رمان ازدواج به سبک کنکوری22
با به صدا در اومدن زنگ در رو باز کردم و سریع سوگل وارد خونه شد. دستش پر بود از پاکت های میوه و خوراکی...
-اینا چیه خریدی؟
سوگل: دیدیم یهویی اومدی گفتم حتماً هیچی نیست که بخوری اینطوری هم واسه بچه خوب نیست. خاله قربونش بره...
می دونستم حرف از بچه میزنه تا حال و هوای من رو عوض کنه غافل از اینکه حالم بد تر میشه. واسه اینکه ناراحتش نکنم لبخند زورکی زدم و گفتم:
-ممنون. خیلی لطف کردی.
سوگل: برو کنار ببینم. چی حوس کردی؟
-مرگ
سوگل: خودت بمیری...بیشور میگم چی حوس کردی واست درست کنم؟
-خب منم جواب دادم دیگه. فقط دلم می خواد بمیرم.
دستم رو گرفت و گفت:
-پری تو رو خدا بهش فکر نکن. بزار یکم فکرت آزاد شه بعد در مورد زندگیت یه تصمیم درست حسابی می گیریم.
-تصمیمم رو گرفتم می خوام جدا شم تا اون با سیما خوش باشه.
سوگل: بچگانه تصمیم نگیر. بزار واست توضیح بده.
-چه توضیحی می خواد بده وقتی یواشکی سیما رو استخدام کرده؟
سوگل:واقعاً دلیل جداییت همینه. این همه عشقی که ازش دم میزدی همین بود؟
عصبی سرم رو تکون دادم و گفتم:
-نمی دونم سوگل هر چی هم بخوام منطقی فکر کنم صحنه صبح میاد جلو چشمم و تموم منطقم رو بهم میریزه وگرنه پدرجون هم نظرش همین بود.
سوگل: باز خدا رو شکر اون هوات رو داره.
-آره...خوبه که تو هم هستی...
سوگل: من که حالا حالا هستم.
-منظورت چیه؟
سوگل: به مامی گفتم بارداری وشوهرت هم واسه شغلش داره میره مسافرت و می خوام بیام پیشت و مراقبت باشم. اولش یکم گیر داد اما بعد که دوستش باهاش تماس گرفت و قرار شد برن مشهد بیخیال شد و قبول کرد.
چقدر این دختر ماه بود. لبخند زدم و گفتم:
-ممنون عزیزم.
سوگل: اه چه واسه من آدم شده. ممنون عزیزم چیه روانی من دوستتم. حالا هم زود باش بیا آشپزخونه می خوام واست یه غذایی درست کنم که انگشت هاتم باهاش بخوری...ماهی خریدم. هر چی باشه غذای مورد علاقمه ومی تونم خوب بپزم.
-وای سوگل سیرم.
سوگل: بیخود...اون بچه الان باید تقویت بشه.
بحث کردن باهاش بی فایده بود. هر دو وارد آشپزخونه شدیم و با مواد غذایی که خریده بود مشغول درست کردن غذا شدیم. هر چند من نشسته بودم و سوگل خودش تمام کارها رو انجام می داد. بودنش خوب بود. اینکه باهاش درد و دل می کردم خوب بود. اینکه یه نفر بود بهم بگه من هوات رو دارم...بهم بگه من پشتتم....من نمیزارم تنها بمونی...واسم یه دنیا ارزش داشت.
حسابی باهم حرف زدیم و خیلی روحیه ام عوض شد. کم کم داشتم یه این نتیجه می رسیدم که بزارم آریان واسم توضیح بده. اما نمی خواستم زود ببینتم. می خواستم یکم تنبیه شه بعد...تصمیم گیری در مورد زندگیمون رو هم گذاشتم واسه بعد از اینکه توضیح آریان رو شنیدم.
البته مطمئن بودم که می خوام بچزونمش و حالا حالا جلو چشمش آفتابی نمی شدم. چون صد در صد هیچ توضیحی واسه استخدام سیما نداشت.
سوگل ظرف ماهی رو روی میز گذاشت و گفت:
-بفرمایید. این هم غذای مخصوص سرآشپر واسه عزیز دل خاله.
یه نگاه به ماهی که درسته سرخ شده بود و توی ظررف بود انداختم. از بوش بینی ام رو جمع کردم و با هجوم آوردن تموم محتویان معدم به سمت دستشویی دویدم.
سوگل دنبالم دوید و گفت:
-الهی من قربونش برم که بالاخره حضورش رو نشون داد. فقط چقدر بچه ات بیشوره از غذا من حالش بد شد ینی؟
از حرف های سوگل خنده ام گرفته بود. حالم که بهتر شد برگشتم پیش سوگل و گفتم:
-سوگل توروخدا از سر میز برش دار...نمی تونم ببینمش چه برسه به خوردنش.
سوگل:باشه بابا...تو هم با اون بچه ات...
