باران میبارد(4)
داخل اتاقش شد و شروع کرد به درس خواندن نگاه کرد به کاغدهای صوتری رنگی که روی در و دیرا چشبونده بود...همشون پر بودن از جمله های امیددهنده وپرانرزی برای اینکه به قول خودش انرزی مثبت بگیره برای درس خوندن...و این دقیقا عکس نوشته های اتاق شیرین بود.درو دیوار اتاق شیرین پربود از اشعار عاشقانه.یاد اون روزی اتفاد که رفته بود خونه ی شیرین و این کاغد هار وپر میکردن...بعد از اینکه دید شیرین هی شعر مینویسه ازش پرسید:ببینم این شعرا رو واسه چی مینویسی؟چیزی هست که من نمیدونم...و شیرین همیشه در جواب این سوال باران می گفت:یه روزی میرسه که همه چیزو بهت میگم.
اون روز تا شب درس خوند.صبح روز بعد ساعت 6 از خواب بیدار شد.طبق معلوم چن تا حرکت ورزشی انجام داد و بعد به سمت مادرش رفت که همونجا پذیرائی روی کاناپه خوابش برده بود.صورتشو بوسید و اروم صداش کرد:مامان..مامان..دیر میکنی ها.مگه قرار نیست امروز بری انتشارات...
مامان چشماشو باز کرد و آروم بلند شد و گفت:صب بخیر دختر گلم.چه خب مامان؟دیشب اصلن حواسم به شما دوتا نبود...انقد درگیر این ترجمه جدید شدم که اصلا نمیفهمم کی زمان میگذره؟
-مگه درباره چیه؟
-یه داستانه درباره جنگ جهانی دوم.
-خب این کجاش جالبه؟؟؟چایی هم دم کردما...
-هیچ چیز جنگ جالب نیست ولی این داستان درباره دختر و پسریه که میخوان ازدواج کنن و یه جورایی درگیراین جنگ میشنو...
-حالا آخرش به هم میرسن یا نه؟
-نمی دونم.فعلن که به تموش نکردم.راستی دستت درد نکنه.
بعد پشت میز غذاخوری نشست و چند لقمه گرفت و بعد هم بلند شد و کفشاشو برداشت و راهی مدرسه شد.وارد حیاط مدرسه که شد شیرین رو روی پله های جلوی در مرودی منتظر دید.به نظرمی اومد که کمی نگرانه.شیرین از همونجا دستی برای باران تکون دادو به سمتش دوید.
شیرین:سلام.مهندس چه خبر؟چی شد؟
باران:همه چیو سپردم دست شایان.خیالت راحت.خودش میره سر قرار و میگیره گوشیو...
-خوبه.باران امروز دیفرانسیل امتحانه ها خوندی؟
-دیفرانسل خوندی نیس.صدو یک بار گفتم تاحالا.باید بفهمیش.
-بازم این حس فیلسوفانه گرفت...
باران که می خندید گفت:آره.ولی تو رو خدا دفعه قبل از کت وکول افتادم تا بهت برسونم.این دفعه رو بی خیال شو.
-نه بابا.رفیق فیلسوف مردم بهشون امکانات میده اینم از ما میگیره..تازه باید منت هم بکشیم.
بعد شیرین روشو برگردوند و خواست وارد ساختمون مدرسه بشه که باران ازپشت کوله پشتیشو کشید و گفت:تو ازم جون بخواه.من که یه دونه شیرین بیشتر ندارم...
-پس دیفرانسل چی؟
-چی؟
-ای کوفت.تقلب می دی..
-نه
-منم قضیه خواستگاری دیشبو نمیگم.
-تو غلط میکنی.خواستگار اومده!!!دیشب!!!چرا به من نگفتی؟؟تقلبم میدم.ولی امکانات دیگه رو نمیتونم بدما....
شیرین دست باران رو محکم فشار داد و گفت:امکانات جانبی بمونه برای آیندگان و شوهرت دیوونه.فعلن من دیفرانسل میخوام.
بارانکه لبشو گاز میگرفت گفت:همیشه منحرفی.تو جاده انحرافی هم نباشی فکرت منحرفه.باشه.فقط تو رو خدا بزار اول خودم بنویسم بعد.حالا بگو خواستگارتو ارزیابی کنم.
