیک وزخم خورده ی من تازه عادت به شیرینی عشقت کرده ..)تسبیح رو به ارومی دور ائینه ی ماشین انداخت ونفس عمیقی گرفت ...علی رضا افتخاری همچنان زمزمه میکرد ومن غرق بودم تو حس دلتنگی وشیرینی محبت امیرحافظ ...(به نسیم کوبت ای گلبه شمیم بویت ای گلدر سینه داغی دارماز لاله باغی دارمبا یادت ای گل هر شبدر دل چراغی دارم)
چقدر گذشت نفهمیدم ..چطور گذشت هم نفهمیدم ..ماشین که ایستاد سر بلند کردم ونگاهی به کوچه ی دنج وخلوت انداختم ..-رسیدیم ..همین جاست ..با گیجی دوباره نگاهی انداختم و از سر کنجکاوی پیاده شدم ..امیرحافظ ریموت ماشین رو زد وبا کلید دردستش دروبازکرد ..اونقدر بهش اطمینان داشتم که بی هول وهراس به دنبالش از پله ها بالا رفتم وسوار اسانسور شدم ...-اینجا کجاست ...؟سرش رو کمی کج کرد ونگاه مهربونش رو روی صورتم پاشید ...-چه عجب پرسیدی ..؟-فوضولی کردم ..؟-نه باید میپرسیدی ...اسانسور که وایساد تنها در قهوه ای سوخته رو کلید انداخت وبازکردم ..-بفرما تو تا جوابت رو بدم ..به خونه ی نقلی درحدود هفتاد هشتاد متر بود ...تمیز ومرتب که با یه دست مبل ویه تلوزیون ساده مبله شده بود ...بوی خوشی زیر بینیم پیچید ...یه خونه ی دلباز با پنجره های سرتاسری ..بی اختیار گفتم ..-چقدر قشنگه ..-خوشت اومد ..؟فقط سری تکون دادم وبا اشتیاق سرک کشیدم ..-اگه دوست داری برو اتاق ها رو هم ببین ..وخودش به سمت چای ساز گوشه ی اپن رفت ...بدون تعارف تک تک درها رو بازکردم ...دو تا خواب نقلی داشت که با وسائل مختصر پر شده بود ویه اشپزخونه ی ساده ولی قشنگ وجمع وجور ...همین که از دید زدن خونه فارق شدم ..نگاهم به نگاه خندان امیرحافظ افتاد ..-مال کیه اینجا ..؟-بیا بشین اول ازت پذیرایی کنم تا بعد ..بی اختیار رو مبل نشستم وچشم دوختم به امیرحافظ که خیلی راحت دو تا لیوان لنگه به لنگه رو از کابینت دراورد دوتا چایی کیسه ای هم تو لیوان ها انداخت واب جوش روشون ریخت ..خنده ام گرفته بود تا حالا امیرحافظ رو تو این شرایط ندیده بودم ...با سینی چایی کنارم نشست ..-بفرما ..ببخشید دیگه چایی مجردیه ..به پای چایی های شما نمیرسه ..لیوانم رو برداشتم ودستم رو دورش حلقه کردم ...برخلاف انتظارم فضای اطاق زیاد هم سرد نبود -خب درجواب سوالت باید بگم اینجا خونه ی تواِابروهام بالا پرید ...-البته اگه قابل بدونی وسر عقد بله بگی ...از فکر عقد کردن وزیر یه سقف اومدن با امیرحافظ... قلبم پرپر زدحس خوشایندی زیر پوستم خزید وچرخید وگونه هام رو سرخ کرد ...ولی عقل بازهم نهیب زد ..(جمع کن این دل هوائیت رو ..تو برای چیز دیگه ای اومدی ...)لیوان چائیم رو با استرس روی میز برگردوندم -امیرحافظ ...؟-جان دل امیرحافظ ..-قول وقرارمون رو یادت رفته ..؟-کدوم قول عزیز دلم ...؟ناله وار گفتم ..-قرار شد بهم محبت نکنی ..پرچادرم رو با سرانگشت کنار زد ...نفس های تب دارش روی صورتم کولاک کرده بود ..-این قرار رو تو گذاشتی خودت هم قبولش کردی ...-ولی من فکر کردم ...-ازم نخواه ارکیده ...تو نمیدونی چقدر این دوری کردنها برام سختی ..بگی همینجا بمیر میمیرم ولی نمیتونم ...طاقتش رو ندارم این جوری پیشم باشی ..کنارم باشی وبهت محبت نکنم ..دستت رو نگیرم ..ارکیده تو حتی روابط سالم یه خواهر وبرادر رو هم از من دریغ میکنی ..ولی من به خاطر ترس ودل نگرانی هات جلو نمیام ...هزار بار جلوی خودم رو میگیرم تا نکنه دستت رو تودست بگیرم .مکثی کرد ودوباره ادامه داد ...ارکیده ..بزار من این رابطه رو جلو ببرم ..قول میدم هم دلت خوش باشه ..هم ترست از بین بره ...-نگرانم که این عشق نذاره تفاوت ها رو ببینم ..میترسم یه تب تند باشه که ؟؟تو چشمهام که خیره شد ..حرفم یادم رفت ...همه چیز فراموشم شد ..دلم میخواست دست بکشم رو پلک هاش ..نوزاش کنم اون چین های ریز ریز دور چشمهاش رو ...شاید هم بوسه بزنم به شقیقه اش ..-تب تند نیست ارکیده ..که اگه بود من وتو هیچ وقت تا این حد خودداری نمیکردیم ..مگه غیر از اینه که هو.س تند صبر نمیشناسه وبردباری نمیکنه ..دستم رو مشت کردم وافسار دلم رو کشیدم ..مبادا که سرانگشتهام فراموش کنن عهد وپیمانم رو و...نوازش کنن این چشمها رو ..-بهم اطمینان کن ارکیده ...من وتو لایق این عشق ومحبت بینمون هستیم ..نذار با ترس های بیهوده فرصت عاشقیمون از دست بره ..من هم قول میدم حدم رو بدونم ودل نگرانی هات رو بیشتر نکنم باشه ..؟سرکج کردم ومست ومدهوش باشه گفتم وانگشت اشاره ام رو تو دستم مشت کردم ...لبخند زیبایی زد ..زیبا که نه ....خدایی ...گوشه ی چادرم رو به لب برد وبوسید ومن مردم وزنده شدم تا نکنه دست از پا خطا کنم وبه قول وقرار خودم پشت پا بزنم ..(دست از طلب ندارم تا کام من برآید,یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید. )زمزمه اش ونفس های مسیحائیش باعث شد من هم به حرف بیام ونجواگونه بگم ..(چو نیلوفر عاشقانه ، چنان می پیچم به پای توکه سر تا پا عشق بود ، ز هر بندم در هوای تو)
