پست بسیار مفید  :  +105 امتیاز     
پیش فرض
سلام دوستای خوب و عزیز خـــودم!..
بچه ها بابت دیشب شرمنده م..برق نداشتیم که بخوام بیام ولی به جاش امشبو تلافی کردم و 3 تا پست تپلی براتون آماده کردم..
درضمن هیجانات زیادی تو راهه که واسه تون گذاشتم کنار فقط نیاز به آمادگی داره تا بتونم بنویسمشون..
من نه بی خیال بنیامین شدم..نه نسترن..نه پدر سوگل و نه حتی آروین و بقیه..فقط دوست ندارم الکی از یه شاخه بپرم رو یه شاخه ی دیگه که اینجوری خدایی نکرده شما رو هم گیج کنم..
دوست دارم آروم پیش برم و به تموم زوایای رمانمم توجه داشته باشم..
اینکه یه موضوعی حل بشه بعد به یه بحث دیگه تو رمان بپردازم بهتره..
سوگل باید این مدت با آنیل تنها می شد تا بتونه راحت تر باهاش حرف بزنه..آنیل هم تا حدی از خودش برای اون بگه..هر دو واقعا به این تنهایی نیاز داشتن..
در ضمن بچه ها من موضوع ش.ی.ط.ا.ن پرستی رو هم در نظر دارم و همونطور که گفتم کلی برنامه براش چیدم..مهمونی ها..کارایی که تو گروهشون می کنن..حقه ها و نمادها و....اوه خیلی چیزا هست که باید تو رمان بگم..
برای اینکه باشم و بتونم پرانرژی بنویسم همینطور که الان هستید به حضور گرمتون نیاز دارم..واقعا دوستتون دارم و همیشه گفتم بازم میگم به وجودتون افتخار می کنم که با خوندن نوشته هام باعث دلگرمیم می شید..که می تونم بمونم و ادامه بدم..دوست دارم همیشه و همه جا حضورتونو کنارم حس کنم..حتی وقتی تو محیط مجازی نیستم بازم احساستون کنم و بدونم که هستید و تنهام نمیذارید..
پس بدونید که صادقانه عاشقتونم و بی نهایت دوستتون دارم..

همینجا بازم از بچه هایی که محبت کردن و اومدن نقد تشکر می کنم..از اینکه خیلی خیلی کم پست اسپم ارسال می کنید ممنونم بچه ها..همه ی نقداتون محتوا داره و منم عاشق همینم که بتونم ازشون استفاده کنم..حدسیاتتون رو دوست دارم..نقداتون رو دوست دارم..نظرها و پیشنهاداتتون رو هم همینطور..چون بهم نشون می دید که من و قلمم براتون اهمیت داره و برای من همین دنیایی ارزش داره..
از دوستان خوبم که به پستام مثبت و تشکر میدن هم بی نهایت سپاسگزارم..این لطف شما رو می رسونه بچه ها..
هر کجا که هستید تک تکتون شاد و موفق باشید!..


در مرد ها حسی هست كه اسمشو ميذارن ” غيرت “
و به همون حس در خانم ها ميگن “حسادت “
اما…
من به هردوشون ميگم ” عشق “
تا عاشق نباشی
نه غيرتی ميشی نه حسود !
**********************
می خواهم..

اونقدر خودخواهانه بغلتــــــ کنم..

که جای ضربان قلبمــــ روی تنتــــــــ بمونه…






می خواستم یه جوری دستشو گاز بگیرم ولی نمی تونستم....دستشو رو بدنم حرکت می داد و در تلاش بود دکمه های لباسمو باز کنه..
از ته دل جیغ کشیــدم و اسم خدا رو صدا زدم..دیگه حنجره ای برام نمونده بود..
یه دفعه همه جا جلوی چشمام تیره و تار شد..سرم سوت می کشید و حس می کردم تنم کرخت شده..نه چشمام می دید و نه حتی گوشام چیزی رو می شنید..ولی هنوز اون گرما رو حس می کردم..فقط همون گرما بود و حتی سنگینیشو هم دیگه رو خودم حس نمی کردم..
ولی..صدای نفسای یه نفره..دارم تقلا می کنم ولم کنه..دیگه دستی روی دهنم نیست ولی حس می کنم مثل آدمای لال قدرت تکلممو از دست دادم..انگار تو یه حفره ی تاریک و عمیق دارم فرو میرم..
یکی داره دستمو می کشه..من می خوام جیغ بزنم ولی نمی تونم..چشمام هیچ جا رو نمی بینه..می خوام پسش بزنم ولی اون ولم نمی کنه..صداشو نمی شنوم..هیچی رو جز دستای داغش حس نمی کنم..
خدایا دارم می میرم..
از این همه حس خنثی به یکدفعه دارم جون میدم..
تنم خیس بود..داغ بود..داشتم می سوختم..چقدر گرممه....یکی این حرارتو از من دور کنه..این داغی داره اتیشم می زنه یکی نجاتم بده..نجاتم بده..من..مـ..من.......