-کارمند بانکه.خونواده کم جمعیتی داره ماشالا.5تا خواهر و یه برادر..این ته تغاریه.
-به به.این شازده وقتی میومده این دنیا راهم بسته که دیگه بیشتر از این برکت پیدا نکن..
-من از قیافه اش هم خوشم نیومد باران.
-اسمش چی بود؟
-آرش
-به نظر من نه بگو خودتو راحت کن.
-من نه رو خیلی وقته گفتم.اینا دس بردا نیستن.
-قیافش که خوب نی سنش هم زیاده..منم جای تو بودم خوشم نمی اومد.
-پس دعا کن ختم به خیر بشه...
-خاک تواون سرت..تو میخوای ختم به خیربشه؟ختم به خیرشدن یعنی اینکه بادا بادا مبارک بادا....
بعد باران باز به سمت کلاس دویدو شیرین هم دنباش کرد.ساعات درسی هم تمو شد و دوتایی تو راه برگشت بودن.
شیرین:باران یه مدتیه میخوام راجب یه موضوعی باهات صحبت کنم ولی نمیتونم.روم نمیشه.
باران که نگاهش به سمت جلو بود سرشو به سمت شیرین برگردوند و گفت:یعنی چی روت نمیشه.مگه میخوای چی بگی؟تو این چن ساله ما حرف نگفته از هم نداشتیم.حالا چی شده که اینجوری مثه لبو سرخ شدیو میگی روم نمیشه...نکنه میخوای حرفای بد بزنی...
-بی مزه.
-ببین من بی جنبه ام.تو منو زیر18 سال فرض کن.
-میگم جدیه.
-سرتاپاگوشم.بگو.
-بی خیال.بعدا میگم.
-نه باید بگی.
-وقتش نرسیده.بعدن میگم.
-اه انقد حالم ازت به هم میخوره وقتی یه حرفیو میزنی بعد آدمو میزاری تو خماریش...
-جون شیرین بی خیال.
-پس یه روزی میگی ها..راستی فک میکنی شایان چه جوری راضی شد؟
-چه جوری؟
-اونم مثه تو در شرف امر خیره...
شیرین ایستاد.حس کرد بدنش نمیه جون شده.باران که چند قدم جلوتر بود برگشت وگفت:چی شد؟
شیرین با منو من جواب داد:یعنی قراره ازدواج کنه؟باورم نمیشه که شایان...
بعد سرشو انداخت پایین.باران همراه با البخندش گفت:آقاش یادت رفت.آقا شایان.
-حالا کی هست این عروس خانوم؟
-نمیدونم والا.من نمیشناسمش.خودش دیده پسندیده..بریده دوخته...الانم که کار از کار گذشته خبردار شدم.
شیرین نگاهشو از باران پنهون کرد و گفت:ایشالا که خوشبخت میشه.
باران که سستی شیرین رو دید دستشو گرفت و گفت:دستات یخ زده ها...هوا داره کم کم سرد میشه..
راه رو ادامه دادن که وقتی میخواستن از خیابون رد بشن یه 206 جلوی اونا وایساد و یه پسر جوون پیاده شد و گفت:خانوم ملکی سلام.
باران رو به شیرین کردوگفت:با تو بود؟
-آره.همین خواستگارمه.
باران که خیلی تعجب کرده بود گفت:این که جوونه.همچین گفتی اختلاف سنی دارین من گفتم هم سن وسال باباته.اصلن میخوای چن سال هم ازت کوچکتر باشه...
-باران حالم خوب نیس.بیا بریم.
آرش کمی نزدیکتر شد و گفت:شیرین خانوم من فقط میخوام با خودتون حرف بزنم بهم بگین دلیل این همه قاطعیت شما چیه؟
شیرین:آقا آرش شما یه پسر تحصیل کرده هستین.الان دس رو هر دختری که بزارین حتما جواب بله میشنوین..اما من فک میکنم نمیتونم همراه خوبی براتون باشم.
آرش:من هرچیزیو با دلیل و منطق قبول میکنم.
شیرین:دلیل نمیخواد.دل میخواد.من دلم نمیخواد..
آرش حالا مضطرب و آشفته به نظر میرسد گفت:یه ساله منتظرم و حالا شما این کارو با من میکنینشیرین خوانوم خواهش میکنم.جواب قطعی ندین ولی بزارین هنوز امیدوار بمونم.