چشم بست وبه ارومی سرگذاشت رو زانوم ...-ارکیده نزار اینقدر ازت دور بمونم ...من با این دوری ها داغون میشم ...ازم نترس ..خودت میدونی که من وتو درد ودرمان همیم ...یه وقتهایی فکر میکنم تو جواب کدوم کار خیرم هستی..من رو از وجودت دریغ نکن ارکیده ..حالا که محرمت شدم ..دیگه نمیتونم بی تو سرکنم ...دستم بی اراده روی موهاش نشست ...کاسه ی چشمم پر شد ...ترس بود ...شوق بود ..دل تنگی ودل خوشی بود ..هرچی که بود باعث شد سرانگشتم رو لابه لای موهاش بچرخونم وعشق بدم ...-بذار کنارت باشم ارکیده ..خیلی وقت که زندگی من شدی وخودت خبر نداری ..-تو که میدونی.چرا میگم نه ..-میدونم ولی دلم که نمیدونه ...همین الان کلی خودش رو به درودیوار میزنه که نکنه بلند شم وبه جای تمام اون شب بیداری ها بغلت کنم تایکم اروم شم ...-اگه بخوای این جوری پیش بری کم میارم ..سر بلند کرد وتو نگاه خیسم خیره موند ..به ارومی لبهاش رو روی پیشونیم گذاشت وبوسید ...سرد شدم وداغ ...یخ زدم وگر گرفتم ..-من دیگه نمیتونم از وجودت دست بکشم ..با حرفهات نمیتونی جلوی این محبت رو بگیری ارکیده ..دستهاش رو بالا اورد وروی بازوهام گذاشت ..-ببین وضع وحالم رو ...شدم مثل این بچه های هیفده هیجده ساله ی عاشق ...اسمش رو زمزمه وار وپرتمنا بردم ..-امیرحافظ ..-جان دل امیرحافظ ..زندگی امیرحافظ ...دل وعقلم بدجوری در تضاد بود ..یکی عاشق وواله ویکی سخت گیر ومنضبط ...بغض که گلوم رو گرفت ..بی اراده ..باور کن بی اراده ی بی اراده .. سرفرو بردم تو اغوشش ..اشک شوق میریختم از این حس حمایت وگرمای محبت ..دستهاش که دورم پیچید .حبس شدم تو حس ناز ونیاز ...-قول میدی شبها تنهام نذاری ..؟-قول میدم- قول میدی هیچ وقت... هیچ وقتِ هیچ وقت ....دست به کمربند نبری ..دستهاش محکمتر از قبل دورم پیچید ...-خدا نیاره اون روز رو ..-قول میدی طعنه نزنی وگذشته رو مثل پتک تو سرم نکوبی ...صداش خش دار شد ...اون هم بغض داشت مثل من ..-به خدا قسم که محاله اسم از گذشته ات ببرم ..کف دستم رو روی پیرهنش چرخوندم وزمزمه کردم ..-پس من هم قول میدم بهت ...همونی باشم که تو میخوای ..قول میدم بهت پایبند بمونم وجز عقشت به هیچ چیز دیگه ای تکیه نکنم ...یه دستش رو ازدورم بازکرد وبا کف دست روی صورتش کشید واشکش رو پاک کرد ...-اذیتت میکنم امیرحافظ ..؟زمزمه وار نجواکرد(دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن, که گر تلخست شیرینست از آن لب هر چه فرمایی)اشک صورتم رو با سرانگشت گرفت ومن محو ومات از اون همه عشق سرانگشتم رو روی رد اشکش کشیدم ..-هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر با محبت باشی ...-ولی من همیشه تو رو همین جوری شیرین ومحجوب تصور کرده بودم ..با صدای اژیر کشیدن وویبره ی دزدگیرش از خلسه بیرون اومدم وخودم رو کنار کشیدم ..امیرحافظ کلافه نفسش رو فوت کرد وپشت پنجره رفت وازهمونجا دزدگیر رو زد ..برگشت به سمتم ودستهاش رو پشت کمرش برد وتکیه زد به قاب پنجره ...-این خونه رو چند سال پیش خریدم ..قبل از اینجا یه خونه ی صد وده متری تو سعادت اباد داشتم ولی ...نفسش رو فوت کرد وادامه داد ..-به خاطرمهریه ی ریحانه وفروش خونه مجبور شدم بفروشمش وبا باقی پولش اینجا رو خریدم ...میدونم کوچیکه ..-نه اصلا کوچیک نیست ..تو که خونه ی قبلیم رو دیده بودی ...درمقابل اون اطاقک اینجا بهشته ..-بزار دست وبالم باز بشه ..یه بزرگترش رو برات میگیرم ...-من اینجا رو دوست دارم امیرحافظ ...با احساس لرزش کیفم گوشیم رو دراوردم -مامانمه ...-سلام برسون ..-سلام مامان شیرین ..-سلام عزیزم ..کجایی پس؟ ..تو که گفتی هشت خونه ای ..لب گزیدم اونقدر تمامی حواسم درپی محبت های ناب امیرحافظ بود که نگاهی به ساعت ننداختم ..-ببخشید دیر شد ..با امیرحافظم ...سلام میرسونه ..-سلامت باشه ..عیب نداره مادر دل نگرون شدم ..خوش باشید ..گونه هام دوباره رنگ گرفت وامیرحافظ با بدجنسی بهم خیره شد ..سر به زیر انداختم ..-به امیرحافظ بگو شب شام بیاد اینجا ..-یه لحظه گوشی ..دستم ورو دهنه ی گوشی گذاشتم ..-مامان شام دعوتت کرده ...-نه مزاحمشون نمیشم ..باشه واسه ی یه شب دیگه ..از ته دل گفتم .-نمیخوای بیایی ...؟جلو اومد -تو دوست داری بیام؟ ..نمیخوام معذب باشی وفکر کنی دارم خودم رو بهت تحمیل میکنم ..یه لبخند به فهم ودرکش زدم وتو گوشی گفتم ..-امیرحافظ میاد ..-باشه پس منتظرم دیر نکنید ..گوشی رو که قطع کردم ..نگاهم به نگاه امیرحافظ گره خورد ..