چشمام دیگه سنگین نیست..ولی توان باز کردنشونو ندارم..پس اون تاریکی از بسته شدن چشمام بوده ولی حسش نکردم..اصلا نفهمیدم چی شد..هیچ نوری نیست که چشمامو بزنه برای همین می تونم راحت بازشون کنم..
بعد از یه مکث کوتاه تموم توانمو جمع می کنم..لای پلکام باز میشه..اون گرما هنوز هست..زمزمه های یک نفر..صداش با گریه همراهه ولی آروم..
من کجام؟..بنیامین..اون..اون اینجاست..
چشمامو تا اخرین حد باز کردم و با یه نفس عمیق نشستم..ریتم نفسام نامنظم بود..ضربان قلبمو تا توی دهنمم حس می کردم..قفسه ی سینه م خس و خس می کرد..
نگاهم مستقیم و بی هدف رو دیواری که رو به روم بود خشک شده بود..
زمزمه ها بلندتر شد ..واضح..با یه بغض خفه..
--سوگل..عزیزم حالت خوبه؟..صدامو می شنوی..منو ببین....

گردنم درد می کرد..حس می کردم همه ی رگای بدنم خشک شدن و هیچ خونی تو بدنم جریان نداره..همه چیز متوقف شده و قدرت حرکت ندارم..
به هر زحمتی بود با کمی درد تونستم سرمو بچرخونم طرفش..
صورتم خیس بود..از اشک..از عرق ِ ناشی از ترس و اضطراب..هرم نفسام از حرارت اتیش هم شدیدتر بود تا جایی که پشت لبم حسش می کردم..

آنیل کنارم بود..با چشمای سرخ و گریون..چونه ش می لرزید و نگاهش وحشت زده تو چشمام قفل شده بود..
اون اینجا چکار می کرد؟!..بنیامین اینجاست!..اون هردومونو می کشه!....
لبشو گزید و دست لرزونشو آورد جلو که ناخودآگاه جیغ خفه ای کشیدم و خودمو جمع کردم..دستش تو هوا خشک شد..پتو رو تو دستام مچاله کردم و خودمو عقب کشیدم..
- نیا جلو..دست نزن به من..بنیامین اینجاست..برو..برو از اینجا..اون تو رو می کشه..منو می کشه..اون اینجاست..توی اتاقه..همینجا..

چشمامو بسته بودم و پشت سر هم با تنی سرد و بی روح، اون لحظه هرچی به ذهنم می رسیدو می گفتم..کنترلی نه روی حرکاتم داشتم ونه روی حرفام..هر چی که بود فقط ترس بود..فقط همونو حس می کردم..فقط ترس......

صداشو شنیدم..بغضشو هم شنیدم..با این بغض های سنگین آشنا بودم می دونستم الان چه حالی داره..
-- هیچ کس اینجا نیست چشماتو باز کن سوگل..چشماتو باز کن و ببین که بنیامین تو اتاق نیست، فقط من و تو اینجاییم..باز کن چشماتو عزیزم تو رو به خدا باز کن چشماتو..چرا اینکارو با من می کنی؟..اذیت نکن سوگل..