شیرین:یه سال.چون یه سال رفتی و اومدی فک میکنی من باید هرچی میگیو قبول کنم؟برو ببین عاشقای واقعی به خاطر عشقشون چن سال صبر میکنن..
آرش:من که گفتم صبر میکنم.امیدوار میمونم.
شیرین:ولی من نمیخوام.
شیرین که چشمهایش پر از اشک شده بود گفت:خواهش میکنم منو از دنیاتون بیرون کنین.فک کنین منو تا حالا ندیدین.
آرش که حالا خیلی حال بدی داشت سرشو با دستاش گرفته بود و تکونش میداد.انگار که همه چیو از دس داده باشه تلاش آخرشو کردو گفت:شنیدم که دوستتون گفتن دستاتون یخ زده.خواهش میکنم سوار ماشین بشین و اجازه بدین برسونمتون.دوس ندارم اخرین باری که دیدمتون همین جوری ولتون کنم برم.بزارین تو خیال خودم حداقل به این موضوع فک کنم که تنها دختری که دوسش داشتم به همه چیزی که خواستم گفت نه به خاطر خودخواهیش گفت آره و سوار ماشینم شد چون هوا سرد بوده.
باران که بغض کرده بود و اولین بار در چنین لحظه ی پراحساسی قرار گرفته بود گفت:شیرین جان چی میگی؟
شیرین:من خودخواه نیستم.
آرش:هستی.
شیرین:تو خودخواهی که منو برای خودت میخوای.تو عاشق خودتی نه من.من عمرا سوار ماشین تو بشم.من اینجا حاضرم از سرما بمیرم ولی ...
باران حرفشو قطع کرد ودستای شیرین رو محکم تر گرفت و رو به آرش کرد و گفت:آقا مگه زوره.نمیخواد.شما برو دنبال راه خودت.
آرش که کاملا درمانده شده بود گفت:باشه.من میرم ودیگه هم منو نمیبینی.ولی منو ببخش.تو خودخواه نبودی و نیستی...من نباید اذییت میکردم.
بعد سوار 206سفیدش شد و رفت.باران که میخواست جلوی اشکهای شیرین رو بگیره گفت:ببین کنار خیابون چه تئاتری راه انداختیم.ملت دو ساعته دارن به این شوی تو نیگا میکنن.
شیرین که همانطور اشک میریخت گفت:بریم خونه ی ما.
باران:باشه میریم.اون بنده خدا رو پروندی حالا من بیچاره باید جورتو بکشم.ولی شیرین خداییش پسر خوبی بود.خوش قیافه خوش فرم و قد بلند.شبیه همه چیزایی که می گفتی.ویزگی های همسر ایده آل ت...یادته؟؟؟
-نه مثه اینکه تو خوشت اومده از این پسره...میخوای بگم بهشون که بیان خونه شما؟؟؟
-نه والا این روزا کتابه تسته که به خونه ما میاد ومیره...حالا واقعا چرا گفتی نه؟
-چون ته دلم قرص نبود..
-از چی؟
-از عشقم.
-عشقت؟
-گفتم که وقتش که برسه همه چیو بهت میگم.من دل این عاشقو شکستم چون نمیخواستم به دل خودم و عشقم خیانت کنم.اگه بهش جواب مثبت میدام به معنی خیانت به عشقم بود.
-معادله دو مجهولی شد.
شیرین:باران حالم خوش نیست.دوس ندارم دیگه حرف بزنم.خواهش میکنم تا رسید به خونه حرف نزن.باشه؟
باران هم سکوت کرد.نمی تونست حال شیرین رو درک کنه ولی اینو میفهمید که تا حالا شیرین این مدلی رو ندیده بوده و روز سختی برای رفیقش بوده...
به خونه که رسید صدای بلند گوی کامپیوتر شایانو شنید.رفت جلوی در اتاقش و گفت:سلام.خوبی؟
شایان:خوب نه عالیم.