سرمیز شام حواس درست وحسابی نداشتم ..نگاه های غیر مستقیم امیرحافظ ولحظاتی که گذرونده بودم به قدری جادویی بود که هنوزی هم قلبم رو به لرزش مینداخت ..نگاه امید ولبخند های بابا فرزین ومامان شیرین معذبم میکرد... کم کم داشتم باور میکردم این محرمیت داره به سمت وسوی دیگه ای پیش میره ..انگار بی ارده تو مسیررودخونه افتاده بودم وبا جریان اب جلو میرفتم ..نفس عمیق کشیدم وسر به زیر انداختم ..جرات سر بلند کردن ندارم ..نگاه های گاه وبی گاه امیرحافظ چنان رخوتی به وجودم تزریق کرده که حس میکنم بین زمین واسمون معلقم ...شام که جمع شد ..مامان شیرین بیخ گوشم زمزمه کرد ...-ول کن این ظرفها رو شوهرت تنهاست برو پیشش ..به اعتراض اسمش رو بردم ..-مامان شیرین ..؟؟!!کدوم شوهر؟؟ ما فقط محرمیم ..-محرمید اره ...؟پس تو چشمهای من وبابات چهل چراغونیه ..؟؟یه لبخند خجل زدم ..-برو ارکیده ..بیا برو گناه داره ..یه سره چشمش به اشپزخونه است که کی میایی بیرون ..سر میز شام که بیچاره پرپر زد .تو سرت رو یه کله کردی تو بشقابت ... حداقل الان برواز حرفهای مامان لبخند ناخواسته ام رو قورت دادم که مامان شیرین وشگونی ازم گرفت ...-دیدی ارکیده ؟؟...خودتی ...راستی چرا هنوز با چادر جلوش میگردی ...؟-نمیتونم مامان همه اش دوروزه بهم محرم شدیم ...خجالت میکشم ..-امان از دست تو ...یعنی تا حالا بی حجاب ندیدتت ..؟معذب شدم ..-نه ...مامان با حرص نفس هاش روفوت کرد وبشقابهاروازم گرفت وتشر زد ..-خودت میدونی وامیرحافظ ...فعلا برو که اون بیچاره چشمش به درخشک شد ..از اشپزخونه که بیرون اومدم روم نشد علنا کنارش بشینم ...خواستم کنار بابا بشینم که بابا اشاره کرد به امیرحافظ امید زیر زیرکی میخندید وامیرحافظ سر به زیر داشت ..به ارومی وبا خجالت کنارش نشستم ..از این همه نزدیکی وبی دلی خجالت میکشیدم ..یکم که گذشت ....اونقدر سر به زیر ومعذب بود که بشقاب میوه رو برداشتم وبراش میوه پوست کندم ...نارنگی رو مثل یه گل درست کردم وتو ظرف براش گذاشتم ..خیار هم پوست کندم ونمک زدم وکنارش چیدم ..هنوز سر به زیر بود ...به ارومی نگاهی به اطراف انداختم که مامان چشم غره رفت ..یعنی بهش برس ...به ارومی زمزمه کردم ..-امیرحافظ ..سر که بلند کرد بشقاب میوه رو به سمتش گرفتم ...لبخندی زدو یه تیکه خیار برداشت ..بشقاب رو جلوش گذاشتم ...که گفت ..-پس خودت چی ...؟یه پرنارنگی برداشت وبه دستم داد ..نمیدونم چرا از محبت هاش سرخ میشدم ..من زن بودم وطعم محبت های ریز ودرشت یه مرد رو پشت سر گذاشته بودم ولی علاقه ی امیرحافظ یه ارکیده ی دیگه از من میساخت ..پرنارنگی رو از دستش گرفتم که خیره موند تو نگاهم .با خجالت گفتم ..-میوه ات رو بخور ..-نمیشه ...-چرا ...؟-یه خانم خوشگل با لپای سرخ شده کنارم نشسته که نمیذاره نفس بکشم ..حالا تو میگی میوه بخورم ...؟لبخند روی لبهام بیشتر شد وخنده ام گرفت ..بابا فرزین با علاقه به لبخندم خندید ...با شرم سر به زیر انداختم وگفتم ..-میخوای برم تا تو میوه بخوری ...؟-نه کجا بری؟ ازسرشب که یه نگاه هم به ما نمیندازی ..حداقل الان دریغ نکن ...درضمن میوه همیشه هست ...ولی این خانم خوشگل کنارم ..همیشه اینقدر مهربون نمیمونه ..-من مهربون نیستم ..؟-نه پس من ..؟بی اراده با ناز اسمش رو زیر لب بردم ..-امیرحافظ ...!!امیرحافظ لب گزید وسر به زیر انداخت ..-استغفرا..قصد جون کردی امروز .. نه ..؟ریز ریز از حرفهاش خندیدم ..امیرحافظ واقعا معذب بود ..از جا بلند شد وقصد رفتن کرد-داری میری ...؟حرفی نزد فقط نگاهی انداخت وبه سمت بابا فرزین وامید رفت وخداحافظی کرد ..مامان شیرین هم از اشپزخونه دراومد وبا امیرحافظ خداحافظی گرمی کرد پشت سرش دم دراپارتمان وایسادم ..-به ساجده خانم وفاطمه وحاج بابا سلام برسون ..-باشه ..فردا بیام دنبالت باهم بریم سرکار ..؟سر به زیر انداختم وبا گوشه ی چادرم ور رفتم ..