لای پلکامو باز کردم..نگاهمو اول به چشمای خیس خودش، بعد هم تو اتاق چرخوندم..تاریک نبود و آباژور تا حدی روشنش کرده بود..کسی تو اتاق نبود!..هیچ کس..پنجره بسته بود و پرده هم کشیده شده بود..یعنی همه ش خواب بود؟؟؟؟!!!!..
ولی..ولی باورم نمیشه که اون اتفاق یه خواب بوده باشه..من حسش می کردم..همه چیز جون داشت..واقعی بود..حتی هنوز جای دستاش رو دهنم هست....
نگاهه وحشت زده م اتاق رو می کاوید که زمزمه کردم: نه اون خواب نبود..حقیقت داشت..اون اینجا بود..من می دونم..من دروغ نمیگم..بنیامین اینجاست..می خواست منو..می خواست ابرومو ببره..گفت از یه روز باقی مونده ی محرمیتمون می خواد استفاده کنه..اون همه چیزو می دونه..می دونه همه چیز تموم شده..دست از سرم بر نمی داره..اون..اون........

با ترس و گریه جوری که صدام به سختی در می اومد خیلی ناگهانی چرخیدم سمتش و پتو رو تو بغلم گرفتم..
آنیل خیره تو چشمام خواست لب باز کنه که امونش ندادم و گفتم: اون می خواست منو بکشه..می خواست ذره ذره نابودم کنه..........
دستم جوری می لرزید که هرکار می کردم نمی تونستم ثابت نگهش دارم..محکم روی تخت زدم و سعی داشتم بلند حرف بزنم ولی بازم می دیدم نمی تونم..صدام در نمی اومد..
- اینجا..روی همین تخت..منو پرت کرد..اون عوضی افتاده بود روم..گرمم بود..داشت خفه م می کرد..داشت..می خواست....

دستمو روی دهنم گذاشتم..هنوز داغ بود..انقدر تند حرف زده بودم که حس می کردم نفس کم اوردم..بریده بریده نفس می کشیدم..صورتمو با دستای سردم پوشوندم..بلند زدم زیرگریه چون دیگه توانی تو تنم نداشتم..داشتم میمردم..فکر کردن بهشم واسه کشتنم بس بود..تجسم اون صحنه ها واسه صدبار جون دادنم تو هر ثانیه کافی بود..

مچ جفت دستام داغ شد..همون گرما..همون داغی..شاید خودش بود..خودش بود..جیغ کشیدم و دستامو آوردم پایین ولی صدای جیغم از صدای طبیعی خودمم پایین تر بود..
آنیل و تو فاصله ی کمی از خودم روی تخت دیدم..میون هق هق می نالیدم..مچ دستام تو دستای قوی و مردونه ی اون بود..هنوزم می لرزیدم..هیچی رو حس نمی کردم جز اون گرمای عجیب دور جفت مچای دستم..
همه ی وجودم سِر شده بود..آنیلم پا به پای من گریه می کرد..قفسه ی سینه ش محکم بالا و پایین می شد..
وقتی دیدم مردی که رو به رومه آنیل ِ نه بنیامین، دیگه تلاشی برای آزاد کردن دستام نکردم..

داری خودتو نابود می کنی دختر تمومش کن....هیچ کس تو این اتاق نیست فقط یه خواب بود..اون عوضی جرات نزدیک شدن به تو رو نداره..تا من زنده م هیچ غلطی نمی تونه بکنه..دستش بهت بخوره از هستی ساقطش می کنم..دیگه گریه نکن و آروم باش..نذار چشمای نازتو اینطور بارونی ببینم..
لبام لرزید و با ترس گفتم: نه..تو نباید به اون آدم نزدیک بشی..اون تو رو می کشه..اون خود شیطانه بهم قول بده که هیچ وقت نمیری پیشش..نباید بری.......

میون اون همه اشک و غم توی چشماش لبخند زد..یه برگ دستمال کاغذی از روی میز کنار تخت برداشت و آروم روی صورتم کشید تا اشکامو باهاش پاک کنه..
در همون حال صداشو نرم و دلنشین تر از همیشه شنیدم..
--هرچی تو بگی من همون کارو میکنم..فقط دیگه این چشما نباید ببارن..این حقو ندارن..هر دقیقه قلبمو با هر قطره از اشکت زیر و رو نکن شاید تاب نیاوردم..اگه می دونستی جونم تو هر قطره از اشکات اسیره که با ریختنشون منو هم می کشی هیچ وقت اینکارو باهام نمی کردی..من آدم بی جنبه ایم اگه یه روز کنترلمو از دست بدم می دونی چی میشه؟!....