باران برگشت به سمت یخچال رفت و درشو باز کرد و ناهارشو برداشت و روی اجاق گذاشت تا گرم بشه.بعد دوباره به سمت اتاق شایان رفتو گفت:چی شده؟
شایان:بیا این بسته صدهزار تومنو رو بردار رو برو.رو اون کاغذ هم آدرس کافی شاپ رو نوشتم.ببین میشناسیش؟
باران که تعجب کرده بود با تعجب دسته پول و آدرسو برداشتو گفت:مگه نمیخوای خودت بری؟؟؟
-نه.خودت میری.
-شایان تو رو خدا.من درس دارم زندگی دارم..طرف مرده من برم؟؟؟اون غیرتت چی شد؟؟
-میدونم عزیزم.ولی امروز یه روز خاصه.سحر بهم زنگ زدو گفت برم ببینمش.
-آره میبینم داری از شادی پشتک میزنی.
-باران من خیلی وقته منتظر امرزو بودم.جان من خودت برو.
-خب بهش بگو بعدا بیاد.
-قرار اول و بدقولی.
-کلا شما آقایون همین سر همین قرار اول بدقولی نمیکنین.بعد یه عمری طرفو معطل میکنین سر هر قراری.
شایان بلند شد به سمت باران اومد و صورتشو که پر از خشم بود توی دستاش گرفتو گفت:الهی من قربون اون نگاه جذابت برم که هر کسیو میخکوب میکنه..اونطوری به من نگاه نکن.
-باشه.فقط به خاطر اینکه خودمم دلم گرفته میخوام برم بیرون یه هوایی بخورم.نه به خاطر تو.
-باشه حالا دیگه پررو نشو.
باران بوی سوختن غذا رو فهمید و به سمت آشپزخونه دوید.و از همونجا داد زد:سوخت.حالا تا شب باید گشنگی بکشم.مامانم که رفته انتشاراتی.چیکار کنم؟؟؟
شایان:هیچی برو درس بخون تاعصر.عصرم که باید بری اونجا بعدا نگی ساعت مطالعه ام کم شده...
باران دوباره در یخجالو باز کردیه سیب برداشتو به سمت اتاقش رفت.ست بنفش راحتی رو از کمد درآورد و تنش کرد و جلوی آینه تمام قد اتاقش ایستاد.موهاشو باز کردو روی شونه هاش ریخت.یاد حرف شایان افتاد..اون نگاهت که همه رو میخکوب میکنه.به خودش با دقت نگاه کرد.تا حالا به خودش اینجوری نگا نکرده بود.پوست سفید.موهای بلند خرمایی رنگ.چشمای قهموه ای درشت.دماغ متوسط.و مزه های بلند.خودشو با شیرین مقایسه کرد.شیرین چشماش سیاه بود.یه کم قدش کوتاه تر و یه کم تپل بود.حرف همکلاسی هاش تو گوشش پیچید که به اون و شیرین میگفتن:شما دو تا یه جورایی مکمل همین.شیرین خوشگلتره ولی تو خیلی از شیرین جذاب تری...به خودش گفت:راس میگن.شیرین خوشگلتره..بعد دچار یه غرور آنی شد وگفت:ولی من همیشه از اون جذابتر بودم و هستم...
بعد یهو دستاشو روگونه هاش کشید و گفت:من چم شده؟؟؟به من چه که اون خوشگله یا این؟؟؟باران بدو تا ازت سبقت نگرفتن.الان تو درس نمیخونی اون وقت بقیه دارن خودشونو میکشن.
سراغ تستهای ریاضی پایه رفت.علاقه ی شدیدی به ریاضی داشت.اصلا متوجه گذر زمان نشده بود که یهو شایاد در اتاقو زد و گفت:من رفتم.تو چراحاضر نشدی...نیم ساعته دیگه باید اونجا باشی ها...بدو...
باران به ساعت نگاه کرد.ساعت 5بود.بلند شد در کمد رو باز کردو کاپشن سبزاسپورتشو برداشت و شلوارجین مشکیشو کنارش روی تخت گذاشت و کیف چوم ساه کوچیکش هم برداشتو خواست مقنعه سیاهشو سرش کنه که یهو یه شال پاییزی سیاهی که چن تا گل سبز تو گوشه و کنارش بودن برداشت و لباسارو پوشید و به خودش نگاه کرد.خوب بود.آماده رفتن شد.باید راس ساعت 5 اونجا حاضر میشد.زنگ زد به آزانش و راهی کافی شاپ شد.
ادامه دارد...