-نه میترسم کسی ببینه حرف دربیارن ...-چه حرفی ...؟ارکیده تو محرم منی ...با بی حوصلگی حرفی نزدم ...-باشه هرجور صلاح میدونی ..نمیخوام بهت فشار بیارم ...خداحافظ ...با ناراحتی راه افتاد که صداش کردم ..برگشت به سمتم ولی سگرمه های درهم ونگاه رو به زمینش داد میزد که ناراحته ..-ناراحت شدی ..؟قدم جلو گذاشت جوری که یه لحظه از این همه نزدیکی نفسم برید ..-ببین ارکیده ...من از همون اول که جلو اومدم توقع این رفتار رو داشتم ..تو این مدت اونقدر شناختمت که بدونم هنوز درگیر گذشته ای ونتونستی خیلی از مسائل رو فراموش کنی ...من حتی با همین چادر وحجابت هم مشکلی ندارم ..ولی دوست دارم یکم جدی تر بهم فکر کنی ...من تورو برای همه ی عمرم میخوام نه برای این دوماه ...به خاطر حضور پررنگش کمرم رو عقب کشیدم -میدونم معذبی ..ترسیدی ...میدونم که میخوای فقط وفقط به خاطر شخصیت ورفتارهای همدیگه با هم باشیم ..ولی تروخدا درک کن ..منم ادمم ..باشه ...؟سر خم کردم وبا مظلومیت گفتم ..-باشه ..یه لبخند شیرین زد وپیشونیم رو بوسید ورفت ...رفت وندید که من به همه ی حرفهاش ایمان دارم ولی بدبختی اینجاست که اعتمادی به خودم ندارم ...
"امیرحافظ"برای اولین بار بود که ارکیده پا به اطاقم میذاشت ..از درکه وارد شد با همون نگاه کنجکاوش همه جا رو از نظر گذروند وروی مفاتیح کنارسجاده ام ثابت موند ..حق داشت کنجکاو بشه ..جلد کهنه ی مفاتیح چیزی نبود که زود فراموش بشه ...کنار سجاده ام نشست ومفاتیح رو برداشت ...روی مفاتیح دست کشید... بوسه زد وبوئید.. ..-چقدر شبیه به مفاتیح منه ..-شبیه ِش نیست ..مفاتیح خودته ...با تعجب سر بلند کرد ...-مفاتیح منه ...؟فقط سرم رو به معنی اره پائین اوردم ...مفاتیح رو بازکرد که دقیقا همون صفحه ی جوشن کبیر باز شد ورده های اشک روی کاغذها جلوی چشمهاش ظاهر شد ...-دست تو چی کار میکنه ..؟-با تسبیحت پیداش کردم ..سپهر گذاشته بود بین اشغال ها ..نفس کشید ولبخندی کنج لبش شست ..-نکنه این رو هم مثل تسبیح میخوای ازم بگیری ...؟-بهت نمیدمش که بخوام بگیرمش ..مال خودمه ...به لبخند قشنگش سرکج کردم وعطر خوش ارکیده ونگاه زیباش رو به جون کشیدم ..مفاتیح رو بوسید ودوباره سرجاش برگردوند ...وازجا بلند شد ...نگاهش رو همه چیز میچرخید ونگاه من محو ارکیده بود ..هرروزی که میگذشت محبتش تو دلم صد چندان میشد ..جوری که تحمل یه لحظه دوریش رو هم نداشتم ..-ارکیده ..؟برگشت به سمتم ..-جانم...؟مسخ شدم از این جانم از ته دل ..-دلم میخواد یه بار بی حجاب ببینمت ...گونه هاش رنگ گرفت ...به قدری شرمگین شد که دوباره پرسیدم -خواسته ی زیادیه ارکیده ..؟-نه حقته ...-حقم رو نمیخوام ..میخوام تو راحت باشی واز طرف دیگه ..این دلم اروم بگیره ...همون جور که سربه زیر بود ..لبه های چادرش رو رها کرد ..وچادر از سرش افتاد ...حالا با یه شال ویه تونیک نه چندان بلند اتیش به وجودم میکشید ...ضربان قلبم روی بینهایت بود ..حس وجود ارکیده مدهوش کننده بود ..یه قدم بلند برداشتم وتو حضورش غرق شدم ...دستهای لرزونم روبه ارومی بالا بردم ..از خودم میترسیدم ..از این حس رونده ...از این دستهای سست وبی ثبات ..عقب کشیدم ...وسوسه ی وجود ارکیده داشت دیونه ام میکرد ..کاش اینقدر محجوب نبود ..اونوقت راحت تر به حریمش راه پیدا میکردم ..نه اینکه اینجا ...با اینهمه شوق ..این همه علاقه ..بلرزم وروی قدم جلو گذاشتن نداشته باشم ..حالا با این شرایط با این گونه های سرخ وچشمهای پراز شرم به زیر افتاده ..دست ودلم میلرزید ویاری نمیکرد ..(لحظه ی دیدار نزدیک استباز من دیوانه ام ،مستم باز می لرزد ،دلم،دستم)از تعللم سر بلند کرد که دستهام بی اراده جلو رفت وشال روی سرش رو باز کرد ..شال از بین انگشتهام لیز خورد ونگاهم روی تک تک وجزء به جزء صورتش چرخید ...بی اراده زیر لب زمزمه کردم ..-فتبارک ا...احسن الخالقین ..