محو صداش بودم..محو نگاهه گرفته ولی جذابش..جذاب به خاطر آرامشی که داشت..لبخندی که هرچند کمرنگ ولی مایع دلگرمی من بود..دستی که به واسطه ی اون دستمال ظریف، روی صورتم کشیده می شد..نرم..آروم..ولی پر از احساس..

دستشو کنار کشید..نگاهه اونم توی چشمای من بود..منتظر بود جوابشو بدم..سرمو به نشونه ی نه بالا انداختم..
نمی دونم چرا ولی با این حرکتم لبخندش عمیق تر شد..شاید به خاطر حرکت ساده و بچگانه م بود..چشمای اشک الودم..دماغ قرمز و گونه های گل انداخته م..چشمایی که غم ِ توش معصومیتشو بیشتر می کرد و اینو توی تموم عمرم دیده و شاهدش بودم، جلوش نشستم و معلومه که این حرکتم اسباب خنده شو فراهم می کنه!..

جفت دستاشو گذاشت کنارم روی تخت..کمی خودشو کشید سمتم..با تعجب چشمامو بازتر کردم و آب دهنمو قورت دادم..مقابل حرکتی که انجام داده بود عکس العمل نشون دادم و کمی عقب رفتم.
.نگاهش توی چشمام میخکوب بود که گفت: دوست داری بدونی؟....
لبام می لرزید ولی بدون مکث زمزمه کردم: دیگه..نه......

چند لحظه تو چشمام خیره موند..لبخند زد..لبخندش رنگ گرفت و کم کم به قهقهه تبدیل شد..خودشو کنار کشید و لب تخت نشست..انگشتاشو لا به لای موهاش فرو برد..هنوز داشت می خندید..
نفس حبس شده توی سینه م و بیرون دادم..
سرشو چرخوند سمتم و با همون صورت خندون گفت: دیگه نه؟!..از چی ترسیدی دخترخوب؟..فکر کردی من از اون مرداییم که می تونم بـ ......
سریع پریدم میون حرفش و گفتم: نه نه..من منظوری نداشتم..من فقط..فقط همینجوری گفتم....
سرشو تکون داد و نگاهشو ازم گرفت..
-- می دونم..داشتم باهات شوخی می کردم..

شوخی می کرد؟!..به خاطر من؟!..که خوابمو یادم بره؟!..
ولی نمی تونستم..اون خواب انقدر به واقعیت نزدیک بود که نمی تونستم فراموشش کنم..
سرمو زیر انداخته بودم..صداشو شنیدم..جدی ولی آروم..
-- سوگل زیاد از حد داری به بنیامین فکر می کنی..می دونم تو شرایطی نیستی که بتونی آرامش داشته باشی ولی با فکر و خیالم کاری از پیش نمی بری..سعی کن اروم باشی و امیدتو هیچ وقت از دست ندی..اون آدم نمی تونه تو رو پیدا کنه چون من نمیذارم..من با همچین آدمایی زیاد سر و کار داشتم و دارم..اگه بنیامین این اطرافو واسه پیدا کردن تو زیر نظر گرفته منم آدمای اونو زیرنظر دارم..خودش به دردم نمی خوره چون مجبوره کنار خانواده ت بمونه تا یه وقت به چیزی شک نکنن و از طرفی به پلیسا هم خبر ندن....من می دونم دارم چکار می کنم تو نگران چیزی نباش.....
مکث کرد..کلافه پشت گردنش دست کشید و ادامه داد: غیبت منم زیاد شده باید یه جوری برگردم تهران.........
با ترس نگاهش کردم و خواستم بگم « پس من چی؟ » که انگار خودش همه چیزو از تو چشمام خوند..دستشو به نشونه ی سکوت آورد بالا..
-- می دونم چی می خوای بگی....چطور می تونم تو رو اینجا ول کنم و باخیال راحت برگردم تهران؟..حتی واسه یه ثانیه هم نمی خوام تنهات بذارم..همین امشب همه ی حواسم بهت بود اونم به خاطر سهل انگاری دیشبم پس چطور فکر کردی که تنها میذارمت و میرم؟....
- می خوای چکار کنی؟..من که نمی تونم برگردم تهران.........
لبخند زد و کاملا خونسرد گفت: چرا نتونی؟!..
-یعنی چی؟!..
-- تو هم با من میای..یه چیزایی تو سرم هست که اگه بتونیم با هم عملیشون کنیم نتیجه ی خوبی میده..
- من نباید بدونم؟!..
--برگشتیم تهران بهت میگم..
سرمو زیر انداختم و من من کنان گفتم: یعنی من باید..با..ریحانه..منظورم اینه که برگشتیم می تونم ببینمش؟!..
-- بالاخره که باید این اتفاق بیافته..
- ولی چرا الان؟!..
--چرا الان نه؟!..
- حس می کنم آمادگیشو ندارم..
-- خب چند روز فرصت داری که آمادگیشو پیدا کنی..
-چند روز؟!..یعنی حالا حالاها اینجا هستیم؟!..
ابروهاشو بالا انداخت و شیطنت امیز خندید..
--نه!.....
- گیج شدم...اصلا نمی فهمم چی میگی......
-- تو با من میای تهران..ولی نه خونه ی ریحانه، چون اونجا هم حاج آقا هست هم بقیه که هنوز چیزی نمی دونن..اونا هم نیاز به آمادگی دارن حتی شاید بیشتر از تو..گرچه مامان یه جورایی در جریانه ولی مطمئنم با شرایطی که داره فعلا نمی تونه.....
-پس واسه چی برگرم تهران وقتی جایی رو ندارم؟!..
-- چرا جایی رو نداری؟!..مگه خونه ی برادرت نیست؟!..