واسه جفتمون رختخواب پهن کردم و خودم دراز کشیدم. سوگل مسواک به دست از دستشویی اومد بیرون و گفت:
-ا تو چرا کار کردی دیوونه؟
از قیافه اش با اون دهن پر کف و طرز حرف زدنش خنده ام گرفت. خندیدم و گفتم:
-سیریش... ینی تا مسواکتم برداشتی آوردی؟
سوگل: آره دیگه گفتم حالا حالا اینجام
با صدای ناراحتی گفتم:
-یعنی تکلیف من و آریان حالا حالا مشخص نمیشه؟
سوگل دهنش رو شستو به سمت گوشیم رفت. همونطور که هر تیکه اش رو که یه گوشه افتاده بود رو سر هم می کرد گفت:
-چرا دیوونه. خودم باهاش حرف میزنم میگم یکم نیاز به وقت داری و الان نمی تونی ببینیش...یکم که آرومتر شدی و از عصبانیتت کم شد به حرف هاش گوش بده بعد درست تصمیم بگیر. بنده خدا شاید اصلاً با سیما رابطه نداره و سیماهم استخدام نکرده.
و گوشی رو به دستم داد و گفت:
-گوشیت رو هم بزار روشن باشه. حداقل جواب مادرت رو بده اگه زنگ زد.
-چرا... منشی گفت پشتیبان کلاسشه.
گوشی رو ازش گرفتم و روی میز گذاشتم.
سوگل: حالا گیریم که سیما پشتیبان باشه وقتی آریان دوستت داره که مهم نیست. به اون محل نمیده.
-اگه امروز بودی و می دیدی تو چه وضعی بودن این حرف رو نمی زدی.
سوگل: بیخیال بهش فک نکن. فردا باید بریم دنبال یه دکتر خوب که از الان تحت نظرش باشی.
-دلم می خواد زود تمومش کنم اصلاً
سوگل: دلت غلط کرده. بزار یه هفته بگذره بعد برو ببینش و باهاش حرف بزن. خوبه؟
-اوهوم
سوگل: بگیر بخواب دیگه. شبخیر.
-شبخیر.
یکم که گذشت به طرفش برگشتم...خوابش برده بود اما من اصلاً خیال خوابیدن نداشتم. تا صبح هزار بار صحنه ای رو که دیده بودم رو مرور کردم و اشک ریختم. با روشن شدن هوا از جا بلند شدم. یه نگاه به صفحه ی گوشیم انداختم. آریان بود...چقدر تو همین یه روز هم دلم هواش رو کرده بود...
درست وقتی که آدم بد ترین بد و بیراه ها رو به عشقش میگه ...وقتی میگه دیگه دلم نمی خواد ببینمش...دیگه دوسش ندارم ته ته ته دلش می دونه که اینا همش حرفه که میزنه و برعکس بیشتر از همیشه دلتنگشِ.
تو لحظه آخر دکمه اتصال رو زدم. دلم نیومد نگرانم بمونه هر چند باهام بد کرد. با صدایی که از ته چاه می اومد گفت:
-کجایی تو دختر؟ نگرانی دارم می میرم.
هیچی جواب ندادم. فقط اشکم دوباره روی گونه هام جاری شد.
آریان: بخدا من بهت خیانت نکردم. فقط صبر کن توضیح بدم.
باز هم هیچی نگفتم فقط تند تند نفس می کشیدم تا صدای گریه ام بلند تر نشه.
آریان: شد پشتیبان کلاسم؟ درست. به تو نگفتم؟ درست اما به خاک مادرم قسم من بهت خیانت نکردم. من فقط تو رو دوست دارم می فهمی؟
صدای گریه ام بیشتر شد.
آریان: داری گریه می کنی؟ آره؟ حرف بزن تو جان من...دلم واسه صدات تنگ شده لعنتی.
با صدای گرفته ای گفتم:
-چراباهام اینکارو کردی؟ اون چی داشت که من نداشتم؟
آریان: باید واست توضیح بدم. بگو کجایی تا بیام دنبالت.
-نه نمی خوام چیزی بشنوم. حداقل الان نه...یکم بهم وقت بده...
آریان: باشه عزیزم هر چی تو بخوای اما حداقل بگو کجایی...دیشب تا الان نخوابیدم.
-نه...جام خوبه
صداش رو بلند کرد و گفت:
-د آخه لعنتی حداقل می رفتی خونه مامانت که خیالم راحت باشه.
با صدای گرفته ای گفتم:
-انقدر از خوبی هات واسشون گفتم که الان روم نمیشه برم بگم شوهرم...عشقم...
باز هم به سک سکه افتادم و گفتم:
-تن...هام...گذاشت...بهم...خیانت.. .کرد.
آریان:این اسم کثیف رو به زبونت نیار...بگو کجایی بیام دنبالت
-نمی خوام آریان حداقل یکی دو هفته می خوام تنها باشم.
آریان: بیخود می کنی...یکی دو هفته می خوای جون به لبم کنی؟ آره؟
صدای هق هقم بلند شد و باعث شد سوگل از خواب بیدار بشه. سریع گوشیم رو قطع کردم و به سمت حمام رفتم. یه دوش آب سرد حالم رو بهتر می کرد.