از شرم دوباره سر به زیر شد ...-سرت رو بالا بگیر خانمی ...از کی خجالت میکشی؟ از من ..؟سرش رو بالا اورد که نگاهم رو زخم شقیقه اش نشست ... قبلم تیر کشید تا حالا ندیده بودمش .....با سرانگشت رد زخم رو لمس کردم وبا درد نالیدم ..-این جای چیه ..؟نگاه مغموم ارکیده تا نگاهم بالا اومد ..چشمهاش خیس شده بود دوباره پرسیدم ..-سپهر زده ..؟اره ارکیده ..؟-....کاسه ی چشمهاش پراز اشک شد ..-با کمربند ..؟به خاطر همین ازم میترسیدی ...؟دستهاش مشت شد وچونه اش لرزید ...-چه بلایی سرت اورده عزیزمن .. ...؟چطور دلش اومد ..؟سرش رو اروم پائین اورد وروی سینه ام گذاشت ...دستهام رو دورش حلقه کردم وچشمهام ناخواسته بسته شد از درد وارامش ..لرزش شونه هاش دلم رو خون کرد ..-من رو فقط به خاطر پول میخواست ... دوستم نداشت امیر ..هیچ وقت دوستم نداشت ولی تو دوستم داشته باش ..باشه ..؟سر بلند کرد تمام صورتش خیس از اشک بود ..دستش رو روی گونه ام گذاشت ...-من دوستت دارم امیر ...از ته دلم دوستت دارم ..میخوام باهات باشم ..همیشه وهمه جا ...دستهام رو دورش محکمتر پیچیدم ..-من هستم خانمم..نگران نباش ..همه چی تموم شده ..گل سر روی موهاش رو بازکردم ودستهام رو حریصانه رو ابشار موهاش کشیدم ...-میخوام با حاج بابا صحبت کنم ..من دیگه نمیتونم ازت دور بمونم ..باید عقد کنیم ..از تو اغوشم بی هوا بیرون اومد ...با همون صورت خیس وچشمهایی که تو نگاهم دو دو میزد عقب کشید ..وبه دیوار پشت سرش تکیه داد ..-نه ..-چرا نه ..؟-زوده ..زوده ..من هنوز ..-ارکیده از چی میترسی ...؟-اگه خطا کنم ..؟خودش رو بغل کرد موهای پریشون وصورت خیس از اشکش ضربان قلبم رو کند کرده بود ..-اگه دوباره اشتباه کنم ..؟-ارکیده ..؟؟بهش نزدیک شدم که دستش رو به معنی نیا بالا اورد -تو نمیدونی من تو چه برزخیم ...از این ور میترسم واز اون طرف ...دلتنگتم ..با دلخوری گفتم ..-تو هم نمیدونی من تو چه حالیم ..-چرا بهم مهلت نمیدی؟ ..حس میکنم افتادم تو یه گردونه وهمین جوری دارم میچرخم ..حق به جانب گفتم-تو دوستم داری ارکیده ومنم دوستت دارم... پس دیگه چه مشکلی هست ..؟-مشکل منم ..نگرانی های من ..اینده ی این زندگی ...با فک منقبض شده از حرص گفتم ..-هیچ کس نمیتونه برای اینده تضمینی بده ..-اگه دوباره اشتباه کردیم چی ...؟اگه دوباره همون اشتباه قبلی رو تکرار کردیم ؟-با این ترس ها اجازه ی زندگی دوباره رو از خودت میگیری ..ارکیده من نمیگم که عاشقتم ..میگم دوستت دارم ..که بدونی ارزشت بیشتر از یه عشق تند وزود گذره ..نگاه نگرانش روی صورتم چرخید ..بی اراده جلو رفتم که دستهاش رو به ارومی دور گردنم حلقه کرد وسرش رو روی سینه ام فشرد ..-طاقت یه شکست دیگه رو ندارم امیرحافظ ..-منم ندارم عزیزم ..ولی باید به خودمون فرصت بدیم ...من این علاقه رو با هیچ چیزی تو دنیا عوض نمیکم ..بوی عطرش رو توی ریه هام فرستادم وبا حسرت روی موهاش دست کشیدم ..کاش قانع میشد که عقد کنیم ..دلم طاقت این همه دوری رو نداشت ..-میدونی از کی بهت علاقه مند شدم ..؟با کنجکاری از تو بغلم سر بلند کرد ...با سرانگشت صورتش رو پاک کردم وبوسه ای روی گونه ی خسیش زدم که بلافاصله سرخ شد ...لبخندی روی لبهام نشست ..-وقتی برای اولین بار با هم رفتیم شیرخوارگاه ..وقتی دیدم چه قدر با عشق بچه هارو بغل میکنی ..دلم هری ریخت ..همونجا بود که بی دل شدم ارکیده ..تو خیلی مهربونی..یه لبخند شیرین روی لبش نشست ...سرش رو به سینه ام تکیه داد ..انگشتهای دستم رو تو دستش فرو بردم ونفس تازه کردم ..-وقتی پیشمی ارومم ارکیده ..خیلی اروم .انگار که تو مخدری ومن معتاد این مخدر ..به خاطر همینه صبر ندارم ..میخوام برای همیشه پیشم باشی ..با سرانگشت دست ازادش پشت دستم رو نوازش کرد وجوابی نداد ..من هم جوابی نخواستم ..اجازه دادم فکر کنه وعلاقه ی بین ما راه رو برام هموار کنه ..