من که اون لحظه حواسم اصلا جمع نبود بی خیال گفتم: فراموش کردی؟!من برادر ندارم....
چپ چپ نگام کرد و گفت: نداری؟!..
-ندارم!..
--سوگل.........
یه کم نگاش کردم..
وتازه بعد از چند لحظه دوزاریم افتاد که منظور آنیل از این حرف چیه!..
ناخودآگاه اخمام تو هم جمع شد..منظورش از برادر، به خودش بود؟!..
برادرم!..
ولی من برادر ندارم..
هیچ وقت هم نداشتم..

خواستم همینو بهش بگم که از روی تخت بلند شد و گفت: پاشو حاضر شو..درضمن عادت کن که شبا، با روسری نخوابی......
و به شالم اشاره کرد..
وقتی رو تخت دراز کشیده بودم نفهمیدم کی خوابم برد واسه همین برش نداشتم..ولی حالا می دیدم که چه خوب شد دست بهش نزدم..
-- پاشو دیگه پس چرا معطلی؟..
-این وقت شب کجا بیام؟!..
--ببینم تو شک نکردی که چرا عمه و بقیه با این همه سر و صدا بیدار نشدن؟!..
- چرا اتفاقا می خواستم بپرسم..دیشب که تب داشتم و هذیون می گفتم صدامو شنیده بود..الان خوابن؟!..
خندید و دستاشو به کمرش زد..
-- نه بیدارن..حقیقتش کسی تو عمارت نیست..

با تعجب به ساعت کوچیکی که روی میز بود نگاه کردم..ابروهام خود به خود بالا رفت..ساعت 4 بود!..
- یعنی الان هیچ کس تو عمارت نیست؟!..
--رفتن پشت عمارت، ساختمون خدمتکارا..
-اونجا دیگه کجاست؟!..
--نرفتی؟..
- نه..ولی واسه چی؟..
-- یکی از خدمه ها وقت زایمانشه..تا شهر فاصله ی زیادی ِ ظاهرا اوضاعشم اونقدری رو به راه نیست وگرنه با ماشین سریع می رسوندیمش بیمارستان..
- ای وای زایمان اونم تو خونه؟!..ولی آخه خیلی خطرناکه..
رفت سمت در و گفت: نگران نباش عمه م اونجاست..
درو بازکرد و برگشت و نگام کرد..
خندید و گفت: زنای این روستا همه صدجور هنر دارن یکیشم همینه که قراره ببینی..البته تو این یه قلم مرحله ی استادی رو هم رد کردن..حالا اگه می خوای صحنه رو از دست ندی بدو حاضر شو منم همین بیرون منتظرت می مونم..
با لبخند کمرنگی سرمو تکون دادم و آنیل همونطور که نگاهش به من بود از اتاق بیرون رفت و درو بست..
زایمان!!..اونم تو خونه!!..
در عین حال عجیب ولی جالب بود..