بی تاب وکلافه تو دفترم رژه میرفتم ...دو هفته از محرمیت من وارکیده گذشته بود ومن هرروز بیشتر از قبل بی تاب ارکیده ومنشش میشدم ...به قدری وابسته اش شده بودم که هرلحظه وهرثانیه دلم میخواست ارکیده درکنارم باشه وببینمش ..اونقدر حالم خراب بود که میترسیدم نکنه جلوی دیگران دست از پا خطا کنم ...اخر سر هم طاقت نیاوردم وزنگ زدم به بخش مونتاژ ..که ارکیده رو بفرستن دفترم ...بی تاب ازشوق دیدار ..پشت دراطاق منتظر شدم ..حتی جرات بیرون رفتن رو هم نداشتم ...تقه ای که به درخورد باعث شد زود دروبازکنم ...ارکیده با تعجب نکاهم میکرد ودستش همچنان بالا مونده بود ..از گوشه ی چشم سالن رو پائیدم وتو یه لحظه دستش رو گرفتم وکشیدمش تو اطاق با دست ازادم دروبستم وقفل کردم وهمزمان سرم رو تو گودی گردن ارکیده فرو کردم ..شاید تمام اینها به چند ثانیه هم نکشید ..-چی کار میکنی امیرحافظ ..؟عطر تنش رو نفس کشیدم -هیس ارکیده ..هیس ..تروخدا بذار نفس بکشم ..ازصبح کلافه ام ..دارم از دوریت دق میکنم نامرد ..سکوت کرد واجازه داد اروم بشم ...هرچند که این قلب بی تاب با این اندک محبت ها ...اروم نمیگرفت ..لبهام روروی پوست چونه اش گذاشتم ...که بدن ارکیده درجا منقبض شد وزمزمه کرد ..-امیر ...نفس هام طوفانی به راه انداخته بود ..با دست ازادم انگشتهاش رو حبس کردم ..بی تاب وبی قرارزمزمه کردم ..-طاقت ندارم ارکیده ..به خدا که دیگه طاقت ندارم ..نفس های گرمم روی بناگوشش پخش میشد ..داشتم گر میگرفتم از دست نیازهای مردانه ام ...دستهای لرزون ارکیده رو محکم تو دستم فشردم وپیشونیم رو به شقیقه اش تکیه دادم ..-چرا قبول نمیکنی ارکیده؟ ..حال من رو نمیبینی ...؟دوباره تنها اسمم رو صدا کرد ...-امیر .؟؟با بغض نالیدم ..-جان امیر ...زندگی امیر ..عمر امیر ...چی کار کنم تو بگو ..من دارم میسوزم تو حسرتت ارکیده ..دست ازادش رو روی بازوم گذاشت ونوازش کرد ..سرم رو از شقیقه اش جدا کردم وخیره شدم تو نگاه شرمسارش ...نگاهم روی صورتش چرخید وچرخید وناخواسته ..روی لبهاش نشست ..چشم بالا اوردم ونگاهم رو به چشمهاش دوختم ...مست بودم ومدهوش ...نگاهم بی تابانه روی لبهاش وچشمهاش سرمیخورد ...ارکیده حرفم رو میفهمید ..خوب میفهید ...عطشم رو میدید ..بی اراده سرجلو بردم ولبهام رو لبهاش گذاشتم ...شراب ناب لبهاش اندک اندک توی رگهام رسوخ کرد ...دستم رو دور کمرش پیچیدم وچسبوندمش به خودم ..بدن منقبض ولرزان ارکیده نَم نَمک تو دستهام اروم گرفت وبعد از چند لحظه شروع به همکاری کرد ..به سختی صورتم رو فاصله دادم وگفتم ..-تا کی میخوای صبر کنی ارکیده؟ ..رحم نمیکنی ...نفس های منقطع بینمون یکی شده بود ...-با حاج بابا حرف بزنم ...؟با فشاری که به دستم اورد از اغوشم بیرون اومد ..-مهلت بده امیرحافظ ...-نمیتونم ارکیده ...تو نزدیکمی ولی من راحت نیستم ..نمیخوام خیانت درامانت کنم ...با ناراحتی سر به زیر انداخت که اه ناخواسته ای کشیدم .با کلافگی دستی تو موهام کشیدم -باشه هرجور راحتی ..من بازهم صبر میکنم ...دستهام رو با دلخوری بازکردم وازش فاصله گرفتم که دستش دور بازوم پیچید ..-امیرحافظ ...درکم کن ..-باشه درکت میکنم ..ولی فقط تا پایان محرمیت ..بیشتر از اون ازم توقع نداشته باش ..سری تکون داد وهمون جوری که مقنعه اش رو مرتب میکرد از دفتر بیرون رفت ...روی صندلی چرخانم نشستم وسرم رو تکیه دادم به صندلینفس های عمیق کشیدم تا اروم شم ...تا این قلب بی تاب لحظه ای از این حرکت های پرشتاب دست برداره ..با صدای تقه ای که به درخورد یه نفس گرفتم ..سرجام صاف نشستم وبفرمائید گفتم ...
"ارکیده "دستمو رو دستگیره ی درگذاشتم که با صدای دخترها مکث کردم ..مثل اینکه من نبودم دیگه هیچ کس کارنمیکرد وبه فکر کار نبود ...-عجب دختر موزی ایه ...همه ی عالم وادم میدونن با امیرحافظِ ...اونوقت واسه ی ما جانماز اب میکشه ...نیگاه!! الان هم به هوای کار رفته تو اطاقش ..خاک برسر هر.زه اش کنن ...-اره همچین دخترهای وِلی هستن که بقیه رو از سکه میندازن ...معلوم نیست زیر اون چادر ومقنعه اش چه کثافت کاری هایی که نمیکنه ..یه لحظه حس کردم توی سرم سرب داغ ریختن ...سر تا به پا گرگرفتم وخونم به جوش اومده ...با هرکلمه ی که میشنیدم ازدرون منفجر میشدم ...نفس هام به شماره افتاده بود ..به من میگفت هر.زه؟ ...به من میگفت؟ ..خدایا به من ...؟؟به منی که همیشه ودرهمه حال مراقب بودم ...؟هرکلمه مثل یه پتک توی سرم کوبیده میشد ...عجب خدانشناسایی هستن ...تو یه لحظه تصمیمم رو گرفتم وداخل سالن شدم ...بس بود هرچی پشت سرم لغز خوندن وتهمت زدن ...نمیدونم به پشتوانه ی امیرحافظ بود یا اعتماد به نفس تازه به دست اومده ام ..ولی من دیگه اجازه نمیدادم هرحرفی که دلشون میخواد پشت سرم بزنن ..درکه بازشد ..بچه های قسمت قلع کاری رو دیدم که کنار هم جمع شدن ...همه با ورودم سکوت کردن وهرکسی به سرکارش برگشت ..شمس با قیافه ی منزجرش روش رو ازم گرفت ...درومحکم پشت سرم کوبیدم به هم ..اگه اون بار سکوت کردم وتحقیر شدم .اینبار دیگه نمیذاشتم ..من از عشق خودم وامیرحافظ مطمئن بودن وبه کسی حق اهانت به علاقمون رو نمیدادم ...-مشکلی پیش اومده خانم شمس ..؟پریسا نگاه پرحرفی بهم انداخت وابرویی بالا برد ..-نه خانم نجفی ..چه مشکلی ..؟بالا سرش رفتم ودست به سینه شدم ...-ولی مثل اینکه شما از رفت وامد من به اطاق اقای رسولی ناراحتید ...صدای عصبانی من که برای اولین بار نیمه بلند شده بود باعث شد بچه های قسمت بعدی که با پارتیشن از هم جدا شده بود سرک بکشن ...نگاه بچه ها روم سنگینی میکرد ولی من تصمیمم روگرفته بودم .باید به این حرفها خاتمه میدادم ..یا میسوختم یا میبردم ..شمس هم مثل من ازجا بلند شد وپوزخندی روی لبش نشوند ...-مشکل رو که همه دارن ...بالاخره این رفت وامدهای زیادی حرف میاره ...با عصبانیت لبهام رو روهم فشردم ...-خانم شمس لطفا حرفتون رو بزنید ...با مسخرگی ادا دراورد ..-که من هم مثل رحیمی از کار اخراج بشم؟؟ ...نه خانم نجفی من کارم رو دوست دارم ... بنده حرفی ندارم ..اقای سیاحی از لابه لای بچه ها جلو اومد ..-اتفاقی شده خانم نجفی ...؟سرم رو با غرور بلند کردم ..کسی نباید میفهمید که این حرفها تا چه حد داره من رو از درون خالی میکنه ...من به علاقه ی امیرحافظ ایمان داشتم ..به عشق خودم ..کسی حق نداشت این علاقه رو زیر سوال ببره ..-یه مشکل کوچیک بین من وخانم شمسه ..تمام سالن سکوت کرده بود ومنتظر بحث من وشمس بودن که تو همین لحظه درباز شد وامیرحافظ هم وارد سالن شد .."امیرحافظ .."-اقای روحی پور من که گفتم جنسها رو بادقت جدا کنید که یه وقت با هم قاطی نشه ...الان من از کجا بدونم مقاومت هارسیده یا نه ...یه لحظه حس کردم صدای نیمه بلند ارکیده رو شنیدم ..سرجام وایسادم وهمون جور که نگاهم رو زمین بود گوش وایسادم ..-چی شده امیرحافظ ...؟چرا وایسادی ..؟-صدای خانم نجفی بود ..؟سکوت کرد وبدون حرف گوش ایستاد ..-نه.. من که چیزی نشنیدم ...دوباره صدای نیمه خفیف ارکیده اومد ..-یه مشکل کوچیک بین من وخانم شمسه ..ارکیده بود ؟..ارکیده! ...چی شده که عصبانیه ...؟دوباره چی کارش کردن که تحمل نکرده ...؟بدون اینکه بفهمم چی کار میکنم به سمت سالن قلع کاری رفتم...دررو که بازکردم از دیدن بچه ها ودرنهایت ارکیده وخانم شمس سرجام میخکوب شدم ...صورت ارکیده به قدری سرخ وعصبانی بود که یه لحظه ترسیدم ...اخم هام تو هم رفت ...کی گل من رو ازار داده بود ..؟"ارکیده "با اومدن امیرحافظ چشمم رو بستم ویه نفس عمیق کشیدم ..باید تمومش میکردم ..باید زودتر از اینها تمومش میکردم ...با تصمیمی که گرفتم ..بدون اینکه حتی به نتایج کارم فکر کنم جلوی چشم همه به ارومی به سمت امیرحافظ رفتم ..امیرحافظ نگاهی به بچه ها وبعد به من انداخت ..-چیزی شده ..؟ کسی حرفی زده ؟اخم هام کمی ازهم باز شد ..نگرانیش رو کاملا حس میکردم وهمون حس شیرین دوباره تو دلم نشست ..از چی میترسی ارکیده ؟..این مرد ثابت کرده که همیشه همراهته ...به ارومی زیر نگاه سوراخ کننده ی بچه ها کنار امیرحافظ ایستادم ..شونه به شونه اش ...هم تراز با عشقم ...از نتیجه ی کاری که میخواستم انجام بدم نگران بودم ..ترسم از برخورد امیرحافظ بود ..نمیدونستم بعد از کاری که میخواستم انجام بدم چه عکس العملی نشون میده ..ولی مجبوربودم ..این داستان باید همین جا تموم میشد ...از استرس زیاد قلبم توی گلوم میزد ...ونفس هام مقطع شده بود .دستم رو به ارومی تو دستش سر دادم ...امیرحافظ به قدری شوکه شده بود که فقط با چشمهای گشاد شده ومتعجب بی حرف نگاهم میکرد ...حق داشت... اینکار از من بعید بود ...