شالمو جلوی آینه مرتب کردم..چشمام پف کرده و قرمز بود..سرخی چشمای آنیل از منم بیشتر بود..وقتی می خندید هنوزم صداش بم بود و اون گرفتگی رو داشت..
نگاهم از تو آینه به پشت سرم افتاد..تخت خواب....و با فاصله از اون پنجره....شب بود..سایه ی درختا هم از بیرون افتاده بودن رو پرده..مخصوصا وقتی به واسطه ی باد تکون می خوردن وحشتناک می شدن..
یه لحظه یاد اون مهمونی افتادم که بنیامین هم توش بود..پارتی ش.ی.ط.ا.ن پرستا..فرقه ی ش.ی.ط.ا.ن پرستی..اون آدما و حرفاشون..چیزای چندش آوری که می خوردن..رقصای عجیب وغریبشون..قیافه های ترسناکی که واسه خودشون ساخته بودن و از همه بدتر خون خوار بودنشون..

از روی شال به گردنم دست کشیدم..چشمامو چند لحظه بستم و باز کردم..واقعا می ترسیدم..اتفاق امشب رو هر چند خواب بود ولی نمی تونستم به همین راحتی فراموش کنم..واقعا باید خدا رو شکر می کردم که فقط یه خواب بوده نه بیشتر!..

تو حال خودم بودم که یکی زد به در و نفهمیدم چی شد همچین بلند جیغ کشیدم که دستامو گذاشتم رو گوشام..
در به شتاب باز شد و آنیل و تو درگاه دیدم که وحشت زده منو نگاه می کرد..چشماش از تعجب پر بود..
-- چی شده سوگل؟!..

نفس نفس می زدم..دستامو اوردم پایین و محکم آب دهنمو قورت دادم..
-هیـ ..هیچی..فـ..فقط یه کم ترسیدم..وقتی..زدی به در.....
و نگاهمو ازش گرفتم..اومد تو و درو بست..چند قدم اومد جلو..
--با وجود خواب امشب و کابوس دیشبت از همه چیز واهمه داری می دونم..شاید تا یه مدت این حالتو داشته باشی ولی بالاخره فراموش می کنی..
- نمی تونم..همه ش حس می کنم تو اتاقه و داره نگام می کنه..
--تا حد زیادی تونسته روت تاثیر بذاره..اون یه ادمه تو یه فرقه ی ش.ی.ط.ا.ن.ی خیلی کارا ازش ساخته ست واسه اینکه بتونه تو رو تحت کنترل بگیره..می تونه خیلی راحت از نظر روحی ازارت بده بدونه اینکه پیدات کنه..اون الان داره همین کارو می کنه..می دونه جسمتو نمی تونه پیدا کنه ولی با روحت داره ارتباط برقرار می کنه..

- تو روخدا اینجوری حرف نزن بیشتر می ترسم..
--ولی حقیقت داره..تو باید بدونی تا بتونی با چشم باز باهاش مقابله کنی..بنیامین یه آدم معمولیه هیچ قدرتی هم نداره..همه ی اینا کذبه و یا اگرم باشه تو وجود این آدم نیست..روحا داره آزارت میده..به خاطر کارایی که باهات کرده داره خیلی راحت درونت نفوذ می کنه تو خودتم داری بهش کمک می کنی تا پیشروی کنه..نذار این اتفاق بیافته.......
-می خوام ولی نمیشه..خواب و رویا که دست خود آدم نیست..
--اگه در طول روز کمتر بهش فکر کنی و بذاری فکرت آزاد بمونه و بیشتر سرتو گرم کنی و بخوای که شاد باشی و با ادمای اطرافت ارتباط داشته باشی میشه..خیلی راحت می تونی پسش بزنی حتی بدون اینکه متوجه بشی..
سکوت کردم..
می خواستم که فکر کنم..
حرفاش حقیقت داشت..
یعنی این تنها راه حلش بود؟!..
به پنجره نگاه کردم..
و صداشو شنیدم: فردا از اینجا میریم!...


ادامه دارد...