تو دلم اسم خدا رو صدا زدم ویه نفس عمیق کشیدم ..سرم رو با غرور بلند کردم وبه سمت بچه ها که حالا همه با تعجب به دستهای چفت شدمون خیره شده بودن نگاه کردم ..-یه موضوعی هست که بهتره همه همین الان بدونید تا جلوی این حرفهای خاله زنکی وشایعه ها وتهمت ها گرفته بشه ..-کدوم تهمت ..چی شده ارکیده ..کی حرف زده دوباره ..؟با این حرف امیرحافظ نگاه ها متعجب تر شد ...امیرحافظ بدون اینکه حواسش باشه من رو به اسم کوچیک خطاب کرده بود ..لبخند ارومی زدم وبا صدای رسایی گفتم ..-من واقای رسولی خیلی وقته که باهم اشنا شدیم وتقریبا دو سه هفته است که برای اشنایی بیشتر با هم محرم شدیم ..هفته ی اینده هم مراسم عقدمونه ..سکوت وچشمهای خیره که بهت وتعجب ازشون میبارید اعصاب خورد کن بود ..با استرس به سمت امیرحافظ برگشتم نگران عکس العملش بودم ...انگشتهای امیرحافظ دستم رو رها کرد ..قلبم کنده شد ...ولی با حلقه شدن دستش دور شونه ام ..دلم اروم گرفت ...پس امیرحافظ تائیدم کرده بود ..لبخندش محکمترین ایمان رو به دلم سرازیر کرد ..-خانم نجفی از این به بعد همسر منه ..ومن واقعا دوست ندارم تو محیط کاری حرفی از روابط شخصی من یا هرکس دیگه ای به میون بیاد ...ما همگی اینجا کار میکنیم ولی زندگی شخصی هرکسی به خودش مربوطه ...بهتره دست از حرفها وحدیث وغیبت بردارید وبه کارتون برسید ..چون دفعه ی بعدی درکار نخواهد بود وهرکسی تو زندگی دیگران سرک بکشه ومشکل درست کنه بلافاصله اخراج میشه ..نگاه اقای سیاحی برق زد ولبهاش به لبخندی بازشد ..-مبارکه امیرحافظ ..به سلامتی... چقدر بی مقدمه ...؟با صدای اقای سیاحی وپشت بندش اقای روحی پور وافراد مسن که خیلی راحت با این قضیه کنار اومده بودن ..بقیه هم تو چند لحظه به سمتم اومدن وسیل تبریکات وروبوسی ها باریدن گرفت ..شمس کناری ایستاده بود و بازهم با نفرت بهم چشم دوخته بود ...به سمتش رفتم وبه ارومی گفتم ..-کاش ما ادمها میفهمیدم که آبروی یه نفر چقدر ارزش داره واین جوری با حرفهای صدمن یه غاز با زندگی کسی بازی نمیکردیم ...از کنارش رد شدم که یکی دیگه از بچه ها صدام کرد ..-خانم نجفی ..به سمتش برگشتم ..-من واقعا عذرمیخوام ..ما حتی فکرش رو هم نمیکردیم ...؟؟نگاهی از گوشه ی چشم به امیرحافظ انداختم وگفتم ..-درسته ...من خودم هم فکرش رو نمیکردم ..ولی مگه تا حالا رفتاری از من دیدید ...خطایی دیدید که اینجوری پشت سرم حرف بزنید .؟دوباره به سمت شمس برگشتم ...-نمیتونم ببخشمت خانم شمس ..نه شما ونه باقی کسایی رو که گناهم رو شستید ..از ته دل دعا میکنم که هیچ وقت تو شرایط من قرار نگیرید ...به سمت امیرحافظ رفتم وکنارش وایسادم ..دستش رو دور بازوم حلقه کرد ولبخند ملایمی زد ...نگاه بعضی از بچه ها هنوز هم ازار دهنده بود ولی چه فرقی داشت؟ مهم من بودم ونتیجه ی این تصمیم انی ...راضی بودم از کارم ..من عاشق امیرحافظ بودم ...اگه حتی مشکلی هم بود با نیروی این علاقه وعشق میتونستم جلوی سختی ها بایستم وزندگیم رو بسازم ...***توی ماشین امیرحافظ نشسته بودم وبا ل.ذت به اهنگ ملایم بی کلامی که توماشین پخش میشد گوش میدادم ..بعد از اون که همه ...متوجه ی رابطه ی من وامیرحافظ شدن ..دیگه دلیلی برای پنهون کاری نبود ..امیرحافظ هم مجبور شد به خاطر حرف بچه ها کارخونه رو شیرینی بده تا دست از سرش بردارن ...تو حال وهوای خودم بودم ..خوش بودم وشاکر ..از اون وقتهایی بود که حس میکنی همه چیز برق میزنه ومیدرخشه ..اسمون بالای سرت ...مردم اطرافت ...قلب پرضربت ..-باید به خانم شمس ارتقاء مقام بدم ..با تعجب برگشتم به سمتش ...-چی ؟؟به صورت متعجبم خندید ..-خب باعث خیر شد ...اگه حرفهاش تحریکت نمیکرد حالا حالا من رو سر میدوندی وناز میکردی ..با ناز پرسیدم ..-من ناز میکنم ..؟-پس کی؟ ..من ناز میکنم ..؟هی میگم بیا عقد کنیم قبول نمیکنی ..خدا خیرش بده ..حرفش باعث شد کوتاه بیایی ..دیگه راه فرار نداری ارکیده خانم ..سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم وخیره شدم به صورتش ...-تو هم از خدا خواسته با سرانگشت گونه ام رو نوازش کرد ...-وقتی با اون ابروهای درهم کنارم وایسادی ودستم رو گرفتی ...فکر کردم دیوونه شدم ..جلوی بچه ها خودت دستم رو گرفته بودی ..-اره من هنوز موندم با چه رویی دستت روپیش اون همه ادم گرفتم ...نیشش باز شد ..-پس امشب خونوادگی خدمت میرسیم برای قرار عقد وعروسی ..باشه ..؟پلک زدم به معنی باشه ..-امیرحافظ ..؟؟-جون دل امیرحافظ ...-چقدر قشنگ جوابم رو میدی ..یادم میره چی میخوام بگم ..دستم رو فشرد ومنتظرم نگام کرد ..-یه خواسته ازت دارم ..-بگو خانمی ...هرچی باشه به دیده منت ..-میشه عروسی نگیریم ...؟چشمهاش رو ریز کرد وبا موشکافی بهم خیره شد ..-چرا ..؟-هو.س زیارت کردم ..به جای عروسی بریم مشهد زیارت اقا ..-خب به جای ماه عسل میریم مشهد ..هم زیارت ..هم سیاحت ...هم خوشگذرونی ...از تصور بودن با امیرحافظ گرگرفتم وسرخ شدم ...صدای خنده ی امیرحافظ بلند شد ودستم رو محکمتر تو دستش گرفت ..-فدای این شرم وحیات ...تو چقدر نازی ارکیده ..برای اینکه از اون حال وهوا دربیام ...حرفم رو ادامه دادم ...-امیرحافظ ..من دلم نمیخواد عروسی بگیریم ..ماشین رو تو یه فرعی پارک کرد وبه سمتم چرخید ..